شراگیم
« گزارشی کوتاه از مراسم خواستگاری...! | صفحه اصلی | حسد بدترین کارهاست...! »
اولین قدمها برای خروج از وضعیت تجرد...!

نمیدانم دقیقا چند ماه دیگر به آمدن خانوم شین مانده است...ولی کم کم دارم با همه مظاهر مجردی خداحافظی میکنم...دیروز در یک اقدام انقلابی هرچه فیلم سوپر و مثبت هجده داشتم را نابود کردم...حتی به مثبت شانزده ها هم رحم نکردم... البته قبل ها هم در مواجهه با برخی بحرانهای ناگهانی اخلاقی و معنوی چنین کارهایی کرده بودم اما به محض اینکه بحران را پشت سر میگذاشتم دست به دامن نرم افزارهای بازیابی اطلاعات میشدم و با هزار بدبختی آب رفته را به جوی بازمیگرداندم...اما این تو بمیری دیگر از آن تو بمیری ها نیست...بابا چرا نمیفهمید...دارم جدی جدی زن میگیرم...وقتی اصل جنس در خانه آدم برای خودش راست راست راه می رود دیگر چه نیازی به این جنگولک بازیهاست...؟ زندگی زناشویی تا آنجایی که من شنیده ام از بدترین فیلمهای آنچنانی هم صحنه دار تر است...!
البته میگویند حرف پیشکی مایه شیشکی ست...بگذارید حالا وارد این بحثها نشویم...البته بعدها هم واردش نخواهیم شد...فکر کرده اید من زن بگیرم می آیم برایتان همه چیز را مینویسم؟ یعنی زندگی خصوصی زناشویی ما انقدر الکی و هردمبیل است که چهار تا قلی و ممد و تقی و نقی که اصلا من نمیشناسمشان همینجور مفت و مجانی بیایند و بخوانند و بروند...زهی خیال باطل...!رگ گردن ما را اینطوری نگاه نکنید که شبیه مویرگ است...به موقعش به قاعده یک لوله پولیکا میزند بیرون... بعد از ازدواج فوق فوقش دیگر خیلی بخواهم به شما حال بدهم و از مسائل خصوصی زندگی مان بنویسم مثلا مینویسم دیشب من و زن عزیزم رفته بودیم فرحزاد...والسلام...! در همین حد و حدود میتوانم مسائل را باز کنم و با شما در میان بگذارم...دیگر اینکه چقدر فرحزاد ماندیم و چه خوردیم و چقدر خوردیم و کی برگشتیم و به کی بیشتر خوش گذشت و میانه راه پنچر شدیم یا نشدیم را شرمنده تان هستم...آخر این چیزها اصلا به شما ربطی ندارد...! آن دوره ها گذشت...واقعا گذشت... حرف کمر به پایین که دیگر اصلاً و ابداً حتی یک کلام از من نخواهید شنید...اصلا فراموش کنید شراگیم یک زمانی کمر به پایینی هم داشته است...آن ممه را لولو برد...! بعد از ازدواج فقط کمر به بالا میتوانم در خدمتتان باشم...جدا خواهش میکنم که اگر کسی هم در بین شما هست که خاطره ای چیزی از کمر به پایین ما دارد به کل فراموش کند...

خلاصه که این روزها اولین قدمها را برای خروج از وضعیت یالقوزی و تجرد برمیدارم...هرچند لرزان و نامطمئن...نمیدانید برای زدن یک دکمه ی دیلت بر روی بعضی فیلمها و کلیپها چقدر سختی کشیدم...بعضی کلیپها را قبل از حذف با چشمهای خونبار دو بار یا سه بار دیدم تا در نهایت راضی به دیلت کردنشان شدم...حتی به کلیپ womanizer بریتنی اسپیرز هم رحم نکردم...دیگر خودتان حساب کار دستتان بیاید که پاکسازی کامپیوتر در چه ابعادی بوده است...! البته از خدا پنهان نیست از شما چه پنهان که یک چندتایی کمیک استریپ از هنرمند خوب و متعهد "تمپلتون" داشتم که یه صورت پی دی اف بود و هرکاری کردم دلم نیامد پاکشان کنم و به عنوان یادگاری از دوران تجرد یک گوشه هارد دفنشان کرده ام...باور بفرمایید فقط برای روز مبادا... کف دستم را داغ گذاشته ام که برخی عادتهای دوران تجرد را بگذارم کنار و همه توان و توجهم را معطوف به انجام قدرتمندانه و مسئولانه وظایف زناشویی کنم...

بدبختی ما این است که یک تخت درست و حسابی هم نمیتوانیم بخریم...چند روز پیش اتاق را متر زدم و دیدم باید بگردیم یک تخت جمع و جور پیدا کنیم...من از آن تختهایی دوست داشتم که بشود رویش کله معلق زد و عملیاتهای جانگولر انجام داد...الان با این ابعاد نا امید کننده اتاق خواب فوق فوقش تختی که بخواهیم بخریم یک هوا از تخت یکنفره خودم بزرگتر میتواند باشد...یک تخت خوب البته دیده ایم که ابعادش هم تقریبا مناسب است...طبقه پایین چوبکده ی خیابان ولیعصر یک تختی گذاشته که بالایش کامل کتابخانه است...به همراه پا تختی و آینه و بدون تشک تقریبا یک میلیون و خورده ای هزار تومان...خلاصه که بدجور چشمم را گرفته...البته نمیدانم اینکه کتابخانه آدم درست بالای تخت خواب باشد چه حسی دارد...این که با هر تکان و حرکتی ممکن است یک کتاب از آن بالا سقوط کند پاک تمرکز ادم را موقع خواب به هم میزند...حالا نه اینکه ما موقع خواب تکان خاصی داشته باشیم ها...نه...اما آدم بالاخره توی خواب از این پهلو به ان پهلو می شود و یا قلتی میزند...حالا کافیست یکبار یک کتابی از آن بالا بیفتد...ما هم که شانس نداریم که کتاب "شازده کوچولو" ی آنتوان دو سنت اگزوپری بیفتد روی سرمان...عدل "جامعه ی باز و دشمنان آن" میفتد و یک جایمان را قر میکند!

قرار شده با صاحبخانه صحبت کنم ببینم برای سال بعد هم قرارداد خانه را تمدید میکند یا نه...اگر تمدید نکند که حسابمان با کرام الکاتبین است...البته تمدید هم بکند باز حسابمان با کرام الکاتبین است...! در حالت اول که با این پولی که دارم رسما باید بروم میمون آباد و یک خانه بیست و پنج متری اجاره کنم(میمون آباد روستایی در نزدیکی تهران است) و در حالت دوم باید سر جمع تا دو ماه دیگر یک و نیم میلیون تومان جمع کنم که فقط اجاره خانه ام را بدهم...این بازار هم بعد از ان حقوق یک میلیون تومانی که کک زن گرفتن را به تنبانمان انداخت چنان کونش را گذاشته زمین که انگار حالا حالاها قصد بلند شدن ندارد...این برج کل دریافتی ام به چهارصد تومان برسد باید خدا را شکر کنم...من نمیدانم شماها که انقدر دست به کمپین تشکیل دادنتان خوب است چرا یک کمپین حسابی درست نمی کنید که به یک وبلاگر بدبخت و فلک زده که به طرز هولناکی در آستانه ازدواج است کمک کنید...؟ از این حاجی فیروز ها که شب عید یک مشت زغال میمالند صورتشان و شما را میخندانند و کلی پول میگیرند که کمتر نیستم...کم پای مونیتور ریسه رفته اید؟
پدرم که هر بار میروم و برایش از وضعیت مالی ام مینالم دست میکند توی جیبش و یکی دو هزار تومان میگذارد کف دستم و راهیم میکند...فکر میکند هنوز دهه چهل است و الان میروم با این پول مثلا یکجایی زمین میخرم و ساخت و ساز میکنم و وضعم خوب میشود...مادرم هم به تبعیت از سران عرب که فاجعه غزه را مسکوت گذاشته اند فعلا فاجعه ازدواج ما را (البته فاجعه از نظر مالی و اقتصادی و صد البته نفس ازدواج با خانوم شین رحمت و سعادت است!) مسکوت گذاشته و کما فی السابق هیچ اثری از آثار دلارهای معجزه گر و کمکهای بشر دوستانه اش نیست...

حالا همه اینها به کنار...مسائل مالی بالاخره یک جوری حل می شود... در این هاگیر و واگیر خانوم شین گیر داده که باید برویم پیش خاتمی عقد کنیم...! البته تقصیر خود خرم بود...چند روز پیش این محیای خودمان چند تا عکس از مراسم عقدکنانش برایم فرستاد که دهانم باز ماند...محیا و خاتمی و یک پسره ی کراواتی که الان دیگر همسر محیا محسوب می شود چیک تو چیک هم بودند و داشتند میخندیدند و دفتر امضا میکردند و از این کارها...ما هم که بی جنبه زود عکسها را فوروارد کردیم برای خانوم شین که بیا و ببین دوست سابق ما که به سلامتی ازدواج کرده است چه عکسهای بامزه ای فرستاده...! خانوم شین هم عکسها را دید و نه گذاشت و نه برداشت و جفت پایش را کرد توی یک کفش که ما هم باید پیش خاتمی عقد کنیم...!!هرچه بهش میگویم آخر دختر جان از خر شیطان پیاده شو...ما یک عمر به همین خاتمی توی همین وبلاگ فوحش داده ایم و بلانسبت برادر شغالش خوانده ایم و بالا و پایینش را یکی نموده ایم... حالا هلک و هلک برویم و بگوییم بیا برایمان عقدنامه بخوان و بعد هم برویم خیلی خوشحال عکس یادگاری با او بگیریم؟ احیانا مخمان تاب برداشته؟ این کارها مال این عشق خاتمی های دو آتشه است نه مال من و شما که به هیچ موجود معممی اعم از چپی و راستی علاقه و ارادتی نداریم و اتفاقا از چپی های شتر گاو پلنگ بیشتر بدمان می آید...!

توسط در December 31, 2008 11:59 PM |
نظرات
مسعود   ( web | email )

آقا کلی با وبلاگت حال کردم. یه دوستی داشتم که کپه تو می نوشت البته اون اژدر بود و معشوقش فخرالزمان . اون بیچاره هم از وقتی ذلیل شد دیگه نمی نویسه شایدم انگشتاش شکسته که نمی نویسه . ولی من همیشه کامنها رو بیشتر دوست دارم.
فهیم جان این باریک بینیت منو کشته.
"... دستم را داغ گذاشته ام که برخی عادتهای دوران تجرد را بگذارم..."
واقعا ظرافتهای این خودش یک پست جداگانست


October 8, 2009 3:02 PM
نبات   ( web | email )

بطور اتفاقی گذارم به این پست افتاد. کلی خدیدم. آخه ماجرای شما دقیقا مثل الان خود من شده. دقیقا هیمن دیروز رفتم چوبکده ( یادم آمد داشتم سایت چوبکده راسرچ می کردم گذارم بعد از مدتها افتاد اینجا ) دنبال یه تخت دو نفره جمع و جور آخه خونه جدید ما هم انقدر اتاقش کوچیکه ..منم دلم تخت گنده می خواست که توش بشه شنا کرد : )) ایشالا صد سال دوم...همه جوونا به تختهای بزرگتری نائل بشوند...اتفاقاً این تخت و کتابخانه را هم هنوز داره. کلا چوبکده مدلهاش دیر به دیر عوض میشه....بالاخره از اینجا تخت خریدی؟ اصلا مگه خرید تخت با داماده؟


June 17, 2009 10:14 PM
ÃMIR   ( web | email )

واقعاً که... از در فمینیستی شما خجالت نمیکشین به زنتان میگویید "جنس" ؟! به قول کامنت یکی از پست های قدیمیٍ شما مثلاً روشنفکر این وبلاگستان اینا هستید؟!...وای به حال دیگران!


January 15, 2009 11:35 PM
داش مشتی   ( web | email )

فقط نشانه های زز وزيادی سر به راه شدن مشاهده نشود


January 13, 2009 4:59 AM
زهراکشوری   ( web | email )

آقای شراگیم من آرزوی خوشبختی و سعادت دارم براتون همین که اسم هر دوی شما با شین شروع می شه نشان تفاهم و خوش یمنی. اما اگه اجازه بدید می خوام از سفرنامه هاتون توی روزنامه همشهری عصر استفاده کنم البته اگر قبلا در روزنامه دیگه ای چاپ نشده.


January 6, 2009 2:15 PM
سارا   ( web | email )

عجب گیر و داری داره این ازدواج !!!!!!
ولی من فکر کنم خانم شین اگه ببینه هیچ فیلمی نداری تصور میکنه خدایی نکرده عیب و ایرادی داری !!!!!!


January 6, 2009 1:48 AM
...!   ( web | email )

شری جون دلم لک زده وسه یه پست عاشورایی دیگه مثل اپیدمی حماقت...
یه چیزی بنویس در این مورد لطفن :)


January 5, 2009 9:28 PM
شراره   ( web | email )

مبارکه ...از شانسمون همه عمر دير رسيديم اينجا هم روش....


January 4, 2009 9:45 PM
عطیه   ( web | email )

چه همه جا عروسيه خب !

مبارکه ! شراگيم ! :)


January 4, 2009 5:42 PM
بیژن   ( web | email )

زنده باشی آقا شراگیم.
بر حسب اتفاق، یکی از دوستان دو پست آخرت رو برام فرستاد و من تونستم پیدات کنم. بقدری جالب نوشته بودی که برای همه ی دوستام مطلبت و آدرست رو فرستادم (برای خودت هم سی سی زدم-همون رونوشت سابق).
خیلی طالبتم.
در ضمن، این جمله رو (که از اختراعات خودمه) فراموش نکن:
زن، موجود ضعیفی است (بنا بر گفته ی همه ی کارشناسان قدیم و جدید و بر اساس مشخصات فیزیکی و جسمی)
که
...
...
...
مرد را
...
...
...
ذلیل خود میسازد!!!


January 4, 2009 1:11 PM
ناشناس   ( web | email )

زنده باشی آقا شراگیم.
بر حسب اتفاق، یکی از دوستان دو پست آخرت رو برام فرستاد و من تونستم پیدات کنم. بقدری جالب نوشته بودی که برای همه ی دوستام مطلبت و آدرست رو فرستادم (برای خودت هم سی سی زدم-همون رونوشت سابق).
خیلی طالبتم.
در ضمن، این جمله رو (که از اختراعات خودمه) فراموش نکن:
زن، موجود ضعیفی است (بنا بر گفته ی همه ی کارشناسان قدیم و جدید و بر اساس مشخصات فیزیکی و جسمی)
که
...
...
...
مرد را
...
...
...
ذلیل خود میسازد!!!


January 4, 2009 1:09 PM
ناشناس   ( web | email )

زنت باید رفیقت باشه ..اگه از الان ازش میترسی که وای به روزگارت....


January 4, 2009 7:57 AM
golmaryam   ( web | email )

ببین تو واقعا فکر کردی بعد ازدواج به اون فیلما نیاز پیدا نمی کنی؟ سخت در اشتباهی. کی گفته؟ حالا ببین کی گفتم. واقعا دلم سوخت. حالا وومنایزر جهنم. دم به دم تو ماهواره نشونش میدم. اون یکیا. اف. خیلی اشتباه کردی. خیلی.


January 4, 2009 5:11 AM
لیلا   ( web | email )

سلا شراگیم عزیز.
نوشته هات رو دوست دارم. چه اونهایی که طنز و همین طور نوشته های جدیت. قشنگ می نویسی بدون هیچ غل و غشی.
امیدوارم همیشه در کنار خانوم شینت خوشبخت و شاد باشی. (معذرت می خوام که یه کم خاله زنکی شد)
و بر اساس فرموده های مادر بزگ من ناراحت خرج عروسی نباشین خدا خودش می رسونه، واسه تحقیقات بیشتر می تونی بیایی از خودش بپرسی که خدا چه طوری میرسونه.


January 3, 2009 1:48 PM
مینو   ( web | email )

شری جون تو که اين همه دم از اين می زنی که از جماعت معمم بدت مياد چه طور تا حالا نفهميدی توشون خوب موجود نيست. نداریم آقا نگرد. گشتيم نبود. شما هم نگرد نيست. بعدشم می دونی که من هميشه نگران تو بودم. چه برسه به حالا که کلا می خوای خودتو به خاک سياه بشونی


January 3, 2009 1:46 PM
دختر همسايه   ( web | email )

پیشاپیش بسيار بسیار مبارکه!!!!!! نوشته ات هم که مثل همیشه حرف نداره....
شراگیم عزیز بذار یه رازی رو بهت بگم و اینکه سلیقه ات حرف نداره ..این خانم شین تو شباهت بسیار عجیبی به من داره (البته به ۱۵-۲۰ سال پیش من!!!) ...مطمئن باش تا سالهای سال زیبا خواهد بود:-)) ...
خانم شین تبریک عرض میکنم ولی نمیدونم سلیقه تو هم به خوبی او هست یا نه ؟ :-).... ایشالا که به پای هم پیر بشید و همیشه تر و تازه بمونید!!


January 2, 2009 10:02 PM
گوریل فهیم   ( web | email )

خوبی تخت کوچک اين است که مجبورت ميکند توی روابط زناشويی رمانتيک‌تر باشی و زياد و بيش از حد کله ملق نروی. چون آن وقت بايد به فکر جور کردن مهريه باشي


January 2, 2009 12:00 PM
یاسمن   ( web | email )

شراگيم نزديک بازار صفويه به (پوشن) هم يه سر بزن. لوازم چوبيش به نظر من ظريف تر و قشنگ نر و گاهی حتی ارزان تر از خانه چوب هست. سايت هم دارن که البته عکسهاش بسيار مزخرف و يه بعديه درست انگار از وسايل چوبی به جای عکس کپی گرفتن! اما خوب خود وسایلش خوبه من خيلی چيزها ازشون خريدم و راضيم.


January 2, 2009 10:42 AM
آرش   ( web | email )

من از سخن گهربار پرزيدنت لينكلن اين برداشتو مي كنم كه داستان اون اره هه كه گير كرده رو تا عمق جان حس كرده بوده ... من باب فيلم هات هم جز آه جگرسوز چيزي نمي تونم بگم


January 2, 2009 4:23 AM
فهیم   ( web | email )

ببین شراگیم...پسرم
اینکه من بد تو را نمیخواهم که بر هیچ زن و مرد و غیره ای پوشیده نیست. الان میدانی شبیه چه شده ماجرا؟ این ملت کامنتگذار عزیز، درست مثل "چیر لیدر" های کنار زمین فوتبال شده اند و دارند تو را تشویق میکنند که بدوی و گل بزنی... کاری هم ندارند به ختم به خیر شدن و اینها... من فکر کردم شاید خودت هم در شش و بش داری سیر میکنی. اما مثل اینکه نه... آقا ما که خبیث نیستیم... حالا که عزمت جزم شده است، خودم هوایت را دارم. از چک سفید امضا بگیر برو تا رانندگی لیموزین شب عروسیتان... فکر کردی ما از روی باد شکم برایت دلسوزی کردیم؟ نه برادر من...ما جنس شناس هستیم... یک جورهایی حق به گردن ما داری...
در ضمن نمیدانم چرا کسی به اوج خلاقیت در این جمله پی نبرده وذکری از آن نکرده است:
"... دستم را داغ گذاشته ام که برخی عادتهای دوران تجرد را بگذارم..."


January 2, 2009 12:31 AM
hamid   ( web | email )

زنا شويي غصه هاي خياي و موهوم را به غصه هاي نقد و موجود تبديل مي كند (ضرب المثل آلماني).
خوش باشي رفيق


January 1, 2009 11:55 PM
نیما   ( web | email )

سه چیز ارزش این را ندارد که دنبالشان بدوید: اتوبوس و زن و راه حل اقتصادی؛ اگر کمی صبر کنید یکی دیگر از راه می رسد.
(دریک هیت کوت آموری)
خودت چند سال پيش گفته بودی يادت مياد ؟


January 1, 2009 11:51 PM
فریبا   ( web | email )

اون فیلم ها یه چند سال بعد از ازدواج به درد میخوره ..از من گفتن بود ..بعد گله نکنی ..


January 1, 2009 11:25 PM
موسیو گلابی   ( web | email )

هنوز از دست دردی که بابت کامنت گذاشتن در پست قبل گذاشتم فارغ نشدم!
راستش فعلا فقط یمیخوام بگم که عزیز من، قلت یا غلت؟!
بعدا میام نظرات تکمیلی رو همین جا از خودم در می کنم!


January 1, 2009 11:19 PM
شیدای کوچک   ( web | email )

سلام شراگیم
عجیبه ! خیلی وقت بود اینجا نمی اومدم... ( به دلایلی که حالا اگه جویا شدی بهت می گم) فقط 2 هفته پیش به طور اتفاقی با بی میلی فراون یه سر زدم و خبر ازدواجت رو شنیدم... تا اینکه دیشب خوابت رو دیدم ... شک نداشتم که وقتی بیام بلاگت، تازه آپ کردی ! صبح همینکه پا شدم اومدم اینجا دیدم همون شب قبل آپ شدی !!! ------ حالا اینکه چه خوابی دیدم ، بماند ... که اینجا جای گفتنش نیست -------


January 1, 2009 9:33 PM
محمد   ( web | email )

چی میگی......محیا آپاچی عقد کرده؟؟؟!!!
خوب باید عقد کنه دیگه...خوش به حالش...خوشحال شدم..
به شما هم تبریک میگم... ولی اونقدر خوشحال نشدم....یه عروسی مثل بقیه عروسی ها...
حراستی...وقتی اولین حقوق یک میلیونی رو خوندم آرزو کردم کاش حقوق من هم میشد یک میلیون....اولین اتفاقی افتاد این بود که با تغییر شغل این رویا به واقعیت رسید....کاش چیز دیگه ای آرزو میکرد؟!


January 1, 2009 8:43 PM
یک ایرانی آزادی خواه   ( web | email )

ازدواج حماقت است، بچه دار شدن جنايت.
حالا خواه تو پند گير، خواه ملال


January 1, 2009 7:19 PM
فرنی   ( web | email )

خانوم شین جان... خودتو ناراحت نکن... به نظر من خیلی هم هیجان انگیزه دیگران به آدم حسودیشون شه... مگه نه؟


January 1, 2009 4:19 PM
سمیه   ( web | email )

شری من همچنان ميخونمتااا ولی حال نظر دادن ندارم...نری بگی زن گرفتم ديگه از حسادت اين ورا پیداش نشدااا من خيلی مرد! باشم خودمو آويزون يکی از همين پسر اصفهانيا ميکنمء بچه تهرونی پيش کش:)
در ضمن غلتيدن نه قلتيدن


January 1, 2009 4:03 PM
شراگیم   ( web | email )

مينو جون فرض میگیرم حرف شما درست باشه و خاتمی بد باشه و احمدی نژاد افتضاح...! خب پيش يه آدم بد رفتن که دیگه لياقت نميخواد که دلمو میسوزونی و منو به بی لياقتی متهم ميکنی...مگه من قراره بین احمدی نژاد و خاتمی یکی رو انتخاب کنم که برامون خطبه عقد بخونه...؟ ميگردم بالاخره یه آدم خوب پيدا ميکنم و میگم بیاد عقدمون کنه..شما نگران نباش!


January 1, 2009 3:59 PM
سها   ( web | email )

آدم از این دختر جماعت میترسه والا . فک کن این خانم شین ماشالا هنوز بله را نگفته عجب دشمنان را از میدون به در میکنه . ما که دیگه از تو ناامید شدیم شری جون . سر حرفت نموندی و زن ذلیل شدی . اگه چند روز دیگه همه اینایی که میان راجب به ازدواج شعارای غربزده میدن مث مثلا چه میدونم سی و پنج درجه
http://blog.35dg.com/ که همش از سک.ث و رابطه آزاد و اینا مینویسه بگه دارم زن میگیرم عجیب نیس . بعد جالبه که پسرای وبلاگستان اول عشق و حال میکنن بعد زن میگیرن مث خودت اما دخترا اول شوور میکنن بعد طلاق میگیرن و میرن دنبال همخونگی و این حرفا مث خورشید خانم دولتشاهی ! فک کنم باید منتظر باشیم گوشزد هم زنشو طلاق بده . از بس خبرای عجیب غریب اتفاق میفته .


January 1, 2009 3:48 PM
مینو   ( web | email )

شری جون تو لياقت نداری خاتمی عاقدت باشه قربون تو. همون راستیها هم به دردت می خورن البته اگه تو اين دوره ۴ ساله گل و بلبل دکی عزيز هنوز نفهميدی که فرق بين بد و افتضاح چيه؟


January 1, 2009 3:26 PM
کافه چی   ( web | email )

به نظر من در یک حرکت رفورمیستی و ریوزیونیستی همين خاتمی را قبول کن و خدا را شاکر باش که اين محيا خانم را احمدی نژاد عقد نکرده


January 1, 2009 1:19 PM
فاطمه   ( web | email )

من شنیدم خاتمی فقط به شرطی عقد میکنه که مهریه پایین باشه. پس همچین هم بد نیست نظر خانم شین رو با روی گشاده بپزیری.
پ.ن. حتی شنیدم میگه فقط 14 تا سکه. گردن راوی.


January 1, 2009 12:37 PM
خانوم شين   ( web | email )

شماره ۱۴ (و ۹ قبل از پاک شدن) عزيز:

اگه اين پيشنهادت برای اينه که احيانا خانواده من با خوندن نوشته های شراگيم منصرف بشن!
بايد بگم که من شراگيم را انتخاب کردم. وقتی ميگم انتخاب کردم يعنی طبق شناختی که از اخلاق، رفتار و شخصيتش دارم اون را انتخاب کردم. ميدونم و مطمئنم که کسي به اندازه من شراگيم را نميشناسه و خيلي چيزهاي ديگه که دليل نداره اينجا بگم. و با اين چيزا هم انتخابم عوض نميشه پس شما لطفا نگران نباشيد. چون نگرانيتون بي دليل هست... خانواده من همچنين برداشتي که شما کردی نميکنن.


January 1, 2009 11:59 AM
کتایون   ( web | email )

من فقط مزاحم شدم که بگم گمان نمی کنم خوب باشد کتابخانه بالای سرآدم باشد . همین !


January 1, 2009 11:42 AM
ناشناس   ( web | email )

يه پيشنهاد دوستانه می کنم به جای اينکه کامنت من را پاک کنی سطر؛وقتی اصل جنس در خانه آدم برای خودش راست راست راه می رود دیگر چه نیازی به این جنگولک بازیهاست...؟؛را هر چه سريعتر پاک کن


January 1, 2009 10:20 AM
عمو جان   ( web | email )

والا دیده بودیم هر چیز نا مربوطی رو ربط به سیاست میدن مثل فوتبال و ترافیک و ... ولی دیگه ازدواج رو تا الان نشنیده بودم! خیلی هم نگران تخت نباش ، یه نفرش بیشتر باعث نزدیکی دلهاست :-)


January 1, 2009 9:34 AM
داریوش کبیر   ( web | email )

خب این جوری که بوش میاد انگاری خان های سخت رو رد کردی که حالا داری بین خاتمی یا خاخام شیر یا خط می اندازی !
عقد من رو آل داوود خوند که بر خلاف خیلی های دیگه نرخ عادی 110 تومن رو گرفت .آخه هر چی رقم مهر بالا باشه هزینه های دفتر هم دوبله می کشه روش .حساب کتاب کن که خاتمی نرخش بالاس .البته آل داوود ظاهرا عروس و داماد های خامنه ای رو هم عقد کرده.

وام ازدواج رو یادت نره .از الان دنبال فیش حقوقی کارمند و ضامن باش تا بعد از عقد فرتی بتونی از صندوق مهر رضا وام بگیری.www.mehrereza.ir
بالاخره دو تا دو میلیون میتونی کاسب بشی و وام بگیری اگر هم عقدنامه رو مهر نزنن از دو جا می تونی بگیری.من که هنوز ضامن پیدا نکردم و بی خیال شدم

دست عیالت رو هم بگیر ببر امام زاده صالحی چیزی ! از االان با ضریح یک امام زاده ای نمک گیرش کن تا شرمنده بشه و خرج رو دستت نذاره.

وای خسته شدم چقدر درس های زندگی یادت دادم !

موفق باشی شری دوماده


January 1, 2009 9:33 AM
ناشناس   ( web | email )

قلتی میزند
جسارتا : غلت نباید باشد؟


January 1, 2009 9:27 AM
من بدون سانسور   ( web | email )

تازه اینجا رو پیدا کردم.از همون کمپین امضاء البته امضا نکردم. حال کامنت گذاشتن هم نداشتم. اینجا آن قسمت پیش بینی افتادن کتابها خیلی خندیدم. پست قبلی را که همان مراسم خواستگاری باشد الان دارم می خونم و کلی ریسه رفتم. خیلی بامزه می نویسی. شاد باشی


January 1, 2009 9:24 AM
سپیده   ( web | email )

خوشم مياد خيلی خوشم مياد با اينکه از بی پولی می نالی مثل (خيلی از ما ها ) هيچ وقت دست رو چيزهای ارزون قيمت نمی ذاری مثل آرزوهات که همه دور و درازند . پيشاپيش بهتون تبريک می گم اميدوارم روزهای خوبی رو کنار هم بگذرونيد ....


January 1, 2009 9:22 AM
سروش   ( web | email )

واقعا از وقتی گفتی میخوای زن بگیری بدجوری رفتم تو فکر. خیلی نگرانت شدم. این اواخر زمینی جایی نخوردی؟ از زیر ساختمون در حال ساخت هم رد نشدی چیزی بیوفته رو سرت؟ آخه مردیکه داشتی زندگیتو میکردی , کار می کردی , وبلاگتو می کردی حالشو می بردی. زن گرفتنت دیگه چی بود؟ حالا سال دیگه که داری کهنه بچه هایی که شستی رو تو بالکن رو طناب آویزون می کنی و نگران ونگ بچه هم هستی و من با ماشین که توشو پر داف کردم بیام جلوت بای بای بکنم به حرفم میرسی.


January 1, 2009 3:49 AM
لوسیفر   ( web | email )

فکر کنم بايد کوتاه بيای... و به اين کوتاه آمدن ها در مقابل مقام شامخ همسر خو کنی رفيق...


January 1, 2009 1:37 AM
شهروند م   ( web | email )

من هم عاقد خاتمي دوست می دارم.


January 1, 2009 1:16 AM
احسان   ( web | email )

الان برای خاتمی لنگه کغشت رو پرتاب نمیکنی اما سی سال بعدت رو میبینم خودت را چنگ میزنی که چرا؟.............................................................


January 1, 2009 1:00 AM
مریم   ( web | email )

دستت درد نکنه حالا ما شدیم قلی و ممد و تقی و نقی دیگه؟ حداقل یه اسم خانم هم می‌آوردی. ترسیدی خانم شین از خیر ازدواج بگذره؟
ولی خودمونیم ها. خیلی بی جنبه‌ای. حالا بذار خانم شین بیاد بعد این حرفا رو بزن. بیچاره فکر نکنه به خاطر زیر کمر.... استغفرالله.


January 1, 2009 12:54 AM
احسان   ( web | email )

نزدیک بود اول بشما! این دو تا چه حاضر به یراق بودن!


January 1, 2009 12:52 AM
یکی مثل خیلیا   ( web | email )

شری جان قربون دستت اگه یه‌وقت درباره ماجراهای کمر به بالا نوشتی و مربوط به محدوده‌ی کمر تا گردن بود مارو خبر کن بیایم یه چیزی یاد بگیریم.


January 1, 2009 12:46 AM
نگاهی نو   ( web | email )

خب خدا را شکر خواستگاری اول بخير گذشت و تجربه بود باشد در 3 خواستگار ی های اينده با تجربه تر برخورد کنی


January 1, 2009 12:46 AM
نظر شما

اگر قبلا در این وبلاگ نظر نداده اید، نظر شما توسط مدیر وبلاگ بررسی خواهد شد. تا آن زمان نظر شما نمایش داده نخواهد شد. از این که نظر داده اید متشکریم.