اه...با اینهمه خستگی و عجله و مریضی و سر تا پا خیس از بارانی که امروز بی امان باریده بود وبا هزار تا کیسه ی رنگ و وارنگ پر از شلغم و هویج و لیمو ترش و تره فرنگی و قارچ و جو پرک و سینه مرغ و با یک کوله سنگین و نمور که نمیدانی باران به ان نفوذ کرده و دخل لپ تاپت را آورده است یا نه و با سری پر از فکر یک دوش آب گرم و بعد هم تصور هورت کشیدن سوپ داغی که شفای گلو دردت است ساعت ده شب به خانه برسی و زیپ جلوی کیفت را که همیشه کلیدت را آنجا می اندازی باز کنی و دست بچرخانی و ببینی از صدای جیرینگ و جیرینگ همیشگی کلید خبری نیست و بعد به خودت دلداری بدهی که نه...احتمالا توی یک زیپ دیگر گذاشته ام و یکی یکی همه زیپهای کیفت را باز کنی و بالاخره با واقعیت تلخ نداشتن کلید کنار بیایی و مغموم و بدبخت و مستاصل بروی توی لابی مجتمع روی یک مبل زهوار در رفته ولو شوی و فکر کنی چه خاکی باید به سرت بریزی و بعد به سرت بزند که زنگ بزنی به خواهرت که کلید یدکی خانه ات را که پیش اوست بدهد به یک راننده آژانس برایت بیاورد و در این فاصله لپ تاپت را بیرون بیاوری و سعی کنی از فرصت پیش آمده استفاذه کنی وهمین چند خط را بنویسی...
...ها...آمد...بروم بقیه اش را بعد از بار گذاشتن سوپ و یک دوش آب گرم جانانه بنویسم...
...زرشک... امروز روز بدشانسی من است...خواهر و شوهر خواهرم رفته اند خوابیده اند و من نشسته ام جلوی یک تلویزیون نمیدانم چهل و چند اینچ و مجری نه چندان دلچسب بی بی سی دارد از انفجار تانکر بنزین در کنیا می گوید و من دارم فکر میکنم اینکه این نوشته ام تکه تکه شده تقصیر من نیست و اصلا ایرادی هم ندارد و به هر حال مثل خود زندگی ست...ماجرا این است که چند ماه پیش یکی از قفلها را عوض کرده بودم و کلید آن قفل جدید را به خواهرم نداده بودم...کلید را که گرفتم و راننده را که با پنجهزار تومان راهی کردم و بار و بندیلم را که جمع کردم و بردم بالا و کلید را که در قفل انداختم و هرچه زور زدم نچرخید تازه دو زاری ام افتاد و چند فوحش کمر به پایین حواله خودم و این حواس جمعم کردم که این روزها حسابی شوت میزنم...همه کسانی که آمده اند خانه من آن نوشته گنده را روی در خانه ام با فونت "امام آمد" روزنامه کیهان سال 57 دیده اند که نوشته ام "کلید، کارت، وجه نقد فراموش نشود" و باز درست آن روزی کلید را فراموش میکنم که از هر روز خسته تر و خیس تر و دست پر تر و مریض تر و بیچاره ترم... چه می شود کرد...؟...کیسه های خریدم را جمع میکنم و یک آژانس دیگر میگیرم و پنجهزار تومان دیگر میدهم و راهی اینجا می شوم و الان هم اینجایم و نشسته ام روبروی یک تلویزیون عظیم الجثه ی نمیدانم چهل و چند اینچ که تلویزیون خودم در مقابلش شبیه اسباب بازی ست و لم داده ام روی مبلی که کون آدم را حسابی حال می آورد بس که گران است و دارم از روز بدم مینویسم که از سر شب که خانوم شین زنگ زد که وقت دندانپزشکی دارد و منم خودم را نخود آش کردم که من هم می آیم و رفتم و زیر باران بدی گیر کردیم و خیس و خراب شدیم تا رسیدیم به مطب دکتر و بعد هم برگشتیم و خیس تر و خراب تر شدیم و من همانجا تصمیم گرفتم که اینهمه سختی را امشب با یک سوپ داغ جبران کنم و رفتم و از هرچیزی که به ذهنم میرسید که میتواند یک سوپ را خوشمزه تر کند خریدم و بعد هم رفتم داروخانه و گفتم که یک چیزی بدهد که گلو دردم خوب بشود و آن دختر داروخانه چی هم که دیگر به من ربطی ندارد که چقدر چشمانش سبز بود و لبهایش عملکرده و آنجلینایی آموکسی سیلین و ویتامین ث بهم داد و آمدم خانه که تازه رسیدم به اول این نوشته.
و بهتر است دیگر بروم روی آن مبلی که هم قیمت یک پراید صفر کیلومتر است و کون آدم را حسابی حال می آورد بخوابم و فردا که آمدم شرکت اگر دیدم همه ی اینها ارزش درمیان گذاشتن با شما را دارد منتشرش کنم...به هر حال احتمالا بهتر از این سکوت عجیبی ست که بر من مستولی شده و شک و شبهاتی را هم احتمالا برای شما به وجود آورده.
...
همه ی تنم درد میکند و حسابی کوفته ام...مبل برای خوابیدن ساخته نشده است...حالا میدانم که بهترین مبلها هم نمیتوانند جای یک دست لحاف تشک عهد بوقی را بگیرند...صبحانه را خورده ام و این را که پابلیش کنم باید بروم سر کار و زندگی ام و عصر هم یک کلید ساز می آورم که از این در به دری نجات پیدا کنم.
بيا بنويس تا همه ي شك ها در مورد اينكه قباله بران همان ختنه سوران بوده است به يقين تبديل نشده
February 8, 2009 5:25 PM
اوا خدا مرگم بده، مگه من مرده بودم؟ پس دختر همسایه به چه دردی می خوره؟
حالا این که گذشت اما کدوم داروخانه رو می گی؟ :دی
می گم حالا می خوای منم یه کم خواهرت شم( مثکه خواهرات رو شوورای خوب خوب می دی)
February 8, 2009 3:11 PM
عزيز جان بيا و حرف و عوض نکن.....بگو قضيه قباله برانت چی شد؟
مردم از فضولی!!!
بيا و جوونمردی کن مارو از نگرانی دربيار!
February 8, 2009 11:17 AM
خسرو جان(شماره ۴۸ و ۴۹): يکی دو سالی دير آمدی...به هر حال آن سالها نوشته بودم که اعدام بد است...هنوز هم بر سر آن حرف هستم... اعدام بد است...حتی برای همان آدم خون آشامی که تعريف کرده ای...آن موجود دهشتناک که بعد از تجاوز به بچه ها و زنان دست و پاهای انها را مي برد و شاید گوشتشان را میخورد...! حالا بماندکه از صدها حکم اعدامی که هر ساله در این مملکت اجرا میشود یک موردش هم از مصادیق مثال شما نیست...! اما چه فرقی میکند...اعدام فی نفسه بد است...اعدام راه حل نیست...اعدام یک انتقامجویی کور است...اعدام پاک کردن صورت مساله است...در این مورد نمیخواهم حرف بزنم که در نظر خواهی همان نوشته مفصل نوشته ام...فقط کلید واژه اش را تکرار میکنم که ممکن است یک فرد وحشی و درنده خو باشد...اما جامعه مترقی و نمایندگان منتخب ان حق ندارند اینچنین باشند...نباید اجرای قانون و سرنوشت متهم را به خانواده قربانی سپرده شود که آنها در آن حالت خشم و دیوانگی و غم و اندوه بشوند حاکم و حکم صادر کنند...کدام حاکمی در حالت جنون حکم صادر میکند؟ این احمقانه است...شاید من آدمی باشم که اگر کسی به دخترم متلک هم بیندازد دلم بخواهد سر از تنش جدا کنم...اما آیا به این خاطر که احساسم جریحه دار شده است محق هم هستم؟ این مثالهایی که زدی به خوبی نشان میدهد که ذهنت به شدت خطی ست...اینکه اگر کسی دخترت را تکه تکه کرد تو دلت میخواهد او را تکه تکه کنی و در نتیجه تکه تکه کردن قاتل دخترت امر درستی ست هیچ پشتوانه عقلانی ای ندارد...دوره ی چنین انتقامجویی هایی گذشته است...شما کمی دیر امده اید...نه یکسال و دو سال...شايد هزار سال!
در باره باقی نوشته ات چيزی نميگويم...به اندازه کافی در مورد محرم و صفر در همان دو نوشته سال قبل نوشته ام... مطالبی که طرح کرده ايد هم چيز تازه ای نبود که نياز به طرح مجدد بحث داشته باشد...
February 7, 2009 11:04 PM
اين كليد كلا مشكل مليه. ولي من هم يه مشكلي دارم از وقتي مادرم برگشته يادم ميره كه ديگه تنها نيستم صبح كه ميرم بيرون در رو قفل ميكنم و ما بيشتر اوقات جر و بحث داريم اما مادر من قبول نميكنه كه فقط بار اول كه در رو قفل كردم كليد نداشت الان كليدش تو كيفشه هميشه و ديگه در قفل كردن ناراحتي نداره D:
February 7, 2009 7:25 PM
و همچنین است در باب عزاداری. ر.ک. اپیدمی حماقت. و ما علینا الا البلاغ.
همچنین است در باب عزاداری. ر.ک. اپیدمی حماقت.
سپاهیانی که روز عاشورا با امام حسین طرف بودن بیش از هجده هزار نفر نبودند.(این تو اسناد هست.اون احمقی که گفته سیصد هزار نفر دروغ گفته).خوب
گوش کن.خون رستم از مردم سیستان رنگین تر نبود .ولی رستم اینقدر بزرگ بود که اندازه ایران بود. وایران یعنی رستم و رستم یعنی ایران.چند وقت بعد از حادثه
عاشورا یزید حمله کرد به مدینه 11هزار نفر رو قتل عام کرد و به همه زنان تجاوز شد (واقعه harre) .ولی چرا هیچ اسمی نیست از این واقعه؟ تو دنیا اینقدر
فاجعه اتفاق افتاده که عاشورا نوک ناخون اونا نیست.همین هیروشیما و ناکازاکی .همین حلبچه.و... . عزیز دل برادر - عزاداری برای امام حسین فلفسفه
داره- عزاداری برای رسوایی ظالم و تمام مظلومان بشر از هابیل تا قیامت.کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا .یعنی همیشه یزید فاسد و ظالم هست و همیشه باید حسین ها
باشند و در مقابل یزید های زمان (چه با قلم چه با سلاح بجنگند).حالا اینکه چند تا احمق به اسم عزاداری (با و بدون قصد سودجویی) هر غلطی می کنن رو نباید
گذاشت گردن دین.این شیعه نیست این مذهب نیست.این جهل مردمه.انگلستان در طی جنگ های جهانی اول و دوم -چون در حال جنگ بود - غلات و مواد غذایی ایران
رو غارت کرد .می دونستی که حدود نصف جمعیت ایران بر اثر قحطی و تبعات آن تلف شدند؟ می دونی این چه فاجعه ای است؟ از پیر مردی شنیدم که اون روزها رو دیده بود-
می گفت زن و مرد و پیر و جوان تو رو ستای اونا تو کوچه ها تلف می شدند. این یزید زمان بود اونا حسین .حالا امثال توی احمق جای اینکه یزید زمان رو رسوا کنن -
می نویسند عزاداری یعنی چی؟ چون توئی را نتوان ملامت کرد که لا یکلف الله نفسا الا بوسعها.من حرفی ندارم چرا که فایده ای هم ندارد. دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر / کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست/ گفتند
یافت می نشود جسته ایم ما / گفت آنچه یافت می نشود آنم آرزوست/ زین هم رهان سست عناصر دلم گرفت / شیر خدا و رستم دستانم آرزوست.
February 7, 2009 4:05 PM
و ما علینا الا البلاغ. ابناء صنف تورا که سخن از زبان دیگران رانید را نشاید پاسخ گفتن و کل اناء یترشح بما فیه ولی چنان که اگر باشد برای بیان ونه تکرار و تائید. نقل قول. اعدام بد است؟؟؟
بیرون تاتامی نشسته اید و می فرمائید اوچیماتا بزن. شنیدی که می گن طرف بیرون گود نشسته می گه لنگش کن؟ اگه یکی به پسر هفت ساله ملوس خودت تجاوز کنه طوری که پسرت با پای 1متر باز به سختی راه بره و شب ها تا
صبح گریه کنه یا کسی نامزد جوانت رو که میمیری براش بگیره بعد از تجاوز تکه تکه کنه و وقتی در خونه رو باز میکنی این صحنه رو ببینی یا اگه کسی خودت رو بگیره طوری
تجاوز کنه بهت که تا 2ماه نتونی راه بری بعدش دست و پات و قطع کنه و کل اموالت رو سرقت کنه .یا ....- گل پسر وقتی می خوای حرف بزنی از دهان بزن نه
از مقعد. خوب مثالهایی که زدم رو بخون .خودت رو بذار جای اون مثالها- انصافا جوابش رو بهم بده- عکس العملت چی خواهد بود در مثالهای بالا؟؟؟؟ مردونه
جواب بده بهم. اگه کسی دختر 5 ساله مثل دسته گل و ملوس و معصومت رو بهش به بد ترین وجه تجاوز کنه (خوب مجسم کن) بعد دست و پای دخترت رو
ببره . و تو در رو باز کنی و این صحنه رو ببینی - چیکار می کنی؟ با طرف چکار باید کرد؟ آیا این مرد برای جامعه خطرناک نیست؟ آیا وقتی یک گرگ به روستا حمله می
کنه و همه رو می دره - اگه مردم برای حفظ جونشون اونو بکشند (صد رحمت به گرگ ) وحشی گری کرده اند؟ پسر خیلی اعجوبه ای.
February 7, 2009 3:44 PM
شراگیم خان، چرا اینطوری شدی ؟ :(
همه تو رو برای خودشون می خوان، تا وقتی که بخندونیشون و سربه سرشون بذاری یا حرفای سیاسی-اجتماعی ای رو که حرف دل اونا هم باشه بزنی، می خوانت..
نمی دونم چند نفر اینجا به اندازه تو، از شادیت و هیجانت در جهت رسیدن به خانم شین، شاد شدن از ته دلو دعا کردن که موفق باشی !
چند نفر پشت کامنت های 5 خطی و 10 خطی شون؛ به شراگیمی که مثل هر آدم دیگه مشکلات داره، غم داره، شادی داره؛ آرزو داره؛ عاشق می شه، کار می کنه، خسته می شه، عاشق وبلاگشه، فکر کرده بودن...
من نمیتونم در حال حاضر با کلمات بازی کنم و با جملاتم بهت بگم که چقدر از شادیت شاد می شم و چقدر از غم و پریشونیت، پریشون ! و چقدر تلاش می کنم شراگیم پشت کلمات رو پیدا کنم.
اما امیدوارم اون چند نفری که تو رو به خاطر خودت دوست دارن و به خاطر خودت به این خونه ی نقلی ات سر می زنن؛ تعدادشون از از کسانی که تو رو به خاطر خودشون می خوان، خیلی خیلی خیلی بیشتر باشه !
مراقب خانوم شین ما باش آقا.
------------------------
مرسی شیدای عزیز...نیازی به بازی کردن با کلمات نیست...با همین چند تا جمله به خوبی نشون دادی که چقدر خوب و با محبت هستی و من رو هم پر از انرژی و حس های خوب کردی...ممنونم ازت
February 6, 2009 9:17 PM
نوشته هات خیلی عوض شده . گمونم دوران طلاییت سر اومده . شدی عین مردایی که قدرت جنسیشونو از دست دادند.
یه سری به نوشته های اسبقت بزن.
همه تورو اونجوری میخوان.ولی مهم نیست دیگران چی میخوان .
یه پیشنهاد: دیگه ننویس ؛ لااقل تا زمانی که نمیتونی درست بنویسی ننویس.
خودکشی برای هیتلر لازم بود.
February 5, 2009 5:03 PM
شری جان بیا از این قفل لمسی ها نصب کن همه چی درست میشه،راستی اگه خواستی بچه هات جفت بشن میتونی منم به عنوان پسر خوانده قیول کنی.فک کن یه پسر کاکل به سر چی وای میسته،حالا راستی راستی بهاره قراره بشه خواهرم،میگم اگه قراره بشه خواهرم اسمشو بذاریم مینا که با میلاد جور دربیاد بهتره.ممنون بابا شری
February 5, 2009 1:07 PM
باسلام
از وبلاگ پر محتوای شما بازدید کردم .برای شما آرزوی سلامتی و موفقیت دارم . در صورت تمایل وقت گذاشته طی دیدار از وبلاگ من ، آمدگی خود را برای تبادل لینک و اطلاعات اعلام فرماید.
http://talatomzi.blogsky.com/
February 5, 2009 4:26 AM
این کامنت هائی که خودت زحمت می کشی می نویسی فاجعه است . مثلا شماره ۳۳ فکر می کنی مردم مثل خودت تا این حد خر هستند ؟
------------------------------------
مردم که نه...ولی شما ظاهرا خیلی خر تر از من تشریف دارین که مریم 33 رو که یکی از خواننده های قدیمی اینجاست با من اشتباه گرفتی...زیاد به ذهنت فشار نیار دختر جان...شایدم پسر جان!
February 5, 2009 3:42 AM
شراگیم،این پست خودت به کنار،کامنت مم مد خداااااا بود!
آقا مم مد خیر ببینی،ماه هاست اینقدر از ته دل نخندیده بودم :)))))
حالا اینایی که نوشتی واقعا حقیقت داره؟
February 5, 2009 12:47 AM
قابل توجه دوستان با آی کیو زیر هفتاد:
شراگیم برگشته شرکت...نه خونه ی خواهرش
February 4, 2009 9:31 PM
some kind of tablet help u out in this kind of problems. they`re coulered and got diferent tastes. sure u can find them .u don`t need soup young man!
February 4, 2009 4:35 PM
من اگر بودم اسم اين پست را می گذاشتم (آيروبيک متن).
می دونی نوشتن سخته. سختی اش رو اين ديوارهای شيشه ای بین مولف و مخاطب بيشتر کرده. ماده ی اصلی نوشتن جهانبینی، حس ، تخيل ، استعداد ، تکنیک ، تجربه و انگیزه است. دو قاشق غذاخوری تخيل، بعلاوه يک پيمانه و نيم تجربه ، نیم مثقال استعداد و .... نمک حس به اندازه ي دلخواه زائقه.
می بينی شراگيم در غياب ميهمان تنها با یاد آمدن اش، خلوت اين آشپزی چه اوقات دل انگيزی می شود. به آخرش که فکر می کنی، به محتوی آن سوپ داغ درون ظرفی با ظرافت و هنرمندی تمام ساخته و پرداخته و نگاه گرسنه ی میزبان و میهمان ، دلت غنج می رود و مداوم مثل کیمیاگری که قرار است خوش طعم ترین و نادرترین و شفا بخش ترین سوپ دنیا( تو بخوان قصه) را تولید کند ،زیبا لیاس می پوشی ، میز را با نرگس زنده تزیین می کنی و نورهای پرده ی اتاق غذاخوری را رنگی و کم نور ، تا برسی به آن لحظه ی موعود ضیافت مولف- متن- مخاطب . به انتظار واکنش و بازتولید متن به چشمهای مخاطب خیره شدن. دل بستن به کشف و لذت او در لابلای مواد اولیه ای که تو خودت می دانی قبل از آنکه سوپ ( قصه ) شود ، تا چه حد از هم جدا و بی ربط و دور افتاده بوده و حالا این تویی که قبل از رسیدن به خانه و بعد از رسیدن به خانه و داروخانه و دندانپزشکی و مبل و چشم سبز .... را در پراکندگی جهان ، به دعوت قصه گرد هم میاوری و روز بد خودت را می نویسی.
اما شراگیم عزیز حتما می دانی که نه آشپزی و نه نویسندگی و نه هر نوع زایندگی خلاقی ، نه پایان انتظار است و نه حسن ختام. شاید اگر نبود غرغر میهمان و از مرحله پرت بودن مخاطب ، هیچکدام از ما برای یافتن خواننده ی بهتر اینهمه عاشق کلمه نمی شدیم و خودمان را در دنیای شیشه ای در معرض. من متن " دوشمن عزیز دوست داشتنی " را بعد از انتشار بلافاصله حذف کردم. کاری که فقط این روز ها می کنم. چون هنوز بین نامیدن "آنها" با لفظ دشمن و یا دوست داشتنی در تردیدم.
این متن تو را روز های قبل به دقت و این بار سرسری خواندم. بدون وابستگی به متن های قبل و احیانا بعد ، فقط روایت صرف یک روز مرگی است که با تکنیک و ساخت خوب روایت شده و با بازی زمان و مونتاژو تدوین درست خواندنی. اما این متن هم در حاشیه ی سایر متن ها یک صورت برگشته ی دلخور دارد. باید دوست متن بود تا شادی و یا غم متن را به جان ات بنشیند. این متن فقط نیم رخ مولف را نشان می دهد. نیم رخ خسته و خیس و بیمار راوی اش را. راوی که کلید همیشگی ورود به متن خودش را گم کرده. یدک اش را هم پیش هیچکس نگذاشته. اصلا این گم شدگی عمدی است. باید که درون دلخسته ی راوی از بیرون سخت گیرش نمایان شود. راوی که برای حرافی قصه اش ، این بار او را زیر بار سکوت پنهان کرده. این نوشته کم می خندد. اما تبسم کم رنگ و ضعیف شده ی یک قهقه ی خوش ساخت. گرچه روی فرم قصه کار شده اما محتوایش به عمد قصد برجستگی ندارد. متن آرام است. می خواهد برسد به جایی گرم و نرم و آشنا تا بخوابد. می خواهد این سوزش گلو . آتش تن را بسپرد به خاطره ی رختخواب همیشگی. می خواهد از نگاه لنز سبز و شیشه ای نگاه های خیره فقط آنقدر نصیب ببرد که برای آسودگی لازم است. باقی این نگاه ها اضافی است. می خواهد به اندازه از دنیای شیشه ای ناظر نصیب ببرد. اما هم راوی و مخاطب به علت فراموشکاری می مانند پشت درهای بسته. هر کدام به دلیلی. راوی سر از جای دیگری در می آورد. با اینکه همه چیز باشکوه است ، آن مبل و تلویزیون ، اما به اندازه ی راحتی و خواب ارام روی رختخواب متوسط خانه ی خود کارکرد ندارد. و مخاطب هم الا ماشالله ، انگار قصد ندارد هرگز از زاویه ی درست ، پیمان آشنایی ببندد.
و حالا این متن است که در ارتباط بلافصل واقعی و یا حتی ساختگی این روز های نویسنده با مخاطب ، به تشویق و تنبیه خواتنده دست می زند. کام یکی را از لذت خواندن پر شکر و آن دیگری را تلخ می کند.
شراگیم عزیز، باید شاهد ژانر جدیدی در عالم نوشتن باشیم. برای تحلیل قصه های وبلاگی به غیر از دنیای متن و دنیای مولف و دنیای پیرامون ، یک عنصر جدید هم وارد شده. کمی که بیشتر بنویسی آن عنصر در نوشته های نویسندگانی مثل تو از هر جهت قابل بررسی می شود.
.
راستی حال راوی چطوره؟
February 4, 2009 2:56 PM
با خواهرت مشکل عاطفی داری؟خواهرت تو دوران ماه عسلش بود؟خواهرت بلد نبود سوپ درست کنه؟مطمئنی اونجا خونه ی خواهرت بود؟
February 4, 2009 2:28 PM
چرا ميگين جا گذاشتن كليد مربوط به تاهل و خانوم شين بيچارست؟؟ مگه همين آقا نبود كه كيف دستيشو پرت كرده بود تو شوتينگ، با كيسه آشغالها راهشو كشيده بود كه بره؟ هان؟ تو نبودي؟ هر دفعه ميخوام آشغالها رو بندازم توي اين سطل سياه بزرگا يادت ميكنم. بياستثنا :)
February 4, 2009 8:51 AM
اولن رسيدن بخير بعدشم چند بار کليد رو عمدن جا بزار هم مهمونی ميری هم چيزی بهتر از اب وهويج و قارچ +حرارت به مقدار لازم گيرت مياد هم قافلگير نميشی هماحساس تسلط ميکنی هم ما اينجا از نوشته ات ريسه ميريم وحال ميکنيم.ولی شروعه انتهاری بود بعد از سکوت . موفق باشی
February 4, 2009 3:01 AM
آفا بسیار زیبا می نویسی و من همیشه منتظر خوندن پست های تازه شما هستم . البته دیر به دیر می نویسی.
February 4, 2009 1:13 AM
سلام
شراگيم عزيز از چندی پيش توسط يکی از دوستانم با بلاگتون اشنا شدم از پست حسد بدترين کارهاست.. با خوندن اين پست از طرز نوشتنتون و طرز فکرتون خيلی خوشم اومد اينطوری شد که ثقريبا همه ی پست های قبليتونو خوندم.از بعضی پستاتون ونظرات دوستانتون بسيار بهره بردم.بهتون بخاطر داشتن قلم به اين زيبايی و داشتن اين همه دوست خوب که مشتقانه پستاتونو دنبال ميکنند تبريک ميگم.ولی با خوندن دوپست اخيرتون احساس می کنم سبک نوشتنتون داره عوض می شه و به سمت روزمرگی ميره اميدوارم که اينطور نباشه و مثل سابق بنويسيد
February 3, 2009 10:59 PM
من به شدت باهات همذات پنداری کردم، مخصوصا در مورد اون سوپ،حسابی گرسنه شدم و الان فقط باید یک سوپ بخورم که توش سینه مرغ، تره فرنگی و قارچ و شلغم و جو پرک باشه، می شه اینها رو با هم قاطی کرد؟ مخصوصا شلغم و با اینا؟
(جدی گفتم من برم سوپ درست کنم)
راستی دستور سوپت چی بود؟؟؟؟؟!!!
February 3, 2009 4:46 PM
va khetab be tamame Iranian : ma khodaye shoma ra ham nabood mikonim .
February 3, 2009 4:43 PM
چن شب قبل ، منم یه جورایی با این اوضاعی که وصف کرده بودی و با اون حال خرابم ،که یه جورایی از تو هم بدتر بود چون گلاب به روتون شکم روی هم داشتم اونم از نوع خفن اش !، دم در خونه رسیدم ( فک کنم از اون آنفولانزا های نوع هندی که بد جوری امعاو احشا رو نرم می کنه ! گرفته بودم !). اولین کلید رو احتیاج نداشتم چون در مجتمع باز بود.آسانسور تو یه طبقه ( طبق عرف ) گیر کرده بود ،از پله ها که داشتم بالا می رفتم ،جلوی واحد سه ، بد رقم بوی الکل خورد ته حلقم. با اون حال خراب داشتم به مستراح خونه مرحوم زکریای رازی فک می کردم که یهو در واحد سه باز شد و یه نره غول با دکمه های باز و موهای پریشون اومد تو سینه ام... " ک...رم تو ک... خوا... هر چی خوار....ده نامرده.... ".... .... آقا ما رو میگی تمام نیرو و توان سفت کردن عضلات رو یهو یی با هم از دست دادیم و ... بل له ! اسهاله کار خودش رو کرد ... دیدی ، اولش چه حال خوبی به آدم دست میده !؟!!!... پام هم شل شد و همونجا وا رفتم ...اون یارو از پله ها با سرعت رفت پایین . یه چند لحظه ای گذشت ... کمی بعد که به خودم اومدم ، پاشدم و با احتیاط ( ترسیدم از کوزه ام چیزی رو پله ها تراوش کنه ! ) و قدم آهسته ، پله ها رو یکی یکی رفتم تا طبقه پنجم .... حالا فکرش رو کن : کیف تخمی زواردررفته هفت کیلویی ( باور کن بچه ها تو اداره وزنش کرده بودن ! ) ، پلاستیکهای میوه ، کتاب هنر در گذر زمان هلن گاردنر ! و چند تا روزنامه و گزارش جشنواره فیلم و پلاستیک دارو ها و خیس از بارون و تب و این دسته گل آخری ، رسیدم دم در خونه ، واویلا ... واویلا ..من که مثل تو مجرد نیستم ، زن دارم ... به به ... دو تا بچه ، مثه دسته گل ، که همه اونها به اضافه پدر و مادر و خواهر خانوم گلم ! به مناسبت سالگرد تولد من ، تو خونه منتظر بودن !... آقا ، یک بوی بدی تو راهرو از دسته گل من پیپیده بود ، که مسلمون نشنود - کافر نبیند ! .... بقه اش رو خودتون حدس بزنین اما منظورم از ذکر این خاطره ! این بود که تو جهنم مارهایی هست که آدم .... .....
February 3, 2009 1:10 PM
این بلا رو من بارها سر ماشینم آوردم.تا الان 10 بار کلید رو تو ماشین جا گذاشتم و 9 بارش رو شانس آوردم کلید سازی فقط 1 دقیقه ازم فاصله داشته. بار آخری هم ماشین رو کنار کلیدسازی پارک کرده بودم.
از 10 مورد 8 بارش به علتی مشنگی و عشق عیالواری اتفاق افتاده بود.
موفق باشی تازه دوماد!
February 3, 2009 12:22 PM
عميقا حال و احوالت رو درک کردم!
شبيه اين ماجرا اينجوری سر من اومد که:
صبح ساعت ۵ عازم فرودگاه شدم به قصد ماهشهر و یک ماموریت یک روزه. بعد از رسیدن به سایت و جلسه جنجالی ۳ ساعته با کارفرما یک سایت ویزیت ۴ ساعته که دست کمی از کوهنوردی نداشت هم اضافه کن .بلیط برگشت از اهواز بود بنابراین ۲.۵ ساعت هم تو راه اهواز. ساعت شد چند؟۸ شب.ساعت پرواز ۹.۳۰ بود که وقتی رسیدیم فرودگاه دیدیم تاخیر داره. تا کی؟ معلوم نیست! خلاصه پرواز ساعت ۱۱.۳۰ انجام شد و من در تمام اون ۲ ساعت انتظار به رختخوابم فکر میکردم و یه دوش آب گرم. القصه ساعت ۲ بامداد تاکسی منو دم در پیاده کرد و رفت منم خوشحال از اینکه بعد از ۲۱ ساعت بیداری و حمالی بالاخره با آرامش میرسم...دقیقا مثل تو در زیپ جلوی کوله ام دنبال کلید گشتم-جای همیشگیش-
نبود که نبود! توی تاریکی همه محتویاتش رو هم خال کردم...نوچ! مستاصل زنگ زدم به خواهرم که ۱ کوچه با خونه من فاصله داره. هراسان از خواب پریده بود و شوکه! حالیش کردم که میخوام بیام خونه ات(حالا کلی طول کشید ها!) فکر میکنی چی گفت؟
- ااااا منکه خونه نیستم!! خونه دوستمم!!
ساعت نزدیک ۳ بامداد! حدس بزن من چیکار کردم بالاخره؟
February 3, 2009 11:02 AM
ممنون که یه پست جدید گذاشتی هرچند افسردگی آور بود (حداقل این خوبی رو داشت که فکر نکنم دیگه نمی خوای بنویسی). اینم بدون که سرما خوردگی تو زمستون صد شرف داره به سرماخوردگی تابستون، فکر کن تمام این بلایا تو تابستون سرت می اومد!
February 3, 2009 9:49 AM
نمیدونم چقدر در مورد قوانین مورفی شنیدی ولی اوضاع و احوالت مصداق یکی از بارز ترین قوانین مورفی بود ...
February 3, 2009 8:45 AM
دارم فکر می کنم من غیر ممکن است با گلو درد و خیسی برسم خانه و به ذهنم خطور کند که ممکن است بتوانم برای خودم سوپ درست کنم.
این مربوط به قبل از نداشتن کلید بود. و نکته ی خیلی مهمی بود.
من وقتی با آن حال برسم خانه، حد اکثرش اینست که یک لیوان آب نمک ولرم درست کنم و تمامش را قرقره کنم. و حد اکثر ترش اینست که یک چای با لیمو و عسل فراوان بخورم یا شیر و عسل داغ. و مظلوم مظلوم بروم زیر لحاف خودم را گم کنم و امیدوار باشم که نصف شب گلو درد بیدارم نکند...
.
دوم اینکه دارم فکر می کنم این پست های اینجوری خود خود زندگی هستند و خود خود زندگی هم مثل همین پست ها تکه تکه است. و ما همه ی عمرمان را داریم همین طور تکه تکه بصورتی که نمی دانیم در تکه ی بعد چه بلایی قرار است سرمان بیاید زندگی می کنیم. پس خیلی تشویق !
.
و دارم فکر می کنم که امیدوارم این گلودرد زود خوب شده باشد.
.
یک فکر دیگر هم دارم می کنم درباره این بهاره خانم که نمی نویسمش!!
توی پرانتز :بعدن کسی نیاید از من بپرسد چه فکری بود چون مسلم است که فرموشش می کنم!!!
February 3, 2009 7:51 AM
بهاره جان (شماره ۱۰):
من واقعا چند بار به خانوم شين گفتم که بيايم اين بهاره رو به فرزندخوندگی قبول کنيم بس که دختر عاقل و فهمیده و صاف و ساده و بی شيله پيله ايه...:)
احتمالا اگه بچه مون نشد با اجازه پدر مادرت مياريمت اینجا خودمون بزرگت ميکنيم...بس که دختر خوبی هستی شما...
February 3, 2009 7:27 AM
راستی این پستت رو هم نابود کن
http://www.sharagim.net/archives/2003/02/post_9.html
الان هلیا بانوش مورد داره :-)
February 3, 2009 4:41 AM
درسته که خودت حسابی ک... خوردی، ولی کونت حسابی حال کرده.
گهی پشت به زین و گهی زین به پشت!
February 3, 2009 1:56 AM
از این که نگم چقدر از خوندن مطالب وبلاگتون کیف کردم و خندیدم عذاب وجدان پیدا می کردم ! در نتیجه باید بگم خیلی خیلی خوب می نویسید توپپپپپپپپپپپپپ!
من به عنوان یک تنبل بزرگ تقریبن اکثر پستهارو خوندم! از خودم بعید میدونستم!
February 2, 2009 10:09 PM
خوب این هم از محاسن زن گرفتن که وقتی بیای خونه هم پشت در نمیمونی و هم سوپ گرمت اماده است و هم قرص آموکسی سیلین و ویتامین ث و شاید هم خدا رو چه دیدی یه لیوان آب میوه .... ..این روزای آخر مجردی بپا کاری دست خودت ندی ...
February 2, 2009 8:22 PM
akhey madar jan delam kolli sookht, bacham moond poshte dar
migam nakone in post ro neveshty ke dar morede ghabale boran chizi nanevisi
be khanoome sheen e aziz aroose golam salam beresoon
February 2, 2009 6:18 PM
این که همه اش شد تازه به دوران رسیدگی و وصف مبل و تلویزیون خواهرت !
February 2, 2009 4:52 PM
خیلی اون تیکه ای که کلید رو انداختی و تازه یادت افتاده قفل رو عوض کردی بامزه بود ! :)) اون هم با اون همه کیسه خرید و اینا...! نازی ! :D
پست قبل هم که قشقرقی شده بود...دیدی خودم چقدر مودبانه کامنت گذاشتم و چقدر فهیمانه درباره ی این مسئله ی ازدواج شما صحبت کردم!
به این می گن خواننده ی نمونه.
می گم بیا من رو معرفی کن، جایزه ای چیزی، الگو بگیرن بقیه هم.
به علاوه که من ابایی ندارم بگم اول ها، از خدا که پنهان نیست، از شما چه پنهان، همچین اندکی حسودی هم می کردیم !! حالا همه می یان چه کامنت های حسادت انگیزانه ای می ذارن هی هم می گن نه که حسودی کنیم ! آخه به چی !! حالا معلومه ها...!
ولی خب دیگه، بس که با شعور و فرهنگی و با متانت هستم، تصمیم گرفتم دیدم رو عوض کنم به این مسئله ! و اینه که الان خیلی هم احساسات دوستدارانه پیدا کردم به خانوم شین ! (بخدا!)
خلاصه که خوشبخت باشید ! (خیلی با خلوص نیت، یک مقدار خیلی جزئی قابل چشم پوشی، حسرت!) : D
از این به بعد کلید نداشتی برو خونه ی خانوم شین این ها.هی سو استفاده کن !:))
February 2, 2009 3:33 PM
زندگی سختی هم داره شراگيم جان ..همش که خواستگاری وعروسی وبله برون نيست گاهی هم گم کردن کليده.....
February 2, 2009 3:23 PM
اتفاقی با نوشته هات آشنا شدم بعضی هاش قشنگ بود اما این یکی رو دوست نداشتم خیلی بی سر و ته بود.پر بود از روزمرگی
February 2, 2009 3:05 PM
خدا رو شكر كه كليدت گم شد. لااقل باعث شد يك پست پاره پوره بنويسي. اگر رفته بودي حمام و سوپ داغتم هورت كشيده بودي كه همينارم نمينوشتي ! خوب شد. خدايا کرمت رو شکر :)
February 2, 2009 2:08 PM
خدا رو شكر كه زنده اي! حتي اگه سرما خوردي و زير بارون موندي و كليدتم معلوم نيست كجا گم كردي و به سوپ داغت و رختخواب گرمت نرسيدي و كلي هم خودتو با فحش هاي جانانه مستفيذ يا مستفيض يا مصتفيز!!! (چون هر چي فكر ميكنم املاش يادم نمياد!) كردي و جنبه خوابيدن رو مبل گرون قيمت هم نداشتي و لابد تا صبح جون كندي! خوشحالم كه به دست خانوم شين و خانواده اش سر برون نشدي! و زنده اي! منتظر يه پست درست حسابيت ميمونم. به خانوم شين هم سلام گرممو برسون.
February 2, 2009 1:55 PM
فکر کنم رکورد طولانی ترين جمله ی تاريخ وبلاگ نويسی رو تو ژاراگراف اولت زدی!
February 2, 2009 12:52 PM
شراگیم عزیز! خیلی خوبه که آدم در اوج خستگی از کار یادداشت یه دوست رو ببینه ... خوب کاری کردی پابلیشش کردی پسر!
با اون چشماي سبز خيلي حال نموديم ...
داداش من تو ديگه زن داري ... چه كاري
چشم چرون ( يا يه ديالوگ از كارتون عصر يخبندان۲ افتادم برو ببين متوجه ميشي ...)
خوش بگذره
February 11, 2009 1:33 PM