شراگیم
« یک تحول... | صفحه اصلی | رابعه...! »
...

چهارشنبه،پنجشنبه و جمعه کلاسهای آنتالوژی در محل هتل ونوس تهران برگزار شد و من هم همانطور که گفته بودم به دعوت دوستی در آن شرکت داشتم...کلاسها راس ساعت 9 صبح شروع میشد و تا حدود ساعت 9 شب ادامه پیدا میکرد.در رابطه با جزئیات کلاس و بازیهای انجام شده تعهد داده ام که چیزی بازگو نکنم...اما تجربه ام را میتوانم در اختیار شما قرار بدهم...کلاسها هیجان انگیز و خیلی جاها غافلگیر کننده است و برای خیلی از افرادی که شرکت کرده بودند به طور اعجاب انگبزی تاثیر گذار بود...توصیه میکنم اگر پولتان از پارو بالا میرود و حاضرید 150 هزار تومان برای سه جلسه کلاس بپردازید در این کلاسها شرکت کنید...اگر خانوم باشید به احتمال نود و نه درصد و اگر آقا باشید به احتمال هفتاد درصد تاثیر مثبت، عمیق و تکان دهنده ای بر روی شما خواهد داشت...این کلاسها به خصوص برای کسانی که قادر به تنظیم روابط خود با دیگران نیستند تجربه خوب و آموزنده ایست...در ضمن اگر آدم رفیق بازی هستید پس از پایان این دوره احتمالا سی چهل تا رفیق فابریک که همگی حاضرند برایتان شاهرگ بدهند هم پیدا میکنید که حتی نصفه شبها هم فراموشتان نمیکنند و به طور غیر ارادی و اتوماتیک وار برایتان هر 10 دقیقه یکبار اس.ام.اس های محبت آمیز و یا حاوی نکات آموزنده میفرستند.
بحث کلاس را همینجا درز میگیرم و فقط به این نکته اشاره میکنم که اگر احتمال میدهید در لایه های ناخودآگاه ذهنتان ممکن است چند درصدی به همجنسان خود گرایشاتی داشته باشید پس از پایان این کلاسها ممکن است به یک همجنسگرای تمام عیار تبدیل شوید. شخصا در تمام عمر اینهمه ماچ و بغل نثار دخترها نکرده بودم که در این سه روز نثار همجنسان خودم کردم...!

از این حرفها بگذریم...منیروی نازنین این روزها من را حسابی شرمنده خودش کرده است...اصلا نمیتوانم حسی را که بعد از خواندن این نوشته منیرو بهم دست داد وصف کنم...بعضی وقتها اتفاقهایی برای آدم میفتد که در ظاهر اتفاق کوچکی ست اما ممکن است به کل مسیر زندگی آدم را تغییر دهد...میدانم مبلغ حق التالیف کتاب در ایران با این تیراژهای محدود رقمی نیست که کسی بتواند روی آن حسابی باز کند...اما این محبت و این اعتمادی که منیرو به من دارد برایم یک دنیا می ارزد...مطمئن باشید اگر روزی بتوانم چیز ارزشمندی خلق کنم سکوی پرتابم همین نوشته منیروست و مطمئن باشید اگر روزی کتابی را بتوانم روانه چاپحانه کنم صفحه اولش خواهم نوشت:"تقدیم به منیرو روانیپور...به پاس همه ی آن محبتی که مادرانه از من دریغ نکرد"

شروع کرده ام به خواندن کتاب "کولی کنار آتش..."... اگر قرار است بروم پولی از ناشر بگیرم بگذار حلال باشد...این دیگر خیلی نامردی ست که ادم برود حق التالیف کتابی را بگیرد که حتی ان را نخوانده است...من از منیرو فقط یک کتاب "زن فرودگاه فرانکفورت" را خوانده بودم...خواندن "کولی کنار اتش" برایم سخت تر است...یعنی هرچه سعی میکنم حساب منیرو را از کتابش سوا کنم و بدون پیش زمینه های ذهنی کتاب را بخوانم نمیتوانم...در خط به خط این کتاب زیبایی و هوشمندی...عشق و سادگی ای را میبینم که همیشه در وجود منیرو دیده ام...

...دیروز تلفنی با یکی از پشتیبان های کلاس انتالوژی (کسانی که در کلاسها حضور دارند و روی رفتارهای ما به طور محسوس و یا نامحسوس زوم میشوند) صحبت میکردم...من در فرمهای اولیه بزرگترین مانعم را برای رسیدن به اهدافم نداشتن پشتکار ذکر کرده بودم...این آقا به من حرف جالبی میزد...میگفت تو بزرگترین مشکلت به نظر من نداشتن روحیه و شادابی ست...عدم توجه به خود است...راست هم میگفت...هیچوقت آدم شادی نبوده ام...هیچوقت نتوانستم از ته دل و بلند بلند بخندم...همیشه خودم را در یک غشای نازک غم پنهان کرده ام...حتی نمیتوانم با آدمهای شاد و همیشه خوش ارتباط برقرار کنم و در مقابل این آدمها همیشه موضع گرفته ام و شادی شان را نشانه سطحی بودن و یا از ابتدالشان دانسته ام...من هیچ وقت سعی نکرده ام پایم را از این دنیای غم انگیزی که برای خود ساخته ام بیرون بگذارم و ببینم آیا واقعا در دنیای شادیها همه چیز همانقدر که فکر میکنم مبتذل هست یا نه...چرا نمیتوانم شاد باشم؟ چرا نمیتوانم برای خودم زندگی کنم...چرا نمیتوانم به خودم توجه کنم...خودم را نوازش کنم...خودم را دوست داشته باشم...چرا همیشه خودم را رنجانده ام که دیگری را نرنجانم...؟دلم برای کودک درونم میسوزد...گیر عجب آدم کله خری افتاده است...گیر عجب آدم قسی القلبی افتاده است...دلم میخواهد این بچه ی آسیب دیده را نوازش کنم...دلم میخواهد بخندانمش...دلم میخواهد در آغوشش بگیرم و ازش به خاطر همه ی این سالهایی که حتی نگاهش هم نکرده ام عذر خواهی کنم...ای لعنت به من که نمیتوانم...لعنت به من که دلم برای همه چیز و همه کس میسوزد الا خودم...الا این کودک درونم که در اولین تبسمش پیر شده است...پیرش کرده ام...زمینگیرش کرده ام...هروقت آمده بخندد به او گفته ام که نیشش را ببندد...نفسش را بریده ام...لعنت به من...دلم میخواهد جور دیگری بتوانم زندگی کنم...یکجور شاد...یکجور که هر روز بتوانم بهانه ای برای قهقهه زدن داشته باشم...یکجور که خندیدن و شاد بودن بشود قسمتی از وجودم...
من گذشته بدی داشته ام...زندگی وحشتناکی داشته ام...همه تان میدانید...اما به قول مادرم همیشه نمیشود بر سر قبر گذشته ها گریه کرد...باید ببینم چه کار میتوانم برای خودم بکنم...برای خودم نه...برای کودکی که درونم زندگی میکند و نیاز به شادی دارد...نیاز به هوای تازه دارد...کودکی که همیشه ندیده اش انگاشته ام و به فریادها و خواهش هایش بی توجه بوده ام...کودکی که اینهمه سال در درون خودم محبوسش کرده ام...کودکی که امروز زرد و ضعیف و لرزان کنج وجودم ایستاده است و با چشمهای درشت و مضظربش من را نگاه میکند...کودکی که از من میترسد و حالا که در سلولش را باز کرده ام جرئت بیرون آمدن ندارد...کاش میتوانستم در آغوشش بگیرم و غرق بوسه اش کنم...کودکی که از من میگریزد...از من میگریزد...!
Stop!
I wanna go home
Take off this uniform
And leave the Show
But I’m waiting in the cell
Because I have to know
Have I been guilty all this time?
- Pink Floyd

توسط در June 8, 2008 7:51 AM |
نظرات
Sirous Karimaneh   ( web | email )

با سلام،
(نیاز شدید و سریع به اطلاعات شما در مورد شوهر یاب ماهواره ای)
دوست عزیز، راستش من شدیدا دنبال یکی از این دستگاه ها هستم، ولی البته نه در ایران.
اگر برای شما امکان داره میخواستم بدونم که آیا این دستگاه نیاز به هزینه ماهیانه (شارژ) دارد یا نه؟
و اینکه اطلاعات را به صورت زنده ارسال میکنه و یا فقط آنها را ضبط میکنه و بعدا باید آنها را به کامپیوتر منتقل کرد؟
ضمنا آدرس این شرکت را لطفا ارسال بفرمايید زیرا که من میخواهم این دستگاه را از خارج از ایران بخرم.
البته ممنون میشم که هر چه سریع تر به من پاسخ دهید.
خیلی از شما به خاطر وقت و انرژی که صرف می کنید متشکرم.


August 20, 2008 9:21 AM
ناشناس   ( web | email )

شراگيم جان
قصد نوشتن نداری عزيزم؟
من که خودم دو تا نوشته از شما خوندم!! که داره تو دسکتاب لب تاپت خاک ميخوره.
خوب اونا را پابليش کن...!!!


June 18, 2008 5:45 PM
منیرو   ( web | email )

شراگيم نتوانستم پيغامت را بگيرم


June 16, 2008 11:29 PM
ممفخ   ( web | email )

سلام شراگيم عزيز. عزيز گفتنم را نشانه دوستی ديرينه مپندار و علتش را در عقده های فرخفته همجنس بازی منگار و دنبال هيچ چيز عجيب و غريبي نگرد. مي نويسی و الحق که خوب هم می نويسي. هرچند که من و نظراتم چندان نبايد از درجه اهميت بالائی برخوردار باشد. چند ماهی می شود با تو که نه؛ با نوشنه هايت حال می کنم. از بايسيکل رانی هايت تا استعمال کاندومهای دوست باحيای بی حيا شده در وبلاگت. هر وقت که از خدمت آموشی نظام وظيفه مرخصی عايدم می شود به محل کارم سری می زنم و از اينترنت مجانی آن سری به وبلاگ دوستان و شما می زنم. برايم مهم نيست که شمايل و حمايلت به که می ماند و رفتار و گفتارت از کدامين عقده های دوران کودکيت نشئت گرفته. از سگ خلقی هايت و رنديهايت در زمان و مکان بی جاو باجا لذت می برم و نشانه های آن را در نوشته هايت می بينم و برايم لذت بخش است خواندن دست نوشته های فيلسوف نابالغ ديوانه کوی ديوانگان اکباتان. اگر وقتی بود برايم چند خطی از خود در ميل ما بنگار-ياعلی


June 16, 2008 6:48 PM
شب گیر   ( web | email )

سلام شری جان
این کلاسها روی هرکس تاثیر خودش را میگذارد...
کاملن با اين نظرت موافقم،من فکر ميکنم لزومی نداره که شرکت در این دوره ها،صد در صد روی کسی تاثیر بذاره،یه موقع هایی کیفیت خیلی مهمتر از کمیت است..
می دونی چی میخوام بگم؟ یعنی یه موقع هایی میبینی همون ده درصدی که تو گفتی،به اندازه ی یک دنیا روی آدم تاثیربذاره و میتونه یک دغدغه ی ذهنی ات رو از بین ببره،دغدغه ای که یه عمر عذابت داده...
دروغ چرا؟من هم روز اولی که وارد یکی از این کلاس ها شدم ،همه رو به چشم تحقیر نگاه می کردم و فکر میکردم که از همه سرترم و داناتر...
اما اگر شرکت در این کلاس ها فقط و فقط یک تفکر و حس در من ايجاد کرده باشه(که قطعن بيشتر از يکی بوده)،اون حس مسوليت پذيريه...
از زمانی که ياد گرفتم مسوليت اعمال غلطم رو خودم به عهده بگيرم و بابت اشتباهات خودم،ديگران رو مقصر ندونم،خيلی راحت تر زندگی کرده ام...
دوست من،شايد تو بيشتر از خيلی از کسان ديگر،تاثير اين حس مسوليت پذيری رو روی من ديده باشی
يادته اون روز توی خونتون بدون هيچ خجالتی از ترک اعتيادم برات حرف زدم...
من فکر میکنم که ما باید از هرچیزی که بتونه به ما کمک کنه که آدم بهتری بشویم،استفاده کنیم..
حالا این چیز میتونه یه کتاب باشه،یا یک فیلم یا یک کلاس یا...
اما الزامن این چیز برای همه یکی نیست،مثلن یک نفر راه زندگی اش رو در کتاب های وین دایر پیدا می کنه و یک نفر دیگه در کتاب های پروست ...و الخ
نکته ی مهم اينه که کسی حق نداره ديگری رو به خاطر استفاده از ابزار متفاوت،مسخره و تحقير کنه،..
گاهی اوقات آدم برای اینکه نشون بده تغییر کرده،لازم نیست که کاری رو انجام بده! انجام ندادن بعضی از کارها هم میتونه نشانگر تغییر باشه...
نمی دونی چقدر خوشحالم از اينکه اين کلاس ها رو سوژه ی طنز نکردی...


June 16, 2008 5:10 PM
سبزه خانوم   ( web | email )

فقط حواست به این کودکِ درون مظلوم که مورد بی توجهی و بی مهری واقع شده است باشد...مبادا از حولِ حلیمِ آزادی بیفتد در دیگ ِ آبروریزی!


June 16, 2008 1:36 AM
Nikan   ( web | email )

Down with Iran , you can be sure Israel wiil be victor


June 15, 2008 5:55 PM
جودی ابوت!!   ( web | email )

من کسيم که سالهاس ميام و ميرم ... تو هم منو به عنوان خوانندت ميشناسی به وبلاگ قديميم زياد ميومدی ... اما اتفاقاتی تو زندگيم رخ دادن که تصميم گرفتم تو دنيای نت خودم باشم و با يه اسم ديگه خود واقعيم باشم نه که با اسم خودم کسه ديگه ای باشم .... فقط اومدم همينو بگم ... چون فک کنم تو اين ۴ ساله جز معدود کسايی بودی که تحت هر شرايطی بهش سر ميزدم ... جزو تنها کسايی هم هستی که باز اومدم .... :ی .... راستی ما همديگرم يه جورايی ديديم ... بيشتر توضيح نميدم شايد بشناسيم .... اما اينا رو گفتم که خوشحال نشی فک کنی خواننده جديدی داری :(( ... موفق باشی دوست قديمی....


June 14, 2008 5:37 PM
yasaman   ( web | email )

شراگيم جان ممكنه ادرسي از اين كلاسها بگذاري... البته من كعه خيلي خودمو دوست دارم!!! اما خيلي دوست دارم يه قلقلك حسابي به اين روحم بدم. مدتهاست منتظر يه تلنگره. (اعتراف كن نكنه مايه اي گرفتي الكي از كلاسها تعريف كني؟)


June 14, 2008 4:52 PM
Helen   ( web | email )

salam , in kelasha faghat dar tehrn bargozar mishavand? man tabestan miam iran va doost daram dar kelasha shekat konam. agar baratoon maghdoor hast adres va tarikhe bargozari ra barayam email kon. man bishtar dar kermanshah eghamat khaham kard. ghorbanat khodahafaz


June 13, 2008 6:29 PM
افرا   ( web | email )

جوک قزوينيه رو شنيدی؟
ميره پيش روانشناس می گه آقا اين کودک درون من دقيقا کجاست؟


June 13, 2008 12:25 AM
گیو   ( web | email )

شما حتما موفق خواهی شد.


June 12, 2008 3:51 PM
خرگوش سفیده   ( web | email )

من تابحال تو اینجور کلاسها شرکت نکردم ولی راجع بهش کتاب زیاد خوندم و فیلم دیدم و کلاٌ با اینکه کودکی تلخی داشتم آدم سرخوش و خوش شانسی شدم..و از وقتی خودمو دوست دارم دیگران هم منو آدم دوست داشتنی میدونن و توی زندگی و کار و روابطم با دیگران خیلی موفقم.. نوشته هاتوکه میخوندم با اینکه اغلب طنز بودن ولی یه غم و افسردگی همیشه توش موج میزد ... امیدوارم زندگیت متحول بشه کودک درون من یه دختر بچه تپل مپل تخم سگه که همیشه نیشش تا بناگوش بازه!


June 11, 2008 8:51 PM
امین ف   ( web | email )

انتالوژی دکتر مير هاشمی؟


June 11, 2008 3:26 PM
Dashines   ( web | email )

من که anthology رو سرچ کردم چیزی دستگیرم نشد.
http://en.wikipedia.org/wiki/Anthology
بیشتر راجع به شعره. می تونی اسم علمیش رو بگی؟


June 11, 2008 11:35 AM
حميدرضا سليماني   ( web | email )

بانو معرفي كردند. آمدم اين‌جا.
حالا هم دست‌پر بر مي‌گردم خانه،
با پاكتي پر از گيلاس و...
صميميت نوشته‌هات چشم‌گير است.


June 11, 2008 9:35 AM
iranian idiot   ( web | email )

كودك هاي بعضا شرور... مي شناسمشان!


June 10, 2008 7:26 PM
humana   ( web | email )

http://www.youtube.com/watch?v=usQD-QRQB90


June 10, 2008 6:29 PM
کودک تو دلی   ( web | email )

واه واه.. بعد از اين همه منزه طلبی و اخ و ٫يف در مورد کلاس رفتن های بقيه دیگه این کنفرانس و کودک درون و انرژی مثبت و منفی را کجای دلم بزارم؟ دیگه کم مونده شما هم مثل آقای گلزار بنشینی برای کودک درونت گریه کنی


June 10, 2008 12:46 PM
مرجان   ( web | email )

شراگیم

...آغوشش بگیرم و ازش به خاطر همه ی این سالهایی...

...آغوشش بگیرم و از او به خاطر همه ی این سالهایی


June 10, 2008 10:50 AM
سهیلا رضوی   ( web | email )

بدت نیاد. اما تو فقط دوست داری بقیه دلشون برات بسوزه و بهت پول بدن.از روز اول وبلاگنویسی فقط داد زدی کمک میخواهی و پول میخواهی.خانم روانیپور هم به نظر من گداپروری کرده و نه تنها برای تو خوب نیست که باعث خودشیفتگی و مظلوم نمایی بیشترت میشود. هنر از راه رنج و تلاش به دست میاد نه سرو صدا و ایجاد رابطه بخصوص با آدمهای پولدار.
چرا دوست داری همیشه انگل کسی باشی؟! تاحالا این سوالو از خودت کردی؟
--------------------------------------------
سهیلا رضوی! جان که هم اسمت و هم ایمیلت و هم آدرس اینترنتی ت تقلبیه... توی اینجور مواقع هرچی کمتر حرص و جوش بخوری برای خودت بهتره...ایشالا یکی هم پیدا بشه تو رو یه کم تحویل بگیره که توی اینجور مسائل اینطور عقده از کسی به دل نگیری


June 10, 2008 1:50 AM
Didar   ( web | email )

Ghesmate khare harfat ke dar morede kodake daronet bod khaili mano beham rikht va be fekr foro bord..... omidvaram ke harche zoodtar be arameshi vasfnapazir beresi va bazgoye lezatha va arameshe zendegi bashi.......


June 9, 2008 8:12 PM
يك كارمند علاف   ( web | email )

سلام
اگر ميخواهي تاثير كلاسها را روي خود ت خوب بداني لاز م نيست در هرسطر يك بار براي كلاس كارهم كه شده تكرار كني من تاثير نپذيرفتم يا ده درصد تاثير پذيرفتم كافي است يك سري به نوشته هاي قبليت حتي در اوج خوشحالي واميد بزني و تفاوت ديدگاه ولحن را درك كني
به هرحال رفيق اصلا عيب نيست كه ادم بعضي وقتها هم به قول بقيه القاء پذير وعامي شود اما بتواند لحظاتي از اين ترديد گنگ سياهي كه براي خودش ساخته رهائي يابد


June 9, 2008 2:57 PM
Maahoor   ( web | email )

Salaam,

bebin to vaghean naghsh-haa ro jaabe jaa mibini...khanume ravan-pour mablaghi be shoma HEDIYE karde.. ishun hastand ke age mayel bashan migam mablaghe nahichizi ye, na shomaa!!!!!!!!!shomaa tasmim migir tashakor koni vaghabl az har kalameye ghadr dani migi...ba in ke mablaghe nahicizye---kheyli por tavaghii + porru...


June 9, 2008 1:05 PM
لیلا   ( web | email )

شراگيم اين کلاس ها روی ادمای تلقين پذير اثر داره ان هم تاثير موقت و مقطعی . همين جماعت چهار روز ديگه برمی گرده سر خونه اولش . ان وقت ميان ميگن برای اينکه دوباره شارژبشی بی زحمت يک صدوپنجاه ديگه اخ کن ! يا دوره های پيشرفته را شرکت کن و خلاصه کلام تو را در دامی ميندازن که يک معتاد به مواد مخدر ميفته . به نظر من که مبنای علمی نداره و فقط واسه سرکيسه کردن جماعت مرفهين بی درد هستش . البته وقتی ادم پول بی زبون داره بايد يکجوری خرجش کنه . تاسف اور اون هايی هستن که در زمره اين قشر هم نيستن و با هر مکافاتی هست پول اين کلاس ها را جور می کنند چون معتادش شدن . دوستی داشتم که تمام پس اندازش را خرج همين کلاس ها کرد و حالا دوباره ... !


June 9, 2008 11:03 AM
ماهی   ( web | email )

سلام شراگیم جان،
خوشحالم که این دوره رو رفتی و تجربه کردی. برای من هم خیلی تجربه خوبی بود. یه چیزی، اگه بنیان بود و دکتر میرهاشمی،‌پس این آدرس که می گی چیه؟ چون بنیان توانیره. نکنه یه کلاس دیگه بوده (بعید می دونم البته)
من تا کلاس تکاملی رو رفتم. توصیه می کنم پیشرفته رو شرکت کنی که وارد لایه های عمیق تری از وجود آدم می شه و شکوه و لذتی وصف نشدنی داره.


June 9, 2008 6:10 AM
مازیار   ( web | email )

سلام شراگيم عزيز
من يه چند روزيه با سايتت آشنا شدم يه جورايی خيلی باهات با نوشته هات با طرز فکرت حال کردم
اين کلاس که رفتی اسمش بنيان نبود؟
دکترفرشته ميرهاشمی؟؟
ممنونم به خاطره لذت و خنده هايی که از خوندن نوشته هات به من دست داد.


June 9, 2008 2:18 AM
امضا   ( web | email )

شراگيم عزيز. ممنون از اينكه وقت گذاشتي و سرب در گوش باران را ميخواند را خواندي و نظرات صائبت را نوشتي. فقط بايد بگويم كه سرب در گوش باران چه ميخواند؟ مرگ. سرب چيزي جز مرگ ندارد رفيق. دارد؟


June 9, 2008 1:54 AM
فردریک   ( web | email )

يه سوال تخصصی. زن و مرد يا لاقل بچه و مرد قاطيه؟ چجوريه خلاصه


June 8, 2008 11:02 PM
هاله   ( web | email )

دست ایشان درد نکند. بسیار کار زیبائی می‌کنند.

چه قدر لفظ قلم نوشتم. جو زده شدم یی‌ هو بس‌که حرف از نویسندگاری و این جور صوبتا شد!

در دیار فرنگ به این کار می‌گویند paying it forward یعنی همین که برای دیگری کاری بکنی و اون به نوبه‌ی خودش برای نفر بعد و همین‌طور پیش به جلو. به هر روی کار قشنگیه و امیدوارم تو هم جدی بگیری‌اش. یادت باشه فقط یک راه هست و اون‌هم فقط به جلو. کم‌تر غر بزن و بیش‌تر سازندگی کن. همه‌ی ما جوان‌های قدیم دوران سختی زندگی رو داشتیم و الان به رفاه رسیدیم. قبلا" گفتم به‌ات اگر بشینم از گذشته‌های سخت برات بگم باید بشینیم با هم دوتائی زار زار گریه کنیم. همت باید داشت عزیز من.

امیدوارم از صراحت حرف‌هام ناراحت نباشی، چون دوست‌ات دارم می‌گم وگرنه حرف خیلی‌ها رو می‌شنوم و بی‌کلام‌ای می‌گذرم.


June 8, 2008 10:40 PM
شراگیم   ( web | email )

بابا شماره اش را ندارم...آدرسش اینجاست...میدان فاطمی...ساختمان نمیدانم شماره چند (طبقه اول ساختمان انتشارات جاویدان هست)...طبقه سوم یا چهارم...موسسه تحلیل رفتار متقابل خاورمیانه...دیگر خودتان میدانید...احتمالا دوره بعدی اش توی تیر ماه برگزار میشود...


June 8, 2008 10:14 PM
مژده   ( web | email )

ما چطوري بفهميم اين كلاسها كجا چطور و چگونه برگزار ميشود ؟ يعني اين هم جز تعهدات شما بود كه نميتونيد افشا كنيد ؟


June 8, 2008 9:34 PM
fered   ( web | email )

بيا و يه شماره تماسی بهمون بده٬ خوب اينهمه آدم پرسيدن پس چرا نميگی آخه بابا! عجبا لاقل شماره نميدی اسمی رسمی چيزی که دارن بلاخره٬ همونو بگو


June 8, 2008 9:31 PM
رضا   ( web | email )

سلام
شما از کجا شماره‌ی هر نظر رو میفهمید؟ من چیزی پیدا نکردم. نکنه از پایین تا بالا به ترتیب میشمرید!!!


June 8, 2008 8:57 PM
soleiman   ( web | email )

برو بابا دلت خوشه


June 8, 2008 8:27 PM
khapouni   ( web | email )

ميشه شماره تلفن يا آدرسی چيزی به من بديد که بتونم تو اين کلاسها شرکت کنم؟ مرسی


June 8, 2008 8:09 PM
آرايه   ( web | email )

شراگيم من مطمئنم اگه بخواي ميتوني يكي از بهترين نويسنده ها بشي.....از بهترينها و حتي خود بهترين...


June 8, 2008 5:49 PM
شراگیم   ( web | email )

شماره ۸ عزیز:
ممنونم از تدکرت...حق با شماست... بی دقتی/بیسوادی من را ببخشید...اصلاح شد!


June 8, 2008 3:20 PM
شراگیم   ( web | email )

یک توضیح در مورد احساس و تجربه خودم در مورد این کلاس بدهم که احتمالا خیلیها دارند دچار اشتباه میشوند:
این کلاسها روی هرکس تاثیر خودش را میگذارد...برای من نود درصدش صرفا یک تجربه هیجان انگیز بود...که از این نود درصد تقریبا هفتاد درصدش هیجان های مثبت و توام با لذت و سی درصدش هم هیجانهای منفی و عذاب آور بود...من نمی خواهم که وارد جزئیات بشوم...
چیزی که ده درصد باقیمانده برای من داشت این بود که باعث شد نگاهم نسبت به خودم و محیط پیرامونم کامل تر شود...برای من بعد از تمام شدن این دوره ها چیزی عوض نشد...اتفاقی نیفتاد...دگرگونی خاصی به وجود نیامد...خیلی از ساعتهای کلاس بود که روش و شیوه کار به نظرم غلط و غیر اصولی بود...خیلی بازیهای انجام شده و حرفهای گفته شده روی من اصلا جواب نداد و کار نکرد...ولی همان چیزهایی که به نظر من غلط و غیر اصولی بود برای اکثریت کلاس تجربیاتی ارزشمند و متحول کننده بود...باوز کنید اگر تعهد نداده بودم که در باره چگونگی کلاسها و بازیهای انجام شده حرفی نزنم از دل همین سه روز میتوانستم آنقدر سوژه طنز در بیاورم که دلتان را بگیرید و فقط بخندید...شاید هم این کار را نمیکردم...چون سوای مساله تعهد وقتی تاثیر کلاس را بر روی سایر دوستانم دیدم...دیدم که چطور آدمها بعد از سه روز تا این حد زلال و ناب و زیبا شده بودند...چطور گریه میکردند و چطور میبخشیدند...چطور عاشقانه رفتار میکردند...چطور اعتماد به نفس پیدا کرده بودند...شاید به خودم اجازه نمیدادم همه ی ان چیزهایی که به نظرم خنده دار و بی فایده بود سوژه طنز نویسی کنم...بعد از تمام شدن دوره خیلی ها پای میکروفون رفتند و تجربه شان را با دیگران در میان گذاشتند...من شخصا حرفی برای گفتن نداشتم...آن لحظه فقط خوشحال بودم که پولی برای این کلاسها نپرداخته بودم ...فکر میکردم کل پروسه انقدرها هم جالب نبود که بخواهم به خاطرش اینهمه پول بدهم...فکر میکردم گلچین کردن یک سری نکات روانشناسی از کتابهای معروفی که چند تایشان را هم قبلا خوانده بودم احتمالا بیشتر از قیمت آن کتابها نباید بیارزد...! اما وقتی دیدم(( زندگی کردن)) و اجرای عملی همان نکاتی که من در کتاب خوانده بودم چطور باعث اینهمه تغییر روی دوستانم شده است فهمیدم که حتما ارزشش را دارد و مشکل از من است که با تیم هماهنگ نبودم...فهمیدم که این متد جواب میدهد حالا گیرم پوست من زیادی کلفت شده...برای همین همانجا تصمیم گرفتم شهریه کلاس را بپردازم...
به هر حال هرکس باید خودش تجربه کند...این کلاسها به درد من نخورد...یا بهتر بگویم ده درصد برای من مفید بود...اما بدون اغراق برای خیلیها کیمیا بود...اگر میبینید من انتهای نوشته ام به یاد کودک درونم افتادم صرفا به خاطر مکالمه ای بود که دیروز با آن دوست خوبم داشتم...وقتی که گفت تو به خودت نمیرسی...تو با خودت مهربان نیستی...اول میخواستم جلویش دربیایم که اتفاقا برعکس...خیلی هم هوای خودم را دارم...اما کمی که فکر کردم دیدم شاید راست میگوید...بعد که امروز صبح ناگهان یاد حرفهای او افتادم و بیشتر با خودم فکر کردم دیدم کاملا حق با اوست...من همه ی این سالها نه از تنبلی و نه از بی انگیزگی و نه از بی پولی و نه هیچ چیز دیگر رنج نمیبردم...تنها درد من این بود که کودک درونم را فراموش کرده بودم...مطمئن نیستم هیچوقت بتوانم با او آشتی کنم...شاید اصلا مرده باشد...اما هرچه هست ریشه همه غصه های من همین است...
خلاصه این حرفها ثمره ی شرکت در ان کلاس نیست...اگر هم باشد قسمت کمی از ان مربوط به کلاس است...اگر دیروز آن مکالمه دو ساعته با این دوست خوبم را نداشتم امروز صبح چنین چیزهایی به ذهنم خطور نمیکرد...
امیدوارم موضع و نظرم در مورد کلاس واضح و مشخص باشد.


June 8, 2008 3:17 PM
بی مفهوم   ( web | email )

یعنی ما ازین به بعد با شراگیم متفاوت با قبل و طبعاً نوشته هایی متفاوت روبرو خواهیم بود!؟!


June 8, 2008 3:02 PM
بهاره   ( web | email )

تو چرا اینقدر زود تحت تاثیر قرار گرفتی؟؟!!
نمی گی مسئولی درباره ی ما خواننده هات که منتظر بودیم بیایم یه پست بزنی ضایع کنی کل اون تشکیلات رو ؟!! ای بابا...از دستمون رفتی که...

که اینطوریه باید واقعا روت تاثیر گذاشته باشه.اونجا قسمتون دادن چیزی نگین درباره ی محتوای کلاسا یا تعهد اخلاقیه؟!! آخه ما هیچ تصویری نداریم...فک کن مثل خودت هستیم قبل اینکه بری ببینی.تازه حاضر نشدی تا پولشو یکی دیگه داد که فقط بری !!! حالا تکلیف ما چیه با این معمای کلاسا؟ می گم ببین با اون خانومه یه برنامه ریزی بکنین چندتا از خواننده های برتر و مفید تر رو به عنوان نماینده مجانا ببرین بازدید علمی ببینن از نزدیک یه عده.


June 8, 2008 2:15 PM
یک خواننده بی خاصیت   ( web | email )

سلام
نوشته زیبایی بود به خصوص اون قسمت که درباره منیرو روانی پور بود. با اینکه تاحالا ندیدمش اما تمام کتابها و مصاحبه هایش را سالهاست که دنبال میکنم ..پابه پا دنبالش امده ام ..وشاید انچه مرا دنبالش می کشاند همان صداقت و حس غریبی بود که در نوشته هایش موج میزد...
بگذریم فقط در میان نوشته ات یک چیزی بود که خیلی تو ذوق می زد اونم اینکه قسی القلب رو نوشته بودی قصی القلب!
یاحق


June 8, 2008 12:29 PM
داریوش کبیر   ( web | email )

پس به زودی شراگیم ورژن جدید رو می بینیم . قطعا حس تو از این کلاس های باید شفاف تر از بقیه باشه. اگر خوبه ما هم بریم


June 8, 2008 12:13 PM
شراگیم زند(2)   ( web | email )

۱) بلاخره این دوره مفید بود یا نه؟ بریم یا نه؟
۲) پول کلاس رو دادن یا دادی؟
۳) دلت یرای کی سوخته اونوقت؟ سهیل ، مهیار یا من؟!!!
قدر سرکار خانوم منیرو بدون .... واقعا بی نظیرن ایشون


June 8, 2008 11:24 AM
اروس   ( web | email )

سلام! ‌همون موقع كه پست قبلي رو نوشته بودي و ماجراي دعوت او ن خانم به اين كلاس ها رو خنده دار توصيف كرده بودي، گفتم كاش شراگيم اين دوره ها رو بره. كاش بره كاش بره! خوشحال شدم اين پست رو خوندم. من سال ۸۳ همه دوره ها رو شركت كردم. تاثير فوق العاده اي روي كار و زندگيم داشت. هواي كودك درونت رو داشته باش. مي تواني... من مطمينم مي توني با محبت در اغوش بكشيش.


June 8, 2008 11:22 AM
خانوم شین   ( web | email )

so good!
*:
kheili khoshhalam


June 8, 2008 10:56 AM
چكاوك   ( web | email )

حسابی تحت تاثير کلاس هستيدها/ نمی‌دونم چرا ولی من هم گرفتار اين غمی که شما می‌گوئيد هستم حتی وقتی کنار مردی که عاشقانه دوستش دارم نشستم غم ته دلم تنهام نمی‌گذاره اما از این حالت خوشم میاد و به عقل آدم‌هایی که همیشه نیششون بازه و حتی به رژه رفتن پشه هم می‌خندند حسابی شک دارم


June 8, 2008 10:00 AM
فرزانه   ( web | email )

wow ظاهرا کلاسها خيلی اثرگذار بودن!!!
بچه پاک از دست رفته! حالا اگه ما همون شراگيم قبلی رو بخواهيم، تکليف چيه؟؟؟


June 8, 2008 8:55 AM
محبوبه   ( web | email )

سلام...راستش من چند وقتي هست که مي خوام توي کلاسهايي از اين قبيل شرکت کنم،يکي از دوستانم کلاسي را با شرايط کلاسي که شما رفتيد(3 روز از 9 صبح تا 9 شب با قيمت 150000 تومان در هتل شيان) بهم معرفي کرده.اگر لطف کنيد و تلفني و يا نشاني از کلاسي که رفتيد بهم معرفي کنيد ممنون ميشم


June 8, 2008 8:34 AM
نظر شما

اگر قبلا در این وبلاگ نظر نداده اید، نظر شما توسط مدیر وبلاگ بررسی خواهد شد. تا آن زمان نظر شما نمایش داده نخواهد شد. از این که نظر داده اید متشکریم.