شراگیم
« لولیتای ایرانی...! | صفحه اصلی | داستان و داستان نویسی »
جاده...

الان که من تنهام و آقا و نوکر خودمم زندگی برام مثل یه جاده ی پیچ در پیچ کوهستانی میمونه...شما فرض بگیرین جاده چالوس...من تا تهش رو با دوچرخه رفتم...بذار بهتون بگم چجوریه...خیلی خسته میشی...اشکت در میاد اونهمه سربالایی رو رکاب بزنی...حسابی عرق میکنی و به نفس نفس میفتی...خیلی سخته...با این حال یک لحظه هم پشیمون نمیشی و فکر برگشتن به سرت نمیزنه...چون پشت هر پیچش و ته هر تونلش یه منظره تازه و ناشناخته منتطرت نشسته...وقتی از این ور وارد تونل میشی هیچ نمیدونی که از کجا سر در میاری...ممکنه این ور آفتاب بشه و اون ور بارون بیاد...ممکنه این ور سربالایی باشه و اون ور یه دفعه سرپاییتی بشه...ممکنه این ور خشک باشه و اون ور پر از گل و گیاه باشه...تو نمیدونی...لااقل من که بار اولم بود جاده چالوس رو میرفتم نمیدونستم...همه چیزش برام تازه و ناشناخته بود...برای همین ادامه دادم...دوستی که همراهم اومده بود نزدیک سد کرج ول کرد و برگشت...من هم الان دیگه بعید میدونم بتونم یه بار دیگه اون کار رو بکنم...نمیتونم چون دیگه اون جاده برام چیز تازه ای نداره...مگه میشه وقتی نصف جون رسیدی به گچسر اون سربالایی خشک و تند و تیز و طولانی بعد از گچسر تا تونل کندوان رو بدونی چجوریه و بازم بری؟حماقته...!الان که فکرش رو میکنم میبینم یک میلیون هم بهم بدن حاضر نیستم دوباره با دوچرخه م برم توی دل اون ماری که پیچیده به پای البرز و تا اونجا که تونسته بالا رفته.

من با دوچرخه م اصفهان هم رفتم...ولی جاده ی اصفهان برخلاف جاده چالوس حسابی من رو عذاب داد...پوستم رو کند...اشکم رو در آورد...یه شکنجه واقعی بود...به نظر عجیب میاد...کسانی که دوچرخه سواری کردن میدونن قاعدتا یه جاده کفی با یه جاده سربالایی برای دوچرخه سواری قابل قیاس نیست...اما همون جاده کفی برای من که بارها و بارها با اتوبوس و سواری طی کرده بودمش و همه جاش رو میشناختم شده بود یه هیولا...جاده ای که تا جایی که چشمت کار میکرد توی دل بیابون جلو رفته بود و میدونستی ته اون افق هم باز یه افق دیگه ست درست مثل همینی که داری میبینی...به همین خشکی، به همین یکنواختی و به همین دور دستی...و وقتی خیلی جلوتر بری...وقتی دو سه روز با همین منظره ها سر کنی تهش یه شهری هست که اونجا هم چیز تازه و ندیده ای منتظرت نیست...

اون چیزی که آدم رو بیچاره میکنه...اون چیزی که پدر آدم رو در میاره و آدم رو حسابی به غلط کردن میندازه سختی و آسونی و یا کوتاهی و بلندی راه نیست...مشخص بودن و یکنواختی راهه...اینه که تا صد کیلومتر جلوترت رو بدونی دقیقا چی در انتطارته...خیلی وقتها فکر میکنم برای آدمی مثل من ازدواج کردن یعنی از این جاده پر پیچ و خمی که توش هستم در بیام و خودم رو بندازم توی دل یه جاده ی کفی و آسون...یه جاده که مطمئناً من رو به یه جایی میرسونه...چرا نرسونه؟ همین خانوم شین مناسب ترین کیس برای ازدواج کردنه...وقتی تا حالا و با این همه جانگولر بازیهایی که من براش در آوردم و اینهمه فلسفه بافیهایی که کردم تا بتونه راحت تر از من جدا بشه هنوز باهام مونده یعنی به هر حال آدمیه که من رو واقعا دوست داره...چرا باهاش ازدواج نکنم وقتی که نمیدونم باید باهاش چیکار کنم؟ دختر دوست داشتنی و بانمکیه...هیچ چیزی نداره که توی ذوق من بزنه...نه اهل ادا اطواره و نه زیاده خواهه و نه توقع بی جایی از من داره...خیلی با گذشت و مهربونه و از اون تیپ دخترهاییه که اگه کسی رو دوست داشته باشن، با بد و خوب و داشته و نداشته ش میسازن...توی این شرایطی که من دارم...توی این شرایطی که یه خلاء بزرگ رو به روم دهن باز کرده که من رو ببلعه...توی این شرایطی که شدم باتلاق و هر روز بیشتر از قبل توی خودم فرو میرم...توی این شرایطی که دیگه به هیچ کس و هیچ چیز امیدی ندارم...شاید یه ازدواج اینچنینی بتونه شرایطم رو یه کم تثبیت کنه...یه کم متعادل کنه...شاید بتونه باعث بشه یه سری چیزهایی به دست بیارم...شاید باعث بشه یه هدفی پیدا کنم...

اما ازدواج برای آدمی مثل من همون جاده کفی و آسونیه که توانایی رکاب زدن توش رو ندارم...میدونم که ندارم برای اینکه وجب به وجبش رو میشناسم...یه جاده یکنواخت که از توی دل دنیایی تکراری و شناخته شده میگذره...میتونم تا هفتاد سال آینده م رو همین الان پیش بینی کنم...مثه همه زندگیا...بریم زیر یه سقف و شروع کنیم برنامه ریزی کردن و پول جمع کردن...شروع کنیم هی دور و بر خودمون رو شلوغ کردن...شروع کنیم هی مهمونی رفتن و مهمونی دادن...هی رسم و رسومات به جا آوردن...امروز بریم لباس بخریم...فردا بریم یخچال بخریم...پس فردا بریم مسافرت...بریم ترکیه...دوبی...یه سال جمع کنیم که یه هفته بریم آنتالیا...! سه سال جمع کنیم که یه ماشین زیر پامون باشه بتونیم شب جمعه ها بریم فرحزاد...یه عمر جمع کنیم و قسط بدیم که صاحب یه خونه 50 متری بشیم...این وسط مسطا هم یکی دو تا بچه بیاریم و هی نی نای نانای کنیم باهاشون و عن و گهشون رو بشوریم...تهش هم میرسی به یه شهر بزرگ و آباد...وقتی شدی بزرگ خاندان و یه عده بچه و نوه و نتیجه دور و برت رو گرفتن...ته تهش همینه دیگه...اونقدر عزت و احترامت میکنن تا جونت در آد...بعدش هم یه مراسم آبرومند و فاتحه مع الصلوات!
من نمیتونم اون زندگی رو تحمل کنم...من دوست دارم زندگیم مثه جاده چالوس باشه...دوست دارم زندگیم مال خود خودم باشه...دوست دارم پشت هر پیچش هزار تا اتفاق نیفتاده...هزار تا رویای ندیده...هزار تا عشق نرسیده...هزار تا ماجرای نچشیده منتطرم باشه...دوست دارم توی هر تونلی که میرم ندونم تهش سر از کجا در میارم...امروز اینجام...کی میدونه هفته دیگه شراگیم کجاست و داره چی کار میکنه؟ من میتونم همین الان یه لگد بزنم در کون هرچی کارخونه و کار و بیزینسه و هرچی هم دارم بفروشم و بکنم یه چادر و یه کیسه خواب و یه دوچرخه و راه بیفتم برم یه جایی که نمیدونم کجاست...من این کار رو نمیکنم ولی میتونم بکنم و همین که حس میکنم میتونم و این آزادی رو دارم که همچین حماقت قشنگی بکنم باعث میشه سر حال بیام...میتونم برم هند...برم روسیه...برم بلغارستان...برم یه جا که همه خیابونهاش سنگفرش باشه...برم یه جا که پر پرنده باشه...میتونم همه زندگیم رو بکنم توی یه کوله و برم یه گوشه ای از این دنیا هر بلایی که دلم خواست سر خودم بیارم...میتونم هروقت دلم خواست خودمو خلاص کنم...من اون زمانی بدبختم که حس کنم نمیتونم...که حس کنم زندگی من با زندگی یکی دیگه گره خورده...که حس کنم زندگیم مال خودم نیست...من دارم این سربالایی های نفس گیر رو به امید همین چیزهایی طی میکنم که هر ان ممکنه سر راهم سبز بشه...به امید چیزهایی که نمیدونم چیه و همه قشنگیش هم دقیقا برای همینه که نمیدونم چیه...به امید یه آدم جدید...یه رابطه جدید...یه موقعیت جدید...یه تجربه جدید...یه عشق جدید...یه زندگی جدید...متفاوت با همه اون چیزهایی که تا به حال تجربه کردم...پس چرا من باید راه دیگه ای رو انتخاب کنم؟ چرا باید خودم رو اسیر راهی بکنم که تا چشم کار میکنه توی افق صاف و مستقیم جلو میره و تهش هم اون شهری نیست که من آرزوی رسیدن بهش رو دارم...؟

توسط در April 16, 2008 10:20 PM |
نظرات
Didar   ( web | email )

WoW... Nemidonam baghie che nazari daran vali man ba in matn kamelan movafegham, be nazare manam ezdevaj hamrahe ba yeknavakhtie zendegi. Mesle akhare jade mimone.... Man ke kamelan ba in mozo movafegham, Be nazare man hata tanhayi zendegie maha enghadr ghashange ke man dost nadaram ba kasi share konam.... shayadam be ghole mamanam enghadr khodetono khodeton bodid tahamole kase digaro nadarid hahahhaha


May 20, 2008 2:06 PM
ناشناس   ( web | email )

طی يک مسير ميتونه هم تکنفره انجام بشه هم بهمراهی ياری


April 23, 2008 10:42 PM
لیلی خود برشت بین   ( web | email )

من، برتولت برشت، از جنگلهای سیاه می آیم. مادرم، هنگامی که در تنش خانه داشتم، به شهرهایم آورد و سرمای چنگل ها، تا روز مرگ در من خواهد ماند.
..
با مردم، مهربانم، به سنت ایشان، کلاهی اطو شده بر سر میگذارم. می گویم:(آنها جانوران بسیار گندی هستند.). و میگویم:( مهم نیست، من خود نیز چنینم.)
..
روی صندلی های راحتی، پیش از نیمروزها، چند زن را در کنار خویش می نشانم. و خاطر آسوده نگاهشان می کنم و میگویم: (در من کسی هست که بر او امیدی نمی توان بست.)
...
تنگ غروب، مردان را گرد خود می آورم. ما یکدیگر را ؛نجیب زاده : می نامیم. آنها پاهایشان را روی میز من دراز می کنند و می گویند: (وضع ما بهتر خواهد شد) و من نمی پرسم:(چه وقت؟)


April 22, 2008 11:29 PM
lool00   ( web | email )

با اين که اينم حرفيه بره خودش اما مرد حسابی به اميد اين جاده چالوسه زندگی می خوای عزب بمونی که چی؟؟؟؟


مادر زن بگير توليد نسل کن حيف نيست

پير که شدی نوه نتيجه هات بيان از سر و کولت بالا برن و توببينی و لذت ببری

فچ کن نوه های حاج شراگيم


April 22, 2008 2:43 PM
lool00   ( web | email )

اينم حرفيه بره خودش


April 22, 2008 2:37 PM
nani   ( web | email )

کسی چه ميدونه شايد بشه ازدواج کرد ولی تو اون جاده پر پيچ وخم موند... چرا که نه؟
بعدم اينکه شما نميخوای آپ کنی؟


April 22, 2008 1:57 PM
diako   ( web | email )

فکر کرده ای يک روز در اين زندگی آزاد و هيجان انگيز از اين همه کشف کردن خسته شوی؟ فکر نمی کنی يک روز ديگر پای رکاب زدن نداشته باشی؟ يا همين جاده چالوس با همه ی قشنگی هاش چقدر تکراری می شود وقتی هوس جاده ی اصفهان به سرت می زند؟!! آن موقع بايد بگويی شهلای من کجايی شهلا چه بی وفايی و من مرد تنهای شبم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!


April 22, 2008 9:39 AM
برف دونه   ( web | email )

شری می تونی تصور کنی يک نفر ترک دوچرخه ات بشينه و چون اون هست تو هفته ای يک بار هوس کنی سری به جاده چالوس یا حتی اصفهان بزنی و هيچ بارش هم يادت نياد اينجا همون جای هميشگيه و هربارش تو از يک هيجان جديد يا قديمی اما نزديک و صميمی، غمگینی یا خوشحالی یا هیچ حس آنچنانی نداری و اما پشیمون نیستی و هیجان نزدیک و صمیمی اما هست و ترک دوچرخت نشسته و ببین شری همه ما ساکن یک مجتمع مسکونی۶میلیارد طبقه ای هستیم و وقتی سوار آسانسور میشیم اینکه کدوم طبقه مقصد ماست از ۶ میلیارد حالت خارج نیست و گاهی اصلا فرقی هم نمی کنه در هرحالت تو اینقدر نکته سنج هستی که بدونی ۶ میلیارد طبقه درواقع اون قدرها هم زیاد و متنوع نیست و هیچ طبقه ای هم از اول اسم شماره اش شماره خوش بختی نیست همه چیز بسته به خود تو داره و هیجان نزدیک و صمیمی که ترک دوچرخه ات نشسته و با تو وارد طبقه خودت میشه و خارج میشه و هست و هست و هست ...هیجانت رو خودت انتخاب می کنی نه صرفا یک انسان که هرچیز حقیقی یا مجازی میتونه باشه
اگه بخوایم بگیم درباره ازدواج ...لطفا با هیجان نزدیک و صمیمی خودت ازدواج کن و اگه در هیچ شخص حقیقی احساسش نکردی لطفا ازدواج نکن


April 21, 2008 4:13 PM
fahime   ( web | email )

be nazare man ba in roohiyei ke to dari zendegit hichvaght khaste konande nemishe emtehan kon khoshbakht bashi


April 21, 2008 11:24 AM
حوا   ( web | email )

رها بودن خیلی عالیه. اینکه به هیچ کس وابسته نباشی، اینکه هیچ کس بهت وابسته نباشه، اینکه هر وقت خواستی هر کاری که دوست داشتی بکنی...آزاد باشی... یه زمانی توی وبلاگم نوشتم: «وقتی میرم خرید، همه رو دیوونه میکنم.از کجا معلوم چیز بهتری پیدا نکنم؟؟

یک ولع عجیب دارم. هر لحظه یک حس جدید،هر لحظه یک لذت نو، یک آدم فوق العاده«تر».حیف نیست؟

چطور آدم میتونه انتخاب کنه، ازدواج کنه و از همه ی لذت هایی که ممکنه پیش بیان چشم پوشی کنه؟!»

رها شدن چند تا مرحله داره.اولیش کندن از خانواده است... که خیلی هامون هنوز توش موندیم. دومین مرحله اینه که واسه رها شدن از اولیه نیفتیم تو یکی بد تر از اون! ...

رها بودن ، به جز لذت هاش هزینه هایی هم داره. اینکه معمولا تنهایی. اینکه خیلی وقت ها هست که دلت یه نوازش ساده میخوادو هیچ کس نیست. ازدواج یه جور امنیت کاذب میده به آدمها. فکر میکنیم دیگه برای همیشه یکی « هست» ...و نمیدونیم که با عمیق ترین عهد و پیوند ها هم نمیشه کسی رو به دست آورد. نمیفهمیم بهترین کار اینه که با یکی همراه بشیم، و اگه همراه شدیم، ازش نخوایم که همیشه باشه. فقط لذت ببریم...لذت ببخشیم... و زندگی کنیم.بدون انتظار. بدون رنج بردن و رنج دادن. بدون هیچ قراری.


April 21, 2008 10:54 AM
تابو   ( web | email )

چرا فکر کردی آدم مهمی ؟


April 20, 2008 11:11 PM
آسماني   ( web | email )

راستي؛ اين خانم شين واقعا اينجا رو ميخونه يا تو ملت رو الکی گذاشتی سرکار!!!


April 20, 2008 7:47 AM
آسماني   ( web | email )

سلام. برای من زندگی مشترک مثل يه جای امنه که بعد از همه دغدغه ها و فراز و نشيب ها و به قول تو پيچ و خمهای جاده؛ بهش پناه ميبرم و در آغوش مردی که از دنيا بيشتر دوستش دارم به آرامش ميرسم. زندگی يکنواخت برای همه خسته کننده اس ولی به عقيده من اگه شريک زندگيت رو درست انتخاب کرده باشی ميتونی هم هيجان رو باهاش تجربه کنی هم لذت رو و هم آرامش رو و خيلييييييييييييی چيزهای ديگه رو. اميدوارم هر جای جاده زندگيت که هستی شاد و راضی باشی.


April 20, 2008 7:32 AM
شمر   ( web | email )

شراگيم جان
به نظر من اون مسیر زندگی که گفتی کاملا درست است.عروسی و خونه و انتالیا و کون شویی و ...
ولی یه مسئله دیگه هم هست. تمام مسیرها به یه همچین جایی ختم میشه .اصولا برای افرای که اعتقادی به خدا و پیغمبر و معادو جهاد ندارند (از جمله خود من !!) اول و آخرش بیخوده مثل اسب گاری کار میکنی آخرش میگی که چی !؟تازه اونایی که معتقد هستن که بیشتر سر کار هستن. ۲ راه وجود دارد . یا دنباله رو طبیعت و روزگار باشی . با خانم ش ازدواج کنی و کون بچه بشوری و مثل اسب کار کنی.
یا بگی کون لق طبیعت و زندگی و بدون قید و مسئولیت زندگی کنی و حال کنی .اون وقت بعد از ۵۰ سالگی میگی خوب حالا که چی !؟
واقعیت تلخی است .اینی که میگن زن پایه بگیری و ... مثل یه رفیق میشه و همش شعره .!!!
مرد باید مثل اسب گاری کل زندگی رو به دوش بکشه و زن هم اونو میرونه (بلد هم هستن چه طوری .هرکدوم به نوعی قصه دوال پا رو که میدونی !!!) دوسه تا توله هم تو گاری هستن.اگه اسب خوبی نباشی اون وقت راننده ات هول میده .(اگه هم نکشی که اصلا مرد نیستی!)
یا اینکه باید بدون گاری جفتک میندازه و ۳۰ ۴۰ سالی به تاخت میره (تازه اگه رو پا بشه !)بعد هم میزنه کنار .با بندو بیل آویزون وا میسه منتظر مرگ با نشخوار خاطرات گذشته.
خیلی باحاله نه؟!



April 20, 2008 3:43 AM
مرحوم بچه‌مخفي   ( web | email )

نقل ِ قول: "ازدواج مثل یک ریسکه بزرگه.اصلا معلوم نیست که چه اتفاقی می افته یا شما چقدر دووم میارین یا زندگی بعدش جالب تره یا دلتنگ کننده تر؟! این ریسک های بزرگن که خودشون کلی هیجان انگیزن.دیدی طرف بعد کلی تحقیقات و صلاح مشورت و استخاره و ... به امید یه زندگی آبرومند معمولی خوشبختانه از این ها که تو توصیف کردی، به یکی جواب مثبت می ده.دو ماه بعد طرف معتاد از آّب در میاد ! برو که داشته باشی زندگی بعد از این رو !"

به شدت اين کامنت رو قبول داشته و باهاش همذات‌پنداري مي‌کنم!!!


April 19, 2008 8:48 PM
شراگیم زند(2)   ( web | email )

یا من خیلی سادم یا دوستان اینجا خیلی موضوع را جدی گرفتند!!!
دوستان این فقط ۱ پیام بود برای خانوم شین که مخلصش این بود [ّبفکر خودتو زندگیت باش]
شری جان بعد این همه سال هنوز برای خیلی ها ناشناخته ای...هنوز نمی دانند که تو حرفاتو به کسی مستقیم نمیتوانی بگی و اینجا مطرح می کنی ......


April 19, 2008 3:34 PM
مارال   ( web | email )

زندگی همین ساده هاست که گفتی...اما باید بلد باشی از همین ساده ها لذت ببری...
اگه ازدواج آزادی رو از بین ببره خیلی بده. اما حقیقت ازدواج این نیست. اگه وقتی ازدواج کنی که حس کنی از اون آزادی هات حداکثر استفاده رو کردی و از تنهایی خسته شدی، اون وقته که معنی پیدا می کنه. تو هم حتما هنوز وقتش نرسیده برات. البته اگه بلد باشی از آزادی هات استفاده کنی


April 19, 2008 2:08 PM
مرضیه   ( web | email )

جاده ها مهم نیستند ... مهم اونجائیکه بعد از جاده ها بهش میرسیم ... چالوس!!! اصفهان؟!؟! هر کودومشون به زودی یکنواخت و دل زننده میشن ... مشکل جاده ها و مقاصد نیست که تکرارین ... مشکل مائیم که ..................................


April 19, 2008 1:45 PM
مريم 33   ( web | email )

ازدواج نکن. ولی خداييش کدوم يکی از کارهايی رو که تو پاراگراف آخر گفتی در عمل حاضری انجام بدی؟ يا کلا از صدقه سر مجرد بودنت چه کار پرهيجان آنچنانی تا حالا کردی؟ تو هم دنبال نون و پول و کرايه خونه هستی، فقط تعهدي به كس ديگه نداري. اين حرفها مال کسيه که هيچ دغدغه‌اي براي تامين كردن زندگيش نداشته باشه بعد نقشه خراب كردن و از نو ساختن رو بكشه. تو اگر همين حاج خانم جوابت كنه براي پيدا كردن خونه تو دردسر ميوفتي پس دو دستي ميچسبي به همين. فكرشم ميكني كه بري خونه رو پس بدي بيوفتي تو جاده‌ها و بعد برگردي دنبال خونه و كار مناسب؟ عمليه؟ پس بحث ازدواج نيست. الانش هم نميتوني خيلي از كارايي كه دوست داري بكني.
* شراگيم جان اينكه تو رو مخاطب قرار دادم منظورم شخص "تو" نيست، خيلي‌ها همين شرايط رو دارن.


April 19, 2008 12:18 PM
روزبه   ( web | email )

النکاح سنتی ! ببینید برادر خوب دینی من کابین زن بر عهده مرد برای سعادت دنیوی و اخروی قرار داده شده بر من مترتب است که شما در تلذذ جنسی دست به اغیار نمی برید و با این سن حمار الفرتوته که دارید بدیهی است که آزار و فشار باه بر شما گران می آید و احتمال ابنه را نیز می شود داد فلذا ! بر شما است تا بر مادرتان در بلاد فرنگ مراسله ای بنویسید تا بیاید و از دختر عم یا عمو برایتان به زنی بر گزیند باشد که طفلی مبتلا به هپاتیت بی از طرف خدای تعالی ارزانی شود و شب و روز ما تحت را برای درآوردن خرج خانه به دو نیم کنید باشد که رستگار شوید


April 19, 2008 12:08 PM
\\\   ( web | email )

شين تودل برو مال من . تو بی خيال ازدواج شو


April 19, 2008 10:20 AM
دون كيشوت   ( web | email )

تو را به خدا بيا ازدواج كن

خودت مي برّي و خودت مي دوزي ؟ آخه مخ مشنگ، كسي به تو اصرار نكرده بود پا پيش بذاري، خودت موضوع را مطرح كردي، اين نشون مي دهه ذهنت توي اين واديها مي چرخه.

اصلا كدام آدم حسابي مياد با تو بي عار زير يك سقف؟ اگر كسي هم حاضر بشه، حتما مخ ملاجش مثل خودت مي شنگه، آنوقت بيا و ببين اين زندگي چه مي شه؟ همان بهتر كه مجرد بموني


April 19, 2008 8:05 AM
مونیکا   ( web | email )

من اگر جای خانم شین بودم با این پست که تو خیلی از پستهای دیگه هم تکرار شده حرفاش اصلا اسمت رو هم نمی اوردم.جدا این دختر بی نظیر و خانمه.
آره ازدواج یه جور جاده کسل کننده است قبول ولی آخه....
بی خیال تو از اوئن دسته موجودات عجیب غریبی که حرف تو کله ات نمیره پس امیدوارم تو این جاده پر پیچ حال کنی همیشه
راستی یه پیغام واسه سهیل:بدو بیا سر بلاگ خودت آپ کن بچه با روابط مردم چیکار داری


April 18, 2008 9:25 PM
ویزویزووو   ( web | email )

بسیار بسیار عالی بود ...
سپاسگزارم ...


April 18, 2008 8:40 PM
فرانك   ( web | email )

خب ازدواج نكن ... هيچوقت ازدواج نكن ... تفنگ كه نذاشتن پشت سرت كه ... یا بذارش واسه چهل پنجاه سالگي كه ديگه ناي سر بالايي رفتن و هيجان نديده ها رو نداري ...و ديگه اينكه راستش منم يه جورايي با شماره ۲۳ موافقم...حالا اگه دختر بودی یه چیزی ... که تو جامعه ی ايران انگار جرمی چيزی مرتکب شدن اگه نخوان ازدواج کنن ... بايد با صدای بلند دلايل خودشونو واسه توجیه بقیه جار بزنن ... ولی واسه شازده های ایرونی مثل تو که خیالی نیست ...


April 18, 2008 3:55 PM
Nazli   ( web | email )

به نظرم موقعیتتون شبيه شعر دکتر هوشنگ شفا ست:

ياغی

.
.
.
من سرودي تازه مي خواهم
جنبشي؛ شوري؛ نشاطي، نغمه اي، فريادهايي تازه مي جويم
من به هر آيين و مسلک کاو، کسي را از تلاشش باز دارد ياغيم ديگر

من اميد تازه مي خواهم
افتخاري آسمان گير و بلند آوازه مي خواهم
کرم خاکي نيستم اينک تا بمانم در مغاک خويشتن خاموش!
نيستم شبکور کاز خورشيد روشنگر بدوزم چشم
آفتابم من که يکجا، يکزمان ساکت نمي مانم.
با پر زرين خورشيد افق پيماي روح خويش
من تن بکر همه گلهاي وحشي را نوازش مي کنم هر روز
جويبارم من که تصوير هزاران پرده در پيشانيم پيداست
موج بي تابم که بر ساحل صدفهاي پري مي آورم همراه
کرم خاکي نيستم، من آفتابم.
جويبارم، موج بي تابم،


زندگاني همچنان آبست
آب اگر راکد بماند، چهره اش افسرده خواهد گشت
و بوي گند مي گيرد.
در ملال آبگيرش غنچه لبخند مي ميرد.
آهوان عشق از آب گل آلودش نمي نوشند.
مرغکان شوق در آئينه تارش نمي جوشند.

من سر تسليم بر درگاه هر دنياي ناديده فرو مي آورم جز مرگ.
من ز مرگ از آن نمي ترسم که پايانيست بر طور يک آغاز.
بيم من از مرگ يک افسانه دلگير بي آغاز و پايان است.

من سرودي را که عطري کهنه در گلبرگ الفاظش نهان باشد نمي خواهم.
من سرودي تازه خواهم خواند، کش گوش کسي نشنيده باشد.

من نمي خواهم به عشقي ساليان پايبند بودن
من نمي خواهم اسير سحر يک لبخند بودن
من نه بتوانم شراب ناز از يک چشم نوشيدن
من نه بتوانم لبي را بارها با شوق بوسيدن
من تن تازه، لب تازه، شراب تازه، عشق تازه مي خواهم.
قلب من با هر تپش يک آرمان تازه مي خواهد.
سينه ام با هر نفس يک شوق، يا يک درد بي اندازه مي خواهد

من زبانم لال- حتي يک خدا را سجده کردن، قرن ها او را پرستيدن، نمي خواهم.
من خداي تازه مي خواهم
گرچه او با آتش ظلمش بسوزاند سراسر ملک هستي را
گرچه او رونق دهد آيين مطرود و حرام بت پرستي را

من به ناموس قرون بردگيها ياغيم
ياغيم من، ياغيم من. گو بگيرندم، بسوزندم
گو به دار آرزوهايم بياويزند
گو بسنگ ناحق تکفير
استخوان شعر عصيان قرونم را فرو کوبند
من از اين پس ياغيم ديگر

*********

ميگن ازدواج بزرگترين پارادوکس دنياست. اگر ازدواج کنی سرت کلاه رفته و اگر ازدواج نکنی سرت بی کلاه می مونه

وقتی احساس کنی روانت به حضور ابدی کسی نياز داره ازدواج می کنی

گرچه قرار نيست همه آدمها مثل هم زندگی کنن و حتما ازدواج کنن

پس تا وقتش نشده بهش فکر نکن. موقعش که برسه بدون اينکه بهش فکر کنی اتفاق می يفته


با مهر
نازلی


April 18, 2008 2:07 PM
dancer   ( web | email )

آدما هر غلطی بکنن آخرش بازم می گین کاش اين کارو نمی کردم


April 18, 2008 12:42 PM
Mana   ( web | email )

به نظر من اینکه ازدواج بکنیم یا نکنیم مهم نیست... شاید این قضیه مختص جوامع سنتی تر باشه. خیلی ها در همین ایران هم هستن که میخوان بدون ازدواج با هم باشن ولی متاسفانه اجتماع این اجازه رو بهشون نمی ده.... پس به ( با تاکید) به نظر من کلمه ی ازدواج خودش یه مشکل نیست... مشکل پذیرفتن اون تعهدی هستش که آدما در قبال هم دارن و این یه تصمیم بزرگ هستش. خیلی وقتها هم میشه که به اون سفرهایی که میخواهی بری ولی توی یه رابطه باشی. منظورم اینه که با توافق دوطرف انجام بشه... یا یکی کوتاه بیاد و همراه اون یکی بیاد . من خودم این مساله رو داشتم و دارم و میدونم که سخته ولی میشه. اون قضیه هم که میگی آدم اگه آزاد باشه آدمهای جدید میبینه و عشقهای جدید (نمی دونم دقیقا همین بود که نوشته بودی چون دیروز مطلبت رو خوندم ولی امروز دارم کامنت میگذرام. دلم نیومد نذارم )اون مساله هم همیشه هست. چه با کسی باشی و چه نباشی. به نظر من موضوع موقعی جدی میشه که پای بچه در میون بیاد نه فقط با ازدواج. اون موقع هستش که دیگه باید از خیلی چیزها گذشت به خاطر یه موجودی که به هر دو نفر محتاج هستش واین یه از خودگذشتگی بزرگه. بخاطر همین به نظر من آدم باید واقعا وقتی که با خودش تموم شده باشه( یعنی حد زیادی از خواسته ها ش برآورده شده باشن و آما ده ی قدمهای بعدی باشه) اقدام به داشتن اون زندگی مشترکی که به قول تو تا حدی دست و پا بند میشه بکنه. به نظر من بیشتر آدما دیر یا زود به اون نقطه میرسن که تصمیم به زندگی جدی بگیرن. میدونم شرایط امروز جامعه ایران فرق داره و از این حرفهای من دوره. راستش درکت میکنم و خوشم اومد که صادقانه نوشتی. اگر رفتم بالای منبر ببخشید ولی میخواستممنم نظرمو گفته باشم


April 18, 2008 7:11 AM
رها   ( web | email )

به دلقک:
سهیل جان، خدا بگم چی کارت نکنه با این کامنت‌ات. نصف شبی اون‌قدر ختدیدم که خوابم پرید! :)))


April 18, 2008 2:22 AM
shahab   ( web | email )

دلم برات ميسوزه آدم تنها و با سواد و رويايی هستی که آخرشم هيچ اتفاقی براش نميافته چه ازدواج کنی چه نکنی تو جاده اصفهان هستی اونهم تازه اولش!!!!


April 18, 2008 2:09 AM
دلقک   ( web | email )

شری جان مسئله خيلی ساده تر از اين حرفهاست .منتهی تو به دليل مشکل ضريب هوشت نمی تونی حلش کنی ! تو چرا فکر می کنی اگه تنها باشی ميری چالوس و اگه ازدواج کنی حتما مجبوری بری اصفهان ؟ کی همچين چيزی گفته ؟ اين همه زن و شوهر و خانواده توی چالوس پس از کجا ميان ؟ يا نکنه فکر می کنی آدم مجرد نمی تونه بره اصفهان ؟ ببين . راه حل مشکلت تو اينه : خانم شين بشينه ترک دوچرخه ات و با هم بريد چالوس ! هيچ مشکلی هم پيش نمياد . تازه وقتی رسيدين به سربالائی ها خانوم شين می تونه يکی دوتا پس گردنی هم بهت بزنه تا تندتر رکاب بزنی و خلاصه زودتر هم می رسين به چالوس !


April 18, 2008 1:31 AM
لیلای شماره2   ( web | email )

ای بابا .مسیر رو که خود تو انتخاب می کنی پسر جان....جاده اصفهان یا جاده چالوس...فکر میکنم میشه هر دوی اینها رو تنها رفت یا با یه همراه...اما تو فکر می کنی فقط جاده اصفهان رو می شه با یه همراه رفت...


April 18, 2008 12:19 AM
khanande   ( web | email )

شراگیم از نوشته های اینجوریت خوشم نمیاد. ادم احساس می کنه که شدیدا گول زننده و غیر صادقانه است. انگار که می خوای به زور یه چیزی رو به خودت بقبولونی و بعد میای برای خواننده فلسفه بافی میکنی که هم توجیهی به نظریه خودت باشه هم درخواستی غیر علنی برای تائید خواننده.


April 17, 2008 9:13 PM
فریبا   ( web | email )

حالا مث جاده اصفهان یه بار امتحان کن ..شاید این قدرا هم سخت نباشه ..


April 17, 2008 5:22 PM
عماد   ( web | email )

سلام
بنظرم با خودت درگیری که راهی که داری می‌ری رو برای خودت درست جلوه بدی ... اگر اينطوره از يه جاييش راضی نيستی که انقدر درگيرشی ولی از تغييرش می‌ترسی.
باری ... چطور می‌شه کسی جاده‌ای رو نديده باشه و انقدر در مورد جزيياتش مطمئن باشه؟
يه انتقاد هم دارم که اثرش رو تو اغلب يادداشت‌هات می‌بينم ... چرا اون چيزی که متداوله، از نظر تو کم ارزشه؟ اين نگاه از همون نوعیه که باعث می‌شه کسی راهی رو بره چون بقیه دارن می‌رن.


April 17, 2008 4:35 PM
نازنین مهرا   ( web | email )

سلام !
من خوشحالم که نوشته هایی را می خوانم که به من کمک می کند بتوانم کمی به جامعه ی ایران راه پیدا کنم و شتاخت به دست بیاورم.
نوشته ی شما و دو تا دوست دیگرتان می خواهد ظاهرن مقاومت تان را در برابر کنترل اجتماعی( و نه حتمن سیاسی و دولتی ) نشان دهد و یکی از این فشار ها مسیله ی ازدواج است!
این که آدم بتواند در برابر نرم های حاکم استوار بایستذ و نه بگوید به انرژی خیلی زیادی نیاز دارد. طبیعی است که این انرژی همیشه وجود ندارد و یا باید آن را پس زد و یا تسلیم شد.
نوشتن شماها به این فرم جنگ و گریزتان را با هم نشان می دهد و من که تماشاگر هستم به روشنی آن را می بینم.
اما این را هم بگویم وحشتناک است برایم که تصور کنم جایی هستم که از فشار آبشار هموژن بودن باید دایم احساس خفگی کنم.
من مقاومت شماها را تحسین می کنم.


April 17, 2008 4:24 PM
بهاره   ( web | email )

اِ‌ کامنت قبلی من رو گفت باید تایید کنه این یکی چرا اومد ؟!
چه خبره اینجا !
نکنه نیومده اون قبلی اونقدر نصیحت از خودم کردم !!


April 17, 2008 1:38 PM
بهاره   ( web | email )

این کامنت دونیت هفت قلو من رو حامله کرد شراگیم جان.
هزار بار کامنت قبلیم رو دادم هی ارور می داد، صفحه بسته می شد ! هزارتا بدبختی ! واقعا این هم هیجان خودش رو داشت ! هر بار کپی می کردم دوباره و اسم و آدرس سایت و کد و حالا ببینیم یعنی این بار می شه ! یا باز هم نمی شه !! خیلی هیجانی بود ! مثل رفتن از دره های پیچ در پیچ شمال و به کویر های یکدست یزد رسیدن ! و یکهو اقیانوس آرام رو دیدن !!!

ولی شری فکر کن تو ازدواج کنی !! ( من چون خیای وقته تو رو می شناسم الان اینجا دیگه خیلی صمیمی هستم! و یاد قدیم و این ها افتادم!) باید خانوم شین با ما قول بده تو باز هم بتونی وبلاگ بنویسی و به خونه ی خاله ت سر بزنی و به مادرت تلفن کنی و خلاصه محدودت نکنه ! و ما همچنان دوستت داشته باشیم ! و لینک من جاش امن باشه !
یعنی ببین االن چند وقته من رو لینک کردی، این هنوز برای من هیجان انگیز و جالبه ! حالا هی به من بگن الکی خوش ! :)) فقط یه نگرانی دیگه بهم اضافه شده و اون حذف کردن لینکمه !!! اصلا هم نمی دونم چرا ! هر صیح می یام اینجا چک می کنم می بینم سر جاشه خیالم راحت می شه ! :))
تو رو خدا این خانوم شین اگر کلاسی چیزی از چگونه مردان را عاشق پیشه کنیم و همچنان نگهداریم، داشتن به من بگین که خیلی لازم دارم ! به مرگ سر و جد و آباد طرف چهارساله به پاش نشستم ! ( آخه مگه من چندسالمه؟!!!!) بعد اصلا نمی دونه هنوز من وجود دارم یا نه !!


April 17, 2008 1:37 PM
بهاره   ( web | email )

به نظر من تو تا حدی اشتباه می کنی.
اینکه زندگی ازدواج کرده تعهدهایی رو داره که در مجردی نیست کاملا واضح و قبوله.و اینکه زندگی مجردی پر از استقلال فردی و هر لحظه تصمیم گیری های عجیب می تونه باشه هم درسته.
اما اینکه همه ی زندگی های متاهلی یک مسیر شناخته شده و طی شده دارن و در نهایت نتیجه بگیریم که پس بی هیجان و تکراری هستن اشتباست.هر چند که نمونه های زیاد اطراف ما از همین دسته ن.
اما همونطور که کسی دیگه ای هم پایینتر گفته، این قاعده ی کلی نیست.اگر کسی رو پیدا کنی که پایه ت باشه و برای هم جذابیت داشته باشید، تصور کن چه چیزهایی رو می تونید با هم تجربه کنید.مثل دو تا دوست که همیشه برای هم وقت دارن و پایه ن.البته ممکنه نشه یکهو پشت پا زد به کل زندگی و رفت توی چادر زندگی کرد ( هرچند این هم ناممکن نیست.تصور کن زوجی پیدا کنی که همیشه بخواد در سفر باشه و هیچ جای ثابتی نداشته باشه.آدم های با این سلیقه ها هم پیدا می شن.) اما این ثبات و دور اندیشی کمی به آینده ی زندگی برمیگرده.و اینکه همه دوست داریم شرایط بهتری داشته باشیم و حتی درآینده با خیال راحت بتونیم باز هم دیوونه بازی کنیم.می خوام بگم این رو که عده ای ممکنه به فکر زندگی آینده شون باشن نمی شه سرزنش کرد.هرچند خب تو و زوجت می تونین جزء این ها نباشین ! :) اما نمی تونی هم از دور نگاه کنی به زندگی بقیه و بگی کار کردن تا یخچال خریدن و ماشین و خردین و خونه خردیدن...کی می گه این ها مسخره ست؟! اصلا شاید برای دو نفر که همه چیزشون رو با هم شریک هستن کلی تلاش کردن و بالاخره یه یخچال خریدن آخر هیجان و شادی و موفقیت باشه ! و اینکه هی بالاخره ما یخچال داریم ! حالا نوشابه می خوریم !! :) مهمه که چجوری بهش نگاه کنی؟ و فکر نکنی یک کار تکراریه.مثل همون جاده ای که تو رفتی.یخچال هم همه می خرن ! اما اون احساس اون لحظه خریدنش با اون شرایط چیزیه که هرکسی جدا تجربه می کنه.
زندگی مجردی خیلی تازگی و استقلال ممکنه داشته باشه.اما مثلا تا کی ممکنه اینطور فکر کنی؟! نمی خوام بگم حتما همیشگی نیست و تموم می شه ! اصلا شاید تا ابد تو روی همین عقیده ت بمونی و راضی هم باشی.اما همونطور که این استثنا وجود داره، استثنای زندگی های مزدوج هیجان انگیز هم وجود داره.وقتی هم ممکنه برسه که تو سنت بیشتر شده باشه.و هزار بار پشت پا زدن به کار رو تجربه کرده باشی ! این ها هم تموم می شن و زندگی تنهایی می افته روی یه دور همیشگی آشنای طاقت فرسا.
همین بچه دار شدن ! دیگه خودش اوج هیجانه ! البته می گم همه ی این ها تجربیات شخصیه.من فقط می خوام بگم نمی شه هر چیزی رو از دور فکر کرد که می تونیم احساس کنیم.مثلا بچه دار شدن یه تجربه ی عجیب از به وجود آوردن یه موجود دیگه و فکر کن تمام دوران بارداری دو نفر مواظبن بچه تو شکم مادرش راحت باشه و چه موسقی گوش کنه و چی هوس می کنه و ... ! خب چرا فکر می کنی این ها بیهوده ن؟! تا جای زوجی که تصمیم گرفتن حالا تجربه ی بچه داری رو انتخاب کنن نباشی نمی تونی بگی هیجان داره یا نداره.
اصلا می دونی خود ازدواج کردن یه تجربه ی عجیبه ! تصمیمی که یک دفعه می گیری و کلی روی زندگیت تاثیر می ذاره.و برعکس نظر تو به نظر من اصلا قابل پیش بینی نیست.ازدواج مثل یک ریسکه بزرگه.اصلا معلوم نیست که چه اتفاقی می افته یا شما چقدر دووم میارین یا زندگی بعدش جالب تره یا دلتنگ کننده تر؟! این ریسک های بزرگن که خودشون کلی هیجان انگیزن.دیدی طرف بعد کلی تحقیقات و صلاح مشورت و استخاره و ... به امید یه زندگی آبرومند معمولی خوشبختانه از این ها که تو توصیف کردی، به یکی جواب مثبت می ده.دو ماه بعد طرف معتاد از آّب در میاد ! برو که داشته باشی زندگی بعد از این رو !
ازدواج یعنی خطر کردن در اوج بی خبری و اینکه هیچ چیزی از آینده معلوم نیست.باید قدرت ریسک داشت اونوقت هیجانش رو هم تجربه خواهی کرد.
چقدر نصیحت کردم شری ! حالا کی گفته خانوم شین جواب مثبت می ده که تو اینقد نازو عشوه می یای !!! بگو نگران جواب ردی می خوای گربه رو دم حجله بکشی ! :))
خانوم شین بیا ببین پشت سرت چی میگه !! :D


April 17, 2008 1:29 PM
بهاره   ( web | email )

به نظر من تو تا حدی اشتباه می کنی.
اینکه زندگی ازدواج کرده تعهدهایی رو داره که در مجردی نیست کاملا واضح و قبوله.و اینکه زندگی مجردی پر از استقلال فردی و هر لحظه تصمیم گیری های عجیب می تونه باشه هم درسته.
اما اینکه همه ی زندگی های متاهلی یک مسیر شناخته شده و طی شده دارن و در نهایت نتیجه بگیریم که پس بی هیجان و تکراری هستن اشتباست.هر چند که نمونه های زیاد اطراف ما از همین دسته ن.
اما همونطور که کسی دیگه ای هم پایینتر گفته، این قاعده ی کلی نیست.اگر کسی رو پیدا کنی که پایه ت باشه و برای هم جذابیت داشته باشید، تصور کن چه چیزهایی رو می تونید با هم تجربه کنید.مثل دو تا دوست که همیشه برای هم وقت دارن و پایه ن.البته ممکنه نشه یکهو پشت پا زد به کل زندگی و رفت توی چادر زندگی کرد ( هرچند این هم ناممکن نیست.تصور کن زوجی پیدا کنی که همیشه بخواد در سفر باشه و هیچ جای ثابتی نداشته باشه.آدم های با این سلیقه ها هم پیدا می شن.) اما این ثبات و دور اندیشی کمی به آینده ی زندگی برمیگرده.و اینکه همه دوست داریم شرایط بهتری داشته باشیم و حتی درآینده با خیال راحت بتونیم باز هم دیوونه بازی کنیم.می خوام بگم این رو که عده ای ممکنه به فکر زندگی آینده شون باشن نمی شه سرزنش کرد.هرچند خب تو و زوجت می تونین جزء این ها نباشین ! :) اما نمی تونی هم از دور نگاه کنی به زندگی بقیه و بگی کار کردن تا یخچال خریدن و ماشین و خردین و خونه خردیدن...کی می گه این ها مسخره ست؟! اصلا شاید برای دو نفر که همه چیزشون رو با هم شریک هستن کلی تلاش کردن و بالاخره یه یخچال خریدن آخر هیجان و شادی و موفقیت باشه ! و اینکه هی بالاخره ما یخچال داریم ! حالا نوشابه می خوریم !! :) مهمه که چجوری بهش نگاه کنی؟ و فکر نکنی یک کار تکراریه.مثل همون جاده ای که تو رفتی.یخچال هم همه می خرن ! اما اون احساس اون لحظه خریدنش با اون شرایط چیزیه که هرکسی جدا تجربه می کنه.
زندگی مجردی خیلی تازگی و استقلال ممکنه داشته باشه.اما مثلا تا کی ممکنه اینطور فکر کنی؟! نمی خوام بگم حتما همیشگی نیست و تموم می شه ! اصلا شاید تا ابد تو روی همین عقیده ت بمونی و راضی هم باشی.اما همونطور که این استثنا وجود داره، استثنای زندگی های مزدوج هیجان انگیز هم وجود داره.وقتی هم ممکنه برسه که تو سنت بیشتر شده باشه.و هزار بار پشت پا زدن به کار رو تجربه کرده باشی ! این ها هم تموم می شن و زندگی تنهایی می افته روی یه دور همیشگی آشنای طاقت فرسا.
همین بچه دار شدن ! دیگه خودش اوج هیجانه ! البته می گم همه ی این ها تجربیات شخصیه.من فقط می خوام بگم نمی شه هر چیزی رو از دور فکر کرد که می تونیم احساس کنیم.مثلا بچه دار شدن یه تجربه ی عجیب از به وجود آوردن یه موجود دیگه و فکر کن تمام دوران بارداری دو نفر مواظبن بچه تو شکم مادرش راحت باشه و چه موسقی گوش کنه و چی هوس می کنه و ... ! خب چرا فکر می کنی این ها بیهوده ن؟! تا جای زوجی که تصمیم گرفتن حالا تجربه ی بچه داری رو انتخاب کنن نباشی نمی تونی بگی هیجان داره یا نداره.
اصلا می دونی خود ازدواج کردن یه تجربه ی عجیبه ! تصمیمی که یک دفعه می گیری و کلی روی زندگیت تاثیر می ذاره.و برعکس نظر تو به نظر من اصلا قابل پیش بینی نیست.ازدواج مثل یک ریسکه بزرگه.اصلا معلوم نیست که چه اتفاقی می افته یا شما چقدر دووم میارین یا زندگی بعدش جالب تره یا دلتنگ کننده تر؟! این ریسک های بزرگن که خودشون کلی هیجان انگیزن.دیدی طرف بعد کلی تحقیقات و صلاح مشورت و استخاره و ... به امید یه زندگی آبرومند معمولی خوشبختانه از این ها که تو توصیف کردی، به یکی جواب مثبت می ده.دو ماه بعد طرف معتاد از آّب در میاد ! برو که داشته باشی زندگی بعد از این رو !
ازدواج یعنی خطر کردن در اوج بی خبری و اینکه هیچ چیزی از آینده معلوم نیست.باید قدرت ریسک داشت اونوقت هیجانش رو هم تجربه خواهی کرد.
چقدر نصیحت کردم شری ! حالا کی گفته خانوم شین جواب مثبت می ده که تو اینقد نازو عشوه می یای !!! بگو نگران جواب ردی می خوای گربه رو دم حجله بکشی ! :))
خانوم شین بیا ببین پشت سرت چی میگه !! :D


April 17, 2008 1:21 PM
koala   ( web | email )

سلام وبلاگ خوبی داری. حاضر به تبادل لینک هستی؟برام نظر بزار[گل]


April 17, 2008 12:40 PM
یوسف مستاجر باهارنارنج ا   ( web | email )

درسته که ما مجردها هم در زندگی هیچ گهی نخوردیم ولی تا دلتون بخواد متاهل دیدیم که به گه خوردن افتادن!
شراگیم جان"گه" که کلمه مستهجن محسوب نمیشه؟


April 17, 2008 11:52 AM
چشم به راه يک اتفاق خوب   ( web | email )

چند روزی از سر تفريح به وبلاگت سر می‌زنم و جسته وگريخته از نوشته‌هايت می‌خوانم. داشتم به اين فکر می‌کردم چرا شرح زندگی بعضی آدم‌ها می‌تونه اينقدر برای بقيه جالب باشه ولی برخی زندگی‌های ديگه اصلا شنيدن يا خواندنش جذاب نيست . پس از مدتی فکر کردن به اين نتيجه رسيدم که دو حالت داره . يا اون زندگی‌هايی که شنيدن يا خواندن وقايعش جذاب نيست به طور کلی همون جوری که تو توی اين مطلب آخرت نوشتی . مثل کويری که ده بار اول و آخرش را رفتی و هر تپه و بلندی اون رو مثل کف دستت می‌شناسی . ياد حرف فروغ فرخزاد افتادم وقتی که ازش پرسيده بودند شرحی از زندگی‌ات بگو . گفته بود اين مسخره‌ترين سوالی است که از من شده (البته نقل به مضمون با اين حافظه‌ی زهوار در رفته‌ی من ) چون هر انسانی يه روزی به دنيا می‌آيد يک روز نوجوان و جوان می‌شه بعد عاشق می‌شه بعد تو عشقش يا شکست می‌خوره يا مي‌رسه ازدواج می‌کنه زندگی کاری داره آخرش هم به قول تو فاتحه مع الصلوات . اين زندگی ديگه خواندن و شنيدن نداره مگر اين‌که گوينده‌اش بخواد نگاه نويی به ماجراها داشته باشد. و فرض دوم هم اينه که ماجراهای اون شخص آنقدر درونی است که هيچ نشانی در بيرون نداره. يعنی او تازگی و وقايع غير قابل پيش‌بينی که تو در بيرون دنبالش می‌گردی در درون اون فرد اتفاق می‌افته . برای همين چيزی برای نشان دادن به ديگران عملا وجود نداره که بتونه اون‌ها را سرگرم کنه يا علاقه‌مند به پيگيری بقيه‌ی ماجرا !
حق با تو است اگر از گروه اول باشی . يعنی ازدواج تو در همان مسيری اتفاق بيفته که فروغ گفته بود. همون که بلاخره يک نفر ازدواج می‌کنه و بچه دار می‌شه و بقيه ماجرا... .
اما اون آدمايی که زندگی و شرح آن می‌تونه برای بقيه خواندنی و جالب باشه يک دسته افرادی هستند (شايد مثل تو ) که توان و ايمان کافی برای تجربه‌ی او ماجراهای درونی را ندارند برای همين از افتادن به سرسره‌ی يکسره‌ی زندگی يکنواخت بقيه گريزان هستند و می‌خواهند با خلاف جريان شنا کردن چيز جديدی را تجربه کنند. در حالی که اگر خوب به قضيه نگاه کنی اين خلاق شنا کردن (به زعم او‌نها) هم يک نوع به قاعده بازی کردنه و آخرش پيداست. مثل اين بازی‌های رايانه‌ای که ظاهرش با هم فرق می‌کنه . همه در يک دنيای خيالی و خسته کننده طراحی شده و اوج هيجانش به اندازه‌ی احساس واقعی نسيم يک روز بهاری به آدم انرژی نمی‌ده .
خيلی چيزها توی ذهنم . ولی هم حالش رو ندارم هم فکر نمی‌کنم جاش اينجا باشه . به هر حال اون چيزی که تو دنبالشی و می‌خواهی بی‌قراری وجودت را در آن به آرامش برسونی فکر نمی‌کنم تو راهی باشه که انتخاب کردی


April 17, 2008 9:26 AM
نازنين   ( web | email )

همچين خريتی ديگه واقعا به تو نمياد شری جون ازدواج فکرشم نکن


April 17, 2008 9:07 AM
پایین   ( web | email )

به عنوان کسی که تقريبآ ۳ سال است ازدواج کرده، بايد اعتراف کنم به وضعيتی که داری حسودی ام ميشه. چيزی که نوشتی خيلی غمگين کرد من رو، احتمالآ چون حقيقت تلخی توش بود که فقط کسانی که ازدواج کردن درک ميکنن. اينکه خودشون حاضر نيستن اين رو اعلام کنن هم ممکنه به خاطر محافظه کاری نفرت انگيز بعد از ازدواج باشه، يا شايد هم اينکه کلآ آدم ها به خاطر حسادت به ندرت اعلام ميکنن که به خاطر یک تصمیم به گه نشستن.


April 17, 2008 9:02 AM
خراب   ( web | email )

کودك درونت سالاري ميكند ها..


April 17, 2008 4:21 AM
شادی   ( web | email )

ما آدمای زن و بچه دار می‌گیم: "من می‌توانم، پس هستم!" اما نمی‌گیم بقیه پوپولیستن. شما آدمای عزب اوغلی هم می‌گین:‌ "من می‌توانم، پس هستم!" اما می‌گین بقیه پوپولیستن. جان من این وسط کی پوپولیسته؟


April 17, 2008 2:06 AM
ناشناس   ( web | email )

قشنگ بود
درک می کنم حسات رو چون خودم هم همينجوريم ولی شايد يه زمانی باشه که جای هيجان دنبال آرامش باشيُاتونئقته که بايد ازدواج کنی ولی هنوز اون وقت نشده
بديش اينه که وقتی اون روز برسه شايد ديگه نتونی ازدواج کنی


April 17, 2008 1:52 AM
رضا   ( web | email )

مدتي هست يك چيزي ذهنم رو مشغول كرده. من هم مثل همه دوست دارم يك زندگي متفاوت داشته باشم و تصور اينكه هر روزم مثل روز قبلم باشه، برام وحشتناكه.
آرزو دارم يك فيلمساز بزرگ بشم. حتي در ذهنم هم سكانسهاي اين فيلم رو ساختم. اما از نظر منطقي(شرايط ساخت، امكانات و...) اين كار عملي به نظرم نمي رسه.
به نظر شما مرز بين واقعيت و رويا كجاست؟ آدم تا چه حدي بايد ريسك بكنه؟‌آيا آرزوهاي ما ارزش اين رو دارند كه آدم اكثر وقتش رو صرفش بكنه؟ بين يك راه ساده با آينده‌ي مشخص و معمولي با يك راه پر پيچ و خم با انتهايي نامعلوم(كه ميتونه فوق‌العاده يا وحشتناك باشه) كدوم رو بايستي انتخاب كرد؟


April 17, 2008 1:02 AM
sooski   ( web | email )

خب حالا کی انقدر اصرار داره کو تو ازدواج کنی؟ ازدواج کردن تازه اول یک سری مشکلاته... نه به همین معلومی و روانیی و سلیسیی که تو می گی... ازدواج کردن هم یک جور تجربه است مثل همه تجربه ها... مثل مهاجرت... مثل طلاق... ازدواج فقط یک بعد از زندگی بعضی (و نه همه) آدماست. همه اش نیست و نباید هم باشه... بعدشم قرار نیست که همه تا ابد مزدوج بمونن که... خلاصه تا دههء چهل زندگیت به نظر من حتی فکر هم به ازدواج نکن... همین رابطهء شیرین با خانم شین ممکنه بعد از ازدواج به خاطر علنی شدن رابطه و دخالت ننه و بابا و فک و فامیل از این شیرینی خارج بشه... خلاصه از من میشنوی فعلا تا میتونی برو به جاده های ناشناخته و رکاب بزن... انقدر که دیگه جاده ای نمونده باشه که طی نکرده باشیش.


April 16, 2008 11:51 PM
عليرضا   ( web | email )

اشتباه‌ات درست همينجاست شري! از من که ازدواج کرده‌م بپرس تا به‌ت بگم بعد از ازدواج هم مي‌تونه زندگي قشنگ و هيجان انگيز و پر از ناشناخته‌ها باشه، و البته در کنارِ کسي ديگه. مشکلِ تو اينجاس که فکر مي‌کني بودنِ يه شخص به عنوانِ همسر در کنارت، اينا رو ازت خواهد گرفت، در حالي که «اگر» -اين اگر از اون اگرهاست!- انتخابِ درستي کرده باشي و با کسي که به قولِ جوونا «پايه»ت باشه ازدواج کني، زندگي‌ت کم هيجان نخواهد داشت.
البته سليقه‌ها هم متفاوته :)


April 16, 2008 10:53 PM
لیلا   ( web | email )

تو معلوم هست کجایی شراگیم زند ؟! بیزنس من شدی از دست رفتی دیگه ! برم بخونم ببینم بعد یک قرن چی نوشتی ؟!


April 16, 2008 10:45 PM
لیلا   ( web | email )

تو معلوم هست کجایی پسر ؟ شراگیم زند ؟!! بیزنس من شدی از دست رفتی دیگه ؟! برم بخونم ببینم بعد یک قرن چی نوشتی ؟!


April 16, 2008 10:43 PM
ناشناس   ( web | email )

راستی اول هم شدم!


April 16, 2008 10:41 PM
ناشناس   ( web | email )

اينم يه جورشه!!


April 16, 2008 10:39 PM
نظر شما

اگر قبلا در این وبلاگ نظر نداده اید، نظر شما توسط مدیر وبلاگ بررسی خواهد شد. تا آن زمان نظر شما نمایش داده نخواهد شد. از این که نظر داده اید متشکریم.