نبودم...دیروز رسیدم...روز دوم عید خاله ام از شمال زنگ زد که تنها خانه نمان... بلند شو بیا اینجا...توی سیاهکل یک ویلا گرفته اند...جای همگی خالی...بد نبود...چند بار سعی کردم از کافی نت های لاهیجان سری به وبلاگم بزنم...خیلی سفت و سخت "فیل تر" بود...حتی وبلاگ آینه ام را در بلاگفا هم "فیل تر" کرده بودند...من که هرچه زور زدم نتوانستم "فیل ترینگ" آنجا را دور بزنم...این باعث می شود بیشتر قدر خواننده های شهرستانی خودم را بدانم...بگذریم...اینها همه فرع است...اصل قضیه امروز عصر اتفاق افتاد...برای اینکه به ماجرای امروز عصر برسم باید از اول شروع کنم...یعنی از امروز صبح...رفته بودم دوری در تهران بزنم...دلم برای خیابانهای شهرم تنگ شده بود...از میدان ونک پیاده به سمت تجریش راه افتادم...تهران در ایام عید بی نظیر است...پاک...ساکت...سر به زیر...به میدان تجریش که رسیدم حسابی گرسنه ام شده بود...سری به پیتزا وشه زدم و یک سالاد ایتالیایی و یک سیب زمینی تنوری سفارش دادم...تا غذایم حاضر شود زنگی به مهیار زدم...گفت که می آید عقبم که برویم دوری بزنیم...برای یک ساعت دیگر سر ظفر قرار گذاشتیم...غذایم را سر فرصت خوردم و چند دقیقه زودتر از مهیار سر قرار بودم...آمد...هیچ طرح و برنامه ای برای پر کردن وقتمان نداشتیم...گفت برویم جاده چالوس و چیزی بخوریم...گفتم اینجور جاها را معمولا دو تا سیبیل با هم نمی روند...خوبیت ندارد...گفت برویم خانه ما فیلم ببینیم...گفتم حس خانه ماندن و فیلم دیدن ندارم...گفت برویم استخر...گفتم همین یک کارم مانده با شورت ماماندوز بیایم استخر...گفت کارتینگ...گفتم مگر پولمان زیادی کرده...؟ گفت دختر بازی...گفتم کوری نمیبینی توی خیابان سگ پر نمیزند...دختر کجا بود روز جمعه ای...گفت امروز پنجشنبه است...گفتم اشتباه میکنی...پایش را کرد توی یک کفش که پنجشنبه است...وقتی دیدم اینجور با اطمینان حرف میزند شک برم داشت...گفتم اگر پنجشنبه هم باشد از آن پنجشنبه های تخمی جمعه نماست...! ...گفتم برویم بدمینتون بازی کنیم...گفت راکت ندارم...گفتم من هم ندارم...میرویم میخریم...راهی منیریه شدیم...مهیار با کلی استخاره یک راکت ویش خرید 7500 تومان و من هم بدون هیچ استخاره ای یک راکت یونکس خریدم 27000 تومان...یک زمانی داخل پارک شهر آرا همه من را میشناختند...روزی دو سه ساعت آنجا با دوستی که دست بر قضا بعدها عضو تیم ملی بدمینتون هم شد بدمینتون بازی میکردیم...خوشحال و خندان راهی پارک طالقانی شدیم غافل از اینکه این تازه آغاز ماجراست...!
دیم دریم دیم دیم دریم دیم دیم...پیامهای بازرگانی:
جلد سوم کتاب در جستجوی زمان از دست رفته (طرف گرمانت یک) به شدت مورد نیاز است...اگر کسی دارد به ما هم بدهد...پولش را میدهیم!
...به قول سهیل...باری...! در پارک طالقانی مشغول بازی بودیم که قهرمان اصلی داستان نفس نفس زنان وارد شد...دخترکی حدودا بیست ساله با پیراهن و شلوار ورزشی و اندامی به غایت متناسب...من و مهیار چند لحظه واقعا ماتمان برده بود...به مهیار گفتم یاد بگیر...هیکل یعنی این...!غلط نکنم مربی فیتنس است...و شک م از انجا به این مساله رفت که داشت دخترک نسبتا چاق و کم سن و سالی را میدواند و و نرمش میداد و خودش هم همراه او میدوید و نرمش میکرد...خیلی دلم میخواهد بتوانم درست و حسابی این دختر را وصف کنم...من قبل از اینکه صورت دخترک را ببینم که داشت پشت به من ورزش میکرد محو هیکلش شده بودم...وقتی برگشت سمت من یک لحظه حس کردم فشارم افتاد...اگر صورتی که این دختر داشت را روی بدهیکل ترین و چاق ترین دختر دنیا هم میگذاشتند شک نکنید که من عاشقش میشدم...در تمام مدتی که این دختر در فاصله پنجاه متری ما نرمش میکرد عملا بازی من و مهیار شده بود که یک توپ او میزد و توپ جلوی پای من زمین میفتاد و یک توپ من میزدم و جلوی پای او زمین میفتاد...اصلا دیگر نگاهمان دنبال توپ نبود...تو را به خدا اینجوری نگاهم نکنید...من ادم واقعا محترمی هستم و حداقل این یک قلم (چشم چرانی) وصله ای نیست که به من بچسبد...ولی دید زدن چنان دختری چشم چرانی محسوب نمیشود...یک اجبار است...اصلا وظیفه است...!
مهیار گیر داد که شراگیم خاک بر سرت برویم شماره ای چیزی بدهیم...بچه است دیگر...عقلش که نمیرسد که به چنین لعبتی نمیشود رفت و همینجور مثل این جواد های کوچه و خیابان شماره داد...گفتم خفه شو بگذار فکرم را جمع و جور کنم ببینم چه خاکی باید به سرم بریزم...خانوم شین من را ببخشد...در آن لحظات به همه چیز فکر میکردم الا تعهد و اخلاقیات و اینجور مزخرفات...دخترک حیلی بالاتر از ظرفیت پرهیزکاری من بود...خلاصه که هرچه فکر میکردم عقلم به جایی قد نمیداد...آخر مگر میشود رفت جلو و با چنان لعبتی همینطور باب آشنایی باز کرد...بعد هم گیرم که بشود...با این مهیار حشری چه کنم که مثل گرگ گرسنه منتظر یک اشاره است که دختره را لقمه ی چپش کند...در همین فکرها بودم که دیدم دختره در چند قدمی من است و میگوید ببخشید میشود کوله مان را چند لحظه اینجا بگذاریم روی نیمکت شما...؟ کم مانده بود همانجا قالب تهی کنم...با همه ی توانی که داشتم آب دهانم را قورت دادم و گفتم خواهش میکنم...حتما...!
دخترک کم سن تر از چیزی بود که فکر میکردم...شاید هفده هجده سال بیشتر نداشت...رفتارش بی محابا و معصومانه بود...کودکانه بود...دلبرانه بود...آدم را یاد لولیتا مینداخت...هر دو نشستند روی نیمکت کنار ما و دخترک از کوله اش دو سه تا سیب در اورد و قطعه قطعه کرد و به ما هم تعارف کرد...هنوز برای من قابل هضم نبود که دخترک با پای خودش امده و کنار ما نشسته و دارد به ما سیب تعارف میکند...کم کم اعتماد به نفسی پیدا کردیم و شروع کردیم به شوخی کردن و گاه به گاهی چیزی پراندن...اولین قدم به شدت موفقیت آمیز بود...بدون اینکه پا پیش بگذاریم دخترک خودش آمده بود کنار ما و یخ بین ما شکسته بود...از حرفهای دخترک چنین برمی آمد که خانه شان همان حوالی ست و آمده که با دوستش (همان دختر 13-14 ساله ی چاقی که همراهش بود) ورزش کنند...میگفت رشته ورزشی خودش کاراته است و تا به حال بدمینتون بازی نکرده و خیلی دلش میخواهد بازی کند...از خدا خواسته راکتهایمان را بهشان دادیم و خودمان نشستیم به تماشا...واقعا بازی نکرده بودند و ناشیانه به توپ ضربه میزدند...یک ربعی که بازی کردند تشکر کردند و وسایلشان را برداشتند که بروند...واقعا دیگر فرصتی نبود...گفتم ما هم داریم میرویم اگر میخواهید تا یکجایی برسانیمتان...گفت نه...پیاده میرویم...خداحافظی کردیم و راه افتادیم...ما کمی جلوتر میرفتیم و دخترها هم پشت سرمان می امدند...به ماشین که رسیدیم انها هم به ما رسیدند...باز تعارف کردیم و باز هم همان جواب را گرفتیم...داخل ماشین مثل بدبختها نشسته بودیم و فکر میکردیم نباید اینجور تمام شود...مهیار گفت برویم حداقل شماره بدهیم...به نظرم اصرار بیشتر یکجور جلف بازی بود اما واقعا چاره ای نبود...بیرون از پارک دوباره به آنها رسیدیم...از پنجره ماشین صدایشان کردم...دخترک این بار کمی عصبانی هدفون هایش را از گوشش برداشت و ایستاد که ببیند من چه میگویم...گفتم واقعا ببخشید...میخواهید شماره ما را داشته باشید که اگر دفعه بعد هم خواستید بیایید بدمینتون بازی کنید با هم بیاییم...؟ کمی تند و عصبی تشکر کرد و گفت نه... حالا اگر دوباره شما را دیدیم بازی میکنیم...!به نوعی همه چیز تمام شده بود...توی ماشین نشسته بودیم و هرکداممان توی خیالات خودمان بودیم...مهیار گفت حالا کجا برویم...؟به شوخی گفتم برویم شمال...جایی را بلدم به نام بهشت گمشده...جان میدهد برای عشاق به وصال نرسیده...گفت برویم...!
در عرض یک ساعت و نیم کوله هایمان را بستیم و وسایلمان را جمع و جور کردیم و کلی هم خرت و پرت خریدیم و راهی شمال شدیم...قرار بود شب را در هتلی در ساری بمانیم و صبح زود عازم بهشت گمشده شویم...داخل ماشین یاد خوابی افتادم که چند شب پیش دیده بودم...خواب دیده بودم که با مهیار در جاده شمال میرفتیم ...یک جایی از جاده از کوه شن و سنگریزه زیادی ریزش کرده بود و سطح جاده شیب دار شده بود...مهیار میخواست از روی شن ها رد شود که ماشین ناگهان لیز خورد و به طرف دره کشیده شد...سقوط کردیم...موقع افتادن هیچکداممان حس بدی نداشتیم...آخرین حرفی که من زدم این بود که "پس بالاخره تمام شد..." و همان موقع از خواب پریدم...خوابم را برای مهیار تعریف کردم...تعجب کرد...برای خود من هم عجیب بود...چون اصلا قرار نبود من و مهیار به شمال برویم و حالا که اینطور اتفاقی راهی شمال شده بودیم خوابم به نظر عجیب و معنا دار می رسید...به هر حال با شوخی و خنده همه چیز را برگزار کردیم...مدتهاست که اعتقادم را به متافیزیک از دست داده ام...نزدیکهای جاجرود به خانوم شین زنگ زدم که خبر شمال رفتنم را به او بدهم...گفت تو مگر قرار نیست که شنبه بروی فلانجا و فلان کار را بکنی؟گفتم تا شنبه برمیگردیم...گفت امروز جمعه است...گفتم اشتباه میکنی...امروز 5 شنبه است...و مهیار هم با سر تایید کرد...گفت نخیر...امروز جمعه هست آقای حواس پرت...به مهیار گفتم مردک خانوم شین میگوید امروز جمعه است...با اعتماد به نفس گفت که اشتباه میکند و امروز 5 شنبه است...گفتم اشتباه میکنی...امروز 5 شنبه ست...جیغش در امد که مگر امروز 9 ام نیست؟ تقویم الان جلوی من است و میگوید جمعه است...! گفتم مهیار امروز مگر 9 ام نیست؟ گفت خب آره...گفتم دهنت سرویس مهیار...دور بزن...!
دور زدیم و برگشتیم...قرار شد فردا صبح من کارم را انجام دهم و حوالی ظهر راه بیفتیم...به شوخی به مهیار گفتم راستی توی خوابم وقتی سقوط کردیم هوا کاملا روشن بود...از اول هم مقدر بود که ما روز راه بیفتیم...!