هنوز کمی گیجم...نزدیک دو سال بود که میگفتم نه...میگفتم نمیشود...میگفتم نه از لحاظ روحی شرایطم برای ازدواج کردن مساعد است و نه از لحاظ مالی...میگفتم تنهایی ام را دوست دارم...میگفتم نمیتوانم روی زندگی تو ریسک کنم...میگفتم ازدواج کردن یعنی دفن کردن همه رویاهایم...میگفتم که عاشقش نیستم...خانوم شین اولین کسی نبود که این حرفها را به او می زدم...خیلیها بودند که یک ماه...دو ماه...شش ماه...یک سال و بلکه هم بیشتر ماندند و بعد که دیدند آبی از ما گرم نمیشود رفتند پی زندگی شان...ولی خانوم شین ماند و بالاخره امروز با هم قرار گذاشتیم که تا دوهفته دیگر بروم خواستگاری اش...!
فکرهایم را کرده ام؟ نمیدانم...چه فکری؟ دارم سعی میکنم با نوشتن این سطور به افکارم نظم بدهم...شاید بتوانم اتفاقاتی که افتاده و یا قرار است بیفتد را تجزیه و تحلیل کنم...خانوم شین فاکتورهای مثبت زیادی دارد...در این شکی نیست...مهمترینش این است که برای آنچه میخواهد به دست بیاورد میجنگد...درست برعکس من که همیشه نظاره گر بوده ام...منفعل بوده ام... انگار این اتفاقهایی که میفتد...روابطم...کارم...خانه ام...مشکلاتم و هرچه که هست مربوط به من نیست...انگار این زندگی من نیست و آن را از پشت پنجره ای میبینم...یا فیلمی ست که از تلویزیون پخش میشود...تلویزیونی که با وجود برنامه های تکراری، مبتذل و خسته کننده اش هیچوقت جرئت و شهامت خاموش کردنش را نداشته ام...اما خانوم شین اینگونه نیست...درست وسط معرکه است...!
خب گیرم که همه اینها واقعیت داشته باشد...واقعا هنوز شک دارم که قول و قرار خواستگاری با او گذاشته باشم... یعنی هر لحظه ممکن است صدای بیب بیب موبایلم بلند شود و من بیدار شوم و ببینم همه اینها خواب بوده است...خواستگاری؟ آن هم من؟ شما باورتان میشود؟ اگر من را بشناسید و حرفم را باور کنید تا خر بودن فقط یک جفت گوش دراز فاصله دارید...ولی فعلا که گوشهای خودم دراز تر از همه شما شده است...چون ظاهرا واقعیت دارد...خب بگذارید بر اعصابم مسلط باشم ببینم تا دوهفته دیگر چه کارهایی باید بکنم...امممممم...اول از همه باید یک ایمیلی به مادرم بزنم و بگویم ماجرا چیست...اما چه بنویسم؟...ننه جون آی ننه جون...دختر همسایه مون...قدش بلنده ننه جون...گیسوش کمنده ننه جون...نه...این خوب نیست...درست است دخترهمسایه ما این مشخصات را دارد اما من که قرار نیست خواستگاری او بروم...باید بنویسم تصمیم گرفته ام سر و سامانی به زندگی بی سرو سامانم بدهم و بروم خواستگاری خانوم شین... احتمالا زیاد به نظرش شوخی بامزه ای نخواهد رسید و خواهد نوشت که برو و یک گوز گنده هم به همراهت...! یا اگر جدی هم بگیرد همان جمله معروفش را خواهد گفت که شما دوتا به هم قلاب شده اید و ازدواج کردن زیر چهل سال عین حماقت است و قس علیهذا...و اگر من بر تصمیمم پافشاری کنم سری به افسوس تکان میدهد که شری جان زندگی خودت است و به هر حال میدانی که اگر ازدواج کنی کار گرین کارتت حالاحالاها درست نخواهد شد و اگر فکر میکنی این خانوم شین ارزش ماندن در ایران را دارد خب برو و ازدواج کن و اضافه میکند که البته با این اوضاع اقتصادی آمریکا و وضعیت بیزینس به هر حال روی من حسابی نمیتوانی بکنی و با این جملات خیال خودش و خودم را از بیخ راحت میکند...
حالا من مانده ام و حوضم...قدم دوم این است که بروم به خاله کوچکه رو بیندازم که بیاید با من برویم خواستگاری...اول احتمالا شوکه میشود و بعد کلی میخندد و بعد میگوید آخه بریم خونه مردم بگیم چی؟ خونه داری؟ ماشین داری؟ تحصیلات داری؟ چی داری؟ بریم بگیم داماد دوچرخه یک میلیونی سوار میشه؟ چند بار بهت گفتم بیا و این پراید ما رو بخر...اگه خریده بودی الان لااقل میتونستیم بگیم داماد پراید هاچ بک فول کره ای داره...!خلاصه کلی که سر به سرم گذاشت تازه احتمالا میرود به شوهرش میگوید که شری میخواهد برود خواستگاری و نوبت او میشود که بیاید و سر به سر ما بگذارد و خلاصه با خوشی و خنده احتمالا ما را راهی خانه میکنند.
سراغ خانواده پدری که اصلا نمیخواهم بروم...عمه ام با اینکه زن بسیار خوب و مهربانی ست ولی آنقدر بهش سر نزده ام که راستش رویم نمیشود حالا که کارم گیر است بهش رو بیندازم...بقیه را هم که احتمالا اگر ببینم اصلا نمیشناسم...البته خواهرم هم هست...اما بدبختانه خواهرم با آنکه یکسالی از من بزرگتر است از نظر چهره و قیافه همه فکر میکنند نوزده- بیست سالش است و برای اولین بار فقط به عنوان همراه میتواند بیاید و در اصل حکم بزرگتر را در چنین مجلسی نمیتواند برای من داشته باشد...
پدرم!؟ شوخی میکنید؟...اممممم...البته بد فکری هم نیست...چرا به فکر خودم نرسید؟ آخرین باری که دیده بودمش گیر داده بود که تو چرا زن نمیگیری و من هم گفته بودم شما که گرفتید کجا را گرفتید؟ بهش برخورده بود ولی به هر حال پدرم از ان تیپهاست که بدش نمی آید ما را زن بدهد...امممم...فکر کنم بد نشود...با اینکه یک مقدار اخلاقش قاراشمیش است و ممکن است حرفهایی بی ارتباط با مساله خواستگاری هم بزند ولی به درد مجلس رفتن میخورد...فقط امیدوارم دوباره ریشش را بلند نکرده باشد...پدر من از ان آدمهاییست که وقتی میرود توی فاز ریش دیگر تا وقتی به زانویش نرسد بیخیال نمیشود...البته بد هم نیست...جدیدا مد شده و ریش و پشم نشانه کول بودن و باحالی ست...!
خب پس تصویب شد...باباهه و داداشه را برمیداریم و با خواهره و شوهر خواهره میرویم خواستگاری...امممم...ولی اینطوری هم نمیشود...یک زن همچین سر زبان دار کم داریم...از انها که خوب مجلس را گرم کنند...خواهر من بیچاره آنقدر مظلوم است که به امام حسین علیه السلام گفته است زکی...! از سنگ و علف صدا در بیاید از او در نمی آید...آنوقت مجبور میشویم برویم و همینطور بنشینیم و هی به همدیگر نگاه کنیم و نفس عمیق بکشیم و یا فوق فوقش هراز گاهی بگوییم عجب!... آهان...فهمیدم...یک زمانی یک دوست دختری من داشتم که همچین به سن بالاها میزد(خوشبختانه اینجا را نمیخواند)... با گریم و آرایش هم سه چهار سالی میشود پیرترش کرد...یک چادر هم بیندازد سرش میتوانیم جای عمه بزرگه قالبش کنیم...جان خودم اصل سوژه است...آن زمانها یک بند حرف میزد و واقعا آرواره های پر قدرتی داشت... بزرگترین هنرش این است که همه این مراسماتی را که من هیچوقت ازشان سر در نیاوردم همه را فوت آب بود...از بله برون و عقد کنون و طبق کشون بگیر بیا تا پاتختی و زیر تختی و رو تختی... زنگی بهش بزنم ببینم مزه دهنش چیست.......ولی نمیشود...آدم ضایعیست...یک وقت ما را میبیند و باز فیلش هوای هندوستان میکند و مخصوصا به قصد تخریب می آید که مجلس را به هم بزند...! فقط کافیست وسط مجلس سر درد دلش باز شود و در وفای خودش و جفای ما لب به سخن باز کند...خداوکیلی ضایع نیست؟ آنوقت خانواده عروس فکر میکنند که ما با عمه بزرگه خودمان هم بعـــــــــله...!
اصلا این دوستهای وبلاگی به چه درد میخورند پس...؟ آخ اگر مونیرو ایران بود...باور کنید چنان جای مادرم قالبش میکردم که خودم هم باورم میشد...از این وری ها در حال حاضر رفیق دختر که بخواهد رل سن بالا بازی کند ندارم...متاسفانه یا خوشبختانه با هرکس ماجرا و آشناییتی داشتیم باربی قد و بیبی فیس بوده اند...آهان...بروم سراغ این سهیل...البته اصلا قصد جسارت به دور و بریهای سهیل را ندارم...!...خودش را میبرم جای عموی مرحومم قالب میکنم...!
به من نگاه نکنید...من خل شده ام...قضیه جدی ست...جدی تر از آنچه فکرش را بکنید...من همیشه توی اوج جدی بودن مسخره بازی ام میگیرد...بروید شروع این نوشته را یکبار دیگر بخوانید...مو به تن ادم راست میشود بس که جدی و سنگین است...وسطش رسید یکهو کم اوردم و زدم به مسخره بازی...البته مسخره بازی هم نیست...واقعا دارم فکر میکنم تا دو هفته دیگر چه گهی باید بخورم... کل دارایی من در حال حاضر 5600 تومان است...البته سه هزار تومان هم ته کارت بانک ملی ام دارم که نمیتوانم برداشتش کنم...والسلام...حالا البته چند روز دیگر حقوق میگیرم...حقوقی که یک کت و شلوار آبرومند آیا از تویش در بیاید آیا در نیاید...! انوقت مثل خوشحال ها رفته ام و به دختر مردم گفته ام دو هفته دیگر میروم خواستگاری اش...!!چرا گفته ام؟ خب مرض دارم...کرم دارم...مازوخیسمم عود کرده است...قضیه ملانصرالدین را شنیده اید که نشسته بود و به تخم خودش جوالدوز میزد و فریاد میکشید؟ حکایت من است...بابا نمیدانم چرا گفتم...غلط کردم...ولی به هر حال اول و اخر که باید بروم...حالا شما چه کار دارید من چرا گفتم...اصلا خوب کردم...دلم خنک شد...میخواستم لج شماها را در بیاورم...اصلا وقت زن گرفتنم داشت میگذشت گفتم زودتر ازدواج کنم ...تازه ماشین و خانه قسطی هم میخواهم بخرم...یک عمر قسط میدهم تا چشمتان در بیاید...از این خانه های نود و نه ساله ته سرآسیاب ملارد...چهارتا بچه هم به دنیا می آوریم...شایدم پنج تا...به نیت پنج تن آل عبا...اسمشان رو هم حسن و حسین و علی و فاطمه و امممم...اون یکی کی بود...؟ همون پنجمی...اه...یادم نیست...مهم نیست...اسم آخری را هم میگذاریم حبه انگور...هر شب جمعه هم میرویم توی چمنهای میدان آزادی شمد میندازیم و برج آزادی را نگاه میکنیم...وقتی میگویم این کار را میکنم یعنی این کار را میکنم... .ته ته ته پوپولیستها میشوم...یعنی تا اون حد که محرم که شد بروم زیر علم چهل تیغه کون کثیفمو پاره کنم...تا اون حد که دخترامو پونزده سالگی بدم به یه مرد پنجاه ساله....من میخواستم نویسنده شم...؟ من به قبر کریمخان زند جد بزرگم خندیده ام که نویسنده شم...من اگر نویسنده بشو بودم اینهمه سال تنهایی برای نوشتن صد سال تنهایی هم کفایت میکرد...! حالا زن میگیرم بلکه استعدادم توی شستن کون بچه شکوفا شود...! در موردش کتاب هم مینویسم که آرزوی نویسندگی ام هم عقیم نماند...شستن کون کودک در بیست ثانیه... یا چهل نکته طلایی کون کودک...اسم هنری ام را هم میگذارم شراگیم کوندرا...! پس پیش به سوی آینده ای روشن با پنج دهنه کون نشسته ی آلوده...!.
سامان: حرفاتون خیلی قشنگه راستش من خیلی هوسیم وتقریبا یه روز در میان با دوست دختر هام سکس دارم حقیقتش میخوام ترکش کنم ولی نمیتونم لطفا اگه راهی دارید بهم بگید ممنون میشم
May 18, 2009 12:05 AM
خيلي وقت بود كه وبلاگت اصلا براي من باز نمي شد.....
ولي دورادور شنيده بودم كه قراره ازذواج كني.....
نميدونم چي بايد بگم ......
ولي خوب احتمالا دختره بدجوري مخت رو زده.
ولي يه چيزي رو مطمئن باش واونم اينه كه بعد از گذشت مدتي برات عادي ميشه.خيلي عادي.عادي تر از اوني كه حتي بتوني تحمل كني.
February 12, 2009 9:56 AM
خیلی بامزه نوشته بودی،اما هر چی رفتم بالاتر تا ببینم جریان خواستگاری چی شده چیزی ندیدم!! راستی آخرش رفتی خواستگاری؟ قبول کردن؟ یا این عکس پست آخر رو از رو دلتنگی گذاشتی؟ :p
مبارک باشه و اتفاقا من از این پست اینجوری استنباط کردم که عاقلانه عمل کردی:)
November 25, 2008 9:39 PM
خیلی مبارکه امیدوارم که زندگی خیلی خوبی بدون روزمره گی داشته باشین!
قرار نیست که ۹ ماه دیگه بچه بیارین که اینقدر هل کردی!!
November 11, 2008 6:35 AM
شراگیم عزیز ، مطمئن باش تجربه های بد دیگران از ازدواج فقط به شخص خودشون مربوطه و اصلا نمی شه به زندگی تو و دیگران هیچ گونه تعمیمی داده بشه . این که ازدواج باعث مرگ عشق میشه در 99 درصد مواقع درسته ولی با اینحال یه قانون نیست ! میتونه در مورد تو صادق نباشه چون تو مثل همه آدمها نیستی . آدمها با هم فرق دارن و انتخاب ها و تصمیم ها و برداشتهای آدمها از مسائل و اتفاقات مختلف زندگیه که مسیرشون رو میسازه . مطمئن باش اون 99درصدی که به این نتیجه رسیدن ، یه جای کارشون اشتباه بوده . شاید تو یه جایی از زندگی اصلا عشقو فراموش کردن . تو راه اون یک درصد موفق رو برو . اونهایی که تا آخر عمر عاشق موندن . با وجود همه روزمزگیهایی که واقعیت داره . با وجود صدای ونگ بچه و قسط خونه . اونایی که رویاهاشون رو و عشقشون رو لابلای روزمرگی های سطحی زندگی فراموش نکردن . اتفاقا من فکر می کنم تو بخاطر قریحه و روحیه طنزی که داری ، از این نظر کاملا موفق خواهی بود .براتون آرزوی سعادت و شادمانی دارم .
November 9, 2008 12:27 PM
ما یک زن عموی چاق داریم....
او برای بغال محل هم میرود خاستگاری...
روی او حساب کنید
November 9, 2008 12:56 AM
تو خدایی! مُردم انقدرتنهایی تو این بعدازظهرپاییزی در این بیمارستان دراندشت خندیدم!!رسماهرکی صدامو شنیده فکرکرده الت پریش شدم!! مخصوصا اخرش و بچه هات و ....
خواستی من میام خواستگاری ها! می تونم نقش خاله خانمت رو بازی کنم
فقط امیدوارم ازدواج ریشه ی طنز وجودت رو خشک نکنه....شاد باشی همیشه ی عمر
November 8, 2008 5:00 PM
وای شراگيم جان. باور کن از روی که اومدم استراليا اين قدر نخنديده بودم. خيلی عالی نوشتی. امیدوارم خوش بخت شين با خانم شين :)
November 7, 2008 8:21 PM
یادته قرار بود هر روز تو چند خط خودتو سوهان بزنی که کبره های ابتذال و روزمرگی . . . فرو بریزند؟
یادته که قرار بود این تو بمیری از اون تو بمیری ها نباشه؟
خوب آقای شراگیم خان زند اینقدر سوهان نزدی حتی در چند خط ناقابل که آخرش شد اینکه میبینی.
کاش لااقل به جای اینکه تا ته خط بری به خودت میگفتی با وجود این گندی که زدم بازم می خوام سوهان بکشم به روحم. این طوری کمتر حیف می شدی.
مبارکه شادوماد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
November 7, 2008 3:59 PM
"این کار را نکن، چون (!) من هم مثل تو بودم، کردم و نتیجه نگرفتم!..." به این دلیل بسیار مستدل و عالمانه و نوعدوستانه _و لاجرم قانع کننده!_ کمی فقط توجه کنید. خنده دارترین، بی مزه ترین، بی معنی ترین، نادلنشین ترین، و در یک کلمه افتضاح ترین نظراتی که در کل تاریخ وبلاگستان ثبت شده، از این دست هستند. (به شماره 87 و سایر مشابهین!) حالا چون شما عرضه نداشتی که درست زندگی کنی، چون شما برای توجیه درست زندگی نکردن خودت انگشت اتهام و مقصرجویت را چون تفنگی به سوی این و آن نشانه گرفته ای، و لابد بدت نمیآمد ماشه ای داشت تا آنرا اول از همه توی کله همسرت میچکاندی ، که فکر میکنی مغز کافی نداشته که برخلاف شما میدانسته در زندگی چه میخواهد و چطور باید بدستش بیاورد، چون شما ناتوانی از اینکه مسئولیت انتخابهایت را _هرچند سنگین_ خودت برعهده بگیری و برای حمل بار آن به دوش دیگران نیازمندی، دیگر سرنوشت شما برای تمام آدمیزادگان قانونی جهان شمول میشود؟!! لوله کن عزیز من این طومار خطابه را و در جیب خودت بگذار. از من میشنوی جای دیگر هم باز نکن که این حکمها که در قالب متمدنانه نظردهی برای دیگران صادر میکنی، بیشتر بوی تلخ دردهای در دل مانده ای را میدهد که به این بهانه رقت انگیز میخواهند شنیده شوند. آنها که از شما کمی باهوش ترند ردپای بسیار چیزهای دیگر را در حرفهایتان پیدا میکنند که برخلاف انتظار، ناگهان ممکن است نوک پیکان را به سمت خودتان برگردانند.
November 7, 2008 2:26 PM
شراگیم جان واقعا بهت تبریک میگم . نه فقط به خاطر اینکه تصمیم داری ازدواج کنی ، بلکه به خاطر خیلی چیزها ، به خاطر اینکه به نظرم خیلی چیزها و موضوعات زندگی ات را برای خودت حل کردی و تونستی خودت مستقلانه تصمیم بگیری برای زندگی ات و بالاخره تونستی یوغ اون گرین کارت را از گردنت برداری ( گرین کارتی که اگه الان هم ازدواج نکنی مطمئن باش سالهای دیگه هم کارش درست نمیشه و فقط یک وسیله است برای .... بگذریم ...)
این شوخی هایی هم که دیگران در مورد ازدواج کردن می کنند مطمئنا اونقدر عاقل هستی که جدی نگیری.
به خانم شین هم واقعا تبریک میگم و معلومه که باید شخصیت فوق العاده ای داشته باشه
November 7, 2008 11:05 AM
قصد توهین ندارم ولی به نظر من که دیگه به آخر خط رسیدی. کاش حداقل قبل از اینکه طوق ازدواج رو به گردنتون بندازید یک کتابی می نوشتید و حسرت به دل نمی موندین ولی مثل اینکه دیگه وصال نمی ده ...
November 7, 2008 5:02 AM
یارو تو رو چه به پنج تن آل عبا؟
مگه اول اسم خودت و همسر آینده ات شین نیست؟
خب اسم بچه هاتون می تونه اینایی باشه که در ذیل می آید:
شلغم،شَلَم،شوربا، شعرنو، شیرتوشیر،شاسمنگولا،...
November 6, 2008 11:59 PM
بدبخت می کنی خودتو.
یهو به خودت میای میبینی تا خرخره تو گنداب زندگی روزمره فرورفتی و هیچ راه فراری هم نداری. می بینی که عمرت تموم شده و هیچ غلطی نکردی جز جنگیدن برای نون شب در کنار شریک زندگیت.
من دقیقا همین کاری که تو کردی رو انجام دادم. در اوج دیوانگی و در حالی که همه چیز زندگیم رو هوا بود با کسی ازدواج کردم که توونسته بود سه سال با من دیوانه دوام بیاره و دست بر قضا همین خصوصیات خانوم شین رو هم داشت. اراده قوی برای به دست آوردن هر چیزی که می خواست و مهربون و . . ..
منم درست مثل تو فکر می کردم که قراره پخی بشم در دنیای نویسندگی. بعد از ازدواج احساسات همسرانه ام گل کرد و تا خرخره شریک جنگهای روزمزه برای قسط خونه و ماشین و خرج بچه ها شدم. نشون به اون نشون که حالا دو تا بچه دارم که فکر می کنم تمام زندگی منو بلعیدن و به خون شوهرم تشنه ام که با اصرار صامتش باعث شد من تصمیم متهورانه بگیرم و حالا در ۳۸ سالگی اینطور پشیمون بشم.
آدمایی مثل من یا مثل تو که این توهم رو دارن که می تونن کسی بشن نباید یهو تغییر مسیر بدن. چون اگه تو مسیر عادی زندگی چیزی نشن آخر عمری فقط سر می خورن. ولی اگه مثل دیوانه ها یهو مسیرشونو عوض کنن بعدن به زمین و زمان و باعث و بانی تغییر مسیرشون لعنت می فرستن که باعث شدن از مسیرشون دست بکشن و قضاوت نادرستی در انتهای عمر نسبت به خودشون خواهند داشت.مثل حالای من که زندگی همه خونواده ام رو جهنم کردم. نمی تونی بفهمی چه حالی داره وقتی فکر می کنی ذره ذره لحظات زندگیت رو برای هیچ حروم کردی و دیگه هم نمیشه از اول شروع کرد. له میشه آدم زیر بار این رنج.
یه وقت سوء تفاهم نشه. این آینده ای که برات ترسیم کردم هیچ ربطی به شریک زندگیت نداره. چه خانم شین باشه چه هر کس دیگه ای. فقط اگر به خاطر موندنش و عادت کردن بهش و سبک سنگین کردن خوبیهاش این تصمیمو بگیری در واقع حکم به پایان زندگی خودت دادی و خراب کردن زندگی دیگری.
خواهش می کنم این دیوانگی رو حالا تو این موقعیت لنگ در هوات انجام نده. باور کن چون دقیقا این شرایط رو تجربه کردم دارم این پیشنهاد رو می کنم.
به هر حال اگر هم تصمیمتو گرفتی و خواستی که این کارو بکنی اونوقت تبریکات صمیمانه منو بپذیر.
November 6, 2008 11:24 PM
tabrikate samimanehye ma ro bepazirid... be jame moteahelan khosh amadid....vassalam!
November 6, 2008 9:45 PM
حالا تبدیل به یک ضرب المثل میشید توی وبلاگستان:
حتی شراگیم هم ازدواج کرد و تو نکردی!
November 6, 2008 9:33 PM
از سقراط دانشمند نامی پرسیدند ازدواج خوب است یا بد جواب داد در هر دو حال موجب پشیمانیست.
November 6, 2008 9:21 PM
مبارک باشه!!!!! لی لی لی لی لیییییی
بروبچز دست بزنید:
امشو شو شه عروسیه اینه
امشو شو خواستگاریه اینه !
فقط قول بده ماجرای شب عروسیتم اینجا بنویسی که خوندن داره هاااااااا
ولی عمرا فکر نمی کردم یه روزی تو دست به همچین کاری بزنی
ولی در کل خوشحالم که دیدت نسبت به زندگی عوض شده و برای اولین بار یه تصمیم عاقلانه در زندگی گرفتی
November 6, 2008 7:35 PM
بـــــــــــه ... تبريک عرض شد ... به منزل سلام برسون ....
November 6, 2008 6:09 PM
salam , gar vaghie va khodet jaie khanom e shin kament nazashti va rooze aval e avril ro ba roozi ke in neveshte ro neveshti eshteba nagerefti , behet pishanahad mikonam ye shartbandi chizi sherkat koni , shayad kharje aroosi dar biad
November 6, 2008 5:52 PM
سلام.... شراگيم جان بعد از مدتها تصادفی اومدم اينجا// از اخرين باری که توی ميدون ونک ديدمت خيلی وقت ميگذره.. هر جا هستی شاد و سرفراز باشی....
November 6, 2008 2:28 PM
اینقد خندوندیم که به خودم ریدم !
با بابات بری شاید یهو کلی هواتو داشته باشه! بابا ها کلاً حال میکنن بلایی که سر خودشون اومده سر پسرشون هم بیاد!
احساس میکنن که دیگه کاراشون پیش پسرشون توجیه میشه و روسفید میشن !
البته عمه هم جای خودشو داره ...
November 6, 2008 11:10 AM
اول از همه دست قشنگه رو به افتخار بغل دستی هاتون بزنین ! بعدش یه دست دیگه برای دلقک بزنین ! به افتخار عموی داماد ! جناب دلقک ! دست بزنین ! به افتخار رفیق داماد ! بازم جناب دلقک ! به افتخار دوست شوهر آینده عروس خانم ! بازم جناب دلقک ! به افتخار اونائی که جیپ دارن ! به به ! دست بزنین ! بازم میشه جناب دلقک ! به افتخار مجرد ترین آدم توی مجلس ! بازم که جناب دلقکه ! به افتخار آدم حسابی ترین موجود دنیا ! بازم که دلقکه ! حالا صبر کنید لطفا ! یه کم خستگی در کنین ! دستاتون سرخ شده ! خوب . حاضرین ؟ حالا دست قشنگه رو به افتخار جناب دلقک بزنین ! کلا همیشه برای دلقک دست بزنین ! برای آخرتتون خوبه ! به قول حضرت استاد جناب شمایل زاده : یکی شون خیلی خوبه !!! اون کی می تونه باشه ؟ خوب معلومه ! جناب دلقکه دیگه !!!
November 6, 2008 9:56 AM
:)) نه شراگيم جان! گودزيلا نيستي، ولي خب آدم عجيب( خاص) ي هستي ديگه
November 6, 2008 12:55 AM
بعد از مدتها کلی خنديدم ....حالا واقعا داری می ری خواستگاری؟؟؟ باورم نميشه
البته از تو هر کاری بر مياد....پس مبارکه
November 6, 2008 12:34 AM
کاری که برنارد شاو کرد حدود سال ۱۹۰۰..ما الان نمی تونیم تو مملکت خودمون تو سال ۲۰۰۸انجام بدیم...برنارد شاو بود یا هرکی دیگه..مهم اینه که ما فکر میکنم پونصد سال دیگه زمان لازم داریم..دو تا راه داریم..یا پیه تنهایی دوران پیری رو که وحشتناکه به تنمون بمالیم...یا اینکه به ازدواج لعنتی تن بدیم..فرق نمیکنه..مرد ..زن..در هر صورت...میخوام بگم مبارک باشه..میدونم هر دوتون اینجا رو میخونین..یا حتی ممکنه شوخی باشه کل قضیه..ولی نوشته من کاملا جدیه...و به یه چیزی اعتقاد دارم..با ازدواج عشق نابود میشه..ولی معمولا برا کسانی که میخوان ازدواج کنن نبایست ایه یاس خوند..ازدواج رو نه..با هم بودنتون رو تبریک میگم..چه این پست شوخی باشه..چه جدی..مهم همین با هم بودنتونه..اگر حسی هست..امیدوارم براتون این حس جاودان باشه..
November 5, 2008 11:36 PM
وای...آمدم برای شماره ۷۱ چيزی بنويسم چشمم افتاد به کامنت و شعر زیبای شهروند درجه صفر و ذوق زده شدم و یادم رفت چه میخواستم بگویم...شهروند جان اگر امدی و این کامنت را خواندی يک خبری از خودت بده...کجايی؟ شعرهايت را کجا مينويسی؟ کجا ميخوانی؟ کجا پنهان ميکنی؟ دقيقا هفته ی پيش بود که به يادت بودم...رفتم کل اينترنت را شخم زدم که اثری از محمد خوئينيها پيدا کنم...چيزی نبود...يعنی هرچه بود حجت الاسلام بود...تو هم که ميدانم اهل اين پدرسوخته بازيها نيستی...يعنی بعيد ميدانم حجت الاسلام باشی...به هر حال حدس ميزنم محمد خوئینیها اسم مستعارت باشد...والا همچين شاعری...همچين شعرهايی...چنین ذوق و روح لطیفی...با حافظ و سعدی اگر مقايسه ات نکنم ديگر کارهايت که از مصطفی رحماندوست که کمتر نيست...اگر نگويم بهتر است...به هر حال با ما به از اين باش...
خوشحالم کردی...:)
November 5, 2008 9:54 PM
دستمال كاغذي به اشك گفت:
قطره قطرهات طلاست
يك كم از طلاي خود حراج ميكني؟
عاشقم
با من ازدواج ميكني؟
اشك گفت:
ازدواج اشك و دستمالِ كاغذي!
تو چقدر سادهاي
خوش خيال كاغذي!
توي ازدواج ما
تو مچاله ميشوي
چرك ميشوي و تكهاي زباله ميشوي
پس برو و بيخيال باش
عاشقي كجاست!
تو فقط
دستمال باش!
دستمال كاغذي، دلش شكست
گوشهاي كنار جعبهاش نشست
گريه كرد و گريه كرد و گريه كرد
در تن سفيد و نازكش دويد
خونِ درد
آخرش، دستمال كاغذي مچاله شد
مثل تكهاي زباله شد
او ولي شبيه ديگران نشد
چرك و زشت مثل اين و آن نشد
رفت اگرچه توي سطل آشغال
پاك بود و عاشق و زلال
او
با تمام دستمالهاي كاغذي
فرق داشت
چون كه در ميان قلب خود
دانههاي اشك كاشت.
...
هر چند که من فکر ميکنم اين يه شوخی باشه ... از چند تا نکته ۱- لحن نگارش خانم شين ... ۲- لحن دفاعيه شراگيم از او ... ۳- روحيه ای که از نوشته های شراگيم تا به حالا دستگيرم شده .. هر چند تا به حالا او را نديده ام ... ۴- مسئله گرين کارت و .. هکذا
November 5, 2008 8:52 PM
بزرگترين حماقت زندگيتو داري مي كني، اگرم كردي مهريه تعيين نكن كه مثل يه چوب گنده تا آخر عمر هروقتي صدات دربياد در انتظار ماتحت گراميت خواهد بود.چون گفتي آدم منفعلي هستي گفتم بگم كه بلا سرت نياد....
November 5, 2008 5:38 PM
شراگيم جاااااااان !!!! من کجای کامنتم حرفی از غلط املايی !!!! زده بودم؟!!!! نقد من بر شيوه ی نگارش بود ... عاميانه نوشتن هيچ ايرادی نداره ، من گفتم نگارش بد !!! نه عاميانه و حاوی غلط املايی ... می دونم که صد در صد منظور منو گرفتی ، حداقل شراگيمی که من توی اين چهار پنج سال شناختم و می دونم روی نوشته ها و حرف زدنش دقيق و حساسه فهمیده منظور من چی بوده ... آخه کی می ره دکتر می گه دکتر به !!! من یه نسخه بپیچ ؟؟؟ من که اول تبریک گفتم ، می دونم هم که می دونی ارادتمندم حالا چه اسممو بنویسم و چه ننویسم ... اما خب این موضوع قابل دفاع نبود قابل تامل بود ... شراگیم جان قبول کن وقتی یه پست می ذاری و این خلق الله هفتاد تا کامنت برات می ذارن ،اگه این خانوم شین عزیزمون که محور این پست بوده یه کامنت بذاره همه می خونن ببینن طرف کیه و چند مرد حلاجه و خب طبعا آدم حساس می شه دیگه ... یعنی من اگه جای خانوم شین بودم و قرار بود در مقابل ۶۰ تا کامنت فقط یه کامنت بذارم خیلی روی نگارشش دقت می کردم ...فقط همین !!!
November 5, 2008 4:46 PM
معرکه میشه! یه جور حس بهاری رو از وبلاگت حس کردم!!!!!!!!!!!!! حداقلش اینه که این پستت رو ترکوندی آقای پوپولیست!
جای عمو و عمه که نمیتونی قالبم کنی وگرنه میومدم به حمایتت ،اما ماشین عروست با من جدی میگم... هر چی باشه از یابوی مدرن خودت خیلی سر تره! فقط تورو خدا این کابوس رو تموم نکن و نگو که سر کاریم ...!
November 5, 2008 3:49 PM
شری جون پنج شنبه ای که گذشت نه قلبیش زدیم با ننمون رفتیم خواستگاری ! می تونم از تجاربم توی این قضیه کمکت کنم.
فوق العاده نوشتی مطلبت پرینت شده دست به دست تو شرکت داره می چرخه
November 5, 2008 1:57 PM
خیلی باحالید شمارا لینک فرمودیم.....در ضمن کون شویی کار بسیار مهمی است ادم اگر نویسنده نوشد به تخم دنیا هم نیست اما اگر کون شخصی گهی بماند علاوه بر عارض شدن بیماریهای مختلف نجس می باشد و گناه دارد.....و از بزرگان دین نقل شده است:((من یغسل کون ولده فجزائه ملائک کونهن اجمل کون الدنیا فی الاخره))
November 5, 2008 11:25 AM
مباركه! خيلي مباركه!! خانوم شين واقعا آدم شجاعيه كه ميخواد زن تو بشه
November 5, 2008 12:34 AM
راستی مرتیکه تو می خوای من بدبخت رو ببری خواستگاری جای عموی مرحومت ؟ مگه من چن سالمه ؟ هان ؟! جنابعالی به گور همون عموی مرحومت می خندی !! خیلی هم دلت بخواد ! درضمن جنابعالی چه بخوای و چه نخوای مجبوری من رو ببری خواستگاری ! خودت هم می دونی خونه عروس خانم چنان سربالائی تند و تیزی داره که جیپ با دنده کمک هم بزور میره ازش بالا !!!
پی نوشت : در و داف های محترم مقیم اینترنت توجه فرمائید ! شری که رفت واسه خودش ( البته با کمک خانم شین ) فقط من موندم . اکازیون ! پسر مجرد خیلی شیک با امکانات اضافی ! خوش نقشه ! تک واحدی ! دید عالی ! بدون مالک ! فک کن !
November 4, 2008 7:40 PM
یا امام زمان ! باور کردنی نیست ! بعدشم من تازه باید الان بفهمم ؟! به هرحال تبریک شدید و غلیظ و گرون و خیلی خیلی خفن عرض می کنم . امیدوارم به شدت خوشبخت بشید . یه جوری که چشم ماها از حسودی دربیاد بیفته کف دستمون !
November 4, 2008 7:34 PM
با عرض خسته نباشيد براي فعاليت هاي خوبي كه انجام داده ايد و آرزوي موفقيت :
وب سايت « تك درخت» معرفي مي شود
تحليل روز ، جديدترين اخبار روز ، زنگ تفريح (ديدني ترين تصاوير و مطالب برگزيده) ، گالري تصاوير ، مقاله و يادداشت ، برگزيده رسانه ها و مطبوعات روز ، پيشخوان روزنامه ها و ...
تك درخت ، فرداي ايران زمين
آگاهي حق ماست
بدانيد و ديگران را نيز آگاه كنيد
تك درخت مقدم شما را به جمع بازيدكنندگان فراوان روزانه خود گرامي مي دارد :
http://takderakht.barnegar.com
November 4, 2008 7:17 PM
دوتا وبلاگه عشق من هستن یکی شراگیم و دومی این یکی http://blog.35dg.com/
حالا تو که از دس رفتی خدا کنه این یکی از دس نره :))
November 4, 2008 2:24 PM
شماره ۵۷ جان:
این چیزی رو که شما بهش میگی غلط املایی!!! ما بهش میگیم نگارش با لحن گفتاری که توی نوشته های من هم کم نیست...مثل این است که بیایی از من خرده بگیری که چرا نوشتم : ((این چیزی رو)) و درستش این است که بنویسم (( این چیزی را)) ...برو آقا جان/خانوم جان...بفرمایید مزاحم خانواده مردم نشوید!
November 4, 2008 1:16 PM
به خانوم شین(شماره 50): خانوم جان شما بفرمایید داخل اندرونی بنده خودم اینجا جوابگو هستم...!دیگه هم نبینم بدون اجازه ما چادر به کمر بستی و این ور اون ور کامنت گذاشتی ها...ناسلامتی الان دیگه سایه یه مرد بالا سرته...دهه...!
شماها هم بفرمایید تجمع نکنید...بفرمایید...اینجا خانواده زندگی میکنه...مگه خودتون ناموس ندارین؟
November 4, 2008 1:05 PM
شراگيم جان مبارکه ... برات آرزوی خوشبختی می کنم ... اما راستش بيشتر از اينکه از شنيدن اين خبر شوکه بشم از خوندن کامنت خانوم شین متعجب شدم ... به انتخاب تو ایمان دارم و مطمئنم که همون طور که تو باورش داری دختر خوبیه ... اما خب هیچوقت فکر نمی کردم کسی که تو انتخاب کنی اگه قرار باشه چهار خط مطلب بنویسه این همه نگارشش بد باشه ... به اون طفلک هیچ حرجی نیست ، اما از تو بعیده که یه عمر غلط همه ی ادمها رو می گرفتی و همگی با هم به این غلطها می خندیدیم ... ( شما ها چه جوري !!!به خودتون اين اجازه را مي دين که اينطوري !!! در مورد من اينجور !!!حرف بزنيد ) - (...داريد به !!! ما اين نسخه را مي پيچيد ) و ...
November 4, 2008 12:58 PM
سلام
من هنوز این مورد آخرو نخوندم و نظری ندارم
ولی چرا انقدر ما رو از خودت بی خبر گذاشتی . با اینکه زیاد بهت علاقه ندارم ولی خوب این دله دیگه بعضی وقتا برات تنگ میشه
خوش باشی هر جا هستی .
November 4, 2008 12:27 PM
خانوم شين (شهره، شكيلا، شراره، شيدا، شكوه، شيلا، شميم و ...) عزيز، اگه قراره دل اين دوستمون با اين حرفا بلرزه همون بهتر كه بلرزه. اين بنده خدا حتماً تصميم خودشو گرفته كه اين موضوع به صورت خبر خوش ملي بلكه بينالمللي داره اعلام ميكنه.
شاد و خوشبخت باشيد.
November 4, 2008 12:22 PM
خانوم شيييييييييييييييييين ! قربونت برم! :*:*:*:*:*:*:*:*:*:*:*:*:*:
November 4, 2008 12:03 PM
راستش من تا همین الان که کامنت خانم شین را خوندم فکر می کردم این پستت فقط یه شوخی هستش ! برای همین هم به خودم اجازه دادم آن کامنت طنزآمیز را بنویسم اما ظاهرا قضیه جدی یه . بنا بر این پیشاپیش تبریک . از همه این شوخی ها گذشته من خودم آدمی بودم که تا همین چند ماه پیش با توجه به شرایط سنی ام دیگه فکر ازدواج را فراموش کرده بودم اما عشقی آمد و نرفت . آمد و ماند . علیرغم همه مقاومت ها و بدقلقی های من ماندگار شد . و خب دیگه دیگه ... برای تو و خانم "شین" ات بهترین آرزوها را دارم و فراموش نکن که :" اگر چه شاید زندگی در تجرد راحت تر از زندگی متاهلی باشد اما راحت بودن همیشه به معنای خوشبختی نیست ".
November 4, 2008 11:29 AM
چه آدم های حسودی هستید شماها !!! خب خودش به این نتیجه رسیده که وقتش ازدواج کنه ...
دختری که این حس رو در تو به وجود آورده ... ارزش همراهی کردن داره ... خوشبخت می شید ...
نگرانم نباش ... همه چیز رو روال پیش میره ...
خانوم شین بهت تبریک می گم :*
November 4, 2008 9:32 AM
شماها ديگه چه جور آدماي هستيد!؟؟! شما ها چه جوري به خودتون اين اجازه را مي دين که اينطوري در مورد من اينجور حرف بزنيد. فکر نميکنيد پشت هر اسمي يه آدم هست يه آدم با تمام احساسات که بايد داشته باشه. يه آدمي که از اين حرفاي شما ها ناراحت بشه؟ من کاري به شراگيم ندارم ولي به شما اين اجازه را نميدم در مورد زندگي من اين جور حرف بزنيد.
پريساي عزيز (شماره 48) من رفتم وبلاگ شما را ديدم. ديدم که خودت هم ازدواج کردي و بچه هم داري. نکنه خود شما هم با اين روش ازدواج کردي و براي انداختن خودتان به شوهر عزيز تمام خرج مراسم عروسي را متحمل شديد و حالا اينجا به نام يک آشنا داريد به ما اين نسخه را مي پيچيد.!؟؟ خيلي برات ناگوار بود اين حرف؟ ولي دقيقن اين چيزي بود که به من گفتي!
جالب اينجاست که خيلي هاتون از اينکه شايد درآينده اين وبلاگ اونجوري نباشه که شما مي خواهيد به شراگيم ميگيد که اينکار را انجام نده و منع ميکنيد. واقعاً چه آدماي دلسوزي!!!
November 4, 2008 8:59 AM
مادر بمیرم .. نبینم بی یارو قار بمونی ... خودم برات می رم خواستگاری ... دوست دخترتم نبودم که بخوام از وفا و جفا حرف بزنم ... دست به بازار گرمیمم توپه ... همچین ازت تعریف کنم که ۱ نصف سکه هم مهریه نخوان ازت ... فقط شلوارتو برداری بری خونه عروس ...
November 3, 2008 10:48 PM
يک اشنايی داشتيم.. يکی اومد مثل تو مخ اش را زد.... بعد اين اشنای ما گفت الا و بلا اينو می خوام.. همه مخالف بودن.. اما اين اشنامون همه خرج عروسی و ... را يواشکی می داد به پسره که بقيه نفهمن يارو پول نداره!!!!!!!!!!!!! ازين تکنيک هم می تونی استفاده کنی!!هر چند خودت خداييييييييييييييييييييييييييييی!!!
November 3, 2008 10:27 PM
ازدواج نکن برادر !! تو اگر بروی اين همه دختر مجرد در اين وبلاگستان شکست عشق می خورند !! بيش از نيمی از خوانندگان وبلاگت را از دست می دهی !! انصافا انگيزه ای برای زدن مخ يک مرد متاهل می ماند !!؟؟
November 3, 2008 10:22 PM
اوه مااااااااااااااااااااااای گاد ! جدی میگی ؟!!! خر نشو الاغ جون .
November 3, 2008 7:45 PM
سلام
لطف كن فيد وبلاگت را برايم بفرست.
حميدرضا
November 3, 2008 5:37 PM
اي بر پدر اين فيلترينگ و باعث و باني ش لعنت.
فيلتر بودي كه توي وب منيرو كشفت كردم
حالا بعد عمري تازه با تموم قوا تونستم اينجا رو پيدا كنم.از اونجايي كه اخر ماجرا رو اول خوندم و از اونجايي كه فقط فرصت كرده ام چند تا پستت را بخوانم نظرم را به عنوان مادر عروس اعلام مي كنم.
داماد شدي نشديا...مطمئن باش بزرگ ترين خيانت را به خودت مي كني.
اما حالا كه قرار خواستگاري را گذاشته اي و اسم بچه ها را هم ايضا...
جهنم ضرر برو داماد شو ببينم چه گلي به سر كي مي زني.
حبه انگور رو از قول من ببوس
November 3, 2008 5:36 PM
دل انگیزی شیطنت آمیز زن در همین است که شما را وادار میکند طالب هلاکت و تباهی خود باشید ;)
.
(برنارد شاو)
November 3, 2008 5:32 PM
(من را نه گرفته اند، نه تصادف کرده ام، نه ازدواج کرده ام، نه سرطان گرفته ام، نه عاشق شده ام، نه ................) خيلی ناقلايی ! بيخود نبود شده بودی ستاره سهيل . زودتر ميگفتی اينقدر نگرانت نمی شديم !
داشتن يک سری امکانات اوليه خيلی خوب و شايد لازم باشه اما مهم اينه که هر دوی شما ضرورت وجود ديگری را تو زندگيتون حس کرده باشيد و برای ارامشتون تلاش کنيد . برات ارزو ميکنم تا بهترين ها برايت ميسر شود . بی خبرمون نگذار اينقدر !!!!!!!!
November 3, 2008 3:56 PM
من از ذهن آشفته ی تو می ترسم .. که نکنه برا فرار ازش می خای یه شروعه دیگه داشته باشی ....
November 3, 2008 3:39 PM
http://www.charismaco.com/html/modules.php?op=modload&name=News&file=article&sid=265
November 3, 2008 3:37 PM
چرا اين طوزی فکر می کنی؟
منم ازدواج کردم اما نه چند تا بچه ی قد و نيم قد دور خودم رديف کردم نه کون مبارکشون رو می شورم نه شوهرم از صبح تا شب مسافر کشی می کنه.تازه به تموم کارامون هم می رسيم.فيلم می بينيم کتاب می خونيم کلی با هم پیاده روی می کنيم.البته حقوقمونم چندان نيست اما زندگی بر وفق مراد.......
November 3, 2008 8:43 AM
بله..به قول مهرورزخان ما ميتوانيم! ميشود و ميتوانيم! شری جان زودتر بيا بنويس دروغ آوريل بود آبدهنم داره خشک ميشه! اصلا شک شدم!! نوشته بودی کوندرا خيال کردم در مورد کو.ن کپل نوشتی که ديدم نه!!!!!!! شری سهيل رو تنها نذارررر..يعنی اگه سهيلم ازدواج کنه به اين نتيجه ميرسم که ازدواج شتريه که رو همه ميخوابه!!
November 3, 2008 2:26 AM
آقا شما شده ای واسه من عین جیم کری تو اون فیلم پیتر ویر که الان دارم کونمو پاره می کنم ولی اسمش یادم نمیاد...
من سیر تا پیاز آرشیوتو این چند روزه خوندم و تو وبلاگم ازت نوشتم...
نشون به اون نشون که خانم شین رو هی دور صخره ای دواندی و بنده خدا هیچ چی نمی گفت یعنی می گفت ولی چیز دیگه ای می گفت...
یا اینکه یه جایی گفته بودی جنگ زده بوده و اند تضاد بوده اون عکس بچگی هاش در آبادان...
خلاصه آقای شراگیم حالا که ما داشتیم با دلقک بازی هات (ببخشید طنازی هات!) حال می کردیم یکهو هوس کردی سوار قایق بشی بری ته دنیا برادر که چه بشه؟
November 3, 2008 1:51 AM
بهترين آرزو ها برای هر دو تا تون .
.
قضيه اين قدر جديه که مگه به ضرب اين لودگی های تو بشه باهاش کنار اومد /
دختر خوبی تو هم علی رغم خل بازی هات ای بد نيستی .همديگر رو هم دوست دارين اوکی مبارکه !
November 3, 2008 1:31 AM
من با این نسیم که قبل من کامنت گذاشته کاملا موافقم!
الان فکم کف زمینه! بیا جمعش کن.
woooooow! باورم نمیشه! باورم نمیشه!
November 3, 2008 12:59 AM
همیشه می خوانمت ولی این نوشته ای ول داشت به شدت.
باشی و خوش
November 3, 2008 12:21 AM
لعنت به اين فيلترينگ که منو مدتها ازينجا جدا کرد تا الان مجبور بشم با شنيدن اين خبر سراسيمه برگردم اينجا...
تو ديگه چرا شری؟اونهمه دبدبه و کبکبه چی شد؟؟؟موش شدی رفت؟ای بابا
البته چند روز پشم يکی تو مايه های خودت همچين خبری رو از خودش بهم داد و حسابی مورد عنايت واقع شد ُخدا رحمت کرد که دومی بودی...
November 2, 2008 11:53 PM
خاک تو سر ما با این عاشقی مون !
ایشالا خوشبخت بشی ! ما که حسود نیستیم!
در ضمن اینقدر نترس پسر، بیخودی هم اینطور گنده ش نکن.کی می گه ازدواج همش عادت و تکرار و کون نشسته ست؟!
تو یکی ازدواج هم بکنی، اونو درستش می کنی، تا اینکه اسیر تکرارش بشی.
آرزوی موفقیت برای هر دوتون.دعاهای بازدارنده مون که نگرفت، حالا عد یه دعای خیر کردیم، اگه همون خواستگاری قول وقرار بله برون و حنا بندون و ختنه سورون بچه ی اولم نذاشتین !
آخه آدم می یادم حرف خوب بزنه، خوب نمی شه ! اینا هم همه شوهر کرده، زن گرفته، می یان می گن حسودی نکنین، تو دل بچه رو خالی نکنین...دیگه نمی دونن که تو این دل صاب مرده ی ما چه آشوبیه آخه !
بمیری اصلا تو هم !
اینقدر اراده نداشتی سر تصمیم خودت وایسی !! اعصابمو خورد کردی از دیروز که این پست رو خوندم آخه !! دهه !
:*:X:*:X
با اشک و بغل و این ها.
(از اینا هستن که هی می گن ازت متنفرم، ازت متنفرم،بعد می رن بغل طرف هی مشت می زنن، هی طرف تو بغلش می گیرتش تا آروم بشه، و دیگه خودش رو تو اوج دعوا و بکش بکش به بغل طرف می سپاره، از این ها برای آخر کامنت من!)
November 2, 2008 10:59 PM
واييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييی شراگيم!!!! واقعا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ من بدون اغراق از تعجب پس افتادم. يعنی ديگه بعد از اين می تونم بگم هيچی غير ممکن نيست! يعنی هر اتفاقی امکان وقوع داره! شراگيم زن بگيره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ پس اگه تو زن بگير شده باشي میشه که اين بحران اقتصادی کوفتی هم ظرف چند روز گورشو گم کنه و خيلی چيزای ديگه که عمرا نميشه و حالا فکر می کنم ساده تر از اونی که فکر کنی ميشه! برم به شوهرم خبر بدم چه نشستی که شراگيم ثابت کرد غير ممکن هم غير ممکن نیست!
November 2, 2008 4:27 PM
حالا بذار بچه دار شي همچين مي ري تو حس اون كتاب نوشتنت در مورد بچه كه به سالينجر و رفقا مي گي زكي.
بعدشم خدايش خانم شين بايد خيلي دوستت داشته باشه وگرنه همين نوشته ت بس بود براي صد تا طلاق بعد از ازدواج چه برسه به قبل از ازدواج.
مباركا
November 2, 2008 4:15 PM
حالا بذار بچه دار شي همچين مي ري تو حس اون كتاب نوشتنت در مورد بچه كه به سالينجر و رفقا مي گي زكي.
بعدشم خدايش خانم شين بايد خيلي دوستت داشته باشه وگرنه همين نوشته ت بس بود براي صد تا طلاق بعد از ازدواج چه برسه به قبل از ازدواج
November 2, 2008 4:14 PM
ااااااااااییییییییی خاک بر سر خرت کنند
منم تو وضع روحی تو بودم که زن گرفتم
همون کادای توروهم میخواستم بکنم(که خوشبختانه نکردم)
November 2, 2008 9:51 AM
ای بابا!
یعنی شراگیم هم آدم شد؟!
یعنی در وبلاگ تا اطلاع ثانویه گل گرفته می شود؟
November 1, 2008 11:40 PM
سلام
مشتاقانه منتظر شنيدن ماجرای خواستگاری شما هستيم...
پايدار باشی
November 1, 2008 10:26 PM
خدا رو شکر بچه مون سر عقل اومده می خواد سر و سامون بگیره اون وقت جماعت حسود به جای این که بهش قوت قلب بدن میان اخ و پیف میکنند :دی شراگیم جون اینا همش از حسادته چش ندارن ببینن تو داری خوشبخت میشی ! بخیلن دیگه . حالا که پات رفته روی بیل معطلش نکن مادر تا پشیمون نشدی . بذار تا جوونی و جون و قوه داری بچه دار بشی حظ شون رو ببری . عروسی و دامادی شون رو ببینی . دختر عروس کنی . پسر داماد کنی . با نوه های گوگولی منگولی ت بازی کنی . خلاصه آرزو به دل از دنیا نری ننه :دی به کوری چش و چار دشمنای حسود خودم باهات میام خواستگاری هم سند و سالم بالاس و همه جا میشه درم آورد (مجلس خواستگاری و اینا منظورمه) هم سر و زبونش رو دارم . سعی می کنم برات ارزون تمامش کنم مادر (مهریه و شیربها(!) رو دیگه) . تو فقط یه ایمیل بهم بزن ردیفه :دی
November 1, 2008 10:19 PM
حال همه ما خوب است اما تو باور نکن ...
هر کاری می کنی ... خودت باشی ...
November 1, 2008 9:37 PM
من دندونپزشکی ميخونم... يه درسی داريم به نامhealth care که اتفاقا روش صحيح شستن کون بچه هم توش تدريس ميشه!!
November 1, 2008 6:21 PM
اصلا به من يکی ربطی نداره ميخوای ازدواج کنی يا نه، فقط اين که فوق العاده ييیییی، کتاب کون بچه شويی هم که باشه اگه تو نويسندش باشه عالييييييييی ميشه
November 1, 2008 4:10 PM
باورش سخته ، ولي فقط غير ممكن غير ممكنه ، خيلي خنديديم ، لحظات شادي در زندگي مشترك برايت آرزومندم !
November 1, 2008 3:50 PM
خوب برو صحبتت را بکن، ولی شرط کن که وقتی کار گرین کارتت درست شد عروسی می کنی، که هم کارت عقب نیافتد هم بتونی عروس را ببری هم گرین کارت را جای همه ی داراییهای نداشته ات غالب کنی
November 1, 2008 2:37 PM
اگر ايران بودم خودم همراهت ميومدم. هم پرحرفم و مجلس رو گرم ميکنم، هم قيافهام شيرين ۱۰ سال بيشتر از سنم به نظر مياد!
به هر حال اميدوارم که نتيجهاش خوشبختی و شادی باشه.
November 1, 2008 2:06 PM
آفرين به تو شواليه قهرمان... آفرين به خانوم شين که می جنگد و پيروز می شود...
اصلا اعتقادی به فلسفه نون بخور و نمير و گليم پاره زير آسمون خدا ندارم ولی اينو از يک خواهر شايد بزرگتر که گوشاش دراز شد و همه چیزشو به فنا داد گوش کن: باور کن اگه اون تفاهم لعنتی باشه همه چيز حله...حاضرم قسم بخورم ولی هيچ تضمينی برای اون خلاقيت بی معرفت نيست که صد البته اگه طرف رفيق گرمابه و گلستان شد آنچنان خلاقيتی از خودت بروز می دهی که خلق انگشت به دهن بمانند...
برايت آرزوی خوشبختی و موفقيت می کنم :)
November 1, 2008 1:43 PM
شری آمریکایی جونم، هنوز هیچ اتفاقی نیوفتاده که تو اینجوری قاط زده شدی!!!؟
ولی در حین خواندن نوشته هایت پیش خودم گفتم این پسره طفلی مغزش خیلی قاراش میش میزنه...
آقا هنوز توی گود نرفتی که!!!؟؟؟چرا این همه افراد گوناگون را برای خواستگاری میخاهی بِــــبَِــــری...
"شاید باهات تماس بگیرم"
November 1, 2008 1:15 PM
الهی ذليل بشی شری آخرش من نتونستم تو رو برای خودم با برای يکی از دخترهام تو آب نمک بخوابونم . جهنم خودم رو يه جور با اين درد بی درمون تسکين ميدم شاید هم تو تا وقت بزرگ شدن دخترها کپک ميزدی .
در هر حال بخاطر اون يک فنجون قهوه ی تلخ که تو اون کافه خورديم و من خجالتم اومد بهت بگم که توش مو هم بود! و من نميدونم موی کجای اون يارو کافه ای يه بود حاضرم بيام برات خواستگاری . خودم رو جا ميزنم به عنوان برادر بزرگترت ! غضنفر از روستای غورابیل قزوین .اگه حاضری بلند بگو بله تا راه بيفتم .
November 1, 2008 1:01 PM
مبارکه شاه داماد.
فقط چندتا نکته رو رعایت کن
1)قبل از رفتن به خواستگاری سعی کن رودهی بزرگ و مثانهات رو کاملاً خالی کنی. راههای مختلفی برای اینکار وجود داره
الف)خوردن تا حدی که ظرفیت تکمیل بشه
ب)استفاده از شیاف
ج)نشستن سر دستشویی(بین 5- 15 دقیقه) اینکه چقدر این روش زمان میبره، کاملاً بستگی به همت خودت داره. رکورد من همون 5 دقیقه هست
استرس سر جلسهی خواستگاری(یا حتی کنکور) چیز فوقالعاده وحشتناک و دردسرسازی هست،پس سعی کنید هیچ وقت با شکم پر خواستگاری نرید
2)سعی کن مهریهی رو تا حد امکان پایین بگیری. اگر نتونستی آنقدر بالا بگیر تا طرف بیخیال شه(مثلاً هزارتا) منتها شرط موفقیت مهریهی بالا اینه که حق طلاق به طرف ندی تا بتونی در زمان لازم معاملهی منصفانهای با طرف مقابل داشته باشی
3)اگر دیدی مجلس در سکوت عمیقی فرو رفته، بدترین کار ممکن جوک تعریف کردن هست، اگر جوکت بامزه باشه(سکسی باشه) ممکنه خانوادهی عروس درموردت فکرهای بدی بکنن، اگه بی مزه باشه بشدت کنف خواهی شد. توصیهی من صحبت کردن بر سر وضع بد اقتصاد و ریدمان ا.ن به ملت هست. خوبیش اینه که گوشی دستت میاد که وضع مالیه پدر عروس چطوره
4) مراسم عروسی رو سعی کن قاطی بگیری. عروسیهای توی تالار پدر داماد رو در میاره بخصوص اون قسمت احمقانهی مصاحبه که حال آدم رو بهم میزنه. میبرنت جلوی جمعیت و ازت سؤالهای کسشعر میپرسن و ازت میخوان حرکات ژانگولر انجام بدی. مثلاً میگن در حالی که دستت توی گردن داماده پدر عروس رو ببوس یا در شرایطی که پدر داماد پاهات رو گرفته و پدر عروس شانهات رو گرفته، و درحالی که مشغول تاب خوردن هستی، مجری یکدفعه با کون میپره روی شکمت. حتی بعضی وقتها بین مردهای صاحب مجلس مسابقه میزارن. مثلاً اگه مجری خودشیرین باشه ممکن بگه "از پدر داماد، پدر عروس، برادر داماد، برادر عروس و خود داماد میخوام در حالی که کنارِ به جمعیت ایستادن ...رشون رو شق کنن تا بنده برنده رو اعلام کنم و جمعیت شروع میکنن به خندیدن. آخرش هم نظرت رو دربارهی ازدواج میپرسن و میگن چه توصیهای برای جوانان موجود در مجلس داری و....
5) موقع رو نما دادن سعی کن به اعصابت مسلط باشی. گاهاً دیده شده که داماد بخاطر رونماهایی که گرفته زیرلبی یک فحشی داده به کسی که قبلاً توی عروسیش هدیهی درست و حسابی داده بوده ، و متاسفانه این فحش توی فیلم عروسی ضبط شده و با لب خوانی کاملاً قابل تشخیص هست.
مراقب باش سرت کلاه نره. بعضاً دیده شده پدر عروس یا داماد برای ثبت در تاریخ و قمپز در کردن، یک پاکت جلوی دوربین میگیرن و یک محتوای خیالی رو اعلام میکنن(مثلاً سند زمین، سند خونه، 100تا سکهی تمام بهار و...) حواست رو کاملاً جمع کن که سرت رو کلاه نذارن. همون موقع باید بلند بشی و بگی آقا در پاکت رو باز کنید. ممکنه بعداً مدیون طرف بشی بدون اینکه چیزی گرفته باشی.
برای اینکه مراسم زیاد طول نکشه، مراسم رو به دو قسمت تقسیم کن- 1 قسمت هدایای زیر 50 تومان(مثلاً یک دست شورت سفید برای داماد و کورست سیاه برای عروس دوخته شده بدست همسایهی مادر عروس یا یک جعبه کاندوم 50تایی خارجی هدیه از طرف شرکت واردات و صادرات رفیق داماد یا 10 عدد سکهی 500 ریالی از طرف مادر همسایهی فوقالذکر که زیر پوشش کمیتهی امداد هستند یا 50 فقره صلوات توسط حاجآقا شبستانی که نقداً پرداخت میشه) ، قسمت جلوی دوربین هدایای بالای 50 تومان. این پول توی پاکت دادنها بین خیلی از زوجهای جوان دعوا راه انداخته. یک سرکوفتهایی زده میشه که ......
6) شب زفاف رو هم که خودت بهتر میدونی
موفق باشی جوون
November 1, 2008 12:47 PM
حسن و حسين و فاطمه و علی و حبه ی انگور... خيلی خنديدم.. خب اين ته تاقاريت حالا دختره يا پسر شری جان؟
November 1, 2008 12:13 PM
اولا چون خودشیفته ایم بسی حال کردیم من باب گیسوی کمند... آره گیسوم کمنده؟(آخ جون)ثانیا ما چون تورو می شنایسیم خر هم نیستیم این حرفا باورمون نمی شه. تو که از شهرداری خفن تر نیسیتی آگهی می ده متری چهار میلیارد بعد می گه طنز بود.. پس فردا تو هم می گی طنز بود اسکول شدین هار هار ما ضایع می شیم... بعد هم کلا اگه که جدی هم هست مبارکه... فقط تو همین کارا رو می کنی که اسم ما می ره تو لیست القاعده دیگه... یه کاری نکن باز ما پس فردا از خونه قهر کردیم جایی نداشته باشیم بریم یه نیم ساعت!
November 1, 2008 11:54 AM
آنطور که خودت گفتی خانم شین خیلی وقته تو را می شناسه. پس اگر راضی به وصلت با توست تمامی وضعیت فعلی تو را قبول داره.
پس دیگه نگرانی برای خواستگاری رفتن نداره. حتما خانوادهاش هم از وضعیت تو خیلی ناآگاه نیستند. هر کس را بردی، بردی
بنابراین ناراحت چی هستی؟
مگر اینکه ناراحت درازگوشیت باشی
November 1, 2008 10:21 AM
سلام شراگیم عزیزم
بهت تبریک می گم که بالاخره تونستی با هیولای درونت مبارزه کنی و تصمیم به ازدواج بگیری....
خداییش هم خانوم شین دختر خوبیه ..شک نکن .
ولی با همه ااین اوصاف با شناختی که من از تو دارم تا توی لباس دامادی نبینمت باور نمی کنم ....
ضمناً وای به حالت اگه خالی بسته باشی ...
خودت رو کشته بدون ...کشته ای...
November 1, 2008 10:12 AM
نمی دونم چرا همه دارن ته دلتون رو خالی می کنن! گوش نکنین حسودی می کنن! این کار مشت محکمی خواهد بود بر دهان استکبار جهانی و تهاجم فرهنگی و آره و اینا
حالا لازم نیست حتماً ما تحت بچه بشورید اگه استعدادهای دیگه ای هم دارید می شه تو قسمت های دیگه استفاده کرد مثلاً آشپزی
November 1, 2008 10:06 AM
ای شراگيم تخم جن !
اگر توی ايران بودم دو بامبی ميکوبيدم روی آن کله نا مبارکت بلکه عقلت سر جايش بيايد !!مگر از جان ات سير شده ای ميخواهی زن بگيری ای بی عقل ماليخوليايی ؟؟
بقول سعدی : ترا که خانه نئين است ؛ بازی نه اين است
از سانفرانسيسکو : گيله مرد امريکايی .
November 1, 2008 8:06 AM
ببین بهت حق می دم بترسی یا نگران باشی اما باورکن روزمرگی تاهل یه وقتها حتا کمتر از روزمرگی مجردی می شه. این شستن کون بچه ای که اینقدر به مسخره ازش حرف می زنی بعضی وقتها حس و استعداد نویسندگی آدمو قلمبه می کنه! آدمها به طور معمول فکر می کنن تو تنهایی خلاق تر و بااحساس ترن، به این دلیله که انتخاب درستی نمی کنن و از چاله به چاه می افتن. درحالی که تنهایی سریع تر از اونچه که فکرشو بکنی آدم رو می پوسونه و به کلیشه "آدمهای تنها" دچار می کنه. با فرض این که انتخابت درسته، روزمرگیت کمتر می شه و کمتر به تکرار دچار می شی. نمی دونم چقدر تونستم منظورم رو برسونم. منظورم عشق و تیریپ رومانتیک و اشک و گل و شمع نیست ها!
November 1, 2008 4:49 AM
کار مزخرفیه این خواستگاری. امیدوارم موفق باشی. اما چون هیجانش رو زیاد کردی حالا برتو واجب است که بقیه ماجرا رو هم به سمع و نظر ما برسونی.
November 1, 2008 3:57 AM
شراگیم جان خودت را کنترل کن... مارو هم هیستریک کردی بابا!
November 1, 2008 3:45 AM
آباريكلا ... انتحاري تر از اين نميشه يعني من الان هم مي خندم هم اسكل شدم هم فكم افتاده پايين .... بكن عزيزم مي توني بكن ماهم طناب ميديم بت بري تو چاه باهاش .... اصلا جدي برو خواستگاري دختر همسايه همونجا باهم مث دو پرنده ي عاشق زندگي كنين منم از اينجا دود و آتش و انفجارها رو مشاهده مي كنم ... چه شود ... فك كن ... شراگيم داماد مي شود
One acknowledges that men's life seems to be not cheap, nevertheless people need cash for different stuff and not every one earns enough cash. Hence to get some lowest-rate-loans.com or auto loan would be a proper solution.
May 31, 2010 7:48 PM