ماجرا از آنجا شروع شد که سهیل که این روزها پای ثابت کلاسهای داستان نویسی جمال میر صادقی شده است داستان کوتاهی از خودش را روی وبلاگش گذاشت با این توضیح که کار اولش است و البته نوشتنش هم یک صبح تا ظهر بیشتر وقتش را نگرفته است.
قبل از اینکه وارد جزئیات بشوم یک پیش درامدی برایتان بگویم که به اعتقاد من سهیل در زمینه نوشتن آدم با استعدادی ست...نوشته های وبلاگش افت و خیز زیاد دارد اما نوشته های خوبش آنقدر خوب است که جور نوشته های سرسری و دم دستی اش را هم بکشد...سوای این استعداد آنطور که میگوید و می گویند! مطالعه اش هم خوب است...و خب روانشناسی هم که خوانده است و خیلی بیشتر از من و امثال من از هزار توی درون آدمها و روابط فیمابینشان سر در می آورد...جان کلام اینکه تقریبا همه فاکتورهای نویسنده شدن را دارد و شاید برای همین وقتی شروع به خواندن داستانش کردم توقع داشتم یک چیز درست و حسابی بخوانم...
داستان را که خواندم یک جورهایی وا رفتم...واقعا نمیدانستم باید چه عکس العملی نشان بدهم...راستش خیلی با خودم کلنجار رفتم که بی سر و صدا از کنار اولین داستان بهترین و با استعداد ترین دوستم رد شوم که احیانا باعث ناراحتی اش نشوم...اما دلم طاقت نیاورد و از آنجا که هیچوقت پرده پوشی و ملاحظه کاری را یاد نگرفته ام هرچه را که به ذهنم رسید برایش مسلسل وار ردیف کردم و نوشتم...و خب انصافا این سهیل هم آدم انتقاد پذیر و با ظرفیتی ست...چند کامنتی که بین ما رد و بدل شد خود گویای همه چیز هست و من فکر میکنم ارزش این را داشته باشد که به عنوان یک پست وبلاگی آن را اینجا قرار دهم تا شاید عده ی بیشتری نظرشان را در این باره بیان کنند...البته منظورم داستان سهیل نیست که آن فرع قضیه است و هرکس دوست داشت میتواند برود همانجا و داستان را بخواند و نظرش را هم در مورد ان بنویسد...اصل قضیه این کلاسهای داستان نویسی و داستان خوانی ست که قرار است رمان نویس و داستان نویس تحویل جامعه ی ادبی ما دهند...
و اما کامنتها...من اگر نگوییم تحقیقا، تقریبا بین حدود سی کامنت اولین کسی بودم که صراحتا از داستان و سبک نگارشش انتقاد کردم...بالاخره یا من سواد داستان خوانی ام نم کشیده و ذوق ادبی ام کور شده بود و یا بقیه مشکلی داشته اند که عموما چنان نوشته ای را خوب ارزیابی کرده بودند...به هر حال من اینگونه شروع کردم:
...حقته بزنم له و لورده و درب و داغونت کنم...ولی بازم دم تو گرم که سر و ته یه داستان رو هم آوردی و اونقدر شجاعت داشتی که منتشرش کنی و نظر بقیه رو هم بخوای...به نظر من داستانت خطی بود...فضا سازی نداشت...واقعا نداشت...شخصیت پردازیت سرسری و عجولانه بود...تقریبا از همون اوایل داستان تا ته داستان رو میشد حدس زد...شخصیت زن غیر قابل باور و رفتارهایش به شدت مصنوعی و ساختگی بود...لحن و رفتارهای خشک و سرد زن و ان دادخواست طلاق با آمدنش به زندان برای همخوابگی حتی اگر به اصرار مرد باشد جور در نمی آمد...بیشتر حجم داستان را دیالوگ های مرد گفت و زن گفت و این گفت و آن گفت تشکیل داده بود...نمیگویم داستانی که بر اساس دیالوگ و کلا گفتگوی بین افراد شکل بگیرد لزوما کم ارزش است...اما وقتی نویسنده کل وقتش را میگذارد که از زبان این و ان بنویسد باید خیلی دیالوگهای ناب تر و صیقل داده شده تری را انتخاب کند...یعنی اصطلاحا باید ده بار بنویسد و خط بزند و دست آخر بهترین و مناسب ترین حرف را در دهان شخصیتهای داستانش بگذارد و نه اولین کلامی که به ذهنش رسید...!
...ای بابا...اصلا چه معنی دارد داستانی را که به قول خودت از یک صبح تا ظهر سر و تهش را هم آورده ای بگذاری برای نظرخواهی...!؟ وقتی زحمتی برای نوشتنش نکشیده ای چرا من نوعی باید زحمت خواندن و نقد کردنش را بکشم...؟
سهیل به خدا جدی میگویم...هیچکسی مثل تو استعداد نویسنده شدن ندارد...این کلاس داستان نویسی دارد تو را خراب میکند...میترسم که عادت کنی به اینگونه نوشتن...داستانی که از یک صبح تا ظهر نوشته شود تا مثل مشق تحویل استاد شود بهتر از این در نمی آید...خیلی ها گفته اند داستانت خوب است یا برای کار اول خوب است...به این مزخرفات گوش نکن...اینها یا نمیدانند داستان چیست یا نمیدانند خوب بودن یعنی چه...!خودت هم میدانی که داستانت خوب نیست...میدانم که میدانی...!برای فهمیدنش خواندن یک دهم کتابهایی که خوانده ای هم کفایت میکند...نمیخواهم دلسردت کنم...باور کن اگر گفته بودی روی این داستان یکماه است کار کرده ام، این چیزها را بهت نمیگفتم...صد در صد میگفتم خیلی خوب است...مثل همه میگفتم برای کار اولت خیلی خوب است...به هر حال اگر یکماه عرق می ریختی و چنین چیزی تحویل میدادی میفهمیدم بضاعتت همین است و تشویقت میکردم که توی ذوقت نخورد...ولی وقتی میگویی داستانت را چند ساعته نوشته ای باید بزنم له و لورده ات کنم...چون اگر خود همینگوی هم باشی یکساعته و دو ساعته و چند ساعته نمیتوانی چیز ارزشمندی خلق کنی...مگر اینکه فقط بخواهی داستانت را به عنوان مشق شب به معلم داستان نویسی ات تحویل بدهی...و البته این مشق هم فقط به درد همان معلم داستان نویسی! میخورد که از قبل آن خرج و دخلش در بیاید...سهیل تو را به خدا خودت را خراب نکن...این کلاس داستان نویسی را بیخیال شو...!هیچ نویسنده ای _ مطلقا هیچ نویسنده صاحب نام و ارزشمندی_ از کلاسهای داستان نویسی بیرون نیامده است که تو دومی اش باشی...!
امیدوارم لحنم بد نبوده باشد...چون به هر حال قصد اصلاح و ویرایش نوشته ام را ندارم...با این حال خیلی شجاعی که چنین داستانی را گذاشته ای که دیگران در موردش نظر بدهند...واقعا میگویم...من اگر یکدهم شجاعت تو را داشتم روزی یک داستان کوتاه مینوشتم و سالی چهار کتاب روانه بازار میکردم...!جدا تحسینت میکنم...
سهیل خداوکیلی خیلی متمدنانه تر از من جواب داد:
به شری : با حرفهات موافقم . نهایتا ضعف اصلی این داستان نبود فضا و رنگ است که می توانست بین دیالوگ ها بنشیند و بدین ترتیب حال و هوای داستان خیلی بهتر شود . اما در این که نباید به کلاس رفت دربست مخالفم . فکر می کنم تصورت راجع به کلاس داستان نویسی اشتباه است . اصلا اینجور نیست که طرف برود پای تخته و بگوید بچه های عزیز داستان را اینجوری می نویسند !! به طور خلاصه اینطوری است که هر جلسه دو یا سه نفر داستانی که نوشته اند را می خوانند و بقیه نقد می کنند . بنابراین این که داستانت توسط دیگران خوانده شود و نظرشان را بشنوی یک موهبت الهی است . در ضمن از این که می ترسی کارهایت را به دیگران نشان بدهی تعجب می کنم . پدرجان گیرم چیزی که نوشتی بد بود ( مثل همین داستان من ) چهار نفر هم گفتند که بد است . این چه عیبی دارد ؟ مگر توهم نابغه بودن داری یا فکر می کنی همه باید از اول کار ساموئل بکت باشند ؟ تا نوشته هایت نقد نشود نمی توانی از کم و کیفش باخبر باشی . بله عزیز من چخوف و تولستوی به کلاس داستان نویسی نرفتند به این دلیل ساده که چنین امکانی در اختیارشان نبوده است . وگرنه درصد بالائی از نویسنده های نسل نو آمریکا حاصل دانشگاه ها و کلاس های نویسندگی هستند نمونه دم دستش هم همین اقای ریموند کارور ؟است . نهایتا من اصلا از این که کلاس می روم پشیمان نیستم و همانطور که قبلا گفتم به تو هم توصیه می کنم که در یکی از این کلاس ها شرکت کنی . من یکی خداروشکر خودم را چخوف و گارسیا مارکز مقایسه نمی کنم . تو اگر به نظر خودت چیزی در ردیف نوایغ دنیای نویسندگی هستی موضوع دیگری است ! نهایتا رمز این کار نوشتن و نوشتن و نوشتن و نقد شدن و نقد شدن و نقد شدن است . والسلام .
من کم که نیاوردم هیچ کلی هم زیاد آوردم و باز یک منبر اساسی دیگر برایش رفتم:
سهیل جان این کار هیچ رمز و رازی ندارد...این حرفها مال کسانیست که دوست دارند ادای نویسنده ها را در بیاورند...دوست دارند کلاسهای داستان نویسی شان همیشه گرم باشد...تو یا میتوانی بنویسی و یا نمیتوانی...تو یا فرق یک داستان بد را با یک داستان خوب میدانی و یا نمیدانی...اگر نمیتوانی و نمیدانی اصلا نویسنده نیستی...وقتت را تلف نکن...این که دیگران به تو نقاط قوت و ضعفت را گوشزد کنند یعنی اینکه تو داستان را نمیشناسی...یعنی تو همانقدر از خواندن صد سال تنهایی لذت میبری که برای مثال از خواندن داستانهای فهیمه رحیمی...حتما باید کسی به تو بگوید این داستان فضا سازی ندارد...شخصیت پردازی ندارد...دیالوگهایش بند تنبانی و سست است...موضوعش یکنواخت و خطی و قابل پیش بینی ست...حتما باید اینها را و یا شاید مزایای داستانت را از زبان یکی دیگر بشنفی تا بر ان واقف شوی و برای اصلاح و یا تقویتش در داستانهای بعدی اقدام کنی؟
نمیدانم...تقصیر تو نیست...واقعا قرن بیست و یکم قرن مسخره ایست...همه چیزش مکانیزه و ماشینی شده ...همه چیزش خط کشی شده و بارکد زده شده است...بعد از خیار گلخانه ای و گوجه فرنگی ژنتیکی و پرتقال پیوندی و ماهی پرورشی و مرغ هورمونی و رحم مصنوعی چشممان به محصولات جدید کارخانه های نویسنده سازی روشن...نویسنده های نسل نوی آمریکایی! که همگی هم از پشت میزهای مدرسه نویسندگی وارد عالم ادبیات شده اند...واقعا امیدوارم حاصل کارشان به بی مزگی و بی خاصیتی و بی هویتی بقیه محصولات قرن بیست و یکم نباشد...!نویسنده ای که دائم چشمش به رقبا و رفقا و منتقدینش باشد که چه میگویند و چه میکنند تا خود را مطابق خواست و سلیقه انها اصلاح کند، نویسنده نیست...نمیدانم چیست...اما هرچه هست نویسنده نیست و حاصل کارش هم یک چیز مصنوعی و بی مزه و بی خاصیتی است در ردیف همان چیزهایی که عرض شد...میشود یک داستان نویس فرمایشی...
شاید واقعا راست باشد که ادبیات مرده است...اما اگر اینطور هم باشد من ترجیح میدهم به جای خواندن ادبیات امروز دنیا...به جای خواندن ادبیات نویسنده های نسل نوی آمریکایی که با خط کش و گونیا و پرگار و ماشین حساب داستان مینویسند... همان داستانهای تکراری قدیمی را بخوانم...همان داستانهایی که آدم را سرشار از لذتی میکنند که ناب است و اصیل است و طبیعی...همان لذتی که حاصل نبوغ و خلاقیت و استعداد و شهامت نویسنده اش است و نه حاصل باید ها و نباید های منتقدین و راه و چاه نشان دادن های معلمین داستان نویسی...!
سهیل جان من نه نویسنده ام و نه ادعایی در این زمینه دارم...اما بدبختانه داستان زیاد خوانده ام...ترجیح میدهم اگر روزی قرار باشد من هم داستانی بنویسم چیزی باشد که نوشتنش به من همان لذت نابی را بدهد که امروز از خواندن آثار چخوف و ماکز میبرم... و برای من که خودم را یک داستان خوان شش دانگ و حرفه ای میدانم نوشتن آن داستانی میتواند ارضا کننده و لذتبخش باشد که همردیف و یا لااقل نزدیک به چیزی باشد که من آن را "داستان" میشناسم و تعریف میکنم...اگر توانایی تجربه چنین لذتی را در خودم نبینم ترجیح میدهم اسم "نویسنده" را به دنبال خود یدک نکشم و همان "خواننده" داستانهای ناب باقی بمانم...!
سهیل در جواب من اینگونه ادامه داد:
به شری ؟ اقاجان چرا موضوع را تا این حد ساده و قالبی می بینی ؟ یعنی چی که تو یا بلدی داستان بنویسی یا بلد نیستی ؟ بنابراین احتیاجی نیست که کسی به تو نقاط قوت و ضعفت را گوشزد کند ؟ به نظرم تو فقط داری شعار میدی . آن هم شعارهای کلی . مقایسه کردن موج نو ادبیات مدرن با خیار گلخانه ای و ..هم برای من قابل درک نیست . می گوئی کسی چیزی ندارد به ما یاد بدهد !! عزیز جان کسی که تمام عمرش در نوشتن صرف شده و ده ها جلد کتاب منتشر شده دارد قطعا خیلی بیشتر از من تجربه دارد . بدیهی است که چیزهای بیشماری برای یادگرفتن هست . بله . قطعا خواندن به من و تو دید کلی در مورد ادبیات می دهد . اما این به تنهائی کافی نیست . من نمی گویم راه نویسندگی فقط از درون کلاس های نویسندگی است . ولی قطعا این راه بهتر و مطمئنتر است . نظر تو در مورد ادبیات کلاسیک شاید صادق باشد . ولی در مورد ادبیات مدرن اینطور نیست . داستان معاصر با کارهای جمالزاده و هوگو و استاندال فرق دارد . در آن زمان صرف یک موضوع خوب به تنهائی کیفیت داستان را تضمین می کرد . الان داستانها به ندرت موضوع گرا هستند . بیشتر بازی های زبانی و تکنیک های مختلف است . بازهم معتقدم چیزهای بسیاری هست که با خواندن و نوشتن تنهائی نمی توانی یادبگیری . شاید حتی به فکرت هم خطور نکند . بله هنر اصیل و ناب با آموختن به دست نمی اید . ولی به فرض وجود استعداد و زمینه . آموختن و استفاده از تجربه دیگران هم بسیار مفید و موثر است
نوشتن به تنهائی و نقد کارهای خود ابدا کافی نیست . علی الخصوص در هنر . کارل پوپر از واژه ای به نام کوری رابینسون استفاده می کند که تصور می کنم اینجا مصداق دارد . می گوید بالفرض رابینسون کروزوئه به تنهائی در آن جزیره کلی مطلب می نویسد . و آن مطالب به نظر خودش بسیار خوب و ارزشمند است . اما در عالم واقع اینطور نیست . چون هنوز کس دیگری آن اثار را نخوانده و نظری نداده است . او دچار کوری رابینسون است . چون هیچوقت نقد نشده است . داستان ملاقات شرعی ایرادات بسیاری داشت که من بعد از نوشتن به فکرم نمی رسید . حالا که افراد بسیاری آن را خوانده اند می توانم بفهمم ایرادات چه بوده و بدین ترتیب در کار بعدی آن ایرادات را تکرار نخواهم کرد . در صورتی که اگر این داستان توسط افراد مختلف نقد نمی شد من قادر به درک ایراداتم نبودم . این یک موضوع بدیهی است و تصور می کنم بحث کردن بر سر این موضوع کمی عجیب است . نهایتا اصلا معتقد نیستم که نوشتن به تنهائی سازنده تر و مفید تر از شرکت در فلان کلاس باشد ...
من هم که دیدم ظاهرا قرار نیست ما به تفاهم و دیدگاه مشترکی برسیم و سهیل به این سادگی ها دست از سر کچل این میرجمال صادقی بر نخواهد داشت بحث را با یک تذکر تمام کردم:
اوکی..ظاهرا آب من و تو با هم توی یک جو نمی رود...فقط این را بگویم که بر عکس نظر تو هیچگاه و در هیچ دوره ای "صرف یک موضوع خوب" تضمین کننده خوبی و بدی داستانی نبوده است...همین داستانهای کوتاه چخوف را اگر بخوانی میبینی فقط شیوه پرداخت و زاویه دید است که یک داستان را "داستان" میکند!حتی اگر موضوع کلی داستان پیش پا افتاده ترین مساله روی زمین باشد!
پ.ن: دلم میخواهد نظر دوستان را بدانم...مخصوصا دوستانی که از دور یا نزدیک دستی بر آتش کم جان ادبیات این مملکت دارند...میخواهم بدانم کسی با مشق شب نوشتن و کلاس رفتن و داستان درجه 3 خواندن و داستان درجه 4 شنیدن واقعا نویسنده میشود...؟منظورم نویسنده به معنای کسی ست که بتواند اثری در خور نام "داستان" پدید بیاورد...(متاسفانه این روزها چوب توی سر سگ بزنی نویسنده ریخته و هرکس با ناشری آشنایی داشته و هرکس در محفلی رفت و امدی داشته شده است نویسنده و کتابش هم زیر چاپ رفته...)میخواهم بدانم وقتی میشود صاف رفت به سراغ تولستوی و داستایوفسکی و چخوف و مارکز و همینگوی و فاکنر و سلینجر و ... چرا باید در این مراسمات شبه خاله بازی دور هم جمع شویم و تند و تند مزخرف بنوییسیم و مزخرف گوش کنیم؟
میخواهم بدانم برای یک فرد مستعد، داشتن کمی ضریب هوشی - که لازمه نویسندگی ست- برای درس گرفتن از اساتید واقعی داستان نویسی کافی نیست؟میخواهم بدانم داستان نویسی یک چیز مثلا شبیه دو و میدانی ست که عده ای دور هم جمع شوند و با هم تمرین کنند و بدوند و عرق بریزند و بعد هم قهرمان بشوند؟ یا اینکه هر نویسنده ای باید در خلوت خودش عرق بریزد و کار کند و تنها مرجع تشخیص قوت و ضعفش هم خودش باشد...غریزه ی نویسندگی اش باشد...نمیدانم...شاید من خیلی احساسی به این ماجرا نگاه میکنم...شاید من نمیتوانم کسانی را داستان نویس بنامم که با خط کش و پرگار و فرمول و ماشین حساب میخواهند داستان نویس شوند...شاید من فکر میکنم هر نویسنده ای غریزه ای دارد که به او میگوید چطور بنویسد...چطور خوب بنویسد...نمیدانم...واقعا دلم میخواهد نظر شما را هم بدانم...
پ.ن: صحبت از داستان نویسی شد...آب دستتان است بگذارید زمین و همین الان بروید وبلاگ مونیرو و بگردید در میان نوشته ها و ان مصاحبه ی اوئه (نویسنده ژاپنی) را که بابک تختی ترجمه اش کرده گیر بیاورید و بخوانید تا بفهمید کسی که نوبل ادبی میگیرد چگونه مینویسد...(این مصاحبه دو قسمت است...هر دو قسمت را بخوانید)...و یک چیز دیگر هم هست...مونیرو این روزها اگر تنبلی نکند دارد کم کم یک وبلاگ نویس شش دانگ میشود...در میان نوشته های صفحه آخرش چیزهای خوبی پیدا میکنید...شخصا توصیه میکنم نقد کوتاه اما دقیقش را بر فیلم "جایی برای پیرمردها نیست" از دست ندهید...!
خدا شما دو تا را برای هم نگه داره که از یه طرف همدیگه رو به گند میکشید . از یه طرف به هم نون قرض میدین . ما که بخیل نیستیم به ای هم پیر شین انشاءالله .
April 27, 2008 8:43 PM
سهیل جان بیخیال فدات شم...همینه که هست...! به قول معروف آبی ست که ریخته ست و سبویی ست شکسته...من نظرم را به همان فرمی که بلد بودم برایت نوشتم...بعد هم بحثهای بعدی را به همان فرمی که دیدی با تو کردم...حالا ناراحتی؟ بیخیال پسر جان...من معذرت میخواهم...اولش اگر میدانستم جریان به چنین جایی ختم میشود غلط میکردم رک و پوست کنده و آب نکشیده در مورد داستان و این کلاسهای داستان نویسی نظر بدهم...اصلا به من چه که تو میخواهی بروی کلاسهای عبدالقاسم میرباقری داستان نوشتن یاد بگیری...برو حالش رو ببر...!:)
به هر حال اگر بعد از این ماجراها بتوانیم همچنان دوست بمانیم (که امیدوارم اینگونه باشد) یعنی دیگر تا قیام قیامت مو لای درز رفاقتمان نخواهد رفت...اگر هم نه که فدای سرت...از قدیم گفته اند به هیچ یار مده خاطر و به هیچ دیار، که بر و بحر فراخ است و آدمی بسیار...بگرد یک رفیق دیگر بهتر و باحال تر از من پیدا کن...یک مدت که خودت بگردی برمیگردی تنگ دل خودم...میگویی نه؟ این گوی و این هم میدان...برو ببینم میخواهی با چه کسی بهتر از من رفاقت کنی...!
؛)
April 26, 2008 8:15 PM
واقعا مثل اینکه شما کار و زندگی ندارین نشستین چشمتون رو چسبوندین به مونیتور که تا یکیتون حرف زد اون یکی ضدحاله رو بزنه دور ازجون ما رو شماها یه حساب دیگه ای باز کرده بودیم کتابخونه ی عریض و طویل دلقک رو دیده بودیم و شرح کتاب خوندنهای تو رو هم از زبون خودت شنیده بودیم گفتیم اینا دیگه از خوبی و آقایی ! نوابغ وبلاگستان هستن . خدا رو شکر شماهم یکی هستین مثل ما یا بلکه هم .....
April 26, 2008 7:25 PM
وای خدا به داد برس ؛ مردهای گنده و اینقدر بچه بازی .جناب دلقک که مدام در حال دعوا و مرافعه با این و اونه اسم خودش رو هم گذاشته روانشناس . خدا به داد مریضهاش برسه اگه همه مثل خودش باشن .همین چند وقت پیش بود با اریک درگیر شده بود بعد نوبت دوست دخترش نازنین شد حالا هم دوست گرمابه و گلستانش شراگیم زند! شراگیم . تو هم دست کمی از دلقک نداری بحث کردن و درگیر شدن با خواننده هات حد و حساب نداره .من نمیدانم تو چیکار به کار اون داری که رفته کلاس داستان نویسی شاید یه نفر اینطوری استارتش زده بشه وبترکونه و بشه یکی مثل فهیمه رحیمی!..
April 26, 2008 7:18 PM
به رد پا : قربونت برم تقصير من فلک زده چی بوده اين وسط ؟ بحث از درپيت بودن داستان سهيل شروع ميشه و به درجه دو بودن مدرکش ختم ميشه !!! يعنی بايد می ايستادم نگاه می کردم ؟! خدايا حال آدم بد ميشه توی اين مملکت . من نمی فهمم اين که من بيچاره دلم خواسته حالا چند جلسه کلاس برم چه ارتباطی به ديگران داره ؟ مثل اين می مونه که تو دلت بخواد بری کلاس زبان . منم شروع کنم که نخير به هزار و يک دليل تو نرو کلاس ! بعدش هم تو حق نداری بگی توئی که از زبان به اندازه بچه کلاس اول نمی فهمی چی کار به کلاس زبان من داری ؟ مسخره نيست ؟
April 26, 2008 6:40 PM
ببين من فک می کنم شما دو تا اينجا گندشو دراورديد. اين چه طرز حرف زدن يا مثلا به قول خودتون بحث کردنه. و اين که اين جور حرف زدنها هم خواننده های تو شری جان و هم خواننده های سهيل رو می فراری میده فقط همين و احتمالا يه عده خاله زنک اساسی رو به جمع خواننده ها اضافه ميکنه. و شری از تو هم انتظار نداشتم به تذکر بجای من در مورد موضوع کم آوردن که البته لابد از مشغله زياده اون جوری جواب بدی و با اصطلاح گرفتی ما رو و ...اين چيزا جوابم کنی/ بحث انتقاد به سهيل که روشنه و هميشه تو وبلاگش نشون داده که از انتقاد خوشش نمياد و البته هر کسی می تونه نظر خودشو در مورد وبلاگش داشته باشه و اين به کسی مربوط نيست ولی تو که اين همه اهل تند جواب دادن به انتقادهای بقيه نبودی !!به هر حال قربون اون ظرفيت جفتتون برم ديگه اين همه خواننده های اينجا رو به فيض نرسونيد.
April 26, 2008 6:07 PM
اره عزيز جان اگر نمی دونی بدون که من هم در کنکور ورودی کارشناسی شاگرد اول بودم . هم در کل بچه های کارشناسی همدوره خودم شاگرد اول بودم . در کنکور فوق ليسانس شاگرد اول بودم . موقع اتمام فوق ليسانس هم بین بچه های همدوره شاگرد اول بودم . نهايتا اين ها ابدا مهم نيست . اين نکته ساده را سعی کن بفهمی . در مورد درجه يک و دو بودن من سازمان نظام روان شناسی ايران است که نظر می دهد . نه شراگيم زند . شراگیم زند در روان شناسی هم مثل خیلی از موارد دیگر مطلقا حق اظهار نظر ندارد .چرا ؟ به این دلیل ساده که از روان شناسی چیزی نمی فهمد روشن است ؟
نگاه کن اقائی که می فرمائی بحث بين من و تو تمام شده است . تنها گناه من اين بود که يک داستان نوشتم و گذاشتم توی وبلاگم . همين . خودم هم گفتم ملت اين اولين داستان من است و قطعا هم مزخرف است . فوری شروع کردی به يک سری جبهه گيری ها و عناد های بی معنی که خودت بهتر می دانی چرا ؟ و ادامه اين بحث کذائی تا اينجا....انتظار هم داشتی که من کوتاه بیایم . و کوتاه نیامدم . می دانی چرا ؟ چون جنابعالی را در این زمینه مطلقا صاحب نظر نمی دانم . چون سوادش را نداری که هیچ . بی غرضانه و با حسن نیت هم برخورد نمی کنی .
حالا هم می فرمائيد که بحث بين ما تمام شده است !! تمام شد بالاخره ؟ واقعا ؟ خدارو شکر !!
April 26, 2008 5:58 PM
سهیل جان بحث من و تو تمام شده است...تو خودت را روانشناس درجه یک میدانی...؟ بحثی نیست...من اشتباه کردم...قرار نیست اصلا در این موارد بحث کنیم...اگر واقعا روانشناس طراز اولی در سطح ایران هستی و برای جامعه روانشناسی ایران وزنه ای به حساب میایی...اگرآنقدر درگیر شغل و حرفه و به روز کردن دانش ت هستی که وقت سر خاراندن نداری...اگر دائما از این سمینار به آن سمینار و از این دانشگاه به آن دانشگاه دعوت میشوی...اگر صدها نفر منتظرند که تو بر رویشان کار بالینی انجام دهی و از ششماه جلوتر وقت میگیرند ..اگر همه ی فکر و ذکر تو خواندن مقالات جدید و اطلاع از روشهای جدید علم روانشناسی ست...اگر عاشق رشته ات هستی...و خلاصه اگر روانشناس درجه یکی هستی خب واقعا خوشحالم و بهت تبریک میگویم و معذرت میخواهم که تو را روانشناس درجه 2 خطاب کردم... یک روانشناس درجه 2 یعنی روانشناسی که در ردیف نخبگان و کله گنده های این رشته قرار ندارد...یعنی درجه یک و نامبر وان نیست...یعنی یک روانشناس معمولی و همطرار با خیلی دیگر از فارغ التحصیل های این رشته وخوب میدانی که این نه توهین است و نه چیزی غیر از واقعیت...اما حالا که اصرار داری در کار و حرفه خودت درجه یک هستی من هم قبول میکنم و حرفم را پس میگیرم...!ببه خدا یک درصد هم احتمال نمیدادم که در این زمینه هم بخواهی حساسیت به خرج بدهی و خونت به جوش بیاید...
به هر حال ممنونم که با مهربانی و دلسوزی تکانم دادی و بیدارم کردی...واقعا ممنونم... اگر اجازه بدهی این بحث را مختومه کنیم...! من قول میدهم همینجور بیدار باقی بمانم...!
April 26, 2008 5:29 PM
تبارک الله ! شری جان احساس کرده ای که يک مهندس برق درجه دو خواهی شد . بنابراين دانشگاه را ول کرده ای . لاجرم سهيل چون ادامه داده و مدرکش را گرفته يک روان شناس درجه دو است !! نه عزيز دلم . خودت هم می دانی . من فلک زده سه سال در يک رشته ديگر ( مهندسی عمران ) درس خوانده ام . بعد اخراج شدم . رفتم سربازی . به عنوان سرباز صفر . دوباره کنکور دادم . نهايتش شش سال دگر هم در دانشگاه بوده ام . حالا جنابعالی من را با خودت قياس می کنی و من هم مثل خودت می شوم درجه دو !! نه عزیز دلم من مجبور بودم درس بخوانم . به هزار و یک دلیل . مثل خیلی های دیگر که با جان کندن درس می خوانند . اره عزیز جان سر هر ترم من دلهره شهریه ام رو داشتم . خیلی راحت می تونستم یک نامه بنویسم به مامان جون و دلایل خودم را داشته باشم . اما ایستادم و ادامه دادم . برای همین برایم عجیب است که با مدرک دیپلم روی چه حسابی به من فوق لیسانس می گوئی درجه دو ؟ تو از کجا کیفیت کار من را دیده ای ؟ اصلا می فهمی کار کلینیکی یعنی چی ؟ پسرجان تو از روان شناسی چه می فهمی ؟ بابا تو حتی از فروید هم چیزی نمی دانی . با کدام استدلال می فهمی من درجه دو هستم ؟ لابد چون توی فیلم ها دیده ای که روان شناس ها خیلی مهربون هستند و هر مزخرفی بگوئی تایید می کنند و چون سهیل حرف هایت را قبول ندارد پس درجه دو است ؟ یعنی تو چون معتقد بودی مهندس درجه دو خواهی شد دانشگاه را کلا ول کرده ای و حالا چی ؟ یعنی حالا دیپلمه خوبی هستی ؟ پدرجان یک بار بهت گفتم دیپلم داری هزار بار جوابم را داده ای . اگر دیپلمه بودن انقدر وحشتناک است چرا درست را ادامه ندادی ؟ شری جان . قبلا همینجا نوشتم که مدرک داشتن دلیل بر چیزی نیست . منتهی دیگر اینجور نیست که بشود در مورد هر چیزی همینطور الکی و سطحی اظهار نظر کرد .
بعد اصرار داری که منطقی حرف می زنی و استلال هايت درست است !!!! یاللعجب !
حالا از اینها بگذریم . حرفت دقیقا درست است . تو احساسی برخورد می کنی و دقیقا به همین دلیل است که نگرانتم . بهتر از هرکسی می دانم تنها دلخوشی تو در زندگی این آرزو است که روزی نویسنده بزرگی بشوی . این را از همان اوایل اشنائی ام با تو می دانستم . به وضوح مشخص بود و هست که نویسندگی برای تو حکم یک دستگیره را دارد . چیزی که تو را روی اب نگه می دارد .
و دقیقا به همین دلیل است که می گویم بد جور اشتباه می کنی . می دانی چرا ؟ فرض تو بر این است که شراگیم در این زمینه استعدادی دارد ( احتمالا به دلیل این وبلاگ ) و بعد این که با سعی و کوشش هم پیشرفت خواهد کرد . سعی به تنهائی و گذشت زمان باعث می شود که شراگیم زند زمانی یک شاهکار به دنیای ادبیات ارائه کند . بسیار خوب . هیچ مشکلی نیست .
مشکل این جا است . که اگر به هر دلیلی . شراگیم نتواند این رویا را عملی کند . آن روز دقیقا آخرین روز زندگی شراگیم زند خواهد بود .
به همین دلیل است که از نقد شدن می ترسی . از نشان دادن داستان هایت ( البته اگر چیزی نوشته باشی ) می ترسی . بله عزیز من تو انقدر مغروری که هیچ کسی را هم انقدر قبول نداری که بالفرض چهار تا نکته ازش بپرسی . و من نمی دانم این غرور از کجا می آید ؟ لامصب تو که دیگر من یکی را نمی توانی گول بزنی . واقعا فکر می کنی من نمی فهمم سطح فکر شراگیم زند کجاست ؟
و همه این دلایل است که امروز من اصرار دارم روشت دربست غلط است . چون من هم می ترسم از آن روزی که با شکست مواجه شوی .
اره من همینم الان شاید به ایرج قادری شدن فکر کنم . به این دلیل ساده که می دانم مزه شکست خوردن چیست . ولی تو متاسفانه فکر می کنی زندگی یک فیلم سینمائی است که قهرمان بعد از کوشش و تلاش نهایتا موفق می شود .
اره پسرجان . من عصبانی می شوم چون بهتر از هرکسی می دانم شش هفت سال نشستن پشت نیمکت دانشگاه تا بتوانی فوق بگیری یعنی چی . ولی توئی که این چیزها را نمی فهمی . به هیچ عنوان نمی فهمی زمین خوردن یعنی چی . معنی شاگردی کردن را نمی فهمی . فکر می کنی در زندگی می شود هرچیزی را دور زد و به تشویق های چهارنفر خواننده وبلاگ دل خوش کرد .
لامصب . این دیگر مانیفیست و ادعای لیدری جامعه ایرانی نیست . تو حتی در این زمینه هم مدعی بودی . تو آمدی در این وبلاگت برای کل جامعه ایران تکلیف تعیین کردی . حتی یک بار هم از خودت نپرسیدی با کدام سواد ؟ با کدام پیشینه ؟ حتی یک بار از خودت نپرسیدی شراگیم زند چه کاره است ؟
پدرجان تو حتی اینجا آمدی روش زندگی من را زیر سئوال بردی و انقدر انصاف نداشتی که از خودت بپرسی پس من شراگیم چه کاره ام ؟ تخصصی دارم ؟ سن و سالی دارم ؟ تجربه ای دارم ؟ آخر من چه کاره ام ؟
همه چیز از نظر جنابعالی به همین سادگی است . نویسندگی . رهبری جامعه ایران و....
همه اشتباه فکر می کنند . هیچ کس نمی فهمد . جز شراگیم زند . پدرجان . تو جمال میرصادقی . ایرج قادری و...را مسخره می کنی . خودت کجای کاری ؟
لامصب انقدر لج بازی کردی . تا بالاخره من یکی مجبور شدم کمی تکانت بدهم از خواب رویا و توهم بیدار شوی . شری جان . رفیق من . عزیز من . کمی واقع بین باش . رویا داشتن لازمه زندگی است . هدف داشتن لازمه زندگی است . منتهی باید روشت با اهدافت بخواند . منتهی باید بفهمی بعضی چیزها را نمی شود میانبر زد . نمی شود دور زد . رشد کردن کند و بطئی است . باید شاگردی کرد . باید حرفهای همان میرصادقی و ایرج قادری های دنیای ادبیات را پذیرفت تا بالاخره به جائی رسید ...
باور کن همان مهیار شاهد است که من از همان ابتدای بحث می دانستم به اینجا می رسیم . منتهی احساس می کردم بالاخره یک نفر باید به تو واقعیت را بگوید . با این فرض که ناراحت می شوی . بالاخره یک نفر باید این چیزها را به تو می گفت . الان هم اصلا پشیمان نیستم . توهین کردی . ناراحت شدی . جایگاهت را فراموش کردی . عیب ندارد . عوضش چهار کلمه حرف حساب شنیدی . الان هم مطمئنم یک جوری قضیه را می پیچانی . یک جوری سهیل را به دشمنی و...متهم می کنی . عیب ندارد . این کار را هم بکن . عوضش جون اون مادرت کمی فکر کن . والسلام .
April 26, 2008 4:44 PM
سهیل جان...سوای این بحثها بگذار رک و راست بگویم که از حرفهای تو چه برداشت میکنم...(این چیزی که من میگویم ربطی به این بحث ندارد و نظر شخصی من است...یکجور حرف دل زدن است)...تو عشق به داستان نویسی نداری...تو عشق به ادبیات نداری...برای تو همین بدنه شدن هم در عالم نویسندگی کفایت میکند...همین ایرج قادری عالم ادبیات شدن هم برای تو ارضا کننده است...نویسندگی هم برای تو یک چیزیست مثل همین درسی که خوانده ای...که باید پله پله و حساب شده جلو بروی و در نهایت مدرکی بگیری...داستان نویسی برایت یک اتیکت است که بر دیگر اتیکت هایت اضافه کنی...سهیل جان...این عین واقعیت است...تو عاشق نوشتن نیستی...برای همین است که به من میگویی که احساسی برخورد میکنم...مگر میشود در این مقولات بدون احساس اظهار نظر کنم؟همه ی لذت زندگی من...همه قشنگی زندگی من...همه ی ان چیزی که داشتم و دارم همین کتابهاست...همین خواندن ها و نوشتن هاست...همین ادبیات است...درست است...من هرچه گفته ام از روی احساس بوده است...هرکاری هم که در زندگی ام کرده ام از روی احساس بوده است...تو با من فرق داری...اگر امروز سرت را بالا میگیری و از تحصیلاتت دم میزنی و من را "دیپلمه" خطاب میکنی به خاطر این است که تو حسابگر بوده ای و من احساسی...تو به چیزهایی رضایت داده ای که من نمیتوانستم با ان چیزها سر خودم را گرم کنم...وقتی من تصمیم گرفتم دانشگاه را ول کنم همان شب نامه ای برای مادرم نوشتم که علتش را برای او توضیح دادم...((((تک تک جملات ان نامه فرق بین من و توست...)))) من نمیخواستم یک مهندس برق درجه ی دو باشم...اما تو به روانشناس درجه ی دو بودن راضی شده ای...به در هفته دو ساعت کار نیم بند کردن رضایت داده ای...ولی من نخواستم اینچنین باشم...وقتی متوجه این موضوع شدم که سه سال بود در دانشگاه وقتم را تلف کرده بودم...ولی تصمیمم را گرفتم و آمدم بیرون...حتی به دنبال گرفتن مدرک فوق دیپلمم هم نرفتم...اما دنیای تو دنیای دیگریست...شاید در نهایت تو موفق تر از من باشی...شاید بیست سال دیگر من را ببینی و با کنایه و غرور بگویی که فلانی من الان سه تا کتاب چاپ شده دارم...تو چه داری؟ و من سرم را بیندازم پایین و بگویم: "هیچ...ترجیح دادم ارتباطم با عالم ادبیات این باشد که همچنان خواننده آثار درجه اول ادبی باقی بمانم... چون هنوز توانایی نوشتن یک اثر درجه یک ادبی را پیدا نکرده ام..."آن روز احتمالا همه ی توشه ی من سه تا کتاب سوخته شده است...کتابهایی که خودم سوزانده ام چون با تعاریف من از داستان و ادبیات جور در نمی آمده...یا کتابهایی که نیمه کاره رهایشان کرده ام چون مطابق ایده آل های من پیش نمیرفته اند...سهیل جان خلاصه ی بحث من و تو همین است...همه ی فرق بین من و تو همین است... باقی همه حرف بیهوده است...!
April 26, 2008 3:31 PM
سهیل جان: (شماره ۵۶)
میگویی وقتی من هیچ تجربه ای در داستان نویسی ندارم میروم پیش یک نفر که بهتر از من بلد است...این را به عنوان یکی از همان بدیهیاتی بیان میکنی که مو لای درزش نمیرود و مخالفت با آن اسباب خنده ات میشود...یعنی انگار قاعده و قانون کار همین است و هیچ کسی هم که سرش به تنش بیارزد در این مورد اختلاف نظر ندارد و اگر کسی هم غیر از این چیزی بگوید بی سواد است و حرف خنده داری زده است...درست مثل اینکه بگوید دو بعلاوه دو میشود هشت...!
من میگویم این یک نظریه در مورد آموزش داستان نویسی ست...هستند کسانی که بسیار هم بیشتر از من و جنابعالی کتاب خوانده اند و داستان خوانده اند و داستان نوشته اند و با چنین چیزی که داستان نویسی از طریق شاگردی کردن در محضر اساتید منتقل میشود مخالفند ... داستان نویسی مکانیکی نیست که برای یاد گرفتنش حتما باید بروی وردست استاد کار...!...آن مثال آتشفشان را که به نظرت صرفا یک تعبیر شاعرانه! آمد اگر درست بخوانی و درست بفهمی متوجه میشوی که از نظر من پروسه نویسندگی چگونه میتواند باشد...قرار نیست که هربار که تو خودت را به نشنیدن میزنی من دوباره همان مطالب را تکرار کنم...
دردسرت ندهم...بحث ما خیلی ساده است...من به این کلاسها اعتقادی ندارم...معتقدم اگر کسی جوهر و جنم و استعدادش را داشته باشد...اگر کسی عشقش را داشته باشد...اگر کسی آنقدر خوانده باشد که به آستانه نویسندگی رسیده باشد...اگر کسی به درجه ای برسد که حس کند اکنون دیگر وقت نوشتن است...اگر کسی ناگزیر به نوشتن باشد...آنگاه خودش و فقط خودش بهترین و تنها مرجع ذیصلاح برای نقد داستان هایش خواهد بود...در مقوله ای که انقدر حسی و درونی ست نمیشود گوش به باید ها و نباید ها و سلایق دیگران داد...دقت کن که این چیزی که من میگویم برای یک آدم رشد یافته است...روی صحبت من خانوم های خانه داری نیست که هوس شرکت در اینگونه کلاسها را میکنند بدون اینکه به عمرشان بیست تا کتاب خوانده باشند...طرف صحبت من کسی ست که ادعای این را دارد که در کتابخانه اش کلی کتاب خوانده شده دارد...اگر بعد از اینهمه سال و اینهمه خواندن هنوز محتاج این باشی که دیگری به تو بگوید چه چیزی غلط است و چه چیزی درست...محتاج این باشی که ضعفهای به این فاحشی را دیگری به تو گوشزد کند...محتاج این باشی که دیگری به توب گوید یک داستان خوب چگونه باید باشد...آنگاه باید به ضریب هوشی و توان ذهنی خودت شک کنی...
April 26, 2008 3:28 PM
و اینکه می گی کسی که حتی یک کلمه ی چاپ شده نداره نظرش قابل استناد نیست هم قبول ندارم.( با اصل موضوع موافقم البته.اینکه کسی که نوشته ی چاپ شده ای داره صاحب نظر تره به خاطر اینکه نشون دهنده ی تجربه شه که اینکه حداقل سعی کرده یکبار بنویسه علاوه بر خوندن.)اما اینطور که تو می گی ممکنه من آدم کاملا بی مطالعه ای باشم بدون هیچ نوع اطلاعی از ادبیات و سر جمع چهارتا کتاب درست حسابی نخونده باشم، اما سه جلد رمان عاشقانه ! از این ها که به هرحال وجود دارن تا رنگ زرد هم به مجموع رنگ های ادبی اضافه بشه، چاپ کردم.حرف من برات سندیت بیشتری خواهد داشت یا کسی که کتابی ننوشته اما مطالعه ی ادبی داره.نویسنده ها رو می شناسه، از سبک های مختلف داستان نویسی خبر داره...؟ نمی گم اصلا شراگیم این ها هست ها.باز شما کتابخونه ی هم رو دیدید ما که به جز عکس کتابخونه ی تو، عکس یک جلد کتاب هم توی وبلاگ شراگیم ندیدیم! فقط می خوام بگم این چیزی که می گی به نظر من به این صورت کامل نیست.
با بقیه ی صحبت هات درباره ی اهمیت کلاس رفتن و نقد شدن توسط بقیه موافقم من هم.کلا به نظرم مهیار خیلی خوب بحث کرده در این باره.موافق و مخالف رو گفته.اینکه حکم کلی نیست...و بستگی داره.
April 26, 2008 2:49 PM
به نظرم هرکسی کامنت های این پست رو بخونه به خوبی متوجه می شه که این فضای یک بحث نیست.
اتفاقا همین امروز صبح یک ایمیل جالب داشتم از طرف کسی که چند وبلاگ و کامنت هاش رو ( پیرامون یک بحث خاص) تحلیل کرده بود و با نمودار و توضیح فرستاده بود.در پایان گفته بود کسانی که در آمریکا فارغ التحصیل می شن در پایان دوره مجبور به گذراندن یک امتحان ...GRE? درست خاطرم نیست...می شن که در اون ازشون خواسته می شه درباره ی یک موضوع، موضعی رو اتخاذ کنن و بعد از انتخابشون دفاع کنن.قصد شیوه ی استدلال کردن و توضیح دادنه.چیزی که توی آموزش های ما جایی نداره.خیلی خوشحالم که این ایمیل امروز صبح برای من اومد تا من امروز بعد از ظهر ازش نقل قول بیارم!
خواستم بگم کامنت هایی که اینجا هستن کاملا نشون می دن که کی از کوره در رفته.علی رغم اینکه اینقدر به نظر فضای اینجا شخصی شده که دیگه کامنت دادن فضولی و دخالت محسوب می شه، اما چون یه جای عمومی منتشر شده، چون هردوتون خواننده های خودتون رو دارید ( خیلی هم مشترک) خواستم این رو بگم که سهیل جان هرچقدر بگی نرنجیدی یا ناراحت نشدی اما نوع سخن گفتنت نشون می ده که عصبانی هستی.همین اصل پستی که شراگیم نوشته، و کامنت های وبلاگ خودت، ببین چطور جواب دادی، چقدر منطقی، چقدر صبور، و حالا چطور سعی می کنی برای خونسرد نشون دادن خودت از توهین استفاده کنی.به نظرم مهیار هم موضعی مثل تو داشته.حالا بیان مهیار رو با خودت مقایسه کن...
و یک چیزی که در استدلالت باهاش مخالفم، این بدیهیاتیه که برای یلدا هم توضیح دادی.به نظرم این چیزی که گفتی برداشت شخصی تو هست.مثلا من اصلا فکر نکردم شراگیم گفته نباید هرگز تمرین کرد یا هیچکدوم از غول های ادبیات کار ضعیف نداشته ن...نگفته هم داشتن البته.اصلا در این باره حرف نزده ! اما اینکه می یای می گی باید تمرین کرد و این یک اصل بدیهیه درش شکی نیست.ولی خلافش رو من در متن شراگیم نمی بینم بنابراین این امتیاز مثبتی نیست برای تو که بگی بدیهیات بحث کردن ندارن.
=>
April 26, 2008 2:47 PM
پدر جان . يلدا جان . مسئله بديهی را می خواهی برايت روشن کنم ؟ ببين اقا جان ! دوباره برايت تکرار می کنم ! وقتی من هيچ تجربه ای در داستان نويسی ندارم می روم پيش يک نفر که بهتر از من بلد است . انقدر تمرين می کنم و آزمون و خطا تا بالاخره من هم ياد بگيرم داستان بنويسم . با توجه به اين نکته که هر کسی از جمله من در حد خودش رشد می کند . بحثی نيست ؟ روشن است ؟ برعکس وقتی من بدون کمترين تجربه ای . بدون این که شناخت درستی از ادبیات داشته باشم .فقط با اين توهم دست به گريبان باشم که ادبيات فقط در معدود شاهکارها خلاصه می شود و نويسندگان اين شاهکارها کلاس نرفته اند . پس من هم نمی روم قضيه بيشتر به طنز و شوخی شبيه می شود . نکته روشن است ؟ چيزی اين وسط از قلم افتاده ؟
نگاه کن به کامنت شماره چهل و پنج . پدرجان وقتی تو هنوز نمی توانی یک داستان کوچولو بنویسی . وقتی تا به حال یک کلمه چاپ شده نداری . بحثت بر سر اساتید و اثار ماندگار ادبیات مضحک است . پیشرفت تدریجی است . مگر نویسندگان بزرگ خلق الساعه تولید شده اند ؟ من با دیگران کاری ندارم . من ترجیح می دهم استعداد و ..را در عمل به خودم ثابت کنم . من به خودم می گویم حتی اگر شبیه یکی از همین نویسندگان معمولی هم بشوم خیلی خوب است . چرا ؟ چون هنوز در ابتدای کارم . مگر من که هستم که ادعای تولستوی شدن داشته باشم ؟ بله عزیز من . اول مثل یک نویسنده متوسط می نویسی . اگر بقیه تو را در همین حد قبول کردند . اگر استعداد همین را هم داشته باشی . بعدا به تدریج رشد خواهی کرد . بابا جان هیتلر خدا بیامرز هم یک زمانی گروهبان دو بوده است ! رشد کردن تدریجی است . من می دانم اگر مدام به خودم تلقین کنم که نابغه هستم فردا سر اولین شکست جزئی به کلی نابود می شوم . ترجیح می دهم تصور کنم هنوز هیچی نیستم هنوز چیزی معلوم نیست . من کار خودم را می کنم . یا بعدا موفق می شوم و یا خیر . وگرنه این که من بنشینم برای جنابعالی بگویم به نظر من کتاب داستان های دوشنبه چرند است و انسان باید اثار ماندگار خلق کند تو هم به ریش من می خندی که خدا پدرت را بیامرزد . تو ببین می تونی یکی از همین داستان های دوشنبه را بنویسی ؟ قاچ زین با بچسب سواری پیشکشت !
April 26, 2008 12:04 PM
عجب بحث جالبی شده است!من فکر نمیکنم شراگیم هیچ چیز بدیهی و مسلمی را زیر سوال برده باشد.اتفاقا همانطور که در یکی از جوابهایش اشاره کرده بود همان اساتید این فن- یا به قول سهیل حرفه ای هایی که حرفشان حجت است - هم گاهی نظراتی کاملا در تقابل با یکدیگر در این خصوص دارند.یعنی اگر قرارر به استناد به حرفهای بزرگان صحنه ادبیات باشد هیچ ارجحیتی ندارد که مقلد !موافقین با کلاسهای داستاننویسی باشیم و یا مخالفینش.من متوجه نمیشوم این بدیهیاتی که دلقک دائم دائم در کامنتهایش تکرار میکند را از کجا و بر اساس چه اصل و منطقی اینقدر بدیهی میداند؟؟
April 26, 2008 11:41 AM
شری جان اتفاقا آمده بودم بحث کنم . چه نيازی به گرفتن انتقام بود ؟ اگر می خواستم انتقام بگيرم که تو همان کامنت اول از کوره در ميرفتی و دم از اتيکت و کلاس و شخصيت می زدی !
برای من عجيب بود که بر سر يک سری مسائل بديهی و مشخص بايد مدام با تو بحث می کردم بدون اين که کوچکترين نتيجه ای گرفته شود . نگاهی بينداز به فرمايشاتت . همين کامنت انتهائی و اين ادعای مضحک که فرمودی مسئله اصلی شاهکارهای دنيای ادبيات هستند وگرنه نويسنده های متوسط که اصلا ارزش بحث کردن ندارند !!
جالب است که دعوای سهيل و شراگيم بی تجربه و بدون حتی يک نوشته چاپ شده شاهکارهای دنيای ادبيات است !!!
نه عزيز من . باور کن نمی توانم جلوی خنده ام را بگيرم . چطور ممکن است تا این حد ساده انگارانه فکر کرد و چنين نتايج غريبی گرفت ؟ واقعا چطور می شود بنشينم و دم از شاهکارهای ادبيات بزنم و اين که کلاس نرفته اند پس من هم نمی روم ؟!
شری جان فرمايشات کلی و بی معنی را هرکسی بلد است . منتهی خيلی ها به اين تیپ فرمايشات نمی گويند بحث ! بلکه اسم ديگری دارد که خودت بهتر می دانی ....
به جنابعالی توصيه می کنم واقع گراتر از اين حرفها باشی . حالا يکی مثل من وقت می گذرد و سر اين مسائل پيش و پا افتاده با تو بحث می کند . بقيه شايد تا اين حد مهربان نباشند . خيلی ساده راهش را می کشد و می رود . هيچ جای دنيا کسی مدعی نيست که روزهای هفته به ترتیب شنبه و چهارشنبه و دوشنبه هستند ! اگر کسی هم چنين ادعائی کرد مطمئن باش کسی با او سر ترتيب روزها بحث نمی کند ! اسم چنین چیزهائی بدیهیات است و نیازی به بحث ندارد .
والسلام .
April 26, 2008 10:32 AM
مهیار جان(شماره ۴۹-۵۰-۵۱-و ۵۲):
از آنجا که گفتی جوابم را نمیخوانی معلوم است که خیلی برای نوشتن این سطور وقت گذاشته ای و فکر میکنی به هر حال حرف دیگری نمانده است که بخواهی بشنوی و یا بزنی...خب من هم دردسرت نمیدهم و قسمتهایی از نوشته ات را که دوست دارم بیشتر در موردش حرف بزنیم موکول میکنم به زمانی که دیدمت که اگر دوست داشتی در موردش بحث کنیم (گفته بودی جواب من را نمیخوانی...نگفته بودی که گوش هم نمیدهی!)
اما باید به خاطر وقتی که گذاشتی...به خاطر اینکه مطالب را درست و کامل و دقیق خواندی و جایی حرفی به دلخواهت در دهان من نگذاشتی..به خاطر انصافی که داشتی....و همچنین به خاطر صداقت و صراحت کلامت ازت تشکر کنم...
موافقم که تند رفتم و در زمینه ای حکم کلی صادر کردم که همیشه میشود در ان زمینه استثناء هایی را به عنوان نقض حکم مثال آورد...شاید بحث من بی نقص میشد اگر به جای واژه ی "هر" از "اغلب" و به جای "هیچ" از "به ندرت" استفاده میکردم...
به هر حال ازت ممنونم...متاسفانه از امروز دوباره بعد از یکهفته تعطیلی (هفته ی پیش کلا کارخانه ما تعطیل بود و من فقط صبح ها شرکت میرفتم...) مجددا کار دو شیفته ی من شروع میشود و احتمالا فرصتی برای ادامه دادن این قبیل بحث ها ندارم...البته دیگر نیازی هم نیست...خوشبختانه کامنت تو در مقام کسی که با طرز فکر من مخالف است آنقدر کامل و منطقی و به دور ازحاشیه بود که به راحتی میتوانستیم به یک جمعبندی مشخصی برسیم...(حیف که نه تو قصد داری وارد بحث شوی و نه من فرصت جواب دادن مفصل را به قصد نزدیکتر شدن به یک دیدگاه واحد دارم)...
ولی مطمئن باش اگر این بحث ادامه پیدا میکرد حرفهای خوبی که ارزش گفته شدن و شنیده شدن داشت از دلش در می آمد...جو بحث تا به حال (به خاطر همان مساله ی حاشیه ای) به گونه ای بود که انتظار نزدیک شدن به هیچ نتیجه مشترکی نمیرفت...صادقانه بگویم سهیل نیامده بود که بحث کند...امده بود انتقام بگیرد و برای این کار هم هر حرف نگفته ای را در دهان من میگذاشت و هر جا که لازم میدید به میل خودش با برداشتهای چپ اندر قیچی از حرفهای من شروع میکرد روی مانور دادن روی مسائلی که اصلا حرف من نبود(مثل همین قضیه پروست که هنوز هم در حال تکرارش است) و یا چشمهایش را میبست و شبهاتی را تکرار میکرد که من مکررا و مکررا جوابش را داده بودم...(مثلا سر همین صاحب نظر بودن و یا نبودن و حرفه ای بودن و یا نبودن که جوری جواب میداد که انگار اصلا حرفهای من را نخوانده است)...به هر حال هرچه بود سهیل برای بحث کردن نیامده بود...و طبیعی هم بود که تا کدورت و رنجشش رفع نشود بحث ما به جایی نرسد...
حالا هرچه بود گذشته...من حرفهای خودم را زدم و کامنتهای سهیل هم مشخص است...قصدم باز کردن دوباره این بحث نیست که واقعا دیگر فرصتش را ندارم...هرکس بخواهد میتواند با خواندن همین کامنتها و بدون توجه به ادعاهای من و یا سهیل که چه کسی درست و منطقی بحث میکرد خودش قضاوت کند...
به هر حال از وقتی که گذاشته ای و نظر خوبی که داده ای ممنونم...:)
April 26, 2008 7:20 AM
ولی در مورد شخص خود تو شراگیم خان زند عزیز نمی دانم چرا احساس خود من هم این است که کلاس نویسندگی چندان به کارت نمی آید و اگر به تنهایی شروع به داستان نوشتن کنی هم می توانی جواب بگیری. اما این به این معنا نیست که حس من درست باشد خدا را چه دیدی شاید هم اگر مدتی یک کلاس را تجربه کردی خیلی هم به کارت امد . من فقط حس خودم را می گویم خواهش می کنم دقت کن حس ام را می گویم نه اعتقاد ام را .
حالا اگر در نظر بگیریم که حس من درست باشد باز هم خودت خوب می دانی نظرم در مورد تو چیست . قبلا به خودت گفتم نه تنها نویسندگی بلکه هر هنری نیاز به آموختن و از آن مهم تر تمرین دارد . حالا یک نفر این آموزش را خودش با خواندن و مطالعه و تجربه کسب می کند یک نفر می رود کلاس که باید خیلی مواظب باشد در آن کلاس استاد آموختنی ها را با عقاید شخص خودش تلفیق نکند و به خوردش ندهد . و البته تمرین حتی از آموختن هم مهم تر و حیاتی تر است تا ان جا که یکی از بخش های جدا نشدنی نویسنده شدن نوشتن دیوانه وار داستان و رمان و ... است . ای کاش می دانستی نویسنده ای که تا به حال ده رمان و مجموعه داستان از خودش به چاپ رسانده چند برابر مطالب چاپ شده اش رمان و داستان دارد که حواله سطل زباله کرده است . بعد صد سال کتاب خواندن و وبلاگ نوشتن ممکن است بهترین بلاگر دنیا بشوی اما داستانهایی که شروع به نوشتنشان می کنی همان مزخرفی خواهند بود که امروز اگر شروع به داستان نوشتن کنی با دهانی باز و چهره ای متعجب به آنها می نگری . همان چهره متحیری که تمامی نویسنده های دنیا چه مطرح و صاحب شاهکار ادبی و چه کوچک از دیرباز تا به امروز سالها و حتی تمامی دهه اول داستان نویسیشان را با آن سپری کردند و حیرت کردند از این که چطورو چگونه چنین مزخرفاتی از قلمشان خارج می شود .
من هم اگر صد سال کتاب بخوانم و در جراید قلم بفرسایم اما داستان ننویسم که مبادا از مزخرفاتی که نوشته ام حالم به هم بخورد و منتظر باشم تا یک روز آپاندیس شاهکارنوشتنم عود کند تا بنشینم و یک شاهکار ادبی بنویسم ممکن است بشوم مسعود بهنود و یا محمد قوچانی اما هیچ وقت همین جمال میرصادقی هم نخواهم شد .
من اینها را ننوشتم که با هم وارد بحث بشویم نوشته ام که در موردشان فکر کنی .
امید وارم برای این حرفهایم جوابی ندهی . اگر جواب بدهی نه جوابت را می خوانم و نه با تو وارد بحث می شوم . صادقانه بگویم احساس می کنم در زمینه نوشتن برای خودت یک پیله تنیده ای و خودت را اسیر باید ها و نباید هایی کرده ای که بی معنی است و حقیقی نیست ورودی های فکرت را هم در مقابل عقاید دیگر بسته ای و اصرار بر آن داری که فقط خروجی بدهی و ملت هم بپذیرند . (میدانی چرا ننوشتم : در مقابل هر عقیده دیگر بسته ای و تنها اصرار .... ؟ برای آن که استفاده از هر و تنها در این جا باعث می شود نوشته اغراق آمیز و غیر حقیقی به نظر بیاید در نتیجه تاثیر خودش را به عنوان یک عقیده جدی و قابل اعتماد در ذهن خواننده تا حدود زیادی از دست می دهد تا به حال چنین چیزی را در نوشتن داستان تجربه کرده ای ؟ )
تا کسی هم چیزی می گوید به هزار راه مختلف به در و دیوار می کوبی و توجیه می کنی دست به توجیه کردنت متاسفانه خیلی خوب است . ببخشید که این قدر بی پرده نظر دادم می دانم که ناراحت نمی شوی و درک می کنی همان طور که تو برای سهیل دل می سوزانی و ناراحت می شوی از این که استعداد اش حرام شود من هم برای تو ناراحت می شوم اگر این استعداد خوب را با دست روی دست گذاشتن و بازی با کلمات برای برنده بیرون آمدن از بحثهای بی اهمیت حرام کنی .
April 26, 2008 4:01 AM
به نظر من وقتی خود سهیل اعتقاد دارد که کلاس تاثر گذار بوده کافیست و نشان می دهد برای شخص سهیل کلاس داستان حداقل تا یک مقطع نا معلوم جواب می دهد . و به نظر من هم برای شخص سهیل به دو دلیل مفید است اول این که بالاخره مجبور می شود داستان بنویسد و دوم این که با شرکت در کلاس میر صادقی به نوعی خودش را به فضا و راه ادبیات وصل می کند . همین برای سهیلی که تا به حال ارتباط چندانی با جامعه ادبی نداشته خیلی مفید است و یکی از دلایل من هم برای کلاس نرفتن دقیقا همین است . من چه بخواهم چه نخواهم در جامعه ادبی حضور دارم و یک جایی در این مسیر تالاپی افتادم و شروع کردم به طی کردن این مسیر هر روز و حتی هر شب با این فضا در ارتباطم و به قول معروف بده بستان دارم . مثلا همین دیروز در حال نوشتن یکی از فصل های داستانم احساس کردم فعل بود خیلی زیاد شده هر کاری هم می کردم نمی توانستم زمان آن قسمت از داستان را عوض کنم . باید همان زمان را استفاده می کردم . خوب چی کار کردم ؟ زنگ زدم به همین میرصادقی و محمد علی و بی نیاز و چهلتن که کلاس داستان نویسی دارند و مشورت کردم و مشکلم هم کاملا حل شد . اصلا به یکی مثل دولت آبادی یا سیمین دانشور زنگ نزدم چون با وجود این که این دو نویسندگان بزرگ تری هستند و ممکن بود راهنمایی های خیلی بهتری هم بکنند اما بعید می دانم در فهمیدن دقیق و درست مشکل من موفق باشند چون احتمالش خیلی زیاد است که برای خودشان تا به حال چنین مشکلی پیش نیامده باشد اما برای آن چهار نویسنده جوان تر که کلاس دارند اگر هم چنین مشکلی پیش نیامده باشد احتمالش خیلی زیاد است که برای شاگردانشان پیش آمده باشد و دقیقا می توانند بفهمند در چه چیزی از کجای کار گیر کرده ام .
April 26, 2008 3:58 AM
یک اشتباه خیلی بزرگ در این استدلال تو نهفته است و آن هم این است که مقایسه کردن داستان ،رمان داستان کوتاه ، داستانک و.... با مقاله ، نقد ، یاد داشت و به خصوص با پست وبلاگ همان قدر بی خردانه است که بگویی فلانی چون خوب دوچرخه سواری می کند پس حتما با ماشین هم خیلی خوب می راند و یا برعکس .
اصلا این اشتباه را نکن یک نفر ممکن است خیلی خوب پست بلاگ بنویسد و یا مقاله ها و گزارشهای خیلی خوبی بنویسد اما این به آن معنی نیست که می تواند آثار ادبی خوبی هم بنویسد . شراگیم قضیه داستان و نویسندگی کاملا با قضیه پست وبلاگ ، گزارش، مطالب ژورنالیستی و... فرق دارد . تا ننشینی و یک سال روی داستان خوب نوشتن زور نزنی نمی فهمی من چی می گم . اشتباه تو همینه که بر اساس پست های سهیل انتظار داشتی الان یک داستان خوب و یا دست کم متوسط را به عنوان اولین کارش ببینی اما من از همان اول هم اطمینان داشتم با یک کار کج و ماوج رو به رو خواهم شد . چون این موضوع را تا به حال هزار بار دیدم و بارها خودم تجربه کردم .
April 26, 2008 3:56 AM
خوب ببینید بچه ها من این بحث را از همان دیروز یعنی از پنجشنبه دیدم و تا به این جا هم مو به مو پی گیر بوده ام . اما هیچ نظری ندادم به خاطر این که اولا تا به حال کلاس های داستان نویسی را تجربه نکرده ام و دوما عقیده ای بر صادر کردن یک حکم کلی و پیچیدن یک نسخه عمومی برای همه آدم ها ندارم .
شخصا عقیده ای به کلاس داستان نویسی آن هم به سبک ایرانی ندارم . بله آقای سهیل خان خیلی از نویسنده های مطرح امروز دنیا به خصوص در آمریکا حاصل تحصیل در نویسندگی هستند اما آن کجا و این کجا .
اما وقتی می گویم شخصا عقیده ندارم منظورم این است که برای شخص خودم به کلاس داستان نویسی عقیده ای ندارم و به نظرم نه تنها شراگیم بلکه خود چخوف هم به هیچ عنوان نمی تواند در این مورد حکم عمومی و کلی صادر کند . هر آدمی طبیعت و شرایط خاص خودش را دارد . در میان همین نسل نویسنده های امروز ایران هستند کسانی که محصول همین کلاسها هستند و می توان به آینده آنها خیلی هم امید وار بود و حتی بعضی از این نویسندگان در حال حاضر کتاب ها و داستان هایی را به جامعه کتاب خوان عرضه کرده اند که آثار خوبی به حساب می آیند نمونه بارز آن علی رضا محمودی ایرانمهر است که داستانش جایزه اول بهرام صادقی را از آن خود کرد . و آن داستان در محافل ادبی به نوعی در شمایل یک شاهکار رخ نمایی می کند . اصلا شراگیم خان چرا راه دور برویم همان کتاب داستان هایی از برلین مگر حاصل کار کلاس عباس معروفی نیست ؟ همانی که خانم روانی پور زد توی سرت و ازت گرفت و دادش به من یادته که ؟ (آه یاد آوریش هم کلی به من حال می ده جان تو )
اما خوب همین کلاس های نویسندگی هم به میزان زیادی خروجی های زائد و مزخرف دارند . لذا این تنها بستگی به این دارد که طبیعت و شرایط یک آدم چگونه باشد .
من کلاس را برای خودم قبول ندارم و نمی پسندم چون احساس می کنم نیازی به مطالبی که در این کلاس ها می گویند ندارم . اما به هیچ عنوان معتقد نیستم نویسنده ای که خودش چیزی نشده شاگردانش هم حتما در حد خودش می شوند .
شراگیم من با تو موافقم که داستان سهیل ابدا و اصلا در حد بدترین پست وبلاگش هم نیست و باز هم با تو موافقم که مثل آشپزی از صبح تا ظهر نشسته و یک داستان بار گذاشته و تمام . اما بر عکس تو انتظاری به جز این نداشتم .
April 26, 2008 3:53 AM
ای خداوند رحمان و رحيم ! ببينم يعنی تو معتقدی طرف يک کاره و بدون تمرين و تجربه می تواند شاهکار خلق کند ؟! يعنی به نظرت امثال همين پروست هيچ نوشته بدی نداشته اند ؟ ناگهان برداشته اند شاهکار خلق کرده اند ؟ ببينم تو تا به حال کار ضعيف از نويسندگان بزرگ نخوانده ای ؟ همين هدايت کار ضعيف ندارد ؟ بابا جان اين بديهی است که هرکسی به تدريج و در طول زمان به شرط داشتن پشتکار بهتر می شود . وگرنه هيچ کسی از همان اول کار قادر به خلق شاهکار نيست . همين نويسندگان کتاب دوشنبه قطعا اگر پشتکار داشته باشند کار بعدی آنها خيلی بهتر خواهد بود . ببينم يعنی پست اول خودت در همين وبلاگ با پست هائی که الان می نويسی تفاوتی ندارد ؟ يعنی الان بهتر نمی نويسی ؟ پدرجان چه اجباری داری که حرف زور بزنی ؟ چرا من را مجبور می کنی سر موضوعات بديهی با تو بحث بکنم ؟ اين چيزها را بچه سه ساله هم می فهمد . به پير به پيغمبر پيشرفت تدريجی است . هيچ کس هم يک کاره نمی تواند شاهکار خلق کند . اصلا مگر همه نويسنده هاي دنيا شاهکار می نويسند ؟ در يک کتابفروشی چه درصدی از کتابها شاهکار است ؟ يعنی ادبيات بدنه نداريم ؟ ادبيات عامه پسند نداريم ؟ يا به نظر شراگيم زند هر نويسنده ای بايد بينوايان و دون کيشوت و ..بنويسد ؟ قطعا نويسنده های کتاب دوشنبه هم اگر ادامه بدهند پيشرفت خواهند کرد . جنابعالی هم همينطور .
April 26, 2008 1:02 AM
نه عزيز من بحث ما که سر قرمساقی جنابعالی نبود ! این که احتیاج به بحث ندارد ! وسط بحث برداشتی می نويسی سهيل خان احترام خودت را داشته باش ! دم از جنبه و اين حرفها می زنی ؟! توئی که برميداری وسط بحث اين مزخرفات رو برای من رديف می کنی من هم فرض را بر رنجش شراگيم می گذارم و می گويم توئی که برای من بذله گوئی می کنی و پست می نويسی ظرفيت چهارتا جواب رو هم داشته باش . حالا باز طبق معمول داری حاشيه میری که چرا سهیل سر قرمساق بودن شراگیم بحث می کند !! نه عزيز من در اين مورد بحثی نيست . موضوع سر کلاس داستان نويسی بود که همچنان معتقدم فرمايشاتت شکمی است . دليل جديدی داری بفرما ( فقط جون مادرت دست از سر پروست مادر مرده بردار ) ..
April 26, 2008 12:44 AM
دلقک جان: (شماره ۴۳)
من کی گفتم مزخرف است...؟ یه کم با دقت بخوان ببین من چه نوشته ام...نوشته ام "در حد همان کتاب دوشنبه است" و ادامه داده ام" بحث بر سر این نیست که چگونه میشود یک کتاب داستان چاپ کرد...بحث بر سر این است که یک اثر اصیل و ماندگار خلق کرد..." خب...حالا اگر تو معتقدی که "کتاب دوشنبه" که به قول تو اولین تجربه های دانش اموختگان دانشگاه داستان نویسی صادقی ست یک اثر اصیل و ماندگار در ادبیات فارسی ست...مثلا اثری در ردیف آثار هدایت و چوبک و دولت آبادی و غیره...خب به هر حال این نظر توست و تاریخ درستی و یا نادرستی این ماجرا را نشان خواهد داد...!:)
راستی... این قضیه فال و علم غیب و اینجور چیزها هم احتمالا در امتداد همان سیاست قرمس قرمس کردن جنابعالی در جواب ان نوشته ی "عقاید یک کریشنا مورتی" که نیست؟:)
April 26, 2008 12:29 AM
دلقک جان (شماره 41):
اوکی...خب از اول بگو پدر جان مشکلت چیست...اگر مساله از اول همان "سنگ" بود که چرا انقدر دست دست کردی و من و خودت را اسیر کردی و آسمان ریسمان بافیدی به هم...میزدی و خلاص میکردی...!
شده است حکایت همان کسی که یک روز در راهی یکی از همسفرانش در حالت عصبانیت برمیگردد و به او میگوید"قرمساق"...این بنده ی خدا آن روز حسابی میرود توی لک اما چون شرایط مناسب نبوده جوابی نمیدهد...مدتها میگذرد و دوباره این دو دوست در مسیری با هم همسفر میشوند... این بنده ی خدا که در تمام این مدت این "قرمساق" توی دلش مانده بوده تصمیم میگیرد تلافی کند...و از انجا که آدم محافظه کاری بوده و نمیخواسته یکدفعه و بدون مقدمه به دوستش چنین چیزی بگوید از اول سفر همینجور در گوش این دوستش مرتب میگفته قُ قُ قُ قُ...و این دوستش هم هی با تعجب نگاهش میکرده که منظورش از این اصوات چیست... بعد از چند کیلومتر این قُ قُ قُ ها تبدیل میشود به قُر...قُر...قُر...و... خلاصه دردسرت ندهم...نزدیکهای مقصد که میرسند این بنده ی خدا مشغول قرمس...قرمس... کردن بوده که تازه دوزاری این دوستش میفتد و فریادش بلند میشود که پدر جان اگر میخواهی بگویی "قرمساق" بگو و خلاصم کن...!
جالا هم تو اینهمه "قر قر" کرده ای که اخر بگویی قرمساق...؟! خب پسر خوب این قرمساق را همان اول میگفتی و اینهمه وقت خودت و خودم را نمیگرفتی...اگر ناراحتی که در باره ات پست مینویسم پس چرا میآیی و در کامنتهای همان پستها هزار و یک جور نمک پرانی میکنی؟چرا یکبار من را نکشیدی کنار و در گوشم بگویی که فلانی با ما از اینجور شوخی ها نکن...من که کف دستم را بو نکرده ام که سهیل مثلا با خواندن آن پست من به اسم "عقاید یک کریشنامورتی" ناراحت شده است...تازه برعکس...کامنتهایت را که میخواندم فکر میکردم که طرف چقدر خوشش امده و سر ذوق امده است و چقدر ماجرا بامزه است...
یا سر همین نظر من در مورد داستان کوتاهت اگر یکبار بهم گفته بودی که باعث ناراحتی ات شده جلوی همه نظرم را پس میگرفتم و ولو شده به صورت مصلحتی اعتراف میکردم که اشتباه کرده ام...میگفتم دوباره که داستان را خوانده ام دیده ام بی انصافی کرده ام و مثلا نقاط قوتش فلان است و بهمان است...باور کن این کار را میکردم...اگر میدانستم آنقدر نظر بدون پرده پوشی من میرنجاندت که برگردی برای من چیزی شبیه کامنت ۳۵ بگذاری...
اما همانطور که به من شوک وارد شده بود و میدیدم داستانت حتی نزدیک به معمولی ترین نوشته های وبلاگت هم نیست میخواستم متقابلا به تو شوک وارد کنم...برای همین نظرم را با همه ی آن تلخی برایت نوشتم...تو فکر میکنی من از روی بدجنسی این کار را کردم...یا شاید از روی حسادت...یا هرچیز دیگری...اما واقعیت این است که من داشتم حرص میخوردم...از دست ان کلاس داستان نویسی و استادش که تو را مجبور کرده بود که بنشینی توی خانه و از یک صبح تا ظهر از خودت داستان صادر کنی...از تو که تن به چنین کاری دادی که مثل این رستوران های فست فود! داستان تولید کنی...یک قرمه سبزی را هم بگذاری سر گاز بیشتر از یک صبح تا ظهر طول میکشد که جا بیفتد...!انوقت تو با همه ی استعدادی که داری فکر میکنی داستان نوشتن همین یک سوژه پیدا کردن است و بعد سر همبندی کردن دیالوگها...اصلا سهیل جان من به درست یا غلط بودن ایده ام کاری ندارم...اصلا من بی سواد...من داستان نشناس و پشت کوهی...میخواهم بگویم آن چیزی را که تو کلوخ فرض کردی در اصل با نیت خیرخواهانه و دوستانه و خیلی هم حساب شده پرتاب شده بود...!
حالا فدای سرت...سنگت صاف بخورد وسط پیشانی من اگر اینگونه احساس بهتری پیدا میکنی...ولی کاش از همان اول این سنگ را مینداختی که انقدر با جوابهای چکشی و جبهه گیری های بی دلیل به بیراهه نمیرفتیم...! بهم نگو که اگر از اول هم این ماجراهای حاشیه ای را میگذاشتیم پشت پرانتز باز هم بحث همینگونه پیش میرفت...البته دیگر مهم نیست...مهم این است که تو قرمساقت را گفته ای و خلاص شده ای...البته امیدوارم!!
April 26, 2008 12:17 AM
راستی شری جان تو که کتاب داستان های دوشنبه را نخوانده ای از کجا مطمئنی مزخرف است ؟ لابد چون نويسندگانش شاگردهای ميرصادقی هستند ؟! شری جان اخیرا فال قهوه می گيری يا فال تاروت ؟ آخه ظاهرا علم غيب هم پيدا کرده ای !! ببخشيد من يک سری سئوالات راجع به ازدواج و مسافرت و....اين جور چيزها دارم ! راستش کمی نگران آينده ام هستم !! ميشه بيام خدمتت يک فال هم برای من بگيری ؟! خواهش می کنم !
April 25, 2008 11:25 PM
به امير : نه برادر من مطلقا انتظار ندارم کسی از داستان بچه گانه من تعريف و تمجيد کند . بحث اين نيست که کسی کلاس برود يا نرود . بحث بر سر تعميم دادن يک نظريه اشتباه از جايگاه عدم صلاحيت است . من حق ندارم به تو بگويم حتما بايد بروی کلاس . من نهايتا می توانم راجع به خودم تصميم بگيرم . در مورد سينما هم منتقد لزوما نبايد فيلم ساز باشد . اما قطعا بايد سينما را بشناسد . در غيرای اینصورت نقدش به لعنت خدا نمی ارزد . حرفم غير منطقی است ؟!
April 25, 2008 11:17 PM
شری جان کمی دير نيست ؟ منظورم صحبت از اتيکت و اين حرف ها است !! راستی اقا وقتی بر می داری برای من پست بالا می زنی چرا تحمل شنيدن جوابش را نداری ؟ واقعا اگر داستانی می نوشتی و سهيل برايت همين چيزهائی می نوشت که تو نوشتی واکنشت چی بود ؟ اقائی که دم از جنبه و اتيکت می زنی !! توئی که بر می داری می نویسی من بودم سهیل را با اردنگی بیرون می کردم چی شده که تحمل شنیدن نازک تر از گل نداری ؟! انتظار داری تشویقت کنم ؟!! اقائی که وقتی جوابت را می دهم می گوئی کامنت هايت را پاک می کنم !! بر چه اساسی بر می داری راجع به سهيل پست می نويسی ؟ شری جان . توئی که ظرفيت نداری خودت بگو چرا تا به حال اين همه پست راجع به سهيل و دوست دخترش . ۲ . سهيل و دختربازی !! ( ياللعجب !! ) ۳سهيل و داستان نوشتنش .... می نويسی ؟! شری جان ايا شده تا به حال راجع به تو پستی بنويسم ؟ نه ديگه عزيز من . کلوخ انداز را پاسخ سنگ است . وقتی به نظر خودت بانمکی و اينجا راجع به من بذله گوئی می کنی لطفا کمی هم جنبه و ظرفيت داشته باش. صحبت از سانسور کردن کامنت های من نکن که خودت هم می دانی اگر اينجا را سانسور کنی ديگر وبلاگ من را که نمی توانی سانسور کنی !!
حالا دوست داری يک پست راجع به شراگيم زند بنويسم ؟ خوشت می ايد ؟
حالا عيب ندارد . بر می داری پست می نويسی . چهار کلمه هم جواب شنيدی . نوش جانت . تا تو باشی بعد از اين اندازه گليمت را فراموش نکنی . اما در خاتمه . اين رو بدون که هنوز هم برای من عزيزی و تو را رفيقم می دانم . هنوز هم برای من همان شری سابقی . اگر هم از دست من ناراحت شدی بشين فکر کن که تو چی کار کردی و من چی کار کردم . نهايتا دفعه بعد وقتی خواستی طبق معمول راجع به من پست بنويسی کمی به عواقبش هم فکر کن !!
: )))
April 25, 2008 11:06 PM
دلقک جان اگر فکر ميکنی خوانندگان داستانت فقط بايد از تو تعريف و تمجيد کنند و اگر روزی روزگاری نقدی بر داستانت نوشتند يا نظر و عقيده ی خودشان را پيرامون کلاسهای داستان نويسی بيان کردند بايد حتمن کارکشته ی اين کار باشند و کتابهای چاپ شده اشان زينت بخش کتابفروشی های کوی و برزن باشد سخت در اشتباهی . اين دقيقا مثل اين است که بگويی همه منتقدین سينما بايد خودشان فيلمساز باشند تا بتوانند از فيلمی نقد بنويسند.
April 25, 2008 10:07 PM
لیلا جان (شماره ۳۷):
هیچکس منکر تجربه کردن و تمرین کردن و تکرار و تکرار کردن نیست...شما که کامنتها را با دقت خوانده ای به من بگو که کدام یکی از کامنتهای من ناقض تلاش و کوشش و تجربه و تمرین است؟ مگر من گفته ام و یا اعتقاد دارم که تولستوی و چخوف و داستایوفسکی و دیگران از همان اولین تجربه نوشتنشان شاهکارهایشان را خلق کرده اند...؟ بحث بر سر این است که نویسندگی را میشود رفت سر کلاس و مثلا مثل نواختن پیانو پله به پله در محضر استاد یاد گرفت تا بالاخره روزی به مقام استادی رسید؟من میگویم نمیشود...فرآیند نویسندگی چیزی نیست که بشود با فرمول و قانون و استاد و راهنما در ان پیشرفت کرد و در نهایت روزی نویسنده بزرگی شد...نهایت شکوفایی استعدادها در این قبیل کلاسها به قول سهیل همان داستانهای "کتاب دوشنبه"است...! بحث بر سر این نیست که چطور میشود کتاب داستان چاپ کرد...بجث بر سر این است که چطور میشود یک اثر اصیل و ماندگار خلق کرد...به هر حال من که نفهمیدم از کجای حرفهای من این تصور را پیدا کرده ای که من مخالف کوشش و تلاش و تمرین کردن در این راه هستم...!؟
April 25, 2008 9:04 PM
سهیل جان (شماره ۳۵ و ۳۶):
حرفهایت عینا تکرار همان حرفهای قبلی ست که جوابش را در همان کامنتهای قبلی داده ام (بحث حرفه ای بودن و نبودن و صاحب نظر بودن و نبودن و مانند آن...) که متاسفانه مثل نوار و بدون توجه به جوابهای من در حال تکرار است... (برای جواب این کامنتت مجددا رجوع کن به همان کامنت شماره ۲۷ )
جدای از این تکرار مکررات سر و کله ی یک چیز جدیدی دارد در لا به لای نوشته هایت پیدا میشود که نمیتوانم تحمل کنم و متاسفانه در صورت تکرار مجبور به ادیت و یا حذف کامنتهایت هستم...متاسفانه و هزار متاسفانه ظاهرا به هر دلیلی (حالا یا عصبانیت و یا گیر کردن وسط بحث و یا هر چیز دیگری که من نمیدانم) خیلی دوست داری این بحث وارد فاز دیگری شود که نه در شان من است و نه احتمالا در شان تو...پس خواهش میکنم احترام خودت را نگه دار...وقتی بهت میگویم احترام خودت را نگه دار به این خاطر نیست که من هم ممکن است از کوره در بروم و توهین متقابلی به تو بکنم...ارزش همان نان و نمکی که با هم خورده ایم خیلی بیشتر از این حرفهاست...به این خاطر میگویم که با نوشتن این قبیل چیزها (منظورم سطور اول کامنتت است) مسلما اگر از ارزش و احترام کسی کم بشود آن شخص من نیستم...پس خواهش میکنم لااقل به خاطر اینکه اتیکت هایت در چشم خوانندگان اینجا لکه دار نشود کمی مراقب حرف زدن خودت باشی...همین...!
April 25, 2008 8:48 PM
داستان سهیل را که همان چند روز قبل خونده بودم و نظرم رو هم در کامنتدونیش نوشتم . این پست و تک تک کامنت ها رو هم با دقت خوندم . شخصا تجربه ای در این مورد ندارم اما مجموع برخوردهایی که در این باب با اهلش داشتم باعث میشه در این مورد کاملا با سهیل موافق باشم . شراگیم جان با شعار دادن و روی هوا نمیشه به نتیجه رسید . تجربه تمرین و تکرا و تکرار ...
April 25, 2008 8:34 PM
از همين مهيار خودمان مثال می زنم . سالها از من کوچکتر است و اتفاقا فعلا هم دانشجو است . ولي در عوض هفته ای يکی دوتا مطلب چاپ شده دارد . با کلی نويسنده مصاحبه دارد . صد در صد اگر او نظری درباره نوشتن بدهد می پذيرم چون خيلی بيشتر از من تجربه دارد . جنابعالی هم اگر در اين زمينه تجربه داشتی قطعا فرمايشاتت را قبول می کردم . منتهی در حال حاضر روی چه حسابی می توان حرفهايت را پذيرفت ؟ جواب من را بالاخره ندادی و موضوع را کشاندی به عذر خواهی و...به صحرای کربلا . سئوال من ساده بود . می پرسم توئی که کلاس نرفتی و معتقدی خيلی کار درستی می کنی به چه نتيجه ای رسيده ای ؟ فرمودی من اگر جای ميرصادقی بودم و سهيل داستانش را می خواند با دوتا کشيده و اردنگی از کلاس پرتش می کردم بيرون !!! بله عزيز من بايد چند تائی اردنگی بخوری تا بفهمی يک اشتباه را نبايد تکرار کرد . منتهی وقتی بنشينم خانه و به به و چه چه که من چه استعدادی دارم و جرات نکنم حتی يک بار نوشته هايم را به ديگران نشان ندهم چگونه پيشرفت خواهم کرد ؟!!
اين چگونه رشد کردنی است ؟ خود گوئی و خود خندی عجب مرد هنرمندی !!
أره عزيز جان . نوشتن فقط و فقط با نوشتن و نقد شدن است که پيش می رود . بايد شاگردی کنی .توی همين کلاس ميرصادقی خانم های خانه داری هستند که اتفاقا در هر شرايطی هم در کلاس حاضر هستند و به هيچ عنوان غيبت نمی کنند . حاضرم سر شرفم شرط ببندم که نوشته هايشان کيلومترها از نوشته های تو جلوتر است . باور نمی کنی برو همين کتاب داستان های دوشنبه را بخوان و ببين کدام يک از نوشته هايت در حد داستان های چاپ شده در اين کتاب است ؟ نوشته های همين خانم های مسن و خانه دار را می گويم که نه ادعائی دارند و نه خودشان را کارشناس و...می دانند . آره عزيز من شاگردی کردند و به قول جنابعالی اردنگی خورده اند ...
تو فکر می کنی ميرصادقی لنگ شهريه ماهی بيست تومن من و امثال من است ؟ با هشتاد سال سن ؟ نه عزيز جان تجربه ای دارد که علاقمند به انتقالش است . باز خدا پدرش را بيامرزد که حاضر است با من آماتور سر و کله بزند . حاضر است در اين سن و سال داستان های احمقانه من را بخواند . برای هزارمين بار به تمام علاقه مندان به نوشتن توصيه می کنم کلاس های نويسندگی را آزمايش کنند و اگر بعد از مدتی فهميدند به درد نمی خورد که هيچ ... ولی لطفا نرفته و ندانسته فکر نکنند که نويسندگی را با کلاس نمی شود آموخت...
April 25, 2008 4:54 PM
اول از همه اين را بگويم که اصلا و ابدا ناراحت نشده ام و تو هزار تا پست ديگر هم راجع به من بنويسی نه ناراحت می شوم و نه می رنجم .باور کن انقدر در محیط های تیمارستانی با امثال تو سر و کله زده ام که پوستم کلفت شده و با این چیزها ناراحت نمی شوم !!! مطمئن باش اگر ناراحت می شدم اصلا جوابت را نمی دادم . اگر می بينی که جواب می دهم به اين علت است که دنيای وبلاگستان براي من هميشه شوخی و غير جدی بوده و حتی نويسندگی هم برای من به قول فرنگی ها يک فان بيشتر نيست . وگرنه شغل من خوشبختانه چيز ديگری است و مهمتر از همه اثبات هويت و مدرک تحصيلی و....چه نيازی به اثبات در اين دنيای مجازی دارد ؟ یا للعجب مگر مدرک تحصیلی من باید توسط شراگیم تایید شود ؟!! راستی کجا نوشتم مدرک تحصیلی من چیست ؟ لطفا نشان بده ببینم من کجا نوشتم به خاطر مدرکم منبع موثق تری هستم ؟ دیگر این که وقتی خودت راجع به سهیل می نویسی باید خودت هم ظرفیت شنیدن حرفهای سهیل را داشته باشی غیر از این است ؟
اما بعد :
جواب فرمايشاتت را خودت داده ای . اين که کلا معلومات انسان چقدر است بايد در برخورد ها و نظرات انسان مشخص شود . وقتی تو همينطوری معتقدی کلا کلاس داستان نويسی نه تنها فايده ای ندارد بلکه باعث پسرفت می شود من و ديگران بايد چه برداشتی داشته باشيم ؟
امير حسين چهل تن . محمد محمد علی . جمال ميرصادقی . همين خانم منيرو روانیپور اين کلاس ها را برگزار می کنند . نشر کارنامه هم متولی هميشگی اين تیپ کلاس ها است . ببينم . به نظر جنابعالی همه اين ها يک مشت نويسنده درپيت بيشتر نيستند ؟! چون به کلاس و شاگردی معتقدند و شراگيم زند در ادبيات منبع موثق تری است !! چرا ؟! چون به کلاس معتقد نیست !
باز تکرار می کنم . هیچ کسی در این دنیا حق ندارد در باره چیزی که اطلاعی ندارد نظر بدهد . بله باز هم تکرار می کنم . رشته ای هست به نام روان شناسی تربیتی که درباره فلسفه یادگیری در انسان است و این که چه چیزی قابل آموزش است و چه چیزی نیست . تا دکترا در همین دانشگاه ازاد می توانی ادامه بدهی . کتاب علی اکبر سیف به نام روان شناسی یادگیری و آموزش در ترم سوم کار شناسی تدریس می شود . بخر و بخوان . بله قطعا هنر قابل آموزش است . قطعا تکرار و تجربه در نوشتن باعث پیشرفت است . بله هرکسی تمرین کند در حد خودش پیشرفت می کند . یعنی معتقدی جنابعالی منبع موثق تری هستی ؟ به کدام دلیل و کدام مدرک ؟
می فرمائی معلومات باید در عمل نشان داده شود . از ان طرف می فرمائی به خاطر مطالعاتت در زمینه ادبیات خودت منبع موثقی هستی !! جواب من هم ساده بود که اگر موضوع مطالعات است که ده برابر تو کتاب خوانده ام . پدرجان موضوع خیلی ساده است . همین پائین نوشته ام که هم من و هم جنابعالی در بهترین حالت فقط علاقه مند به ادبیاتیم . نه کارشناس این رشته هستیم و نه در دنیای ادبیات صاحب مقام و تجربه ای هستیم . منتهی تو اصرار داری به عنوان یک آماتور صرف حرف کارشناسی بزنی و من هم فرمایشاتت را قبول کنم . چرا ؟ خدا می داند ! لابد به خاطر مطالعات جنابعالی !! من هم می گویم تا قیام قیامت شراگیم زند را به عنوان یک منبع موثق در ادبیات نمی شناسم . قطعا و صد درصد همین میرصادقی از تو موثق تر است . بله شاید جزو نویسندگان بدنه ادبیات ایران باشد . ولی ده ها جلد کتاب چاپ شده دارد . وقتی او می گوید کلاس مفید است و من هم در عمل دارم نتایجش را می بینم چرا بیاد به حرف تو گوش بدهم ؟
شری جان . فرق یک آدم مطلع با یک انسان سطحی و بی سواد در این است که همیشه آدمهای سطحی در هر چیزی نظر کارشناسی می دهند . در همین روان شناسی هم خیلی ها معتقدند اساسا رفتن پیش روان شناس فایده ای ندارد !! منتهی آدم عاقل می شنود و می گذرد . بد نیست یاد بگیریم هرکس جایگاهی دارد و تخصصی . تو می توانی هیچ وقت به کلاس نروی و هیچ عیبی هم ندارد . ولی مطلقا حق نداری این سلیقه ات را به دیگران هم تعمیم بدهی . به این دلیل ساده که ابدا در زمینه ادبیات منبع موثقی نیستی . حالا باز هم لجبازی کن و این که جوجه مرغی به نام شراگیم زند یک پا دارد !!!!
پدرجان اگر اینطور است و اموزش فایده ای ندارد اصلا خودت چرا دوازده سال درس خوانده ای ؟ چون طبق فرمایشاتت کلا اموزش و یادگیری فایده ای ندارد ! بالاخره هرکسی اگر استعداد داشته باشد خودش بدون آموزش پیشرفت می کند و اگر هم نداشته باشد که هیچ !!!!!
April 25, 2008 4:31 PM
baa in tarz e bahs kardan o goriz be karbalaa zadanet...adam mimune ke age aakhund msihod chi mishod...kheyli khasiyat e akhundi daari...age khasti biyaa hoze ye elmi ye ghom, baraye adamaaye baa estaddi mesl e shomaa burs e tahsili ham hast
April 25, 2008 4:24 PM
سهیل جان(شماره ۲۹ و ۳۰):
ظاهرا بیشتر از ان چیزی که فکرش را میکردم از دست من رنجیده ای...واقعا فکر میکردم داریم در حول و حوش داستان نویسی بحث میکنیم و قرار است چیزی یاد بگیریم...ولی تو ظاهرا فریادت از چیز دیگر و از جای دیگری بلند است که اصلا ربطی به داستان نویسی و این چیزها ندارد...این که به قول خودت من چرا به تو گیر میدهم...
خب واقعا جوابی برایش ندارم...شاید چون فکر میکنم پایه ی اینجور گیر دادن ها و کل کل ها هستی و میشود حسابی سر به سر هم بگذاریم و بخندیم...(قضیه انرژی درمانی و قضیه دختر بازی و قضیه طول و عرض کتابخانه و مانند آن...)...حق هم داشتم اینطور فکر کنم چون واقعا پایه بودی و کامنتهایت هم نشان میداد که تنت میخارد برای اینجور شوخی ها و کل کل ها و هر وقت هم من شروع نمیکردم خودت شروع کننده بودی...حالا یکدفعه آمده ای و سر درد دلت باز شده که من همیشه به تو گیر میداده ام و این جریان داستان نویسی را هم گذاشته ای در کنار سایر گیرها...!! این چه ربطی به ان ماجراها دارد؟ آنجا هرچه بود برای شوخی و خنده بود و اینجا قرار نیست بخندیم و سر به سر هم بگذاریم...چرا مسائلی را که ماهیتا و اساسا ربطی به هم ندارند را در یک ردیف قرار میدهی...؟جز این است که میخواهی با شخصی کردن این مساله صورت مساله را عوض کنی...!؟جز این است که از دست من (احتمالا به خاطر نظری که در مورد داستان کوتاهت داده ام )عصبانی هستی و سعی داری به نحوی خشمت را خالی کنی؟
من خیلی متاسفم که باعث رنجشت شده ام...طول و عرض کتابخانه من و اینکه چقدر درس خوانده ام و چه درسی خوانده ام و کجا درس خوانده ام چه ربطی به این ماجراها دارد؟ مگر برای اظهار نطر در مورد داستان و ادبیات حتما باید لیسانس ادبی و یا شاید هم روانشناسی داشت؟این که من را "دیبلمه" خطاب کرده ای چه گره ای از این بحث باز کرد؟
سهیل جان یک توصیه دوستانه بهت میکنم...اینکه تو چند جلد کتاب خوانده ای و چقدر درس خوانده ای و چقدر معلومات داری باید خودش را در زندگی روزانه ات نشان بدهد...در تک تک برخوردها... در همین بحثها و نظرها...اینجور چیزها سردوشی نیست که آدم بچسباند روی شانه هایش و هرجا که میرود و هرجا که مینشیند دیگران ببینند و به او احترام بگذارند...سهیل جان اگر جای تو بودم و آدم کتابخوان و تحصیلکرده ای بودم سعی میکردم به طور غیر مستقیم دیگران را متوجه درجه ی فرهیختگی و سواد و معلومات خود بکنم و نه با هزار بار گفتن و تاکید بر اینکه من فلان مدرک دانشگاهی را دارم و فلان تعداد کتاب هم خوانده ام...!
...بگذریم...قصد ندارم دیگر حتی یک کلمه در این موارد بنویسم و بخوانم...(نه در مورد کلاسهای داستان نویسی و نه در مورد این چیزهایی که مطرح کرده ای و مطلقا نمیخواهم با جواب دادن به آنها خودم را وارد این بحث های کودکانه و بی ارتباط با موضوع کنم و احتمالا باعث عصبانیت بیشتر تو بشوم!)
برای همه ی اتفاقاتی که تا به حال افتاده...برای تک تک شوخی ها و کل کل هایی که با تو کرده ام...برای نظری که در مورد داستانت نوشتم...برای اعتقادی که به بی حاصل بودن کلاسهای داستان نویسی داشته ام...برای کم سوادی خودم...برای همه ی آن کتابهایی که از تو کمتر خوانده ام...!برای ابعاد کتابخانه ام... برای آن دیپلم کذایی که گرفته ام...برای آن دانشگاهی که نیمه تمام رهایش کردم...برای همه ی آن چیزی که هستم...برای هر آن چیزی که تو را ناراحت میکند...از تو معذرت میخواهم...هزار بار معذرت میخواهم...
موفق باشی...
April 25, 2008 3:38 PM
سلام شراگيم خوبی. امروز يه خبر شنيذم خيلی خوشحال شدم . گفتم شايد تو هم خوشحال شی.
موضوع برمی گرده به اون پستی که در مورد دختر نکايی نوشته بودی. کسی که قاضيش طناب رو دور گردنش انداخته بود.
اون قاضی که اسمش قاضی رضايی هست به دليل اخذ رشوه چند ميليونی گرفتنش.
امکان داره اون پستی که درمورد دختره نوشته بودی رو برا مايميل کنی. ممنون می شم.
April 25, 2008 2:15 PM
سلام
این اولين بار نيست که ميام اينجا، اما اولین باره که پیام میذارم. هر پنج شیش باری که اومدم و بر حسب تاریخ نوشتتونو خوندم، هر بار ادبیات نوشتاریتون حس تحسینمو قلقلک داده بی اینکه بیانش کنم. خیلی نرم و روون مینویسین . برای تصورات ذهنیتون کلمات کاملا بسیط به کار میبرین و این باعث میشه خواننده بدون ابهام اونچیزی رو که میخواین تصور کنه. این مهارتیه که من ازش محرومم!
اما یه سئوال : برای چی مینویسین؟ هدفتون از نوشتن چیه؟ (میدونم سئوال کلی و کلیشه ای و لوسی به نظرتون میرسه، اما شنیدن جوابتون برام خیلی مهمه)
امیدوارم تو یه فرصت کوتاه وقت داشته باشین به سئوالم جواب بدین.
April 25, 2008 1:46 PM
وگرنه صرف اين که انسان خودش ار مستعد و صاحب استعداد بداند بدون تجربه و تمرين و تکرار فقط يک توهم است . الان بچه سه ساله هم می داند تبحر در نوشتن فقط با تمرين و تکرار و تجربه به دست می ايد . با نقد شدن است که می توانی بفهمی کجای کاری . مگر می شود خودت بتوانی خودت را نقد کنی ؟ اين که چهار نفر ديگر کارهايت را بخوانند و نظر بدهند واقعا يک موهبت الهی است . وقتی چنين امکانی به سادگی با کلاس رفتن در دسترس من است مگر ديوانه ام که از اين امکان استفاده نکنم ؟ يا به نظر تو بنشينم توی خانه و در اين توهم دست و پا بزنم که من يک استعداد شگرف دارم و اصلا خود م بهتر از هر کسی می ددانم نوشتن يعنی چی و تجربه بقيه را بريزم دور و خوشحال باشم که به به ! چه قدر عالی ! من چه استعدادی دارم !! خوب شد که نرفتم کلاس و اين استعداد بی نظير حرام نشد !!!!
April 25, 2008 1:15 PM
نه عزيز من نه تنها نام گنددم نخورده ای . بلکه از دور هم نديده ای . شری جان به طرز مضحکی در جهل مرکب به سر می بری . واقعا نمی فهمم بر چه اساسی خودت را در موضوعی صاحب نظر می دانی که ابدا اطلاعی از آن نداری .
بله . هزار بار دیگر هم تکرار می کنم . بر چه اساسی باید حرفهای کسی مثل میرصادقی را ول کنم و حرفهای شراگیم زند را قبول کنم ..
اصرار داری کلاس داستان نویسی به درد نمی خورد . بسیار خوب . بیا به من و بقیه بگو توئی که کلاس نرفتی تا به حال چه چیزی گیرت آمده و کدام داستانت در جائی چاپ شده که من فرمایشاتت را بپذیرم ؟
حداقل من یکی مطمئنم در این کلاس کذائی چهار نفر راجع به نوشته های من نظر می دهند و احتمالا به مرور زمان نواقص کار من برطرف خواهد شد . ولی نشتن در خانه و دور خود چرخیدن چه چیزی نصیبم می کند ؟ واقعا جالب است . یعنی تو می خواهی بگوئی تکرار و تمرین و تجربه اصلا ارزشی ندارد و انسانها بر اثر یک معجزه داستان نویس می شوند ؟
پدر جان تو حتی در مورد کلاس هم تصور درستی نداری و آخرین کلاسی که در آن شرکت کرده ای کلاس های دوره دبیرستانت است . حالا اصرار داری که نخیر ! کلاس به درد نمی خورد !
شری جان این دیگر انرژی درمانی و نمی دونم دختر بازی نیست ( تا به حال خودت شمردی که چند تا پست فقط راجع به سهیل و کارهایش نوشته ای ؟! )که من هم بخودم بگویم عیب ندارد بگذار حرفش را بزند . عزیز دلم هم خودت را به خوبی می شناسم . هم کتابخانه ات را دیده ام . جنابعالی هم من را می شناسی و کتابهای من را هم دیده ای . ( البته اینجا نوشته ای سهیل طبق آن چه می گویند !!! مطالعه هم دارد !! ) عزیز من تو دیپلمه که بدون کوچکترین سابقه ای در ادبیات بر چه اساسی در چنین موضوعی به خودت حق اظهار نظر می دهی ؟ پدرجان مگر می شود من بنشینم توی خانه ام و خودم را مرکز دنیا بدانم و همینطوری شکمی افاضات کنم که نخیر کلاس رفتن فایده ندارد ؟!!
همینطور که اول عرایضم نوشتم در جهل مرکب که چه عرض کنم . در جهل توان هفت به سر می بری . روی چیزی اصرار داری که واقعا مضحک است . اصلا بگو ببینم . کلاس رفتن یا نرفتن من چه تفاوتی به حال تو دارد که برمیداری این همه روی آن اصرار می کنی ؟! ببینم واقعا آن چهار تا کتابی که خوانده ای این همه به تو دید و اطلاعات داده ؟ اگر به خواندن باشد که خودت بهتر از هرکسی می دانی خیلی بیشتر از تو یکی کتاب خوانده ام . منتهی چیزی که هست . من یکی هیچ وقت به خودم اجازه نمی دهم . در قضایایی که تخصصی ندارم نظر بدهم . این اصل ساده را سعی کن یاد بگیری . شری جان . در زمینه ادبیات مطلقا تو را صاحب نظر نمی دانم . بگذریم که مسئله آموزش و ..به کلی چیز دیگری است . این یک تخصص است . عزیز جان بد نیست بدانی مردم در رشته ای به نام روان شناسی تربیتی فوق لیسانس می گیرند . حالا این که شراگیم زند از همه دنیا بیشتر می فهمد و در هر رشته ای حق اظهار نظر دارد مثل این امر جزمی و کلی که نخیر کلاس رفتن در رشته داستان نویسی فایده ندارد موضوعی است که متاسفانه فقط در مغز شراگیم زند متجلی است !
بله پدرجان . من یکی معتقدم هرچیزی با تمرین و تجربه و آموزش به دست می اید . انسان در هیچ رشته ای همینطوری الکی چیزی نمی شود . بله باید زحمت بکشی . باید شاگردی کنی . حتی در داستان نویسی . در هرچیز دیگری هم همینطور است . وگرنه نشتن در خانه و افاضات فرمودن خیلی ساده تر ازا ین حرف ها است . تشریف ببر و کتابی بخر به نام داستان های دوشنبه که متعلق به شاگردان همین اقای میرصادقی است . ببین به کجا رسیده اند و چقدر زیبا می نویسند . بله عزیز من شاگردی کرده اند . وگرنه آنها هم خیلی راحت می توانستند بنشینند توی خانه و افاضات بفرمایند ...
April 25, 2008 1:00 PM
مثل اغلب مواقع، کلی گوئی می کنی شراگيم .و اين کلی گوئی ها اعتبار حرفات رو مياره پائين . راجع به نويسندگی ، راجع به ازدواج ، راجع به راه های اصلاح وضعيت این مملکت که معتقدی فقط و فقط با منشور آزادی خواهی تو اصلاح ميشه ، و از تگاه من که خواننده ی هميشگی اينجا هستم ، راجع به خيلی مسائل ديگه .
به نظرم يه بازنگری بد نباشه رو ی نحوه ی قضاوت هات ، اينکه همه رو با يه چوب می زنی و اينکه همه چی برات ۰ يا ۱ هستش .
April 25, 2008 11:32 AM
سهیل جان(شماره ۲۵):
به قول معروف گفتنی ما اگر نخورده ایم نان گندم...اما دیده ایم که دست مردم...!:)
اتفاقا به نظر من بحث کاملا ساده است و عرایض بنده هم هیچ پیچیدگی خاصی ندارد...قصدم کل کل کردن نیست و واقعا خیلی دوستانه و با حسن نیت ازت خواسته بودم که خودت را درگیر اینجور کلاسها نکنی...ولی خب ظاهرا مساله برای تو دیگر "حیثیتی" شده و در اینجور مواقع هم بحث کردن بی فایده است...البته میفهمم علت اصلی دلخوری و اینگونه نیش و کنایه زدن ها و چکشی جواب دادن های تو به خاطر به نتیجه نرسیدن بحثمان برای شرکت کردن و یا نکردن در اینگونه کلاسها نیست...هرکسی عقیده ای دارد و مسلما من هم به زور نمیتوانم جلوی تو را بگیرم و بنابراین انتظار دارم این بحث بدون تنش و دوستانه پیش برود...پس خواهش میکنم اگر میخواهی این بحث را ادامه دهی کلا نظر من در مورد داستانت را بیرون پرانتز این بحث بگذاری که بنده هم از ترکش نیش و کنایات شما در امان بمانم...اما بعد:
این حرفها که چون شراگیم زند کتاب و داستان چاپ شده ندارد پس در مورد داستان نویسی صاجب نظر نیست و نمیتواند باشد همانقدر منطقی ست که بگوییم چون فلان گالری دار هنری به عمرش هیچ تابلوی نقاشی نکشیده است پس قاعدتا نمیتواند در مورد همان نقاشی"چشم چشم دوابرو" ی سهیل(ر.ک. کامنت شماره ۱۶)نطر بدهد و یا مثل این است که فلان منتقد سینمایی و یا شخص عادی که فلان فیلم هندی را دیده است نمیتواند و نباید به حکم اینکه در عمرش هیچ فیلمی نساخته است در مورد ارزش هنری فیلم حرفی بزند...
پس سهیل جان زیاد روی این قضیه مانور نده که چون شراگیم داستان ننوشته است و سهیل نوشته است در حال حاضر سهیل در زمینه ادبیات صاحب نظر است و شراگیم حرفهایش از روی باد معده است...این از این!
نکته بعدی اینکه دیدن یا ندیدن جمال میر صادقی و بودن و یا نبودن در این کلاسها هم چیزی را عوض نمیکند...بحث بر سر بدی و یا خوبی و یا با سوادی و کم سوادی این آدم نیست که پسر جان...بحث بر سر این است که عالم ادبیات چهارزانو نشستن و از محضر استاد فیض بردن ندارد...تو هرجا در بحث به بن بست میخوری کلاسهای داستان نویسی را تا حد جلسات داستان خوانی تقلیل میدهی و هرجا نیاز باشد دم از استادی و فرزانگی و راه بلدی و ضرورت آموختن از محضر اساتید این فن میزنی...!تو را به خدا اگر میخواهی بحث کنی یک جا و روی یک موضعت سفت بایست و اینقدر لیز نخور...!
نوشته ای که: "يعنی من حرف يک آدم حرفه ای در اين زمينه را ول کنم بيايم حرفهای شراگيم زند را قبول کنم ؟"
همین یک جمله ات را میتوانم گرز کنم و تا صبح توی سرت بکویم...چون یک آدم "حرفه ای" این حرف را زده پس لابد درستش همین است...!؟یعنی اگر من از یک آدم حرفه ای دیگر نقل قول کنم که کلاسهای داستان نویسی مطلقا در زمینه پرورش استعداد های ادبی فاقد ارزش هستند آنوقت طلسم فرمایش "این یکی آدم حرفه ای" باطل میشود و موضوع قابل بحث میشود؟و اگر در نوشته ام به دو تا "آدم حرفه ای"! استناد کنم پس حق با من میشود؟...
... برو از همین مهیار که این روزها گم و گور شده است کتاب "لوازم نویسندگی" اثر تابناک! استاد "نادر ابراهیمی" را بگیر و بخوان...به هر حال این آدم دود چراغ خورده و حرفه ای این کار است...اگر بخواهی میتوانم به یک آدم حرفه ای دیگر ارجاعت بدهم...به دهها و صدها آدم حرفه ای که بسیار متعصبانه تر و تند و تیز تر از من به کلاسهای داستان نویسی تاخته اند...این چیزی را که تو فکر میکنی " آنقدر بدیهی ست که نیازی به بحث ندارد" در اصل چیزی بوده است که همیشه محل بحث و اختلاف بوده...اصلا میخواهی لشکر کشی کنیم تا ببینیم زور کدام دسته بیشتر است؟:)پس سر جدت انقدر این آدم حرفه ای را توی سر من نزن...حرف خودت را بزن...استدلال خودت را بگو...این که چون فلانی که استاد داستان نویسی ست (که نیست!) گفته این کلاسها لازم است ،پس حتما لازم است که نشد بحث...مگر عالم ادبیات هم مثل حوزه ی دین به مرجع تقلید و مفتی و امام نیاز دارد که پرچمش را علم کنیم و به دنیالش به امید هدایت شدن راه بیفتیم...!!؟
پ.ن:
راستی...از آنجا که تو توی هرکدام از جوابهایت فارغ از اینکه من چه نوشته ام، چند خطی را هم به این اختصاص داده ای که "تو گفته ای چون پروست اینگونه بوده پس حتما باید اینگونه بود" و ظاهرا دست و پا زدن های من هم که چنین چیزی نبوده فایده ای ندارد و احتمالا نخواهد داشت این بار خواستم لااقل این را بنویسم که عقده ای نشوم...پس:
" به اعتقاد من چون مارسل پروست اینگونه بوده پس تنها راهش همین است و حتما باید اینگونه بود "
...آخیشششششش...الان احساس واقعا خوبی دارم!
April 25, 2008 4:50 AM
جبهه عجیب شما شراگیم درباره رفتن سهیل به کلاسهای داستان نویسی به ذهن آدم میرسونه که داستانی در پس خودش داره.....تلاش سهیل برای یادگیری یک چارچوب و قالب درست و علمی در ادبیات برای جایگذاری این همه استعداد که ما در جریانش هستیم بنظر درست و منطقی است .... و هیچ منافاتی برای ادامه مسیری درخشان برای این مرد با استعداد نداره....
April 24, 2008 6:38 PM
نه ديگه دوباره لطفا بحث پيچيدگی فرمايشاتت رو علم نکن . موضوع خيلی ساده است . ما هر دو علاقمند به نوشتن هستيم . من هم چند ماهی هست يک کلاسی می روم . يک داستان هم گذاشته ام که ايهالناس اين اولين داستان منه و فلان . فوری بر می داری برای من يک پست !! می نويسی که به اين دليل و به اون دليل داستانت مزخرفه و علتش هم اينه که تو رفتی کلاس داستان نويسی ! برای من جالبه با اين قاطعيت و اطمينان حرف می زنی بدون اين که حتی تا به حال يک داستان چاپ شده داشته باشی !! به طرز غزيبی جايگاهت رو فراموش کردی و مدام دم از غول های دنيای ادبيات می زنی ! اين حرف ها رو اگر يک نويسنده می زد پيش خودم می گفتم لابد يک چيزی می دونه و در اين زمينه تجربه دارد . ولی توئی که به قول خود جرات نداری حتی يکی از نوشته هات رو در معرض ديد بقيه بگذاری با کدام دليل و برهان می شود حرفهايت را قبول کرد ؟ جوری حرف می زنی که انگار من تا به حال نه پروست خوندم نه اساسا مطالعه ای داشتم ! تو تا به حال در کدام کلاس شرکت داشته ای يا حتی يک بار مير صادقی را ديده ای که با اطمينان می گوئی کلاس هايش به درد نمی خورد ؟ يعنی من حرف يک آدم حرفه ای در اين زمينه را ول کنم بيايم حرفهای شراگيم زند را قبول کنم ؟ شوخی می کنی ؟ شری چند سال است که به نوشتن علاقه مندی و در اين زمينه کار می کنی ؟ حاصل آتشفشان خودت کو و کجاست ؟ بنا به نظر جنابعالي من هم بيايم ساليان سال کورکورانه دور خودم در يک دايره بچرخم تا ببينم کی اين آتشفشان کذائی فوران خواهد کرد ؟؟!!! گيريم تو نظرت اين باشد که هست . ابدا حق نداری يک سری مطالب بی معنی را توجيه منطقی بدهی و اصرار داشته باشی که ديگران هم بپذيرند . گيريم من از همان ابتدا هم مطلقا فرمايشاتت را جدی نمی گرفتم . به اين دليل ساده که توجيه منطقی نداشت و مهمتر از همه مملو از تعصب و احساسات بی دليل بود . اگر اين چند سطر را نوشتم به اين دليل بود که مبادا چهار نفر ديگر هم ناخواسته تصور کنند چيزی مانند نوشتن مانند حامله شدن و زائيدن تنها نيازمند شستن درخانه و گذر زمان باشد و آن اتشفشان کذائی که شايد روزی فوران کند !
April 24, 2008 6:06 PM
ای بابا سهیل جان (شماره 22)...احتمالا باز برای خودت همه چیز را "خلاصه" کرده ای...!!:) منتها این بار احتمالا یک نگاهی به کامنت بلند بالای من کرده ای و پیش خودت گفته ای اوووووه...! کی حوصله داره اینهمه رو بخونه؟ و بعدشم همینجوری "خلاصه وار" لا به لای جملات چشمت به چند تا کلمه مثل "پروست" و" آتشفشان" افتاده و بعد هم برای خودت "حدس زده ای" که من گفته ام که چون پروست اینگونه بود یعنی اینگونه باید بود (درست مثل دفعه قبل که در کامنت شماره 16چنین تفسیری از نوشته ی من کردی و من در همان ابتدای کامنت19 ازت خواستم که مطالب من را به میل خود و برای پیشبردن بحث تحریف نکنی!)... و در ادامه آن مثال آتشفشان را هم که برای شیرفهم شدن مطلب نوشته بودم پیش خودت "حدس زده ای" که لابد یک تشبیه شاعرانه! بوده است و بعد حدسیاتت را زده ای زیر بغلت و آمده ای و اینها را نوشته ای...!غیر از این نمیتواند باشد چون به هر حال من به زبان فارسی نوشته ام و اگر حتی یک خط در میان هم نوشته ام را خوانده بودی جور دیگری متوجه حرفهای من میشدی...!
به هر حال ظاهرا بهتر است همانطور که گفتی بیخیال ادامه این بحث شویم...همینقدر هم که تا اینجا پا به پای من آمده ای خداقوت دارد!:)
April 24, 2008 2:52 PM
خیلی دیر وقت شد مزاحم نشدیم...این امار خیلی برام جالب بود:
http://www.persianstat.com/Results.aspx?id=10006220&mode=7
April 24, 2008 12:04 PM
ای بابا پسر خسته ام کردی .تو چرا مدام در حال تکرار اين شبه استدلال بی معنی و بی مزه هستی که چون امثال پروست کلاس نرفته اند من هم نمی روم !!!! دقيقا مثل بحث چند پست قبلت که فرموده بودی چون احمد شاملو دختر بازی نمی کند من هم نميکنم !!! شری جان اجازه بده خدمتت عرض کنم که هم من و هم جنابعالی در حال حاضر نه نويسنده هستيم و نه چيزی چاپ کرده ايم . بنابراين اين که خودت را با پروست مقايسه می کنی و معتقدی چون او کلاس نرفته من هم نمی روم در بهترين حالت يک شوخی بی مزه و در حالت بعدی چيزی شبيه به توهم و هذيان است .
منتهی تو دقيقا هر دفعه همين را تکرار کرده ای !! اين را هم خدمتت عرض کنم که دفعه های پيش به این حرفت خنديدم اما انقدر اين شوخی را تکرار کرده ای که ديگر حتی خنده دار هم نيست .
پدر جان موضوع آتش فشان هم شوخی است يا جدی گفتی ؟ اينها يعنی چی شری ؟ ما داريم بحث می کنيم و استدلال ..بيا در حال شعر و شاعری هستيم ؟ لطفا تکليف من را روشن کن .
راستی می دانستی انيشتين هم هيچ وقت کلاس فيزيک نرفته بود ؟! چرا سعی نمی کنی به جای نويسندگی دنبال مسائل فيزيکی و جايزه نوبل فيزيک بروی ؟
نهايتا اين که شری جان موضوع بحث ما انقدر بديهی است که من واقعا ديگر نيازی به ادامه اش نمی بينم . راستش را بگويم انقدر از مبانی بديهی و پيش و پا افتاده بحث کردن دوری و انقدر استدلال هايت ( البته استندلال هم نيستند ) بچه گانه است که من يکی واقعا ديگر نمی دانم چه بگويم . در جواب تو که طبق معمول موضوع پروست و..مارکز را پيش می کشی و اشعاری در وصف آتشفشان و گدازه هايش !! تلاوت می کنی همان بهتر که چيزی نگويم . شما هم اگر برای فوران آشتفشان و جاری شدن گدازه هايت !! نيازی به کلاس نداری بحثی نيست . اما من نه خودم را با پروست و ديگران مقايسه می کنم نه با آتشفشان ! صرفا علاقه مند به نوشتنم و صد البته نيازمند آموختن . همين و والسلام .
April 24, 2008 11:28 AM
من تقریبا با هر دوی شما موافق هستم ( وایسید به نوبت !)
اول با تو موافقم شراگیم، درباره ی اینکه نویسندگی یک ذوق درونیه...یک چیزی که وجود داره تا کسی بتونه بنویسه.همون استعداد ذاتی شاید. این هم با زور و ضرب به دست نمی آد.کسی که بخواد به راه شکوفایی استعدادش بره، کتاب می خونه.تجربی یاد می گیره.خیلی هم عالی یاد خواهد گرفت.کسی می تونه به تو بگه بی سوادی در زمینه کتاب و مطالعه؟! مسلما نه. همچین کسی قدرت نقد هم خواهد داشت.می تونه نظر کارشناسی هم بده.
اما با سهیل هم موافقم.البته نه با اینکه مطمئن ترین و بهترین راهه.از این نظر که این هم یک راهه.فکر کن کسی که استعداد نوشتن هم داشته باشه ( برای اینکه حالا ما با اونایی که به زور می خوان نویسنده بشن کاری نداریم) این کلاس ها می تونه راهش رو بهش نشون بده.همین کلاسی که سهیل می گه، شیش جلد کتاب داستان نویسی مسلما باعث می شه آدم کمی مطالعه ش افزایش پیدا کنه.یعنی من نمی گم تنها راهه یا بهترین یا بدترین.اما می تونه کمک کنه و مفید باشه.
می دونی تو خیلی دیدت منفیه به این قضیه.چون فکر می کنی حالا کلاس داستان نویسی یه سری قاعده ی کلی یاد می دن که اینجوری بنویس و اونجوری ننویس و ... اما اینجوری نیست.فکر کن مثل یه جمع شدنه...یه عده کسایی که علاقه دارن به داستان نویسی و می یان و درباره ی نوشتن و ... حرف می زنن.تصور کن مارکز و کوندار و چخوف و ... هم یه وقتی دور هم جمع شدن !درباره ی چی متونستن صحبت کنن؟!هر کدوم سبک خودشون رو دارن توی نوشتن و دید و نگارش خودشون رو.اما یک اشتراک قوی دارن.نوشتن. می تونستن درباره ش حرف بزنن یا چند داستانی از خودشون بخونن...
این ها هم همچین انجمن هایی هستن دیگه..مثل انجمن شعر...
خلاصه اینکه نویسندگی مثل هر ذوق و هنری، اول یک درون مایه ی درونی داره. ( درون مایه ی بیرونی هم داریم آخه!) و بعد این دسته آدمه که چه راهی رو برای شکوفا کردنش بره...خودش شروع کنه تجربی یاد گرفتن...کلاس رفتن...
البته مطالعه و خوندن از هر راهی که بره لازمه.ولی دیگه آیه ی قرآن نیست که این یک راه است و بس ( همون آیه ی قرآنش هم شک توش دارن دیگه!) .
April 24, 2008 10:30 AM
نظر علمی از خودم دروکنم؟
به تو چه بابا بذار سهیل انقدر بره کلاس تا چشماش چارتا بشه!
راست میگه رد پا :))))))
April 24, 2008 9:21 AM
سهیل جان: (شماره ۱۶)
من "به طور خلاصه" آن چیزی را که تو سعی کرده ای در دهان من بگذاری نگفتم...من به طور "مفصل" همان چیزهایی را نوشتم که خواندی و دیگران هم خواندند...این از این که دیگر حرفهای من را به میل خودت خلاصه و تفسیر نکنی...!
اما اگر اصرار داشته باشی که حرفهای من را "خلاصه" کنی چیزی شبیه این میشود که:
از نظر من نویسندگی واقعی یک جوشش درونی و غیر ارادی ست...اینطور نیست که من نوعی امروز تصمیم بگیرم نویسنده شوم و بروم کلاس و چهار تا کتاب بخوانم و تکنیکهای این کار را یاد بگیرم و بشوم نویسنده...تکنیکها را خودت باید خلق کنی...البته اگر توانایی اش را داشته باشی...اگر واقعا مایه و بنیه اش را داشته باشی...فقط یک لحظه فکر کن کسی مثل "پروست" برای نوشتن اثر عظیمش در کلاسهای نویسندگی فلان منتقد ادبی شرکت کرده و به مرور با یاد گرفتن فوت و فن این کار به درجه ای رسیده که "در جستجوی زمان از دست رفته" را نوشته است...نمیخواهم این را از دهان من بگیری
ی و بعد بگویی "خلاصه" حرف تو این است که چون پروست اینگونه نبود پس نباید اینگونه بود...!! همین الان سری به کتابخانه عریض و طویلت بزن ببین از چند تا داستان نویس با تحصیلات آکادمیک داستان نویسی کتاب داری...میخواهم بدانم چند تا نویسنده از کلاسهای نویسندگی سر از قفسه کتابخانه تو و من و دیگران در آورده اند...نویسندگی فوران گدازه ایست که بعد از سر ریز کردن خودش راه خودش را پیدا میکند...نمیتوانی جلویش را با فرمولها و قواعد نویسندگی سد کنی...ببین سهیل...جان کلام من را گوش کن و قبل از اینکه جوابی بدهی حداقل حرف من را بفهم...هر نویسنده ای برای خودش یک کوه آتشفشان است که صد میلیون سال عمر دارد...در این سلسله جبال میلیاردها کوه و تپه وجود دارد که فقط انگشت شماری از انها کوه اتشفشانی است...وقتی زمانش برسد...وقتی فشارهای درونی این کوه آنقدر زیاد بشود که کوه به آستانه انفجار نزدیک شود...انگاه گدازه ها از دامن این کوه سرازیر میشوند...در مسیرها و مسیل های مشخصی که برای هر کوه منحصر به فرد است و باد و باران و شرایط محیطی در طول این صد میلیون سال در دل کوه ایجاد کرده اند...جلوی این گدازه ها را نمیشود سد کرد...این گدازه ها را نمیشود به کانالهای قراردادی هدایت کرد...هر نویسنده ای در طول عمر خود و قبل از آفرینش اثر هنری اش آنقدر خوانده و دیده و چشیده است که داستانش خود به خود در مجراهایی که از قبل در درون نویسنده به وجود آمده است هدایت میشود...و ریزش این گدازه هاست که بر سر راه خود هزاران منظره بدیع و زیبا می آفرینند...
کلاسهای داستان نویسی دو چیز به ما یاد میدهد...یا بدیهیات را میگوید که مثلا هر داستانی یک نوع راوی دارد و یک نوع زاویه دید دارد و یک جا شروع میشود و یک جا تمام میشود که این درست مثل این است که استاد داستان نویسی بگوید که گدازه ها به سمت پایین حرکت میکنند و سربالایی نمیروند...! و دوم اینکه ما را با پستی و بلندی های قلل آتشفشانی دیگر آشنا میکند...که مجراهای این یکی اسمش سورئالیسم است و مسیل های آن یکی اسمش رئالیسم...!
خب به من چه که دیگران چه زبانی برای روایتهایشان انتخاب کرده اند و این زبانها هرکدام چه اسمی و چه مشخصاتی دارند...من تعریف رئالیسم و سورئالیسم را وقتی بوف کور و یا همسایه ها را خوانده ام یافته ام حتی بی آنکه نیازی به دانستن نامشان داشته باشم...من میدانم اگر روزی قرار باشد چیزی بنویسم چطور میتوانم از هر زبانی برای روایتم استفاده کنم...من (من نویسنده ی نوعی) در همه ی این سالهایی که کتاب خوانده ام...در همه ی این سالهایی که بین مردم رفت و آمد کرده ام...در همه ی این سالهایی که هزار بدبختی و مصیبت از روحم هزار مسیل کنده است، روایت خودم را و زبان خودم را و نقطه ی دید خودم را پیدا کرده ام...چرا باید یکی مثل میرصادقی به من بگوید که گدازه هایم را چگونه و کجا هدایت کنم؟
حالا اگر بگویی کلاسهای نویسندگی قرار نیست چیزی به آدم یاد بدهند و فقط محیطی ست که در آن خودت را در معرض نقد این و آن بگذاری بهت میگویم که اولا ان میشود جلسه داستان خوانی و نه کلاس داستان نویسی و قاعدتا چند تا نویسنده اگر دور هم جمع شوند که داستانهایشان را برای هم بخوانند پولی بابت چیزی پرداخت نمیکنند مگر اینکه یک نفر در ان جمع داعیه ی استادی و راه بلدی و مرشدی داشته باشد که به دلایلی که عرض شد برای من قابل قبول نیست...شاید بشود جلوی چند تا چشمه آب گرم زپرتی که از دل کوهی جاری ست سد و کانالی ایجاد کرد و مسیر جریان آب را به دلخواه و بنا بر مصلحت و مقتضیات تغییر داد اما وقتی صحبت از جریان سیال گدازه است باید فقط ایستاد و از دور تماشا کرد...این کلاسهای اینگونه بنویسیم و انگونه ننویسیم اینجا را خوب آمدی و انجا را بد امدی اصطلاحا قرتی بازی عده ایست که دوست دارند در آینده شغل نویسندگی را انتخاب کنند...! کسانی که ماهیتا هیچ ربطی به نویسندگی ندارند و نهایتا هم میشوند "ایرج قادری" های عالم ادبیات...!چون خالی هستند و چیزی برای عرضه ندارند و از طرفی گرفتار شهوت نویسندگی شده اند و میخواهند به هر ضرب و زوری چیزی به اسم داستان از خودشان صادر کنند و خیلی که زور بزنند از چند جایشان چند چشمه آب گرم بیرون بزند...از همانها که میشود با کانال کشی و فرمول و قاعده مسیرشان را مشخص و معلوم کرد... هنر اصیل و واقعی و ارزشمند مجرایش همان هنرمند است ...دیگر نصیحت ناصحان و شفاعت شافعان دخلی درش ندارد...ابراهیم گلستان حرف قشنگی زده بود...یکجا گفته بود من داستانم را مینویسم...به من چه که دیگران در موردش چه میگویند...اثر من خودش زبان دارد و حرف میزند...!
اوه...خسته شدم...این فقط مربوط به چند خط اول نوشته ات بود...! خدا به فریادت برسد...میخواستم برایت از فرق بین نویسندگی با کارگردانی و مجسمه سازی و نقاشی و ماننده اینها بنویسم...هنرهایی که برای بروزشان نیاز به ابزار هست...نیاز به مصالح و متریال هست و استفاده صحیح از هر ابزاری اموزش و مهارت میخواهد...گو اینکه همان هنر نقاشی هم اینگونه نیست که شخص هرچه بیشتر اموزش ببیند کارهای بهتری عرضه کند...وقتی اصول نقاشی و کار با رنگها را یاد گرفتی و قلمها را شناختی و از نظر تکنیکی فهمیدی که چطور رنگها را باید مخلوط کرد و یا بر روی بوم گذاشت که تحت کنترلت باشد و پخش نشود و غیره و ذلک...دیگر باقی اش به مهارت و خلاقیت و ممارست خودت بسته است که چقدر مستعد باشی...والا اینگونه نیست که نقاش های بزرگ همگی پله پله و زیر نظر استاد تعلیم دیده باشند و نقاش بزرگی شده باشند...وقتی اصول کار با ابزار را یاد گرفتی دیگر باید بخزی توی خلوت خودت و حسابی کار کنی تا چیز ارزشمندی خلق شود...!
به هر حال نویسندگی ربطی به این ماجراها ندارد...همه ی ابزار و لوازم نویسندگی یک خودکار است و یک صفحه کاغذ و باقی هرچه هست در درون خود نویسنده باید وجود داشته باشد...باید در طول این چند دهه عمرش (همان چند میلیون سال) در او انباشت شده و به وجود امده باشد...باید اعتراف کنم که نویسندگی در میان تمام هنرها به خاطر ماهیت خاص ان یک استثناست...یعنی نیازی به آموزش اکادمیک و یا تئوریک ندارد...
...پوف ف ف...میخواستم این را هم بگویم که من داستان تو را نقد نکردم...فقط سعی کردم بهت نشان بدهم چیزی که به قول خودت در عرض یک صبح تا ظهر نوشته شده بود ربطی به داستان ندارد و البته نقد و گفتگو و کنکاش در آن هم بالطبع موضوعیتی نخواهد داشت...مثل این میماند که با ده دوازده حرکت قلم مو بر روی یک بوم نقاشی "چشم چشم دو ابرو" بکشی و بعد ان را بگذاری در معرض قضاوت کسانی که تعریفشان از نقاشی کارهای رامبراند و ون گوک و مانند انهاست...اگر میبینی کسی مثل این آقای استاد داستان نویسی مینشیند و کلی وقت و انرژی میگذارد و از همین شبه داستان تو هزار و یک نکته باریک تر از مو در می اورد به خاطر این است که اگر این کار را نکند دخل و خرجش در نمیآید...اگر من جای این آقا بودم و نیاز مادی به پول هم نداشتم وقتی داستانت را میخواندی و با افتخار هم میگفتی یک صبح تا ظهر بیشتر وقتت را نگرفته یک جفت کشیده آبدار بهت میزدم و با اردنگ از خانه ام بیرونت میکردم...!
...باور کن چیزهای دیگری هم هست که میخواستم بگویم...اما اگر یادت باشد موقعی که شروع کردم به جواب دادن قرار شد که حرفم را "خلاصه" کنم!
April 24, 2008 4:15 AM
شری جان .....من کلن با نظر تو در مورد بی حاصل بودن کلاسهای داستان نویسی برای داستان نویسهای بعد از اینی که ته مایه هایی از استعداد را دارند ...موافقم .
کلاسهای داستان نویسی فقط به درد این میخورند که تته پته را کنار بگذاریم و بدون وحشت برای کسانی که ما را میبینند روخوانی کنیم . تجربه به من نشان داده که حتی خواندن کتابهای داستان نویسی هم کمکی به علاقه مندان با استعداد این رشته نمیکند .
در بحث نقاشی کودکان !! یک تئوری وجود دارد . تئوری میگوید باید کودک را بدون تعلیم و بدون آنکه بگوئیم چه بکشد و چه نکشد ! در محیطی که احساسش را بر انگیخته میکند قرار دهیم . نقش مربی کودک برای نقاشی تنها در این است که استفاده از ابزار را به کودک یاد میدهد . چطور کشیدن . از کجا کشیدن و چه اندازه کشیدن را کودک انتخاب میکند .
من این تئوری را در مورد داستان نویسی هم قبول دارم . من میگویم داستان نویس باید با احساسش بنویسد و هر طور که جریان سیال ذهنش اجازه داد بنویسد . نه با تکنیک و نه با لقمه ای که از پیش پیچیده و در دهانش گذاشته اند.
April 23, 2008 9:51 PM
شری جان همچنان معتقدم به طرز بسيار بدی اشتباه می کنی . به طور خلاصه می خواهی بگوئی کلاس رفتن فايده ای ندارد چون هيچ کدام از نويسندگان مطرح دنيا کلاس نرفته اند ! ( اول از همه بگويم اين نظرت هم فقط در مورد کلاسيک ها صدق می کند .چون در آن زمان اساسا کلاسی وجود نداشت ! در بين نويسندگان معاصر موضوع به کلی متفاوت است ) در بهترين حالت و به فرض ناديد گرفتن دلايلت ( اين را گفتم چون با دلايلت هم موافق نيستم ) تو می خواهی بگوئی هنر قابل انتقال و آموزش نيست . بدين ترتيب اساسا کارگردانان و نقاشان و مجسمه سازان و....به طور کلی تمام افراد موفق رشته های مختلف هنری هر کدام به تنهائی در اين راه پيشرفت کرده اند و لاجرم آموزشی در اين زمينه نديده اند !! از اين هم می گذريم و اجازه بده موضوع بحث فقط مختص به داستان نويسی باشد .
ببين عزيز من . من تا به حال در هيچ کلاسی به جز کلاس اقای ميرصادقی شرکت نکرده ام . از روش تدريس بقيه هم خبر ندارم . در بدو ورود به کلاس اين اقا . شما موظف به خريد شش جلد کتاب در باره داستان نويسی و نقد علمی آن هستيد . که من فقط يکی را فرصت کرده ام بخوانم . به هرحال به نظرت کسی که اين شش جلد کتاب را خوانده با کسی که هيچ اطلاعی از مبانی داستان نويسی ندارد و فقط به مطالعات خویش تکیه می کند يکسان است ؟ شری جان اميدوارم بهت برنخورد . چيزی که در مورد معايب داستان من نوشتی مشخص می کند که تو هنوز حتی نقد درست داستان را بلد نيستی . از اصطلاحات غلط استفاده کردی . يک سری معايب کوچک را بزرگ کرده ای و يک سری معايب بزرگ و بديهی را کلا نديده ای . تو هنوز ساختار و محتوا را به خوبی نمی شناسی . می گوئی انسان خودش برای نقد و نظر دادن در مورد نوشته های خودش کافی است !!! واقعا چطور ممکن است بشود چنين چيزی گفت ؟ يعنی به نظر تو چيزی به نام نقد در داستان نويسی به کلی زائد و بی فايده است !! چرا ؟ چون بالاخره هر نويسنده ای به تنهائی برای نظر دادن و نقد خويش کافی است !!!
به زبان ساده صرف خوردن تعدادی پیتزا از تو یک آشپز خوب می سازد و مهم تر از همه نظر دیگران هم ارزشی ندارد و چون آشپز می گوید پیتزائی که پخته خوشمزه است پس بقیه هم مجبورند بگویند خوشمزه است !!!
پدر جان چطور می خواهی منکر فوائد آموزش بشوی ؟ خودت را مثال می زنم . تو به گفته خودت دوست داری نویسنده بزرگی بشوی . مطالعات خودت و نظر خودت و عقیده خودت هم در این زمینه کاملا کافی است ! ( به این دلیل ساده که معتقدی آموزش زائد و حتی مخرب است ! ) اول از همه این که قطعا به اندازه یک شاگرد معمولی نمی نویسی ( چون او مجبور است مدام بنویسد ولی تو مجبور نیستی ) دوم این که چیزی به نام نقد صحیح و علمی را نمی شناسی ( چون همان نظر خودت کاملا کافی است !! ) سوم این که از نقد شدن هم محرومی ( چون که باز نظر خودت موثق تر است ! ) و چهارم این که به دلیل احساس و دیدی که راجع به نوشته های خودت داری به طور اتوماتیک دچار اغتشاش زاویه دید خواهی شد . از همین وبلاگ نویسی مثل می زنم . به طور طبیعی انتخاب من و دلایل من برای نوشتن فلان پست از نظر خوانندگان قابل درک نیست . یعنی بهترین نوشته من از نظر خودم لزوما با نظر خوانندگان یکی نیست و صد البته این جا نظر خواننده مهمتر است چون نهایتا آن ها داور اصلی هستند .
باری . باز تکرار می کنم . لزوما راه نویسنده شدن شرکت در کلاس های فلان کس نیست . ولی این راه قطعا بهتر و مطمئن تر است . در مورد داستان خودم هم بد نیست بدانی تندترین نقد را از خود آقای میر صادقی داشتم و هرچند میرصادقی هیچ وقت از نظر من نویسنده بزرگی نبوده . ولی بدون هیچ شکی بعد از یک عمر زندگی و ده ها جلد داستان چاپ شده نظر او موثق تر از نظر من آماتور است . باز تکرار می کنم در مورد فوائد آموزش بحثی نیست . و با هیچ استدلالی نمی شود گفت آموزش و تمرین بی فایده است . نهایتا اگر ترجیح می دهی همچنان به تنهائی بنویسی و نقد کنی و ...حرفی نیست . منتهی نمی توانی این کار را با دلیل منطقی انجام بدهی . چون موضعی که داری مطلقا قابل دفاع نیست .
April 23, 2008 7:38 PM
رد پا جان(شماره ۱۳): من نمیفهمم اگر مساله ای به عنوان یک کامنت در جای دیگری به غیر از وبلاگ خود آدم مطرح و نوشته شود اسمش ((مطلب)) نیست؟ یعنی همین نوشته را اگر بدون ذکر نامی از سهیل همینجا نوشته بودم ان وقت ((مطلب)) میشد!؟
ای بابا...گرفتی ما را...؟
April 23, 2008 6:41 PM
از رو بدجنسی نمیگما اما به نظر من داستانش تخمی بود.اينو به خودشم گفتم.
April 23, 2008 5:26 PM
ببين من فک کنم تو هم بدتر از سهيل موضوع کم آوردی که اين جوری زدی به جاده کامنت نويسی به جای مطلب نویسی. يه وقتی تو يه جور ديگه بودی و اينجا يه وبلاگ ديگه. اميدوارم اون موقعها رو از ياد نبرده باشی رفیق ...
April 23, 2008 5:19 PM
شايد شنيدن اين جريان هم براتون جالب باشه ٬ دوستی داشتم که از همين کلاسهای داستان نويسی می رفت و از اينائی بود که ميشينن تو کافی شاپ و دورشون پر از کاغذ و مداد ه دارن قهوه ترک می خورن و دود سيگارشون لوله ميشه ميره بالا و يک کتاب همينگوی هم جلوشون بازه ! خلاصه با ايشون حرف يک دوست مشترک بود که می گفت مواد استفاده می کنه ٬ گفتم من اين آدمها رو نمی فهمم ٬ مواد استفاده می کنن که چی بشه مثلا ؟ گفت خوب وقتی می بينه مخدر استفاده می کنه و می تونه ۳۰ ساعت يکسره بشينه بنويسه وسوسه ميشه ديگه!! ميخواستم بهش بگم فرزندم ما داريم در مورد آدمی حرف می زنيم که مثل خودت در سن ۲۸ سالگی دانشجوی رشته نمايش دانشگاه آزاد اراکه!! و تا الان من که صميمی هستم باهاش يک داشتان ازش نخوندم چه برسه به بقيه ! در مورد چخوف که حرف نمی زنيم بگيم بذار بکشه به خلاقيتش می ارزه ٬ حالا ۸۰ درصد اين کلاسها را اينجور آدمها پر می کنن که متاسفانه اون ۲۰ درصدی رو هم که آدمند و با اميد و آرزو ميرن نابود می کنن .
April 23, 2008 11:17 AM
من که رفتم در مورد اون داستان همونجا نظر دادم ٬ در مورد صحبت شما هم فکر می کنم استفاده و انتظاری که شخص از کلاس داره مهمه ٬ کل بهره يک کلاس را ميشه از يک جمع دوستانه که دور هم جمع ميشن چائی می خورن و داستانهاشون رو می خونن يا حتی يک داستان حسابی می خونن و نقد می کنن ميشه گرفت . تازه ضررهای کلاس رو هم نداره ٬ در کل به نظر من اين جمع های هنری ضررشون بيشتر از نفعشونه ٬ يک عده آدم خود بزرگ بين اکثرا احمق جمع ميشن دور هم ٬ نون بهم قرض ميدن و به به چه چه می کنن برای هم . کم کم باورشون ميشه و ميشن فسيلهائی که هر کی کمی مغز تو سرش داشته باشه يا تو روشون بهشون می خنده يا پشت سرشون
April 23, 2008 11:08 AM
بعد از مدتها خوندن اينجا، میخام برای اولين بار کامنت بذارم چون احساس میکنم اين بار میتونم چند کلمهای صحبت کنم. به عنوان کسی که مدتی به خانهی «منيرو روانیپور» رفت و آمد داشتم، میخام چند کلمهای در باب کلاسهای داستاننويسی صحبت کنم.
به نظرم بهتره قضيه رو اين قدر ساده نگيريم. کلاسهای داستاننويسی چند مدل داره. آدمها هم مدلهای مختلفی دارن. موضوع اينه که بايد «انتخاب» کرد. خود من مدت کوتاهی رفتم به «کانونهای ادبی». جايی که از نظر کيفی خيلی پايين بود و همهی حاضرين هم اين رو میدونستن! اما ما تو موقعيتی بوديم که بايد داستانهامون رو میخونديم. بايد صحبت میکرديم. منظورم از صحبت، دقيقن «چرت و پرت»ه!... يعنی داستان ضعيفمون رو میخونديم، بعد هر کسی بايد در موردش نظر میداد و ساکت موندن هم صورت خوشی نداشت. پس هر کی هر چی از دهنش در میاومد میگفت. همه هم از سواد خودمون خبر داشتيم (حداقل من که به اين مساله آگاه بودم.) و میدونستيم که اصلن در سطحی نيستيم که با يک بار شنيدن (و نه خوندن) داستانی بتونيم نظر بديم ولی حرف میزديم. چون مهم تو اون زمان هماين حرف زدن بود. من هنوزم که هنوزه تو «شنيدن» داستان مشکل دارم و امکان نداره وسطش حواسم پرت چيزهای ديگه نشه اما انگيزهای که اون جلسهها بهم داد اون قدر قوی بود که من قيد دانشگاه زدم و بدون اين که مرخصی بگيرم، برگشتم تهران. واسه اولين بار تو زندهگيم تصميم گرفتم کاری رو بکنم که دوست دارم. بعد از دو ترم برگشتم دانشگاه. هنوز اخراجم نکرده بودن. انصراف دادم و به کل خودم رو از قيد و بند واحدهای مهندسی مزخرفی که حتا نمیتونستم تحملشون کنم، آزاد کردم و تصميم گرفتم دوباره شروع کنم. دوباره خوندم برای کنکور و اين بار کنکور هنر.
تو هماين روزها بود که با خانوم «روانیپور» آشنا شدم. دوران خوبی بود. خودت با جو اونجا آشنا هستی. اونجا هيچوقت يه کلاس داستاننويسی نبود. حداقل برای من. (ميرصادقی رو نمیدونم چه جوری کار میکنه.) اونجا هم داستان میخونديم و حرف میزديم و گاهی هم فقط حرف میزديم. يادمه منيرو تقریبن هميشه، اولین سوآل میپرسید: «خبر جدید چی دارین؟». من از هماون روزها بود که به پیشنهاد منیرو شروع کردم به جمعآوری یه آرشیو از صفحههای حوادث روزنامهها. اون روزها دیگه داستاننویسی رو کاملن جدی گرفته بودم. کاری که از دوران بچهگی میکردم و یادمه از اون موقع دوست داشتم «نویسنده» بشم و تازه بر اثر هماین کلاسها بود که قضیه رو جدیتر گرفته بودم و دیگه نوشتن یه داستان فقط یه صبح تا ظهر وقتم رو نمیگرفت!
اون روزها واسهم خاطرههای خوبی شد. جا داشت که اینجا در ارتباط با هماین پستت، حداقل یکیشون رو تعریف کنم اما باشه واسه بعد، فقط چون میدونم به قضيهی وبلاگ جدی نگاه میکنی و از کامنتهای بلند خسته نمیشی، میخام يه چيز ديگه هم بگم.
من کنکور هنر دادم. درس سه سال رو تو يه سال خوندم و قبول شدم. قبل از اون شايد چهار بار کنکور تجربی داده بودم اما حتا يه بار هم مجاز به انتخاب رشته نشده بودم! تو مدرسه هيچوقت شاگرد متوسطی نبودم. هميشه جزو شاگرد تنبلها بودم. به جز يکی دو تا درس که اونم به خاطر اين که از معلمشون خوشم میاومد، میخوندمشون بقيه رو تقريبن اصلن نمیخوندم اما تو کنکور هنر قبول شدم. دانشگاه آزاد انتخاب اول قبول شدم. یه ترم هم اونجا بودم. درس نمایش رو ۹۲٪ زدم! تو سراسری رتبهی دو رقمی اوردم! نفر اول کنکور که رشتهی «تاتر» رو میخاست، نمايش رو ۷۲٪ زده بود. من ۷۵٪ زدم. بهمن، تو مصاحبهی «هنرهای زیبا» قبول شدم و دوباره انصراف دادم و رفتم دانشگاه تهران. اونم من که همیشه نمراتم دور و بر ده بود! البته دلايل زيادی داشت اما حتمن يکی از دلايلش هماون حضور توی اون کانون ادبی و بعد خونهی منيرو بود و اين که راهم رو پيدا کردم و قضيه رو جدی گرفتم. يعنی اصلن فهميدم قضيه چه قدر جدی بوده و من خبر نداشتم. میخام بگم اين جور مهمونیها (اگه نخايم بگيم کلاس.) تو برهههای زمانی مختلف به آدمهای مختلف میتونه کمکهای مختلف بکنه حتا بعضی وقتها شايد ضرر بزنه. آدم بايد خودش تشخيص بده و راهش رو «انتخاب» کنه. من بعد از يه مدتی کمتر به خونهی منيرو رفتم. هماون روزها که تازه رفته بود خارج، یه ايميل بهم زده بود و گفته بود که: «کار خوبی کردی.».
حالا که دانشگاه میرم، با بچههایی آشنا شدم که به کلاسهای دانشگاه به عنوان جایی نگاه میکنن که باید هنرمندشون کنه. یعنی میرن مثلن سر کلاس مبانی بازیگری و بعد شاکی هستن که چرا بازیگر نشدن. یا بعد پاس کردن مبانی نمایشنامهنویسی چرا هنوز نتونستن یه نمایشنامه بنویسن. حتا باور کن خودم شاهد بودم که کسی سر کلاس مبانی نمایشنامهنویسی۱ از استاد پرسید: «ببخشید، چی میشه که یه نویسنده بعضی وقتها نمیتونه داستانش رو تموم کنه!!؟». استاد هم شروع کرد یه سری دلیل گفت! منتها برای من که دو دفعه از دانشگاه انصراف دادم و راه سختی رو هم پشت سر گذاشتم ديگه اين طرز فکر، يه ذره مسخرهس. دانشگاه يا کلاس نويسندهگی يا هر چيزی تو اين مايهها آدم رو نويسنده نمیکنه. نبايد هم چنين توقعی داشت اما آدم رو سر پا نگه میداره. به آدم انگيزه میده. مخاطب میده تا داستانهات رو واسهشون بخونی. باعث میشه پیگير ماجراها باشی و يا حتا تو بهترين حالت شايد از اين طريق بشه چند تا دوست خوب پيدا کرد.
من دانشگاه میرم که وقتم بهتر بگذره. هر وقت حوصله هم نداشته باشم نمیرم. فکر کنم کلاسهای نويسندهگی هم هماين جوری باشه. مهم اينه که آدم لذت ببره. همه میدونيم که خوندن «کتاب» چه لذتی داره. من بعد از کلاسهای منيرو نزديک دو سال هيچ داستان کاملی نتونستم بنويسم. بيشتر سعی کردم بخونم و حالا تازه چند ماهی هست که دارم مینويسم و يه جورهايی وقتی مقايسه میکنم، میبينم يه کم بهتر از قبل دارم مینويسم.
به نظر من مهمترين مساله «انتخاب»ه. اين که آدم تشخيص بده که الان اين کار واسهش خوبه و هماون رو هم انجام بده و همهی نتايج خوب و بد احتمالیاش رو هم بپذيره.
April 23, 2008 10:57 AM
بحث شما منو یاد ظهور مکتب اومانیسم و به دنبالش کلاسیسیسم انداخت...
آموزش و تقلید از قدما یا تنها استعداد فطری؟!
به نظر من هر دو
April 23, 2008 9:13 AM
البته من دستی در ادبیات و داستان نویسی ندارم اما فکر کنم یه داستان خوب رو بتونم بفهمم. از نظر منهم پستهایی که آقا سهیل مینویسه بعضیهاشون خیلی مایه دارتر از این داستانند. در کل منهم با حرفات موافقم و میگم نویسندگی یه استعداده که اگه محدود به کلاس یادگیری بشه ، خود اون استعداد هم محدود و شرطی میشه و جایی برای نشو و نمای الهام و ایده و خلاقیت نمیمونه. از طرفی بهت توصیه میکنم انتقادت اونقدر کوبنده نباشه که سهیل طفلی از گذاشتن داستانهای دیگش تو نت پشیمون بشه ها...اندکی ملایم تر:)
April 23, 2008 7:39 AM
شاید من که بیست سال پیش در دانشکده هنرهای زیبا شاگرد جمال میرصادقی بودم و حتی نمره الف هم گرفتم بتونم صادقانه بهت بگم که نه متاسفانه داستان نویسی مثل نقاشی آنقدرها با اسلوب طراحی و رنگ و کمپوزیسیون سر و کار ندارد که استاد لازم داشته باشد و به فرض هم که لازم داشته باشد میرصادقی و چهلتن و ... انقدرها خودشان نویسنده های درجه یکی نیستند، مثلاً همین سهیل به نظرم بدجوری دچار این رئالیسم میرصادقی شده..
April 23, 2008 7:34 AM
مریم جان (شماره ۴): کمر من که همین الانم شکسته...حرفات رو قبول دارم که من یه روزی چوب این ایده آلیست بودن خودمو میخورم...فقط نفهمیدم این جی پی اس چه ربطی به ماجرا داشت...!:)
April 23, 2008 6:19 AM
اگر بخواهم از دید علمی به این موضوع نگاه کنم، داشتن حداقل استعداد بالاتر از حد متوسط در هر زمینهای به اضافه تلاش شخصی صرفا محتمل است باعث شود آدم از افرادی با استعداد معمولی و دارای پشتکار که آموزش هم میبینند موفقتر باشد. اما مطمئنا آدم را از افراد دارای نبوغ و خلاقیتی که برای رسیدن به هدفشان تلاش میکنند اما آموزش نمیبینند جلو نمیاندازد. سهیل خودش را با چخوف و تولستوی مقایسه نمیکند، احتمال میدهم که خودش را نابغه خلاق نمیداند. تو میخواهی در زمینه ادبیات کسی شوی در حد تولستوی و چخوف، احتمال میدهم که خودت را نابغه خلاق میدانی یا میخواهی بشوی. تصویر ذهنی هرکدامتان به واقعیت نزدیکتر باشد، با توجه به وضعیتاش روش مناسب حالتری انتخاب میکند. موضوع داستان نویسی و استعداد و آموزش نیست. موضوع رابطه کلی نحوه آموزش با ضریب هوشی، خلاقیت و پشتکار افراد است.
April 23, 2008 3:40 AM
يک عمر نتيچه زندگيم اين شد که حرمت تلاش و آزمون و خطا کردن رو ياد بگيرم. روزی تز دادن و تئوری بافی کمرتو ميشکنه دنيا خيلی بزرگتر از دنيای جی پی اس و روشنفکری توست. دوستت داره کاری رو ميکنه که حتی با کلاسهای داستان نويسی قلمچی فشرده هم قادر نيستی بکنی!!
April 23, 2008 1:40 AM
خب من هم متن سهيل را صبح خوانده بودم و موافقم که خيلی بد شد از وسط به بعدش..اما گير از پشت گوش انداختن سهيل است نه کلاس ..بالطبع هم هر کسی نويسنده نمی شود..چه با کلاس رفتن چه با کتاب خواندن حتی..ولی به اين سهيل اميد هست..کاملا موافقم
April 23, 2008 12:59 AM
به شخصه با ديدگاه لزوم حداقلی از آموزش کلاسيک ادبيات برای نوشتن موافقم.
نميدونم جو اين کلاس هايی که دوستان ميرن چطوريه اما بعضی چيزهای بديهی رو گاهی لازمه کسی يه شما يادآوری کنه.
April 23, 2008 12:59 AM
خوش به حال سهیل که تو انتقادش میکنی ...کاش یه نوک پا به داستان منم سر میزدی ....دوستان لطف دارند اما من دنبال انتقاد نوشته هامم .. بدون انتقاد که آدم چیز یاد نمیگیره .من باهات موافقم گاهی این کلاسها میتونه آدم با استعداد رو هم منحرف کنه ...اما خوبه که آدم به حرف همه گوش بده ....یه نتیجه کلی ازشون بگیره و در آخر یادش بمونه که خودش میخواست چه کار کنه. انسان باید اعتماد به نفس داشته باشه ( البته دور از حماقت) اعتماد به نفس باشه به خودش میگه خوب دیگرون اگه اینطور ننوشتند یعنی اینکه شاید من ابداع کننده سبکی جدیدم...:-)
شراگيم عزيز
پدر بنده نيز از نويسنگان است محمدرضا محمدی پاشاک . اين جناب جمال مير صادقی و فرزند برومند دوره گرد ايشان مانی مير صادقی هم از آشنايان هستند . شما و سهيل خان مير صادقی (چه قدر مير صادقی ) هم اگر سری به وبلاگ پدر با نام اتاق داستان که در وبلاگ بنده لينک است بزنيد شايد موثر باشد و ما هم از اين رخوت بی مخاطبی قدری نجات دهيد . من هم در موسيقی فعالم اما امان از مردم هنر دوست و هنر پرور ايران . سر بزنيد . خوشحالمان می کنيد . اگر به لينک شدن تمايل داشتيد يا راحت تر بگويم راقب بوديد کامنت مرحمت بفرماييد
May 15, 2008 1:30 AM