توی شرکت نشسته بودم که برادر مهیار زنگ زد و خبر را به من داد...فکر کنم ساعت نزدیک هفت شب بود...گفت که اگر میتوانم بروم منزلشان...نمیتوانستم...قرار بود بسته ای برای شرکت ارسال شود و باید شرکت میماندم و بسته را تحویل میگرفتم...زنگ زدم به مهیار...روحیه اش لااقل در ظاهر که بهتر از برادرش بود...تسلیت گفتم و گرفتاری ام را برایش توضیح دادم و گفتم که اگر بسته قبل از 9 برسد یک سری بهشان میزنم...هیچوقت استعدادی در زمینه تسلیت گفتن و تسلا دادن کسی نداشته ام...شاید برای اینکه هیچوقت از مرگ هیچکس عمیقا متاثر و متاسف نشده ام...پدر مهیار را زیاد نمیشناختم...کلا دو بار یا سه بار دیده بودمش...اولین بار که دیدمش توی آشپزخانه ایستاده بود و آشپزی میکرد...برایم گفته بود که همیشه خودش آشپزی میکند و خانومش اصلا استعداد و علاقه ای در این زمینه از خودش بروز نداده است ...به نظرم آدم جالبی آمد...خودم را میدیدم که سی یا چهل سال دیگر همین حرفها را دارم هنگام آشپزی برای کس دیگری میزنم...دفعه دوم پای سفره هفت سین بود...به دعوت مهیار به خانه شان رفته بودم که شب سال نو را تنها نباشم...برایم جالب بود که من را در جمع خانوادگیشان در چنان شبی راه داده بودند...اول فکر میکردم مهیار کله خر بازی در آورده و از طرف خودش دعوت کرده و ملاحظه این را نکرده که شاید پدر و مادرش حوصله و تحمل یک غریبه را پای سفره هفت سین شان در شب اول سال نداشته باشند...اما برخوردها گرم و صمیمانه بود...اصلا حس نمیکردی که خانه خودت نیست...کلا خانواده ی زاهد ها آدمهای گرم وبی ریا و دوست داشتنی ای هستند...بعد از تحویل سال پدر مهیار کتاب حافظ را داد به من که فالی بگیرم...باز کردم و عدل همان شعر معروف آمد...نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد...نفسم بند امده بود... یعنی اگر دنبال چنان شعری در چنان شبی میگشتم حداقل یک ربع باید کتاب را ورق میزدم... شعر را که خواندم و تمام شد به چهره پدرش نگاه کردم...نمه ی اشکی به چشمانش بود...بعد از آن شب کلا یک بار یا دو بار دیگر به خانه شان رفته بودم و چیز دیگری در خاطرم نیست...پدر مهیار الان دیگر اینجا نیست ...نمیدانم کجاست...جسمش قطعا تا دقایقی دیگر به خاک سپرده می شود و روحش – البته اگر روحی وجود داشته باشد – جایی ست که احتمالا سزاوارش است...
شاید بهتر می بود حالا که دیشب نتوانستم به خانه شان بروم به جای اینکه بنشینم و اینها را بنویسم لااقل برای مراسم تشییع و خاکسپاری آنجا باشم...اما از طرفی طاقت و تحمل تعارفات و تشریفات بعد از مرگ کسی را ندارم و از طرف دیگر هم میدانم که اگر بروم فقط و فقط جلوی دست و پا خواهم بود...مهمتر از این هردو آنکه اعتقادی به تسلیت گفتن و تسلیت شنفتن و ادای احترام به بازماندگان با شرکت کردن در چنین مراسماتی ندارم...شخصا اگر عزیزی را از دست بدهم فقط دلم میخواهد تنها بمانم و اگر به ناچارهم مراسمی برگزار شود فقط دعا دعا میکنم که زودتر این دوستان و بستگان گورشان را گم کنند و من را تنها بگذارند...حتی همدلی و همدردی از نزدیکترین دوستانم را هم نمیتوانم بپذیرم...در هر اظهار تاسف و در هر پیام تسلیتی درصد بالایی از ریا و دروغ وجود دارد...به هر صورت امیدوارم مهیار و خانواده اش بتوانند هرچه زودتر با این ماجرا کنار بیایند و هرچه زودتر به روال عادی زندگی خود برگردنند...احتمالا این عاقلانه ترین آرزویی ست که می شود در چنین موقعیتی کرد.
بعد التحریر: الان جایی! خواندم که ظاهرا قرار نیست مراسم شب سوم و هفتم برگزار شود و هزینه اش صرف امور خیریه خواهد شد...خوشحالم که خانواده زاهد هم اعتقادی به این تعارفات و تشریفات پوچ و بی معنا ندارند.
منم موقع خواستگاری که البته از قضای روزگار پسر عموم بود چايی نگرفتم و اون هنوز که هنوزه ميگه آرزو به دلم مونده. اما مهم نيست. حرص نخور:دی عروسيت مبارک - دلم واسه خانوم شين می سوزه به جيب پر پولش خيلی نظر داری :دي
January 17, 2009 2:10 PM
اخ كاشكي من باهاشون دوست بودم چند تا خانواده بهشون معرفي ميكردم كه به نون شب محتاجن تو رو خدا شراگيم اگه ميتوني بگو من شمارمو بزارم بهشون بدي بلكه بشه يه كاري كرد واسه اون خانواده ها. الان ميگي اين عجب آدميه از مرده ها هم نمي گذره اما باور كن همه مراكزي مثل چميدونم سرطاني ها و سراي سالمندان و فلان رو ميشناسن اما خانواده هايي كه من ميگم كلي با آبرو هستن كه ما هر كمكي بهشون ميكنيم در قالب نذر هست كه بهشون برنخوره. حتي ميتونم با خانواده متوفي قرار بزارم با هم بريم اون خانواده ها رو از نزديك ببينن.
December 24, 2008 6:52 PM
دوست من، از نظر من بهتره که در چنین شرایطی کنار دوستت باشی، اگه واقعن باهاش صمیمی هستی و می تونی توی احساسش اثر بگذاری و اگه صمیمی نیستین خوب این راهی که در پیش گرفتی راه درستی بوده چون همچین وقتی آدم حوصله آدم های دور تر رو نداره، ولی اگه تو به شکل دیگه ای عزاداری معتقدی با حضورت سعی می کردی اون شکل رو تحقق بدی ولی من مطمئنم بیشتر ادم ها همچین مواقعی نیاز به همراهی دارن و حرف زدن، می تونستی یه گوش باشی براش.
منم به عزا داری و نوحه و...اعتقادی ندارم ولی همچین مواقعی در زودترین زمان ممکن میرم پیش دوستام باهاشون گریه می کنم و سعی می کنم کمکشون کنم اونا هم گریه کنن و حرف بزنن.
بدرود.
December 24, 2008 12:10 PM
در مورد اين ريا و دروغ موجود در تسليتها بايد بگم اين دروغها در خيلی از صحبتها و مکالمات روزمره هست مثل چاکرم و مخلصم و احوال گرفتنهای روزانه .
ولی اينها نه تنها بد نيستند بلکه لازمه زندگی جمعی و اجتماعيه و بسيار لازم و حياتی است.
همان قيافه غمناک ساختگی هم اين مفهوم رو ميرسونه که از لحاظ اجتماعی مرده يا خانواده متوفی در سطحی هستند که بايد اظهار غمگين بودن کرد.اين با کلاه سر مردم گذاشتن متفاوت است
December 24, 2008 6:01 AM
مرگ هيچ ارتباطی با ما ندارد، تا ما هستیم مرگ نیست و به محض آمدن مرگ دیگر ما نیستیم. /ژاک دریدا
December 24, 2008 2:29 AM
تا وقتی که عزيزی رو از دست ندادی نمی فهمی که تو اون شرايط چه احساسی داری و چي دلت می خواد! عمو يا خاله هم عزیز حساب نمیشه. حتما بايد بابا يا مامان يا يه همچين چيزی باشه.
December 24, 2008 12:48 AM
پس بالاخره رفتی برای همدردی و سوگواری. من شخصاً اگه دوست نزدیکم با همین دلایل همچین وقتی حاضر نباشه ..... خب دیگه! خودت بهتر میدونی
December 23, 2008 7:43 PM
چند روزه پیش خیلی اتفاقی وبلاگتو دیدم.الان برای یه مسافرت کاری امدم چین هر شب میشینم یه سری از نوشتهاتو میخونم.احساس یکی بودن میکنم باهات.
بهم انرژی میدی رفیق.
December 22, 2008 9:09 PM
منم همین کارو می کنم و کاش اطرافیان من هم توی مرگ عزیزم نمیومدن ....
December 22, 2008 11:10 AM
اینهمه نوشتم به خاطر اشتباه زدا این کد لعنتی همه اش پرید.
چند وقت پیش کاملن حس تو رو داشتم و توی موقعیتی مشابه میگفتم بیام یک فراخوان آموزش تسلیت و دلداری دادن بزنم تا لااقل برای دفعه های بعد چیزی یاد بگیرم.حالا یادم باشه تو این آموزش تو رو هم صدا کنم.
مراسم و بهشت زهرا هم که نگو....فقط برای پدر رفتم که چاره ای هم نبود.
نمیدونم چرا پدرها امسال رو برای خداحافظی انتخاب کردند.حداقل سه تا از پدرهای دوستام امسال رفتن و پدر من...
..................................
تسلیت به مهیار عزیز
December 21, 2008 11:19 PM
درسته که برخی از تسلیت گفتنها (البته برخی) دارای درصد بالایی از ریا می باشند ولی خوب این ریا کاری ها حتی در مجالس عیش و شادی هم هست . توی یه عروسی طرف میاد میگه چمیدونم ، چقدر عالی بود چه همه خوشگل شدی ، چه تیپی ساختی ، بابا عجب رقصی میکنی تو ، ایشالا خوشبخت بشن ، عاقبت به خیر بشن ... ولی روشو بر میگردنه و زیر لب میگه مردشور جد و آبادتو ببرن! به هر حال روراست نبودن و تظاهر در هر شکل و شمایلش ، وقتی که حرف دل رو میپوشونه نا جوانمردانه ترین اخلاق بشریه!خدا کنه که آدم قلب صافی داشته باشه ،اونوقته که وقتی از ته دل به یکی تسلیت بگی آب سردی ریختی رو آتیش دلش و اگه تبریک بگی قند تو دل طرف آب میشه
December 21, 2008 12:08 PM
ممنون شری عزیز .از صمیم قبل دعا میکنم فردا اتفاقای خوب برات بیوفته. استرس نداشته باش همه چیز حله :)
December 21, 2008 8:48 AM
به برادران زاهد و خواهرشون تسليت ميگم. خدا پدرشون رو بيامرزه.
راستي چرا ميگي"در هر اظهار تاسف و در هر پیام تسلیتی درصد بالایی از ریا و دروغ وجود دارد" درسته خيليها رفع تكليف ميكنن ولي همه هم اينطور نيستن. انشاا... كه سرت نياد ولي همدردي ديگران مخصوصا دوستان خيلي روحيه بخشه مثل اينه كه بخشي از بار رو از دوش آدم برميدارن.
شما كه هميشه به عروسي قربان ! :)
December 21, 2008 8:44 AM
خدايش بيامرزاد!...
به گمونم گاهی پيام تسليت ميتونه به زيبايی همين پست از وبلاگ شراگيم باشه... اميدوارم دوستت اين متن رو بخونه...
December 20, 2008 5:52 PM
خدايش بيامرزاد!...
به گمونم گاهی پيام تسليت ميتونه به زيبايی همين پست از وبلاگ شراگيم باشه... اميدوارم دوستت اين متن رو بخونه...
December 20, 2008 5:52 PM
من که اعضاء و بافت ها رو قرار شده چار چنگولی ببخشم به فقرا بنابراین به این تیکه کار هم نمی رسم !
شری جون شوور کردیم رفت سری بزن به من
December 20, 2008 4:32 PM
همیشه اعتقادم بر این بوده که برای خوشحال شدن از شادی ِ کسی ،
یا ناراحتی از غم و غصه هاش ،
لازم نیست که حتماً بشناسیس ..
منم تسلیت میگم ..
:(
آدما با هم متفاوتن ؛
یکی دوست داره وقتی نیست همه دنبالش
بگردن ؛ یکی هم دوست داره هیشکی خلوتشو بهم نزنه !
...
December 20, 2008 4:22 PM
از تسلیت گفتن متنفرم...افتضاحه... حتی شدخ که مثلا یکی بوده که من خیلی ناراحت شدم که فوت کرده اما وقتی اومدم به بازماندگانش با اون لحن مودب تسلیت بگم احساس کردم که دارم دروغ می گم با اینکه اصلا لحنم صادقانه نیست. تسلیت گفتن خیلی کشکیه)Phony( به قول هولدن
December 19, 2008 7:45 PM
می دونی من استعداد عجیبی دارم واسه دپرس شدن بر اثر شنیدن خبر فوت کسی که اصلا نمی شناختم... در حالی که تا حالا بر اثر شنیدن چنین چیزی راجع به کسی که می شناختم اینجوری دپ نزدم. پدر مهیار سومین کسی بود که من بدون اینکه بشناسمس به خاطرش اینطوری دپ زدم... حتی ممکنه خنده دار به نظر برسه اما اینجوریه دیگه!
December 19, 2008 7:41 PM
شراگیم من خودم به شخصه وقتی عزیزی رو از دست بدم تسلیت گفتن دیگران به شدت میره رو اعصابم! انگار فحش خار مادر میدن! کی میفهمه تو اون لحظات به اون شخص چی میگذره اصلا؟ اما خیلی ها هستن که برعکس تسلی دادن آرومشون میکنه!
December 18, 2008 1:47 PM
اینها که می گویی درست...اما من دیده ام که برای بازماندگان شلوغ بودن مراسم تدفین یک جور تسلا است...
خواهرم دوستی شمالی داشت که مادرش برای عمل آمده بود تهران و در بیمارستان مرد...قرار شد جنازه را ببرند بهشت زهرا و بعد از غسل با آمبولانس بفرستند شمال...این دختر هم در تهران غیر از خانواده ما هیچ آشنایی نداشت...فکر کن فقط بابای من و داداش خودش و یک مرد غریبه بودند که زیر تابوتش را بگیرند و سه نفری که نمی شود...تاج گل هایی به چه عظمت روی تابوتهای دیگر و این دختر که می دود و چند تا گل از توی بلوار می چیند و می آورد روی تا بوت مادرش می گذارد...
نمی خواهم این را با آن مقایسه کنم اما بودنت بیشتر از آنکه فکرش را بکنی مهم است...
December 18, 2008 8:53 AM
به نظرم اگه بخوای با خودت رو راست باشی علت همین نوشتن از مرگ پدر دوستت هم معادل همان "من را در غم خود شریک کن" است. یک احساس هم دردی ناخودآگاه.
در این فضای وبلاگستان تقریبن همه از تسلیت گفتن و در مراسم تدفین شرکت کردن متنفرند، نمی دانم پس این تابوت ها هرروز روی دست کی بلند می شوند؟
اما در نهایت باید بگم به نظرم لازم نیست آدم ادا در بیاورد و کلیشه ساطع کند که طرف راضی شود. مطمئنم از نظر دوستت بهترین همدردی از طرف تو همین مطلب نوشتن از پدرش بود... برای خودت هم همینطور
December 18, 2008 12:49 AM
دقیقا همینه که می گی. من خودم خیلی سخته که بخوام تسلیت بگم،اصلا چی باید گفت؟ و دقیقا از روی خاطره ای که خودم دارم یادمه که لحظه شماری می کردم تا همه برن و من تنها باشم... واقعا همینه.
December 17, 2008 10:13 PM
پروانه جان (شماره ۳) و بهاره جان (شماره ۶):
شايد حق با شما باشد...شايد نگاه من به مرگ زياده از حد شخصی و آرمانی ست...شاید هنوز تجربه از دست دادن هیچکدام از بستگان درجه اولم را نداشته ام که بدانم جضور اطرافیان چقدر برای بازماندگان میتواند مهم و موثر باشد...نزدیکترین مرگی که تجربه کرده ام فوت مادربزرگم بود و من فقط یک بار در هفتم او به مسجد رفتم...به هر حال هرچه بوده گذشته و نميتوان زمان را به عقب برگرداند...فقط اميدوارم اگر آنطور که گفته اید حضور من ميتوانست تسلا و کمکی برای مهيار و خانواده اش در شرایط پیش آمده باشد من را به خاطر اين طرز فکری که داشته ام ببخشند...
December 17, 2008 10:13 PM
من مهیار رو همینقدر می شناسم که یه بار بهش ایمیلی زدم و جواب نداد ! از همینجا بهش تسلیت می گم...
اما درباره ی نوشته ی خودت،
من هم سابقا همچین احساسی نسبت به مرگ و مراسمش داشتم.آدم هایی که با صدای بلند با موبایل هاشون حرف می زن...بیخودی قیافه های غمبار می گیرن...فخر می فروشن اصلا انگار به بازمانده که بلا سر خودشون نیومده.
تا وقتی داییم مرد.همین دوماه پیش.
من عموم هم مرده بود قبلا...عمه م هم خیلی وقت پیش ها...ولی مرگ دایی فرق می کرد...دایی مثل پدر دوم ما بود...از اون ها که عاشقش هستی و نمی دونی تا از دستش ندی...بعد می بینی یکبند اشک می ریزی...انگار قلبت ذره ذره فشرده تر بشه...
وقتی دایی مرد،توی مراسمش همون آدم هایی بودن که بلند بلند با موبایل حرف می زدن...بعد مدت ها هم رو می دیدن و خوش و بش می کردن...قیافه های الکی غمناک به خودشون می گرفتن...اما همه چیز خوب بود...حضورشون عادی می کرد همه چیز رو...انگار اثباتی باشه به اینکه اتفاقی نیفتاده...و توی اون شرایط چقدر آدم نیاز داره به این اثبات...اون موقع همین حرف های بی دلیل،همین نگاه های بی معنی،همین آدم های متظاهر آرامش می دن بهت...
تا قبل از اون هم،تسلیت گفتن سخت بود برام.نه چون یه تماس کار خیلی شاقی باشه...چون نمی خواستم مثل این آدم های دورو به نظر بیام...مثل این ها که نمی فهمن درد یعنی چی...ولی وقتی دایی مرد،هرکسی، تسلیت گفت بهم، حتی یک کلمه، آرامش داد بهم...یادم موند.
بهتر از اون هایی بود که سعی کردن خودشون رو پنهان کنن به هر بهانه ای، و کمی بعد سر و کله شون پیدا بشه به خیال اینکه آب ها از آسیاب افتاده.مگه مرگ عزیز از یاد می ره؟
مگه زمان حلش می کنه؟
بعد از اون یادم می مونه که به دوستانم تسلیت بگم.می دونم از بیرون شاید متظاهرانه به نظر برسه، ولی مهم اینه بازمانده می پذیردش...
جدا با بعضی دوست ها از دو ماه پیش تا حالا قطع رابطه کردم.به بعضی ها که می گم داییم مرد، نمی فهمم چرتکه می ندازن چی که فک می کنن دایی خب خیلی مهم نیست لابد...نمی فهمن نسبت ها نیست که اهمیت داره،ارتباطه...و چون از این ارتباط بی خبرن، فکر می کنن مهم نیست.
وقتی آدم خودش توی اون شرایط قرار می گیره، این آرمانی نگاه کردنش به مرگ و غصه تغییر می کنه.آدم تا وقتی عزیز خودش رو از دست نده، نمی تونه قضاوت کنه که چی اون موقع بهش آرامش می ده.
و کاش هیچ وقت آدم اینو نمی فهمید...اینجوری نه.
December 17, 2008 7:42 PM
برحسب اتفاق بعد از مدتها اینحا سردراوردم. مطالبت را با حوصله تا انتها خواندم. بعدهم مطلب مهیار را.
راست میگویی. چقدر تکان دهنده بود/ یا به نظر خودم چقدر تاثربرانگیز و دردناک. برخلاف مطلب خودت که اینقدر سرد و بی روح از مرگ کسی گفته بودی که... تازه چندین بار هم دیده بودیش. البته خودت هم گفتی از شنیدن مرگ زیاد هم ناراحت نمیشوی/ برایم جالب بود/ مطلبت را میگویم.
پایدار باشی/
December 17, 2008 6:27 PM
به عقیده من اشتباه کردی .. من پدرم رو از دست دادم در آن لحظات فقط همراهی و همدلی دیگران بود که لحظاتی درد و غم را فراموش می کردم ... یادت نره که دوست فقط برای یاداوری نیست ... تو هنوز تجربه از دست دادن را نداری و فقط با آنچه در ذهنت ساخته ای رفتار میکنی ... تو آرزو بکنی یا نکنی او به روزهای عادی اش باز میگرده ولی همراهی تو را در روزهای سخت و دردناکش از دست داده است ... کاشکی همچون تصوراتی نداشتی شراگیم جان ...
December 17, 2008 6:02 PM
وبلاگ سهيل رو ديدی؟ اونم راجع به همين نوشته. با اين حال من سبک نوشتن و نگاه تو رو بيشتر دوست دارم!بی تکلف تر و صادقانه تره....نوشته سهيل به نظر متظاهرانه میاد و بیشتر شبيه مداحی های مسجدی شده.
چون وبلاگ محیار باز نشد من همينجا به محيار و خانواده ش هم تسليت ميگم و امیدورم غم اخرشون باشه.
يه چيز ديگه که يادم رفت بگم اينه که من احساس می کنم آدم وقتی عزيزی رو از دست می ده از بعضی ها خيلی انتظار همراهی و دلگرمی و محبت داره. از دوستها يا فاميلهای نزديکی که ارتباط خوبی با هم دارند. حالا بود يا نبود بقيه ممکنه چندان موثر نباشه اما به هرحال خیلی هم بی تاثیر نیست. اگه زودتر اين پستت رو می خوندم توصيه می کردم تا مدتی اصلا دوستت رو تنها نذاری!
January 17, 2009 2:15 PM