شراگیم
« ماچ...! | صفحه اصلی | جاده... »
لولیتای ایرانی...!

نبودم...دیروز رسیدم...روز دوم عید خاله ام از شمال زنگ زد که تنها خانه نمان... بلند شو بیا اینجا...توی سیاهکل یک ویلا گرفته اند...جای همگی خالی...بد نبود...چند بار سعی کردم از کافی نت های لاهیجان سری به وبلاگم بزنم...خیلی سفت و سخت "فیل تر" بود...حتی وبلاگ آینه ام را در بلاگفا هم "فیل تر" کرده بودند...من که هرچه زور زدم نتوانستم "فیل ترینگ" آنجا را دور بزنم...این باعث می شود بیشتر قدر خواننده های شهرستانی خودم را بدانم...بگذریم...اینها همه فرع است...اصل قضیه امروز عصر اتفاق افتاد...برای اینکه به ماجرای امروز عصر برسم باید از اول شروع کنم...یعنی از امروز صبح...رفته بودم دوری در تهران بزنم...دلم برای خیابانهای شهرم تنگ شده بود...از میدان ونک پیاده به سمت تجریش راه افتادم...تهران در ایام عید بی نظیر است...پاک...ساکت...سر به زیر...به میدان تجریش که رسیدم حسابی گرسنه ام شده بود...سری به پیتزا وشه زدم و یک سالاد ایتالیایی و یک سیب زمینی تنوری سفارش دادم...تا غذایم حاضر شود زنگی به مهیار زدم...گفت که می آید عقبم که برویم دوری بزنیم...برای یک ساعت دیگر سر ظفر قرار گذاشتیم...غذایم را سر فرصت خوردم و چند دقیقه زودتر از مهیار سر قرار بودم...آمد...هیچ طرح و برنامه ای برای پر کردن وقتمان نداشتیم...گفت برویم جاده چالوس و چیزی بخوریم...گفتم اینجور جاها را معمولا دو تا سیبیل با هم نمی روند...خوبیت ندارد...گفت برویم خانه ما فیلم ببینیم...گفتم حس خانه ماندن و فیلم دیدن ندارم...گفت برویم استخر...گفتم همین یک کارم مانده با شورت ماماندوز بیایم استخر...گفت کارتینگ...گفتم مگر پولمان زیادی کرده...؟ گفت دختر بازی...گفتم کوری نمیبینی توی خیابان سگ پر نمیزند...دختر کجا بود روز جمعه ای...گفت امروز پنجشنبه است...گفتم اشتباه میکنی...پایش را کرد توی یک کفش که پنجشنبه است...وقتی دیدم اینجور با اطمینان حرف میزند شک برم داشت...گفتم اگر پنجشنبه هم باشد از آن پنجشنبه های تخمی جمعه نماست...! ...گفتم برویم بدمینتون بازی کنیم...گفت راکت ندارم...گفتم من هم ندارم...میرویم میخریم...راهی منیریه شدیم...مهیار با کلی استخاره یک راکت ویش خرید 7500 تومان و من هم بدون هیچ استخاره ای یک راکت یونکس خریدم 27000 تومان...یک زمانی داخل پارک شهر آرا همه من را میشناختند...روزی دو سه ساعت آنجا با دوستی که دست بر قضا بعدها عضو تیم ملی بدمینتون هم شد بدمینتون بازی میکردیم...خوشحال و خندان راهی پارک طالقانی شدیم غافل از اینکه این تازه آغاز ماجراست...!

دیم دریم دیم دیم دریم دیم دیم...پیامهای بازرگانی:
جلد سوم کتاب در جستجوی زمان از دست رفته (طرف گرمانت یک) به شدت مورد نیاز است...اگر کسی دارد به ما هم بدهد...پولش را میدهیم!

...به قول سهیل...باری...! در پارک طالقانی مشغول بازی بودیم که قهرمان اصلی داستان نفس نفس زنان وارد شد...دخترکی حدودا بیست ساله با پیراهن و شلوار ورزشی و اندامی به غایت متناسب...من و مهیار چند لحظه واقعا ماتمان برده بود...به مهیار گفتم یاد بگیر...هیکل یعنی این...!غلط نکنم مربی فیتنس است...و شک م از انجا به این مساله رفت که داشت دخترک نسبتا چاق و کم سن و سالی را میدواند و و نرمش میداد و خودش هم همراه او میدوید و نرمش میکرد...خیلی دلم میخواهد بتوانم درست و حسابی این دختر را وصف کنم...من قبل از اینکه صورت دخترک را ببینم که داشت پشت به من ورزش میکرد محو هیکلش شده بودم...وقتی برگشت سمت من یک لحظه حس کردم فشارم افتاد...اگر صورتی که این دختر داشت را روی بدهیکل ترین و چاق ترین دختر دنیا هم میگذاشتند شک نکنید که من عاشقش میشدم...در تمام مدتی که این دختر در فاصله پنجاه متری ما نرمش میکرد عملا بازی من و مهیار شده بود که یک توپ او میزد و توپ جلوی پای من زمین میفتاد و یک توپ من میزدم و جلوی پای او زمین میفتاد...اصلا دیگر نگاهمان دنبال توپ نبود...تو را به خدا اینجوری نگاهم نکنید...من ادم واقعا محترمی هستم و حداقل این یک قلم (چشم چرانی) وصله ای نیست که به من بچسبد...ولی دید زدن چنان دختری چشم چرانی محسوب نمیشود...یک اجبار است...اصلا وظیفه است...!
مهیار گیر داد که شراگیم خاک بر سرت برویم شماره ای چیزی بدهیم...بچه است دیگر...عقلش که نمیرسد که به چنین لعبتی نمیشود رفت و همینجور مثل این جواد های کوچه و خیابان شماره داد...گفتم خفه شو بگذار فکرم را جمع و جور کنم ببینم چه خاکی باید به سرم بریزم...خانوم شین من را ببخشد...در آن لحظات به همه چیز فکر میکردم الا تعهد و اخلاقیات و اینجور مزخرفات...دخترک حیلی بالاتر از ظرفیت پرهیزکاری من بود...خلاصه که هرچه فکر میکردم عقلم به جایی قد نمیداد...آخر مگر میشود رفت جلو و با چنان لعبتی همینطور باب آشنایی باز کرد...بعد هم گیرم که بشود...با این مهیار حشری چه کنم که مثل گرگ گرسنه منتظر یک اشاره است که دختره را لقمه ی چپش کند...در همین فکرها بودم که دیدم دختره در چند قدمی من است و میگوید ببخشید میشود کوله مان را چند لحظه اینجا بگذاریم روی نیمکت شما...؟ کم مانده بود همانجا قالب تهی کنم...با همه ی توانی که داشتم آب دهانم را قورت دادم و گفتم خواهش میکنم...حتما...!
دخترک کم سن تر از چیزی بود که فکر میکردم...شاید هفده هجده سال بیشتر نداشت...رفتارش بی محابا و معصومانه بود...کودکانه بود...دلبرانه بود...آدم را یاد لولیتا مینداخت...هر دو نشستند روی نیمکت کنار ما و دخترک از کوله اش دو سه تا سیب در اورد و قطعه قطعه کرد و به ما هم تعارف کرد...هنوز برای من قابل هضم نبود که دخترک با پای خودش امده و کنار ما نشسته و دارد به ما سیب تعارف میکند...کم کم اعتماد به نفسی پیدا کردیم و شروع کردیم به شوخی کردن و گاه به گاهی چیزی پراندن...اولین قدم به شدت موفقیت آمیز بود...بدون اینکه پا پیش بگذاریم دخترک خودش آمده بود کنار ما و یخ بین ما شکسته بود...از حرفهای دخترک چنین برمی آمد که خانه شان همان حوالی ست و آمده که با دوستش (همان دختر 13-14 ساله ی چاقی که همراهش بود) ورزش کنند...میگفت رشته ورزشی خودش کاراته است و تا به حال بدمینتون بازی نکرده و خیلی دلش میخواهد بازی کند...از خدا خواسته راکتهایمان را بهشان دادیم و خودمان نشستیم به تماشا...واقعا بازی نکرده بودند و ناشیانه به توپ ضربه میزدند...یک ربعی که بازی کردند تشکر کردند و وسایلشان را برداشتند که بروند...واقعا دیگر فرصتی نبود...گفتم ما هم داریم میرویم اگر میخواهید تا یکجایی برسانیمتان...گفت نه...پیاده میرویم...خداحافظی کردیم و راه افتادیم...ما کمی جلوتر میرفتیم و دخترها هم پشت سرمان می امدند...به ماشین که رسیدیم انها هم به ما رسیدند...باز تعارف کردیم و باز هم همان جواب را گرفتیم...داخل ماشین مثل بدبختها نشسته بودیم و فکر میکردیم نباید اینجور تمام شود...مهیار گفت برویم حداقل شماره بدهیم...به نظرم اصرار بیشتر یکجور جلف بازی بود اما واقعا چاره ای نبود...بیرون از پارک دوباره به آنها رسیدیم...از پنجره ماشین صدایشان کردم...دخترک این بار کمی عصبانی هدفون هایش را از گوشش برداشت و ایستاد که ببیند من چه میگویم...گفتم واقعا ببخشید...میخواهید شماره ما را داشته باشید که اگر دفعه بعد هم خواستید بیایید بدمینتون بازی کنید با هم بیاییم...؟ کمی تند و عصبی تشکر کرد و گفت نه... حالا اگر دوباره شما را دیدیم بازی میکنیم...!به نوعی همه چیز تمام شده بود...توی ماشین نشسته بودیم و هرکداممان توی خیالات خودمان بودیم...مهیار گفت حالا کجا برویم...؟به شوخی گفتم برویم شمال...جایی را بلدم به نام بهشت گمشده...جان میدهد برای عشاق به وصال نرسیده...گفت برویم...!

در عرض یک ساعت و نیم کوله هایمان را بستیم و وسایلمان را جمع و جور کردیم و کلی هم خرت و پرت خریدیم و راهی شمال شدیم...قرار بود شب را در هتلی در ساری بمانیم و صبح زود عازم بهشت گمشده شویم...داخل ماشین یاد خوابی افتادم که چند شب پیش دیده بودم...خواب دیده بودم که با مهیار در جاده شمال میرفتیم ...یک جایی از جاده از کوه شن و سنگریزه زیادی ریزش کرده بود و سطح جاده شیب دار شده بود...مهیار میخواست از روی شن ها رد شود که ماشین ناگهان لیز خورد و به طرف دره کشیده شد...سقوط کردیم...موقع افتادن هیچکداممان حس بدی نداشتیم...آخرین حرفی که من زدم این بود که "پس بالاخره تمام شد..." و همان موقع از خواب پریدم...خوابم را برای مهیار تعریف کردم...تعجب کرد...برای خود من هم عجیب بود...چون اصلا قرار نبود من و مهیار به شمال برویم و حالا که اینطور اتفاقی راهی شمال شده بودیم خوابم به نظر عجیب و معنا دار می رسید...به هر حال با شوخی و خنده همه چیز را برگزار کردیم...مدتهاست که اعتقادم را به متافیزیک از دست داده ام...نزدیکهای جاجرود به خانوم شین زنگ زدم که خبر شمال رفتنم را به او بدهم...گفت تو مگر قرار نیست که شنبه بروی فلانجا و فلان کار را بکنی؟گفتم تا شنبه برمیگردیم...گفت امروز جمعه است...گفتم اشتباه میکنی...امروز 5 شنبه است...و مهیار هم با سر تایید کرد...گفت نخیر...امروز جمعه هست آقای حواس پرت...به مهیار گفتم مردک خانوم شین میگوید امروز جمعه است...با اعتماد به نفس گفت که اشتباه میکند و امروز 5 شنبه است...گفتم اشتباه میکنی...امروز 5 شنبه ست...جیغش در امد که مگر امروز 9 ام نیست؟ تقویم الان جلوی من است و میگوید جمعه است...! گفتم مهیار امروز مگر 9 ام نیست؟ گفت خب آره...گفتم دهنت سرویس مهیار...دور بزن...!
دور زدیم و برگشتیم...قرار شد فردا صبح من کارم را انجام دهم و حوالی ظهر راه بیفتیم...به شوخی به مهیار گفتم راستی توی خوابم وقتی سقوط کردیم هوا کاملا روشن بود...از اول هم مقدر بود که ما روز راه بیفتیم...!

توسط در March 29, 2008 4:06 AM |
نظرات
Romina   ( web | email )

ُسلام. من برای اولین بار آدرس شما را در یک وبلاگ جنجالی خبری دیدم . نام شما "شراگیم" مرا به یاد رمانهای اروپای شرقی که در نوجوانی خوانده بودم انداخت . راغب شدم که سری بزنم و نتیجه در نهایت عالی بود . روان نوشتن و دور ماندن از هتاکی ، ارزشمند است . لذت بردم . شادکام باشید !


June 12, 2008 7:06 PM
تابو   ( web | email )

بامزه نوشتی


April 20, 2008 11:14 PM
fahime   ( web | email )

شراگيم جان خيلي قشنگ و با مزه مي نويسي من كه وقتي شروع به خوندن مي كنم نمي تونم از پاي كامپيوتر پاشم


April 20, 2008 8:44 AM
A.   ( web | email )

تورو خدا نری شمال هااااااااا


April 16, 2008 9:25 PM
yas   ( web | email )

سلام.من ياس هستم.فيلمسازم و به تازگی وبلاگ نويس شدم به همراه دوستم ازاليا.خوشحال ميشيم به ما سری بزنيد.


April 16, 2008 6:19 PM
خانوم شین   ( web | email )

نسيم جان
اونی که کشته شده يکی ديگه هست نه شراگيم عزيز!
**********************
شری جان بيا اينجا يه ندای از خودت بده که اينقدر تهمت ناروا به من نبندن :( این نوعی حکم حکومتی بود!)


April 16, 2008 3:46 PM
نسیم خانوم   ( web | email )

شراگيم معصوم بی گناه ، من فکر می کنم تو کشته شدی و این بهایی هست که برای گفتن حقیقت پرداختی ( آخه چرا خانوم شین؟؟؟شری خیلی جوون بود)


April 14, 2008 10:29 PM
nikan   ( web | email )

pedare ghorbat besooze kamaram shikas az doori
akh ta key khodaya


April 14, 2008 6:20 PM
بهاره   ( web | email )

کجا هستی شراگیم؟! کف کردیم بس که هی اومدیم هی این لولیتا رو دیدیم !
اون خانوم شین رو دیگه گفتیم باشه ! چندبار گفتی ما هم تایید کردیم! ولنتاین هم که بهتون تبریک گفتیم!
دیگه این لولیتا رو بردار دیگه اگه دوتا دوتا می شه ما یه کاری بکنیم ؟!!! :D


April 13, 2008 9:20 PM
vahidoo   ( web | email )

سلام ، بعد از مدت ها موفق شدم اینجا رو بخونم ، امیدوارم این روش عبور از فیلتر دوامش خوب باشه ، سال نو بر تو دوست عزیز مبارک


April 12, 2008 9:03 PM
مونیکا   ( web | email )

اول سلام .دوم چون تو سال جدید اولین باره میام پس سال نو مبارذک البته امیدوارم حداقل این رو قبول داشته باشی
بابا دم لولیتا خانم گرم خوب حالتون رو گرفته.مرسی آخر یکی به شما ضدحال زد.
به خانم شین سلام برسون خوبه اون هست یکمی تو رو جمع می کنه روزها هم که یادت نیست.پیریه دیگه


April 12, 2008 4:35 PM
Mahin Milani   ( web | email )

سلام عزيز

اين داستان را اگر از قسمت: به نوعی همه چیز تمام شده بود...توی ماشین نشسته بودیم و... حذف کنی يک داستان کوتاه بسيار زيباست.
بخشی از بقيه را می توان جور ديگری پرداخت کرد و داستان ديگری از آن در‌ آورد

درحال حاضر وب سايت من تعطيل است. وگرنه هم الان آن را پست می کردم.

موفق باشي


April 12, 2008 3:16 PM
amirsalar   ( web | email )

بابا چرا شلوغش میکنین. پدوفیلی که نکرده بنده خدا. نوشته حدود بیست سال. از اونجایی که مرد جماعت معمولا در حدس سن زن ها گند میزنه، اینم باید از بیست رد شده باشه. میگین نه برین از خودش بپرسین. اصلن تقصیر خودت که تیتر زدی لولیتا، پدر جان لولیتای فرنگی فوقش 14 سالش بود نه این ...


April 12, 2008 1:56 PM
مهرناز   ( web | email )

حقيقتا چقدر مردهاي ايراني كثيفند.

اي بابا تو خارج هم به دخترهاي كمتر از ١٨ گير نمي دن. تو ديگه كي هستي؟


April 12, 2008 7:45 AM
a   ( web | email )

از نوشته بالای ۱۸ معلومه تو کف ...جنيفری
آقاي خوره كتاب


April 10, 2008 10:16 PM
a   ( web | email )

مردی با مردانگی فرق می کنه


April 10, 2008 10:14 PM
a   ( web | email )

جرات نکردی آقای روشنفکر مطلب منو بذاری


April 10, 2008 10:12 PM
ميم در محاق   ( web | email )

کاربرد اصطلاح دامنه پرهيزگاری معرکه بود ...


April 10, 2008 9:29 PM
mehr   ( web | email )

من با اون دانمارکی موافقم فقط مودبانه تر! واقعا بيچاره زن های ايرانی که نميتونن حتی ورزش کنن با آسودگی!


April 10, 2008 9:51 AM
ناشناس   ( web | email )

ااتبب


April 9, 2008 6:31 PM
ياسمن   ( web | email )

وای مردم ازخنده...


April 9, 2008 4:52 PM
lool00   ( web | email )

لوليتا يعنی چی؟؟؟


April 8, 2008 10:29 PM
جابلاگی   ( web | email )

برای طراحی می توانید از خدمات طراحی جابلاگی بهره مند شوید :
www.jablogi.com
info@jablogi.com


April 7, 2008 10:30 PM
مينا   ( web | email )

شراگيم جان امكانش هست تو كامنت دوني شركتي رو كه مي شناسي (براي طراحي سايت) معرفي كني؟؟؟


April 7, 2008 2:05 PM
داستان یک زن   ( web | email )

راستی برای بعضی از پست ها می خواستم همون جا کامنت بذارم که تصور کردم شايد بهتر باشه بعدا يه کامنت کلی واسه همشون بذارم .. چيزهايی که باهاشون موافقم يا مخالف ..
فعلا ..


April 6, 2008 9:26 PM
داستان یک زن   ( web | email )

وای باورم نمیشه ... کلی کامنت گذاشتم .. پرید !!
:(
اسم وبلاگت رو تو لینکهای یه وبلاگ دیگه به طور اتفاقی دیدم و خلاصه ۳ شب تمام .. بین ساعت ۲ تا ۴ !! .. داشتم این بلاگ رو می خوندم .. که الحمدلله امروز تموم شد !
خیلی خوب احساست رو انتقال میدی و خوب آدمها و فضاها رو توصیف میکنی .. جوری که من الان شراگیم رو تو ذهنم ساختم و حتی می دونم خونه ات چه جوریه .. البته کمی تخیلات خودمو قاطیش کردم ...
خانم شین ... مادرت .. اکباتان .. دوچرخه .. سهیل .. گربه .. و تمام زندگیت رو با تمام این تفاق های کوچیک و بزرگ برای کسی که خواننده ی این وبلاگ هست جزیی از داستان های خودش میشه انگار ..
مثل اینکه شراگیم فامیلت بوده و یهو اونو کشف میکنی و حس میکنی چقدر زندگیش رو می فهمی و چقدر صادقانه می نویسه ..
با وجود اینکه این وبلاگ رو همونطور که گفتی خانوادت و کسایی که می شناسنت می خونن و همین باعث میشه آدم هر چه قدر هم روراست باشه باز هم کمی محافظه کار بنویسه .. اما با این وجود سعی کردی رئال بنویسی ...


April 6, 2008 9:20 PM
nazi   ( web | email )

من فقط اومدم که يه ردی ازم بمونه همونی که خودت گفتی


April 6, 2008 3:03 PM
دون كيشوت   ( web | email )

به به باز هم آنتن آقا رفت هوا اين بار موج يك لعبت ديگر را گرفت اما انگار موجش پريد. دختره بدبخت چه شانسي آورد


April 6, 2008 7:04 AM
nikan   ( web | email )

akhe nemidooni shari in iraniha che kara ba man nemikonan be khoda kheyli por roo hastan daram az hersam miterekam yeki dotashoonam na be khoda hamashoon
akhe ta key benalam


April 5, 2008 8:17 PM
سارینا   ( web | email )

شراگیم لطفا ای پی ش رو نبند...میدونی من کلی حال میکنم باهاش...به قول سهیل فک کن!!!تو وبلاگ ایرانی تلپ باشی...به زبان فارسی کامنت بذاری...از ۳ کلمه انگلیسی که مینویسی یکیش غلط باشه و بعد تازه چی فحش هم بدی....شراگیم خواهشا بذار بگه بخندیم...اصلا تو برو لولیتا بازی...چی کار به کامنت ها داری اقای زند عزیز؟؟؟


April 5, 2008 3:01 PM
شراگیم   ( web | email )

شین جان (شماره ۵۰):
جای شما خالی...بد نبود...دیگه خودت که میدونی همه چیو...خلاصه حلالم کن!


April 5, 2008 1:52 PM
شراگیم   ( web | email )

مینا جان (شماره ۴۹):
طراحی سایت هم میکنیم...اما نه اونقدرها هم حرفه ای...اما اگه بخوای میتونم بهت بگم کجا ببری کارت رو که هم حرفه ای باشن و هم مطمئن...


April 5, 2008 1:51 PM
شراگیم   ( web | email )

شماره ۵۱:
پسر جان مجبور میشم آی پی ت رو ببندم ها...خودتو کنترل کن عزیز من...!این دلیل نمیشه که چون شما دانمارکی هستی هی بیای به ایرونی جماعت فوحش بدی که...دهه!


April 5, 2008 1:48 PM
nikan   ( web | email )

faghat khaheshan khafeshid iraniye heyvoon sefat


April 5, 2008 11:27 AM
خانوم شین   ( web | email )

شری جونم

ميبينی که من هميشه جون شما را نجات ميدم حتی اگه فرسنگها ازتون دور باشم.

تعطيلات به شما خوش گذشته که؟


April 5, 2008 10:03 AM
مينا   ( web | email )

شراگيم جان
شما طراحي سايت براي شركت ها هم انجام ميديد؟؟؟ ... يا شركتي رو مي شناسيد كه به صورت حرفه اي و با پشتيباني قوي اين كارو انجام بده ؟؟؟


April 5, 2008 8:31 AM
نیکان   ( web | email )

جناب خیلی مودب شماره 40 ، شما که تشخیص دهنده حق و ناحق هستید، خودتون به چه حقی، حق نوشتن اسم آدم رو ازش سلب میکنید؟


April 4, 2008 11:50 PM
Neda   ( web | email )

فرمايش شما متين است، فقط من ربط اين نظر ناگهانی و پر شور و خروش شما رو با هيچ کدوم از چيزهايی که اينجا نوشته شده -شامل خود مطلب و نظرها- متوجه نشدم، بعد چون اينجا وبلاگ من نبود به من ربطی نداشت فقط خنده ام گرفت خيلی. از اون جهت D:


April 4, 2008 4:17 PM
فصل تازه   ( web | email )

يعني آخرش لوليتا بي لوليتا؟


April 4, 2008 12:09 PM
nikan   ( web | email )

shomare 43 khanome neda bayadam bekhandi


April 4, 2008 8:57 AM
مانا   ( web | email )

حالا که من تازه خواننده ی وبلاگ شما شدم اینقدر دیر به دیر ننویسید دیگه. ممنون


April 4, 2008 7:09 AM
Neda   ( web | email )

وای اين قبلی من از اون پديده های ده سال يک باره! مردم از خنده از دستش.


April 3, 2008 7:51 PM
nikan   ( web | email )

akhe ta key


April 3, 2008 3:36 PM
nikan   ( web | email )

ghasam be khodayi ke iraniha nemishenasan man heyvooni mesle irani nadidam ham ta nadarin iraniha
khake alam bar saretoon


April 3, 2008 3:34 PM
nikan   ( web | email )

shomare 35 : to ba che hagi esme nikan neveshti inja ey iraniye khook sefat iraniro che be nikan
DOWN WITH IRANIANS


April 3, 2008 3:32 PM
ا   ( web | email )

اين كجاش هيجاني بود آخه؟
من فكر مي كردم مثلا رفتين شمال و يه جايي اين به قول خودت لعبت رو ديدين!
لوس:(


April 2, 2008 11:30 PM
داریوش   ( web | email )

همیشه با دافیت !


April 2, 2008 10:50 PM
پانته‌آ   ( web | email )

عجب ماجرايی! همهء عناصر رو در خودش جمع کرده بود: عشق، معنويت، هيجان، اخلاق، مرگ... :)


April 2, 2008 8:06 PM
تقویم صبورا   ( web | email )

اممم....عجب!


April 2, 2008 6:37 PM
نیکان   ( web | email )

بادرنظرگرفتن جمیع جوانب، بطرزی سوال برانگیز جسورانه است. و زیبایی بسیارش نیز به همان است. دیگر باقی همه هیچ.


April 2, 2008 9:43 AM
....   ( web | email )

از دختر ۱۷-۱۸ ساله هم نميگذريد؟اينجا حداقل سن قانونی مطرحه و مردها مثل سگ می ترسن با کسی باشن که هنوز به سن قانونی نرسيده. تو ايران که ديگه اين حرفها هم مطرح نيست. مقصد بعدی کجا بود رختخواب؟حالا خوبه که شما روشنفکر هم تشريف داريد


April 1, 2008 9:36 PM
shadi   ( web | email )

يادته يه پست داشتی ، راجع به اينکه اساسآ اينجور کار ها ، اينکه با وجود داشتن يک تعهد اخلاقی و احساسی به يک نفر ، يک مرد اين وورووجک بازيا تو خونشه و ازش نميگذره ؟
حالا خوب ميبينم که چقدر از صميم قلب اون پست رو نوشتی . و حقيقتآ از ذات مردها تعجب می کنم ....!


April 1, 2008 7:06 PM
عماد   ( web | email )

حشری می شویم!


April 1, 2008 1:15 PM
یکی مثل خیلیا   ( web | email )

اونوقت هی افسوس میخوره و میگه سهیل اینطور سهیل اونطور.
داداش خانه از پای بست ویران است؛ وقتی شب جمعه یادتون نمیمونه و خواسته یا ناخواسته فراموشش میکنین و فکر میکنین جمعه حورالعین دیدین همینطوری میشه دیگه


April 1, 2008 12:01 PM
شمرایران   ( web | email )

امسال خوب شروع کردی ۲۰ !!!!. يه مقدار هوای بهاری ؛ باعث بالا زدن فشار خون (و چیزای دیگه!)ميشه و همچين آدم سر ذوق مياد.
ميره پارک ؛ دختر بازی ميکنه ؛ شماره ميده ؛ شمال ميره ؛وبلاگ مینویسه و خلاصه زندگی ميکنه .
اميدوارم سالی خوب و پر از انرژی داشته باشی .


March 31, 2008 7:23 PM
شراگیم   ( web | email )

مرجان عزیز (شماره ۲۸):
...یکی از دوستای خوبم دیروز کتاب رو بهم رسوند...ممنونم ازت...


March 31, 2008 4:18 PM
مرجان   ( web | email )

جلد سوم کتاب در جستجوی زمان از دست رفته (طرف گرمانت یک)
موجود است اما قرض می دم نمیفروشمش!!!


March 31, 2008 3:48 PM
یک خواننده   ( web | email )

خوب اگه از فایرفاکس و اکستنشن هاش استفاده کنی دیگه هیچ سایتی برات فیلتر نخواهد بود. داونلود و نصبش ۱۰ دقیقه هم وقت نمی گیره. درباره بقیه مطلبت هم :))


March 31, 2008 1:29 PM
behnaz   ( web | email )

خيلی بامزه بود مثل هميشه !
خيلی مرسی هستم ازت اوج دپ هم که باشم وقتی نوشته هاتو ميخونم ميخندم !:)


March 31, 2008 11:55 AM
آرش   ( web | email )

جزیره ابوموسی را هم دارند برای ماندگاری خود به عربستان می بخشند - حالا شما تنها در فکر سیزده بدر باشید کوچولوهای ایرونی...


March 31, 2008 5:28 AM
آرش شریف زاده عبدی   ( web | email )

جزیره ابوموسی را هم دارند برای ماندگاری خود به عربستان می بخشند - حالا شما تنها در فکر سیزده بدر باشید کوچولوهای ایرونی...


March 31, 2008 5:27 AM
بابک   ( web | email )

جالب بود و غير منتظره
من فکر کردم مثل خاطرات دلقک حتما در ادامه دختره مياد و ازت خواهش می کنه که يه شب باهاش باشی ولی تو با هوشمندی میفهمی که اون الانه که عاشقت بشه و بیفتی تو یه دردسر تازه پس میگی که حوصله نداری و جاش میری باغچه عموت رو بیل می زنی!


March 31, 2008 4:22 AM
maneli   ( web | email )

rasty 5 shanbeye jome nama kheyli bamazze bood
dige inke nemidoonam chera web log ro wen log type kardam
sharmande


March 31, 2008 1:40 AM
maneli   ( web | email )

salam Sharagim jan
moddati mishe ke miam inja o weblogeto mikhoonam, harchand khodam wenlog nadaram vali inja wenlog doostan ro mikhoonam va bishtar az hame az neveshtehaye shoma ro doost daram
baraye man ke door az vatan hastam o gahi deltang khoondan neveshtehat ba oon tarze khasse neveshtehat por az lotfe
sale no ro behet tabrik migam o barat behtarin ha ro arezou mikonam


March 31, 2008 12:10 AM
شراگیم   ( web | email )

فرانک جان (شماره ۱۶):
دمب خروس کجا بوده...؟چشم حسود کور سه روز مونده به تعطیلات یه پول همچین بگی نگی تپلی از طرف همون شرکتی که براش کار میکنم به دستم رسید...هم قرضم رو دادم...هم یه مقدار تهش موند برام که شب عیدی شرمنده زن و بچه نباشم...


March 31, 2008 12:03 AM
شراگیم   ( web | email )

دلقک جان (شماره ۱۷):
از این ورا؟ باز بوی در و داف به مشامتون رسید سر و کله ی شما پیدا شد...؟ :) حالا جان سهیل تو که از دختر هفت ساله تا پیرزن شصت و پنج ساله به همه شماره دادی الان کجا رو گرفتی که ما هم بیایم بگیریم؟؛)


March 30, 2008 11:57 PM
ناشناس   ( web | email )

خانوم شين که توی ۳۶۰ وبلاگ داره البته نه با اين اسم چند تا عکسم داره با همون چشمهی ژاپونيش ! توی لیست دوستان شراگیم تو یاهو خیلی راحت میشه پیداش کرد . چقدر بد شدی تو شری .


March 30, 2008 8:25 PM
دلقک   ( web | email )

آهان . همين چند پست قبليت بود که هی مثل اين جو گير شده ها شعارهای مسخره می دادی که يعنی چی شماره دادن و سهيل پوپوليسته و مخصوصا يک حرفت تازگيا توی دهن من افتاده که فرموده بودی : راه رشد و تعالی از اغوش زنان فاسد نيست !!! ( تکبير ! ) ديگه اين که اشباهت ترديد و تاخير بوده . قبل از اين که آنها بروند بايد شماره ات رو می دادی . خلاصه داداش اين کاره نيستی ! بايد بيائی اينجا يک مدتی تلمذ کنی و دوزانوی ادب بشينی نزد استاد بزرگ تا با چوب تر تربيتت کنم و بهت ياد بدم با چماعت در و داف چه جوری رفتار کنی بزغاله ! ( به قول جناب قرائتی . يه صلوت بفرستين ! )


March 30, 2008 7:57 PM
فرانك   ( web | email )

آخي ي ي ... تو كه پنجاه هزار تومنم قرض كرده بودي گذاشته بودي رو اجاره خونت ... داشتي از بي پولي گريه مي كردي ... يه روده ي راست تو شيكمت نيست... ما نمي دونيم بايد قسم حضرت عباستو باور كنيم يا دم خروسو !...احتمالن همون دمب ب ب خروستو ... نيست ؟!... مشکل جلب توجه داری ؟


March 30, 2008 7:30 PM
مانلی   ( web | email )

سلام
یامزه ست


March 30, 2008 4:12 PM
bahar   ( web | email )

sallllllllllammmmmmmmmm,
neveshtehat aaliand.
dar zemn jelde 3 dar jostejooye zamane az dast rafte ham ro ham daram.
bye.


March 30, 2008 2:17 PM
كرگدن بانو   ( web | email )

همين جوري مي‌بافيا.... در ضمن براي كارت توجيه الكي نيار اتفاقا خوب چشم چروني هستي!!


March 30, 2008 12:13 PM
عماد   ( web | email )

سلام
گفتی كدوم پارك؟ حدود ساعتش كی بود؟ بنظرت راكت پينگ پونگ هم جواب می‌ده؟


March 29, 2008 8:56 PM
nikan   ( web | email )

ey baba to dige ky hasti


March 29, 2008 8:03 PM
لوليتا   ( web | email )

شراگيم جان اون نه گفتن همه شرم و حياي جاري در خونم بود!! من نيز به عشق وصال تو در پاركينگ بهشت منتظرت هستم!!


March 29, 2008 2:43 PM
شراگیم   ( web | email )

محمد جان (شماره ۷): رنگی و سیاه و سفید نداره که...خب بیا رنگیش رو بذار تو مال ما...!


March 29, 2008 1:36 PM
محمد   ( web | email )

اين دستگاه GPS شما چقدری آب می‌خورد و چقدر هوا بر می‌دارد؟ اشتباه آمدم؟!!!


March 29, 2008 12:32 PM
محمد   ( web | email )

بابا چیز من تو مال کیوان تصویریه. رنگیه . مال تو رنگ نداره که !


March 29, 2008 12:22 PM
الهام   ( web | email )

سلام
عید شما مبارک
اصطلاح پنج شنبه جمعه نماتون خیلی به دلم نشست خیلی جالب بود
راستی یک کم اعتقاد به متافیزیک بد نیست ها


March 29, 2008 11:04 AM
مريم 33   ( web | email )

ببين تو رو خدا. آقا تو فکر چيه اونوقت ما داريم براش تبليغ ميکنيم!! ديشب وسط يه مهمونی که حرف GPS شد من شروع كردم به تعريف از دستگاه تو. بعضيها اصلا نميدونستن همچين كاربردي هم هست (دزدي ماشين) و هي ميگفتن عجب، جالبه...بعد هم حرف يه بنده خدايي شد كه وقتي مياد شمال از صبح تا ظهر با جت اسكي تو آبه. يكهو به سرم زد كه بهش خريد GPS رو پيشنهاد بدم. بعد يادم افتاد كه اين بابا اگر وسط آب گم هم بشه دريا كه خيابون و چهارراه نداره كه بفهمه كجاست. خلاصه پيشنهاد ندادم.
اونوقت شما .... اي بابا. خوش بگذره :)


March 29, 2008 8:52 AM
ناشناس   ( web | email )

شراگيم جان نرو.........
جون مادرت نرو..........
خواستی بری هم،برو جنوب. نرو شمال.
ببین کی بهت گفتم.


March 29, 2008 8:47 AM
ناشناس   ( web | email )

Man ke az saro tah in neveshte chizi nafahmidam, gharaar edaame dassht bashe?


March 29, 2008 8:08 AM
شهامت   ( web | email )

لعنتی این یکی پستت محشر بود. الان دخترکان بی نوا میان و به دست و پات میافتن که نرو نرو .. تو رو خدا نرو و... تو هم که از خدا خواسته.. همه کمبودهای عاطفیت جبران میشه... هوشمندانه داستان می بافی.. خوشم میاد


March 29, 2008 7:22 AM
parvaneh   ( web | email )

برای دفعه بعد لاک و پنبه برای انگشت های پای لوليتا يادت نره.
اون پنج شنبه ء تخمی جمعه نما هم خیلی با حال بود.
عيدتون هم مبارکا.


March 29, 2008 7:20 AM
نظر شما

اگر قبلا در این وبلاگ نظر نداده اید، نظر شما توسط مدیر وبلاگ بررسی خواهد شد. تا آن زمان نظر شما نمایش داده نخواهد شد. از این که نظر داده اید متشکریم.