به آرامی آغاز به مردن می کنی
اگر سفر نکنی،
اگر کتابی نخوانی،
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،
اگر از خودت قدر دانی نکنی.
به آرامی آغاز به مردن می کنی
زمانی که خودباوری را در خودت بکشی،
وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند.
به آرامی آغاز به مردن می کنی
اگر برده عادات خود شوی،
اگر همیشه از یک راه تکراری بروی...
اگر روزمرّگی را تغییر ندهی
اگر رنگهای متفاوت به تن نکنی،
اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی.
تو به آرامی آغاز به مردن میکنی
اگر از شور و حرارت،
از احساسات سرکش،
و از چیزهایی که چشمانت را به درخشش وامی دارند
و ضربان قلبت را تند تر میکنند،
دوری کنی...
تو به آرامی آغاز به مردن میکنی
اگر هنگامی که با شغلت، یا عشقت شاد نیستی، آن را عوض نکنی
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی
اگر ورای رویاها نروی،
اگر به خودت اجازه ندهی
که حداقل یک بار در تمام زندگیت
ورای مصلحت اندیشی بروی...
امروز را آغاز کن!
امروز مخاطره کن!
امروز کاری کن!
نگذار که به آرامی بمیری!
شادی را فراموش نکن!
پ.ن:
از امروز تعطیلات دو هفته ای تابستانی کارخانه ما شروع شده است.برای من دیگر فرقی نمیکند که تعطیلات تابستانی چند هفته ایست چون دیگر قرار نیست جز برای تسویه حساب به آن کارخانه بازگردم. فکرش را که میکنم میبینم دو سال و نیم برای من که عادت به یک جا بند شدن ندارم خودش یک جور رکورد شکنی ست...داشتم کم کم توی شغلم جا می افتادم و این چیز خطرناکی ست...این که آدم انقدر توی یک شغل بماند که دیگر جرئت ترک کردنش را نداشته باشد... اینکه شغل آدم بشود قسمتی از هویتش...اینکه آدم در یک حرفه آنقدر پله پله بالا برود که دیگر جرئت و توان پائین آمدن نداشته باشد...فلانی چه کاره است؟ توی بخش کنترل کیفیت یک کارخانه است... بازرس کنترل کیفیت است...مدیر کنترل کیفیت است...اصلا خدای کنترل کیفیت است...! من که میگویم گور بابای "کنترل کیفیت" و تمام مشتقاتش...همین چند وقت پیش یکی از نگهبانهای کارخانه ما بعد از سی سال بازنشسته شد...فکرش را بکنید طرف سی سال نگهبان کارخانه بوده است...29 سال پیش اگر ازش میپرسیدند شغلت چیست میگفت نگهبانم و همین دو ماه پیش هم اگر ازش میپرسیدند باز میگفت نگهبانم... امروز هم اگر بپرسند لابد میگوید نگهبان بازنشسته ام...!
اینجور آدمها واقعا آدمهای شگفت انگیزی هستند...جان سختند...مثل تیرهای چوبی توی سقف خانه های قدیمی خارق العاده اند...همیشه وارد خانه های قدیمی که میشوم اولین چیزی که توجهم را جلب میکند تیرهای چوبی کار گذاشته شده توی سقفشان است...تنه های درختی که گاهی صد سال از جایشان تکان نخورده اند...صد سال ساکت و بی حرکت شاهد رفت و آمد و جنب و جوش ساکنین خانه بوده اند بدون اینکه هوس جم خوردن به سرشان بزند.صد سال ساکت و آرام وزن خانه را به دوش کشیده اند و حالا صبورانه منتظر بولدوزری هستند که از راه برسد و همه چیز را تغییر دهد. نمیتوانم درکشان کنم و نمیتوانم انگونه باشم، فقط میتوانم نگاهشان کنم...با حیرت...تاثر...تحسین...ترس...
شروع کرده ام به تکمیل آرشیو فیلمهایم...روزبه عزیز حدود پانصد تا فیلم برایم آورد...خیلی از آنها فیلمهای خوبیست که این روزها کمتر دست به دست میشود...فیلمهای خاص...تقریبا همه ی ساعاتی که خانه هستم مشغول کپی کردن فیلمها برای آرشیوم هستم...محمد (جابلاگی) هم حدود چهل تا از فیلمهایش را به صورت امانت در اختیارم گذاشته که از او هم ممنونم...خواهرم هم پنجاه تا فیلم بهم داده و خودم هم که حدود سیصد تایی فیلم داشتم...باز هم بچه های دیگری هستند که قرار است به مرور آرشیوهایشان را در اختیارم بگذارند ...فیلمهای تکراری را که کنار بگذاریم الان آرشیوم به حدود هفتصد تا فیلم رسیده است...یک لیست چهارصد تایی هم دارم که قرار است وقتی کمی پول به دستم آمد بخرم...فکر کنم برای شروع حدود هزار تا فیلم بد نباشد...البته فعلا کار فیلم جدی نیست...یعنی قرار نیست کار فیلم جایگزین کار کارخانه شود...یک کار ذوقی ست که بیشتر حس کلکسیونری ام را ارضا میکند...با صحبتهایی که شده است قرار است به صورت دائم و با یک حقوق ثابت صبحها بروم شرکتی که قبلا کار بازاریابی جی پی اس برایش میکردم...به عنوان مدیر فروش...والبته پورسانتم هم سر جایش است...اگر همه چیز خوب پیش برود در آمدش خیلی بیشتر از کار کارخانه خواهد بود...حسن این کار این است که واقعا نمیدانی آخر ماه چقدر پول به جیبت سرازیر میشود...ماه پیش با اینکه حقوق ثابتی نمیگرفتم و به صورت نیمه وقت هم کار بازاریابی میکردم حدود یک میلیون تومان پورسانت گرفتم...
دیگر اینکه اگر این کار کپی کردن های بی پایان دی وی دی ها تمام بشود انوقت میتوانم بگویم وقتم کمی آزاد شده است...میتوانم بنشینم و کتابهای نیمه تمامم را که از بعد عید همینجور دارند خاک میخورند تمام کنم...میتوانم عصرها بروم باشگاه بدنسازی...بروم استخر...اصلا میتوانم بروم دوچرخه سواری...دوچرخه جدیدم بدجور دارد خاک میخورد...درست مثل همین وبلاگ که واقعا دیگر باعث خجالت نگارنده اش شده است...به هر حال اگر همه چیز خوب پیش برود دیگر قرار است کمتر شرمنده دوستان وبلاگ خوان بشوم...باور کنید این تو بمیری از آن تو بمیری ها نیست!
بعد التحریر:
اوه...داشت یادم میرفت...اون شعر بالا مال پابلو نرودا ست...یه وقت سوء تفاهم نشه...ما اینکاره نیستیم!
شری نمی دونم چرا احساس می کنم قضيه اون فالگيره که اتفاقا همه حرفهاش هم درست بود رو بايد برای بقيه تعريف کنم !! تازه دونفر ديگه هم به غير از من اونجا بودن که قطعا همچين وسوسه ای ولشون نمی کنه !! می دونی شری ؟ من با اون دونفر ديگه کاری ندارم ! اما نمی تونم باور کنم شراگيمی که من هميشه روی رفاقتش حساب می کردم همچنين آدمی باشه !! فک کن !!!
August 28, 2008 12:36 AM
سلام شراگيم خبری ازت نيست .تو تعطيلات هم خبری نبود بين به ماهی بگو حتما حتما يه جوری با من تماس بگيره خيلی نگرانش هستم و باهاش کارهم دارم
August 27, 2008 8:39 PM
زندگی نفرت انگیز است ،
آن را بر نمی تابم ،
مگر آنکه این توان را در خود ایجاد کنم که سالی یک شب در دور دست ترین نقطه محل زندگی ام از مخلوط بوی سیگار برگ ، قهوه تلخ و تنهایی ، لذت ببرم .
August 27, 2008 2:44 PM
گاهی متنی را میابم که حقایق را آنچنان ساده بیان می کند که تمامی پیچیدگی های روح و فکرم را با لایه ای از اندیشه ناب و شادی کودکانه می پوشاند ، همانند متنی که امروز صبح خواندم :
به آرامی آغاز به مردن می کنی اگر . . .
August 27, 2008 2:43 PM
کجایی فرزندم؟ نکنه گرفته باشندت سر این سی دی فلروشی؟ ها؟
August 27, 2008 10:17 AM
تا اونجا كه حافظه من پاري مي كنه تو از اين تو بميري ها زياد داشتي :)
ولي خودمونيم استعداد تو مخ زني مشتريان خوبه ها شايد به درد ما هم بخوري
August 26, 2008 1:03 PM
خوش به حالت کاش منم یه روز دیگه نیام اینجا.... می دونم که یه روز دیگه نمیام ولی اون یه روز مثلا همین فردا باشه حیلی خوبه!
(منظورم از اینجا محل کارمه )
August 26, 2008 11:40 AM
جدا بعضی افراد خيلی بيکارند
.از تمام شمادعوت می کنم ارشيو شراگيمو يک بار با دقت بخونيد
August 25, 2008 6:54 PM
نكنه موقع فروش فيلمها دستگير شدي!!!! راستي من صد تا فيلم دارم درپيت چطور بهت برسونم؟
August 25, 2008 12:49 PM
درست مثل همین وبلاگ که واقعا دیگر باعث خجالت نگارنده اش شده است...به هر حال اگر همه چیز خوب پیش برود دیگر قرار است کمتر شرمنده دوستان وبلاگ خوان بشوم...باور کنید این تو بمیری از آن تو بمیری ها نیست!
August 24, 2008 3:54 PM
سلام شراگيم عزيز ... خواندنت برام غنيمتی بود ... شعر نرودا هم انتخاب خوبی بود ... بيش از اينها بايد بيام سراغت ... موفق باشی
August 24, 2008 3:33 PM
میبینم که کلا رفتی و پیدات نیست....
به قول کرمونیها :
ور خاطر چی نمی نویسی؟؟؟بگو بل مو یم بفممیم ...
August 23, 2008 8:09 PM
تحت تاثير قرار گرفتم رسما از سمت تير چوبي بودن استعفا دادم ولي آقا به خدا ما قبلا درخت بوديم حالا كه خواب تابستاني ما را با بولدوزري كه از راه خواهد آمد بهم ريختي يك راه حل هم ارائه بده من واقعا نمي خوام صبورانه منتظر ويرانيم بشم
باور كن!
August 23, 2008 3:40 PM
اما آدمای پر دل و جرأت خوشم میاد. چه معنی میده که آدم از صبح تا شب تمام عمرش خودشو اسیر یه جا بکنه. صددرصد تنوع لازمه. منم میخوام همین کارو بکنم ...
بهت حسودیم شد که وقت آزاد داری ...
August 23, 2008 12:54 PM
چند روز پيش تو اداره اپديتتو خوندم........اما نه تا اخر... اما اين شعر اولش خفن به دلمان نشست.......اين چند روزه هي مي گفتم: اين شراگيم عجب قلمي دارد......(فحش داديم تو دلمان با عرض معذرت).... الان كه اومدم اخر اپتو خوندم....ديدم........كه.........!! حلال كنيد!
August 23, 2008 12:20 AM
زود باش آپ کن ديگه. حوصله ام سر رفت اينقدر چرند و پرندهای وبهای مزخرف رو خوندم از بس که تو نبودی که آپ کنی.
آپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپ کن!
August 22, 2008 1:13 PM
آدمهایی که قدرت ترک محیط قبلی را دارند یک جور شجاعت هم دارند . چون ترک یک محیط اشنا ، خیابانهایی که هر روز ازشان می گذشتی و حتی پله های محیط کار گاهی اوقات سخت ترین کار روی زمین می شود
August 22, 2008 2:21 AM
من چقدر اين شعر رو دوست داشتم. مرسی به خاطر اين خوش سليقگيت تو انتخاب شعر. الان ۳ باره ميام اينجا تا يه پست جديد بخونم ولی با اينکه از پست جديد خبری نيست دست خالی از صفحه ات نمی رم و باز شعر رو می خونم و کلی هم لذت می برم و بعد می رم. مرسی
August 20, 2008 1:19 AM
ببخشيد شراگيم ولی من میخواستم از نيکان بپرسم منظورش از "محرز" همون محرض نیست؟؟؟؟:دی
August 19, 2008 8:04 PM
خب با اين حساب من خيلی اين روزها زنده ام. چون بالکل مصلحت انديشی را کنار گذاشته ام...
چه احساس خوبی
August 18, 2008 12:16 AM
شعر قشنگی انتخاب کردی اما با بقیه مطلبت مخالفم. الان که سنی ازم گذشته فکر میکنم آدم اگر حمال باشه و بعد بشه سر حمال بهتر از این است که یه روز حمال باشه یه روز ناشر کتاب یه روز بازاریاب یه روز روزنامه نگار یه روز هم فروشنده جواهر و رلم زیلبا
پایدار باشی
August 17, 2008 7:39 PM
دنيا مال آدمای تکراريه.کسايی که هر گله گوسفنداشونو ميبرن چرا. هر روز و هر سال يه موضوع تکراريو درس ميدن. هر روز ميرن مردومو جريمه ميکنن. ودر هر صورت هر روز در حال زندگی کردنيم.حتی راننده های کاميون که فکر ميکنن آدم يه جا وايسادن نيستن مدامدر حال تکرارند.
August 17, 2008 12:10 AM
سلام
ببين خودت می خوای بری برو
کسی رو جای خودت معرفی کنی ميدونی چيکارت ميکنم
August 16, 2008 1:01 PM
قربون خدا برم گفتم تعطيل بشی تند تند آپديت ميکنی اما انگار تنبل تر شدی!
August 16, 2008 12:44 PM
نمی دونم اين حس تکراری شدن چيه که... من خودم تو يک سال اخير چند تا تغيير اساسی تو زندگيم بوده و الان با سه ماه يک جا موندن دارم احساس پوچی و رکود و گنديدن می کنم. باز تغييرات نياز است!
August 15, 2008 12:45 AM
صبح اومدم وبلاگت رو بخونم. باز نشد هی گفت صفحه پيدا نشد! هيچ فايده ای نداشت. دلم صد راه رفت! اين روزها هرکی وبلاگ داره آدم می ترسه بگن جاسوسه يا خيانتکاره و بعدشم... خلاصه گفتم حالا چيکار کنم؟ شروع کردم جستجو تو گوگل برای شراگيم زند! چيزای جالبی پيدا شد. از وبلاگ منيرو و بقيه وبلاگها و صفحه ياهو ۳۶۰ يعنی همون وبلاگ سابق که بگذريم یه چيز باحال پيدا شد! [فروش انواع ردیابهای ماهواره ای (جی.پی.اس) با یکسال ضمانت و خدمات پس از فروش (برای کسب اطلاعات بیشتر و اطلاع از قیمتها و مدل های موجود به آدرس سایت ...] چيزی نمونده بود که بردارم زنگ بزنم به اون شماره تلفن که ... راستی تو کامنت هات رو می خونی؟
August 15, 2008 12:40 AM
با عرض سلام خدمت شما دوست عزیز. بدین وسیله از شما دعوت می شود با عضویت در کمپین سلام خاتمی حمایت خود را از کاندیداتوری سید محمد خاتمی اعلام بفرمایید.
بیاید باهم به خاتمی و یارانش سلامی دوباره کنیم.
لطفا در صورت تمایل از دوستانتان نیز برای عضویت در این کمپن دعوت کنید.
با تشکر
August 11, 2008 8:53 PM
با عرض سلام خدمت شما دوست عزیز. بدین وسیله از شما دعوت می شود با عضویت در کمپین سلام خاتمی حمایت خود را از کاندیداتوری سید محمد خاتمی اعلام بفرمایید.
بیاید باهم به خاتمی و یارانش سلامی دوباره کنیم.
لطفا در صورت تمایل از دوستانتان نیز برای عضویت در این کمپن دعوت کنید.
با تشکر
August 11, 2008 8:52 PM
من معمولا نظرات دیگران را نقد نمیکنم، اما هر کار کردم نتوانستم از کنار این یکی بگذرم و مجبورم از این دختر کوچولوی نویسنده (شماره 37) _که کم کم باید سعی کند در به قول خودش عرصه ادبیات بزرگتر شود_ بپرسم که احتمالا منظورش از کلمه عجیب"مهرض" ، همان "محرز" نبوده است؟
August 11, 2008 6:15 PM
بعد از مدت ها بلاگتان را خواندم راستش از ليست گوگل ريدرم جا مانده بود
من از کار نويسنده منيرو روانی پور جا خوردم
از او خوانده ام و راستش هيچ جز حس ی دور و نا آشنا نداشته ام به او
از طريق نوشته های پاره پاره تو و عموما يک طرفه شناختمش(جواب او را نمی خواندم)
خب ناقص بوده است اما به راستی برايم مهم نبوده چون هيچ گاه به دنبال درک حقيقتی يا واقعيتی يا حتی تخيلی به اين وبلاگ سر نزده ام هماره آن روحيه سردرگم دست بقلم حاضر در تصوير شما برايم جالب بوده است حتی اگر گاه آزار دهنده بوده است برايم.
آن چک اين خانم برايم بسيار جالب بود. آنقدر که اين را می نویسم.
من هم یک نویسنده ام. به جد.
یک دختر کوچولوی نویسنده که شعرهایی می نوشت برای خود و کم کم فهمید که شعرهایش قدرت خوانش دارند و ...
خیلی ها به نقدم کشیده اند و ..
و من یاد گرفتم که در عرصه ادبیاتمان می بایست این نقدها یی که بیشتر بد ذاتی مهرضی در آنهاست را بخود قبولانده و نشان از حمايت و رشد بگيری
من برای شنيدن نقد پيرمردهای ادبيات دو شب در قطار می گذرانم و حدود دوازده ساعت راه می روم ( از تنهايی) تا يک ساعتی دم خور شوم و شعرهايم را بخوانند و ...
بهر حال.
August 11, 2008 1:56 AM
همین که دیگه شب کاری نیستی خوشحال شدم.وای پسر شبها چه کارهایی که نمیکنن!
موفق باشی
August 10, 2008 10:37 PM
..شراگيم جان من که شرمنده ات شدم بابت فيلمهای مسخره ام! اما در مورد اون فيليمه. مريم گفت مدتی است که ازش فيلم نميگيرند چون فيلم رو ماهانه کرايه ميداده و ... باز هم اگه فکر ميکنی به دردت ميخوره شماره شو بگيرم... اما در مورد شغل... شايد گاهی عشق به يه شغل باعث بشه که دوست داشته باشی همون جور بمونی تا بازنشسته شی... از وقتی معلم شدم بارها بهم پيشنهاد معاونت شد که ازش متنفرم و هيچوقت قبول نکردم چون از مديتيرت و معاونت بدم مياد دوست دارم تا اخر عمرم يه معلم بمون. از بودن با دخترهای نوجوون احساس لذت ميکنم. هميشه حس جوونی رو در ادم زنده نگه ميدارند اما وقتی مدير شدی يا معاون ناخوداگاه ازشون دور ميشی بايد دور شی تا ازت حساب ببرن... حتی رفتم مجوز مدرسه غير انتفاعی و آموزشگاه رو گرفتم اما دارن تو کمد خاک ميخورن. جچون ياسمن درون من ميخواد تا پايان سی سال کار معلم بمونه...
August 10, 2008 8:30 PM
من فکر کردم که آپ کردی و اومدم اينجا. نکرده بودی، هیچ کار شایسته ای نبود (آیکون ارث پدر+آیکون خودشیرینعسل!)
August 10, 2008 3:41 PM
شراگيم کجايی؟ ذلم تنگ شد واسه نوشتهات. زود باش. يک سوژه وردار و شروع کن. بجنب پسر جان
August 10, 2008 2:18 PM
آقا جان کندن جرات می خواد دل م يخواد. اينکه تغيير کنی اينکه برات يه چيزی عادت نشه اينکه ۳۰ سال يه جمله رو به عنوان جزئی از زندگيت نگی و ......
August 10, 2008 1:15 PM
حرفات آدم رو به فکر وا می داره...
این بخش از این دنیای مجازی رو خیلی دوست دارم
اینکه تو روی ما تاثیر می گذاری و لابد ما هم روی تو
August 8, 2008 7:33 PM
سلام بر شراگیم
خوبی؟؟
یه گاوی گوسفندی برای من نمی کشی که بعد از مدت مدیدی اومدم؟؟؟؟؟
به جان عزیزت خیلی گرفتار بودم ...
خوشحالم که خوبی ...
خوش به حالت که تعطیلی .....
August 5, 2008 8:35 PM
هومن جان من با مسئولين شرکت صحبت می کنم اگه خواستند کسی رو جذب کنند حتما تا دو روز ديگه خبرش رو بهت ميدم
August 5, 2008 8:22 AM
سلام!من هومن هستم.بیکارم!و مشکل بزرگم اینه که در آستانه ازدواج بیکار شدم!!!از بد روزگار روی این که به کسی بگمو ندارم!آیا میشه شماره این شرکتو به من بدید منم بیام بازار یابی.من ایمیل ندارم.در واقع شما وبلاگ محبوب همسر من هستید.اگه خواستید این شماره رو بدید ایمیل همسرمو میدم.مرسی
August 5, 2008 12:15 AM
همین کار فیلمو قشنگ دنبال کنی ازهمه چیز عالی تره
هفتهای ۳ تا فیلم انتخاب کن با سلیقه خودت یه روایت کوتاه با ادبیات خودت براش بنویس و برای کسایی که اشتراک میگیرن بفرست
همه کارهاشو تو همین وبلاگ میشه انجام داد
۱۰۰تا مشترک درست و حسابی یدا کنی میشه هفته ای ۳۰۰ تا فیلم به عبارتی
۴۵۰۰۰۰ تومان که ۳۰۰ هزارتاش سود خالصه وماهانه میشه ۱۲۰۰۰۰۰ تومن
چی میخای دیگه ؟
August 4, 2008 9:50 AM
اون شعر تمامی اونچه که لازمه رو در خودش داره...ومن بشدت حس ميکنم ...سکون يعنی مرگ...واسه من هم غير قابل باوره...سکون ۳۰ ساله... حرکت معنای زندگيه..
August 4, 2008 9:49 AM
داشتم خواب ميديدم! هر چی بيشتر سعی ميکردم فرياد بزنم کمتر می تونستم ... اون اونجا وايساده بود و به طرز ترسناکی ميخنديد درمانده و ترسيده دست و پا ميزدم تا صدايی از گلويم دربیاد .... بيدار شدم اومدم اينجا که حالم جور ديگه اي بشه اما بدتر شد چون فهميدم اونی که تو خواب ديدم همونيه که نميتونم تغييرش بدم راستش بهت حسوديم شد! وحالم خرابتر...
August 4, 2008 5:33 AM
همیشه هم از این شاخه به اون شاخه پریدن جواب نمیده.....کمی مراقب خودت باش
August 4, 2008 12:23 AM
سلا شراگيم جان. با اين داستان آرشيو فيلمهايت کلی حال کردم. کار پر در آمدی استو خود من حداقل ماهی ۵۰ تا ۶۰ هزار تومن بابت خريد فيلم به آقای فيلمی که مياد توی شرکتمون پول ميدم. فعلاْ که کلی بهش بدهکارم. اين آقا فيلميه ما با اس ام اس کار ميکنه. هر فيلمی بخواهيم ازش اس ام اس ميکنه و هفته بعد برامون مياره. سريال اين روزها بيننده بيشتری داره. ولی خدا وکيلی دمت گرم که نموندی تو اون کار کوفتی. راستش منم زده به سرم از کارم بيام بيرون. جمله گوشه بلاگ خيلی رو نوشتم جالب بود. کاش ميشد مشتری تو بشم
August 3, 2008 6:51 PM
شعر خيلی زيباييه که احمد شاملو اون رو به فارسی ترجمه کرده ....با اين حرفات بد جور موافقم ....با اينکه با اين مدل زندگی سختر از اون مدل آسونه چسبيدن به يه چيز و تکون نخوردنه .....اما خوب اين مدلی آدم زندگی رو انگار بيشتر و طولانيتر و جذابتر تجربه ميکنه و خوب البته سختر !!!
August 3, 2008 5:15 PM
بدجوری منو یاد راسکولنیکوف می اندازی...(جنایت و مکافات...داستایوسکی)...پایان خوشی برات متصور نیستم...نا هنجاری...حالا هی دلت رو خوش کن به کامنتهای یه مشت شکم سیر و یه فوج ترشیده...
۹
August 3, 2008 4:15 PM
آقا دنبال فيلم بريک آپ می گردم اگه داری بيام ازت بخرم :) جدی ميگماا
August 3, 2008 12:31 PM
سلام
شعر زیبایی رو انتخاب کردید
جايی خونده بودم که آقای پابلو نرودا هم کارمند بوده و استئفا داده بود.بعد به کشورهای مختلفی سفر ميکنه و شغلهای مختلفی هم داشته تا ..... جایی که کانديد رياست جمهوری هم میشه.شاید شما هم همین راه رو رفتید.کسی چه میدونه :) .از همين الان رو رای من حساب کنيد. :)
http://www.poemhunter.com/i/ebooks/pdf/pablo_neruda_2004_9.pdf
اينجا بيشتر اشعار پابلو نرودا هست
August 3, 2008 12:31 PM
آقا دنبال فيلم بريک آپ می گردم اگه داری بيان ازت بخرم:) جدی ميگماا
August 3, 2008 12:30 PM
یک تلنگری بود برای من. فکر کنم یواش یواش باید به فکر تغییر شغل باشم. کار پورسانتی دوست دارم چون کاملا بستگی به انرژی داره که براش صرف می کنی.
August 3, 2008 12:15 PM
سلام
دي وي دي Myerling رو هم داري؟ "عمر شريف" و "كاترين دونوو" توش بازي كردن
August 3, 2008 12:07 PM
سلام شراگیم جان! همیشه بهت سر می زنم اما این بار گفتم یه حال و احوالی هم بکنم. من رو یادت میاد؟ خونه ی آلوچه،با مینو خانم؟
August 3, 2008 1:40 AM
زیستن...... سالهاست حفظ کرده ای این الفبای پنج حرفی عجیب را ... ولی هنوز، ناگزیری از مرور پرملال زندگی... روز بعد روز... شب پشت شب.. این تکرر همیشگی .... گیرم که تیرهای چوبی کارت را کندی... با تیرهای چوبی زندگی ات چه خواهی کرد؟! .... راهش این نیست به گمان من. جور دیگر باید دید تنها شاید...
August 3, 2008 1:03 AM
راست ميگی
اصلا يه جا موندن کار خوبی نيست
ولی با همه اين حرف ها مطمئنم تو از همان کارخانه به عنوان بازرس کنترل کيفيت بازنشسته خواهی شد.
خدا عمرش بده صحب کارخونه رو .
ولی البته اگه شغلتو عوض کنی بدنيست .
حداقل من از دست تو و تو از دست من راحت ميشيم . چيز خوبيه نه؟
August 3, 2008 12:52 AM
خوندن شعر به همه سر زدن و دست خالی رفتن های این مدت می ارزید.
بی کاری خودخواسته مبارک باشه، "سلامت باشییییید، سلامت باشید..."
August 3, 2008 12:46 AM
تیر های چوبی عنوان قشنگی بود برای این پست.
دوم اینکه اون شعر ترجمه ش هم مال شاملوست. بازم سوء تفاهم نشه!
August 3, 2008 12:39 AM
عجب شعر باحالییییی....
راستی ....یک جمله هم با آقای گروکات حرف داشتم...حالا کی گفته کار واقعا!! دلچسب است ؟
August 3, 2008 12:25 AM
به به ! يعنی شکر خدا فعلا کارخونه و اين حرفها تعطيل ؟ به قول شاعر متنفرم از ته دل از اول مهر !! بعدشم داداش از اون فيلم هات هرچی توش جیپ داشته باشه و در وداف خوشگل داشته باشه درجا خريدارم ! يکی از همين روزا يک سری بهت می زنم . فعلا بشين فيلم های جیپی صحنه دار رو برای من بذار کنار ! حق کپی گرفتن هم ازشون نداری ! بايد حتما در انحصار من باشه ! فقط نسخه های تک و اورجينال مورد قبول منه !! وگرنه با همون جیپم از پله های اکباتان ميام بالا ميام توی سيستم کپی و دی وی دی ات !! اميدوارم اون موقع خودت خونه نباشی !! ممکنه برای سلامتيت ضرر داشته باشه !!
August 2, 2008 11:42 PM
منم يه ۲۰۰-۳۰۰ تايی فيلم دارم که می تونم بهت قرض بدم.می خوای؟
August 2, 2008 11:09 PM
سلام.این ایده فیلم به نظر من واقعا ایده خوبیه.مخصوصا اگر با اینترنت هم مخلوط بشه.یعنی یک فروشگاه اینترنتی.
همه چیز تمیز انجام میشه.
August 2, 2008 10:59 PM
خدا را شکر شراگیم جان که کم کم داری به ان چیزی که مستحق اش هستی میرسی . پسر جان تو با این طرز تفکرت از ان ادم هایی هستی که اهل کار تکراری کارمندی نیستن و کار روتین تکرار مکررات با روحیه تو جور در نمیاد و مطمئن هستم پیشرفت می کنی . شعر پابلو نرودا هم بسی چسبید و ممنون .
تازه با نوشته هاتون اشنا شدم.
موفق باشيد.
September 16, 2008 12:21 AM