من را نه گرفته اند، نه تصادف کرده ام، نه ازدواج کرده ام، نه سرطان گرفته ام، نه عاشق شده ام، نه بهم تجاوز شده است و نه به کسی تجاوز کرده ام، ،نه به مسافرت رفته ام، نه معتاد شده ام، نه اکس میترکانم، نه الکلی شده ام، نه پولدار شده ام، نه به گدایی افتاده ام، نه اینترنتم قطع شده است، نه لپ تاپم سوخته است، نه با از شما بهتران میگردم، نه با اراذل و اوباش دمخور شده ام، نه تارک دنیا شده ام، نه کونم گشاد شده است، نه دوست دختر جدیدی پیدا کرده ام، نه صاحبخانه جوابم کرده است، نه قرعه کشی گرین کارت اسمم درآمده است، نه هیچ چیز دیگر...!
هنوز منتظرم آن حس خواندن و نوشتن برگردد...میترسم از اینکه به کل آدم دیگری شده باشم، یعنی آن شراگیم فرهیخته و اهل دلی که همه اش دنبال کتاب و خلوت و شعر و سکوت بود جای خودش را به یک شراگیم معمولی و خشک و خالی و کمی هم پفیوز داده باشد. از همانهایی که تا دلت بخواهد توی جامعه ریخته و همه عمرشان به دو دو تا چهارتا کردن میگذرد و یک قران یک قران جمع میکنند و خرج میکنند و زندگیشان میگذرد...الان من دقیقا یک شراگیم معمولی و خشک و خالی ام که توی مغز کوچکم چیزی نیست جز اینکه چطور میشود سه چهار میلیون جمع کرد و بعد چگونه میشود این سه چهار میلیون را کرد بیست سی میلیون و آن بیست سی میلیون را داد به یک صاحبخانه پدرسوخته ای و دیگر از شر اجاره خانه دادن راحت شد...این فکرها مثل قلوه سنگهای بزرگی همه ی فضای مغزم را پر کرده و در فضای خالی لا به لای این قلوه سنگها هم افکار پفیوزانه ای در جریان است که تقریبا یکسر همه شان متصل به آلت تناسلی میشود...اوه...چه مغز حقیر و کثیفی...! مسخ شدن فقط این نیست که آدم شب بخوابد و صبح بیدار شود و ببیند که سوسک شده...این هم یکجور مسخ شدن است که به خودت بیایی و ببینی هبوط کرده ای و هیچ ربطی به آن شراگیم یک سال پیش نداری.
واقعا من عوض شده ام؟ خیلیها هستند که لای چرخدنده های زندگی تغییر شکل و تغییر فرم میدهند...قرار نیست هر کسی که در 16 سالگی شعر مینوشته در چهل سالگی بشود شاملو...همانطور که خیلیها هستند که تا سنین میانسالی یک آدم معمولی و مزخرف هستند و یکهو میشوند یک فیلمساز یا هنرمند طراز اول...من با خودم صادقم...میدانم که این روزها نمیتوانم یکجا بنشینم و کتاب پروست را دست بگیرم و با لذت بخوانم...میدانم حتی نوشتن هم مثل سابق تسکینم نمیدهد...ترجیح میدهم اگر وقت فراغتی پیدا کنم یک فیلم به قول آن مردک "قشنگ صحنه دار" بیینم! من همه ی اینها را میدانم ولی نمیدانم که قرار است از این به بعد اینگونه باشم یا همه ی این اوضاع و احوال یک تلاطم روحی گذراست؟ نمیدانم که این بی توجهی ام به کتاب یک زکام ساده روحی ست یا سرطانی ست که در همه ی وجودم ریشه دوانده.
باید بیشتر بنویسم...شاید امشب چند خط دیگر به این نوشته اضافه کنم...شاید فردا یک پست جدید بنویسم...شاید از این به بعد هر روز ولو شده در چند خط خودم را سوهان بزنم تا این کبره های ابتذال و روزمرگی که روح و ذهن من را پوشانده اند فرو بریزد...
پ.ن: شما این دو خط آخر را زیاد جدی نگیرید... این تو بمیری هم احتمالا از همان تو بمیری هاست!
بولتن دانشجويان و دانشآموختگان فلسفه ايران
Iranian Students of Philosophy
www.isphilosophy.com
September 28, 2008 5:12 PM
خوشبختی من در این چیزها نیست...من این جزایر کوچک خوشبختی را نمیخواهم...! ترجیح میدهم تمام عمر در اقیانوس اندوه های ریز و درشت زندگی ام در حالی که در دلم امیدی برای رسیدن به سرزمینی موعود وجود دارد سرگردان باشم تا اینکه به زندگی در این جزیره های کوچک خوشبختی خو کنم...!
September 28, 2008 1:18 PM
ئشقل ذشق هقشدهشدث اثغرخخد سثبشف رش ئخسشمئشداشغث ذث ساشقشب
September 25, 2008 9:47 PM
سلام دوست عزیز
آنقدر وبلاگت جالب بود که مرا هم به اینجا کشاند ، بنا بر توصیه یکی از دوستان به وبلاگت آمدم و ظاهرا" هم وقتم را بیهوده تلف نکردم .
همیشه قلم طنز را دوست داشته ام ، گهگاهی هم سعی کرده ام وارد این ورطه شوم اما تو دوست عزیز قلم خوبی داری ، احتمال میدهم که خبرنگار باشی .
منتظر مطالب بعدی ات خواهم بود .
دادار یار
September 22, 2008 10:01 PM
اگر حوصله اش را داشتی و خواستی سری به وبلاگ من بزنی گمان میکنم بهتر است همین حالا مطلبی را برایت روشن کنم تا مانند خیلی های دیگر شوکه نشوی .
با این قلم نصفه و نیمه در هر سوراخی سرک میکشم ، شعر ، داستان ، طنز ، نقد اجتماعی و بخصوص سیاسی ، دوستان بسیاری را دیده ام که با وبلاگم آشنا شده اند اما با دیدن اولین مطلب سیاسی انگار جن دیده باشند پا به فرار گذاشته اند ، دلیلش را بهتر است از خودشان بپرسی اما منبعد نمیخواهم کس دیگری بعد از مدتی آشنائی به این درد مبتلا شود .
شاد باشی و برقرار – دادار یار
September 22, 2008 10:00 PM
sharagim jan, zende ee madar?
pm ha ro ham ke dige javab nemidi
bia ye khabari az khodet bede
September 22, 2008 3:34 AM
« شاید او نخواند ... »
نازنینم !
خیلی حرف دارم
اشکم اجازه می دهد که بنویسم و بنویسم
اما
یکی در سینه ام می گوید : نه !
ننویس !
شاید او نخواند
شاید دوست نداشته باشد .
آیا راست می گوید ؟
.................................
.....................................
بدرود –
شب بخیر !
- مهدی سهیلی -
September 21, 2008 12:46 AM
شيطان در عالم برزخ/همزاد و همراه انسان/همان طور كه اشاره شد طبق آيه شريفه قرآن ، شيطان در اموال و فرزندان آدم شريك مي شود ، به همين جهت ميگويند : شيطان شريك و همزاد انسان است . پيرامون اين موضوع در كتاب سياحت غرب ، حكايت شيرين و جذابي در مورد ارتباط انسان با شيطان در عالم برزخ نقل شده است . بر حسب بعضي از روايت ها پس از طرد ابليس از درگاه الهي ، چندين تقاضا كرد كه از آن جمله تقاضاي او قرار شد كه در مقابل هر فرزندي كه از اولاد آدم متولد مي شود ، به همراه او بك بچه شيطان هم متولد شود كه همواره ملازم او باشد . لذا هر انساني يك همزاد از شياطين دارد . كه پس از مرگ هم در عالم برزخ با او خواهد بود ، و اگر در دنيا بر همزاد شيطان خود غلبه كرده باشد ، در برزخ از شر او راحت است . در غير اين صورت در آنجا هم گرفتار اذيت و آزار و مزاحمت هاي او خواهد بود . پيامبر (ص) فرمود :«شيطان و همزادم به دست من اسلام آورد و مغلوبم شد.» آيت الله قوچاني در كتاب سياحت غرب درباره ي عالم پس از مرگ و گرفتاري انسان در اين عالم از دست همزاد شيطاني خود سخن گفته است . علامه محمد حسين حسيني تهراني در كتاب معاد شناسي مي نويسد : اين شيطان در حقيقت ظهور و بروز نفس اماره و موجوديت اوست كه در دنيا به واسطه ي پرده ي حجاب ها ديده نمي شود و اكنون كه در عالم برزخ پرده ها كنار رفته است مشاهده مي شود . و انسان آرزوي دوري از او را مي كند .../ منبع : كتاب قصه هاي شيطان يا ابليس نامه جلد اول و دوم ، نوشته ي محسن غفاري
September 21, 2008 12:45 AM
اون پاراگراف اول رو دوباره ادیت کن، به نظرم اشکال دستوری داره! حالا اگه زود به زود میومدی باز شاید باور می کردیم حالا اما آی ام شور یه مشکلی داری!
September 20, 2008 6:26 PM
راستش بگو اگه نمردی پس چه مرگت شده که نميای ؟ شکلک عصبانی که داره از تو گوشاش دود مياد از تو حلقش آتيش!
September 20, 2008 12:46 PM
راستی اون پستو خوندم. اون حس بسيار بسيار غم انگيز...بهت نميومد اينطوری بنويسی.خيلی تاثير گذار بود...
September 20, 2008 12:17 PM
می دونی. من هميشه فکر می کنم هر چيزی يه دوره ای داره. مثل زيبايي، قدرت... کتاب خوندن و عاشق بودن و وبلاگ نوشتن و چت کردن هم يه دوره ای داره. دوره تو داره به سر مياد شری. هرچند که عاشق همه اين کارا بودی. اما الان وقتشه که قالب زندگيتو عوض کنی. تکراری بودن سختهو شايد عوض کنی تو يه زندگی جديد اونوقت بتونی يه زمانی رو به کتاب خوندن و وبلاگ نوشتن هم اختصاص بدی.
September 20, 2008 12:14 PM
خيلي از آدمها مسخ مي شن ... تبديل به سوسك، كرگدن يا هر موجود ديگه اي مي شن ... و هر كدوم هم براي مسخ شدن دليلي دارن! ولي اين اتفاق رو ذره ذره تجربه نمي كنن، يعني يهو چشم باز مي كنن و مي بينن كار از كار گذشته و مسخ شدن ...! اما تو داري مبارزه مي كني با مسخ شدن، اينطور نيست؟ ... اين تلاطم روحي گذراست ... و دوباره همون آدم سابق ميشي :)
September 20, 2008 12:05 PM
سلام شری عزيز
هربار ميام نت ميام سر ميزنم اما ميبينم نيستی.آخه همه پستای قبلی اتو خوندم و حالا منتظر يه پست جديدم.پس چرا نميای؟؟؟؟
با (من جذام گرفته ام) به روزم.
مهسا
September 20, 2008 12:02 PM
ميشه لطفا بيای و يه چيزی بنويسی؟ من يکی وجدانا خسته شدم از بس به در بسته (که همون پست مسخ هست) خوردم :(
September 19, 2008 8:23 PM
گاهی یاد لحظاتی می افتم که خدا ، می زنه به سرش
که نقاشی کنه ، عین بچه ها میشه ، دوست
داره با رنگ بازی کنه ، قلم موش رو بر میداره و
شروع می کنه . . .
این بچه شدن خدا رو دوست دارم .
. . . آپم .
September 17, 2008 1:26 PM
هان ! به پیش ای از این دره ی تنگ
که بهین خوابگاه شبان هاست
که کسی را نه راهی بر آن است
تا در اینجا که هر چیز تنهاست
بسراییم دلتنگ با هم
September 15, 2008 2:25 PM
سلام.
بهتون تبريک ميگم... هم برای وبلاگ و هم برای *شراگیم* نام زيباتون...
پاینده باشيد
September 15, 2008 2:18 PM
سلام
شری عزيز از وبلاگ سهيل به اينجا اومدم و بدون اغراق بگم که شيرين ۳ ساعتی درگير خوندنش بودم. يه جا خيلی کيف کردم و اون توضيحی بود که به يه خانم کامنت گذار درباره اينکه چی ميشه که مردها به زنشون خيانت ميکنن و دلايل پيچيده اون!!! داده بودی.خيلی جالب و قانع کننده بود. باورت ميشه اگه بگم منو از شر فکری که مدتها درگيرش بودم بيکباره رها کرد؟!
دوست داشتنی هستی هم خودت هم وبلاگت.بهت لينک دادم.شاد باشی.
مهسا
September 15, 2008 1:25 PM
این مطالبی که نوشتی طنزی قاطی دارد که فکر نکنم تو از شراگیمی که بودی سرطان کتاب نخوندن گرفته باشی . مخ هنگ یا معمولی طنز نمی نویسد ک .س شعر تلاوت می کند .
September 14, 2008 1:14 AM
درد معاش جز اولین دردهای بشریه.خیلی ها این روزها گرفتار این بیماریند...و این جز وظایف این دولته که مردمو مثل خودش پفیوز کنه و موفق هم شده.دعا می کنم لااقل این حالت ها برای آدم هایی مثل تو موقتی باشه...
September 12, 2008 2:03 AM
برخی وقتها فکر میکنم چقدر مضحکه تقلا کردن ما وقتی اخرش ماهیگیری خسته خوابیدن رو به ماهیگیری و انداختن قایقش تو اب ترجیح میده...شاید ادمی تنها به امید زنده است.
September 11, 2008 3:52 PM
سلام جناب شراگيم خان
امروز که داشتم در وبلاگهای بسيار قديمی دوستان مرور خاطرات می کردم به لينک وبلاگ قديمی شما رسيدم!!!
شما همان شراگيم خان ايران بی بی هستيد؟!!
September 10, 2008 1:50 AM
سلام شراگیم...وقتی الگوهای کهنه بشکنند جهانهای تازه اشکار میشوند الگوهای کهنه رو بشکون و گذشته رو دور بریز...منتظرم (:
September 10, 2008 1:11 AM
اومدنت خيلی طول کشيد فکر کنم همه اون بلاهايی که گفتی سرت اومده!!!
September 8, 2008 4:28 PM
ابتذال و روزمرگی کدومه؟تو داري برای موندن ميجنگی توی اون جنگل بی درو پيکری که ميشناسيم. اينقدر به خودت سخت نگير و اين شراگيم بيچار ه رو اذيت نکن.
September 7, 2008 1:46 PM
هر یک از ما خالق اثری هستیم با نام زندگی . . .
آپم .
September 7, 2008 10:35 AM
خيلي خوبه اگه يه جاي تميز نقلي از خودت داشته باشي. اين كلي از دغدغههاي آدمو از بين ميبره
September 7, 2008 1:11 AM
نيکان عزيز (شماره ۳۲-۳۳):
ممنونم ازت...خوشحالم که هنوز میتوانم از خواندن بعضی نوشته ها سرشار از حس نابی شوم که شبیه هیچ چیز دیگری نیست...و همین خودش جای امیدواریست!
September 6, 2008 4:10 PM
به نظر من اگه دير بجنبی تو همين باتلاق گير می کنی ها. اين تو بميری از اون تو بميريا نيستاااااااا. کسی که مسخ بشه و به چيزی جز فيلم قشنگ صحنه دار فکر نکنه کارش تمومه و بايد فاتحه اش رو خوند. چند وقت ديگه ميايم می بينيم که نشستی و داری رو در و ديوار خط ميندازی تا حساب روزا از دستت در نره بلکه فرجی بشه و از اين حالت در بيای ها.
September 6, 2008 3:43 PM
نه شراگيم جان اين بيماري ات گذراست غصه نخور!!! فيلم كرايه دادنت چي شد؟
September 5, 2008 5:25 PM
... و شبهایی که اتاق میچرخد. و آدم باید به دیوار نگاه کند تا اتاق بایستد. و شبها توی رختخواب که آدم میداند هرچه هست همین است که هست. و دنیا در تاریکی سراسر مبهم. و اینقدر محرک که آدم هی باید مشغول باشد. و همه شب همینطور نداند و بیخیال باشد. و یقین داشته باشد که همه اش همین و همین و همین است. و باز بیخیال باشد. و بعد آدم ناگهان متوجه شود. و بخوابد و بیدار شود. و صبح باشد. و همه اش گذشته باشد. ولی همیشه باز یکروز دیگر شروع شود. و بعد یک شب دیگر.
(ا. همینگوی)
September 5, 2008 10:25 AM
هر اتفاقی بیفتد یا نیفتد، در زندگی احمقانه ما تغییری پیدا نمیشود. ما همه بطور احمقانه آنرا میگذرانیم. چون کار دیگری از دستمان برنمیآید. فقط دقیقه ها را سرانگشت میشماریم تا .... با کابوس شب در آغوش شویم. آدمی هی چین و چروک جسمی و معنوی میخورد و هی توی لجن پایین تر میرود. زندگی به همان حماقت سابق ادامه دارد. چهار ستون بدن را به کثیف ترین طرزی می چرانیم. و مسخره بازی ادامه دارد ......
(ص.هدایت)
September 5, 2008 10:20 AM
شراگیم عزیز هویت خودتو به کتاب خوندن و آدم حسابی بودن و به قول خودت فرهیخته بودن گره نزن. توی تمام اینهایی که گفتی از فرهیخته تا پفیوز و ... یه چیزی حضور داره که اسمش شراگیمه. شراگیم همه اینها هست و هیچ کدوم از اینها نیست.
این چیزی که الان هستی رو بدون ناراحتی بپذیر تا آروم آروم تغییر کنی. هیچکدوم از وجوه شخصیتی تو بیشتر از اون یکی ارزش نداره. باید توی این جامعه پفیوز هم باشی تا انسان کاملی باشی و گرنه کارت به خوابیدن در گوشه خیابون می کشه!
September 4, 2008 12:48 PM
شرر عزيز
با اين که کلا می خوام سر به تنت نباشه
ولی رفتی و واحد و داغون کردی
بابا ژدرمون دراومد از بس شب کار اومديم
خوش باشی
منشی نمی خوای؟
September 3, 2008 11:03 AM
سلام،
من اتفاقی به وبلاگ تو رسیدم و این مطلب آخرت را خواندم. این چیزهایی که نوشتی تا حد زیادی فکر ِ آزاردهندهی وقت و بیوقت ِ من هم بوده و هست. اما ناراحتی و نگرانی من، و به احتمال زیادْ تو، از ننوشتن و نخواندن نیست. مگر توی کتابهایی که مینویسیم و میخوانیم، چیزی جز زندگی نوشته شده؟ کسی باید بترسد که زندگی نمیکند. که آنجور که میخواهد زندگی نمیکند. ترس من و تو هم درست در همینجاست. ما از گُمنامی و ناشناسی میترسیم. از ارضانشدن ِ حس ِ مهمبودنی که فروید میگفت، میترسیم. یکی با زیبایی و یکی با پولْ احساس مهمبودن میکند. من و تویی هم که اینها را نداریم، با نوشتن. اما این نوشتن همیشه نمیآید. برای هیچ هنرمند راستینی نمیآید. کاملا طبیعی است. ترسناک هم نیست.
محمد حقوقی در ابتدای کتاب «شعر زمان ما (1)، احمد شاملو» مینویسد:
«شاعران راستین بر خلاف شاعران دیگر (=ناظمان)، که تنها شرط نوشتن شعر، تصمیم آنهاست، گاه در طول چند ماه نه حتی یک شعر و گاه در عرض چند روز دهها شعر میسرایند. چرا که شاعر اصیل و صمیم در هر شرایطی قادر به نوشتن نیست. او دریای آرامی است که تموج و تلاطمش را فقط در زمان سرایش شعر میتوان دید. در صورتی که فیالمثل شاعران کهنگرای امروز ما غالبا به التزام تساوی طولی مصراعها (اصل پر کردن) و ضرورت قافیهها (اصل کمک کردن) در هر لحظهای که میخواهند (حتی در عادیترین لحظات) شروع به "ساختن" میکنند.»
هنرمند واقعی کسی نیست که روزانهْ سر ساعتی معین، پشت میز کار بنشیند و ده صفحه مشق بنویسد. نیاز به نوشتن جُستنی نیست، خودش باید بیاید. من در دانشگاه، وسط ِ کلاس ِ مهندسی نرمافزار 2، یک شعر کامل نوشتهام، اما حالا که ظاهرا همهچیز برای نوشتن آماده است، نوشتنم نمیآید. اصلا من را حساب نکن، عباس معروفی را چه میگویی که در اوج پُختگی، دو سال، حتی یک خط هم چیزی ننوشت؟
قربانت،
سامان
September 1, 2008 3:14 AM
من یک روش رسیدن سریع وراحت به پول رو بهت میگم وتضمین می کنم که پشیمان نشی..منظورم پرورش قارچه..در یک اموزش ده روزه وبعد در عرض دوماه هم مراحل کاشت وبرداشت تمام میشه وجالب سودی که میبری
تقریبا به اندازه سرمایه ای که گذاشتی.اتفاقا سرمایه اولیه حدود دو میلیونه اگر مکان لازمو داشته باشی .میتونی پرس وجو کنی
September 1, 2008 1:51 AM
از پنجره بیرون را نگاه می کنم ،
اتفاقی روی داده است . . .
August 31, 2008 1:08 PM
شراگیم ساکت باشی یا وحشی
شراگیم شاعر باشی یا لا ابالی
شراگیم فرهیخته باشی یا بی دغدغه
یا . . .
مهم نیست .
شراگیم باش و از لحظه لحظه زندگی ات لذت ببر .
شراگیم باش و اگه دوست داشتی ناپدید شو بدون اینکه به کسی حساب پس بدی .
شراگیم باش و آزاد باش .
بی پروا باش و رها .
August 31, 2008 1:00 PM
باز هم خوبه بهش فکر می کنی . می فهمی که داری عوض می شوی . بعضی ها علاقه دارند کتمان کنند عوض شدنشان را . کاش آدمها به اندازه میزان جاه طلبی شان پیشرفت می کردند . معمولی بودن هیچ خوب نیست
August 31, 2008 1:02 AM
شراگيم،
این اپیدمی است برادر. درست بشو هم نیست گمان کنم. یعنی به احتمال زیاد دست خودت نخواهد بود و بهترین چارهاش اتفاقی است که بیرون از تو میافتد. یک اتفاق تازه.
مواظب باش. راهی یافتی ما را هم خبر کن.
August 30, 2008 11:12 PM
ببین خواهرانه بهت توصیه می کنم با یه کتاب مکش مرگ ما از این رمان های آبدوغ خیاری شروع کن همینکه کتاب باز کنی و بیست صفحه بخونی دلت برای کتابای خوب تنگ میشه و همه آرمان و آرزوهای روشنفکرانه به سراغت میان!
(توی پرانتز میگم . همیشه هم نباید روشنفکر و خوش ذوق و.. باشی گاهی لازمه مثل بقیه مردم بچرخی و بگردی و زندگی کنی )
August 30, 2008 10:31 PM
تو فوق العاده شدی ... آدمای دن کيشوتی هميشه دهن آدم را از مزخرف بودنشان سرويس ميکنند ... به نظرم يه مقدار پفيوزی به آن معنی که خودت ميدانی لازمه ی زندگيست ... نوشته ات استخوان ترکانده است!! :) ... ابرها رو ترک کردن البته کمی دردناک است و بعد... دنیای حقیقی و قابل لمس!... (گوربابای همه ی فیل سوف های دنیا )
August 30, 2008 9:18 PM
ببين اگر غده سرطانی بد خيم باشه مثل من هر درمانی بی فايده است..در ۳۵ سالگی گرفتار اين درد نابه هنگام شدم..و همه ذهنم را درگير روزمرگی کرد.هر چه خوادم پريد وشدم يک الاغ تما عيار بی سوواد سبک مغز...بميرم برات..اگه مثل من باشی از دست رفتی...
August 30, 2008 8:58 PM
این حسی که میگی فصلیه..ماه رمضون که شروع بیکاری هاست ایشالله حس توام از بین میره و میشینی هی میزنی تو سر خودت که ای وای حالا تو این ماه مبااارک چه جوری یه لقمه نون پیدا کنم!بعد دیگه به اندازه یه ماه وقت کتاب خونی و وبلاگ نویسی پیدا میکنی!
:-ی
August 30, 2008 5:37 PM
هانی
اين دوتا پست آخرت دقيقاْ متضاد هم هستند!!!
تو اولی از اينکه بدون تغيير و تحول زندگی کنی ناراحتي و گله کردی
و اينجا از اينکه خواسته هات و علايقت عوض شدند گله داری.
August 30, 2008 1:08 PM
ناراحت نباشيد. تجربه نشان داده بسياری از پی نوشتهای شما را نبايد جدي گرفت . زياد فکر جدی گرفتن ما نباشيد
August 30, 2008 12:17 PM
... بايد ها راه را بسته اند ... کاش می توانستم راهی ديگر بيابم ...
August 30, 2008 10:00 AM
ديشب voa از بگير بگير ها ميگفت يك آن جدا نگران شدم كه نكنه به خاطر چيزهايي كه يك زمان مينوشتي سراغ تو هم اومدن. خوشحالم كه ميگي نگرفتنت :)
طبيعيه قربان. توي دنيايي كه هركاري با پوله فكر مقداري پول بودن تا حداقل براي مدتي فكرت مشغول اون قسمت نباشه طبيعيه.
August 30, 2008 9:00 AM
gahi ma nesbat be khodemoon kheili bi-ensaafi mikonim. age moshkelate zendegi , be khosoos moshkelate mali, mesle virus-e computeri bishtare fekre maro migire, dalil bar bad shodan ya gandidan-e ma nist. kami hadde aghal be khodet hagh bede.
:)
August 30, 2008 1:11 AM
لغت نامه دهخدا:
پفیوز: مردی که زن خود را به دیگری می دهد.
پس شما در زمره ایشان جای نداری.
August 30, 2008 1:09 AM
همه امون داريم اينروزا به كلمه مسخ فكر مي كنيم!!!
August 30, 2008 12:36 AM
کلنجارهای این نوشته نشون میده هنوز همون شراگیمی که بودی هستی یعنی فرهیخته و فیلسوف :دی
August 30, 2008 12:05 AM
فکر کنم سوسک شدن احساس بهتری ميده. چون لا اقل سوسکا به فکر پول دادن به صاحب خانه نيستن
August 29, 2008 11:51 PM
ببین شراگیم... اینقدر پفیوز بودنمان را به رخمان نکش... تو نیستی ...یا میتوانی خلاص شوی... به فکر ما باش...
August 29, 2008 11:03 PM
اگه مي فهمي اين طرز زندگي حقير و پوچه هيچ وقت مسخ نخواهي ماند
August 29, 2008 9:53 PM
تو هر چقدر هم که مسخ شوی زمین تا آسمان با اینهایی که توی جامعه ریخته فرق داری...کی رو می شناسی که تا این حد با خودش صادق باشه و بی شیله پیله...این چیزیه که تو رو خاص کرده. نه فرهیخته بودنت و نه کتاب خوندنت...
August 29, 2008 8:01 PM
تو مسخ شدنت هم ویژه ست :)
فیلم صحنه دار دیدنت، خسته شدنت، بی حال شدنت، عدی شدنت، ویژه ست !
ببین من کی گفتم.آخرش هم این خانوم شین هی بین ما موند که موند !
شنيدي هر جند وقت يكبار در خبر ها مي آيد كه يكنفر يا يك خانواده باهم بر اثر استشمام هواي آلوده به سوخت ناقص CO موقع خواب در شبهاي زمستان بدون اينكه روحشان و حواسشان با خبر شود مي ميرند، ميگويند اين بر اثر جايگزين شدن بي سروصداي دانه دانه ملوكولهاي كربن با اكسيژن وجودشان است و يكدفعه متوجه ميشوند - نه بازماندگانشان متوجه ميشوند - كه مرده اند . جانم ، شراگيم جان همه ما هم به اين درد دچاريم ، در اين هواي آلوده كه با زيركي برايمان تدارك ديده اند سرنوشت منحط ما رقم خورده است، تو اكنون داري به آن ميرسي و ما همه! نميداني چه بجانت ميشود هر روز تحليل ميروي و از خويشتن خويش جدا ميشوي ، سر آخر يا مي ميري و يا ميشوي آني كه آنها ميخواهند.
October 2, 2008 5:09 PM