در نظر بازی ما بی خبران حیرانند
من چنینم که نمودم دگر ایشان دانند
عاقـلان نقطـه پرگــــــار وجودند ولی
عشق داند که در این دایره سرگردانند
جلوه گاه رخ او دیده من تنها نیست
ماه و خورشید هم این آینه میگردانند
عهد ما با لب شیرین دهنان بست خدا
ما همه بنده و این قوم خداوندانند
مفلسانیم و هوای می و مطرب داریم
آه اگر خرقه پشمین به گرو نستانند
وصف رخساره خورشید ز خفاش نپرس
که در آن آینه صاحب نظران حیرانند
لاف عشق و گله از یار زهی لاف دروغ
عشقبازان چنین مستحق هجرانند
مگرم چشم سیاه تو بیاموزد کار
ورنه مستوری و مستی همه کس نتوانند
گر به نزهتگه ارواح برد بوی تو باد
عقل و جان گوهر هستی به نثار افشانند
زاهد ار رندی حافظ نکند فهم چه باک
دیو بگریزد از آن قوم که قرآن خوانند
گر شوند آگه از اندیشه ما مغبچگان
بعد از این خرقه صوفی به گرو نستانند
پ.ن: دنبال یک مطلب میگشتم که کمی حال و هوای بحث قبلی عوض شود...میخواستم اول قسمتی از یک نوشته ی زیبای پروست را بگذارم که دیدم ممکن است حمل بر این شود که دارم آن بحثها را - که پای پروست بینوا هم به آن کشیده شد – به نوعی کش میدهم...رفتم سراغ دیوان حافظ...بازش کردم و صاف همین شعر آمد...امیدوارم این یکی باعث سوء تفاهم نشود...باور کنید بیت ماقبل آخرش کاملا اوریجینال است و من در ان دستی نبرده ام...به هر حال این شعر برای این است که خلقمان را کمی خوش کنیم...دم حافظ گرم!
ما همه بنده و این قوم خداوندانند
مفلسانیم و هوای می و مطرب داریم
عشق داند شجریانو گذاشتم.
April 30, 2008 7:46 PM
مفلسانیم و هوای می و مطرب داریم
رفتم عشق داند شجریانو بزارم.
April 30, 2008 7:43 PM
اولندش که علیک sلام. دوما هم مهلتت تموم شد .. دیدی بهم لینک ندادی؟( آیا لینک دادن به قضیه عضویت در لیست القاعده مربوط می باشد.؟)سوما این ای دی جدیدم رو اد کن داداش. چهارما الی دنبالت می گرده بیاد کتاب بده بهت. پنجما میس یو وری ماچ!
April 30, 2008 11:30 AM
در راستای حافظ بازی و این حرفا!
...
در آسمان نه عجب گر به گفته حافظ
سرود زهره به رقص آورد مسیحا را
April 29, 2008 10:36 PM
کامنتهای قبلی رو که خوندم نکتهای به نظرم اومد. ممکنه برای اینکه دوباره اون نور چشمی این بشه و این یار موافق اون پرونده بحث قبلی رو بسته باشید. اگر هنوز هایپر هستید و کامنت من ممکنه خدای ناکرده خللی در روابط حسنه شما ایجاد کنه و من در حد یک آتش بیاری بیش دیده نشم شتر دیدی ندیدی.
April 29, 2008 4:11 AM
البته ببخشيد سهيل جان! احتمالا کامنتدونی شراگيم رو میخونی. منظورم اين نيست که خدای ناکرده آيکيوی شما متوسط يا صرفا کمی بالاتر از متوسطه یا اصلا خلاقیت نداری. يا مثلا هرکی دانشجوی دکترای هاروارده آيکيوی نزديک به نابغه داره يا خلاقه و هرکی نيست، از اون دوتای ديگه هم بويی نبرده. اما خب مسلما شما بهتر از من فرق بين سطوح آيکيو و نبوغ و خلاقيت رو میدونی. به هرحال استادی گفتن و بنده حقيری گفتن.
April 29, 2008 1:07 AM
من سال چهارم از رشته کامپیوتر انصراف دادم و دیگه هم پی ادامه تحصیلات آکادمیک رو نگرفتم. نگرانیام هم هیچ سر مهندس درجه ۲ شدن نبود بلکه کلا میخواستم دست از تظاهر کردن و دروغ گفتن به خودم بردارم. اگر بخوام زبان جديدی ياد بگيرم يا مکالمه انگليسیام رو اصلاح کنم حتما میرم کلاس. اگه بحث دکوراسیون داخلی منزل باشه، تحصیلات یا دوره گذروندن رو صرفا وقت تلف کردن میدونم. نشستن تو خونه و تورق مجلات معماری و دکوراسیون و سرزدن به ساختمانهای معروف و غير معروف و کلنگی و ...خلاصه سرک کشیدن تو هر خونهای که اجازه پیدا کنم رو برای اينکه بتونم بهترين طرح رو بزنم -برای خودم- کافی میدونم. برای عکاسی صرفا کار با ابزار رو يادگرفتم و اگر دروبين متجددتری! بخرم بازهم از يکی از دوستان عکاسام خواهش خواهم کرد که کارکردن با دستگاه رو برای رسيدن به نتايج مختلف يادم بده. ابدا از کسی نمیخوام عکسهام رو نقد کنه. اينکه من بخوام چه چيزهایی دیگهای رو با عکسام نشون بدم يا ثبت کنم، چیزی به جز پيش زمينههای خودم نمیتونه تاثیر گذار باشه. برای اينکه چطور نشون بدم، ديدن عکسهای ديگران به اندازه کافی موثر هست. حالا سوال اينه. دنيای معماری و عکاسی کدوم اثر من مدعی رو شاهکار تلقی میکنه؟ هيچ کدوم. من چند سالمه؟ ۲۶ سال. اصولا چرا من بايد در اين سن انتظار داشته باشم که دیگران اثری که برای من معنی زیادی داره رو شاهکار بدونن؟ (تاکید میکنم که خودم رو نابغه نمیدونم.) چرا سهيل سی و نمیدونم چند ساله که در زمینه روانشناسی ادعا داره بايد استاد پروازی باشه و همه دم در مطباش صف بکشن؟ (تاکيد میکنم اين سهيلی که تو وبلاگش ديده و شناخته میشه نابغه یا دارای ضریب هوشی نزدیک به نابغه به نظر نمیرسه. البته با توجه به سابقه تحصیلیاش و مدرک و تیتر دوستیاش اگه بتونه از دانشگاه هاروارد برای دکترا پذیرش بگیره حرفام رو پس میگیرم .) سوال مهمم اینه: تو که دانشگاه رو ول کردی، الان چه جور دیپلمهای هستی؟
April 29, 2008 12:42 AM
به پانی و بهاره ی عزیز:وبلاگ شراگیم اینجایی که من زندگی می کنم فیلتره!هر وقت بتونم آنتی فیلتر پیدا کنم می توونم صفحه شو وا کنم!
من منظورم بحث جدی بود!گفتم که ای کاش منحرف نمی شد چون به نظرم یه مسئله ی پایه است!شاملو یه جمله ایی داره" آن که باید بشود می شود"(نقل به مفهوم!!!)ولی به نظرم خیلی پارادوکس داره!...حالا به قول شما جو عوض شده و بحث ادامه پیدا نکنه بهتره!!
April 28, 2008 3:19 PM
کی گفته تو ازدواج کنی که انقدر اصرار داری که نه؟نوشتن این چیزا تو وبلاگ یعنی داشتن خواننده بیشتر : به خصوص دختر ها.و این یعنی.......؟
April 28, 2008 1:08 PM
سلام
من از خوندن وبلاگتون خيلی لذت می برم.
خواندن مجموعه در جستجوی زمان از دست رفته را از وبلاگ شما دارم. اگر اشکالی نداشته باشه، لينکتون می کنم.
April 28, 2008 9:41 AM
beyte ma ghable akkharesh kheyli jaleb bood
April 27, 2008 8:35 PM
هلندي سرگردان عزيز الان احساس اون عروسکه که تو برنامه کودک بود (ورورجادو)همش ميگفت دعوا کنين، دعوا کنين، بهت دست نداده :)))
April 27, 2008 5:57 PM
نه جان خودم این شعره رو از قصد انتخاب کردی! هم مضمونش و هم این زاهد (مهیار زاهد!) بیت یکی مونده به اخریش بدجوری تابلو بود!!:))
April 27, 2008 2:42 PM
خب معلومه دوستي شما با يه مسئله ساده مثل اين به هم نمي خوره.راستي شراگيم يني چي؟تا حالا هين اسم به گوشم نخورده بود
April 27, 2008 1:41 PM
این چیزی که میخام بگم یه کم شاید همراه با تکبر و اینها باشه ولی واقعن نظر شخصی منه. اینکه کامنتی که برای پست قبلت گذاشتم (شمارهی 10) به خوبی میتونه یه نتیجهگیری برای بحثهای پیش اومده باشه.
April 27, 2008 12:31 PM
سوسو جان غول بهتر از ديوه . چون که سکسی تره ! يعنی آدم رو ياد اين کلاس های بدنسازی و اينجور چيزا می اندازه !
April 27, 2008 10:43 AM
هلندی سرگردان جان بی خیال ! چهار روز اون پست اونجا بود نیومدی بحث کنی ما داشتیم اینا ور جدا می کردیم هی ! :) حالا می یای می گی کاشکی ادامه داشت؟! فیلم بزن بزن دوست داری برو کلوپی کوچه تون بگیر ! چرا مردم رو به جون هم می ندازی.
واقعا خوب شد که دیگه جو رو عوض کردی.بعد از پست قبلی، صبوری و شوخ طبعیت بیشتر معلوم شدها.اینکه تحت هر شرایطی خودتی :)
تو که از اول مهرت به دل من بود.حالا تکلیف خانوم شین چی می شه؟!!! :)) ( ببین می گن حرف تو دهن بچه ننداز تا تهشو رفتم دیگه!)
April 27, 2008 7:19 AM
ای کاش این بحث نابغه پروری منحرف نمی شد!چون یکی از دغدغه های زندگی منم هست!برام جالب بود نظر بقیه رو بدونم
April 27, 2008 2:15 AM
بابا خسته نباشيد، ببخشيد من يه سوال داشتم راند دوم کي شروع ميشه؟؟
در باب اين کامنت آخر هم اينکه" سهيل و شري دعوا کنن ابلهان(بلانسبت البته) باور کنن"
April 26, 2008 11:39 PM
توضیح آنکه این کامنت سهیل در جواب آخرین کامنت من در نوشته قبل است...یعنی سهیل اعتراف کرد که رفاقت با شراگیم زند همینجوری الکی هم نیست که به این سادگی ها میدان را خالی کند...یعنی سوای همه ی این بحثها و نظرها سهیل هنوز هم نورچشمی ماست و اجازه شرفیابی به حضور را به صرف آلو اسفناج دارد...هرکس چشم ندارد ببیند چشمش کور!
April 26, 2008 9:18 PM
به عنوان يک غول به جنابعالی . یعنی شراگيم قرآن خوان ! عرض می کنم که :
برادر من هرکسی رو توی زندگی ام راه نمی دم . آشنا زياد دارم ولی رفيق چند تائی بيشتر ندارم . اين رفقا از بين تعداد زيادی آدمها انتخاب شده اند . نهايتا اسان به دست نيامده اند که همينطوری الکی هم بريزمشان دور . حالا خوب يا بد عادت من همين است . اتفاقا با اين رفقا هم زياد جر و بحث می کنم . اگر فکر می کنی که اين چند تا کامنت باعث می شود که رفاقتی به هم بخورد و اين حرفها نه داداش من . کور خوندی ! انقدر هم کلاس ميرم تا چشت دربياد . من از همين الان اون روزی رو می بينم که مثل قضيه حربن رياحی و جدم حسين مظلوم بر ميداری کفشاتو پر از خاک می کنی می اندازی گردنت با چش گريون می ائی توی کلاس خود من ثبت نام می کنی ! اون موقع هم خودم می دونم چطوری با ترکه البالو بهت نويسندگی ياد بدم . شاعر می فرمايد : هيچ کس پيش خود چيزی نشد . هيچ آهن خنجر تيزی نشد ! بله پدرجان اينجوريه !


هلندی سرگردان! خیلی بی معرفتی!! الکی الکی 4 ماه شد!! واقعا سرگردانی!!
June 26, 2008 6:31 PM