شراگیم
« بیست میلیون...! | صفحه اصلی | بدون شرح... »
درباره اریک...

اریک نویسنده وبلاگ ماجراهای واقعی از یک دورگه عجیب حدود دو هفته پیش بر اثر یک سانحه رانندگی فوت کرد...خبر شاید کمی کهنه شده باشد اما هنوز به شدت ذهن من درگیرش است...! ابتدا باورش نمی کردم...می گفتم این هم بازی جدید اریک است و باز میخواهد خلق الله را بگذارد سر کار و خدا میداند این بار چه نقشه ای توی کله اش است...تا یکهفته فقط به شنیده هایی که کامنت گذارها روی وبلاگش میگذاشتند اکتفا میکردم...بعد دیدم نه...ظاهرا قضیه جدی تر از این حرفهاست...به هر حال نمیتوانستم به گفته های چند تا اسم با هویت مجازی اکتفا کنم...طبق شنیده ها اریک در تاریخ دوشنبه 5/12/87 در تقاطع عباس آباد و مفتح در حالی که ترک موتوری نشسته بوده تا به محل کارش برود تصادفی میکند و همانجا در محل تصادف و به علت شدت جراحات فوت میکند...به محل سانحه رفتم و به پرس و جو از کسبه وساکنین پرداختم و متاسفانه خبر صحت داشت...آخرین برگ و واقعی ترین برگ از زندگی اریک روبینیان کوهن یا به عبارت صحیح تر اسماعیل فاضلی در تقاطع عباس آباد ورق خورده بود...مرگ اریک تاثیر عمیق و بدی روی من گذاشت...میدانم... حالا میخواهید بگویید که تو هم مثل همه ایرانیها مرده پرستی و تا وقتی آن خدابیامرز زنده بود نه تنها یادی ازش نکردی بلکه وقتی هم به دوستی و رفاقتت (رفاقتتان) نیاز داشت چنان ضربه ای به او زدی ( زدید) که تا زنده بود جز به بدی و نامردی ازت (از شما) یاد نمیکرد...حالا که مرده امدی برایش پست هوا میکنی...؟ ببینید...اریک (بگذارید اینجا او را با همان اسمی که خودش برای خودش انتخاب کرده بود خطاب کنیم) یک زمانی دوست من بود...بعد از دو یا سه ماه به دلایلی که برای خودم موجه بود تصمیم گرفتم به دوستی با او خاتمه دهم...صادقانه بگویم به او کاملا بی اعتماد بودم و وقتی به کسی نمیتوانی اعتماد کنی چطور میشود با او رفاقت کرد؟ دلیل دیگرم این بود که اریک حد وسط نداشت...همیشه در رابطه و دوستی با او معذب بودم...یا میخواست با آدم پیوند برادری و خونی امضا کند و خانه یکی شود و یا دشمن خونی ات میشد...

باعث و بانی آشنایی من و اریک خانم شین بود...گویا وبلاگش را میخواند...آن زمانها اریک در رشت مستقر بود و ظاهرا یک روز پنجشنبه که قصد آمدن به تهران را داشته خانم شین ازش میخواهد جمعه با ما بیاید و برویم کوه...در برخورد اول اصلا به نظرم آدم جالبی نیامد...شوخی های زمخت و اصطلاحا شهرستانی اش بدجور توی ذوق میزد...اما رویهمرفته پسر بدی به نظر نرسید...قرار بود تا یکشنبه تهران بماند... از او خواستم که اگر تهران کسی را ندارد این یکی دو روز را بیاید منزل من...قبول کرد...آن زمانها اریک با دختری در همین تهران مکاتبه داشت و قصد اصلی اش از آمدن تهران هم دیدن او بود...اسم آن دختر را اینجا خانم ر میگذاریم...خانم ر که اتفاقا بعدها یکی از دوستان خوب من شد حداقل از نظر اجتماعی که در آن همه ی مناسبات با پول و یا تحصیلات سنجیده میشود اصطلاحا لقمه ای خیلی بزرگتر از دهان اریک بود...اریک چهار یا پنج روز پیش من ماند و تقریبا در همه ی این مدت حرف از خانوم ر بود...یک روز به او گفتم خداوکیلی این خانوم ر اگر مثلا خانه شان جای خیابان فرشته، بیست متری جوادیه بود تو باز هم اینقدر شور و حرارت از خودت نشان میدادی؟ با خنده و احتمالا صادقانه گفت که "نه"...آن روزها چیزهای عجیبی برایم تعریف میکرد...این که تازه یکی دو سالی ست که ایران آمده و زندگی عجیبی داشته و تقریبا همه جای دنیا زندگی کرده...از دارفور سودان تا استکهلم سوئد...از افغانستان تا نمیدانم چاختن پاختن آلمان...بعدها که بیشتر با من رفیق شده بود بعضی رازهای مگوی زندگی اش را هم به من گفت...این که زمانی تک تیرانداز ارتش اسرائیل بوده و البته به شدت اصرار میکرد که بیشتر نمیتواند اینگونه مسائل را برای من باز کند که مثلا چرا از ارتش بیرون آمده و یا سر از ایران در آورده...

اریک که برای دو شب قرار بود مهمان من باشد تقریبا یکهفته پیش من ماند...شبهایش اغلب پای لپ تاپ و به نامه نوشتن برای خانم ر میگذشت...هنوز یک نسخه از آن نامه ها را که توی word نوشته شده بود و یادش رفته بود که بعد از ارسال آن را پاک کند، دارم...چیزی که برای من عجیب بود این بود که اریک خیلی کم میخوابید...از سه و چهار صبح تا هفت صبح...روزهای آخر خیلی محترمانه اما به صراحت از او خواهش کردم که اگر میخواهد بیشتر تهران بماند برای خودش جای دیگری دست و پا کند...گفتم معمولا بیشتر از یکی دو روز نمیتوانم کسی را تحمل کنم و این اصلا ربطی به او و یا رفتارهایش ندارد و به خاطر خلق و خوی خودم است...اریک هم ظاهرا درک کرد و فردای آن روز به شمال برگشت و از من قول گرفت که برای تعطیلات (مطمئن نیستم که تعطیلا عید بود یا چند روز تعطیلی پشت سر هم) به شمال و پیش او بروم...من واقعا تصمیم داشتم که به حرفش گوش نکنم چون میدانستم اگر بروم باز یکهفته یا ده روز بعد باید در خانه ام پذیرایش باشم... به خصوص اینکه اریک انگیزه فوق العاده قوی ای برای آمدن به تهران داشت و آن وجود خانم ر بود...اما به هر حال رفتم...شاید با خودم فکر کردم حالا که او به تهران آمده و مهمان من بوده اگر من هم بروم و سرش خراب شوم تازه دید و بازدیدمان کامل میشود و بی حساب میشویم...از طرفی میخواستم یک سفر با دوچرخه ام از انزلی به آستارا بروم و از انجا که اریک در دفتر شرکتی واقع در انزلی زندگی میکرد دو شب آنجا مهمانش بودم...در مدت اقامتم در انزلی صاقانه بگویم خیلی خوش گذشت...و شاید چیزی که خبر مرگ اریک را بیشتر برای من ناراحت کننده کرد به یاد اوردن خاطرات خوبی بود که با او در انزلی داشتم...در انزلی بود که متوجه شدم اریک به زبان آلمانی و اگر اشتباه نکنم سوئدی هم تا حدی مسلط است و همین باعث شد فکر کنم ممکن است واقعا گذشته این آدم همانی باشد که ادعا میکند...

حدود یکهفته بعد اریک دوباره به تهران امد...این بار از همان اول صریحا گفتم که برای جا روی من اصلا حساب نکند...گفتم که آرامش و تنهایی ام را دوست دارم و حاضر نیستم حتی با بهترین دوستم آن را عوض کنم...این بود که اریک که یکی دو باری هم به خانه مهیار رفته بود این بار رحل اقامتش را در خانه مهیار انداخت... این دفعه البته قصد اقامتش بیشتر از یک شب و دو شب و یکهفته و دو هفته بود...اینطور که من شنیده بودم پدر و مادر مهیار از اریک با آن سرگذشت عجیب و منحصر به فردش خوششان آمده بود و به اریک گفته بودند تا هر زمان که دلش بخواهد میتواند آنجا بماند و یک اتاق را هم ظاهرا میخواستند برای او خالی کنند...حالا سر این مساله من و اریک چقدر سر به سر این مهیار گذاشتیم و مهیار چقدر از دست این آدم که نیامده قرار بود اتاق مهیار را صاحب شود و بشود فرزند خوانده و نور چشمی پدر و مادرش جدی یا شوخی حرص خورد و شد سوژه شوخی و خنده ما، بماند...در همین حیص و بیص یک روز مهیار زنگ زد به من که ظاهرا از داخل کیف اریک یک عدد شناسنامه و یک عدد کارت پایان خدمت کشف شده که نشان میدهد این آقایی که ما به اسم اریک میشناسیم اسم اصلی اش اسماعیل فاضلی ست و مثلا پنج سال پیش فلانجا سربازی رفته و کارت پایان خدمت گرفته (با توجه به اینکه اریک ادعا میکرد آن سالها اصلا ایران نبوده)...از آنجا که ادعاهای اریک و رفتارش هم همیشه سوال برانگیز بود همین کشف باعث شد که ناگهان ما به همه چیز بدبین شویم...مهیار ازم خواست من به نمایندگی همه زنگ بزنم و ته و توی قضیه را در بیاورم...زنگ زدم...گفتم سلام...آقای اسماعیل فاضلی؟ به جرئت و بدون اغراق اگر نگویم یک دقیقه، تا سی ثانیه فقط صدای نفس نفس زدن اریک را میشنیدم...سوالم را که تکرار کردم گفت خب که چی؟ گفتم تو بگو که چی! گفتم باید توضیح بدهی که این ماجراها برای چیست...گفت که نمیتواند توضیح بدهد...گفت شناسنامه و کارت پایان خدمت هر دو جعلی ست و او هیچ دروغی به ما نگفته...گفتم تو ادعا میکنی ده سال بیرون از ایران بوده ای، لااقل یک عکس از آن دوره ها باید از خودت داشته باشی...گفت ندارم...گفتم پاسپورت چی؟ مگر نگفتی پاسپورت مخصوص سازمان ملل داری؟مگر نگفتی پاسپورت آلمانی داری؟ یک چیزی به ما نشان بده که بدانیم همه ی این مدت به ما دروغ نگفته ای...حتی اگر شده یک ته بلیط هواپیما باشد...گفت ندارم...گفتم چرا نداری؟ گم کرده ای؟ گفت نمیتوانم این چیزها را برای تو توضیح بدهم...گفتم من هم دیگر نمیتوانم به تو اعتماد داشته باشم...گفتم دیگر نه به من زنگ بزن و نه به خانه ام بیا...گفتم من از طرف خودم حرف میزنم...شاید نظر دو دوست دیگرم هم همین باشد...شاید نه...شاید برای آنها فقط همین ادعاهایی که به زبان می آوری کافی باشد...اینکه انها چطور با مساله کنار بیایند به خودشان مربوط است...من دیگر نمیتوانم روی هیچ چیز تو حساب کنم...نه صداقتت...نه رفاقتت...نه هیچ چیز دیگر...گوشی را گذاشتم و همه چیز بین من و اریک تمام شد...حداقل از نظر من تمام شد...ولی از آن لحظه برای او خیلی چیزها شروع شده بود... از آن لحظه من شدم دشمن شماره یک اریک...گاه گداری از این ور و آن ور رد پایش را در زندگی ام میدیدم...خیلی کمرنگ اما خیلی کینه توزانه...یک دوره ای هم شروع کرد کامنتهای بی نام و افشاگرانه برای دوستانم گذاشتن که این شراگیم ال است و بل است...یک ادعاهای خنده دار...مثلا یکی اش این بود که شراگیم اسم اصلی اش صفدرقلی یا یک چنین چیزی ست...یک وقتهایی هم توی وبلاگش چیزهایی مینوشت...این رفتارهای انتقامجویانه نه تنها در مورد من که به موازات من در مورد مهیار و آن دیگری و به خصوص خانم ر هم به شدت ادامه داشت...

به هر حال هرچه بود و نبود خبر مرگش برای من تکان دهنده بود...نه از این جهت که حس کنم دوستی را از دست داده ام...نه از این جهت که حس کنم در حقش بدی کرده ام...نه...اریک بار دیگر هم زنده میشد و سر راه من قرار میگرفت باز همین آش بود و همین کاسه...تکان دهنده بود برای اینکه من هیچوقت مرگ را به این نزدیکی ندیده بودم...این مرگ میتوانست گریبان من را بگیرد...آن روزی که در خانه روزبه چهارتایی نشسته بودیم و میگفتیم و میخندیدیم اگر بهمان میگفتند یکی از این جمع یک سال دیگر قرار است بمیرد باور نمیکردیم...اما اریک مرد...به همین سادگی...خیلی ساده تر از آنی که ما از خودمان طردش کرده بودیم...این بار از زندگی طرد شد...در یک روز خیلی معمولی...روزی که حتما فکرش را هم نمیکرد که بمیرد...که اگر میدانست...اگر یک در هزار یک حسی ته وجودش به او میگفت دارد به آخر خط نزدیک میشود ...یک سوژه بهتر از مسخره کردن احمدی نژاد برای نوشتن پیدا میکرد...درست یکی دو روز قبل از مرگش وبلاگش را به روز کرد...در این نوشته هیچ اثری از آدمی که قرار است بمیرد پیدا نمیشود...حتی آخر نوشته اش هم همان جمله ی همیشگی اش را نوشت..."وقتی میگم تا بعد یعنی هستم"...اما دو روز بعدش نبود...مرگ حسابی غافلگیرش کرد...نشست پشت موتور که زودتر برسد به محل کارش...من هم هزار بار نشسته ام...خدا میداند توی فکرش چه چیزهایی بود...سر تقاطع عباس آباد و مفتح با یک اتوبوس برخورد میکنند...راننده موتور کلاه کاسکت سرش بوده و طوری اش نمیشود...اما اریک میمیرد...انگار که از اول هم نبوده...کاش میدانستم توی سرش چه بود وقتی که گفت آخ...وقتی که آخرین حرفش را گفت...

دیروز رفته بودم شمال که قبرش را ببینم...میدانستم در قبرستان روستای گیله پردسر دفن شده..رفتن سر قبر مسخره ترین کار دنیاست اما من برای تسکین خودم رفته بودم...برای باور کردن مرگ...مرگ آنجا یک قبر ساده ی سیمانی بود که هنوز سنگ قبر نداشت...یک چادر مشکی رویش انداخته بودند و چند دسته گل که هنوز تازه بود و عکسهای اعلامیه اریک...اریک دو متری پایین تر از همه اینها بود...از متولی قبرستان سراغ خانواده اش را گرفتم...تقریبا در یک کیلومتری قبرستان مسجد جامع صاحب الزمان خانه کوچکی بود که اریک هر چند ماه یکبار سری به آنجا میزد...درست مثل همه خانه های روستایی شمال...دیوارهای بلوک سیمانی که سرتاسر با پارچه های سیاه پوشیده شده بود...زنگ زدم...- بله؟ - منزل آقای فاضلی؟ زنی با ته لهجه گیلکی از پشت آیفون جواب داد...ببخشید شما؟ من از دوستان مرحوم فاضلی هستم...- بفرمایید داخل...پیش خودم فکر کردم به هر حال نمیتوانستم بگویم که پسرتان من را دشمن شماره یک خودش میدانست...پیرمردی حدودا شصت و خورده ای ساله با موها و ته ریشی سفید و لهجه غلیظ گیلکی به استقبالم آمد...- خوش آمدید...خوش آمدید...
داخل خانه اولین چیزی که جلب توجه میکرد عکس بزرگ و قاب گرفته اریک بود با ربان مشکی...خانه اثاثیه مختصری داشت...همانجا نزدیک در نشستم روی زمین و دختری ده –دوازده ساله که خواهر نا تنی اریک بود برایم چای آورد...پر از سوال بودم...پیرمرد پدر واقعی اریک بود...اریک یک برادر و یک خواهر تنی دیگر هم داشت که هر دو در گیلان ازدواج کرده و زندگی میکردند...بعد از فوت مادر اریک پدرش زن دومی میگیرد...زنی که آنجا بود و در را باز کرد نامادری اریک بود و به نظر زن خوب و مهربانی میرسید...عجیب ترین نکته در مورد اریک این بود که زن و فرزند داشت...از پدر اریک در این مورد سوال کردم...گفت که زن و دخترش ساکن مشهدند...گفت اریک هر چند ماه یکبار مقداری پول برایشان میفرستاده...عکس دختر اریک را نشانم داد...بی شک به پدرش رفته بود...! گفت الان کلاس چهارم است...اینکه اریک به چه علت جدا زندگی میکرده چیزی نبود که پدرش تمایلی به حرف زدن در موردش داشته باشد...از پدرش پرسیدم آیا اریک تا به حال خارج از ایران بوده؟ خندید...گفت که اریک به هرکس چیزی گفته...گفت پسرش هیچ عیبی نداشت... فقط زیاد دروغ میگفت...نامادریش به میان حرفش دوید که برای این دروغ میگفت که دلش نمیخواست راز زندگی اش را کسی بداند...گفتم اما اریک زبانش خیلی خوب بود...من فکر میکردم واقعا مدتی خارج از ایران بوده...پدرش گفت که این بچه همه اش سرش توی کتاب بود...گفت کلی کتاب داشته که بیشترش را با خودش برده...و اضافه کرد که در رشت به کلاسهای مختلف زبان هم میرفته...با افتخار میگفت که این پسر چهار زبان بلد بود...تقریبا نیم ساعتی آنجا بودم و بعد با اینکه اصرار داشتند برای شام مهمانشان باشم اما داشتن بلیط اتوبوس را بهانه کردم و راهی شدم...

پ.ن: با گوشی موبایلم چند عکس هم از قبر اریک و خانه پدری اش و همچنین از عکس دخترش گرفته ام...فرصت کنم حتما در ادامه همین نوشته قرارش میدهم.

توسط در March 10, 2009 8:44 AM |
نظرات
مو مو   ( web | email )

زیاد نمی شناختمت ... ولی ازت متنفر شدم...


May 4, 2009 11:14 AM
jacob   ( web | email )

eric az in be baad inja minevise lotfan publishesh kon.mamnoon
http://eric1947.persianblog.ir


April 28, 2009 12:13 PM
jacob   ( web | email )

shema yisrael adonay
salam jenabe aqaye N A) ya sheragim.
man jacob duste eric hastam.etefaqan 2 sal qabl rajebe dastane khuneye shoma ba man sohbat mikard.
agar yismael bud agar eric baraye man duste khubi bud.man hichvaqt nemitunam bavar konam ke guim bude,hargez.alan ham behtare bejaye in poste ahmaqane ke hich haseli joz avaz shodan nazare dustaye maamulish nadare barash talabe amorzesh koni.
p.n:nishe aqrab na az sare kinast...eqtezaye tabiaatash inast.


April 27, 2009 11:47 AM
رهگذری در وبلاگستان   ( web | email )

بلوف با دروغ فرق داره ... بلوفزن ها خطری ندارن ... فان هم هستن اگه بدونی... همه ی ما دروغ میگیم... بیشتر به خودمون... کارایی که در این ماجرا میگی کردی پر ار تضاده ... سر قبر کی رفتی؟ نیمه ی تاریک وجودت؟! رو راست بودی؟!


March 29, 2009 12:59 AM
ناشناس   ( web | email )


شراگیم مطمئنی بعدی تو نیستی؟


March 18, 2009 12:42 PM
22:55   ( web | email )

شراگیم تو از مرده ی اریک هم نمیگذری؟ فک کنم روزگار به اندازه کافی دهنشو سرویس کرده بود. دست وردار!


March 16, 2009 4:05 PM
احمد علی   ( web | email )

شراگیم عزیز بهتر نبود هر چیزی که بین شما پیش اومده بود بین خودتون می موند این از قانون رازداری طبعیت نکرد. راز کسی رو نباید همه جا فاش کرد بذار اریک همونی که بود بمونه خرابش نکن حتی اگر اینها واقعیت باشه. افشای بخش خصوصی زندگی یه نفر کار پستیه و فضولی در وسایل دیگران هم از اون پست تره البته شرمندم که این حرفارو می زنم شاید نباید می زدم


March 16, 2009 2:32 AM
عبداللطیف عبادی   ( web | email )

این هم عکسی از اریک
http://aebadi.blogfa.com/post-92.aspx


March 16, 2009 2:00 AM
ع.ت   ( web | email )

من فکر ميکنم همه مشکل همين است که می خواهيم پای آدمهای وبلاگستان و دنيای مجازی را به دنيای واقعی باز کنيم . خب نکنيد ديگه ! من اگر کاره ای بودم در اين دنيای مجازی با آنيکی دنيا اين امر را از مصادق بارز گناه کبيره اعلام ميکردم و آنرا همسنگ احضار ارواح می پنداشتم . کلن آقاجان من خودت که استاد اين کار هستی مردم اينجا يک جور ديگرند و آنجا مدلی ديگر می نمايانند .


March 15, 2009 7:36 PM
مريم33   ( web | email )

شراگيم و خانوم شين، پيوندتان مبارك :)
اميدوارم هميشه دوست و همراه هم باقي بمونين


March 14, 2009 2:18 PM
???   ( web | email )

خانم ر شيدا نبوده؟


March 14, 2009 1:58 PM
خسرو پاکی   ( web | email )

یک ادعایی در آن کامنت اول سهيل- کامنت ۴۳- مطرح شده بود که علت اصلی همه اين جار و جنجال ها شد. سهیل با ورود ناگهانی اش به این نوشته پای شخص پنجمی (خانم ر) را به چهارضلعی اریک - شراگیم - سهیل - مهیار باز کرد و دشمنی اريک را نه با سهیل و مهیار که فقط با شخص شراگيم و بر سر رفاقت با دختری به نام خانم ر دانست.
سهیل در آن کامنت ادعا کرده بود روابطش با اریک حسنه بوده و هیچ مشکلی بین آنها و اریک وجود نداشته و اختلافی که بوده یک اختلاف عشقی بین شراگیم و اریک و بر سر خانمی به نام ر بوده...!
شراگيم خيلی تند و تیز آن ادعا را دروغ و علت مطرح شدنش را انتقامجویی و نیز ذهنيت بيمارگونه سهيل در ارتباط با همان خانم دانست و تاکيد کرد اگر از اين زاويه بخواهد به ماجرا نگاه شود خود سهیل اولین و تنها کسی بوده که پس از آن ماجراها خانم ر را در جريان هويت دوگانه اريک قرارداده و در اصل تیشه به ریشه رابطه اریک و خانم ر زده است.
اين ادعا با وجود اینکه کرارا توسط شراگیم تکرار شده و خب به نوعی میتواند روشن کننده خیلی چیزها باشد هيچوقت توسط سهيل تکذيب نشد و حتی مورد اشاره هم قرار نگرفت.

شخصا فکر میکنم سهیل یکبار دیگر در شطرنج با شراگیم در موقعیت آچمز قرار گرفته است. تاييد ادعای شراگيم ميتواند خط بطلانی بر خيلی از ادعاهای مطرح شده باشد و بدتر از آن انگشت اتهامی را که به سمت شراگيم نشانه رفته را به سمت خود سهیل برگرداند...اگر شراگیم برای دوستی با خانم ر نقشه کشیده بود و قصد از میدان به در بردن اریک را داشته پس چرا بعد از گرفتن گافی به این بزرگی از اریک ناگهان سهیل در آگاه کردن خانم ر پیشقدم و میدان دار می شود؟
و البته شخصا معتقدم تکذيب چنين چيزی هم برای سهیل مقدور نیست.(به این دلیل که احتمالا خانم ر و یا سایر دوستان مشترکی که در جریان چند و چون ماجرا بودند خواننده اینجا هستند)

آن نوشته محذوف و البته غیر اخلاقی سهيل و ادعاهای مطرح شده در مورد خانواده شراگیم و غیره در اصل به هم زدن عصبی صفحه ی چنين شطرنجی بود.


March 14, 2009 11:33 AM
شیدای کوچک   ( web | email )

اول که این پست رو خوندم از شراگیم عصبانی شدم... شاید بخاطر داغ تازه ی مرگ اریک بود.. اما حالا که چند روز گذشته ، عقلم سرجاش اومده... دیگه عصبانی نیستم ... همین یک پست شراگیم باعث شد چقدر همه به مطالعه وبلاگ اریک بپردازن و تک تک جمله هاش رو به دقت بخونن ... مرور زندگی اریک برای کسانی که اریک رو نمی شناختن یک درس ه ! و برای کسانی که اریک رو می شناختن یک تلنگر ه !
اریک از بین ما رفته ... چه تک تیرانداز اسراییل می بود ... چه پدر یک بچه ... !هر هویتی که داشت اریک رفته.. !
شراگیم تو این پست به اریک هیچ تهمتی نزد.. هیچ دروغی نگفت...
من هم الان اعلام می کنم که بعد از مرگم هرچه خواستید راز های من رو فاش کنید.. بگویید و برای هم تعریف کنید شاید از اشتباهاتم درس گرفتید...

مگه نه شراگیم؟


March 14, 2009 10:14 AM
فرشته   ( web | email )

پست جالبی بود . ممنون شراگیم جان . ولی من یک پیشنهاد دارم برای یاران این وب لاگ .برای جشن شراگیم و شین عزیز بیایید یه کادوی قشنگ بهشان بدهیم . هرکدام یک جمله بنویسم تا یک متن بشود . موافقید؟


March 14, 2009 12:19 AM
مهدی   ( web | email )

راستش آقای زند، این آقای اریک به نظرم یه جور دگراندیش بود. یعنی دوست داشت چیزی باشد که نبود شاید مثل ترانس سکشوالها که خودشون را توی یه غالب دیگه ای ترجیح می دن و خب، یه جورایی جبر جغرافیایی (به قول محسن نامجو) شامل حالش شده. وگرنه اریک می تونست دقیقا همونی باشه که توی رویاهاش بود.
ولی آدم همیشه تحمل دگرگونی آدمهای مختلف واسش سخته. واسه خوده من هم سخته.
اریک توی پست آبان 84 گفته: در جامعه ايران (که به اعتقاد من عجيب ترين نوع انسان فقط در ايران زندگی ميکنه) داشتن اتومبيل موبايل خانه لوکس و مدرک تحصيلی نشانه متفاوت بودن و به اصطلاح شخصيت است مثلا اگر شما يه پا افلا طون باشيد يا اخر انسانيت باشيد ولی يه رفتگر باشيد يا کارگر يه مکانيکی يا راننده تاکسی دقيقا چيزی ميشيد معادل کشک.
شاید اگه ما این جامعه را نمی ساختیم اریک هم نمی خواست چیزی بشه که نبود. نمی خواست با 4 زبان بلد بودن هنوز تو سری بقیه را بخوره. دوست داشه واسه بقیه بی همتا و به قول خودش "عجیب" باشه.


March 13, 2009 10:15 PM
leily   ( web | email )

با اینجا تازه آشنا شدم و اریک را تا قبل از این پست نمی شناختم .وبلاگِ اریک را خواندم انسانی که حرفهایش را با هویتی دیگر می نوشته، در خیلی از نوشته هایش به این موضوع اشاره کرده . خیلی ساده یک زندگی مجازی با دوستانی مجازی داشته ، در آخرین پست قبل از عید 87 نشان داده که بسیاری از آنها را واقعا دوست داشته و حتی برخی را به زندگی واقعی خود وارد کرده . شاید از اول این آینده را برای وبلاگش تصور نمی کرده و بعد از گذشت این مدت طولانی هرگز نمی خواسته رازهایش فاش شود و به اصطلاح آبرویش برود. اکثر ما حداقل یک بار احساس شرم ناشی از فاش شدن دروغمان را تجربه کرده ایم.
اسماعیل واقعی و اریک مجازی هر دو مرده اند!
به احترام زمانی که با هم دوست بودید بهتر بود رازهایش را حفظ می کردید و تنها به نوشتن پاراگراف اول اکتفا می کردید.
دلم برای اریک سوخت!
هیچ وقت چنین رفتاری را پس از مرگ کسی ندیده بودم!
الان کاملا به این جمله که پشت سرِ مرده نباید حرف زد ایمان آوردم ، چه روحی در کار باشد چه نباشد.
آخرین جملات آخرین پست سال 86 وبلاگ اریک:
((نمیدونم شاید این اخرین عیدی باشه که من برای دوستام ارزو چیز خوب میکنم ارزوی بهترین . نمیدونم خسته ام . خیلی خسته . اونقدر که حتی حال مردن رو هم ندارم .

برای خودم ارزو میکنم اگه قرار تو این سالها چیزی رو بدست بیارم خدا یا هر مزخرف متافیزیکی اون رو به من نده اون رو تقدیم ماتیلدا؛ امید ؛شراگیم ؛ سهیل ؛ غزل ؛ اریانای عزیزم و کوروش ؛ روزبه مهیار و همه بچه هایی که ازشون یاد کردم یا اسمشون از یاد رفت بکنه . من واقعا دیگه برای خوب زندگی کردن خسته ام . مثل یک ببر پیر و زخمی . من چیزی نمیخوام فقط دوست ندارم دوستام رو خسته و زخمی و عصبی ببینم .

دوستتون دارم

اشمع ال (( اریک)) روبینیان کوهن .

سال خوبی داشته باشید.

اگه اسم کسی از قلم افتاد متاسفم خسته ام . درک کنید خیلی خسته ام . خیلی .))


March 13, 2009 9:03 PM
منصور   ( web | email )

مطلبی که سهیل در مورد تو نوشت رواحتمالن نمیتونی بخونی ..چون فقط تو گوگل ریدر موجود است و تو هم که نامی از سهیل در گودرت نیست.. به هر حال من نه فضولم و نه ربطی به من دارد دعوای شما دو تا.. ولی چون این حق رو به تو میدم که مطلبی رو که در مورد تو نوشته شده بخوانی. اگر خواستی بهم میل بزن تا اون مطلب رو برایت میل کنم.


March 13, 2009 4:35 PM
احسان   ( web | email )

به نظرم کار شراگیم اونقدرها هم بد نبود که بعضی ها شدید بهش توپیدن! در ضمن بهتره امروز رو به جنجالهای آنچنانی نگذرونیم و به جاش عروسی شراگیم رو بهش تبریک بگیم..گر چه معتقدم ازدواج سلاخی عشق است با ساطور عادت اما مبارک باشه!


March 13, 2009 12:56 PM
رضا   ( web | email )

قضاوت در مورد اینکه حق با تو هست یا سهیل خیلی مشکله.
اینطور که پیداست شما حداقل دروغ نگفتی ولی آیا حق داشتی که همه ی حقیقت رو درباره‌ی اریک بگی؟
ممکنه یک عده با ریاکاری عنوان کنند منتشر کردن گوشه‌های خصوصی افراد(مثل کاری که مجلات زرد می‌کنند) صرفاً بخاطر سرگرمی نیست و به ما در قضاوت‌ها و واکنش‌های اجتماعی مون کمک می‌کنه. بنظرم درس اخلاقی ای که بخواد با کمک خرد کردن دیگران گرفته بشه، چندان جوانمردانه نیست.
شراگیم جان
راستش از دیدن دعوای بین شما و سهیل خیلی ناراحت شدم. خودم هم خیلی وقت پیش تجربه‌ی چنین برخوردهایی رو داشتم ولی خدا را شکر زمان زیادی هست که با دوستی درگیری جدی نداشتم.
بنظرم بهتره روابطمون رو استاندارد کنیم و از دوستانمون توقع نداشته باشیم تا مثل پدر و مادر مون رفتار کنند و ما رو هر جور که هستیم بپذیرند.
نزدیک شدن بیش از حد به دوستان تا حد روابط خانوادگی داشتن بنظرم کار منطقی ای نیست. من که خیلی وقته به جمله‌ی «دوری و دوستی» ایمان آورده‌ام.


March 13, 2009 12:17 PM
بی بی   ( web | email )

نوشته ای *من برای تسکین خودم رفته بودم...برای باور کردن مرگ...*
باور کردی؟ تسکین یافتی؟ کاش به جای این افشاگری ها! کمی از حس و احساس خودت نوشته بودی. خیلی دوست داشتم بدونم اگه این ادعایت واقعی هست چه حسی داشتی و چرا به جای پرداختن به اون حس به این مسائل پرداخته ای.
چه لزومی داره اصرار این که مرگ اریک رو باور کنیم یا این که باور کنیم اون مرد پدرش بوده. هدفت چیه شراگیم؟ حالا فرض کنیم اریک مرده. من قبلا در وبلاگ خودش اسم منوچهر و فاضلی رو خونده بودم. که چی؟ این چی رو ثابت می‌کنه؟ همه تون خیلی نامردید. خیلی. پشت نقاب مردونه مخفی شده اید و مثلا دارید شجاعت و جسارت به خرج می‌دید و احساساتتون رو می نویسید؟
من هم کامنت هایی از این دست از اریک دارم :
*وقتي از سرطان حرف ميزني لحظه به لحظه تراژدي مادرم مياد جلوي چشمام من 14 ساله اون 37 ساله از سرطان و تومور مغزي فلج شده بود ناپدريم ميرفت سركار منهم هي لگنشو عوض ميكردم بايد هر شب بالاي سرش بيدار ميموندم دگه نتونستم برم مدرسه . تو عيد پوريم مرد ميدوني 5 فروردين وسط دو تا عيد اخرين شبش شده عينه كابوسهايي كه از بوسني دارم ... *
یا این یکی:
*...حالا هر گذشته ایی دارم بی بی به خودم مربوطه وقتی به کسی اسیب نمیرسونم بگم من هر خری هستم مگه مهمه بی بی میان فحش میدن همش هم کار همون سه نفره خوب ای پی اونها تابلوئه ولی مهم نیست بی بی توپ توی زمین منهم میافته فعلا بازی به نفع اونهاست ازت ممنونم بی بی خیلی خیلی ممنون *
که البته و صد البته فقط این ها رو گذاشتم که بدونی که اینجوریا هم نیست که شماها محاسبه کرده اید.
که البته حتما می‌دونی که منظور از اون سه نفر تو این کامنت تو و سهیل و مهیار هستید که صد البته من بیشتر تو رو اونهم از طریق وبلاگت می‌شناسم. و صد البته بر حسب تصادف فکر می‌کنم سعادت آشنایی با خانم ر رو هم داشته ام. ولی این حرف ها مسخره است شراگیم. هم تو می‌دونی و هم من می‌دونم که مسخره است.
انتظار که ندارید ملت این حرف های شما رو باور کنند؟ البته منظورم این جنگ زرگری است که تو و سهیل به راه انداخته اید!
ناسلامتی یک عده جوان وبلاگ خوان و فهیم اینجا را می‌خوانند. حداقل کسانی که وبلاگ تو و اریک را می‌خوانده اند. حالا اگه تصادفاً یک بی بی ساده لوح هم وسطشان بر خورده باشد و قاتی شده باشد که دلیل نمی‌شود همه ساده لوح باشند!
عجیبه که حدسم اینه که این پیام رو تائید نخواهی کرد. ولی برایم مهم نیست. من به وظیفه ام عمل کردم. نمی‌تونم به خودم اجازه بدهم در اینگونه موارد با سکوت در سایه بنشینم و تماشا کنم که در روز روشن و زیر نور خورشید ملت را سرکار می‌گذارید!ا


March 13, 2009 12:09 PM
میلاد   ( web | email )

شناسنمتو بلاخره به نام خانومه شين مزين کردی ....تبريک


March 13, 2009 3:27 AM
کتایون   ( web | email )

عجب غافلگير کننده بود اين خبر. من هم از اينکه وبلاگش با وبلاگم مراوده ای داشته باشد پرهيز داشتم. يکی دو بار کامنت هايی نوشته بود و رفته بودم خوانده بودم و حسی مرا از اينکه مشتری وبلاگش بشوم باز داشته بود اما دورادور گاه و بيگاه به هر حال وبلاگستان است ديگر... اريک هم مثل بقيه داشت زندگی اش را می کرد و انتظار نداشتيم که اين وسط يکهو بنشيند ترک موتور و هرگز به مقصد نرسد...
.
الان متوجه شدم همين امشب عقد کنان شماست. براي شما و خانم شین بهترين آرزو ها را دارم


March 12, 2009 10:34 PM
sara   ( web | email )

خدا را شکر ميکنم که ديگر وبلاگ نمی نويسم و با جماعت وبلاگ نويس رفت و آمد ندارم... چون بعد از مرگم يکی از دوستان حتما چنين نوشته ای را برايم چاپ ميکرد و همه آنچيزهايی که لابد دلم نميخواست کسی بداند به هر دليلی را از استنباطات و تحقيقهايش می آورد.
البته کلا ميدانم با جماعت وبلاگ نويس دوستی کردن عاقبت خوشی ندارد.. اين نوشته و دعواها هم دليل آن... شراگيم شايد بعد از ازدواج ديگر فرصت تفحص کمتری داشته باشی کمااينکه وبلاگ نويسان ديگر نيز بعد از سرو سامان گرفتن اينگونه شده اند. (نمونه اش اين جواد طواف را ببينيد قبلا سرش توی زندگی همه بود الان ديگه وقت ندارد وبلاگ بنويسد يا فقط گهگداری حوصله اينکارها به سرش ميزند)... خلاصه برايت آرزوی سروسامان گرفتن زودتر و سرگرميهای بهتر دارم.


March 12, 2009 9:32 PM
شیدای کوچک   ( web | email )

وای شراگیم.. الان کت و شلوار پوشیدی و داری قررررررررر می دی... ( غر ؟)

آ ماشالا.. بچرخون کمرو...


March 12, 2009 7:32 PM
maneli   ( web | email )

sharagim, avval in poste margzay ro paak kon,m ya ye poste dige benevis, nasalamati alan dige hatman khotbeye aghd ham khanede shode o shogoon nadare adam vaghty miad webloget bebine harf az mordan o ina neveshtin.
dige inke ye khorde az afkar koodakestani dast bekeshid. ham to, ham soheil.
donya arzesh nadare. shomaee ke inhame doost boodid, bekhatere 4 ta commente maskhare intory behem miparid. doost peyda kardan rahate vali doost ro negah dashtan kheyli kare sakhtiye. ham be monasebate mozdavaj shodanet ham inke saale jadid dar rahe, gozashta ro berizid door, badiha ro faramoosh konid va be roozaye khoobi ke dashtin fekr konid o in jange maskhara ro tamoom konid.
baraye to va khanoome sheen arezoye khoshbakhty mikonam.
sharagim, agar be harfam goosh nadi dige pesaram nisty.


March 12, 2009 6:23 PM
سعیده   ( web | email )

باز هم سلام
من نفهمیدم ادمی که خودش در وبلاگش می نویسه که من چند تا چهره دارم وتو کامنتدونیش هم می بینیم که بقیه به نوعی درگیر دروغگویش بودند حالا یکی بیادوانچه دیگران پچ می کنند با جسارت بنویسه کجاش آبروریزیه
آبروریزی این پچ پچ های ما واون طرز نگاه مون باعث می شه آدمایی مثل اریک دروغ بگن وخودشون اونجور که ما دوست داریم معرفی کنند.
این که سهیل می گه چرا باید از خونه وزندگیش می نوشتی این هم کلیشه تکراریه مزخرف چیه خوبه همش بیایم در موردکافی شاپ خیابون فرشته خود خیابون فرشته، آپارتمانهای لوکس وخانمهای عالی بنویسیم ،اونور قضیه چشه که نباید نوشت باید حذف شه ،اهمیت در چشمهای خودمون که شکر اون عادت کرده فقط یه چیزایی رو قابل بدونه،همینه که می گم این طرز نگاه که که باعث می شه ادمها دروغ بگن.
چطور که وقتی عکس ونقاشیهای اون کلبه های کوچک وساده واون مردمها رو می بینیم درنگ می کنیم وغبطه می خوریم که کاش اون کلبه مال ما بود وکلی حرف روشنفکری می زنیم اما در مورد همون نوشتن آبروریزیه
نه این آبروریزیه که بیایم خودمون رسوا کنیم که چه چیزهایی ابرو است ،بر این اساس خونه وزندگی ساده ،پدر ومادر بی آلایش داشتن کسر، نباید در موردشون نوشت حالا اگه خیابون فرشته بود اشکال نداشت ، نه سهیل جان این طرز تفکر آبروریزیه


March 12, 2009 4:57 PM
آرایه   ( web | email )

الان یعنی عقد کردی؟
یعنی جدن؟
یعنی الان پشت گوشات مخملیه؟
امیدوارم همیشه همین حسی رو که الان داری به مقوله ی ازدواج و حانوم شین داشته باشی.
البته بهتر و بهترشو.


March 12, 2009 3:50 PM
یکی از دوستان اریک   ( web | email )

اون " گفت"، گفتم بود. ببخشید.


March 12, 2009 2:05 PM
یکی از دوستان اریک   ( web | email )

خانوم سیب :

دیدگاه شما مهم نیست. من همه چیزهایی که از خود اریک شنیده بودم، گفت. در ضمن اگر کمی دقت به خرج می دادین، متوجه می شدین که اصلا شیوه گفتار و نوشتار یکی نیست. لطفا در مساله ای که به شما ارتباطی نداره دخالت نکنید. این کامنت دونی تاییدیه و اگه نویسنده اون صلاح دونسته و تشخیص داده که بهتره اون کامنت منتشر بشه، پس حتما انتشارش مجاز بوده.


March 12, 2009 1:59 PM
فریدا   ( web | email )

چه زندگیهایی ... چه سرنوشتهایی ...
چند وقت پیش با دوستم صحبت سر خصوصیات برجسته ی آدمها بود ... خب این ایرک چندتایی داشت انگار ... مثل دروغ گویی ... همین که نمیشد بهش اعتماد کرد ... تکلیف ادم جلوش مشخص بود ... گیج و ویج نمی موندی که باهاش چه کنی ... اصلا چی داره این آدم ؟
همین که اینقدر ذهن تو رو پیچونده بود که به قول معروف پیجورش شدی تا شمال ...
من بمیرم خداییش کسی تا سر کوچه شون هم میره ؟ شوخی بود این آخری ...
روحش شاد ...


March 12, 2009 12:07 PM
خانوم سیب   ( web | email )

به جان خودم اين شماره ۶۴ خود سهيل است!اگه دقت کنی حرف اصليو که اریک با سهیل هیچ مشکلی نداشت رو لای یه سری حرفهایی که در ظاهر عليه سهيل هست پيچيده و يک مقدار هم تعارفات چاشنی اش کرده که کامنتش تاييد شود! شراگيم تو هم ساده ای ها! البته از مارمولک بودن سهيل هم نبايد گذشت.:) از من ميشنوی ديگر کامنتهای بی نام و نشان را تاييد نکن!


March 12, 2009 7:25 AM
مرجان   ( web | email )

یاد راشامون افتادم ... کاش اونم می تونست ورژن خودشو از اون دنیا پست کنه برامون .به هر حال حقیقت می تونه همه ی اینا باشه و نباشه .اینارو اگه یه داستان کوتاه می کردی و بال و پرش می دادی خیلی زیبا می شد .چند نفر هم بیشتر نمی دونستن داستان واقعیه ... اما حالا ... صداقت خوبه اما به صداقتی که رو به وقاحت بره هم باید به اندازه دروغ گویی شک کرد ... اون جمله اخر که حالا عکسشم می زارم دیگه آخرش بود مثل پاپاراتزی ها ... هی برای زندگی خودت با پرده دری ادونچر درست نکن


March 12, 2009 4:51 AM
یکی از دوستان اریک   ( web | email )

دلم واسه اریک می سوزه.

فقط خدا می دونه چقدر ناراحت شدم به خاطر کامنت های "...." و بعضی دیگه.
اریک یکی از دوستان من بود. خیلی چیزها رو به من می گفت.

داشتم به این فکر می کردم که اگه ادعای شما در مورد هویت چهار نقطه درست باشه، چقدر اریک اشتباه کرده در جهت دهی احساسش، چون اتفاقا نسبت به شخص ادعایی شما، حس و دید چندان بدی نداشت و به نوعی قبولش هم داشت. این رو از واژه هاش در هنگام تعریف مسائل اون دوران تلخ، به خوبی می شد درک کرد.

طنز تلخیه که کسی که بیشتر قبولش داری، به صورت ناشناس در کامنت دونی وبلاگت پس از مرگت، بیاد و اون طور هیاهو و آبرو ریزی کنه و در مقابل، کسی که بیشتر ازش بدت می آد ، به همون شیوه، ازت دفاع .

مرسی شراگیم عزیز. بعضی از دوستان حدس زده بودن که "یه آشنا" شمایید و بدون تعارف بگم، وجود اون کامنت ها در برابر کامنت های مخربی مثل اونهایی که چهار نقطه می نوشت، تسلای بزرگی برای همه ما بود. برای مایی که در برابر یک کامنت دونی باز و جنجالی، کاملا مستاصل و عصبی و نگران، بی هیچ قدرت کنترلی، مونده بودیم.
مایی که نمی خواستیم چهره یک دوست- با همه ضعف ها و قوت های انسانیش- اون طور ناجوانمردانه مخدوش بشه.

باز هم سپاسگزاری می کنم شراگیم جان و به پاس این محبت فوق العاده ات، تنها می تونم صمیمانه دعا کنم که همیشه شاد، تندرست سربلند و کامروا باشید. هم خودت و هم همه کسانی که دوستشون داری.

الان که دارم اینا رو می نویسم ساعت حدود سه بامداده و احتمالا چند ساعتی بیشتر به برگزاری مراسم عقدت باقی نمونده. صمیمانه برات شادترین لحظه ها رو آرزو می کنم.

همیشه شاد باشی.


March 12, 2009 3:14 AM
دلقک   ( web | email )

بامزه بود . اما مهم نیست . همه اش مال تو . پدرجان برو به عروسی کردنت برس و خوش باش. بعدا وقت زياد است و حرف می زنيم .


March 12, 2009 2:48 AM
نورا   ( web | email )

شراگیم جان اول از همه واسه تو و شین آرزوی شادی می کنم دوم هم
میبینی که تعریف هر موضوعی از دید آدمای مختلف متفاوته (خودت و سهیل) من نمی گم هیچ کدوم دروغ یا راست میگین ولی هر کسی برداشت خودش رو داره سهیل تو آخرین خطای وبش دیروز نوشته بود
" خوشبختانه داور زندگی من شما نیستید . در واقع آدمها نمی توانند درست قضاوت کنند .اما هرکسی قهرمان افسانه خودش است . این را از من داشته باشید . "
اریک هم دیگه نیست تا قضاوت خودش رو از اون موضوعات قدیم بگه و حرفاش رو بزنه واسه همینه که می گن پشت سر مرده حرف نزنین....


March 12, 2009 1:53 AM
عبرت   ( web | email )

کی نوبت به من می رسه؟ هر چند وقت یکبار یکی از دوستان یا اقوام یا همسایه ها میمیره. 1ساعت بعد؟ 1 روز دیگه؟ 1ماه دیگه؟ 1سال دیگه؟ 10 سال دیگه؟


همه کسانى که روى آن [= زمين‏] هستند فانى مى‏شوند، و تنها ذات ذوالجلال و گرامى پروردگارت باقى مى‏ماند!

هان ای دل عبرت بین از دیده عبر کن هان .
ایوان مدائن را آئینه عبرت دان.
پرویز که بنهادی بر خوان تره زرین. زرین تره کو بر خوان؟ رو کم ترکوا بر خوان.
اخوان که ز ره آیند آرند ره آوردی. این قطعه ره آورد است از بهر دل اخوان.


هردم این مهر فلک بر دگری می افتد. چه توان کرد که این سفله چنین افتاده است.
خاک بغداد به مرگ خلفا می گرید. ورنه این شط روان چیست که در بغداد است؟
خیمه انس مزن بر در این کهنه رباط. که اساسش همه بی موقع و بی بنیاد است.
حاصلی نیست به جز غم ز جهان خواجو را. شادی جان کسی کاو ز جهان آزاد است.


March 12, 2009 1:50 AM
پریسا   ( web | email )

کار خیلی بدی کردی که اینا رو نوشتی. نمی خوام بگم میومدی تمجید و تعریف ازش میکردی.اما میتونستی سکوت کنی. همه ما اگه برگردیم و درست به خودمون نگاه کنیم میبینیم که یک رازهایی داریم که هر چند بی اهمیتن اما دلمون نمیخواد بقیه بدونند. منتظر باش که یک روز یک کسی کاری شبیه این رو در باره ی خودت بکنه.


March 12, 2009 12:26 AM
فریبا   ( web | email )

شراگیم عزیز ..نگاه نکن به خودت یا عده ای از دوستان وبلاگ نویست که من واقعی شون رو در دنیای مجازی هم نشون میدن ..ما مال نسلی هستیم که تو مدرسه مجبور بودیم بگیم که حتی تو خونه ویدیو نداریم ..همه ما با دوگانگی و دو شخصیت بودن بزرگ شدیم ..من خودم دوستی داشتم وبلاگ نویس که دختر خانومی بود و بسیار با هم جور بودیم بعد از مدت ۲ یا ۳ ماه فهمیدم که ایشون آقا نشریف دارند ..حالا هم که اریک فوت کرده و روحش به آرامش نیاز داره دلم میخواد تمام کسانی که این کامنت رو میخونن از دروغ هایی که اریک گفته بگذرن و برای شادی روحش دعا کنن ..امرگ راهیه که پیش پای همه ی ما هست ..


March 11, 2009 10:52 PM
دلقک   ( web | email )

خوب . با جنابعالی موافقم و به نظرم هم متن و هم لحن پاسخ شما به حد کافی روشنگرانه هست و برای کسی جای شک و تردیدی در حقیقت موضوع باقی نمی ماند ! فردا شب هم عروسی است و اين هم دليل ديگری است بر اين که پاسخ دیگری ندهم . برای جنابعالی و خانم شين آرزوی خوشبختی دارم...
--------------------------------------
خود گوزی و خود خندی سهیل جان :)
"...و برای کسی جای شک و تردیدی در حقیقت موضوع باقی نمیماند!"
یاد تفاسیر خبری تلویزیون خودمان افتادم...اینکه بهت گفته ام خاک بر سرت یعنی که حق با تو بوده...؟من باید مثلا در مقابل نوشته سراپا دروغ و توهین تو لبخند میزدم و شما را سهیل عزیز خطاب میکردم؟ نه...واقعا نتوانستم...چیزی که در آن لحظه به ذهنم رسید این بود که آدم خاک بر سری هستی پسر جان...! فکر میکنی برای من سخت بود برای مراسم ختمی که جا و بی جا دم از شرکت در آن میزنی و مستقیم و غیر مستقیم دیگران را وامدار حضور خودت در آن مراسم میکنی سیاه می پوشیدم و مخلصم چاکرم میکردم؟...نه...سخت نبود...فقط من اهل اینجور رسم و رسومات و تعارفات و تشریفات نبودم...صادقانه و به صراحت هم گفتم که چرا در مراسم شرکت نکردم...تو هم اهل اینجور تعارفات نیستی...دیگر ما که هم را میشناسیم...ولی آن روزها مصادف با اوج دعوای من و تو بود و تو چنان به صرافت یارگیری افتاده بودی که شرط میبندم در دلت آرزو میکردی کاش بقیه دوستان مشترکمان هم کسی از بستگانشان فوت میکرد که میتوانستی به بهترین نحو چاکری و ارادت خودت را نشان دهی... ناراحت نشو...اینها را میگویم که فکر نکنی با دسته کورها طرفی...من دقیقا از همین خصیصه توست که بدم می آید...این نوکر مآبی...این آویزان به دم این و آن شدن... و البته اینکه ذره ای شرافت انسانی نداری...واقعا نداری....در تک تک جنبه های زندگی ات میتوانم برایت مثال زنده بیاورم... رابطه من و اریک و یا تو و اریک چیزی نبود که تو امروز که هنوز دو هفته از مرگش نگذشته بتوانی اینطور ادعا کنی که " ...علی رغم فرمايش جنابعالی و تمام آن ماجرا اريک با من و مهيار چندان مشکلی نداشت و شايد به نوعی به ما حق می داد . اريک با من دشمن نبود که هیچ .شايد حتی من را دوست داشت ..."
میبینی چقدر وقیحی؟ بدترین ضربه ها را اریک از تو خورده بود...اولین کسی که خبر هویت واقعی اریک را با آب و تاب برای خانم ر تعریف کرد تو بودی...بدترین دشنام ها را تو با اسامی مستعار در وبلاگش میگذاشتی...در همین پست آخر اریک، شخص تو حتی به مرده ی اریک هم رحم نکردی...در همین نوشته آخرش رد پایت بدجور هویداست...همانجا با هم بحث هم کردیم...یادت آمد؟ شما با آیدی"...." رذیلانه ترین چیزها را به همان اریکی نسبت دادی که الان سنگش را به سینه میزنی...همانجا برایت چند جا با اسم "یه آشنا" چیزهایی نوشتم...البته میتوانی بگویی من نبودم...بگو سهیل جان...دیوار حاشا بلند است...ولی اگر گفتی که تو نبودی به همه ثابت میکنم که آن کامنتها نمیتوانست کار کسی جز تو باشد...ثابت کردنش هم ساده است...خیلی ساده...و حالا تو شده ای برای من معلم اخلاق...؟
فقط یک نمونه از فرمایشات شما در وبلاگ اریک بعد از مردنش این بود:
" این اقا اگر شرف داشت بچه اش رو ول نمی کرد در فلان دهات و اینجا هزار و یک ادعای مزخرف نمی کرد . ایشون اگر فرهنگ داشت با مزاحمت تلفنی و حضوری یک دختر بیچاره را عاصی نمی کرد . انقدر از عملیات و شاهکارهای این اقای متمدن شنیدم که تا فردا صبح می تونم لیست کنم ."
و حالا تو شده ای رفیق گرمابه و گلستان آن مرحوم که" اتفاقا خیلی هم تو را دوست داشت...".!!؟....خیلی بانمکی پسر...اصلا هر شب از دوری تو با چشم گریان میخوابیده....بس کن...با دسته کورها که طرف نیستی...
راستی...یک چیز را دقت کرده ای..؟.رد پای آن دختر بیچاره!! اینجا هم هست...به جان خودم داری کم کم روانی میشوی :):)

برای من آرزوی خوشبختی کرده ای...من هم متقابلا برایت آرزو میکنم یک روزی زبان و دلت یکی شود...سهیل جان...تبریکت هم درست به اندازه عرض تسلیتت باسمه ای و توخالیست...


March 11, 2009 9:58 PM
میلاد   ( web | email )

بازم يه پست جنجالی.شجاعتتو دوس دارم


March 11, 2009 9:08 PM
shadi   ( web | email )

Yademoon narafte ke emrooz che roozyeyeha. . . zood bia khabar bede ke dumad shodee va axsam yadet nare


March 11, 2009 7:14 PM
هوس مبهم   ( web | email )

من مدتها اریک رو میخوندم، یعنی راستش خودش شروع کرد به خوندن وبلاگ من و کامنت گذاشتن که من هم خوندمش و کامنت گذاشتم. در عجیب عریب بودن اریک شکی نیست، همونجور که در عجیب بودن همه آدم های دیگه که این احساس معمولن به خاطر اینه که ما آدما رو با استاندارد های خودمون میسنجیم و وقتی تفاوت دارن میشن عجیب.
این که چیزایی که اریک در مورد خودش گفته واقعیت بوده یا مجاز به خودش ربط داره. ولی به نظر من نوشته شما در حد یه نوشته حرفه ای موضوع رو برای من خواننده وبلاگ اریک (با توجه به اعتمادی که از زاویه های مختلف برای وبلاگ شراگیم بدست آوردم) روشن کرد. نه به این معنا که بشینم و کف کنم که اریک چی بود و چی نبود و کجا رو راست گفت و کجا رو دروغ (که البته جذاب هم هست برام) به این منظور که دوست نداشتم که به یه بازی مجازی گرفتار بشم. اشاره مختصری هم که به خانواده ش شده، نه باری به مشکلات زیادشون که الان دارن اضافه میکنه نه کم میکنه. اتفاقن نوشته تو حداقل برای قسمت زیادی از خواننده های وبلاگ اریک کمک زیادی بود که از احساس های گیچ و گنگ در مورد اریک در بیان و اریک رو هم مثل یه انسان با همه کم و کسری ها قبول کنن. شاید با مردن اریک خودش به آرامش رسید و من فکر میکنم با نوشته شما وبلاگش به آرامش رسید.


March 11, 2009 6:52 PM
هوس مبهم   ( web | email )

من مدتها اریک رو میخوندم، یعنی راستش خودش شروع کرد به خوندن وبلاگ من و کامنت گذاشتن که من هم خوندمش و کامنت گذاشتم. در عجیب عریب بودن اریک شکی نیست، همونجور که در عجیب بودن همه آدم های دیگه که این احساس معمولن به خاطر اینه که ما آدما رو با استاندارد های خودمون میسنجیم و وقتی تفاوت دارن میشن عجیب.
این که چیزایی که اریک در مورد خودش گفته واقعیت بوده یا مجاز به خودش ربط داره. ولی به نظر من نوشته شما در حد یه نوشته حرفه ای موضوع رو برای من خواننده وبلاگ اریک (با توجه به اعتمادی که از زاویه های مختلف برای وبلاگ شراگیم بدست آوردم) روشن کرد. نه به این معنا که بشینم و کف کنم که اریک چی بود و چی نبود و کجا رو راست گفت و کجا رو دروغ (که البته جذاب هم هست برام) به این منظور که دوست نداشتم که به یه بازی مجازی گرفتار بشم. اشاره مختصری هم که به خانواده ش شده، نه باری به مشکلات زیادشون که الان دارن اضافه میکنه نه کم میکنه. اتفاقن نوشته تو حداقل برای قسمت زیادی از خواننده های وبلاگ اریک کمک زیادی بود که از احساس های گیچ و گنگ در مورد اریک در بیان و اریک رو هم مثل یه انسان با همه کم و کسری ها قبول کنن. شاید با مردن اریک خودش به آرامش رسید و من فکر میکنم با نوشته شما وبلاگش به آرامش رسید.


March 11, 2009 6:51 PM
یه رهگذر غریب   ( web | email )

نظر شما به آقای سهیل خیلی عصبی و پر از توهین هست که نتونسته به صورت منطقی از پس جواب بهش بربیاید

از نظر من نظر سهیل بخشهاییش درسته واقعا شرلوک هلمز بازی و در آوردن شجره نامه اش چه اهمیتی این وسط داشت اگر میخواستی رسواش کنی که آگهی ترحمیش کفایت میکرد، در ضمن اگر رفاقتت باهاش سر دروغ گوییش تموم شده بود چرا اینقدر دنبالشو گرفتی حتی بعد اینهمه سال

از نظر روانشناسی با توجه به واکنش اینچنین شما نظر سهیل همچین بیراه هم به نظر نمیاد

اما از متن هردو کامنت( هم شما و هم سهیل) میشه فهمید هم تو هم سهیل خوب بلدید چطور از پشت خنجر بزنید و خیلی خوب هم دارید همدیگه رو رسوا میکنید، اریک درغگو و چند شخصیتی مرد اما مرگش نشون داد چقدر آدمهای اطرافش هم از شخصیت تهی هستن


March 11, 2009 5:50 PM
یک خواننده   ( web | email )

آقا جان من کاری به گزارش شما از مرگ اريک و اختلاف نظری که بين تو و سهيل پيش آمده ندارم٬ فقط يک عبارت توصيفی بی نظير تو کامنتدونيت نوشته بودی که نتونستم ازش بگذرم! و اون اشاره به کامنت سهيل بود! آقا خيلی خوب و قوی اومدی اينو:))


March 11, 2009 5:32 PM
آرمیتا   ( web | email )

چی شد شراگيم چرا با سهيل اينطوری حرف می زنی مگه مثلا با هم دوست نبوديد چرا تلفنی جوابشو ندادی که درست حسابی بفهمی واسه چی انقدر عصبانیه خيلی حيف شد کارو به اينجا کشونديد انقدر دوستون دارم که اصلا دلم نمی خواست بفهمم با هم بديد به هر حال شايد دوباره درست شد
راستی فردا رو بگو:) تو تقويمم ۲۲ اسفند رو علامت زدم نوشتم شراگيم و شين سعی کنید خوشحال باشیدمثلا روز خیلی مهمی براتون


March 11, 2009 4:49 PM
نیروانا   ( web | email )

سلام آقای شراگيم
ما بعد از خواندن اين مطالب و خواندن بلاگ آن مغفور جنت مکان در فکر و تاملی عجيب غوطه ور شديم که اين مرحوم چه نظام فکری و کمری داشته که دائم در حال عاشق شدن بوده و زندگی سراسر رازش را مخفی ميکرده!!
من فکر نميکنم شما از انجام اين کار نيت بدی داشتی...و خداوند هم به نيات ما کار دارد (الاعمال بالنيات)..هرکس هر برداشتی ميخواهد داشته باشد...مهم نيست...شايد بهتر بود خودش در دوران حيات با صداقت بيشتری عمل ميکرد.حتی اگر نميخواست رازش را کسی بفهمد..
دلم برای دخترش ميسوزد که دائم بايد بشنود پدر در مشهد دوست داشته به اسم خانم ايکس...در تهران به اسم ر..اين برايم دردناک است..کاش نگذاريد هيچوقت اين اطلاعات دست همسر و دخترش بيفتد..


March 11, 2009 4:32 PM
نگین   ( web | email )

من واقعا متاسفم.زیاد به بلاگ هم سر میزدیم.هیچ وقت حتی شک هم نکردم البته به جز وقتایی که به اون کلمه((عجیب)) تو تیتر بلاگش فکر میکردم.
زندگی خیلی ت....یه!
چرا هویتشو فاش کردی؟شاید که نه حتما اون دلش نمیخواست کسی بفهمه


March 11, 2009 3:47 PM
shhn   ( web | email )

داشتم آرشیو و نظرات اریک رو می خوندم یه پست جالب دیدم! لینکش :
http://eric1973.persianblog.ir/post/218
اگه این پست رو دوباره بخونی می بینی تو پاراگراف 2 وقتی با تمسخر می گه من یه بیمار اسکیزوفرنی هستم بعدش اسمهایی که بعنوان مسخره بازی از خودش می گه بطور جالب با منوچهر ( اسم مستعارش ) شروع می شه و اون وسط ها هم اسماعیل فضلی ( فاضلی ) رو می تونی ببینی!

نمی دونم بهترین نتیجه گیری چیه ولی از این اطمینان دارم که اریک زندگی خوبی نداشته.. دلیلش رو نمی دونم ولی امیدوارم حداقل الان روحش تو آرامش باشه


March 11, 2009 3:37 PM
samane   ( web | email )

تاييدی شده اينجا؟!


March 11, 2009 3:31 PM
shhn   ( web | email )


داشتم آرشیو و نظرات اریک رو می خوندم یه پست جالب دیدم! لینکش :
http://eric1973.persianblog.ir/post/218
اگه این پست رو دوباره بخونی می بینی تو پاراگراف 2 وقتی با تمسخر می گه من یه بیمار اسکیزوفرنی هستم بعدش اسمهایی که بعنوان مسخره بازی از خودش می گه بطور جالب با منوچهر ( اسم مستعارش ) شروع می شه و اون وسط ها هم اسماعیل فضلی ( فاضلی ) رو می تونی ببینی!

نمی دونم بهترین نتیجه گیری چیه ولی از این اطمینان دارم که اریک زندگی خوبی نداشته.. دلیلش رو نمی دونم ولی امیدوارم حداقل الان روحش تو آرامش باشه



March 11, 2009 3:31 PM
دختر همسایه   ( web | email )

خیلی دردناک بود خيليها عقيده دارند که نبايد اين چيزا رو بعد از مرگ طرف گفت ...به نظر من اگه نگيم همه به همون باورهای خودمون ميمونيم و چيزی ياد نميگيريم ....ياد نميگيريم که چرا يه آدم بايد اونقدر در جامعه احساس بينوايی کنه که مجبور بشه اونقدر دروغ بگه که قابل قبول بيافته ...مثلا حالا اگه اون در آلمان مونده بود يا درسوئد سکونت داشته چی بهش اضافه ميشه که اين آدم در اون زمان دوستی نداشته ...خيلی احساس بينوايی کردم از اينکه برای اين جامعمون نميتونيم کاری کنيم که آدمها احساس نکنند چيزی کم دارند ....تنها آدم بودن بايد کافی باشه ...حالا گيرم که یه نفر زبون خارجی صحبت کنه ....چرا بايد اين امتيازی اونچنان بزرگ باشه که باعث بشه يه آدم به دروغ متوصل بشه ....این طور آدمها اشتباهات خودشون رو نشون نمیدن بلکه اشتباهات اطرافیان رو نشون میدن .
روحش شاد باشه


March 11, 2009 2:12 PM
شراگیم   ( web | email )

سهيل جان!! این چیزهایی که اینجا به من نسبت دادی دروغهای کثیف و البته ناشیانه ایست که گفتنش واقعا از هر آدمی بر نمی آید...نمیدانم چه چیزی در نوشته من تو را به آدمی تا این حد بی اخلاق و رذل تبدیل کرده که به صرافت نسبت دادن چنین چیزهاییبه من بیفتی...میشود البته فهمید...همان یک جمله در مورد خانوم ((ر)) که نوشته بودم دوست خوب من است...وای خدای من... چقدر تو ابلهی پسر!!! چقدر تو ابلهی...سریع آن رگ حسادتت قلنبه شد؟؟ از بازگویی جمله من که ((دوست خوب من)) را تبدیل کرده ای به ((دوست عزیز شما)) معلوم است از چه سوخته ای...سهیل تو وقتی پای دختری وسط باشد دیوانه میشوی...واقعا دیوانه میشوی...و دلیلش هم همین کامنت دیوانه واری ست که برای من گذاشتی...همان رفتارهای دیوانه واریست که در همه زندگی ات داشته ای...

پس دعوای من و اريک سر خانوم ((ر)) بوده؟ :) راستی چه کسی بود که چند ساعت بعد از فهميدن هويت واقعی اريک بدو بدو رفت و با همین خانوم ر قرار گذاشت که خبر اين کشف عظيم را به او بدهد؟ من بودم...نه؟ الان که فکرش را میکنم میبینم خیلی هول بودی که زودتر پای اریک از زندگی خانوم ر کنده شود... حالا داری فرافکنی میکنی...؟ شاید با خواندن اینکه خانوم ر دوست خوب من است فکر کرده ای که از من رو دست خورده ای...!! احمق جان...احمق عزیز...خانوم ر همانقدر دوست من است که غزل...که روزبه...که دیگری...

واقعا نمیدانم چه بگویم...کامنتت نشان میدهد مستاصل شده ای...دلم میخواست همین امروز آدرس این چند خطتت را به خانوم ر میدادم که بیاید و خودش بنویسد چه کسی بود که تشت رسوایی اریک را از آن بالا برایش به پایین انداخت...ولی واقعا چقدر بد است که پای خانوم ر را به این مسخره بازی مهوعی که درست کرده ای باز کرد...نه؟خاک بر سرت...جدا خاک بر سرت...من با اینکه میدانستم بهتر است خانوم ر چنین چیزی را بداند اما باز از گفتنش کراهت داشتم...از اینکه در خراب کردن رابطه ای که حداقل برای اریک تا این حد مهم بود سهیم باشم میترسیدم...حالا تو آمده ای همه ی کارها و فکرهای حقیر خودت را به من نسبت میدهی!!؟

اوه...بگذريم...بگذريم...میدانم لپ کلامت چیست...نشسته ای تاريخچه آشنايی ات با خانوم ر را نوشته ای...آن هم با آن ادبیات چاکرانه مسخره...! افتخار بزرگی بوده برایت که رفته ای و با او چیزی خورده ای؟ لابد فکر میکنی من هم انقدر حقیر و یک بعدی ام که با خواندنش آتش بگیرم...آه...سهیل...درد تو نه اريک است و نه اينکه من پشت سرش چيزی گفته ام...درد تو این نیست که اریک در زمان زندگی اش با چه کسی عیاق بود و نبود...این چیزها تو را از سوراخت حالا حالاها بیرون نمی آورد...درد تو همان يک تک جمله ايست که نوشتم ...اینکه خانوم ر يکی از دوستان خوب من است...!!
...تو دیوانه شده ای سهیل...واقعا جدی میگویم...به شدت نگران کننده هست اوضاع و احوالت!
در هر جمله ای که نوشته ای این جنون به چشم میخورد...اگر خواستی این بحث را کش بدهی برو و توی وبلاگ خودت افشاگری کن...بعید میدانم دیگر کامنتی را از تو را تایید کنم.


March 11, 2009 1:17 PM
دلقک   ( web | email )

اول صبحی با لينک يکی از بچه ها آمدم و اين نوشته را ديدم . رک و راست چند سطر می نويسم . از قضای روزگار من همان ديگری هستم که در اين نوشته ذکر شده است . از اين که خواهش من را پذيرفتی و نام من را اينجا ننوشتی هم ممنونم . و اما بعد :
یک : نهایت تلاشم را می کنم تا هرچه می نویسم عین واقعیت و مستند باشد .تصور می کنم خوانندگان وبلاگ اريک من را خوب می شناسند . يک بار سر موضوعی با او درگير شدم و کامنت های آن دعوا در وبلاگ اريک همچنان هست . من از او خوشم نمی آمد . در درگيری بين ما سه نفر و او هميشه از تو و مهيار دفاع کرده ام و فکر می کنم در پی نوشت يکی از پست های سابقم ذکر ماجرای عيد آن سال باقی باشد
دو : به غير از موضوعاتی که در اين پست ذکر شده من از اريک به دليل ماجرائی که در شب چهارشنبه سوری رخ داد رنجيده بودم . وارد جزئياتش نمی شوم و شاهد آن ماجرا همين خانم غزل است که وبلاگ فارنهايت ۷۹ را می نويسد . ذکر این قضیه ضرورتی ندارد و هرچه بود بگذریم .
سه : خانم ر که شما در اين پست نوشته ايد و ظاهرا جزو دوستان عزيز شما است . اين دوست عزيز را از مدتها قبل از آشنائی با اريک و حتی جنابعالی می شناسم . تصور می کنم سالها است که افتخار دوستی با ايشان را دارم و هنوز هم گاه به گاه ايشان را می بينم و آخرين بار هم در منزل آقای دکتر ب بود . بله اريک از ر خوشش می آمد که هيچ . حتی عاشقش بود . قضيه اين که او در کجا زندگی می کند چندان مهم نبود . خانم ر به حد کافی جذاب هستند و تصور می کنم نسبت دادن علاقه اريک به پول و موقعيت های اجتماعی ايشان کم لطفی بزرگی به اين دوست عزيز شما باشد ! و صد البته در حق اریک هم همینطور است .
چهار : از همان ابتدای موضوع و قبل از ديگران و جنابعالی در جريان علاقه اريک به خانم ر بودم . خوشبختانه انقدر مورد اعتماد ايشان بودم که چنين چيزهائی را با من در ميان بگذارد . اين را گفتم تا دليل اصلی دشمنی اريک با شخص جنابعالی را که احتمالا سهوا جا افتاده است ذکر کنم :
ماجرای عيد آن سال برای اريک دردناک و سخت بود . علی رغم فرمايش جنابعالی و تمام آن ماجرا اريک با من و مهيار چندان مشکلی نداشت و شايد به نوعی به ما حق می داد . اريک با من دشمن نبود که هیچ .شايد حتی من را دوست داشت . کامنت های او حی و حاضر در وبلاگم هست . به هرحال درست يا غلط لطفی به من داشت و علی رغم ادعای شما برای من يکی کامنت های معجول و خصمانه ای ننوشته بود . گرچه من هم مثل هر وبلاگ نويس ديگری گاهی کامنت های پر از فحش و ناسزا دريافت می کنم . اما هيچ وقت به اريک مشکوک نبودم و اين نظر جنابعالی بود که هميشه و در هر زمانی که همديگر را می ديديم ذکر خيری هم از اريک مرحوم می کرديد .
و اما دشمنی اريک با جنابعالی بر می گشت به دخالت شما در ماجرای عاشقانه ای که با خانم ر داشت و اين که شماره تلفن خانم ر را از دور از چشم اريک از گوشی يا دفترچه تلفن اريک برداشته بوديد و تماس های متقاعب آن و اين که ظاهرا شما هم فرق بین جوادیه و محل سکونت خانم ر را فهمیده بودید ! . اريک و خانم ر در آن زمان به نوعی دوست بودند و حتما يادتان هست که ايشان برای اريک هديه ای هم خريده بود . به هرحال من اين ماجرا را از اريک شنيدم . قطعا دوستان ايشان هم چنين چيزی را شنيده بودند . متاسفانه اريک دستش از دنيا کوتاه است و شاهد ديگر ماجرا همين خانم ر عزيز است که قطعا يادشان هست يک روز عصر و چند ماه بعد از اين ماجرا در يک کافی شاپ در بازارچه فرشته من و ایشان نشسته بودیم و اشاره ای به اين قضيه داشتند . ايشان اگر ايران باشند و اگر اينجا را می خوانند لطف کنند و اگر اشتباهی هست تصحيح فرمايند . به هرحال اين دليل اصلی تنفر اريک از شما بود . یعنی دخالت بی جای شما در ماجرای آن دو نفر و سپس بعضی فرمایشات دیگر به خانم ر که لابد یادتان هست و باقی دوستان هم قطعا حدس می زنند !وگرنه با من و مهيار تا اين حد مشکلی نداشت .
پنجم : من وارد بحث انگيزه های جنابعالی در مورد نوشتن اين پست نمی شوم . همين چند وقت پيش پدر یکی از همین دوستان وبلاگ نویس فوت کرده بود و جنابعالی به خود زحمت نداديد که در ختم ايشان شرکت کنيد . صد البته هر انسانی مختار است برای خودش تصمیم بگیرد و به من هم هیچ ربطی ندارد . و اما جالب است که از تهران تشريف می بريد شمال و کلی زحمت می کشيد تا ابعاد خاموش زندگی آن مرحوم را روشن کنيد ! قطعا اگر محل زندگی اريک فرشته بود اين همه دقيق از در و ديوار خانه والدينش و فقر و روستائی بودن انها نمی نوشتيد . ای کاش فقط به سر قبرش می رفتيد و ماجرا تا محل زندگی خانواده اش کش پيدا نمی کرد . یا حداقل اگر به منزل تشریف می بردید به دلیل تسلیت و دلجوئی بود . رک و راست می گويم بسيار بی شرمانه و ناجوانمردانه بود . صد البته مطابق فرمايش جنابعالی نوشتن اين پست محسناتی هم دارد . در واقع اگر به کتاب های زيست شناسی هم رجوع کنيد در باره جانورهائی مثل لاشخور و کفتار هم به ديد يک حيوان مفيد نگاه می کنند و...والسلام .
پی نوشت : نظر من راجع به اریک همان است که بود . هنوز هم از آن مرحوم خوشم نمی اید . هرچند ای کاش مرگش دروغ بود .


March 11, 2009 12:16 PM
ماندانا   ( web | email )

درسته !
هر کس اریک رو دیده بود یا با اون حرف زده بود ولو مجازی و اینترنتی می تونست اینو بفهمه که یه جای کارش غلطه ... به هر حال الآن از این دنیا رفته خوب یا بد ، شراگیم جان مرسی ! توی این بلبشوی اظهار نظرات بی پایه و اساس ( که خودم هم جزءشون بودم ) در مورد اریک ، زندگی و حقیقت یا کذب مرگش ، حرف های شما خیلی ارزش داشت ، اریک هم یک انسان بود مثل همه انسان ها ، شاید اگر از زندگی اریک فیلم می ساختند و تو تلویزیون نمایش می دادند خیلی از کسانی که علیه اش مشت هوا می دادند یا به عکس ! قضاوت عادلانه تری در موردش داشتند ، امثال اریک تو جامعه ما و حتی در سراسر دنیا کم نیستند ، ما هنوز هم واقعاً نمی دونیم اریک کی بوده و چه فرآیندی باعث شده این طور عکس العمل نشون بده ولی چیزی که مسلمه اینه از زندگی گذشته اش و اتفاقاتی که افتاده بود ناراحت بود و احساس گناه می کرد و ورای تمام این ها یک انسان بود ...
در ضمن براتون آرزوی خوشبختی می کنم
ولی ازدواج شما و مرگ اریک چه پارادوکس عجیبی ایجاد کرده ...


March 11, 2009 12:05 PM
يك دوست   ( web | email )

فکر ميکنی خودت کمتر از اريک دروغ ميگی ؟ مدلش فرق ميکنه ... دارم به اين فکر ميکنم که چه جالبه تو با هرکی هم سطح خودته و خوب مينويسه و به دنبال نوشتنه قطع رابطه ميکنی !... يهلحاظ شخصيتی بيشتر به خودت برسی... با خراب کردن وجهه ی ديگران اعتباری عايدت نميشه ... اونم يه مرده !... يا شايد اونقدر بزدلی که فقط ميتونی از مرده ها حرف بزنی ؟...برات متاسفم ... يه بار جستی ملخک دوبار جستی ملخک... يک روز هم يکی عين خودت پيدا ميشه که قبل و بعد از مرگت پته ات رو بريزه رو آب ... منتظر باش...


March 11, 2009 8:37 AM
شراگیم   ( web | email )

شملک جان (شماره ۳3):
از خودش دفاع کند؟!! مگر من بهش حمله کرده ام که از خودش دفاع کند!!؟اریک مرد و خاک شد و رفت و دیگه نه نیاز داره چیزی رو ثابت کنه و نه از حرفی ناراحت میشه...اتفاقا دقیقا الان که مرده وقت این حرفهاست...وقت جواب دادن به این سوالهاست..همانطور که خصوصی ترین نامه های چخوف را بعد از مرگش منتشر کردند...یا نامه های خصوصی فروغ را...وقتی کسی مرد دیگر زندگی اش هیچ بعد و جنبه خصوصی ندارد...شاید برای بازماندگانش مهم باشد...که این به شما ربطی ندارد...تنها حرف عاقلانه ای که در مخالفت با نوشتن این پست خواندم را در کامنت شماره ۱۲ کسی به اسم فر رخ گذاشته بود...که آن داستان دیگریست...نمیدانم تو یا خیلیهای دیگر که کامنت هایی با همین مضمون گذاشتید چه فکر میکنید..که چرا درباره کسی که مرده نوشتم...؟یک چیزی را شنیده اید و مثل طوطی تکرار میکنید...پشت سر مرده نباید حرف زد...چرا نباید حرف زد؟ چرا نباید به کسانی که اینهمه سال اریک را میخواندند و ناگهان با دیدن اعلامیه ترحیم اریک دهانشان باز مانده بود توضیح داد...چرا نباید جواب سوالشان را بدانند که مگر این آدم اریک نبود...پس اسماعیل فاضلی کیست...؟ یا مگر این آدم زن و بچه داشته؟ کدام بعد زندگی خصوصی اریک برای کسانی که میشناختندش و از مرگش خبردار شدند مخفی بود که من آشکارش کردم...؟کسی که افتاد و مرد این حق رو از دوستان و آشنایان و حتی دشمنانش سلب نمیکند که در موردش بنویسند یا بیشتر بدانند...این حرفها را بریزید دور...هروقت من مردم بیایید و در موردم تحقیق کنید که شراگیم چه بود و که بود...بروید ته و توی زندگی من را با پرس و جو در بیاورید و روی وبلاگهایتان بگذارید...فقط دروغ ننویسید و قضاوت نکنید...بگذارید هرکس خودش واقعیتها و زوایای پنهان زندگی من را ببیند...من اریک را نه قضاوت کردم و نه مطلبی خلاف واقعیت در موردش نوشتم...!


March 11, 2009 8:06 AM
Atoosa   ( web | email )

من وبلاگ اريک رو هميشه ميخوندم. ميدونستم که خيلی خيال قاطی با واقعيت نوشته‌هاش هست و البته اهميتی نداشت. خيلی وقته که عادت دارم نوشته‌های آدمها رو از خودشون جدا کنم. خبر مرگش رو هم سخت باور کردم. به هرحال فکر ميکنم نبايد بعد از مرگش از گذشته‌اش سخن گفتن کار درستی باشه.


March 11, 2009 5:34 AM
sima   ( web | email )

چرا موضوع را عمومی کرديد؟ فرق شما با يک ادم عامی چيه؟


March 11, 2009 2:53 AM
خانم استاد   ( web | email )

پست تاریخ سه‌شنبه ۳ آبان ،۱۳۸٤ اریک بخون نوشته:
تفاوت

سلام !من عذر ميخواهم وخوشحالم که يه مدت لازم نبود مزخرفات حقير سرتاپا تقصير رو تحمل کنيد.بهرحال همينه ديگه يه مدت باور کنيد حتی حوصله مردن رو هم نداشتم . ميدونيد ادما خيلی تلاش ميکنن که نشونن بدن با بقيه همنوعان خودشون فرق دارن يعنی تفاوتهايی دارن يا صفات اسپيشال دارن که باعث ميشه اونا به بقيه بندگان وافريدگان خدا تفاوت داشته باشن و اين تفاوت يعنی اونها از بقيه حيوانات ناطق يعنی انسانها بهترن.


March 11, 2009 1:09 AM
سعیده   ( web | email )

سلام شراگیم جان
من هم ابتدا مثل بعضی دوستان کلی شاکی شدم این چه کاریه که بیایی و پته ملت را بریزی رو آب ، اما وقتی به وبلاگ اون مرحوم سرزدم وکامنتدونیش رو خوندم بهت حق دادم ،شاید الان بتونم بگم کارت یک روشنگری بوده یا یک شفاف سازی وحتی تونسته خیلی ها را از یک توهم بیرون بیاره وحتی می تونه نقش یک سیلی که تو صورت طرف می زنند تا طرف را از شوک بیارن بیرون را داشته باشه ، گاهی این سیلی می تونه در قالب یک حقیقت باشه ،در واقع اون هیاهو واون همه سوال یک جوری باید جواب داده می شد و حقیقت نیز همیشه شیرین نیست ولی یکی باید این جرات رو می کرد وحقیقت را می گفت .


March 10, 2009 11:50 PM
افرا   ( web | email )

.اریک دو متری پایین تر از همه اینها بود..
نفسم بند اومد با این جمله ات


March 10, 2009 11:19 PM
شملك   ( web | email )

راستی شاداماد ما بی صبرانه منتظر ديدن عکس روز عقد هستيم. ايشالا خوشبخت بشيد و به پای هم پير بشين


March 10, 2009 11:16 PM
شملك   ( web | email )

واسه كسي كه مرده و ديگه قدرت اين رو نداره كه واسه حرف هايي كه تو ميزني از خودش دفاع كنه هيچ وقت اين جوري حرف نميزنن اريك چي بوده و چه شخصيتي داشته حالا مرده، تو براي چي خصوصي ترين جزئيات زندگيش رو نوشتي؟

كارت اصلا قشنگ نبود


March 10, 2009 11:14 PM
parisa   ( web | email )

نبايد می توشتی..وقتی زنده بود چرا اينارو ننوشتی که اگه خواست بتونه جواب بده..کارت به شدت غير اخلاقی بود. به توام نمی شه اعتماد کرد. به آدامای دهن لق هم مثل آدمای دروغگو نمی شه اعتماد کرد


March 10, 2009 10:20 PM
Ãmir   ( web | email )

نوشته خیلی جالبی بود.
راستشو بخوای اگر بخوام همینجا اعتراف کنم باید بگم اولش که وبلاگ با شماها یعنی تو و اریک و سهیل آشنا شدم، یه کم حسودیم شد به رابطه ی عجیب غریبتون و طنز جذابی که تو نوشته هاتون - تو محاوراتتون- به کار میبردین. اما خیلی زود رابطه تتون به هم خورد و منم بعد از مدتی شدم یه دوست وبلاگی خوب برای اریک. همه چیز هم جور بود که خارج از دنیای مجازی ببینمش. اما همین عجیب و مرموز بودنش و اخلاق خاصی که ازش تو اون مدت دیده بودم، منو ترسوند. یعنی احساس کردم که یه چیزی راجع به این آدم هست که من نمیتونم باهاش کنار بیام. البته همونطور که تو پست یادبود هم درباره ش نوشتم، واقعاً تحسینش میکنم به خاطر حس ترحم ی که راجع به پیرامونش داشت...
اریک که رفت و اون وضعیت آشفته یکی دو روز بعدش که پیش اومد، همه ش یاد گروه شما بودم. گروهی که برای من، یه قسمت مهم از وبلاگستان فارسی بودن. رو همین حساب هم بود که تصمیم گرفتم که خبرت کنم...
بهرحال، خیلی زیبا نوشته بودی و خیلی هم با کارت حال کردم که رفتی دنبالش...


March 10, 2009 9:44 PM
maryam   ( web | email )

سلام
لعنتی
خط اول رو خوندم و اومدم اينو نوشتم
من اصلا نمب دونستم
چند باری برای هم کامنت گذاشتيم
ديدم يه مدت نيست
حتی وب بلاگش هم نتونستم پيدا کنم
بعدش خودم هم وب بلاگ نويسی رو تعطيل کردم
الان سر گيچه گرفتم از حرفت


March 10, 2009 9:28 PM
احسان   ( web | email )

حالا اینها به کنار ، من از رفتار یه عده بیکار خل وضع متعجبم که تو اون وبلاگ هی بحث میکردن سر اینکه طرف واقعا مرده یا داره دروغ میگه.. نمیدونم این همه بحث الکی واسه چی بود .. یعنی دقیقا کسایی جر و بحث راه انداخته بودن اونجا که کلا مرده یا زنده بودن طرف هم براشون اهمیتی نداشت ... انگار سر مردن آدمها هم میخوایم خودمون رو ثابت کنیم


March 10, 2009 8:37 PM
پایین   ( web | email )

«درباره اريک...» و شباهت های غير قابل انکار آن با «درباره الي»

اين نوشته شما شاهکار بود.


March 10, 2009 4:51 PM
تقی   ( web | email )

چندی پیش خبر مرگ اریک رو شنیدم. بعضی کامنت ها رو هم خوندم. اما تصور اینکه تقابل چهره مجازی با وجود حقیقی اریک عرصه ای اینچنین گسترده پیدا کرده باشه، برایم تکان دهنده بود. چیزائی که از زندگی اون نوشته ای، برعکس آن نظرهایی که میگن: بهتر بود بخش خصوصی اش را همانطور باقی میذاشتی، باید بگم که کارت درست بوده. از آنجائی که در جهان باصطلاح حقیقی مجبور هستین - نمیگم من هم، چرا که با معضلات اجتماعی شما درگیر نیستم - چهره ای مجازی از خودتان بسازین، در واقع اینترنت و یا این دنیای باصطلاح مجازی، امکانی بود برای انعکاس حقیقت وجود افراد. کسانی که از این استفاده میکنند و چنان بازی پیچیده ای را پیش میبرند - حتی وقتی که اسمش رو رو کردی، بهت گفت که این اسم اصلی ام نیست و ...
بهرحال کار ات درست هست.
و اما، از گیله پوردسر گفتی و کباب ام کردی!!!؟؟ شاید بیش از چهل ساله که تنها تصویری کمرنگ از یادها و خاطراتم از خونه عمه ام در گیله پوردسر در من باقی مانده و بس! امروز تو با انعکاس آن نام، منو به آن خاطرات وصل کردی! ایکاش می تونستم بفهمم که داری میری اونجا و ...
حالا باید برم یه سری به وبلاگش بزنم و ببینم دیگه چه خبر تازه ای هست. ضمناً تبریک.- از این سر دنیا خصوصاً هلند، فقط میتونم برای شما دوتا گل بفرستم!


March 10, 2009 4:31 PM
شیدای کوچک   ( web | email )

شاید بهتر بود نمی نوشتی در مورد اریک..
.
.
در هر صورت فکر می کنم باید برای 2 روز دیگه حسابی شاد و شنگول باشی مرد... ! بخند.


March 10, 2009 4:25 PM
زهره   ( web | email )

سلام
شراگيم خان نفسم بند اومد موقع خوندن.يه نفس خوندم ودلم خيلي گرفت.خيلي تاثير گذار مي نويسي.


March 10, 2009 4:22 PM
الناز   ( web | email )

جدن بايد اينها رو مي گفتي؟؟؟
نميشد براي خودت نگشهون داري؟...
خيلي دوست داري آدمهاي كج فهم بيان و اين چيزا رو بخونن؟...
قربون يو


March 10, 2009 3:51 PM
نسيم   ( web | email )

اين آدمو نمي شناختم ولي مي دوني چي اومد تو ذهنم؟ وبلاگ من بعد از من چي كار مي كنه؟


March 10, 2009 3:48 PM
هیما   ( web | email )

با ارزشترين احترام به انسان اين است که آدم برای يک مرده ناشناس گريه کند.


March 10, 2009 3:40 PM
سمیه   ( web | email )

من از مرگ اریک متاسف نیستم،یعنی خیلی وقته که از مرگ هیچکس متاسف نمیشم چون اتفاقی تاسف انگیزه که میشده اتفاق نیوفته ولی دراثر اهما کاری افتاده...
همین موارده که دوست ندارم هیچوقت روابط نتیم از نتی بودن خارج بشه و از دنیای مجازی به حقیقی وصل بشه.
روحش شاد


March 10, 2009 2:47 PM
mona   ( web | email )

راستش من ۲-۳ بار اريک رو تو جمع بچه های وبلاگی ديده بودم.تو همون برخوردهای کوتاه معلوم بود آدم عجيبيه و يه کاسه ای زير نيم کاسه هست. الان ديگه درست نيست چيزی ازش بگم اما دلم براش ميسوزه. بنظرم اين آدم دوشخصيتی بود. چون واقعا خيلی مشکله اين همه فيلم بازی کردن. خيلی ممنونم که قضيه را تعريف کردی!


March 10, 2009 2:17 PM
نغمه   ( web | email )

من رو یادته ؟؟ درباره پدرم گفتم و مشکلی که باهاش دارم و ولمون کرده به امون خدا و حاضر نمی شه بیاد سر عقدم...
این نوشته رو که خوندم حالم بد شد شراگیم. خیلی بد. اول بخاطر شرایط زندگی اریک که برای یک لحظه هم نمی تونم تصورش رو بکنم. می دونی اون چه زجری می کشیده تو تمام مدت عمرش؟؟ می تونی تصور کنی تو خلوتش چی بهش کی گذشته؟؟
می تونی بفهمی دختر همچین آدمی بودن یعنی چی؟؟ درباره اریک که گفتی یاد پدرم افتادم با شدت کمتر... من یک طوبی هستم، دختری که روزی 10 ساله بودم و حالا 25 ساله ام . یعنی دخترش خبر داره پدرش مرده؟یعنی من اگه پدرم بمیره باخبر می شم؟
بغض داره خفه ام می کنه.... دنیای بدیه شراگیم.
ولی دم تو هم گرم .خیلی آقایی.


March 10, 2009 2:01 PM
یاسمن   ( web | email )

دلم گرفته بود خيلي . وقتي ديمي وبلاگتو به روز كردي كلي خوشحال شدم گفتم يه شكم سير ميخندم! اما حيف... خدا رحمتش كنه. بعضي از ادمها تموم زندگيشون رازه عين ما نيستن كه تا عطسه ميكينم ورميداريم هزار جا مينويسيم!


March 10, 2009 1:56 PM
خاکستری   ( web | email )

به قول کاپیتان فیلم بنجامین باتون :حاضرم قسم بخورم وقتی واقعن در لحظه اخر بفهمی چه خبره تمام زندگیت رو لعنت میکنی . اینم از قول خودم :اگه ظالم باشی اینم نمیفهمی و هیچی هم نمیگی چون اصلن شانسی نداری .ولی اون شمال رفتنت خیلی دل بود.


March 10, 2009 12:59 PM
بوف بصير   ( web | email )

او را نمي‌شناختم. ولي حال نگاهي به وبلاگ و کامنت‌هايش انداختم.
اين مرگ لعنتي، از هر طرف که نگاهش مي‌کني، چهره‌اي تازه‌تر و هول‌ناک‌تر از پيش پيدا مي‌کند. چرا نمي‌توانم به خبر مرگ مردم عادت کنم؟!


March 10, 2009 12:49 PM
توهم..1..2..3   ( web | email )

خدا بیامرزتش.مطمئنی جاسوس ماسوس نبوده؟؟این وضعیتش کمی عجیب میزنه.
شاید اصلا نمرده..اینم یه فیلمه!!.یا واقعا تنها بوده!یا یه ریگی به کفشش.کلااین موضوع طبیعی نیست .نمیدونم چی بگم؟میگن ادمهای این تیپی خیلی هم باهوشند برای پیچوندن مردم.روان انسان خیلی تو در تو و مبهمه.
تبریک بابت ازدواجت
جای ما خالی


March 10, 2009 12:45 PM
لوسیفر   ( web | email )

مرگ از پنجره بسته به من مينگرد...


March 10, 2009 12:38 PM
مريم 33   ( web | email )

من وبلاگ شما سه تا رو باهم پيدا كردم. اول وبلاگ دوستت كه حالا ديگه اسمش رو نمياري، بعد از روي كامنتاتون كه هميشه سر به سر هم ميذاشتين تو و اريك رو. حتي يادمه يك آتوسايي به روشنفكر بودن دوستت گير داده بود، تو و اريك ريختين سرش و ... تا بعد كه يكهو رابطه تمام شد و من هيچوقت سر در نياوردم چرا تا الان.
روزي كه خوندم اريك فوت كرده گيج مي‌خوردم. به قول تو نزديك بودن اين اتفاق و اينكه براي همه چه ساده پيش مياد تكونم داد. غير از اون يك كشف ديگه هم كردم: وابستگي به شما آدم‌هاي مجازي كه من فقط خوانندتونم ولي نبودنتون (دور از جون)مثل از دست داده يك آدم واقعي و آشناي نزديك چقدر بهت آوره. نميدونم چطور بگم. تازه فهميدم اگر براي عروسي يكي خوشحال ميشي و از عمل كردن اون يكي نگران، اين يك حس واقعيه. واقعي تر از احساست صرفا به يك نويسنده غريبه.
بگذريم. خيلي‌ها راجع به اريك نوشتن. اما نوشتت خيلي رون و صادقانه بود. از زحمتي كه كشيدي و تا اونجا رفتي ممنون. با خوندن پاراگراف آخر هم ناراحت و شوكه نشدم. حتي بگم حالا بيشتر اريك رو دوست دارم. حتي اگر كلي دروغ گفته باشه حتما دليلي داشته. اين اجبار ميتونه تاسف آور و ناراحت كننده باشه ولي به هيچ عنوان منزجر كننده نيست. طلب كه از هم نداريم. هر كسي چيزي رو قايم ميكنه. اريك هم. خدا بيامرزتش
-------------------------------------------
مریم جان جواب اون سوالت که خواستی تاییدش نکنم منفی هست....


March 10, 2009 12:28 PM
فر رخ   ( web | email )

تو خیلی راحت درمورد زندگی خودت می نویسی. زندگی خودته و کاملا در این مورد مختاری ولی به نظر من این افشاگری در مورد اریک اصلا درست نیست.حتی دروغ گفتن در مورد هویت حق هر آدمه .کسی حق نداره این حق رو از کسی (حتی اگه مرده باشه)بگیره
---------------------------------------
موقعی که این نوشته را مینوشتم قصدم اصلا افشاگری نبود...اصلا این نوشته از جنس نوشته های افشاگرانه نبود...به هر حال وقتی هویت واقعی اریک در کامنتهای وبلاگ خودش مطرح شد (اسماعیل فاضلی) و در آگهی ترحیمش مشخص شد دختری به اسم طوبی داشته و اینهمه شبهات در مورد اریک به وجود آمد یعنی دیگر زندگی شخصی اش آمده بود روی نت...من سعی کردم تنها نقاط تاریک و شک برانگیز این ماجرا را روشن کنم...نمیدانم...شاید هم اشتباه کرده باشم


March 10, 2009 12:24 PM
فريد   ( web | email )

سلام
متن جالب و قابل توجهی بود، هر چند که گاهی با افشای همه وجود اريک موافق نبودم باهات!
به هر حال بعد از مدت ها که ميخوندمت، با اجازه لينکت کردم
تا بعد...


March 10, 2009 12:11 PM
آرايه   ( web | email )

چه اشكالي داره بذاريم اريك همون چريك اسرائيلي كه دوست داشت باشه بمونه؟
ميدوني شراگيم؟بعضي آدمها قابل ترحمند.خيلي ناراحت شدم كه اين آدم حتي نذاشت مرگشو باور كنيم...
يك چيز ديگري رو هم ميدوني؟
همه چيز به اون سادگي شواهد و قرايني كه ما ميبينيم نيست....چيزهاي پشت پرده خيلي زياده...حتي در زندگي حقيقي چه برسه به زندگي مجازي...
و اينكه چرا واقعن ما درك نميكنيم همه چيز رو نميشه براي همه كس توضيح داد؟

و به لهجه ي زبانهاي خارجه اريك دقت كرده بودي؟به نظرت اين لهجه اي بود كه بشه توي رشت با كلاس زبان رفتن! به دست آورد يا بهش رسيد؟يا حتي با خوندن كتاب و جزوه و نوار و سي دي؟
در هر حال راست ميگي...منم از مرگش فقط حس كردم سايه ي شوم و كريه و تاريك مرگ چقدر ميتونه نزديكمون باشه و غافليم.
خوشحالم كه رفتي شمال.


March 10, 2009 11:06 AM
خانم ثابتی   ( web | email )

اون گذشته ها ، زندگی حقیقت بود و مرگ یک راز.
حالا برعکس شده. مردن به سادگی و روشنی اتفاق می افتد و تبدیل به خبر می شود ، بجایش زندگی هزار توی سردرگمی شده.
از طریق لینک تو به وبلاگ اریک که رفتم ، یادم اومد انگار یک چند باری نوشته هاش رو خونده بودم . اما در ذهن ام ماندنی نشده بود. ظاهرا فضای مجازی به اون این امکان رو بخشیده که آدم تازه ای از خودش بسازه و حتی این هویت دلخواه تر به واقعیت زندگی اش هم نفوذ کنه.
اما مرگ چه بیرحمانه از تمام " من" هایی که آدم ها از خودشون می سازند ، یک " من" یکپارچه می سازه و بر اون مُهر پایان می زنه.
محتوی کامنت دونی آخرین پست وبلاگ اریک یک درس بزرگ برای تمام وبلاگ نویسان شد. اینکه تا ییدی کردن نظرات در وقت زنده بودن نشانه ی اختیار نویسنده و در وقت مرگ برای احترام و سکوت در محضر اوست. همه چیز باید با آدم تمام بشه. هم دوستی و هم دشمنی.


March 10, 2009 10:58 AM
یلدا   ( web | email )

شراگيم پستت خيلی قشنگ و تاثير گذار بود در عين حال تلنگری بود برای اينکه يادمون بياد واقعا از فردای خودمون خبر نداريم
نمی دونم شايد حرفم اشتباه و غير منطقی بود اما کاش اينقدر به تفصيل راجع به اريک نمی نوشتی اينکه زندگيی که به او تحميل شده بوده را پشت دروغ پنهان می کرده و اينکه به جای دو روز ده روز خانه تو ماندو اينکه زن و دخترش را در مشهد به امان خدا ول کرده بود...نمی دونم شايد اشتباه می کنم اما اصلا حس خوبی بهم دست نداد..ببخشيد


March 10, 2009 10:48 AM
يزدان   ( web | email )

سرگذشت اون ميتونه آخر و عاقبت همه ما باشه مهم اينه آيا كسي پيدا مي شه يادي ازمون بكنه يا نه ؟!!!!!!!


March 10, 2009 10:39 AM
آرمیتا   ( web | email )

حالم خيلی خيلی بد شدواقعا کسی چه ميدونه امشب به خونه می رسم يا نه؟


March 10, 2009 10:20 AM
اشرف   ( web | email )

خيلي ها با دروغ زندگي مي كنن و اين بيشتر از هر چيزي نشون ميده كه چقدر از وضع موجود ناراضين. من نمي تونم بهشونه حق بدم ولي سعي مي كنم درك كنم و نگذارم دروغگويي هاشون باعث بيزاريم بشه


March 10, 2009 10:18 AM
رها   ( web | email )

شراگيم عزيز لذت بردم از نوشتت و برام جالب بود ..
من اريک رو نميشناختم و الان هم به هيچ عنوان از اين قضيه دچار ياس فلسفی نشدم....
چون تو دنيا آدمهايی هستند که به مراتب شناختنشون بيشتر و بيشتر و بيشتر مهم و تاثير گذاره...
فقط يه سوالی برام پيش اومده و اونم اينکه چطور شما با ديدن اين فرد متوجه نشديد که : يک مقداری ته چهرش داد ميزنه که داره از خودش فرار ميکنه!!داره خودشو پنهون ميکنه...!
تو يکی از اين وبلاگهای مکش مرگ من! عکس این آقا رو گذاشته بود که من با ديدن اون عکس به سادگيه تمام کسايی که از اون بت ساختن واسه خودشون خنديدم...

در مورد اعتماد به طرف مقابل در دوستی هم کاملا و ۱۰۰درصد باهاتون موافقم...و جراتتون رو تحسين ميکنم برای راه دادن يه غريبه با گذشته مجهول به خونتون..!
در مورد مرگ و رفتن هم مو لای درز حرفات نميره...همه چی خيلی سريع اتفاق ميفته ...خيلی سريع و ناباورانه...
در هر حال ؛
فکر ميکنم طلب رحمت و مغفرت خواستن مختص به اسماعیل نباشه وهممون اينو از خدا بخوايم..الان ..واسه خودمون..
باقی و برقرار...پيروز و استوار باشيد..


March 10, 2009 10:04 AM
bita   ( web | email )

sheragim jan matlabe jalebi bood va jalebtar inke to chand roz ghabl az damadit be donbale kashf haghighat boodi....be har hal arezoo mikonam eric dar donyay digar shad bashad va too va khanom shin ham be khoshbakhti vagheyee beresid


March 10, 2009 9:52 AM
طاها بذری   ( web | email )

شراگیم عزیز٬ بعضی از این مطالب واقعا جزو حریم خصوصی مردم حساب می شود. بهتر نیست کمی این موضوع رعایت شود؟

مثلا فکر نمی کنم که دختر چهارم دبستانی ایشان خوشش بیاید که رکوردی از این سوابق پدرش که احتمالا نام خانوادگی‌شان هم یکی هست٬ وجود داشته باشد یا هرچه...
-----------------------------
شاید حق با شما باشد...بهتر بود به قسمت همسر و فرزندش اشاره ای نمیکردم گرچه همه کسانی که اریک را میشناسند بعد از فوت او با عکس اسکن شده اعلامیه ترحیمش که در صفحه نظرخواهی وبلاگش قرار داده شده بود متوجه این بعد از زندگی اریک و حتی نام کوچک فرزند او شده بودند...با این حال امیدوارم این نوشته باعث رنجش و ناراحتی خانواده اریک را در آینده ای دور یا نزدیک فراهم نکند


March 10, 2009 9:39 AM
سلیمان   ( web | email )

اولین باره که من نفر اول میشم .
کسی موندگار نیست .
روح اریک شاد .
خودت چطوری ؟ حالا دیگه تنها تنها ؟
دعوت کن لااقل یه خمس سکه ای چیزی برات بیاریم
-----------------------------------
آقا ما که راضی به زحمت شما نیستیم...مراسمی نیست که دعوت کنم یا نکنم...یه محضر خشک و خالیه...به هر حال شما خمس سکه ت رو بفرست بیاد...مرسی .


March 10, 2009 9:37 AM
نظر شما

اگر قبلا در این وبلاگ نظر نداده اید، نظر شما توسط مدیر وبلاگ بررسی خواهد شد. تا آن زمان نظر شما نمایش داده نخواهد شد. از این که نظر داده اید متشکریم.