شراگیم
« Expire: 2008/07/1 | صفحه اصلی | یک تحول... »
یک فرصت استثنایی...!

تقریبا دو هفته پیش بود که لا به لای ایمیل هایم یک ایمیل، حسابی فکر و ذکرم را معطوف به خودش کرد...نگارنده خانوم نسبتا جوانی بود که ظاهرا مدتهای زیادی جزء خواننده های به اصطلاح " بی آزار و بی خاصیت" اینجا بوده و ناگهان در یک شب دل انگیز بهاری دل به دریا زده و تصمیم گرفته ایمیلی برای بنده بفرستد...نامه مختصر و مفید والبته کمی غافلگیر کننده بود...این خانوم نوشته بود که به زودی باعث اتفاقی در زندگی من خواهد شد که به کل مسیر زندگی من تغییر خواهد کرد و اینکه افق های جدیدی را روبرویم خواهد گشود که تصورش را هم نمیتوانم بکنم و البته توضیحات بیشتر را منوط به این کرده بود که اولا من خودم مایل به این کار باشم و در ثانی زمانی را در اختیارش قرار دهم که بتواند با من صحبت کند...
راستش دوزاری من اینگونه افتاد که بالاخره بعد از پنج سال وبلاگ نویسی، دری به تخته ای خورده است و دست تقدیر دختر یکی از تجار سرشناس تهرانی را بر سر راه من قرار داده و این خانوم هم یک دل نه صد دل عاشق متانت و وقار و فرهیختگی و صراحت وهوش و نکته سنجی و با نمکی و چشم و ابروی ندیده من شده است و تصمیم دارد پیشنهادی به من بدهد که من نتوانم آن را رد کنم...پیشنهادی شاید در حد گذراندن ماه عسل در جزایر هاوایی و یا زندگی در ویلایی مجلل در جنوب فرانسه!
بلافاصله دست به کیبورد شدم و هرچه در چنته داشتم رو کردم و با نثری زیبا و مرصع و در چند جمله مراتب امتنان و تشکر خود را اعلام و اضافه کردم بسیار کنجکاو و علاقمندم که بتوانم با ایشان به صورت آنلاین دیداری داشته باشم تا در این زمینه بیشتر گفتگو کنیم و تاریخ و ساعتی را برای یک قرار ملاقات اینترنتی مشخص کردم.
روز بعد رأس ساعت مقرر اتو کشیده و چهار تیغه و افترشیو مالانده پای لپ تاپ و پشت به کتابخانه ام نشسته بودم - که در صورتی که خانوم وب کم خواستند یک جوان خوش تیپ و چهار تیغه را با بک گراند کتابهای کت و کلفت مشاهده کنند – که خانوم پیدایش شد...بعد از یک سلام علیک گرم و خوش و بش های اولیه از من اجازه خواستند که قبل از اینکه حرف اصلی شان را بزنند چند سوال به عنوان مقدمه از من بپرسند و اولین سوالشان هم این بود که آیا من حاضرم به او اعتماد کنم؟
خودم را زدم به خریت که مثلا منظورش را نفهمیده ام... با تعجب گفتم اعتماد در چه زمینه ای!؟ (خدا میداند که میدانستم منظورش این است که به او و به قلب پاکش و به عشقی که در سینه دارد اعتماد کنم...میدانستم میخواهد پیشنهادی عجیب و غیر قابل باور به من بدهد و تنها نگرانی اش این است که اگر به من بگوید مثلا برای هفته دیگر باید آماده باشم و همراه او عازم اروپا شوم حرفش را جدی نگیرم و باور نکنم و یا فکر کنم کاسه ای زیر نیم کاسه اش است...)
گفت: "ببینید...شما واقعا فکر میکنید من بر حسب تصادف و اتفاق بر سر راه شما قرار گرفته ام؟من اینطور فکر نمیکنم و میگویم حتما "مقدر" بوده که امروز من با شما در حال صحبت باشم...
توی دلم کلی قند آب میشود و فکر میکنم که واقعا قدما چقدر خوب گفته اند که عقد بعضی انسانها در آسمان بسته شده و جلوی قسمت نمیشود ایستاد...گفتم:"واقعا نمیدانم...شاید حق با شما باشد...اما لطفا بروید سر اصل مطلب"
گفت: آقای شراگیم! اول به حرفهای من خوب گوش کنید... شما فکر میکنید چقدر می ارزد اگر آدم کل زندگی اش را مدیون چیزی یا کسی باشد...؟چقدر میارزد اگر چیزی بر آدم آنقدر تاثیر بگذارد که تبدیل به یک آدم دیگر شود...؟ چقدر ارزش دارد اگر بتوانی همه ی دنیا را با یک نگاه تازه و متفاوت ببینی و خودت را بیشتر و بهتر از همیشه بشناسی...؟ آقای شراگیم... به من بگو که همه ی اینها چقدر می ارزد؟
حتم داشتم موقع تایپ این جملات پرده ای از اشک جلوی چشمانش را گرفته بود و البته خودم هم از اینهمه تاثیری که بر روی او گذاشته بودم دچار احساسات و نوعی شعف درونی شده بودم...یعنی واقعا خواندن نوشته های من اینهمه بر روی او تاثیر گذاشته بود؟ منکر زیبایی و تاثیر گذاری نوشته هایم نیستم...اما انتظار این را نداشتم که یک روز دختر ثروتمند خسته از زمانه ای با خواندن این سطور به حدی منقلب شود که چک سفید امضایی را جلوی چشمانم بگیرد و با چشمانی خونبار رو به من فریاد بزند: "خودت بگو...بگو که چقدر می ارزد؟" و در اصل با این حرف بخواهد به من حالی کند که همه ی چیزهایی که میتواند به من بدهد در مقابل چیزی که من به او داده ام چیزی نیست...که یک سطر از نوشته های من می ارزد به همه ی ان مکنت و ثروتی که او میتواند در اختیار من قرار دهد...!
واقعا مردد بودم که چه بگویم...بالاخره بعد از مدتی مکث گفتم:"شما به من لطف دارید...من واقعا خوشحالم که تاثیراتی تا این حد خوب و عمیق بر روی شما گذاشته ام...اما فکر نمیکنم نیاز باشد چیزی به من پرداخت کنید...بزرگترین هدیه برای من همین است که میبینم امروز یک نفر با خواندن نوشته هایم احساس بهتری به خودش و زندگی اش پیدا کرده است...من انتظاری از شما ندارم...اما واقعا تحت تاثیر روح لطیف و زیبای شما قرار گرفته ام...کاش میشد بیشتر با شما آشنا میشدم" - صادقانه بگویم اینجا میخواستم کلک رشتی بزنم...این درس را از من داشته باشید...وقتی دختری پولدار به تورتان خورد سعی کنید برگ برنده ی او را از دستش خارج کنید...یعنی خودتان را بی توجه به ثروت و موقعیت اجتماعی او نشان بدهید...جوری وانمود کنید که انگار برای این چیزها پشیزی ارزش قائل نیستید...برای اینکه از دستش ندهید چیزهای دیگر را علم کنید و به بهانه ی همانها دو دستی به او بچسبید...من از "روح لطیف و زیبا" استفاده کردم...شما میتوانید از "چشمهای قشنگ و درخشان" و یا " قلب مهربان و بزرگ" و مانند اینها استفاده کنید که پافشاری و سماجت شما را برای ادامه دادن رابطه ی با او توجیه کند...اگر کمی بگردید در وجود زشت ترین و رذل ترین دخترهای پولدار هم همیشه میشود دستاویزی برای گیر دادن و عاشق شدن پیدا کرد...به او بگویید که حتی حاضرید با او بروید زیر یک چادر پاره زندگی کنید( مطمئن باشید که خانواده دختر هیچوقت چنین اجازه ای به شما نخواهند داد و بالاخره از یکی از برجهای درجه یک شمال تهران سر در خواهید آورد)...به او بگویید کاش دختر فقیر و بی بضاعتی بود تا میتوانستید به او ثابت کنید که او را فقط و فقط برای خودش میخواهید(قطعا چنین آرزویی هم سر سوزنی از ثروت او کم نخواهد کرد...!)-
صحبت به اینجا که رسید یک سکوت ناخوشایندی برقرار شد...بعد از دو بار BUZZ فرستادن سرانجام دختر به حرف آمد:
" فکر میکنم اشتباهی پیش امده آقای شراگیم...من متاهل هستم...این را هم بگویم که مدتهاست وبلاگ شما را میخوانم و همیشه حس میکردم باید در زندگی خودتان تغییر و تحولی ایجاد کنید...من میخواستم بگویم که موقعیتی در حال حاضر وجود دارد که به کمک آن میتوانید زندگی خودتان را کاملا متحول کنید...فقط باید به من اعتماد کنید و البته هزینه آن را هم پرداخت کنید..."
انگار آب سردی ریخته باشند روی سر من...تازه دوزاری ام افتاد که طرف یا گلدکوئیستی ست یا از این پدرسوخته های بنچ مارکتینگ باز است و همه این نامه نگاریها و صحبتها برای این بوده که ما را پرزنت کند...بر مردم آزار لعنت... با این حال سعی کردم خودم را از تک و تا نیندازم...میگویم:"اوه...پس فکر میکنم سوء تفاهمی شده است...جسارتا پای یک تجارت هرمی در میان نیست؟"
میخندد و میگوید:"نه بابا...این چیزها که حقه بازیست...بگذار رک و پوست کنده بگویم ماجرا چیست...یک دوره کلاسهای فشرده ی "آنتولوژی" هست که حدود یک ماه دیگر برگزار میشود...من خودم سال پیش شرکت کردم و واقعا درکم را نسبت به جهان هستی و زندگی تغییر داد...کلا سه جلسه هست و هزینه ش هم حدود 150 هزار تومان است...1- اگر واقعا فکر میکنی یک تحول بزرگ توی زندگیت ارزش این را دارد که به خاطرش این پول را بدهی 2- اگر به حرف من اعتماد داری 3- اگر عقیده نداری که من بی جهت و تصادفی بر سر راه شما قرار گرفته ام که این کلاس را به شما معرفی کنم، همین امروز برو و ثبت نام کن...باور کن نتیجه اش فوق العاده و باور نکردنی ست...!"
دست به نقد یکی از آن آیکونهای مسخره ی یاهو مسنجر را که طرف یک آه سردی میکشد و با دست میکوبد توی پیشانی اش برایش میفرستم و بعد میپرسم: "از همان کلاسهایی نیست که یک آدم ریشوی خیلی مهربان می آید و حرفهای قشنگ قشنگ میزند؟ ببینید خانوم محترم... طرف اگر خود حضرت خداوند هم باشد که در مورد هستی و زندگی و کائناتی که آفریده برای ما آدمیان خاکی و فانی کلاس توجیهی و رفع اشکال گذاشته باشد بنده حاضر نیستم چنین پولی به او پرداخت کنم...!
گمانم کمی دلخور شد ولی با این حال باز هم اصرار داشت که ارزش چنین کلاسی خیلی بیشتر از آن است که با پول سنجیده شود و دست آخر با یک جمله حسابی غافلگیرم کرد...گفت که حاضر است هزینه شهریه من را تمام و کمال بپردازد...من هم البته بلافاصله با قبول کردن پیشنهادش به نوعی غافلگیرش کردم و بی معطلی شماره حسابم را برایش فرستادم و قول دادم به محض اینکه پول را به حسابم واریز کرد بروم و ثبت نام کنم...سنگ مفت گنجشک مفت...! خدا را چه دیدید...شاید واقعا این کلاسها باعث شد از این دید تخمی ای که در حال حاضر نسبت به زندگی دارم خلاص شوم و یک دید متعالی تری پیدا کنم.

توسط در May 14, 2008 10:51 AM |
نظرات
nazi   ( web | email )


سلام من نميدونم اينجا چي نوشته اما دلم ميخواد يك كامپيوتر لب تاب داشته باشم توي مسابقه ها هم شركت كردم اما ..... شما راهنمايي كنيد


June 18, 2009 5:03 PM
ارش   ( web | email )

یه دختر پولدار میخوام ایمیل بده ممنون


April 30, 2009 11:49 PM
ناشناس   ( web | email )

یه دوست دخترپولدار می خوام کسی هست ایمیل بزنه ممنون


April 30, 2009 11:47 PM
negar   ( web | email )

نکنه اين کلاسه روت تاثیر گذاشته و نظرت رو به زندگی عوض کرده باشه و مثل بقيه شده باشي و ديگه ننويسی؟بابا ديگه بسه کلاس رفتن. بيا يک کم هم بنويس.


May 28, 2008 10:22 PM
fahime   ( web | email )

شری جون باز رفتی که ۲هفته ديگه بيای بنويسی؟بيا بگو ببينيم پول رو ريخت به حساب يا نه


May 27, 2008 6:28 AM
omid   ( web | email )

برو شايد يه تغيراتی تو مخت انجام بشه


May 26, 2008 9:33 PM
ناشناس   ( web | email )

نوشتنت خیلی قشنگ است من حدود 1 ماهی است که مشتری وبلاگت شده ام و تقریبا همه آرشیوت را هم خوانده ام( حتما متوجه میشی که چقدر وقت گذاشته ام؟) و خیلی از وضعیتی که در بچه گی داشتی ناراحت شدم با یکی از نوشته هات (در مورد کودکیت)گریه کردم. بد جوری معتاد به خوندن وبلاگت شده ام دیگه این آرشیوت رو دارم تموم میکنم خیلی ناراحتم که داره تموم میشه احتمالا از چند روز دیگر باید شروع کنم به review کردن )-: امیدوارم همیشه همینجور انگیزه و قدرت برای نوشتن داشته باشی


May 26, 2008 4:24 PM
ناشناس   ( web | email )

sharagim jan pas chera digeh neminevisi?baba ma koli be neveshtehat adat kardim,please.......write


May 26, 2008 3:54 PM
داریوش کبیر   ( web | email )

پول رو بگیر برو حساب پس انداز تو بانک ها موسسات اعتباری بانک های خصوصی و ... باز کن خیلی هم خواستی حال کنی برو پول رو بنداز تو دوره های خاله زنکی سره ماه یک پولی از توش در میاد.
شری یعنی هنوز این کلاس های شیپیشکی برقراره؟


May 24, 2008 7:45 PM
زهره   ( web | email )

بدترین حادثه هنوز در راه است!


May 24, 2008 9:04 AM
پارسای میتل   ( web | email )

به آرشیو وبلاگت سر زدم ......
همه ی نوشته هاتو که نه ولی یه چند تایی از نوشته هات از جمله اولین پستت،ماچ،سفرنامه هات به کیش وبندرعباس وتبریز و..... رو خوندم......
سبک نگارشت طوری بود که مطمئنم از این به بعد نوشته هات رو میخونم.

این داستان ادامه دارد......


May 24, 2008 12:49 AM
پارسای میتل   ( web | email )

عجب.........
اول اینکه اولین برداشتی که از شخصیتت کردم یه جوون از خود متشکر بود.
خوبه خوشم اومد......
دوم اینکه با دست پس میزنی با پا پیش میکشی!از یه طرف میگی ازدواج نمیکنی که خودتو اسیر کنی.از طرف دیگه میگی بعد از چند صباحی ولگردی تو نت یه دختر پولدار عاشقت شده!پس نگو ازدواج نمیکنی .بگو باید کیس مناسب وبه درد بخوری باشه.

ادامه دارد......


May 24, 2008 12:02 AM
پارسای میتل   ( web | email )

دوستی گفته نوشته هات قشنگه.بخونم.
حالا برم بخونم بیام نظرمو بگم.


May 23, 2008 11:39 PM
برف دونه   ( web | email )

راستی دفعه قبل می خواستم بگم يادم رفت ...شری اينجا تازگیا به نوعی و از جهتی و با قيد چند تبصره ...بوی نامردی مياد!


May 23, 2008 11:31 PM
نارنجی خانوم÷   ( web | email )

سلام خواستم ببينم اينجا می تونم کامنت بزارم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟


May 23, 2008 9:09 PM
شمرایران   ( web | email )

آنتولوژی:علم شناخت آهو يا آنتلوپ.علمی گريزپا و پوينده که بر عرصه های شناخت ميتازد.
معلمش هم اصلا ريشو نيست بلکه سه تيغه و متجدد است . احتمالا به راحتی با خانمهای کوچولو شوخی ميکند و به اون خانمهای ميانسالی که پول شوهر را اف اف ميکنند اميد و آرزو ميدهد .
حالا توی گردن کلفت با فلسفه جهان تخمی رو برای چی ميخوان خدا ميداند .
به نظر من اونجا برو .شاید نقش غلمان بهشت گم شده دخترکان کوچولوی را برایت در نظر داشتند !!!!.خدا را چه دیدید ؟!!
موفق باشی


May 23, 2008 8:27 AM
Behnam   ( web | email )

آخه تو يه مملکت اسلامی،با فقر،بيکاری،تورم،بد تراز همه نزديک 70 ميليون مسلمون،
حرف های قشنگ يه آدم شياد(خواستم جايه شياد يه کمله ديگه بگم،ولی هنوز اينقدر خودمونی نشدم اينجا)
چه تاثيری ميتونه تو زندگی ادم داشته باشه؟
150 تمن رو بگير رو دو سه روز برو کيش يا شمال،شايد يه کم تو روحيت تاثير داشته باشه


May 22, 2008 5:42 PM
soleiman   ( web | email )

سلام
به نظر روشنفكر تر از اين حرفايي كه به اين چيزا اعتماد كني . شايد در مورد روشنفكريت اشتباه مي كنم !!!!


May 22, 2008 1:37 PM
میلاد   ( web | email )

من که فکر نمی کنم دید تو به زندگی تخمی باشه ! خیلی هم خوبه ! بیخودی از این کلاس ملاسا نرو بابا ! بیخیال ! همونطوری که میدونی خانوم ها یکمی حساسن ! مطمئن باش تو بری هیچ تاثیری روت نمیذاره ! اون 150 تومان و ازش بگیر بذار کنار واسه کرایه خونه ! :D


May 22, 2008 11:52 AM
yasaman   ( web | email )

واي مردم از خنده تنها چيزي كه فكر نميكردم همين بود!


May 21, 2008 3:41 PM
منیرو روانی پور   ( web | email )

شراگيم نامه ای توی وبلاگم برايت نوشته ام .همين امشب .به بخشی از سئوالهايت جواب داده ام
منيرو


May 21, 2008 7:28 AM
sahar   ( web | email )

جان مارال هر وقت براش اى ميل زدى آدرس سايتت رو بهش بدى به منم تلفن بزن شماره تلفنمو بهت بدم


May 21, 2008 1:02 AM
niaz   ( web | email )

هنوز اينو نخوندم ولی از پست قبلی ديگه دل درد گرفتم از خنده


May 20, 2008 3:45 PM
maral   ( web | email )

جان مارلو به ای میلم ادرس بلاگتو بفرستی یااااااا


May 20, 2008 12:18 PM
maral   ( web | email )

من همیشه از سایت زیتون م یامدم توی سایت شما , چند ماهی میشه که دیگه لینک شما در سایت زیتون نیست منم در به در دنبال لینک شما بودم ... امروز از تودر تو رفتن دقیقا 4 سایت پیدات کردم .. کلی حال کردو البته , خواهشا ادرس سایتیتو بده تا من انقدر بدبختی نکشم


May 20, 2008 11:51 AM
farzaneh   ( web | email )

فکر نمی کنی يه کمی لازم داشتی؟؟؟


May 20, 2008 10:17 AM
ZAHRA   ( web | email )

خواننده های خاموش يه چيزی ولی بی خاصيتش خيلی زور داشت خدا وکيلی!!

بعد وخ کردی يه کم واسه خودت اسفند دود کن... پير شی ننه!! يه چن تا دلسترم واسه خودت باز کن از اين قوطی يا که پيييسس صدا بده بيشتر حال کنی( در راستای خود تحويل گيری عرض کردم!)

گل بدی شکوفا شی الهيييی!(در راستای سال نوآوری و شکوفايی عرض شد!)


May 19, 2008 2:25 PM
ماهی   ( web | email )

سلام شراگیم جان
من این کلاس رو رفتم و توصیه می کنم که بری. فوق العاده است.


May 19, 2008 10:05 AM
برف دونه   ( web | email )

آخی شری جان غصه نخور تو اولين جوون آرزومندی نيستی که از اين ضدحال ها خورده...تازه به نظر من تو خيلی هم پسر واجد شرايطی هستی برای اينکه يه باربی ميلياردر (البته در صورتی باربی که ديگه خدا بخواد تو رو مرام کش بکنه) يييهوووووو (شرمنده وقت آشنايی مکفی و این سوسول بازی ها رو نداریم بچم شراگیم پا به سن گذاشت دیگه بسکه چشم به در موند) عاشقت بشه و سر و دل و جیبش رو در راه تو فدا کنه!
حالا اینکه چرا تا حالا نشده ... احتمالا آه اون دوست دختر های خون به جگر شده ات گرفته ...


May 18, 2008 6:01 PM
...   ( web | email )

حالا مطمئن باشيم که با اون پول ريخته شده به حسابتان !!! می ريئ همون کلاسی که اون خانم گفت ؟؟!!


May 18, 2008 3:07 PM
بهاره   ( web | email )

عجب! فقط همينو می تونم بگم:)


May 18, 2008 2:36 PM
علیرضا   ( web | email )

کاندوم:
سلام دوست عزیز با توه پست قبایت چون در صدد راه اندازی یه تولید کننده کاندوم هستم می خوام از دوستای گلت و خودت تو نظر سنجی ما در مورد کاندوم.وسیله جلوگیری از بارداری)کاندوم( شرکت کنید ممنون میشم از دوستان عزیز


May 18, 2008 12:07 PM
سارینا   ( web | email )

اقای شراگيم زند باز شما لوليتا بازيتون تموم شد اومدين گير دادين به نيکان؟؟؟ اين بچه تازه ياد گرفته وقتي ميخواد ايرانی رو جمع ببنده، فقط کافی هستش اخرش s اضافه کنه نه es... حالا شما هی بیا و بد برخورد کن...چش ندارین ببینین یکی هم فارسی بلده هم انگلیسی هم بنگلادشی!!!!

تازه باور کن نیکان میخواست بگه همه این 70 میلیون حیوون صفتن منهای شراگیم ولی مساله اینه که هنوز درسشون به جمع و تفریق نرسیده برای همین اینجوری شد...

خلاصه که با نیکان و کامنتاش کاری نداشته باش.. چند سال بعد که درسشون به جمع و تفریق و ضرب و تقسیم رسید جبران میکنه و از شرمندگیت در میاد :دی


May 17, 2008 11:19 PM
داستان یک زن   ( web | email )

انصافا ضد حال بدی بوده..!


May 17, 2008 8:44 PM
tintezo   ( web | email )

eyval...jaleb boOd:D...z


May 17, 2008 7:08 PM
مداد آبی   ( web | email )

مرسی. با مزه و خوب بود.
امان از این توهمات پسرانه!


May 17, 2008 6:00 PM
nikan   ( web | email )

shari inbar commente mano pak koni sayteto mibandama ta in iranihaye heyvan sefat nakhoonan............... marg bar iranians
-------------------------------
!! بابا وقتی تو میگی ایرانیها حیوون صفت هستن و استثناء هم قائل نمیشی خوب لابد داری به منم فوحش میدی دیگه...حالا گیرم خودت ایرانی نیستی و بنگلادشی هستی و زبون فارسی رو هم رفتی توی کالج یاد گرفتی...ولی چرا باید اهانت های تو رو به خودم تحمل کنم؟ هان؟


May 17, 2008 4:23 PM
قدسی   ( web | email )

با با چه صداقتی !!
من عاشق اينجور صداقتهام

شراگيم اجازه می دی عاشقت بشم؟ قول ميدم پولدار بشم ! يا حداقل تو قول بده پولدار بشی !


May 16, 2008 11:22 PM
پانته‌آ   ( web | email )

ميبخشی اما دوزاری من هنوز نيفتاده... اين آنتولوژی که خانمه ميگفت چی هست اصلاً؟ من کلمهء آنتولوژی رو فقط به معنی مجموعه‌ای از متون يا مقالات و داستانهای مختلف ميشناسم. با گوگل کردنش هم چيزی دستگيرم نشد!


May 16, 2008 2:54 PM
خانم شین   ( web | email )

سلام

ببخشید می شه به دوستانتون بگین که من با اون خانوم شینی که شما می فرمایید هیچ نسبتی ندارم؟ ممنون. ( من 6 سال است به این اسم وبلاگ می نویسم - متاهلم و یک پسر هم دارم )


May 16, 2008 11:28 AM
لي لا   ( web | email )

تو هر كلاسي بري بهتر از بي كلاسي و بي سوادي در حال حاضرته


May 16, 2008 9:36 AM
علی شمس   ( web | email )

دوست عزیز این که دیدی تخمی نسبت به دنیا داری خودش خوب است. ولی این که فکر می‌کنی با شرکت در این کلاس‌ها دیدی متعالی‌تر پیدا می‌کنی خوب نیست. شما هنوز یک مرحله از معرفت شناسی را پاس نکرده‌ای و آن هم این است که : تخمی متعالی است.


May 15, 2008 11:41 PM
maryam   ( web | email )

پس تو هم به بنيان دعوت شدي!!! شراگيم مطمئن باش پايت رو اونجا بذاري هر روز بهت زنگ ميزنن ميگن بيا واسه دوره پيشرفته بعد توي همون دوره پيشرفته پاپيچت ميشن كه بري دوره تكاملي- بعد توي دوره تكاملي روي مخت اينقدر ميكوبن تا بري دوره بعدي و حدود يك ميلون پياده ات ميكنن. بعد هم ته توي زندگيت رو در مي آرن ... با شناختي كه من ازت دارم هيچ نيازي به بنيان نداري! پاتو همچين جاهايي نذار.. اونجا فقط به همت ميزنه و حالت رو خراب ميكنه.. اين رو از كسي بشنو كه خودش گول اين جريان را خورده.. حالا خود داني..


May 15, 2008 9:15 PM
شادی   ( web | email )

حقیقتآ اصلآ نخندیدم ؛ و هنوز هم باورم نمیشه که انقدر فضیه رو جدی گرفتی و ایننننقدر اعتماد به نفس داری که همچون حرفی بزنی و بگی نوشته های من قابل روج لطیف شما رو ندارن !!!
بابا بیخیال ، اگه اگه گاهی شخصآ از این خیال پردازی ها هم بکنم ، هیچ وقت به خودم اجازه نمیدم به زبون بیارم .
و اینکه ، اون خانوم اگه صرفآ پستی رو که راجع به کلاس های داستان نویسی داشتی ؛ می خوند ، هیچ وقت همچین پیشنهادی بهت نمی داد !!!
ولی ایول چه آدم های جالبی پیدا میشن !


May 15, 2008 6:29 PM
نیکان   ( web | email )

چشمها را باید شست.... جور دیگر باید دید....
شاید آن حرفها که زده شد، میرود تا فروشوید اندوه دلی ....


May 15, 2008 5:46 PM
mamad   ( web | email )

درود ، یه وبلاگم واسه من بساز و اسمم تو یادداشتات قرار بده تا خودم ببینم و دلم خوش شه ، ضرر نمیکنی، قراره بعدها !! معروف بشم ، زت زیاد


May 15, 2008 12:39 PM
شادی   ( web | email )

نکته يه وقت بری ثبت نام کنی! حالا يکی عقل‌اش نمی‌رسه پول زبون بسته رو حروم می‌کنه که هیچ، می‌خواد تو رو هم زورکی بفرسته، سادگی نکنی پاشی بری! فکر کن با اون ۱۵۰ تومن چقدر می‌تونی کتاب‌خونه‌ات رو عريض و طويل‌تر کنی يا چند روز بری سفر يا اصلا يه جفت اسکيت بخری! به هر حال، راه‌های زيادی هست که با ۱۵۰ تومن يک هفته خوب رو رقم زد. زندگی پيش‌کش.


May 15, 2008 1:41 AM
نیما محمدی پاشاک   ( web | email )

جالب بود کمی فارق از دقدقه ها خنديدم شراگيم پسر نيمای بزرگ . به ما سر بزن


May 15, 2008 1:02 AM
فریبا   ( web | email )

من همش فکر میکردم سهیل گذاشتت سر کار و اخرش وب کم میده و کلی میخنده ...


May 14, 2008 10:38 PM
خرگوش سفید   ( web | email )

اگه پول به حسابت واریز کرد من اسممو میزارم خرگوش سیاه
عمراٌ کسی اینقدر اسکول باشه!!!!!!


May 14, 2008 9:11 PM
ناشناس   ( web | email )

مواظب حساب بانکئ باش


May 14, 2008 4:48 PM
ناشناس   ( web | email )

مواظب حساب بانکي باش


May 14, 2008 4:47 PM
لیلا   ( web | email )

از من می شنوی با طناب این دوست (!) خودت رو دار نزن ! این کلاس ها فقط شده در و دکان برای کاسبی بعضی جماعت زرنگ ! حتی اگه اون خانم پول کلاست رو هم بده و به قول خودت سنگ مفت گنجشک مفت باشه ! ارزش وقتی که تلف می کنی چی میشه ؟! اون مهم نیست ؟! بجرات بگم تعداد زیادی از این مدل کلاس ها رو امتحان کردم . هیچ کدام مبنای درست حسابی علمی نداره . بیشتر جنبه پاتوق داره واسه دخترکان کم سن و سال نومید که بدنبال عشق جاودانی هستند !! و خانم های میانسال و مسن مرفه ای که راه مناسبی واسه تو جوی اب ریختن پول بی زبون شووره پیدا کردن ! با احترام برای همه دوستانی که به این مباحث رنگارنگی که یه عده سودجو طرح می کنند اعتقاد دارند مطمئنم تو ابت با این اراجیف تو یه جوی نمیره چون اهل تفکر هستی .


May 14, 2008 3:09 PM
radepa   ( web | email )

چه قدر مردم به فکر تو و نجات سرنوشتت و نجاتت از اين بحران بدی که الان توش هستی هستن. بابا ...ولی جدی آدم خل و چل کم نيست.


May 14, 2008 2:42 PM
دوردست   ( web | email )

بله این دل هم حکایتی دارد!


May 14, 2008 2:42 PM
ملودي   ( web | email )


خيلي جالب بود . حالا با ثبت نام تو چي به آن خانم ميرسه؟
من از پست قبلي ات اينقدر خنديدم كه ديگه فكرم كار نمي كرد كه برات كامنت بذارم.
آخرين پست كيوان 35درجه را حتما خوندي كه در همان راستا نوشته نه؟


May 14, 2008 2:05 PM
fati   ( web | email )

آخي ... بميرم من ... چه استرسي داشتي تو .. چي مي خواستي ، چي شد


May 14, 2008 1:21 PM
مريم 33   ( web | email )

ميدونی مهم نيست که دير به دير مينويسي، به انتظارش مي‌ارزه !! :)


May 14, 2008 1:13 PM
اعظم   ( web | email )

واي شراگيم جان من كه تا نيم ساعت قبلش دپرس بودم و كلي هم اشك ريخته بودم كه جريان داره اين حال خراب ... واقعا حالم جا اومد چي فكر مي كرديم چي شد؟؟؟؟؟!!! حالا اگه شهريه ات و بده بازم بد نيست مي شين تازه سر به سر آخه كلي وقت گذاشتي و كلي هم فكراي خوب خوب كردي ...
اما خب بنده خدا نيتش خير بوده


May 14, 2008 11:49 AM
ناشناس   ( web | email )

واقعا تو اينجوری فکر ميکنی؟ که يکنفر تو را کشف ميکنه و يکدل نه صد دل عاشقت ميشه و در ضمن اين عاشق دل خسته بايد حتمن يه بابای گردن کلفت داشته باشه وگرنه هيچ حسی براش مهم نيست اين شراگيم روشنفکر و مهربون

جالبه برام



May 14, 2008 11:45 AM
ناشناس   ( web | email )

اول


May 14, 2008 11:37 AM
نظر شما

اگر قبلا در این وبلاگ نظر نداده اید، نظر شما توسط مدیر وبلاگ بررسی خواهد شد. تا آن زمان نظر شما نمایش داده نخواهد شد. از این که نظر داده اید متشکریم.