شراگیم
« مرد یک میلیون تومانی...! | صفحه اصلی | ... »
یک روز معمولی از زندگی یک میلیونر...!

بالاخره توانستم بر میل بی اندازه ام به خواب غلبه کنم و رضایت دهم که تخت و بالش و تشک نازنین و گرم و نرمم را رها کنم و بیایم توی پذیرایی و لپ تاپ ویروس گرفته ی مردنی ام را باز کنم تا چند خطی بنویسم...شما وقتی متوجه عظمت این کار می شوید که بدانید من در مقابل خواب چقدر مستاصل و بیچاره ام...چه شبهایی که از شدت گرسنگی توی تختم مثل سگ زوزه کشیده ام ولی خواب مثل یک بختک رویم نشسته بوده و نگذاشته از رختخوابم جدا شوم و بروم چیزکی از یخچال در آورم...آنقدر خسته ام که اگر بهم میگفتند آنجلینا جولی لخت و برهنه توی پذیرایی نشسته است سر را توی بالش بیشتر فرو میکردم و در دل میگفتم کون لقش...! اما نمیدانم این نوشتن امشب چه کرمی انداخته به جانم که با وجود اینکه تک تک سلولهای بدنم فریاد میزنند خواب...خواب...خواب...اما من آمده ام که چند خطی بنویسم...البته اصلا انتظار خواندن یک پست خیلی مهم و یا خیلی زیبا را نداشته باشید...نه...حتی الان که به اینجا رسیده ام ذهنم کاملا خالی شده است و مانده م که اصلا چه ضرورتی داشت بیایم و بنویسم...هیچ اتفاق خاصی نیفتاده است...صبح به اتفاق خانوم شین رفته بودیم توچال...این مایه داری هم بد دردیست...گفتم حالا که درامد ماهیانه ام بالای یک میلیون تومان است چرا مثل مایه دارها تفریح و عشق و حال نکنیم...این بود که زنگ زدم به خانوم شین که امروز برویم اسکی...چشمهایش چهار تا شد که تو از کی اسکی باز شدی...؟ قپی آمدم که اختیار دارید...آن زمانهایی که شما عروسک بازی میکردید پاتوق ما پیست شمشک و دیزین بود...دروغ که خناق نیست...گفتیم و گرفت و خفه هم نشدیم...تازه کلی هم ذوق کرد که تا به حال دوست پسری به این باحالی و با کلاسی داشته که اصلا بروز نمیداده که اسکی باز است...برای ساعت 11:30 میدان تجریش قرار گذاشتیم...کمی دیرتر رسید و هر چند دقیقه به چند دقیقه اس ام اس میداد که من فلانجا هستم و فلان قدر دیگر میرسم و از وضعیتم میپرسید که به خاطر تاخیرش ماهی شده ام یا خیر...؟ این ماهی شدن هم یک اصطلاح است بین من و خانوم شین و اختراع خودم است...نمیدانم تا به حال به قیافه ماهی هایی که توی ویترین مغازه ها لای یخ گذاشته اند نگاه کرده اید یا نه...یک غم شدید و عجیبی توی چهره همه شان است...لب های جمع شده رو به پایین...چشمهای سرد و خالی بدون ذره ای درخشش و نشان از زندگی...قیافه های یکجور...حتی ماهی های زنده ی توی اکواریوم هم چنین هستند...یکبار به چهره شان دقت کنید...انگار غم همه ی دنیا توی دلشان است...حتی یک ماهی خوشحال هم نمیتوانید پیدا کنید...یکبار که خیلی بی حوصله و غمگین بودم خودم را توی آینه دیدم و حس کردم که چقدر شبیه ماهی شده ام و درست از همانجا این واژه هم به فرهنگ واژگانم راه پیدا کرد...به هر حال قبل از اینکه ماهی بشوم خانوم شین رسید...از شانس ما وقتی به ایستگاه یک توچال رسیدیم که دیگر برای تله کابین بلیط نمیفروختند و کلی هم آدم داشتند توی سر و کله هم میزنند بلکه بلیط گیرشان بیاید...داشتم فکر میکردم که اصلا مایه داری به ما نیامده که یکی از پشت سر صدایم کرد که آقا اگر شما بلیط میخواهید ما دو تا اضافی داریم...روی هوا پیشنهادش را زدم و سریع دوازده تا هزار تومانی چپاندم کف دستش و بلیط ها را گرفتم و کلی هم تشکر و تصدقش کردم...خدا نسل هرچی آدم کلاش و کلاه بردار است را از روی زمین بردارد...بلیطها مورد داشت و نگذاشتند سوار شویم...دست از پا دراز تر برگشتیم...گفتیم چه کار کنیم چه کار نکنیم...تصمیم گرفتیم مثل یک آدم مایه دار برویم اردک آبی و بوفه کامل سفارش دهیم... غلغله بود...صد رحمت به صفوف در هم فشرده غذای نذری در ایام محرم...بعد از نیم ساعت تازه توانستیم داخل رستوران شویم...آنجا هم ملت بشقاب و سینی به دست یک صف دیگر بسته بودند به این درازی (البته نه به آن درازی که در ذهنتان تجسم کرده اید!)...انجا هم ایستادیم...توی عمرم برای غذای نذری انقدر توی صف نایستاده بودم...بعد میگویند اوضاع اقتصاد خراب است و وضع مردم بد است...به هر حال نوبت ما که رسید راند اول را با بشقاب مخصوص سرآشپز شروع کردیم که بوقلمون و مخلفات بود...راند دوم شنیسل زبان گوساله و مرغ سوخاری...راند سوم باقالی پلو با گوشت...راند چهارم نصف فسنجان- نصف قرمه سبزی – راند پنجم کشک بادمجان...راند ششم ماهی سوخاری... دیگر چشمهایم داشت سیاهی میرفت که خانوم شین زد پشت دستش که شری فهمیدی چی شد؟ آروغ محترمانه ای زدم و گفتم چی شد؟ گفت یادمون رفت دسر بخوریم...! خوشبختانه معده ی شخص من از وقتی پایم به اینجور رستورانهای سلف سرویس و all you can eat باز شده یک حالت کشسانی پیدا کرده است و اینجور مواقع نمیگذارد که شرمنده خانوم شین شوم...یک بشقاب ژله (از هر سه رنگ موجود)- یک بشقاب کرم کارامل – یک تکه بزرگ کیک هویجی – یک تکه کیک کاکائویی – یک تکه کیک لیمویی – یک لیوان چای – یک لیوان قهوه و یک بشقاب میوه شامل انگور- پرتقال – کیوی – موز و برای حسن ختام هم یک بطر آبمعدنی را قرت قرت سر کشیدم! زمانی که نشسته بودیم تا گارسن بیاید و صورتحسابمان را بیاورد سخت ترین و بدترین لحظات زندگی ام بود...حاضر بودم بنشینم و ریدن سگی را تماشا کنم اما نبینم که میز بغل دستی ام چطور کبابش را به نیش میکشد یا ان یکی چطور قاشق قاشق کشک بادمجانش را به دهان میگذارد...اوه...واقعا دچار حالت تهوع میشدم...گارسن که امد حتی اوضاع بدتر هم شد...چون اولین سوالی که کرد این بود که چیز دیگری میل ندارین؟ و من میخواستم همانجا یخه اش را بگیرم و تکان تکانش بدهم و بهش بگویم خفه شو مرتیکه ی بیشعور عوضی کثافت حمال ...! اما چون ممکن بود گفتن همه ی اینها باعث شود فشار داخلی معده ام زیاد شود و احتمالا چند تا دانه برنج که پول بالایشان داده بودیم بی جهت بیرون بپرد کظم غیض کردم و فقط صورتحساب را گرفتم...سی و چهار هزار تومان...! واقعا الان که فکرش را میکنم میبینم اینجور جاها فقط پاتوق یک عده افراد مازوخیست است که توسط یک مشت سادیست اداره میشود...مثل اینکه ترتیب کسی را بدهند و بعد پول هم ازش بگیرند...البته قسمت مالی اش واقعا دیگر برای شخصی مثل من که در امدش میلیونی ست مساله ای نیست و من فقط با ان قسمت اولش مشکل داشتم و دارم!
از رستوران که بیرون آمدیم گفتیم خب آدمهای مایه دار بعد از ناهارچه کار میکنند و بلافاصله گفتیم معلوم است...خرید میکنند...خانوم شین یک جفت بوت خرید بالغ بر صد و خورده ای هزار تومان...و یک دامن سبز هم ضمیمه اش کرد که آن هم دهها هزار تومان قیمتش بود...(میدانم شما باور نمیکنید ولی قیمتهایی که عرض کردم عین حقیقت است و مایه دارها مخارجشان در همین حدود است!)...خوشبختانه خانوم شین عادت خوبی که دارد این است که در حساب و کتاب خیلی مقید و دقیق است و تقریبا دستش به طور کامل توی جیب خودش است و چه بسا هم که گاه گداری دست من توی جیبش میرود بزرگی میکند و حرفی نمیزند...ان شاء الله که همیشه همینطور باقی بماند و الگویی شود برای همه زنهای پوپولیست و متحجری که مثل زالو از جیب شوهرانشان ارتزاق میکنند و به صورت کاملا انگل وار زندگی میکنند و بهانه شان هم این است که قانون گفته مرد باید خرجی بدهد...!من شخصا اگر بخواهم طبق قانون زندگی کنم از تمام حق و حقوق قانونی خودم هم استفاده میکنم...یعنی مثلا صبح که میخواهم بروم سر کار یک بسته اسکناس میگذارم جلوی زنم و میگویم این خرجی امروزت و بعد هم (دستم بشکند!) شپلق میخوابانم بیخ گوشش...به هر حال همان خدایی که گفته نفقه زن را بده در مورد کتک زدنش هم به مرد رهنمودهایی ارائه داده است... البته خدا را صد هزار مرتبه شکر هم من روشنفکرم و هم خانوم شین آنتلکتوال است و خوشبختانه برای زندگی به رهنمودهای خداوند نیازی نداریم!
بعد از خانوم شین نوبت من بود که با خریدن یک کوله لپ تاپ با رقم حیرت آورو باورنکردنی نهصد هزار ریال مشت محکمی بر دهان همه ی بدبخت بیچاره ها بزنم...البته کوله ای که اول انتخاب کرده بودم دو میلیون و دویست هزار ریال بود...منتهی فروشنده که جوانکی در مایه های اسی مانکن بود خیلی خوشحال ادعا کرد که ضد آتش است و اگر فندک زیرش بگیری آخ نمیگوید و برای اینکه صداقتش را به ما نشان بدهد فندک اتمی اش را گرفت روی کوله بی زبان...البته راست میگفت...کوله اخ نگفت ولی فقط به قاعده یک سکه دو ریالی سوراخ گردید. بعد کاشف به عمل آمد که کوله در مقابل فندکهای معمولی مقاوم است نه فندک اتمی که دو هزار درجه سانتیگراد شعله اش حرارت دارد!

بروم بخوابم...زیادی حرف زدم...اصلا همه ی اینها را هم نمینوشتم به هیچ کجای این دنیا بر نمیخورد...اصلا نمیدانم چه کرمی افتاده بود به جانم که برو و بنویس...یک زمانی بود ما اینجا باد گلو در میکردیم سیصد و بیست و هفت تا برایمان کامنت می آمد...ولی حالا چه؟ یک نگاهی به کامنتدانی پست قبل بکنید...خجالت آور است...نه برای من...برای شما...! دارم به این فکر میکنم نود و هشت درصدتان که تا قبل از اعلام تاهل قریب الوقوع من اینطور از نوشته هایم استقبال میکردید زبانم لال فقط به دنبال شوهر بوده اید...واقعا اینطور بوده؟
... الان میروم یک لیست بلند بالا از کسانی که بعد از کناره گیری رسمی من از زندگی مجردانه دیگر برایم کامنت نگذاشته اند در می اورم و همینجا منتشرش میکنم..حالا میبینید..به من نظر داشته اید...!؟ ...صبر کنید...این نوشته اخرین فرصتتان است که ثابت کنید برای شما شراگیم مجرد و متاهل فرقی نداشته و ندارد...حتی اگر مرد هم باشید فرقی نمیکند...به هر حال لابد به من نظری چیزی داشته اید که هی تند و تند می امدید کامنت میگذاشتید و الان که دیده اید دیگر ما آدم متاهل و نسبتا محترمی شده ایم کاسه کوزه تان را جمع کرده اید و رفته اید...فکر کردید الکی ست...؟ اگر ثابت شود نظر داشته اید میدهم چوب توی آستین تک تک تان بکنند...!

توسط در December 10, 2008 1:22 AM |
نظرات
smartiiiz   ( web | email )

سلام شراگیم
همین امروز غروب با وبلاگت آشنا شدم، از ساعت 6 نشستم دارم مطالبتو می خونم تا الان که 11 شبه، تو فوق العاده ای، باید جزو نویسنده های مشهور باشی، باید هر چه زود تر از کارت سر در بیارم.
چرا زودتر من اینجا رو پیدا نکردم؟

در مورد نظر و این حرفا، ما خودمون شوهر داریم، هیچ حسابی نه در گذشته نه حال نه آینده روی کسی باز نکردیم و نمی کنیم.


January 26, 2009 10:53 PM
من بدون سانسور   ( web | email )

این پست خیلی با مزه بود. تو چه قلم طنز بامزه ای داره پسر! امیدوارم حس طنزت بعداز ازدواج باقی بمونه یا حتی بیشتر هم بشه. بابا میلیونننننر!!!!
همچین چشم به هم بزنی با یکی دوتا از این ولخرجی ها پول بی زبون نفله می شه که نگو. امیدوارم به فکر پس انداز هم باشی. درضمن این فروشنده ها واقعا بعضی هاشون از رو نادونی فقط عذر میخوام زر می زنن (زر رو درست نوشتم؟) راستی دارم آرشیوت رو نبش قبر می کنم.


January 1, 2009 10:19 AM
وستا   ( web | email )

اين رابطه ساديستی مازوخيستی که ازش حرف زدی خيلی جالب بود ...فکر کنم خيلی جاها که ميريم اگه دقت کنيم اين رابطه برقراره...از اينکه مينویسی خوشحالم.. ومتاهل شدن هم که خوب معمولا ازش گریزی نیست..


December 24, 2008 1:07 PM
parisa   ( web | email )

پس از مدت ها پا شدم ( دقيقن پا شدم ها ) آمدم اينجا که فوق فوقش دو تا پست بايد عقب ميبوودم ميبينم فرت فرت که آپ کردی هيچ تازه زنم ميخوای بگيری . خلاصه من که کامنت نميذاشتم قبلن حالا اوومدم کامنت گذاشتم که بفهمی چه خواننده‌ی متشخصی هستم که وختی فهمیديم داری زن ميگيری ( واو ! فک کن ! ) اوومدم کامنت گذاشتم که آره من حتی حاضرم به شخصه با خانوم شين دوست هم بشم و خيلی خووبم و اينا کلن ... شما رو هم همچنان دوهست ميداريم بسيار ... حتی حالا که يک مليونر متاهل هستی دی دو نخطه


December 22, 2008 6:13 PM
مهرداد   ( web | email )

آبنبات
اینقدر خودتو شیرین نکن
یه میل به من بزن تا یه آدرس بدم وتلفن شاید ۷ و۸ تا فروختی
کمیسیون هم نمی خواهد بدی


December 20, 2008 4:09 PM
nazanin   ( web | email )

تاریخ ییدایش انسان و زندگی اجتماعی اش حدودا به یک میلیون سال میرسد از این مدت چیزی حدود994000 سال ان بنا بر اسناد تاریخی نظام مادر تباری برقرار بوده است که در ان زن و مرد در روابط میان خود از ازادی و برابری کامل جنسی برخوردار بوده اند و تنها در 6000 سال اخیر بوده که با برقراری نظام یدر سالاری این روابط دچار محدودیت و زن به برده مرد تبدیل شده است . بطور کلی ادیان و مذاهب نقش موثری در فرو دستی جایگاه موجود قدرتمندی بنام زن را بازی کرده اند تا بتوانند اورا از این طریق کنترل و استفاده کنند. به باور من انسان بدوی هرچند از نظر زندگی مادی در سطح بسیار یایینی قرار داشت ولی از نظر مناسبات اجتماعی و جنسی از بشر امروزی بسیار دموکراتیک تر و انسانی تر بوده است.


December 18, 2008 2:18 AM
nazanin   ( web | email )

شری جان حقیقت تلخی در نوشته طنز تو وجود داشت که نتونستم بی اعتنا بگذرم... امید که روزی روزگاری افکار ما در رابطه با زن و معامله ای بنام ازدواج ( اکثر ازدواجها ی سنتی نوعی خرید و فروش است البته استثنا هم همیشه وحود داره ) و بطورکلی جامعه و خانواده و نقش زن و مرد دچار تغییر و تحول اساسی بشه .... اگه براستی مادیات بین دو دلداه عاشق مطرح نیست چرا همیشه این مردان هستند که باید مخارج زن و هزینه ها را بیردازند . بذار یه نگاه علمی و تاریخی به چگونگی ییدایش این مناسبات غلط اجتماعی بیاندازیم تا عمق فاجعه بر ما بردگان جنسی 0( زنان) بیشتر روشن شود......... قضیه بسیار جدی است


December 18, 2008 1:53 AM
احسان   ( web | email )

عجب حاضر جوابی شری..حال کردم :)))))))))))))))))))))))))))))))))


December 17, 2008 2:42 AM
شراگیم   ( web | email )

چرا شلوغش ميکنی؟ من بدترين فوحش کش داری که بلدم جاروکش و یا بد تر از آن (البته با عرض شرمندگی)عربده کش است ...و لا غير!...حالا اگر شما چيزهای ديگری بلديد جای تاسف دارد و البته به من هم ربطی ندارد و اصلا هم در شان من نیست که بخواهم یاد بگیرم...!!


December 16, 2008 6:45 PM
نسیم خانوم!   ( web | email )

وای شراگيم جدی؟؟؟ خوب بهتره قبل از اينکه کار به جاهایی بکشه که اصلا در شان و شئونات من نيست، سر قفلی خوانندگی اينجا رو تقديم ساير علاقمندان کنم. بای بای


December 16, 2008 6:30 PM
شراگیم   ( web | email )

نسیم خانوم ديگه بدتر...! عذر بدتر از گناه می آوری...؟ به قول شاعر من از بيگانگان هرگز ننالم...که با من هرچه کرد آن آشنا کرد...! اگر ميدانستم خواننده قديمی هستی جای اينکه اينهمه اتو کشيده صحبت کنم يک فوحش از آنها که تهش کش دارد بهت میدادم که بدانی در وبلاگی که اینهمه سال مفت و مجانی خوانده ای و خندیده ای نبايد از اينجور حرفهای کشککی زد و اذهان خوانندگان محترم و به خصوص صاحب زحمتکش آن را مشوش نمود!


December 16, 2008 6:10 PM
نسیم خانوم!   ( web | email )

نه شراگيم جان! من نه غرض دارم(منو سننه به تو و زندگی تو و ايدئولوژی تو) نه مرض(اين حرفت اصلا مودبانه و منصفانه نبود. به عنوان يه خواننده قديمی به شدت بهم برخورد و حتی دلم شکست). من فقط برداشتمو گفتم که مربوط بود اما مطابق با نيت تو از نوشته ات نبود. و البته که قرار نيست اينجا از دست کسی برای ديگری کاری بر بياد! همين.


December 16, 2008 5:27 PM
من   ( web | email )

الان داشتم فيلم بزرگداشت استاد شهرياری رو ميديدم آخر تیتراژ اسم تو چيکار ميکرد؟(جمله ام از نظر دستوری غلطه ولی بفهم لطفا!)
قبول کن جذابيت يه مرد مجرد خيلی بيشتر از متاهله!البته يه تبصره وجود داره برای متاهلين پولدار!!!پس اميدت رو از دست نده!
فک کنم خانوم شين بخواد چشمام رو در بياره الان!تسلييييم!!!


December 16, 2008 4:37 PM
شراگیم   ( web | email )

نسیم خانوم! : اولا شما خودتان را اصلا ناراحت نکنید...!
دوما خيلی محترمانه و از باب توضيح عرض میکنم که تا آنجایی که از من نقل قول کرده ايد هيچ مشکلی نيست... ولی از آنجا که شروع به نتيجه گيری فرموده ايد صرفا ذهنيات خودتان را ربط و بسط داده ايد به حرفهای من و به چنان نتايجی رسیده اید...! کجای حرف من در مورد شرايط خاص و اضطراری بوده که شما مثال زن حامله و زن مريض و زن نيمه جان و زن علیل و زن ناتوان را زده ايد؟
شما که با خواندن یک نوشته طنز به چنین نتایج مشعشعی می رسید يا غرض داريد يا مرض...!در هر دو حال هم کاری از دست من برايتان بر نمی آيد!


December 16, 2008 4:33 PM
نسیم خانوم!   ( web | email )

اولا، پسرم پس فردا که رفتی خونه مشترک می فهمی که جيب من و جيب تو نداريم.

دوما، «خوشبختانه خانوم شین عادت خوبی که دارد این است که در حساب و کتاب خیلی مقید و دقیق است و تقریبا دستش به طور کامل توی جیب خودش است و چه بسا هم که گاه گداری دست من توی جیبش میرود بزرگی میکند و حرفی نمیزند...ان شاء الله که همیشه همینطور باقی بماند و الگویی شود برای همه زنهای پوپولیست و متحجری که مثل زالو از جیب شوهرانشان ارتزاق میکنند و به صورت کاملا انگل وار زندگی میکنند و بهانه شان هم این است که قانون گفته مرد باید خرجی بدهد...!من شخصا اگر بخواهم طبق قانون زندگی کنم از تمام حق و حقوق قانونی خودم هم استفاده میکنم...یعنی مثلا صبح که میخواهم بروم سر کار یک بسته اسکناس میگذارم جلوی زنم و میگویم این خرجی امروزت و بعد هم (دستم بشکند!) شپلق میخوابانم بیخ گوشش...به هر حال همان خدایی که گفته نفقه زن را بده در مورد کتک زدنش هم به مرد رهنمودهایی ارائه داده است»...یعنی چی؟ یعنی اگه یه وقتی خانوم شین بنا به دلایلی چند وقتی قادر به اشتغال و تامین مخارجش نبود، زالویی خواهد بود که انگلوار از جیب تو ارتزاق می کنه؟ یا اگه یه وقتی(مثل ماه های اول تولد بچه که مادر مرخصی میگیره)تو مسئول تامین هزینه های زندگی بشی حق داری بزنی توی گوش خانوم شین؟ یا چون اون خودش دستش توی جیب خودشه و خانه دار یا بدون درآمد نیست تو باهاش مثل یک انسان رفتار می کنی و اگه اون طور بود طوری باهاش رفتار می کردی که انگار یک زالو هست؟


البته که این نظر شخصی تو هست! و این حق تو هست که آدم ها رو طبق معیارهای خودت طبقه بندی کنی و البته از میان کسانی شریک زندگیت رو انتخاب کنی که به نظرت موجه هستن...اما! کی گفته تو روشنفکری شراگیم؟؟؟؟؟

من به گور بابای تمام روشنفکران تاریخ خندیدم!!!اگه بخوام به چنین شراگیمی نظر داشته باشم!


December 16, 2008 3:29 PM
نازنین مهرا   ( web | email )

دوستان عزیزم و آقای شراگیم هم !
اول این را بگویم که من اصلن سیندرم کامنت ندارم و تنها داشتن کامنت در وبم را دلیل ادامه ی نوشتنم و خوشحالیم نمی بینم و نخواهم دید. پدیده ای که اگر روزی حوصله و وقت داشته باشم به آن می پردازم که چرا این پدیده در ذهن بلاگر ایرانی پرستیژ محسوب می شود!!!
این که کسی بیاید نظرش را بنویسد و بعد پشیمان شود و دوباره بخواهد که نظرش پاک شود، نشان می دهد که این انسان ها نوشته را با نویسنده یکی می دانند و به طور کلی روح نوشتن را هنوز درک نکرده اند. درست مانند این است که پژوهشگر، نوسنده و یا شاعر بنویسد و بعد بگوید:
" نه، نوشته هایم را دور بریزید، این ها دیگر مال من نیستند"
او فراموش می کند که نوشته دیگر مال او نیست، و با نخواندنش هم دیگر پاک نخواهد شد...
و این را نیز می دانم که انسان در لحظه متحول می شود، حتا وقتی می نویسد، برمی گردد و سطرهای پیشین را عوض می کند. روند نوشتن اصلن تو را متحول می کند، تا ننوشته ای، گویی برایت خودآگاه نیست، آن چه که می گویی و فکر می کنی!
نوشته جای پای توست روی ساحل اندیشیدن خودت و دیگران.
من می نویسم که دیگران را دعوت کنم به این که بیایند و روی ساحل فکری من راه بروند و جای پایشان را بگذارند...
برایم هیچ تفاوتی ندارد که این جا نظر بنویسند و یا بروند جایی دیگر تامل کنند و من مکانی دیگر از آن ها بخوانم.
متاسفم که بسیاری از آدم ها گورستان اطلاعات می شوند و گاهگاهی این اطلاعات برایشان ابزاری است که اتوریته ی خود را نشان دهند و دیگران را بترسانند که در بلاگرهای کشور من به روشنی آن را دیده ام، بیایید این نکات را با چشمانی بزرگ تر ببینیم!


December 16, 2008 2:08 PM
ناشناس   ( web | email )

ما به شما نظر داشته و داريم...


December 16, 2008 1:41 PM
شملك   ( web | email )

اصل کاری يادم رفت:

كييش كييش كييش چشم بد دوووور از اين عروس و دوماد،‌ بتركه چشم حسودان (‌مقداري دعا به زبان عربي و دود اسپند) ...

كيليليليليليليليليلليليليليليللييييييييييييييييييش


December 16, 2008 2:33 AM
شملك   ( web | email )

براي چي ولخرجي ميكني؟ پول جمع كن بايد چند وقت ديگه يه حلقه واسه بله برون بگيري كه اگه يه چيز آبرو دار بخواي بگيري يه يه تومني آب ميخوره كادو چي؟ يه حلقه كه نميشه برد فقط،‌ يه چيزي هم بايد كنارش باشه . تازه خانوم شين واسه دوران نامزديش بايد كادوهاي گرون قيمت بگيره ببين حالا اگه يه بار بخواي عطر بگيري ديگه مثلا زير نود تومن كه عطر واسه تازه عروس پيدا نميشه. آخ اگه بدونی من از شنیدن خبر عروسی چقدر خوشحال میشم. ایشالا خوشبخت میشیییییی

ليليليليليليليلليليليليليلليييييييييييييييييي

ای یار مبارک بادا ایشالا مبارک بادا


December 16, 2008 2:30 AM
آرش   ( web | email )

جون داداش ایول ایول
چی


December 16, 2008 12:40 AM
فریبا   ( web | email )

غنچه بياريد لاله بکاريد ..خنده بر آريد ..می ره به حجله شاه دوماد ...
لا لا لای لا لا لای شادوماد ...
لا لا لای لا لا لای شادوماد ...
لا لا لای لا لا لای شادوماد ...
لا لا لای لا لا لای شادوماد ...
لا لا لای لا لا لای شادوماد ...
لا لا لای لا لا لای شادوماد ...
لا لا لای لا لا لای شادوماد ...


December 15, 2008 8:23 PM
محمدقائدی   ( web | email )

سلام دوست!
...این سطرها خودکار را از دست میگیرند
هر شب مرا از توی متنم مست می گیرند...
پیروز باشی[گل]


December 15, 2008 7:01 PM
ناشناس   ( web | email )

سلام
دوست دارم باهات تبادل لینک کنم
وبلاگمو ببین اگه خواستی خبر بده
مرسی


December 15, 2008 11:54 AM
عموجان   ( web | email )

سه روزه که به علت سرچ یه واژه مزخرف همچین ناغافل وبلاگتو دیدم! الهی که فیلم ترسناکایی که دیدی بیاد به خوابت !‌ الهی همچین نصف بطری شیر و خوردی ببینی تاریخ مصرفش یه هفته گذشته ! الهی گربت هفت قلو بزاد! سه روزه منو از کار و زندگی انداختی تا آرشیوتو بخونم ! مرده شور نوشتنتو ببرن که اینقد جالبه آدم نمیتونه نخونه !


December 15, 2008 9:32 AM
milad   ( web | email )

جای کامنت های سهیل حسابی خالیه ایضا کامتت های جناب عالی تو بلاگ ایشون


December 15, 2008 12:13 AM
Parvin   ( web | email )

ای بابا..........
ما که اومدیم جواب این شماره 62 رو بدیم، جوابیه تو اینجا نبود. چه جوری میشه یعنی؟ والا به ما چه که خودمون رو بندازیم وسط. بخصوص بخصوص که نظر هم نداریم بهت. خیال کردیم حالا مثلا شما محترم شده ای و جواب ممکنه ندی و اینا بچه مظلوم گیر آورده باشند.
خلاصه که ببخشید از این دخالت بیجای مانع کسب!


December 14, 2008 10:29 PM
Parvin   ( web | email )

61 و 62 جان،
شما زیاد خودت رو ناراحت نکن عزیز.
یه چیزی تو ادبیات وجود داره که اسمش هست "طنز". البته نمیدونم شما شنیده باشی یا نه. ولی اینجا هم احتمالا اون مساله دخیل بوده تو این نوشته’ شراگیم.
شما زیاد خودت رو ناراحت نکن.

در ضمن من هم شدیدا شایعه’ نظر داشتن یه تو رو تکذیب میکنم. ناسلامتی جای مامانتم. هر چند که کامنتا نذارم. وافعا که خجالت داره تو رو من اینجوری فکر کنی.


December 14, 2008 10:22 PM
موسیو گلابی   ( web | email )

اولا که ساسان نبود و سامان بود! با این هم رابطه نداشتی؟! مطمئنی؟! با ساسان نداشتی، با سامان چی؟
بعدش هم به جای اینکه جواب هر آدمی رو بدی بیا و محض رضای خدا جواب مهسا رو بده که الان سه هفته شده در صف انتظاره!


December 14, 2008 10:19 PM
شراگیم   ( web | email )

شماره ۶۱: بخوره توی سرت اين تعريف کردنت...!شصت نفر هم قبل از تو کامنت گذاشته اند اما يک نفر چنين برداشت احمقانه ای از نوشته من نکرده بود...وقتی من مينويسم زندگی انگل وار يعنی زندگی ای که در آن رابطه معروف زیست شناسانه ی انگل و ميزبان صدق کند...!یعنی به طور ساده موجودی که بدون اینکه فایده ای به میزبان خود برساند در بدن بک موجود بدبخت و از همه جا بیخبر زندگی میکند و چه بسا دهنش را هم صاف میکند... خيلی از زنها با توافق با شوهرانشان خانه دار هستند...مسلما اينها در معادله انگلی مورد نظر من نميگنجند...اما زنی که با تکيه بر هر مزخرفی و بدون رضایت شوهر فلک زده اش ميخواهد بنشيند کنج خانه و خرجی بگيرد دقيقا مصداق همان انگلی ست که عرض کردم...حالا اگر شما هم شامل اين فرمول ميشويداز کرم آسکاریس هم انگل ترید!
آخيشش...دلم خنک شد...فکر کرده حالا من در آستانه ازدواجم و دیگه نسبتا محترم شدم هیچی بهش نمیگم...بچه پر رو!


December 14, 2008 10:02 PM
ناشناس   ( web | email )

از زندگی خانوادگی تجربه ای نداری و چیزی نفهمیدی


December 14, 2008 5:24 PM
ناشناس   ( web | email )

پستت خیلی جالب بود.ولی باید بگم متا سفانه خیلی آدم بی شعوری هستی که واژه زندگی انگل وار (...و مثل زالو از جیب شوهرانشان ارتزاق میکنند )و متحجر را برای حجم زیادی از خانم هایی که به دلایل مختلف خانه دار هستند وشاید سرشان هم خیلی بیشتر از تو به تنشان بیرزد استفاده می کنی.البته حق هم داری چون (خیلی ببخشیدها:)از زندگی تجربه ای نداری و چیزی نفهمیدی .


December 14, 2008 5:22 PM
شراگیم   ( web | email )

شماره ۵۹ عزيز:
راستش اگر همانطور که آی پی ات نشان ميدهد اسمت ساسان باشد (یعنی همان شماره ۵۸ باشی) قويا و شديدا داشتن هرگونه رابطه ای با شما را تکذيب ميکنم...! اينطور که شما از اضافه وزن و هن و هن و سه نقطه! نوشتی هرکس نداند خيال ميکند احيانا بنده انحرافاتی داشته ام که در قرار ملاقاتمان چنان شرایطی را به شما تحمیل کرده ام...باز اگر اسمت سامانتایی چیزی بود ادعای شما را میپذیرفتم و با يک عذر خواهی سر و ته قضيه را هم می آوردم...اما ساسان نه...جان خودم اصلا راه ندارد...اه...حالم بد شد!


December 14, 2008 5:18 PM
يك دوست سابق   ( web | email )

ما كه شما را ديده ايم و چون اينجا سانسور ندارد نميگوييم در چه شرايطي هم را ديديم اما آش دهان سوزي نيستي كه بخصوص با آن اضافه وزن و هن هن و ...


December 14, 2008 3:56 PM
سامان   ( web | email )

اووووووووووووه حالا خوبه که اين خانم شين به خواب کسی بياد دچار کابوس ميشه

همچين خانم شين خانم شين ميکنه آدم ياد شارون استون ميفته


December 14, 2008 3:41 PM
فرنی   ( web | email )

تازشم من خودم دوست پسر دارم به چه ماهی. روشنفکر... الانم گفتم بياد اينجا رو ببينه بعد اومد ديد منم بوس کرد تازه!!!!!!!


December 14, 2008 12:23 PM
فرنی   ( web | email )

اووووووه... خانوم شين تو که اينجوری نبودی که...منو ببين... بال دارم... مث فرشته ها پاک و بی گناهم.
شراگيم اونجايی رو که گفتی بايد با دو تا مرد سيبيل کلفت بيای من فک کردم که اوکی آرش که نمرده... حالا چرا اون رو هم ام الفساد کردی داداش؟ يهو بگو که ديگه فرنی جان نيا اينجا ديگه... اصلا من قهرم. هم با تو هم با خانوم شين( خانوم شين واقعا خيلی الان ناراحت شد!!!)


December 14, 2008 12:13 PM
من   ( web | email )

شايد دليل اينكه بعد از خبر تاهلت تعداد كامنتا كم شده اين بوده كه بعضي ها فكر مي كردن تو با بقيه فرق داري و حالا ديدن نه همچين فرقي هم نداري


December 14, 2008 9:17 AM
اتاق تمام فلزی   ( web | email )

من از همین تریبون رسما اعلام می کنم که من فقط به تو نظر داشته ام که کامنت می گذاشته ام و رویم سیاه است و اینها!


December 14, 2008 8:42 AM
ال   ( web | email )

چه مرضی داشتی اسم اینهمه خوردنی رو ردیف کنی که من بعد از اونهمه رژیم سخت و طاقت فرسا برای رسیدن به هیکلی مانکنی مجبور بشم به هیکلی ساسی مانکنی رضایت بدم؟

من بخخدا بخخخدا بهت نظر نداشتم.


December 13, 2008 11:50 PM
داریوش کبیر   ( web | email )

فقط سه روز دیگه مونده ! خداحافظی با تجرد
دارم تجربه میکنم همین ولخرجی های این مدلی رو شری جان!


December 13, 2008 4:47 PM
شما همتون دروغگویین   ( web | email )

يه تغييرايی کرديا.....خودمونيم.


December 13, 2008 12:35 PM
مهدی   ( web | email )

لعنت بر پدر و مادر کسی که فکر کند در حال و هوای شراگیم تغییری حاصل شده است....
حاشاءالله که چنین نیست!
اولا که دلیلی ندارد هر کس تلویزیون خرید( یا ماهواره یا دی وی دی و کلا از این جور ژانگولک بازی ها) دیگر به سینما نرود!
ثانیا" شراگیم متاهل شده است،تازه هنوز که نشده است! ولی چنانچه هم بشود من پشت دستم را داغ می زنم اگر این شراگیم زبانم لال دختر خوشگل ببیند و دست و دلش نلرزد. اصلا متاهل شدن دلیل بر متعهد شدن نیست! مگر زبانم لال کسی فکر کرده شراگیم عوض شده یا دیگر آدم نیست.
والله که چنین نیست!
:)


December 13, 2008 12:45 AM
nojan   ( web | email )

Sharagim jan mage mishe ma velet konim ?to dige khodetam bekhay ma velkon nistim,motmaen bash harchi minevisy khunde mishe faghat bishtare mogheha oun ghaziyeye marufe abe hendune ! nemizare comment barat bezaram. Khosh bashi….


December 13, 2008 12:08 AM
shokoofe   ( web | email )

تایپ کردم نيومد!
ميگم راجع به پست قبلی رو منم ميتونی حساب کنی واسه فرزند خواندگی!
دختر که هستم ۱۸ سالمم که هست روشنفکر بازيم بلدم!
فقط يه مشکل داره اونم اينکه تا آخر عمر بايد خرجمو بدی چون من که بعيد ميدونم با تئاتر خوندن نهايتا بتونم پول درآرم!اونم که مشکلی واسه تو نداره ديگه مايه دار شدی!
تازه ميتونی بشينی اينور اونور بگی واسه کمک به فرهنگ مملکت اين بچه تئاتری بدبخت و آوردم نگه دارم!:ي
خلاصه رو منم فک کن!:ي


December 13, 2008 12:04 AM
Ali kocholo   ( web | email )

حالا درسته نوشته هات ارزش خوندن داره ولی فک نکنم دیگه باسن یه مرد ۳۰ ساله به درد تجاوز کردن بخوره. خداییش دیگه سفت شده، دیگه مثل ژله نمی لرزه!


December 12, 2008 11:58 PM
خواجه فاضل تركمن   ( web | email )

به جان خودم بدون اينكه نظر خاصي بهت داشته باشم مي گويم! خيلي حال كردم ! بي خود نبود فرجامي توي جلسه انقدر ازت تعريف كرد ...خيلي مزه داد وبت !مرسي.


December 12, 2008 7:47 PM
sara.v   ( web | email )

برو بابا..
خب برااينکه از بس چرت می نويسی از وقتی ديگه مجرد نيستی...


December 12, 2008 6:54 PM
مهم نیست   ( web | email )

مقایسه خودت با جرج برناد شاو یه توهین به اون بدبخت محسوب میشه, اون بدبخت کی پولش ریال بی ارزش نبود! زندگی میلیونری رو هم که ترسیم کردی روزمررگی کارگرا و جوادای همشهری های جرج برناد شاو هست. استغفار کن تا بلکه مورد پذیرش قرار بگیره!


December 12, 2008 2:21 AM
asiyeh   ( web | email )

خب شاید چون شراگیم یکم فرق کرده و محترم تر شده کامنت گذاشتن براش سخت تر شده...
میخواستم بگم که قبلنا یه "خانوم شین" نازنینی بودند که زیاد کامنت میذاشتند و جسارتا دیگه( از همون موقع) خبری ازشون نیست و نگرانشون شدیم و اینا...!!! که کامنتشونو دیدم...


December 12, 2008 1:21 AM
نیما   ( web | email )

راستی این داستان فندک و کوله که گفتی منو یاد یه ماجرایی انداخت. دوستی داشتم که داییش توی کیش فروشنده ی لوازم خانگی بود. یه بخشی از مغازه هم ظرف و کاسه قابلمه و اینا می فروختند. یه چیزی آورده بودند به اسم چینی نشکن و جلوی روی هر مشتری که از راه می رسید یک دیس چینی خوش گل و بته رو از ارتفاع این قدری ول می کردن کف فروشگاه و دیس سالم می موند. یه روز که دایی جان نبود و این رفیق ما توی مغازه بود، اومد همین نمایش رو برای یک مشتری خوش بر و رو انجام بده. بعد از کلی تعریف و تمجید از این چینی خارق العاده، بزرگ ترین دیس رو انتخاب کرد و محکم به سمت زمین روانه کرد. دیس هم نامردی نکرد و به هزاران تکه تقسیم شد! نگو اون نمونه ای که دایی جان می زد زمین یک تکه ی خاص مخصوص تبلیغ بوده و دوست ما بی خبر!


December 12, 2008 1:08 AM
نیما   ( web | email )

من فکر نمی کنم بیش از یکی دو بار برات کامنت گذاشته باشم. البته بیشتر پست ها رو خوندم و گاهی دوباره خوندم، ولی خب فقط خوندم! اما این سری دیدم قضیه حیثیتی شده و اگه همین جوری سرمون رو بندازیم ازین جا بریم بیرون ممکنه یک وقت خدای نکرده (این خدای نکرده هم ازون عباراتیه که بد روی اعصاب من می ره) ممکنه برامون حرف در بیارن. خلاصه ی کلام این که این هم کامنتی از یک دوست همچی یه نمه ناشناس به شراگیم عزیز.

راستی من همونم که می خواستم ازتون نمایندگی فروش بگیرم! یعنی می خواستم واردات شما رو صادرات کنم.


December 12, 2008 1:01 AM
آتنا   ( web | email )

شراگیم عزیز معلومه ساعت ۱۱ تله کابین و میبندن اگه خواستی بری باید ساعت ۵ اونجا باشی تازه اون موقع هم صف و تله کابین ساعت ۷ روشن میشه و....
حالا اگه این بار خواستین با خانوم شین برین من خوشحال میشم همراهتون باشم و یه خرده هم میتونم اسکی یادتون بدم البته الپاین نه اسنو...


December 11, 2008 7:23 PM
آنا   ( web | email )


هميشه جيبت پر پول باشه.........


December 11, 2008 7:08 PM
افرا   ( web | email )

اینجوری می خوای به وزن 85 کیلوت برسی؟
البته نگران نباش میلیونرها اغلب شکم گندن


December 11, 2008 6:08 PM
آرایه   ( web | email )

دروغ چرا تا قبر آآآ!!!
والا ما هم سه شنبه احساس مایه داری ورمون داشته بود چون بلاخره پول یکی از پروژه هامو از گلوی دولت بیرون کشیده بودم و برداشتم برم عشق و حال!
در نتیجه همون کاری که مایه دارهایی مثل تو میکنن کردیم! رفتیم توچال!!!
البته ما هم وقتی رسیدیم که دیگه نمیفرستادن با تله کابین بالا.
مهم نیست ما که ندید بدید نیستیم! همه هم میدونند اسکی بازیم!!!
تازه مانی رو بردم بانجی جامپینگ!!!
دلت سوخت؟
اصلن هم بوت بالغ بر صد و خورده ای نخریدم چون فکر میکنم برای امسال همون دو جفتی که خریدم بسه!!
خدا بزرگه تا سال دیگه!
راستی از کزمی که باعث شد بیای بنویسی تشکر کن!


December 11, 2008 4:51 PM
موسیو گلابی   ( web | email )

من داشتم کامنتای دیشبم رو می خوندم، یه جاهایی رو خودمم نفهمیدم چی گفتم! تو فهمیدی شراگیم اون ضمه ها برای چی بود؟!! فکر کنم هر چی ضمه تو کامنتم هست اشتباهی جای ویرگول زدم!!


December 11, 2008 3:48 PM
مريم   ( web | email )

شراگيم جان نميشه هم خدا رو بخواي هم خرما رو كه! بالاخره يه عده اي اينجا با كامنت گذاشتن داشتند سرمايه گذاري مي كردند كه تو زدي و كاسه كوزه شون رو به هم ريختي:دي


December 11, 2008 2:01 PM
یاسمن   ( web | email )

شراگيم جان ما که دايم ميايم و برات کتمنت ميزاريم گرچه تو کلاس ميزاری و نميای ! اما از اينها گذشته حداقل شيرينی اين حقوق ميليوين و اين گشت و گذارت که واقعا هم خنده رو به لبهام اورد که به قول تو ديشب تا حالا عين همون ماهی است قيافه ام! لا اقل لينکمونو ميزاشتی . چطوره که بعضی لينکها رو ۸ تا ۸ تا گذاشتی ؟ در ضمن فکر کنم اون ساسی مانکنه نه اسی مانکن! به خانوم شين بگو چه پا قدمی داشت که حقوقت ميليونی شد!


December 11, 2008 11:37 AM
Mehdi   ( web | email )

به خانوم شين هم كه اومد ;) يه جورايي پس جواب سوالم رو گرفتم!


December 11, 2008 10:51 AM
عاطفه   ( web | email )

يعني از بوفه سوپ و آش هيچي نخوردين؟!‌ پش با اين توصيفات كه ميليونر شدي و اينا شام عروسي مفصله ديگه، چه شوددددد! تو هم دعوت نكني خانم شين من يكي رو كه دعوت مي‌كنه، مطمئنم! در ضمن جناب شراگيم خان اينم بگم كه رفيق به اين بي‌معرفتي نوبره والا!


December 11, 2008 9:49 AM
مهسا   ( web | email )

مسیو گلابی جان جوابم رو که نداد هیچی تره هم واسم خرد نکرد . این شراگیم "زن ندیده" هنوز هیچی نشده زن ذلیل شده اون وقت میگه چرا کامنتا کمه ؟


December 11, 2008 9:38 AM
maneli   ( web | email )

in moosiyo golabi che ba namake
kheyli ba hal harf mizane


December 11, 2008 2:09 AM
موسیو گلابی   ( web | email )

۹. فکر کردی خودم نمی دونم بايد می گفتم خنده مبسوط، نه خنديدن مبسوط؟! دلم ميخواست آخر شبی يک عدد مصدر صادر کنم! تو به همه کار آدم کار داری؟ اين همه نظر دادم هيچی رو نديديُ فقط اون توجهت رو جلب کرد؟
۱۰. فکر کردی خودم نمی دونم می تونستم همه اينا رو تو يه کامنت بگم؟! اينم می دونستمُ دلم می خواست تو سه تا بگم، عجب آدمی هستي ها!
۱۱. تو همش فکر می کنی من نمی دونم!! من ديگه قهرم ... خداحافظ ...


December 11, 2008 2:05 AM
موسیو گلابی   ( web | email )

۵. این وقت شب من حتماً یک آدم نادان هستم که میام و اینجا برای تو حرف می زنم! تو که خودت خوابی من چرا باید بیام اینجا چست های تو رو بخونم و نظر بدم؟!
۶. تو خجالت نمی کشی؟! بوق و شیپور چی شد؟!
۷. میشه بگی از سهیل چه خبر؟
۸. من نگران مهسا هستم! میشه بگی بالاخره جوابش رو دادی یا نه؟! اگه ندادی لطفاً بده! اون موقع وسط دعوای تو و سهیل که کامنتهای مهسا رو می خوندم دلم به حالش می سوخت!


December 11, 2008 2:02 AM
موسیو گلابی   ( web | email )

۱. خندیدن مبسوطی کردم (به سبک ناصرالدین شاه! ما رو خوش آمد!!)
۲. بالغ بر صد و خرده ای هزار تومان یعنی چی شراگیم؟ همان بالغ بر صد هزار تومان است؟! اگه بالغه پس اون خرده ای چیه و اگه هم خرده ای داره پس اون بالغ چیه! یکی من رو از نگرانی در بیاره!
۳. من می تونم با فرنی بیام؟!
۴. من هنوز هم بهت نظر دارم یعنی؟ یعنی ساعت ۲ نصفه شبه و تو در ملأ عام داری به من میگی که گی هستم؟! یعنی می فرمایید آقای دکتر احمدی نژاد (همین رئیس جمهور خودمان) دروغ میگه که ما از این آدمها در ایران نداریم؟ رسماً داری اغتشاش اذهان عمومی می کنی دیگه؟!


December 11, 2008 1:59 AM
پايا   ( web | email )

من هميشه مطلب هاتو ميخونم.ولي نظر نميدم.ديدم تهديد كردي گفتم سلامي عرض كرده باشم.
از همينجا اعلام ميكنم من به شما هيچ نظر بدي نداشتم(البته پسرما) و دوران متاهلي هم مطلباتو ميخونم.
ميگم هميشه وقتي خوابت مياد مطلب بنويس .باحال ميشه.يه حرص عجيبي تو نوشتت بود.


December 11, 2008 1:44 AM
چنگال   ( web | email )

زبونم لال چيه برادر من؟ پس فکر کردی بيکاريم هی سر بزنيم کامنت صادر کنیم؟! خجالت آوره! برای ما نه... برای شما!
در ضمن چرا کناره گیری؟ ميگن تا ۴ تا حلاله حلاله. اينه که جای نگرانی برای کاسه کوزه ها نيست!!


December 11, 2008 12:23 AM
maneli   ( web | email )

manam chon pesarami goftam biam ye nazari bedam o begam agar kari koni aroosam narahat beshe man bedoonam ba to.
khanoome sheen movazebe in bache bash.


December 10, 2008 11:36 PM
محمد   ( web | email )

خیالم راحت شد آقای شراگیم...
وقتی چند ماه پیش وبلاگت رو کشف کردم درست دو سه روز بعدش آمدی تاهل قریب الوقوع خودت رو اعلام کردی... گفتم بیا، بخشکی ای شانس. این وبلاگ هم که توش دلقک بازی و عملیات ژانگولر بود تا ما رسیدیم کارش تموم شد. اما توصیف امروزت از خانوم شین خیالم رو راحت کرد که حالا حالاها مهمونیم اینجا...
از حالا دارم روزی رو می بینم که اسم خانوم شین رفته تو شناسنامه ات و تو هم خر کیف که ای ول چه زن باحالی دارم که هم دست خودش تو جیبشه هم دست من و هرچی هم از دوست دخترهام می نویسم نهایت یه لبخند بانمک می اندازه گوشه ی لبش و اصلن هم به ... اش نیست و چقذه آزاداندیش و باحاله و...
اون وقته که تازه خنده اینجا شروع می شه. خانوم شینی که ما می شناسیم (این اصطلاحه غیرتی نشو داداش) باسیاست تر از این حرف هاست که آدم ِ ... (سه نطقه را خواننده به دلخواه پرکنه) آویزونش بشه. هم بخواد خرج طرف رو بده هم نه بچه ای در کار باشه نه خونه ای نه هیچی. خلاصه که عنقریبه بیای اینجا از همون دخترهایی که به خیالت قبلن دنبال شوهر بودن که میومدن کامنت می ذاشتن کمک بخوای که پوشک بچه چطور عوض کنم، کونش چه جور بشورم و اینا... آی خنده بازاری بشه که مطالبت هم اول خانوم شین کنترل کنه بعد اجازه ی انتشار بده و تو هم پیش بند بسته و دستکش دست کرده "چشم خانوم" از دهنت نیوفته... خلاصه که این خانوم شین هم آدم باحالیه.


December 10, 2008 9:53 PM
محمد   ( web | email )

خیالم راحت شد آقای شراگیم...
وقتی چند ماه پیش وبلاگت رو کشف کردم درست دو سه روز بعدش آمدی تاهل قریب الوقوع خودت رو اعلام کردی... گفتم بیا، بخشکی ای شانس. این وبلاگ هم که توش دلقک بازی و عملیات ژانگولر بود تا ما رسیدیم کارش تموم شد. اما توصیف امروزت از خانوم شین خیالم رو راحت کرد که حالا حالاها مهمونیم اینجا...
از حالا دارم روزی رو می بینم که اسم خانوم شین رفته تو شناسنامه ات و تو هم خر کیف که ای ول چه زن باحالی دارم که هم دست خودش تو جیبشه هم دست من و هرچی هم از دوست دخترهام می نویسم نهایت یه لبخند بانمک می اندازه گوشه ی لبش و اصلن هم به ... اش نیست و چقذه آزاداندیش و باحاله و...
اون وقته که تازه خنده اینجا شروع می شه. خانوم شینی که ما می شناسیم (این اصطلاحه غیرتی نشو داداش) باسیاست تر از این حرف هاست که آدم ِ ... (سه نطقه را خواننده به دلخواه پرکنه) آویزونش بشه. هم بخواد خرج طرف رو بده هم نه بچه ای در کار باشه نه خونه ای نه هیچی. خلاصه که عنقریبه بیای اینجا از همون دخترهایی که به خیالت قبلن دنبال شوهر بودن که میومدن کامنت می ذاشتن کمک بخوای که پوشک بچه چطور عوض کنم، کونش چه جور بشورم و اینا... آی خنده بازاری بشه که مطالبت هم اول خانوم شین کنترل کنه بعد اجازه ی انتشار بده و تو هم پیش بند بسته و دستکش دست کرده "چشم خانوم" از دهنت نیوفته... خلاصه که این خانوم شین هم آدم باحالیه.


December 10, 2008 9:46 PM
بهاره   ( web | email )

والا این ف*** رو دعوت کنی خونه ت، منم ازت نمی گذرم!‌!‌‌ (به من چه؟!!! جنبه ی حمایتی داشت.)
آخه تو این وضعیت که داری متاهل می شی،‌ غصه ی خانوم شین کمه،‌ باید نگران همسایه ها هم باشیم؟
مراعات کنین دیگه بچه ها.

من که خودم صدبار گفتم نظر ندارم.پشتکار خیلی دارم ولی!


December 10, 2008 8:52 PM
سارا   ( web | email )

بنده در زمان مجرد بودتن نظر نمی دادم اما حالا که بحث نظر داشتن و اينها پیش آمد ديدم درست نیست يه وقت حرفی چيزی پشت سرم در مي آد٬ اينه که کلی هول شدم الان اومدم اعلام کنم که هر گونه اتهام از این دست بی اساس است و بدين وسيله از کليه احزاب نظر داربه شری٬ براعت می جویم

والسلام علیکم و رحمته الله و برکاته


December 10, 2008 7:24 PM
شراگیم   ( web | email )

فرنی جان(شماره 17): تو از جون خودت سير شدی يا ميخوای ما رو راهی بهشت زهرا کنی؟ بابا جان يه ذره احساساتت رو کنترل کن... من يه مرد زن و بچه دار و کاملا محترم هستم دیگه...اون دوره ها ديگه گذشت که شراگيم مهمونی های دو نفری ميگرفت...یادش به خیر...! گرچه اون موقع ها هم همچین بخاری ازمون بلند نميشد.....خلاصه خواستيد هم تشريف بيارين بايد به همراه والدینتون بیاین...یا حداقل دو تا مرد سن و سال دار و عاقل و بالغ همراهتون باشن...البته به غير از آرش...چون اون خودش ام الفساده!:)


December 10, 2008 5:03 PM
خانوم شين   ( web | email )

شری جون تو فقط اين ف*** دعوت کن خونه،اونوقت حسابت با کرم الکاتبين هست!!! (اينو ميتوني يه هشدار يا يه صحبت دوستانه يا حتي التيماتوم بدوني خودت ميدوني هر سه تاش يه نتيجه را داره!!! خرچنگ را يادت هست؟!!)

تاشايد سانسور کردن را ياد بگيرن بعضي از اين دوستان!


December 10, 2008 4:30 PM
فرنی   ( web | email )

خب پسر خوب همین قضیه دست آدم توی جیبش رو هم جزو معیارات می گفتی دیگه... منم گلم شری مجرد و متاهل فرقی نداره، می بینی که...
منم یه کوله لپ تاپ خریدم به چه ماهی نصف قیمت مال تو... اصلا می آرم مقایسه کنیم ببینیم کدوم باحالتره...البته من که هنوز میلیونر نشدم :(
این هفته در فنا به سر می برم اما طی هفته ی آینده تصمیم دارم یه سر تشریف بیارم خونه ات( با اجازه خانوم شین). روم نمی شه زنگ بزنم به علت بد قولی های پیشین. خودت لطفا دعوتم کن هر روزی که خونه بودی( به جز یکشنبه)
چاکریییییییییییییییییییییم
بووووووووووووووووووووس( خیلی سعی کردم این قسمت رو سانسور کنم اما دقیقا الان شرایط جوریه که نشد. ساری)


December 10, 2008 4:07 PM
لیلا   ( web | email )

پسرجان این جوری که تو داری خرج می‌کنی عن‌قریب ورشکست میشی و پول واسه خرید کت‌شلوار خواسته‌گی (سلام خانم شین) هم واست باقی نمیمونه . بعدش هم رسم روزگاره آدم‌های مشهور و محبوب;)با ازدواج از محبوبیت‌شون در کوتاه مدت کم میشه اما بعد از چند ماهی که بگذره دوباره میشن همون آدم محبوب جماعت :دی


December 10, 2008 3:58 PM
لیلا   ( web | email )

پسرجان این جوری که تو داری خرج می‌کنی عن‌قریب ورشکست میشی و پول واسه خرید کت‌شلوار خواسته‌گی (سلام خانم شین) هم واست باقی نمیمونه . بعدش هم رسم روزگاره آدم‌های مشهور و محبوب;)با ازدواج از محبوبیت‌شون در کوتاه مدت کم میشه اما بعد از چند ماهی که بگذره دوباره میشن همون آدم محبوب جماعت :دی


December 10, 2008 3:55 PM
مریم   ( web | email )

چه قدر شبیه اون جنگ خونین سالاد و دندان که با حلی رفته بودی شده این نوشته. با این تفاوت که اون هم دست اول بود و هم خیلی قشنگ تر. فکر کنم ازدواج و مایه داری هر دو دست به دست هم داده که تو تنزل سلیقه پیدا کنی.


December 10, 2008 3:23 PM
danial   ( web | email )

با اين تاكتيك بازارگرمي كه تو استفاده كردي حتمن دوباره به روزهاي اوج خودت برمي‌گردي!!
گرچه يه ميليون كه اين حرفارو نداره !!
گودلاك ميليونر خوابالو !!


December 10, 2008 12:54 PM
مانی خان   ( web | email )

والله دروغ چرا ما حالا که میلیونر شدی بهت نظر پیدا کردیم


December 10, 2008 11:24 AM
Mehdi   ( web | email )

خيلي با حال بود شري! صبح اول صبح روحمون تازه شد :D خدا ازت قبول كنه كلا!
راستي يه سوال خانوم شين اينجا رو مي‌خونه؟


December 10, 2008 10:05 AM
شراگیم زند(2)   ( web | email )

شرگ به دنیای ما بچه مایه ها خوش اومدی!!!!!!!!!!
اولویتهای زیر در نظر بگیر:
۱- جراحی زیبایی بینیت
۲- کاشت مو
۳- زیبایی ارتودنسی دندونهات (امپلنت پیشنهاد میشه)
۴- تعویض منزل در حوالی آصف- فرمانیه
۵- پالتو تمام چرم یا پوست برای خانوم شین
۶- هزینه شام و صور به من.......
اینهارم برشمردم که امر مشتبه نشه بهت که به تو نظری داشتم با اون شیکمت.....


December 10, 2008 9:47 AM
پایین   ( web | email )

در اين مطلب ات تلخی عظیمی موج می زد، لا به لاي همهِ روزمرگی ای که تعريف کردی از روزی که انگار همه چیزش هم سر جای خودش بود.


December 10, 2008 9:43 AM
خانوم خانوما   ( web | email )

سلام شری
می دونستم به پیشنهادم گوش می کنی و می ری کت و شلوار گراد می خری..(مربوط به پست قبل)


December 10, 2008 8:58 AM
مريم 33   ( web | email )

آقا من همين اول صبحی برائت خودم رو اعلام کنم ! من هيچ کارم به خدا. نه نظر داشتم نه دارم. خدا خوشبختتون کنه :)


December 10, 2008 8:09 AM
کتایون   ( web | email )

خوشبختانه من از وقتی بطور جدی خواننده تان شدم صحبت خانم شين در ميان بود. و آن جور تهمت ها درباره کامنت ننوشتن بهم نمی چسبد! ولی فکر کنم اين گوگل ريدر بلای جان کامنت دانی ها شده. من خودم از توی ريدر می خوانمتان. به علاوه ی من دخترم هم از توی ريدر می خواند و هر روز می آيد می پرسد شراگيم پست ننوشته؟...
از طرفی فکر می کنم شما جزو آن دسته از وبلاگ نويس ها هستيد که هيچوقت از روی کامنت ها نمی رويد به کامنت گذار ها جواب بدهيد که اين هم خودش از دلايل کم شدن تعداد کامنت می شود اما فرضيه ی خودتان گمان کنم از همه درست تر باشد !!
در هر صورت اينجور جا هاست که خواننده ی واقعی و غير واقعی را می شود از هم تشخيص داد ديگر
:)


December 10, 2008 7:50 AM
asiyeh   ( web | email )

کامنت اصلیم که بماند...
فعلا: "اسی مانکن " از دوستان و آشنایانه یا همون "ساسی مانکن" خودمونه؟


December 10, 2008 7:40 AM
...!   ( web | email )

خیلی با مزه و سکسی بود :-)
مرسی


December 10, 2008 6:17 AM
محمد (ققنوس)   ( web | email )

شراگیم عزیز و دوست داشتنی

سلام

اولا قبل از هر چیز هم به تو و هم به خانم شین تبریک می‌گویم. امیدوارم در عین تاهل همیشه زندگی‌تان به همان شادی دوران دوستی و نامزدی باشد.

بعد اینکه ما خواننده دائمی وبلاگ شما هستیم. اینکه ساکتیم و کامنت نمی‌گذاریم بخاطر این است که یادمان داده‌اند در محضر استاد ساکت بنشینیم و گوش کنیم. شراگیم خان من دارم با خواندن تو تازه یاد می‌گیرم نوشتن یعنی چه. ببخش که حرفی برای گفتن نیست. باید حالا حالا ها بخوانمت تا یاد بگیرم چگونه باید بنویسم.

یک بار دیگر تبریک فراوان.

شاد و سالم و پرپول باشید.

با تقدیم احترام
محمد (ققنوس)


December 10, 2008 4:53 AM
آرش   ( web | email )

به به ... شراگيم ريترنز ... چه پستي نوشتي ... بسي خنده رفت و موجب فرح ذات شد .... پس به سلامتي ميليونر شدي .... ميدوني كه يه نويسنده ي ميليونر بايد پذيراي جوونهايي باشه كه مي خوان كسب علم كنن و ما ازين پس بيش از پيش خدمت مي رسيم ... مگه اينكه جدي جدي خونه تو عوض كني و قلب مارو مملو از آلام و جراحات كني


December 10, 2008 3:13 AM
طاها بذری   ( web | email )

شراگیم جان، البته که من روشنفکر هستم (!) اما به جان عزیزت گی نیستم. برای همین گفتم خود را مبرا کنم، هر چند که اگر این کار را نکرده بودم هم فایده ای نداشت و اصولا تا به حال بیش از یک یا دو بار کامنتی در وبلاگت نگذاشته ام.

پیروز باشی بی بی یک ملیون تومانی!


December 10, 2008 2:27 AM
نظر شما

اگر قبلا در این وبلاگ نظر نداده اید، نظر شما توسط مدیر وبلاگ بررسی خواهد شد. تا آن زمان نظر شما نمایش داده نخواهد شد. از این که نظر داده اید متشکریم.