شراگیم
« ... | صفحه اصلی | اولین قدمها برای خروج از وضعیت تجرد...! »
گزارشی کوتاه از مراسم خواستگاری...!

کمرم زیر بار این مراسم خواستگاری شکست...از کل یک میلیون تومانی که گرفته بودم الان فقط دویست و پنجاه تایش باقی مانده...! ولی عجب مراسم مجللی بود...یک دسته گل خریده بودم این هوا...همه ش هم گلهای خیلی خیلی کمیاب و خیلی خیلی گران...ارکیده و کانبولیا و از این قبیل گلهای باکلاس...حالا عکس دسته گلم را شاید بعدها بگذارم که ببینید و بدانید که یک وبلاگر آبرودار چطور میرود خواستگاری...اما گل واقعی مجلس خودم بودم...یک کت و شلواری پوشیده بودم که بیا و ببین...اگر خاله ام میگذاشت که یک پاکتی چیزی هم به سرم بگذارم با آن آقای توی بیلبورد "گراد" مو نمیزدم...اما نگذاشت که...گفت خانواده دختره تو را آنطور ببینند هول میکنند و فکر میکنند آمده ایم سرقت مسلحانه...با خاله و شوهر خاله و خواهر و شوهر خواهرم رفته بودیم...از آسانسور که بیرون آمدیم به ترتیب اول خاله ام جلوی در ایستاد و پشت سرش به ترتیب شوهر خاله و خواهر و شوهر خواهرم...من هم با دسته گلم اخر همه ایستاده بودم...تمام این یکهفته اینترنت را شخم زده بودم تا تمام نکته های مراسم خواستگاری را بلد باشم و یک وقتی سوتی ندهم...واقعا هم نکات جالبی بود...یک سایتی بود که تویش همه ی آداب و نکات مراسم خواستگاری را لیست کرده بود...میدانستم نباید زیاد حرف بزنم و فقط اگر کسی چیزی پرسید باید جواب بدهم...بعد هم اینکه باید سرم پایین باشد و وقتی خانوم شین چایی اورد فقط یک نیم نگاهی بکنم و با لبخند محجوبانه ای چایی را بگیرم...البته یک چیزهای دیگری هم بود که اصلا خوشم نیامد...یکی اینکه اگر دختر خوب باشد باید دست به سر و صورتش نزده باشد و اصطلاحا مثل "به" توی کرک باشد...! (جان خودم عین جمله اش همین بود)...از زمانی که این را خوانده ام "به" که میبینم حالم بد می شود و سریع رویم را برمیگردانم...یا یکی دیگرش این بود که خواهر داماد باید به محض ورود دختر را محکم بغل کند و ببوسد و یکجوری یواشکی زیر بغلش را هم بو کند که اگر بو بدهد معلوم میشود عروس به نظافت شخصی اش اهمیت نمیدهد...!اه...فکرش را بکنید قدیمها چقدر مراسم خواستگاری تهوع آور بود...البته من بعد از مطالعه این حجم عظیم از آیین مراسم خواستگاری هرچیزی به نظرم معقول و درست میرسید را یاد گرفته بودم و باقی اش را دور انداخته بودم ...ولی مراسم خواستگاری روی کاغذ یک چیز است و وقتی عملا واردش میشوی چیز دیگر...!
همان اول بسم الله نزدیک بود پشت در بمانم...خاله و شوهر خاله و خواهرم که وارد شدند خانواده خانوم شین نزدیک بود شوهر خواهرم را به جای من بگیرند و او که داخل شد داشتند در را روی مقام شامخ ما میبستند که من به موقع جنبیدم و دسته گلم را لای در گذاشتم و با قلدری وارد شدم...رفتیم داخل و نشستیم...ما پنج نفر بودیم و آنها هفت نفر...دو تا عمه ی خانوم شین هم آمده بودند و با نگاه های موشکافانه ای داماد آینده را بازبین میکردند و ما هم که خوشبختانه از نظر ظاهری مو لای درزمان نمیرود...!
چاق سلامتی های اولیه که تمام شد اولین بدبختی نازل شد... ناگهان سکوت رعب آوری بر مجلس سایه انداخت...تا توی مجلس نباشید نمیفهمید چه میگویم...این خاله و شوهرخاله ام که انقدر بهشان امید داشتم همینطور نشسته بودند و گلهای قالی را میشمردند...خواهرم هم که از اول بهش امیدی نبود و به نقطه ای در دور دستها خیره شده بود...باورتان نمیشود ولی تقریبا یک دقیقه سکوت مطلق بر مجلس حاکم شد...فقط صدای نفس نفسهای دو خانواده شنیده میشد...گفتم گور بابای هرچه قاعده و قانون و رسم و رسوم...من اگر الان حرف نزنم باید بروم بمیرم...این بود که بلند شدم و یخ مجلس را با یک جرکت انفجاری شکستم...یعنی کتم را در آوردم و شروع کردم در مضرات کت وشلوار و لباس رسمی سخنرانی کردن...اگر خاله و شوهر خاله ام به حرف نیامده بودند و ادامه حرفم را نگرفته بودند شلوارم را هم در آورده بودم...باور کنید ضایع تر از آن سکوتی نبود که برقرار شده بود... اینطور شد که خانواده محترم خانوم شین هم نطقشان باز شد...بحث از کت و شلوار شروع شد و بعد به بیماری قلبی رسید و تقریبا نیم ساعت لاینقطع شوهر خاله من و پدر خانوم شین در مورد بیماریهای مختلف قلبی و روش های مختلف جراحی قلب باز حرف زدند و بعد بحث به جنگ کشیده شد وکل عملیاتهای والفجر یک تا والفجر چهل و چهار! و دلایل حمله عراق به ایران مورد بررسی و کارشناسی قرار گرفت و....... خلاصه من که دیدم انگار همه فراموش کرده اند که مجلس برای یک امر خیر است سینه ای صاف کردم و گفتم: "از هرچه بگذریم سخن دوست خوش تر است" که کاش ربانم لال میشد و نمیگفتم... یکدفعه یازده جفت چشم برگشت سمت من و عمه ی خانوم شین گفتند خب بفرمایید جناب دوست...!ما سراپا گوشیم...
دیگر لابد میدانید که در چنین شرایطی که اینهمه آدم زوم کرده باشند روی یک نفر هرچقدر هم سخنور باشی و فصاحت و بلاغت و ظرافت کلام داشته باشی بی فایده است...انگار روح علی دایی در من حلول کرده بود...! بعد از ادای مجموعه ای از اصوات و کلمات منقطع و نامتجانس با خودم عهد بستم تا آخر مجلس خفه شوم و بگذارم بقیه هم به بحثهای خودشان برسند...

اه...لپ تاپ مردنی ام بیست دقیقه دیگر بیشتر شارژ ندارد و شارژرش را هم شرکت جا گذاشته ام...بقیه ی نکات مراسم خواستگاری را فهرست وار میگویم و رد میشوم:

1- در تمام دو ساعت و نیمی که آنجا بودیم خانوم شین در صندلی بغل دستی من نشسته بود و دسته های صندلی اش را هم محکم گرفته بود و حتی یکبار هم برای دلخوشی ما بلند نشد که چایی بیاورد تا ما بتوانیم زیر چشمی نگاهش کنیم و لبخند محجوبانه بزنیم و حسرت چنین چیزی را که در زندگی هرکس احتمالا فقط یک بار اتفاق می افتد برای همیشه به دل ما گذاشت...
2- شوهر خاله من از آنجا که هیچ نکته تعریفی در من وجود نداشت که بازگو کند گفت که این جوان رعنایی که میبینید وبلاگ نویس است و خانواده خانوم شین هم احتمالا فکر کردند که این وبلاگ نویسی هم حتما چیزی شبیه دعا نویسی و اینجور چیزهاست و کمی پشت چشم نازک کردند.احتمالا اگر میدانستند وبلاگ نویسی چیست از مجلس بیرونمان میکردند.
3- وسط مجلس ناگهان فشار شوهر خواهرم افتاد و خواهرم هی تند تند موز و نارنگی پوست کند و داد خورد تا بهتر شد...! فکر کنم یاد مراسم خواستگاری خودش افتاده بود...
4- اهان...یک چیز دیگر..وقتی ما پایمان را از در بیرون گذاشتیم به محض اینکه در پشت سر ما بسته شد یک نفر از داخل خانه با صدای بلند گفت : آخی ی ی ی ی ش...! ما شنیدیم اما به روی خودمان نیاوردیم...
5- روز بعد خنوم شین گفت ان یک نفری که گفته بود آخی ی ی ی ی ش...خواهر زاده شش ساله اش بوده که به خاطر آخی ی ی ی ی ش بی موقعش به شدت هم تنبیه شده و تا صبح گریه میکرده...!
6- به محض اینکه وارد آسانسور شدیم و در آسانسور بسته شد ما هم یک آخی ی ی ی ی ش جانانه گفتیم...با وجود همه اتفاقات ریز و درشت که کاش فرصت داشتم و با آب و تاب بیشتری مینوشتم اما به هر حال اولین مراسم رسمی زندگی ما به خیر گذشت...!

توسط در December 24, 2008 10:58 PM |
نظرات
غزل   ( web | email )

عااااااااااااااااااالی بود به خداD:
من که از خنده ترکیدم ! واااااااااااااای خدای من هنوزم دارم میخندم


February 24, 2009 7:19 PM
بانوی ارغوانی   ( web | email )

ما پنج نفر بودیم و آنها هفت نفر...
این بخشش رو از همه بیشتر دوس دارم!
یاد سه تفنگدار افتادم!


February 21, 2009 7:52 PM
فاطمه   ( web | email )

odgd fhphg f,n nlj 'vl


January 12, 2009 11:46 AM
سعید   ( web | email )

کلی خندیدم. عالی نوشته بودی.


January 4, 2009 6:16 AM
یک ایرانی آزادی خواه   ( web | email )

خيلی قشنگ نوشتی شراگيم گرامی. به راستی هنرمند و طنز نويسی توو خونت است.
برای يکی از دوستانم که کنارم بود خوندم و باهم حسابی خنديدم و ايشون هم اذعان داشتند که شما به راستی نويسنده چيره دستی هستی، اين هنرت رو دست کم نگيری بد نيست فکر می کنم اگر تصميم بگيری بتونی کتاب(ها)ی خوبی بنويسی و که طرفداران بسياری پيدا کند.
موفق باشی


January 3, 2009 11:07 PM
کافه چی   ( web | email )

نوشته ات را دو بار خوندم حرف نداره پسر
دست مريزاد


December 31, 2008 1:55 PM
عموجان   ( web | email )

نمیخوای آپ کنی پسر؟


December 31, 2008 10:07 AM
ناشناس   ( web | email )

:)) کلی خنديديم


December 30, 2008 9:18 PM
ناشناس   ( web | email )

it was FUNNY :)


December 29, 2008 7:34 AM
موسیو گلابی   ( web | email )

داشتم به این فکر می کردم که چرا بین این همه آدم که کامنت گذاشتن تو فقط و فقط جواب کامنتهای 53 و 56 رو دادی شراگیم! وقتی کامنتهای 54 و 55 رو خوندم فلسفش رو فهمیدم! میگما اگه میخوای نشون بدی که کامنتش رو خوندی اما برات اهمیتی نداره که جوابش رو بدی پاکش کن!
نمی دونم ... اصلا به من چه! ما رو چه به دعوای دوستان!


December 28, 2008 7:38 PM
ستاره صبحگاهی   ( web | email )

ايشالا بقيه مراسم هم به خير بگذره.ولی خدا وکيلی اينقدر پولهای نازنين روخرج نکن.دفعه ديگه می تونی از دوستی اشنايی لباس قرض بگيری.پس دوست پولدار به چه دردی می خوره؟


December 28, 2008 5:53 PM
شراگیم   ( web | email )

ليلا جان (شماره ۵۶): مگر مراسم خواستگاری غیر صوری هم داریم؟اینها همه رسم و رسوم است و هرچقدر هم خودت را بی اعتنا و بی اعتقاد به این رسومات نشان دهی سر بزنگاه باید کوتاه بیایی...به هر حال من دو سال است خانوم شین را ميشناسم...از طريق خودم!


December 28, 2008 4:37 PM
شراگیم   ( web | email )

نازنين جان (شماره ۵۳):
جای شما خالی...بد نبود...ما فقط تالار را رفتيم و به بخور بخورش رسیدیم...قرار بود بزن و برقص بعد از تالار را هم برويم که خيلی دير شد...يعنی اگر ميرفتيم تا سه صبح درگير بوديم...صبح هم که بايد ميرفتيم سر کار اين بود که از قسمت دوم انصراف داديم...ظاهرا خيلی قسمت بزن و برقص مفصل بوده و دی جی آورده بودند و از اين قبيل کارهای بورژوازی...! اتفاقا بهتر شد که نرفتم...اگر ميرفتم دپرس ميشدم با اين اوضاع و احوالی که دارم...به هر صورت جای شما بسيار خالی...


December 28, 2008 4:20 PM
سايه   ( web | email )

من كه تازه وبلاگت را پيدا كرده ام هر وقت دلم مي گيرد مي روم و يكي از پستهايت را از آن وسط مسط ها پيدا مي كنم و مي خوانم و يك دل سير مي خندم . خوش به حال خانم شين در روز چه قدر مي خندد آن هم با يك شوهر يك ميليون توماني .


December 28, 2008 4:19 PM
رنگین   ( web | email )

وبلاگ خیلی قشنگی دارین!


December 28, 2008 3:44 PM
ملودي   ( web | email )

مباركه
ايشالاه بقيه مراسم هم به خوبي پيش بره
حتما عكس دسته گلت را بزار ببينيم چقدر براي خانوم شين مايه گذاشتي
موفق باشي


December 28, 2008 3:42 PM
سلیمان   ( web | email )

سلام عزیز
ممنون از محبت شما . امیدوارم همیشه سالم و سربلند باشی .
تبریکات منو بپذیر از وفا شنیدم که قراره داماد بشی خیلی خوشحال شدم . بازم تبریک .


December 28, 2008 1:40 PM
لیلا   ( web | email )

تبریک می گم، برای من جای سوال اساسی این جاست که مراسم صوری بود یا تو واقعن از طریق خانواده ات با خانم شین آشنا شدی، تو واقعن به این جور زنده گی معتقد و وفاداری؟


December 28, 2008 10:48 AM
دوست سابق   ( web | email )

هر چند تو به قول خودت همه چیزو به مسخره می گیری اما من می خوام برات جدی بنویسم . تو یکی از پستای قبلی به جدی و شوخی گفتی از وقتی نامزد کردی و آدم حسابی شدی !! تعداد کامنتات کم شده . اما من می خوام بگم تعداد کامنتا ربطی به ازدواجت نداره . به این بستگی داره که ملت تازه متوجه شدن تو آدم دم دمی مزاجی هستی و رو حرفات نمیشه حساب کرد . یادته یه زمانی در طرفداری از اسلام ناب محمدی !!! چقدر این جا با همه کل مینداختی و بحث می کردی و بعد از مدتی 180 درجه مواضعت عوض شد . البته آدم ها رشد می کنند و تغییر عقیده میدن . درست اما تغییرات 180 درجه ای ... بماند. حالا شد داستان ازدواجت که یک روزی بود که این جا در مذمت ازدواج هزار جور سخنرانی می کردی و فلسفه ازدواج و آدم های مزدوج را با بدترین شکل زیر سوال می بردی اما اون هم سپری شد و یک دفعه با یکی از همان چرخش های 180 درجه ای اومدی این جا میگی که داری ازدواج می کنی و حتی در پاسخ سوالات جدی مخاطبت نسبت به این تصمیم یا جواب پرت و پلا میدی یا اصلا سکوت میکنی و یحتمل جواب اون خواننده را به تخمای مبارکت واگذار می کنی . خب مبارکت باشه . ما که بخیل نیستیم . اما قبول کن این تغییرات سمندر گونه اعتماد مخاطب مخصوصا مخاطبی که به اتکای صداقت تو این جا را میخونده خدشه دار می کنه . راستش من یکی که دیگه اصلا تعجب نمی کنم اگه چند روز دیگه بیای بنویسی که مثلا 1360 و اندی سکه به تعداد سال تولد نامزدت مهریه گرفتی و چند ماه بعدش هم سر از زندون دربیاری و قرار بشه خوانندگان و عشاق سینه چاکت برات کمپوت بیارن !


December 28, 2008 8:12 AM
دوست سابق   ( web | email )

هر چند تو به قول خودت همه چیزو به مسخره می گیری اما من می خوام برات جدی بنویسم . تو یکی از پستای قبلی به جدی و شوخی گفتی از وقتی نامزد کردی و آدم حسابی شدی !! تعداد کامنتات کم شده . اما من می خوام بگم تعداد کامنتا ربطی به ازدواجت نداره . به این بستگی داره که ملت تازه متوجه شدن تو آدم دم دمی مزاجی هستی و رو حرفات نمیشه حساب کرد . یادته یه زمانی در طرفداری از اسلام ناب محمدی !!! چقدر این جا با همه کل مینداختی و بحث می کردی و بعد از مدتی 180 درجه مواضعت عوض شد . البته آدم ها رشد می کنند و تغییر عقیده میدن . درست اما تغییرات 180 درجه ای ... بماند. حالا شد داستان ازدواجت که یک روزی بود که این جا در مذمت ازدواج هزار جور سخنرانی می کردی و فلسفه ازدواج و آدم های مزدوج را با بدترین شکل زیر سوال می بردی اما اون هم سپری شد و یک دفعه با یکی از همان چرخش های 180 درجه ای اومدی این جا میگی که داری ازدواج می کنی و حتی در پاسخ سوالات جدی مخاطبت نسبت به این تصمیم یا جواب پرت و پلا میدی یا اصلا سکوت میکنی و یحتمل جواب اون خواننده را به تخمای مبارکت واگذار می کنی . خب مبارکت باشه . ما که بخیل نیستیم . اما قبول کن این تغییرات سمندر گونه اعتماد مخاطب مخصوصا مخاطبی که به اتکای صداقت تو این جا را میخونده خدشه دار می کنه . راستش من یکی که دیگه اصلا تعجب نمی کنم اگه چند روز دیگه بیای بنویسی که مثلا 1360 و اندی سکه به تعداد سال تولد نامزدت مهریه گرفتی و چند ماه بعدش هم سر از زندون دربیاری و قرار بشه خوانندگان و عشاق سینه چاکت برات کمپوت بیارن !


December 28, 2008 8:11 AM
نازنین   ( web | email )

عروسی نگین خوش گذشت ؟؟؟؟


December 28, 2008 6:33 AM
یاسمن   ( web | email )

برادر شوهر من تو خواستگاري هر بارچيزي تعارف كردم يواشكي كه كسي نفهمه گفت اگه تو رو به ما ندن ميندازيمت تو گوني با خودمون ميبريم. بعدها خيلي اوقات براي اين كه سر بسرم بزاره ميگفت كاش گوني سوراخ بود تو تو راه افتاده بودي بيرون. البته فكر نكنيد ما رو تو گوني انداختن. چون پدرم همون شب يك دل نه صد دل به رامين دل باخت! و بعد از رفتنشون كه البته بسيار هم طولاني بود چون در مراسم خواستگاري عين منگول ها شام داديم!!! بابام اومد تو اتاق و بهم گفت پر رو نشي!!! ما خيلي از رامين خوشمون اومد! به هر حال تبريكات منو بپذير
و اونها هم كه ديگه معلومه حتما از من خيلي خوششون اومد چون منگول تر از ما فورا ما رو شام دعوت كردن خونه شون و خواستگاري دي ماه بود و عروسي ما 28 فروردين و تا چشم به هم زديم ديديم قاطي مرغ ها شديم. اما واقعا كه خواستگاري و بله برون مزخرف ترين اتفاقات روزگارن!


December 27, 2008 8:19 PM
علی   ( web | email )

قشنگ بود . خوشمان آمد


December 27, 2008 5:51 PM
فریبا   ( web | email )

آخی نازی ..این مراسم چایی آوردن از اون مصیبتهاست ..من که ۱۰ بار نزدیک بود با سینی چایی برم تو شکم مادر شوهر های آینده ..(بیا و ببین وویعنی من ۱۰ تا خواستگار داشتم ..باور میکنی) نه ..خوب نکن ..آخریش همین آقای شوهر کنونی بود که چایی رو ریختم رو پاهاش چون قرار بود سوتی نده که ما یه ساله با هم دوستیم ولی همون موقع داشت گند میزد جلو بابام که با تدبیر به موقع من فقط با یه پماد سوختگی حل شد مشکل... ولی گربه دم مجلس خواستگاری کشته شد ..که حواسش به حرف زدنش باشه ..


December 27, 2008 3:16 PM
فرنی   ( web | email )

به نظر من که پيژامه رو حتما بايد برد سر جلسه خواستگاری.خیلی مهمه. همين سحر خودمون بودا.. عروسی کرد پريشب. يعنی عقد کرد. بعد يه خورده قبل ترش اومده بودن خواستگاريش. اما چون مثلا ۵ سال دوست بودن و اينا دو تا خانواده هم از خطه سر سبز گيلان بودن کلا جلسه خيلی خودمونی بوده و يه کم طول کشيده و داماد هم خوابش گرفته و رفته رو تخت عروس خوابيده و برادرش رو تخت خواهر عروس! خود شما می دونی اين همه أدم پول کت شلوار بده بعد باهاش بخوابه؟ نبايد يه پيژامه ای شلوارکی چيزی همراهش باشه؟


December 27, 2008 1:41 PM
يلدا   ( web | email )

ترکيدم از خنده پسرجان


December 27, 2008 11:11 AM
مريم 33   ( web | email )

اه تف به اين باتري لپ تاپت ! آخرش چرا ليست شد؟
براي بله برون تيم همراهانتو عوض كن اينا كه من ديدم اهل چونه زدن نيستن تو هم كه خجالتيييي سرتو لب باغچه ميبرن.
حالا شوهر خواهرت چرا فشارش افتاد پايين؟ با مزه بود
دست آخر اينكه اميدوارم خوشبخت باشين و اين خنده و شادي هميشه براتون بمونه


December 27, 2008 8:50 AM
علی   ( web | email )

زیبا بود و دلپذیر


December 26, 2008 11:44 PM
بهاره   ( web | email )

چه بامزه.من از اینکه چایی نیاورده خانوم شین خوشم اومد ! فک کنم کم کم مهرش به دلم داره می شینه ! (این دلیل هیچی نمی شه ها!)
چیه این رسوم مسخره.واقعا کار جالبی بود.

و دوم اینکه قاه قاه ! :))
این ها اومده بودن با تو که خجالت نکشی یا رفتی بودی باهاشون که خجالت نکشن !

داریوش هم سفارشات خیلی خوبی کرده.ببین چقدر بدبختی هم داره...منصرف نشدی؟!!!
(منصرف بشی که چی! من دیگه دسته ی خانوم شین هستم ! گفته باشم!)


December 26, 2008 11:41 PM
نیما   ( web | email )

حقيقت آن چيزی نيست که نوشته ميشود در حقیقت آن چيزی است که سعی ميشود به نوعی پنهان شود.


December 26, 2008 10:01 PM
شادی بیضایی   ( web | email )

تبریک می گم شراگیم جان. حرف نداره این نوشته. این قدر خندیدم که اشکم در اومد. حروف رو درست نمی بینم برای تایپ کردن.


December 26, 2008 4:02 PM
mahssa   ( web | email )

وای شراگیم نمیری . از بس خندیدم مردم !!! خوش به حال خانم شین . تو هیچی هم که نداشته باشی یه گوله نمکی .جواب سوال منو هم که بلاخره ندادی . به درک !!! یعنی فدای سرت.


December 26, 2008 3:19 PM
لیلا   ( web | email )

طنز نوشته‌ات حرف نداشت و مبارکه.


December 26, 2008 3:17 PM
مهشید   ( web | email )

هوم...
مطمئنی که بچه بود که آخيش گفت ؟ تو خودت بچه را ديده بودی ؟ يه امتحان صدا بکن ها. بالاخره خانواده ی آينده است و قرار است باهاشون زندگی کنی.
در ضمن دوست من تو که اين همه سرچ کردی ، آيا جايی ديدی نوشته باشه درآوردن شلوار در خواستگاری توصيه ميشه ؟ حالا خوب شد پيژامه نبرده بودی با خودت.

راستی ، يعنی مسئله ی رفتنت به کل منتفی ؟


December 26, 2008 1:10 PM
خواجه فاضل تركمن   ( web | email )

خيلي قشنگ نوشته بودي


December 26, 2008 12:53 PM
حسین   ( web | email )

سلام
جالب بود با خواستگاری من متفاوت بود.
خواستگاری من خيلی دوستانه و پر محتوايی بود. جلسه دوم قراره عقد و گذاشتيم.جلسه سوم بله برون بود.
يادش بخير .
تو قيد و بند چقدر خرج کردی و چقدر بايد خرج کنی نباش . حساب کتاب نداره . تازه اولشه.

الان زوده بگم مبارکه . ولی ----- مبارکه.


December 26, 2008 4:06 AM
پاني   ( web | email )

خب اين از خان اول. واسه دستگرمي چطور بود؟


December 26, 2008 3:21 AM
niki   ( web | email )

به سلامتی


December 26, 2008 2:28 AM
niki   ( web | email )

به سلامتی


December 26, 2008 2:25 AM
فرزانه   ( web | email )

آقا ی شراگیم گل چند باری هست که میام اینجا و ...واقعا لذذذذت میبرم. تو این مدت هیچوقت آفم نمیومد.اما این پستت به من ثابت کرد که زندگی آدما گاهی خیلی شبیهه همه ...من نمیدونم مامان بابات چرا تو این مراسم نبودند . ولی دقیقا همین مراسم و ماجراهاش رو ۱ ماه پیش ما واسه داداشم داشتیم ...خیلی شبیه داداشمی ..(مامان بابای ما فوت کردن...)هنوز یادآوری اون مراسم برامون باعث شادی و کلی احساسای خوبه...با خوندن متنت دقیقا همون حس اونروز برام تازه شد و کلی خندیدم و نشاط گرفتم...باور کن همزاد برادرمی ..آخه ۲ نفر و انقدرررررر شباهت؟؟؟؟


December 25, 2008 10:32 PM
پریوش   ( web | email )

حالا نگفتی بالاخره قصدت شرافتمندانه است یا نه؟


December 25, 2008 7:14 PM
سايه   ( web | email )

من وسط كارم در يك مجله محترم ان قدر به اين پست شما خنديدم كه همه فكر كردن من ديوانه ام .


December 25, 2008 5:38 PM
خانوم خانوما   ( web | email )

مثلن چشمای تو ...کاش می شد قندو عسل
می آوردم واسه تو... گل سرخ سبد سبد..

به مبارکی و میمنت ...
راجع به مهریه و این که خاموم شین چی پوشیده بود هم یک کم بگو خب.....


December 25, 2008 4:25 PM
صدف فراهانی   ( web | email )

آقا خیلی مبارک باشه.
گزارش مراسم خواستگاریت اینقدر ما رو خندوند گزارش مراسم عروسیت می خواد چیکار کنه؟؟؟

لپ تاپت شارژ نداشت که جزئیات رو ننوشتی یا از عواقبش ترسیدی؟! D:


December 25, 2008 3:33 PM
پريسا در درياي خوشبختي   ( web | email )

ما منتظر بقه ماجراااااااااااااااااااااااااا هستيم..!! بابا تو که واسه خواستگاری سرچ کردی واسه بقيه کارا چه ها خواهی کرد!!!


December 25, 2008 2:55 PM
بابک   ( web | email )

شراگیم عزیز. سوالی از تو دارم. باور کن این سوال رو با عالم و آدم در میون گذاشتم. اما فرجی حاصل نشد. چه طور می شه توجه دختری رو که دوستش داری به خودت جلب کنی؟


December 25, 2008 2:31 PM
ساناز   ( web | email )

هی شری گند زدی. این همه ملت رو گذاشتی سر کار با این مراسم خواستگاریت. آخرش با یه فهرست نویسی ساده سر و تهشو هم آوردی رفت. لابد به مراسم عروسی که برسی می نویسی دیشب عروسیم بود... بای.


December 25, 2008 1:44 PM
ماری   ( web | email )

آقای شراگیم در حین خواندن مراسم خواستگاری خنده های من باعث شد ژان عزیز بپرسه من چه می کنم خلاصه منم دو ساعتیه که دارم از مراسم خواستگاری توی ایران و بعد از شما و مطالبی که گفتی براش توضیح میدم کلی اول صبحی خندیدیم منتظر باقی مطالب هستیم هر چه زودتر
ماری


December 25, 2008 1:29 PM
milad   ( web | email )

فک کن دیگه "یه"پیدا بشه


December 25, 2008 1:00 PM
رامین   ( web | email )

عزیزم قلم شیوایی داری... خوشم اومد ازت شدید...
اما خیلی مواظب خودت باش


December 25, 2008 12:52 PM
فاني   ( web | email )

قيمت بله رو كه بردين اون موقع واقعاً شلوارت رو در ميارن! :) به هرصورت تبريك و تسليت من رو هم بپذير،‌برادر!


December 25, 2008 11:50 AM
داریوش کبیر   ( web | email )

ببین شری جان هر چی باشه من تو این زمینه پیرهن بیشتری پاره کردم و به قولب تاره دمم !
1.تمام این اصول رو من خروار خروار پرینت گرفتم و مثل شب ها امتحان نکته برداری کردم و با ماژیک نکات مهم رو علامت زدم.
2.دست گل اول یعنی شروع خرید گل،اگر مورد پسند بودی باید تا زمانی که خرت از پل بگذره با دسته گل های جور با جور جلوی در خونه خاندان شین سبز بشی
3.دفعه بعد شما باید خاندان شین رو دعوت کنین. بعد اگر جواب معقول بود برای خواستگاری دوم برین .در این مرحله پیژامه هم میتونی با خودت ببری چون حسابی یخت باز شده.البته یک حلقه ای چیزی هم به عنوان نشان باید ببرین.پارچه گل منگولی یادت نره.
4.حالا نوبت بله برونه .اصلا خجالت نداره که داری هفته ای یکبار خونه خاندان شین خراب میشی.هر چی باشه قراره داماد آینده اونها بشی.
5.از قبل در مورد مهریه ،شیربها( دقیقه نود همه یادش می افتن)ملک و املاک ،دروغ ها و نگفته ها صحبت کن تا بله برون که به مراتب سخت تر و سنگین تر از جلسه اول خواستگاری هست ایزوله بشی
6.اوه اوه باید نامزدی بگیرین.خرجش پای اوناس ولی باید از اون پول باقیمانده حلقه نامزدی،فیلم بردار،کیک نامزدی 12 کیلویی و کمی خرت و پرت بخری
7.از اون پارچه گل منگولی دوشیزه شین باید لباس نامزدی بدوزن ولی از اونجایی که سلیقه خوبی تو خرید پارچه نداشتین باید این پارچه رو یادگاری نگه داره و کیسه رو شل کنین تا لباس نامزدی با حداقل 300چوق بخری
8.نکنه قراره هر بار تو این مجالس با یک دست کت و شلوار دوماد بازی کنی ؟
9.عیال رو باید بری از آرایشگاه تحویل بگیری ،هوا سرده میچاد!باید با ماشین بری دنبالش.از الان دنبال ماشین باش
10.بدترین جاش همین جاس.من دقیقه 90 خبردار شدم.یک دسته اسکناس 200 تو جیبه مبارک بذار.واسه یک لیوان آب باید 4 چوق شاباش بدی .چای دو رنگ ویژه داماد 6 چوق ،رقص حسابش جداس .هر چند تو رقص خودت هم چیزی دشت میکنی ولی همش میره تو کیسه عروس خانم.شاباش عروس ویژه س در واقع هر چی از شاباش بمونه ماله عروسه

خوش باشی !


December 25, 2008 10:55 AM
Mehdi   ( web | email )

آخرش جواب مثبت دادن بهت يا نه ؟ :p
الان رسما يه جوري يه جمع متاهلين پيوستي‌ها! راستي اين پست‌ها رو جمع كن يه مرجع رسمي براي خواستگاري و عروسي و اينها باشه رو وب ;)


December 25, 2008 9:55 AM
عموجان   ( web | email )

خوب مبارک باشه ایشالا... پسر خوبی بود این شراگیم ها! حالا کی بايد بيايم پلو بخوريم؟


December 25, 2008 9:38 AM
خانوم شين   ( web | email )

اولند ما براتون اون روزی چای آورديم (اون روز که بعد اطلس پود اومديد خونمون) بعدش گفتم من تو مراسم اصلی چای نميارم
دومند ما هم وقتی شما رفتيد تو آسانسور يه اخيشششششششششش درست و درمونی گفتيم

:)


December 25, 2008 9:22 AM
mashmash   ( web | email )

اقا مباركت باشه ، ولي نگفتي اخرش شيريني تعارف كردن كه دهنتون رو شيرين كنيد يا نه؟ كه اگر نكردن هنوز ولمعطلي ببم جان!
در ضمن اون سكوت مرگبار كه گفتي به شدت تجربه كردم و براي رفعش من كه سالي 4 تا جمله بيشتر نميگم داشتم يه بند از خودم افاضات در ميكردم. ولي بدتر از سكوت مرگبار اوليه صحبت كردن از در و ديوار ثانويه است كه وقتي شروع ميشه همه ديگه يادشون ميره جريان اصلي چي بوده و براي چي اومدن!


December 25, 2008 8:51 AM
وستا   ( web | email )

اين ازپرده اول نمايش....هنوز راه درازی در پيش داری شراگيم جان


December 25, 2008 8:31 AM
موسیو گلابی   ( web | email )

یک فروند کامنت طولانی برایت گذاشته بودم که نشد بفرستم و از شدت نفهمی یادم هم نبود کپی کنم که اگر احیاناً بلایی سرش اومد دوباره بفرستم!
حال دوباره نوشتنش رو هم خداوکیلی ندارم! خوشبخت باشی رفیق!


December 25, 2008 4:46 AM
موسیو گلابی   ( web | email )

1. شراگیم جان! من در همین لحظه فهمیدم که تو به شدت انسان بیخودی هستی! من را اول نصفه شبی به هرهر و کرکر انداخته‌ای و بعدش هم آقای پدر را با دو چشم مات و مبهوت و خواب آلود به اتاق من کشانده‌ای جوری که وقتی من را نگاه می‌کند انگار تا حالا چنین موجودی رو در خانه ندیده! ضمناً موقع رفتن هم یک عدد دیوووووونه کشدار نثار من کرده، بماند که من از نوع رفتنش احساس کردم که اگر فحشی بار عمه بیچاره‌ام نکرده بیشتر از هر چیز فکر حرمت خانواده خودش را کرده تا احترام به من! نمی‌شود که مرد حسابی! عشق و حالش را تو می‌کنی، اسکی و اردک آبی‌اش را تو می‌روی، فحشش را من می‌خورم! نگاه عاقل اندر سفیهش را من می‌بینم! گندش را درآورده‌ای خداییش!
2. برادر من! شما آمده‌ای اینجا و رسماً داری می‌گویی می‌خواستی شلوارت را هم در بیاوری اگر خاله محترمتان قدری امان می‌داد! پس آن همه شخم زدنت اینترنتت چه بود؟ قسم حضرت ابوالفضلت باور کنیم یا دم خروست را؟! ضد و نقیض حرف می‌زنی عزیز دلم! یا اینترنت را شخم نزده‌ای یا شلوارت را در آورده‌ای! نمی‌شود که خوانندگان وبلاگت رو گولاخ تصور کنی! می‌فهمند پدر جان، اگر می‌گویند چه وبلاگ زیبایی، اگر می‌گویند با یک مطلب جدید آپم و بهم سر بزن فکر نکن نمی‌فهمند! به رویت نمی‌آورند! پس‌فردا هم حتماً می‌آیی یک ادعای واهی دیگر می‌کنی و داد سخن سر می‌دهی که فلان است و بهمان است و فکر می‌کنی داری برای یک دسته کرم ابریشم مطلب می‌نویسی!
3. خانوم شین هم خوب کرد برایت چایی نیاورد! اگر می‌آورد معلوم نبود دیگر چه حرف‌ها که تحویل ما نمی‌دادی و چه فخرها که نمی‌فروختی و چه‌ها که از مضرات «به» و محاسن «هلو» نمی‌گفتی! همان بهتر که چایی نیاورد، اگر هم می‌آورد نباید به تو می‌داد که نه تنها داغ نگاه محجوبانه به دلت بماند، کلاً داغ خانوم شین به دلت بماند!
4. الهی به حق پنج تن خوشبخت شوی پسر جان اما دست از این کارها بردار! خوبیت ندارد! امروز دو نفر دوست و آشنا می‌آیند به تو می‌گویند حرف‌هایت تناقض دارد، پس‌فردا می‌بینی دو نفر آدم از طرف دولت عدالت‌محور می‌آیند به جرم نشر اکاذیب کت بسته می‌برندت آن‌جا که عرب نی انداخت! من برای خودت می‌گویم وگرنه من نه «به» می‌دانم چیست و نه «هلو»! از میان تمام دخترکان دنیا هم دل به یک جسیکا آلبا بسته بودم که هم برایمان «به» بود، هم «هلو»، گاهی هم «کیوی» ما می‌شد! او هم که تو زرد از آب در آمد و نه تنها یک چایی نیاورد به ما بدهد یک فقره چارواداری هم بار ما نکرد که لااقل دلمان خوش باشد! ما هم امان ندادیم، فوراً نگاه غیرمحجوبانه‌ای به او کردیم و زیرکانه گفتیم آخی‌ی‌‌ی‌ی‌ی‌ش!
5. پرحرفی کردم! مبارک باشه شراگیم عزیز، خوشبخت بشی ... بابت این کامنت خرکی هم معذرت می‌خوام! غلط دیکته‌ای‌ها رو هم بذار به حساب این‌که فشار خواب انقدر زیاد بوده که حال برگشتن و دوباره خوندن رو نداشتم! در این لحظه‌ها ترجیح می‌دم قبل از غش کردن از شدت خواب، این کامنت رو بفرستم! شراگیم خان، بانو شین، پیوندتان مبارک!


December 25, 2008 4:43 AM
موسیو گلابی   ( web | email )

1. شراگیم جان! من در همین لحظه فهمیدم که تو به شدت انسان بیخودی هستی! من را اول نصفه شبی به هرهر و کرکر انداخته‌ای و بعدش هم آقای پدر را با دو چشم مات و مبهوت و خواب آلود به اتاق من کشانده‌ای جوری که وقتی من را نگاه می‌کند انگار تا حالا چنین موجودی رو در خانه ندیده! ضمناً موقع رفتن هم یک عدد دیوووووونه کشدار نثار من کرده، بماند که من از نوع رفتنش احساس کردم که اگر فحشی بار عمه بیچاره‌ام نکرده بیشتر از هر چیز فکر حرمت خانواده خودش را کرده تا احترام به من! نمی‌شود که مرد حسابی! عشق و حالش را تو می‌کنی، اسکی و اردک آبی‌اش را تو می‌روی، فحشش را من می‌خورم! نگاه عاقل اندر سفیهش را من می‌بینم! گندش را درآورده‌ای خداییش!
2. برادر من! شما آمده‌ای اینجا و رسماً داری می‌گویی می‌خواستی شلوارت را هم در بیاوری اگر خاله محترمتان قدری امان می‌داد! پس آن همه شخم زدنت اینترنتت چه بود؟ قسم حضرت ابوالفضلت باور کنیم یا دم خروست را؟! ضد و نقیض حرف می‌زنی عزیز دلم! یا اینترنت را شخم نزده‌ای یا شلوارت را در آورده‌ای! نمی‌شود که خوانندگان وبلاگت رو گولاخ تصور کنی! می‌فهمند پدر جان، اگر می‌گویند چه وبلاگ زیبایی، اگر می‌گویند با یک مطلب جدید آپم و بهم سر بزن فکر نکن نمی‌فهمند! به رویت نمی‌آورند! پس‌فردا هم حتماً می‌آیی یک ادعای واهی دیگر می‌کنی و داد سخن سر می‌دهی که فلان است و بهمان است و فکر می‌کنی داری برای یک دسته کرم ابریشم مطلب می‌نویسی!
3. خانوم شین هم خوب کرد برایت چایی نیاورد! اگر می‌آورد معلوم نبود دیگر چه حرف‌ها که تحویل ما نمی‌دادی و چه فخرها که نمی‌فروختی و چه‌ها که از مضرات «به» و محاسن «هلو» نمی‌گفتی! همان بهتر که چایی نیاورد، اگر هم می‌آورد نباید به تو می‌داد که نه تنها داغ نگاه محجوبانه به دلت بماند، کلاً داغ خانوم شین به دلت بماند!
4. الهی به حق پنج تن خوشبخت شوی پسر جان اما دست از این کارها بردار! خوبیت ندارد! امروز دو نفر دوست و آشنا می‌آیند به تو می‌گویند حرف‌هایت تناقض دارد، پس‌فردا می‌بینی دو نفر آدم از طرف دولت عدالت‌محور می‌آیند به جرم نشر اکاذیب کت بسته می‌برندت آن‌جا که عرب نی انداخت! من برای خودت می‌گویم وگرنه من نه «به» می‌دانم چیست و نه «هلو»! از میان تمام دخترکان دنیا هم دل به یک جسیکا آلبا بسته بودم که هم برایمان «به» بود، هم «هلو»، گاهی هم «کیوی» ما می‌شد! او هم که تو زرد از آب در آمد و نه تنها یک چایی نیاورد به ما بدهد یک فقره چارواداری هم بار ما نکرد که لااقل دلمان خوش باشد! ما هم امان ندادیم، فوراً نگاه غیرمحجوبانه‌ای به او کردیم و زیرکانه گفتیم آخی‌ی‌‌ی‌ی‌ی‌ش!
5. پرحرفی کردم! مبارک باشه شراگیم عزیز، خوشبخت بشی ... بابت این کامنت خرکی هم معذرت می‌خوام! غلط دیکته‌ای‌ها رو هم بذار به حساب این‌که فشار خواب انقدر زیاد بوده که حال برگشتن و دوباره خوندن رو نداشتم! در این لحظه‌ها ترجیح می‌دم قبل از غش کردن از شدت خواب، این کامنت رو بفرستم! شراگیم خان، بانو شین، پیوندتان مبارک!


December 25, 2008 4:41 AM
پايا   ( web | email )

واقعا مرسي چقدر خنديدم نصفه شبي . از وقتي كه داري زن ميگيري احساس راحت تري نسبت به وبلاگت دارم و همچنين نسبت به خودت .
واقعا زندگي آدمو به كجاها كه نميكشونه شراگيمي كه كسي به زن گرفتنش فكر نميكرد داره زن ميگيره .يكي از بزرگترين وبلاگ نويسا داره زن ميگيره .به نظر من يكي از بزرگترين اتفاقات وبلاگستان تو اين مدته


December 25, 2008 4:02 AM
آونگ خاطره‌های ما   ( web | email )

مبارک مبارک دومادی ات مبارک

ببینم مگر قرار نبود من رو شب خواستگاری ببری؟
ای بی انصاف : ) )

http://balatarin.com/permlink/2008/12/24/1483344


December 25, 2008 2:31 AM
رها   ( web | email )

:)))))


December 25, 2008 2:01 AM
hadise   ( web | email )

akheiiiiiiiiiiiish!


December 25, 2008 1:38 AM
فرنی   ( web | email )

باورم نمی شه واقعا داری زن می گیری. ااااه
(در راستای اینکه بدون عذاب وجددان خونم توسط خانوم شین حلال اعلام شه)


December 25, 2008 1:08 AM
شهلا   ( web | email )

خوب خودتون هم گفتید آخیـــــــــــــــــــــــــــش
ولی آنها نشنیدند ;)


December 25, 2008 1:06 AM
هنگامه   ( web | email )

جالب بود. قلم خوبی داری. ام من هرچی فکر کردم نفهميدم ان۷۵۰ تومن رو خرج چی کردی؟


December 25, 2008 12:46 AM
ehsan   ( web | email )

خوب بود..اميدوارم که ختم به خير شه! بيچاره بچه مگه حالا چی گفته تنبيهش کردن طفلکی رو؟


December 25, 2008 12:20 AM
مصطفی   ( web | email )

مبارکه، خیلی قشنگ نوشته بودی ... برای من هم چند نکته داشت که شاید روزی به دردم بخوره ... گفتی صورتش مثه چی باشه ... به


December 25, 2008 12:03 AM
نازنین مهرا   ( web | email )


...perfecttttttttttttttttttttttttttttttt
بذار اول اشکامو پاک کنم از خندیدن، این یک ظنز زیباست، براووو !
می دونید به یاد وقتی افتادم که می آمدم ایران و توی خانه ی مامان بزرگ مهمانی بود برای ما. وای چقدر خسته کننده بود و خمیازه آور. وقتی اون آدمای شدیدن باکلاس می رفتند، من می پریدم روی هوا و بلند می گفتم :
زنده باد آزادی!
و این آخیش دختر کوچولو را خیلی دوست داشتم، اگر پیشم بود بوسش می کردم.


December 24, 2008 11:46 PM
لوسیفر   ( web | email )

مبارکه...


December 24, 2008 11:23 PM
parvaneh   ( web | email )

من دارم هر هر می خندم ... حالا بگو ببينم بله را دادند يا نه ؟؟؟‌چه آخيششش ی گفت بچه .... نازی


December 24, 2008 11:21 PM
فرنوش   ( web | email )

اولین مراسم رسمی زندگی هم داشتن هم اولین جالبی می تونه باشه ها ... و مثه بقیه اولین ها ... به یاد موندنی .. اما نگفتی خودت چه حسی داشتی واقعا...


December 24, 2008 11:17 PM
نظر شما

اگر قبلا در این وبلاگ نظر نداده اید، نظر شما توسط مدیر وبلاگ بررسی خواهد شد. تا آن زمان نظر شما نمایش داده نخواهد شد. از این که نظر داده اید متشکریم.