شراگیم
« رابعه...! | صفحه اصلی | کَک...! »
...

یکساعت به نیمه شب مانده است. باقی مانده خورش بادمجان را گرم میکنم و قابلمه ی برنج را هم میگذارم جلویم و چهار زانو روی زمین مینشینم و هر دو تا قابلمه را هم میگذارم جلویم و شروع میکنم به خوردن. گور بابای هرچه رژیم و لاغری و کوفت و زهرمار...غمگین و عصبی و کلافه ام... از خودم بدم می آید...اینجور وقتها سعی میکنم از خودم انتقام بگیرم...خوردن و خرج کردن راههایی ست برای انتقام گرفتن...از اینکه نیم بند و نصفه نیمه بدبخت باشم بدم می آید...بدبختی وقتی قابل تحمل است که کامل و تمام عیار باشد...اگر اینقدر دیر وقت نبود باقی مانده ی پس اندازم را برمیداشتم و میرفتم اول یک شام جانانه یک جای خفن میخوردم و بعد هم میرفتم و هرچه میدیدم و هوس میکردم بدون توجه به قیمتش میخریدم...تی شرت...کفش...کتاب...جاروبرقی...ادکلون...تردمیل...ست چاقوی آشپزخانه...قابلمه...عینک آفتابی...همین یکهفته پیش بود که رفتم و یک دوچرخه سایکلوتوریستی خریدم...همه ی پس اندازی را که در این چهار پنج ماهه از کار بازاریابی جی پی اس و کار کارخانه داشتم دادم و یک دوچرخه خریدم...پس اندازی که باید تا دو سه ماه دیگر آنقدر میشد که بتوانم کرایه خانه شش ماهه دوم سالم را بدهم......یک میلیون تومان دادم و خریدمش...گور بابای صاحبخانه و کرایه خانه...حالا تا دو ماه دیگر کی مرده است و کی زنده...؟ از آن دوچرخه هایی بود که همیشه حسرت داشتنش را داشته بودم...حالا که خریدمش بلا استفاده گذاشتمش وسط پذیرایی و شده است آیینه دق...!
البته یک راه دیگر هم برای انتقام گرفتن از زندگی وجود دارد...آن هم خیانت کردن و زیر آبی رفتن است...این روزها در این کار هم استاد شده ام...!کم کم دارم تبدیل میشوم به یک آدم چاق و بی پول و بد طینت...!
حوصله نوشتن ندارم...مرده شور ترکیبم را ببرد...

بعد التحریر:
دیشب شب بدی بود ولی خواب خوبی دیدم... خواب دیدم مونیرو اومده بود اینجا و داشت برام از داستان نوشتن حرف میزد و منم گوش میدادم...نشسته بود روی فرش وسط هال و داشت یه ماجرایی رو تعریف میکرد از اون موقع ها که گروه کولیها رو داشت...منم نشسته بودم روی صندلی و نگاهش میکردم...همینجور اون حرف میزد و من نگاهش میکردم...یکدفعه متوجه شدم که چه چشمهای خوشگلی داره...برام عجیب بود که چطور تا حالا متوجه نشده بودم...درست از همون چشمها بود که من دوست داشتم...صورتش هم البته خیلی جوون تر شده بود...ولی چیزی که مهم بود چشمهاش بود...چشمهاش برام تازگی داشت...انگار بار اول بود میدیدمش...اونقدر اون چشمها خوشگل بود که نفسم بند اومد...وقتی میگم خوشگل منظورم یه چشم کشیده یا درشت با مژه های بلند از اونهایی که پشت کامیونها میکشن یا اصلا بعضی هنر پیشه های هالیوودی دارن نیست...نه...از اون خوشگلهایی بود که اگه به هرکی نشونش میدادم و میگفتم ببین چه چشمهای خوشگلی داره بهم میگفت "خاک بر سرت آخه این کجاش خوشگله؟" ...میدونین چه جور چشمی رو میگم...حتی چشمهاش بریتنی اسپیرزی هم نبود که یه زمانی من خیلی دوست داشتم...یه جفت چشم غمگین که سفیده ش به خاکستری میزد...یه جفت چشم غمگین تقریبا درشت...من آدمی نیستم که بتونم موقع حرف زدن با کسی توی چشمهاش خیره بشم...یه مرضی دارم که یه روز یه خانومی که دکتر بود بهم گفته بود...از اون مرضهایی که آدم نمیتونه مستقیم توی چشم طرفش برای مدت طولانی نگاه کنه...اسم مرضه الان یادم نیست ولی هرچی بود یه مرض بود که تا قبل از آشنایی با این خانوم دکتر حتی نمیدونستم یه جور بیماریه...فکر میکردم خب ممکنه از حجب و حیا باشه یا حتی از متانت و ادب..یه هر حال زل زدن توی چشم دیگران رو یه جورایی گستاخی میدونستم...ولی مونیرو که داشت حرف میزد انگار مرضم خوب شده بود...شایدم متانتم رو کنار گذاشته بودم و به هر حال زل زده بودم توی چشمهاش...نمیتونستم کار دیگه ای بکنم...انقدر چشمهاش قشنگ بود که همونجا فهمیدم که خوابم...همیشه وقتی توی خواب میفهمم که خوابم بلافاصله بیدار میشم...و بیدار هم شدم...اما هنوز به وضوح اون چشمها رو به یاد میارم...یه جفت چشم تقریبا درشت و غمگین.

توسط در July 6, 2008 1:26 AM |
نظرات
سبا   ( web | email )

سلام
من تقریبن نه اهل وبلاگ نویسی هستم نه خودم می نویسم.امروز اتفاقی داشتم سرچ میکردم و وبلاگت رو دیدم و از ساعت 9 صبح تا حالا که 11:15 هست دارم توش وول میخورم.جالبیش واسه من اینه که خودتی بدون نقاب و ادا اطفارهای امروزی که مد شدن و این روزها تحملش واسه من از اوضاع هشل هفت اقتصادی مملکت هم سخت تره.حالا چرا آدمها می خوان الکی خودشون رو یه خر دیگه جا بزنن والا ما نفهمیدیم که چه دلیلی میتونه داشته باشه.بگذریم می خواستم بهت بگم اگه میخوای توی نوشتن واسه خودت کسی باشی و کسی بمونی هیچ وقت با دختر ایده الت ازدواج نکن!!!می دونی چرا؟چون زندگی کنارش اوون قدر سکر آور ه که اوون وقت دیگه نوشتن و شعر گفتن و این جور قرتی بازی کاملن از یادت میره.
من توی 13 -14 سالگی شعرهایی میگفتم که بعدش باید به زمین و زمون قسم می خوردم که به خدا مال خودمه:بدون دونستن هیچی از ادبیات قافیه و وزن و بحر ورباعی و نو و سفید ومثنوی مثل موم توی دستم بود یعنی استعداد خدایی و جنتیکی بود و منم کشفش کرده بودم و حالش رو میبردم.اولش بهم میگفتن بروین اعتصامی بعدن که بزرگتر و شیطون تر شدم بهم میگفتن فروغ فرخزاد دوم و اینکه چقدر این القاب برام دلنشین و مهم بود بماند...
زد و یه جوونی اومد توی زندگیم که هنوزم بعد از 5 سال زندگی مشترک باور نمیکنم اوون قدر خوش شانس بودم و هستم که اوون شوهرمه.مثل یه معجزه که انگار خدا ازت ببرسه :خانوم میشه بگین از چه مردی خوشتون میاد تا واستون خلق کنم؟تو هم با وسواس بگی و اونم مو به مو بگه چشم! as you wish madam!
سرت رو درد نیارم که از اون موقع تا حالا یه خط هم ننوشتم حالا از بی جنبگی و شوهر برستیم بوده یا هر چیز دیگه ای نمیدونم اما دیگه اصلن حتی یادم رفته که یه روزی اون طور با حرارت می نوشتم و میخواستم یه روزی کنار اسم سیمین بهبهانی و فروغ و..اسم منم باشه.البته اینم بگمت که بدترین روزهای سخت بعد از ازدواجم رو با بهترین روزای قبلش عوض نمی کنم...
نمیدونم یهو حس همذات بنداریم باهات گل کرد و اینا رو واست نوشتم.امیدوارم همیشه خودت بمونی شراگیم خان.
سبا


July 15, 2008 11:38 AM
شراگیم   ( web | email )

وای خدا...!!:(
باز این بچه قاطی کرد...!!


July 14, 2008 10:06 PM
nikan   ( web | email )

down with Iran
U.S.ARMY


July 14, 2008 5:35 PM
غلامرضا   ( web | email )

شراگيم ايملت را به من می دی؟


July 14, 2008 12:25 AM
غلامرضا   ( web | email )

شراگيم ايملت را به من می دی؟


July 14, 2008 12:24 AM
فاني   ( web | email )

1- من راههاي بهتري دارم كه كم خرجترم هست. بهتره اول يك كتابفروشي خوب نشون كني : بهترينهاش هاشمي تو وليعصر، گوتنبرگ و خوارزمي. بعد همينجوري مي ري تو هي وول مي خوري تو كتابا. جلدا رو نگاه مي كني، نوازششون مي كني، مي دوني قرار نيست بخري فقط انگار اومدي كافي شاپ باهاشون لاس مي زني. نيم ساعت كه بچرخي حلي! :)2- آقا من يه بار خواب ديدم كه شك كردم كه خوابم يا بيدار، بعد تو خواب يقين كردم بيدارم. الان ديگه هيچ وقت نمي تونم يقين كنم كه بيدارم!


July 13, 2008 10:39 AM
هستي   ( web | email )

ای بابا شراگيم
فکر کنم آدرسو برات اشتباهی گذاشتم :)


July 12, 2008 10:04 AM
هستي   ( web | email )

مطمن نيستم منو بشناسي
تو وبلاگ ديگت درباره چكنوشته بودم


July 12, 2008 1:11 AM
reihaneh_   ( web | email )

دچرخه خوش قدمه ميبينی


July 11, 2008 10:15 PM
taraaaneh   ( web | email )

دوچرخه ات چه خوشگله.


July 10, 2008 11:50 PM
حمید دلبری   ( web | email )

سلام !
وبلاگه شما به عنوان یکی از 7 وبلاگ برگزیده هفته آینده برای معرفی شدن انتخاب شد !
لطفا طی همین 72 ساعت آینده متن کوتاهی در جهت معرفی وبلاگ خود برای ما ارسال کنید !

http://weblag.ir/index.php?do=feedback


July 10, 2008 10:08 PM
سبزه خانوم   ( web | email )

تو هنوز از سرگشتگی نجات نیافته ای پسر؟!
*خوردن و خرج کردن راههایی ست برای انتقام گرفتن * را بدجور قبول دارم..آخر هردو هم پشیمانیست و در نتیجه بیشتر قاطی کردن...یک چیز دیگر!...چه مرگت است تو؟!!!


July 10, 2008 1:31 AM
mahsa   ( web | email )

سلام
دکتر اگه وقت کردی يه سر به وبلاگ من ميزنی يه راه حلی بدی؟؟
اگه خواستی نظر بدی يه جوری بده لطفا بفهمم تويی
مرسی.
hesabdareazam.blogfa.com


July 9, 2008 4:26 PM
دلقک   ( web | email )

خلاصه به عنوان يک دوست بهت توصيه می کنم . شری جان اين يک خواهش است ! من نگرانتم ! وقتی اون سه چرخه رو خريدی . هرچی تا حالا نوشتی بذار توی اون سبد کوچولوی جلوی سه چرخه ات ( بعضی از مدلها هم اون سبد رو پشتشون دارن ) بعدش راه بيفت به سمت دربند و نهايتا خونه استاد ميرصادقی ! فقط همين می تونه تو رو نجات بده ! مونيرو هم واقعا دلش شاد ميشه و حتما به تو افتخار خواهد کرد ! البته خيابون شريعيتی کمی سربالائی داره و با سه چرخه کمی سخته ! اما يادت نره ! نويسندگی يک مسير است و نه يک مقصد !


July 9, 2008 4:13 PM
دلقک   ( web | email )

شری جون من مثل هميشه کاملا درکت می کنم . به هدفت تقريبا نزديک شدی ! فقط يک قدم کوچولو ديگه برداری همه چيز حل ميشه ! منظورم همون سه چرخه ای است که هميشه ارزوش رو داشتی ! خوشبختانه زياد گرون نيست ! همين فردا برو بخرش ! راهروهای اکباتان هم جون ميده توش سه چرخه سواری کنی ! چشم های زيبای مونيرو و چسم های خودم که هزار بار خوشگلتر از چشای مونيروست به تو دوخته شده ! ما را نا اميد نکن !!


July 9, 2008 4:06 PM
نیکان   ( web | email )

آره! وقتی می نوشتمش حافظه ام خودش میدانست که یکجای شعر را لنگانده است! دل میخواست که آنرا همانطور لنگان برای یک فروغ خوان حرفه ای بنویسم!
حالا این "بعضی وقتها" که گفتی، ... خب، کمَکی مبهم است.


July 9, 2008 1:05 AM
شراگیم   ( web | email )

نیکان جان(شماره ۲۲):
تو که میتونی انقدر خوب و دقیق و به جا کامنت بگذاری چرا بعضی وقتها میزنی به صحرای کربلا...البته تا اونجا که ذهن من یاری میکنه شعری رو که از فروغ نوشتی یه چیزی کم داشت که تصحیحش میکنم:
مهربانی ها خود را میبازند...در هماهنگی (( بی رحم)) هزاران در...بسته؟ ...آری پیوسته بسته...خسته خواهی شد...

به هر حال ممنون


July 8, 2008 11:24 PM
ALI   ( web | email )

از وقتی اون دوچرخه رو خریدی هر کی رو که تو محوطه فاز 2 اکباتان می بینم فکر می کنم شراگیم !!!!!!!!


July 8, 2008 9:34 PM
شهلا   ( web | email )


آهای شری آمریکایی گفتم... هیچی

عزیزم تو در پست امروز من با فروغ نقش مهمی دارید...


July 7, 2008 9:20 PM
افرا   ( web | email )

يه آدم رو می شناختم که همه چيزش برعکس بود...مثلا وقتی با دوست دخترش زده بود به هم و توی اون هفته کلی چک داشت و حسابش کاملا خالی بود و با شریکش هم دعواش شده بود يهو تصميم می گرفت سيگار رو ترک کنه و يه کار و کاسبی جديد راه بندازه و می نشست برای شش ماه آيندش يه برنامه ريزی اساسی می کرد...کم و بيش هم بهش می رسيد...
اما بايد اول احساس بدبختيش کامل می شد...


July 7, 2008 6:32 PM
نیکان   ( web | email )

-آرزوها خود را میبازند در هماهنگی هزاران در.
:بسته؟
-آری! پیوسته بسته! خسته خواهی شد....


July 7, 2008 5:54 PM
آنا   ( web | email )

مهم اينه ،اون چيزی رو که دوست داشتی خريدی.......فوق فوقش پول کم اوردی دوچرخه رو می فروشی .


July 7, 2008 5:14 PM
ببم جان   ( web | email )

مباركه. پير بشيد.


July 7, 2008 8:49 AM
نانجی خانوم   ( web | email )

وقتی عامل ایجاد تنش رو نمی تونی ازبین ببری برای انتقام از ضعیف بودنت با اینکه می دونی عامل فشار از حیطه اختیارت هم خارجه به چیزایی پناه می بری که خودت و اهدافت رو نقض می کنه .


July 6, 2008 8:20 PM
نارنجی خانوم   ( web | email )

همیشه خرید یه حسی از خالی شدن و تهی شدن به آدم میده وقتی خیلی دلت پره و دلتنگی رهات میکنه چون داری از زیر بار یه مقاومت (مقاومت به خریدن )رها میشی.وقتی نتونی اون عامل اصلی فشار رو از بین ببری به چیزای پناه میبری تا انتقام بگیری از خودت که در مقابل اون فشار یا تنش ضعیف هستی.


July 6, 2008 8:14 PM
رضا   ( web | email )

بهاره خانم
من نه برای خندیدن به این وبلاگ سر میزنم و نه توقع خواندن یک شاهکار رو دارم. من هم مثل خیلی از خواننده‌های دیگه مجذوب این شخصیت مجازی ارائه شده هستم. شراگیم مثل هر انسان دیگری تجربه‌های فوق‌العاده‌ای در زندگی داشته، تجربیاتی که به زیبایی به تصویر کشیده شدند.
هزاران وبلاگ وجود دارند که نویسنده‌گان‌ اونها کارهای روزمره‌شون رو در اونها می‌نویسند(مثلاً دیشب سکس داشتم، صبح بستنی خوردن، بعدظهر هم مُردم..) اما کسی رو جذب نمی‌کنند چون جذابیتی ندارند. فرق شراگیم با اکثریت در این هست(بود).
شراگیم بدون روتوش انسانی که حرفهای جذاب و مهم زیادی برای گفتن داره(داشت) . من برای دیدن این شراگیم به این وبلاگ سر میزنم. البته توقع ندارم تا زندگی‌ خصوصیش رو بریزه رو دایره اما انتظار دارم که از موضوعات پیش پا افتاده هم صحبت نکنه.


July 6, 2008 4:05 PM
لیلا   ( web | email )

خب احتمالا کم کم دوچرخه هه تبدیل میشه به جا لباسی ! چقدر کم کار شدی تو نوشتن . بعدش هم چشم اقا بابک تختی روشن ! :دی اخه پسر خوب ... هیچی . منیرو روح بزرگی داره این مهمه . حالا چه تو عاشق چشم و ابروش باشی چه نه !


July 6, 2008 3:27 PM
یه دوست   ( web | email )

اينقدر بدم مياد از کسايی که تا يه تقی به توقی میخوره خودشون را بدبخت و بيچاره ميدونن.
اگه يبار ديگه اومدی اينجا و هی گفتی که بدبخت و بيچاره و ... هستی خودت ميدونی. اينو يه تحديد يه اخطار يا يه حرف دوستانه ميتونی فرض کنی!!!


July 6, 2008 3:05 PM
چنگ و عود   ( web | email )

خوشحال ميشم به وبلاگم سر بزنی
داستان می نويسم
اگه لطف کردی و اومدی حتما بهم خبر بده


July 6, 2008 2:09 PM
بهاره   ( web | email )

با عرض معذرت، و نه که بخوام بین رابطه ی تو با خواننده هات هم دخالت کنم، اما به رضا شماره ی 9 می خوام بگم که :
اگه شما هم ادم با مطالعه ای هستی و اصولا دنبال این قشر نوشته هایی، می تونی بری کتاب بخونی !
نمی گم وبلاگ به طور کل همین نوع نوشتنه، اما این وبلاگ از دسته وبلاگ های شخصیه.این یعنی هر وقت نویسنده ش درگیر هر مسئله ی ذهنی یا فکری باشه، می یاد اون رو می نویسه.یک وقتی چیز جالبی می نویسه، چون حس اون لحظه ی زندگیشه.و یک وقتی بی حوصله ست و از کسلیش می نویسه.این یه وبلاگ از یادداشت های یه ادم.
تو اگه می خوای همیشه بخندی، چطوره بری کتاب ملانصرالدین رو بخونی؟! یا اگه شاهکار ادبی می خوای بری سراغ نویسنده های بزرگ؟!
اما نمی تونی از یه وبلاگ توقع داشته باشی همیشه به میل تو نوشته بشه.آدم پشت این وبلاگ هاست.نه دلقکه و نه ماشینه خودکار.
و جالبه که هیچ حس همدردی از خوندن این نوشته ها بهت دست نمی ده.چون با دید واقعی بهش نگاه نمی کنی.نکنی فکر می کنی همه ی این ها داستانه تخیلیه؟! وگرنه احتمالا فکر می کردی وبلاگی که این همه وقت می خونیش و نوشته هاش هم به نظرت خوب بوده، این الان یه داستان نیست، بخشی از زندگی اون ادمه که همیشه می نوشته.اونوقت جای اون مثال بامزه ای که زدی، می تونستی درباره ی احساس طرفت چیزی بنویسی.


July 6, 2008 12:45 PM
پروانه پریسا   ( web | email )

اما خداییش دوچرخه قشنگی است.........به پایش پیر شویییییییییییییییییییییییییییییی و چرخ اش برات بچرخه! انشالله


July 6, 2008 12:42 PM
پروانه پریسا   ( web | email )

یاد داداش کوچیک ام افتادم..... طفلکی دوران کودکی اش را با یک اتاری گذروند....و حسرت داشتن بازی های دیگه ... را .....!!!...........ماه پیش پس اندازشو برداشت و یک پلی استی شن تری خرید و تمام عقده های کودکی اش را اتش زد!!!..فکر کنم چاقی ات را این دوچرخه درمان نخواهد کرد......حتی خریدن اون تردمیل تو ذهنت!!


July 6, 2008 12:40 PM
بهاره   ( web | email )

ببین این دوچرخه واقعا خیلی قشنگه.یعنی فکر می کنم برای اینکه از این بد بختی و فلاکت ! (نقل به مضمون!) دربیای، خیلی هم خوبه که بشینی ترکش و بری بچرخی و شاید چندتا داف هم سوار کردی ! و بعدش هم با همین پوز جیپ سهیل رو زدی !!
از شوخی گذشته ( که خیلی هم بی مزه بود! ببخشدی برای اینه که دم رفتن هستم و کلا یخ کردم از بامزگی!) ، این واقعا دوچرخه ی قشنگیه.و به نظرم اگه توی پهار پنج ماه اینقد پول جمع کردی، توی دوماهه دیگه نصفش رو دوباره گیر می یاری، و می تونی اجاره ی سه ماه ی دومت رو بدی ! و خب سه ماه بعدش هم تا بعدا دیگه ! ولی واقعا آدم توی چادر بخوابه، اما یکی از این دوچرخه ها داشته باشه ! اصلا خدا رو چه دیدی، یه بار که با همین دوچرخه داری می گردی، یه داف خفن فشن مشک مرگ مای پولدار هم عاشقت می شه و کلا از اجاره نشینی در می یای !!
اصلا می بینی این دوچرخه چقدر هزینه ش کردی، چندبرابرش رو در می یاره ! با خودش اصلا می تونی کار کنی.مسافر جا به جا کنی ! مثل این ماشین کمری ها که الان مسافر می زنن بیشتر هم می گیرن ! خب چون مدل دوچرخه ی تو هم بالاتره، کرایه ی بیشتری از این موتور گازیا می تونی بگیری ! اصلا می تونی توی حیاط همون مجتمعتون یه جا بذاریش دورش هم طناب بکشی و مردم بیان نگاه کنن و پول بدن ! هرکی هم نده، واقعا خره ! چون این دوچرخه خیلی قشنگه.اصلا کسی که نخواد بابت دیدن این دوچرخه پول بده، بعنی که شعورش به این چیزها نمی رسه و همون بهتر که نده !!


July 6, 2008 12:35 PM
رضا   ( web | email )

شراگیم عزیز
این همه صبر به خاطر همین مطلب بود؟
طبیعتاً نمی‌شه توقع داشت که تمام مطالب آدم جالب و خواندنی از آب دربیان ولی این چند پست اخیرتان در مقایسه با مطالب قبلی وبلاگ بسیار ضعیف و با عرض پوزش مسخره هستند. مثلاً این مطلب به نظر شما جالب هست:
دیشب آنقدر گرسنه بودم که می‌توانستم یک گاو درسته را بخورم . وسوسه‌ی گاز زدن لپ‌های بچه‌ی تپل همسایه که به سرخی میزد لحظه‌ای رهایم نمی‌کرد. ناگهان نگاهم از لپ او به دستهایش منحرف شد. خدای من چی می‌بینی!! یک عدد بیسکوییت ساقه طلایی! کودک تپل که متوجه نگاه ملتمسانه‌ی من شده بود، با غرور و حرکتی شاهانه یک عدد از آن را به من داد.
واقعاً معجزه کرد. از این به بعد میدانم که شکم من با یک بیسکوییت ساقه طلایی هم پر می‌شود و نیازی به گاو درسته نیست. دیگر غیر ممکن است با دیدن هرکودکی اول به صورتش نگاه کنم. اولین و مهمترین نگاه، نگاه به دستان او خواهد بود

خب همینطور که دیدید داستان مزخرفی بود و تنها چیزی که از خوندن اون دستگیر ما میشه اینه که شخصیت داستان بیسکوییت ساقه طلایی خیلی دوست داره.

بگذریم. شراگیم جان شما که اهل مطالعه هستید چرا هر هفته‌ یک کتاب یا فیلم بطور تفصیلی به دوستان معرفی نمی‌کنید؟ بی‌شک این تیپ پستهای شماهم علاقه‌مندان بسیار خواهند داشت.
سربلند و پیروز باشید
به امید موفقیت شما. موفقیتهایی که برای هر انسانِ درستی خواهند رسید. دیر یا زود داره ولی سوخت و سوز نداره.


July 6, 2008 12:05 PM
Atoosa   ( web | email )

گاهی پيش مياد ديگه. برای شما و برای من. گاهی که از سر نفرتی که از خودمون داريم ميخوايم به خودمون صدمه بزنيم حالا هر جوری... اما خوبيش اينه که خواب هست و ميشه توش غرق شد.


July 6, 2008 11:41 AM
یک مخاطب بی خاصیت   ( web | email )

سلام
بديش به اينه که وقتی اين دور انتقام از خود و به کمال رسوندن بدبختی ها شروع بشه؛ حس آدم نسبت به خودش هی بدتر ميشه . من خودم از زمره اون آدمهايی هستم که وقتی افسرده ام يا کلافه خيلی ميخورم و بعدش يک غصه به غصه هام اضافه می شه و حسم نسبت به خودم به عنوان یک آدم چاق بی خاصيت خجالتی ... بيشتر می شه!
به هرحال هميشه با خودم فکر ميکنم اونهايی که به خدا اعتقاد ندارند در این موقعیت چيکار می کنند؟
یاحق


July 6, 2008 11:31 AM
مريم 33   ( web | email )

اينا رو نوشتی که بگی خيانت کردی و زير آبی رفتی؟ ;) جدا يك ميليون تومن به اين دوچرخهه دادي؟ من كه از عكسش چيزي حاليم نشد ولي فكر ميكنم حكما يك خانم چشم خوشگل هم بايد تو اون كيفه باشه... :))


July 6, 2008 11:02 AM
اتاق تمام فلزی   ( web | email )

من یه موقعی هی منتظر بودم که این بدبختیها و بدحالیها و خاک بر سری ها یه روزی تموم بشه که بعدش درست مثل آدم "زندگی کنم". بعدتر ها فهمیدم که این بدبختیها و بدحالیها و خاک بر سری ها خودش همان زندگیست، یا حداقل بخشیش. همین دیگه!


July 6, 2008 10:01 AM
گندم   ( web | email )

اين نيز بگذرد....


July 6, 2008 9:42 AM
مهم اینه که وجود داره   ( web | email )

نمیدونم با حال بدی که داشتی خواستی از حالت خبردار بشیم که این پست رو نوشتی و یا به خاطر دل ما که منتظر آپ کردنت بودیم ، دست به نوشتن بردی. در هر حال سپاسگزارم و میدونم که خیلی زود پر از انرژیهای خوب میشی. خیلی از ما این لحظه ها رو تجربه کردیم و پشت سر گذاشتیم. سرافراز باشی.


July 6, 2008 2:26 AM
رویا   ( web | email )

شراگیم الان منم خسته و دلتنگ وبا تنی تب دار نوشته ات رو خوندم.شاید این حالی که دارم باعث شد که بیشتر درکت کنم. این لحظه ها کم وبیش تو زندگی همه هست.وقتی حالت اینجوری میشه به این فکر کن که صبح فردا دوباره با آرامش بلند میشی و با یک خواب راحت استرسها کم میشه. جالبه منم قبلن همینجوری از خودم انتقام می گرفتم.
خیلی وقته نوشته هاتو میخونم.یه کم تو کامنت گذاشتن تنبلم.نوشته هات خارق العاده است.با اون پستت از خونه منیرو اونقدر خندیدم که اشکم در اومد.قلمت رو دوست دارم.مرسی واسه همه لحظه های خوبی که با قلم جادوییت به من دادی.


July 6, 2008 2:05 AM
Didar   ( web | email )

Hahahahaha cheghadr energy gereftam, cheghadr khob ke yeki kalafetar az man peida shod, akhey... alan ehsase khobi daram


July 6, 2008 1:48 AM
نظر شما

اگر قبلا در این وبلاگ نظر نداده اید، نظر شما توسط مدیر وبلاگ بررسی خواهد شد. تا آن زمان نظر شما نمایش داده نخواهد شد. از این که نظر داده اید متشکریم.