مسخ
من را نه گرفته اند، نه تصادف کرده ام، نه ازدواج کرده ام، نه سرطان گرفته ام، نه عاشق شده ام، نه بهم تجاوز شده است و نه به کسی تجاوز کرده ام، ،نه به مسافرت رفته ام، نه معتاد شده ام، نه اکس میترکانم، نه الکلی شده ام، نه پولدار شده ام، نه به گدایی افتاده ام، نه اینترنتم قطع شده است، نه لپ تاپم سوخته است، نه با از شما بهتران میگردم، نه با اراذل و اوباش دمخور شده ام، نه تارک دنیا شده ام، نه کونم گشاد شده است، نه دوست دختر جدیدی پیدا کرده ام، نه صاحبخانه جوابم کرده است، نه قرعه کشی گرین کارت اسمم درآمده است، نه هیچ چیز دیگر...!
هنوز منتظرم آن حس خواندن و نوشتن برگردد...میترسم از اینکه به کل آدم دیگری شده باشم، یعنی آن شراگیم فرهیخته و اهل دلی که همه اش دنبال کتاب و خلوت و شعر و سکوت بود جای خودش را به یک شراگیم معمولی و خشک و خالی و کمی هم پفیوز داده باشد. از همانهایی که تا دلت بخواهد توی جامعه ریخته و همه عمرشان به دو دو تا چهارتا کردن میگذرد و یک قران یک قران جمع میکنند و خرج میکنند و زندگیشان میگذرد...الان من دقیقا یک شراگیم معمولی و خشک و خالی ام که توی مغز کوچکم چیزی نیست جز اینکه چطور میشود سه چهار میلیون جمع کرد و بعد چگونه میشود این سه چهار میلیون را کرد بیست سی میلیون و آن بیست سی میلیون را داد به یک صاحبخانه پدرسوخته ای و دیگر از شر اجاره خانه دادن راحت شد...این فکرها مثل قلوه سنگهای بزرگی همه ی فضای مغزم را پر کرده و در فضای خالی لا به لای این قلوه سنگها هم افکار پفیوزانه ای در جریان است که تقریبا یکسر همه شان متصل به آلت تناسلی میشود...اوه...چه مغز حقیر و کثیفی...! مسخ شدن فقط این نیست که آدم شب بخوابد و صبح بیدار شود و ببیند که سوسک شده...این هم یکجور مسخ شدن است که به خودت بیایی و ببینی هبوط کرده ای و هیچ ربطی به آن شراگیم یک سال پیش نداری.
واقعا من عوض شده ام؟ خیلیها هستند که لای چرخدنده های زندگی تغییر شکل و تغییر فرم میدهند...قرار نیست هر کسی که در 16 سالگی شعر مینوشته در چهل سالگی بشود شاملو...همانطور که خیلیها هستند که تا سنین میانسالی یک آدم معمولی و مزخرف هستند و یکهو میشوند یک فیلمساز یا هنرمند طراز اول...من با خودم صادقم...میدانم که این روزها نمیتوانم یکجا بنشینم و کتاب پروست را دست بگیرم و با لذت بخوانم...میدانم حتی نوشتن هم مثل سابق تسکینم نمیدهد...ترجیح میدهم اگر وقت فراغتی پیدا کنم یک فیلم به قول آن مردک "قشنگ صحنه دار" بیینم! من همه ی اینها را میدانم ولی نمیدانم که قرار است از این به بعد اینگونه باشم یا همه ی این اوضاع و احوال یک تلاطم روحی گذراست؟ نمیدانم که این بی توجهی ام به کتاب یک زکام ساده روحی ست یا سرطانی ست که در همه ی وجودم ریشه دوانده.
باید بیشتر بنویسم...شاید امشب چند خط دیگر به این نوشته اضافه کنم...شاید فردا یک پست جدید بنویسم...شاید از این به بعد هر روز ولو شده در چند خط خودم را سوهان بزنم تا این کبره های ابتذال و روزمرگی که روح و ذهن من را پوشانده اند فرو بریزد...
پ.ن: شما این دو خط آخر را زیاد جدی نگیرید... این تو بمیری هم احتمالا از همان تو بمیری هاست!
توسط در August 29, 2008 5:08 PM |
لینک ثابت
|
نظرات (74)
تیرهای چوبی...
به آرامی آغاز به مردن می کنی
اگر سفر نکنی،
اگر کتابی نخوانی،
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،
اگر از خودت قدر دانی نکنی.
به آرامی آغاز به مردن می کنی
زمانی که خودباوری را در خودت بکشی،
وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند.
به آرامی آغاز به مردن می کنی
اگر برده عادات خود شوی،
اگر همیشه از یک راه تکراری بروی...
اگر روزمرّگی را تغییر ندهی
اگر رنگهای متفاوت به تن نکنی،
اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی.
تو به آرامی آغاز به مردن میکنی
اگر از شور و حرارت،
از احساسات سرکش،
و از چیزهایی که چشمانت را به درخشش وامی دارند
و ضربان قلبت را تند تر میکنند،
دوری کنی...
تو به آرامی آغاز به مردن میکنی
اگر هنگامی که با شغلت، یا عشقت شاد نیستی، آن را عوض نکنی
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی
اگر ورای رویاها نروی،
اگر به خودت اجازه ندهی
که حداقل یک بار در تمام زندگیت
ورای مصلحت اندیشی بروی...
امروز را آغاز کن!
امروز مخاطره کن!
امروز کاری کن!
نگذار که به آرامی بمیری!
شادی را فراموش نکن!
پ.ن:
از امروز تعطیلات دو هفته ای تابستانی کارخانه ما شروع شده است.برای من دیگر فرقی نمیکند که تعطیلات تابستانی چند هفته ایست چون دیگر قرار نیست جز برای تسویه حساب به آن کارخانه بازگردم. فکرش را که میکنم میبینم دو سال و نیم برای من که عادت به یک جا بند شدن ندارم خودش یک جور رکورد شکنی ست...داشتم کم کم توی شغلم جا می افتادم و این چیز خطرناکی ست...این که آدم انقدر توی یک شغل بماند که دیگر جرئت ترک کردنش را نداشته باشد... اینکه شغل آدم بشود قسمتی از هویتش...اینکه آدم در یک حرفه آنقدر پله پله بالا برود که دیگر جرئت و توان پائین آمدن نداشته باشد...فلانی چه کاره است؟ توی بخش کنترل کیفیت یک کارخانه است... بازرس کنترل کیفیت است...مدیر کنترل کیفیت است...اصلا خدای کنترل کیفیت است...! من که میگویم گور بابای "کنترل کیفیت" و تمام مشتقاتش...همین چند وقت پیش یکی از نگهبانهای کارخانه ما بعد از سی سال بازنشسته شد...فکرش را بکنید طرف سی سال نگهبان کارخانه بوده است...29 سال پیش اگر ازش میپرسیدند شغلت چیست میگفت نگهبانم و همین دو ماه پیش هم اگر ازش میپرسیدند باز میگفت نگهبانم... امروز هم اگر بپرسند لابد میگوید نگهبان بازنشسته ام...!
اینجور آدمها واقعا آدمهای شگفت انگیزی هستند...جان سختند...مثل تیرهای چوبی توی سقف خانه های قدیمی خارق العاده اند...همیشه وارد خانه های قدیمی که میشوم اولین چیزی که توجهم را جلب میکند تیرهای چوبی کار گذاشته شده توی سقفشان است...تنه های درختی که گاهی صد سال از جایشان تکان نخورده اند...صد سال ساکت و بی حرکت شاهد رفت و آمد و جنب و جوش ساکنین خانه بوده اند بدون اینکه هوس جم خوردن به سرشان بزند.صد سال ساکت و آرام وزن خانه را به دوش کشیده اند و حالا صبورانه منتظر بولدوزری هستند که از راه برسد و همه چیز را تغییر دهد. نمیتوانم درکشان کنم و نمیتوانم انگونه باشم، فقط میتوانم نگاهشان کنم...با حیرت...تاثر...تحسین...ترس...
شروع کرده ام به تکمیل آرشیو فیلمهایم...روزبه عزیز حدود پانصد تا فیلم برایم آورد...خیلی از آنها فیلمهای خوبیست که این روزها کمتر دست به دست میشود...فیلمهای خاص...تقریبا همه ی ساعاتی که خانه هستم مشغول کپی کردن فیلمها برای آرشیوم هستم...محمد (جابلاگی) هم حدود چهل تا از فیلمهایش را به صورت امانت در اختیارم گذاشته که از او هم ممنونم...خواهرم هم پنجاه تا فیلم بهم داده و خودم هم که حدود سیصد تایی فیلم داشتم...باز هم بچه های دیگری هستند که قرار است به مرور آرشیوهایشان را در اختیارم بگذارند ...فیلمهای تکراری را که کنار بگذاریم الان آرشیوم به حدود هفتصد تا فیلم رسیده است...یک لیست چهارصد تایی هم دارم که قرار است وقتی کمی پول به دستم آمد بخرم...فکر کنم برای شروع حدود هزار تا فیلم بد نباشد...البته فعلا کار فیلم جدی نیست...یعنی قرار نیست کار فیلم جایگزین کار کارخانه شود...یک کار ذوقی ست که بیشتر حس کلکسیونری ام را ارضا میکند...با صحبتهایی که شده است قرار است به صورت دائم و با یک حقوق ثابت صبحها بروم شرکتی که قبلا کار بازاریابی جی پی اس برایش میکردم...به عنوان مدیر فروش...والبته پورسانتم هم سر جایش است...اگر همه چیز خوب پیش برود در آمدش خیلی بیشتر از کار کارخانه خواهد بود...حسن این کار این است که واقعا نمیدانی آخر ماه چقدر پول به جیبت سرازیر میشود...ماه پیش با اینکه حقوق ثابتی نمیگرفتم و به صورت نیمه وقت هم کار بازاریابی میکردم حدود یک میلیون تومان پورسانت گرفتم...
دیگر اینکه اگر این کار کپی کردن های بی پایان دی وی دی ها تمام بشود انوقت میتوانم بگویم وقتم کمی آزاد شده است...میتوانم بنشینم و کتابهای نیمه تمامم را که از بعد عید همینجور دارند خاک میخورند تمام کنم...میتوانم عصرها بروم باشگاه بدنسازی...بروم استخر...اصلا میتوانم بروم دوچرخه سواری...دوچرخه جدیدم بدجور دارد خاک میخورد...درست مثل همین وبلاگ که واقعا دیگر باعث خجالت نگارنده اش شده است...به هر حال اگر همه چیز خوب پیش برود دیگر قرار است کمتر شرمنده دوستان وبلاگ خوان بشوم...باور کنید این تو بمیری از آن تو بمیری ها نیست!
بعد التحریر:
اوه...داشت یادم میرفت...اون شعر بالا مال پابلو نرودا ست...یه وقت سوء تفاهم نشه...ما اینکاره نیستیم!
توسط در August 2, 2008 10:18 PM |
لینک ثابت
|
نظرات (71)