شراگیم
« کمی از حواشی... | صفحه اصلی | درباره دل آرا... »
شش تکه...!

نه اینکه متوجهش نباشم...نه...اتفاقا زیر چشمی کوچکترین تغییرات و حالاتش هم زیر نطرم بود....درست از بعد ازدواج حرکات خزنده ای را شروع کرد و نم نم برای خودش جایی باز کرد...من هم خداوکیلی تا امروز باهاش راه می آمدم و بهش نه نمیگفتم...وسط خیابان ناگهان هوس آیس پک شکلاتی با خامه میکرد... میرفتم برایش میخریدم...یک مدت هم گیر داده بود که یک سرخ کن بخر تا اینهمه پول را هر هفته توی AFC نفله نکنی...گفتم چشم... رفتم و برایش یک سرخ کن فیلیپس درجه یک خریدم و نشان به آن نشان که هر شب بساط مرغ و ماهی سوخاری و سیب زمینی سرخ کرده به راه بود...حالا هم گیر داده که تو که اجاق گازت فر و بابزن و یا به قول امروزیها جوجه گردان دارد چرا مرغ مسمن به سیخ نمیزنی تا حالش را ببریم؟

کارد بخوری...!...اگر بدانید امروز در آینه ی قدی خانه مان چه دیدم...یک شکم قلنبه که در بهترین حالت که با همه قوا نفسم را حبس میکردم و میدادمش تو به موازات سینه ام میرسید...کمی که میخواستم راحت تر بایستم به طور نا امید کننده و زننده ای بیرون بود...اول شک کردم...گفتم خیالاتی شده ام...یعنی از آن اول هم توی همین مایه ها بوده ام و به روی خودم نمی آوردم...رفتم سراغ لباسهای قدیمی ترم...چشمتان روز بد نبیند...شلواری که روز خواستگاری پوشیده بودم دیگر دکمه اش هم بسته نمیشد... رفتم سراغ خانوم شین که ببینم نظرش چیست...بهش میگویم ببین شین جان یک چیزی میگویم بهم راستش را بگو... به نظر تو من دارم کم کم از ریخت میفتم؟ نگاه متعجبانه ای میکند و با بدجنسی میگوید که از اول هم همچین ریخت و قیافه ای نداشتی...چطور؟ پیرهنم را میزنم بالا و توده قلنبه ی چربی را نشانش میدهم که یادت است شب اول ازدواجمان این شکم شش تکه بود...؟کمی سرش را میخاراند و چشمهایش را ریز میکند که مثلا دارد به ذهنش فشار می آورد که به خاطر بیاورد و بعد با ناامیدی شانه ای بالا می اندازد و میگوید مطمئنی شش تکه بود؟ میگویم حالا شش تکه هم اگر نبود سه چهار تکه که بود...نبود؟ چشم غره میرود و میگوید این فیلمها را برای من در نیاور...هرکس نداند و ندیده باشد فکر میکند روز اول ازدواجت با من ژان کلود وان دمی چیزی بوده ای...قیافه مظلومانه و در عین حال متعجبی میگیرم و میگویم جان شین من بدبخت از روز اول این شکلی بودم...و مخصوصا شکمم را کمی بیشتر بیرون میدهم...انگار دوزاری اش میفتد و میگوید آهان...میخواهی بگویی چاق تر شده ای؟ میگویم چاق تر!!؟ شده ام مثل این حاجی های بازاری...همه اش هم تقصیر توست که حواست به من نیست...اگر چهار بار سر شام وقتی میخواستم یک تپه برنج بکشم توی بشقاب با کف گیر به پشت دستم میزدی الان حال و روزم این نبود...دستهایش را میزند به کمرش که یعنی منتظر یک جواب دندان شکن باید باشم...میگوید باشد...عیبی ندارد...از امشب...کف گیر که چیزی نیست...لازم باشد دیس برنج را توی سرت خورد میکنم...! یا امام هفتم...! این اصلا شوخی موخی سرش نمیشود...نکند از امشب واقعا مثل میراب بنشیند سر سفره و لقمه های ما را بشمارد...میگویم نه...منظورم که این نیست...بچه که نیستم...خودم با خودم تصمیم گرفته ام دیگر حساب تک تک کالریهای مصرفی ام را داشته باشم...میگوید پس اینهمه ادا و اصول در اوردنت برای من دیگر چه بود؟گفتم...هیچ...آمدم فقط کمی درد دل کنم.

از امروز تخمه، آجیل، شیرینی، قند، برنج و سیب زمینی سرخ کرده به کل تعطیل است...نان، میوه های شیرین مثل هندوانه و خربزه و طالبی و... به شدت کنترل شده و به طور مثقالی مصرف خواهد شد...ولی تا دلتان بخواهد سایر میوه جات و سبزیجات و محصولات جالیزی، سفیده تخم مرغ، انواع گوشت و غذاهای فیبر دار توسط اینجانب خورده خواهد شد.
البته اینها همه از فردا صبح ...نه...فردا ظهر اجرایی می شود...خانم شین الان مشغول پختن کیک هویجی ست و قرار است تا لحظاتی دیگر از فر بیاید بیرون...الان بویش کل خانه را برداشته...امشب کمی داغ داغش را میخوریم و فردا هم برای صبحانه که باقیمانده اش را خوردیم و خیالمان راحت شد برنامه رژیم به طور رسمی آغاز میشود...این خط و این نشان...من ماه دیگر همین موقع می آِیم برایتان مینویسم که امروز صبح بلند شدم و رفتم جلوی آینه و تکه های شکمم را شمردم که دقیقا شش تا بود...تازه شاید عکسش را هم گذاشتم که ببینید...البته اگر خانم شین اجازه دهد و شما هم قول بدهید به چشم برادری نگاه کنید...

پ.ن: خانه ما هنوز مثل بازار سمسارهاست...هرچیزی را که قرار است رد کنیم چیده ایم وسط پذیرایی و خورد خورد داریم آبشان میکنیم...بعد هم که اینها را رد کردیم یک مقداری کار بنایی داریم...این است که حواریون ما کمی صبور باشند... قرار است اواخر اردیبهشت که خانه کمی رو به راه شد همه ی دوستان نسبی و سببی را دعوت کنیم و رفت و امدهایمان را شروع کنیم ...

پ.ن: دیگر سر جدتان دنبال نوشته های انتقادی- اجتماعی- تحلیلی اینجا نیایید...اینجا یک وبلاگ پوپولیستیک با کاربری مسکونی ست!

بعد التحریر: فرجام آن مرد که به زنش خیانت میکرد

توسط در April 24, 2009 11:48 PM |
نظرات
شوکول   ( web | email )

آخ که چه حس بدی داره !!


May 7, 2009 12:06 PM
دنیا   ( web | email )

خانم شین به این شوهرت بگو زودتر آپ کنه:-)


May 1, 2009 3:25 PM
mehraban   ( web | email )

واقعا که؟؟؟ يعنی شما با اين همه دانش و فهم اين داستان احمقانه رو باور کردی؟؟؟؟ و حتی لينک کردی؟؟؟؟؟؟؟؟؟ وای که چه زود باوريم ما ادمها... بابا مسخره مون کرده..


May 1, 2009 6:21 AM
فصل تازه   ( web | email )

مدتي از نت دور بودم و بي خبر از دنيا. عروسيتون خيلي خيلي مباركه. آرزوي يك عمر زندگي شاد براتون دارم. خوبيش اينه كه عروس اين خانه خانم شين هست و غريبه وارد مجلس نشده!


April 30, 2009 12:18 PM
شیخ   ( web | email )

ا؟ اين رهگذر ينى جواب منو داده قبل از اينكه كامنتمو بببينه؟ جل الخالق


April 30, 2009 11:47 AM
شیخ   ( web | email )

ميدونى چيه شرى؟ من از يه طريق ظاهرا اتفاقى به اينجا رسيدم، ماجراش طولانى و بيخوده و به همين دليل برات مى گم كه ماجراش اين بوده كه ديدم كتاب چى چى نوشته هاى نيما يوشيج به همت پسرش (پسرش؟ پسرى، نه؟) شراگيم يوشيج در اومده بعد گفتم كه ببينم معنى اين شراگيم چيه يه سرچ زدم (درسته با گوگل ولى نه به شكل كپى و گوگل و پيست بلكه فايرفاكسه ديگه يه راست كليك خرجشه) تو اومدى اول و مسلمه كه در نخستين قدم يه سر مبسوطى زدم به بالاى هيجدهت و صفايى كردم و قهقهه هايى سر دادم و اين بود ماجراش حالا پس از اين مختصر ديباچه عرض شود كه حالا بريم سر اصل كامنت كه اين باشه كه اين معنى شراگيم خلاصه چيه و كجاييه؟ و اينكه باحالى!


April 30, 2009 11:46 AM
رهگذر   ( web | email )

درود برشما
فقط خواستم بگم شراگیم یعنی حاکم شهر
و نام یکی از اسپهبدان مازندرانی
من دو هفتست اینجا رو پیداکردم و همه ی
مطالبشو از ابتدا خوندم خوشم اومد
پیروز باشید


April 30, 2009 8:32 AM
شیدای کوچک   ( web | email )

می گم که
تو مگه قرار نبود یه عکس از عروسیتون بزاری؟؟؟؟؟؟؟
هاه؟؟؟
عکس شیکمت رو می خوایم چی کار


April 29, 2009 2:59 PM
رضا   ( web | email )

آهان راستی یادم رفت آقا اینو بگم اینجا هم پایگاه آدم های پرچرب هست میتونی تعیین کنی چقدری چقدر میخوای لاغر شی و هر روز میزان لاغر شدگیت رو توش وارد کنی بعد روی نمودار ببینی، من خودم توش عضو بودم مفید بود عضویت توش http://fatsecret.com/


April 29, 2009 11:56 AM
رضا   ( web | email )

آقا این چاقی سریع بعد از ازدواج خیلی چیز مصیبت باریه و جبرانش هم تقریبا بسیار دشوار مراقب باش که بیشتر نشه. یک پیشنهاد دوستانه از جانب کسی که ظرف تقریبا 11 ماه 19 کلی وزن کم کرد (یعنی حضرت خودم) توصیه میکنم همه چی بخور یعنی حتی کیک و شیرینی و بستنی فقط خیلی کمتر از قبل مثلا قبلا اگر یک تشت بستنی میزدی به بدن الان بکنش در حد دو قاشق غذاخوری ظهر اگر چهارتا کفگیر برنج میدادی پائین بکنش دو کفگیر و... صبحانه رو به دلخواه بخور، املت، پن کیک و... به جاش ولی شام رو حذف کن و فقط میوه بزن به بدن معمولا آدمیزاد وقتی میگه دیگه اینارو نمیخورم رژیم براش کار عذاب آوری میشه من با همین شیوه دقیقا از 104 کیلو رسیدم به 85 کیلو که کلا هر کی بعدش میدید متعجب میشد. ^_^


April 29, 2009 11:43 AM
ناشناس   ( web | email )

ايول به اين زن.


April 29, 2009 11:29 AM
گلاره   ( web | email )

سلام .امشب خبر بدی از وبلاگتون شنيدم خيلی خيلی ناراحت شدم .اونم خبر فوت اريک بود .من ۴ سال پيش يه وبلاگ داشتم که الان به دلايلی تعطيلش کردم .اين وبلاگ جديدمه .اون به وبلاگ قبلی من سر میزد ..خيلی ناراحت شدم .


April 28, 2009 10:57 PM
یاسمن   ( web | email )

واي فكر كن ما دوسال بعد عروسيمون دو تايي انگار استخوون تركونده بوديم! رامين كه وقتي كت شلوار عروسي رو پوشيد دو ساعت ميخنديديم دقيقا دو سايز بهش كوچيك شده بود.


April 28, 2009 8:10 PM
سلیمان   ( web | email )

میگم ما بالاخره این سکه رو چیکار کنیم بیاریم یا منتظر دعوت باشیم یا دعوتت کنیم ؟
چیکار کنم هر جوری خودت طالبی بگو همونجوری . . .
خدا چیکارت کنه تو رو آخه اون شکمی که من دیدم تا صد سال دیگه آب نمیشه زور الکی میزنی داداش .


April 28, 2009 7:24 PM
فرشید   ( web | email )

مطمئنی فقط شکمت بزرگ شده ؟برو یه متر بردار دور باسنتو اندازه بگیر اونوقت می فهمی چه دک و کونی بهم زدی !منتها چون پشتتو نمی تونی ببینی فکر می کنی فقط شکم درآوردی!


April 28, 2009 6:40 PM
دراکولا بی دراکولا   ( web | email )

بعداز خوندن این پستت دوست دارم در اخر یک بانک زنی به دست ال پاچینو کشته بشم .


April 27, 2009 8:10 PM
عماد   ( web | email )

همه ما مردای ایرونی بعد از ازدواج شکم در میاریم. مهم اینه که تنت سالم باشه. الان اول جوونی رژیم یعنی چی؟ بی خیال. 2 روزه زندگی را چرب و چیل عشق است


April 27, 2009 11:49 AM
دوشیزه شین   ( web | email )

سلام
پیاممو دادی؟


April 27, 2009 10:37 AM
فاطمه   ( web | email )

همسر گرامی ما هم به همين مشکل رسيد و الان يک سال است که شبا اون يه پاتيل سالاد با روغن زيتون و آبليمو ميخوره و بنده هم که همينجوريشم از لاغری دارم ميميرم واسه اينکه اون بتونه رژيمشو حفظ کنه همپيالشم.
در نتيجه اگر ميخای لاغر شی خانم شين بايد ايثار داشته باشه.
راستی يه سوال بی ربط: شراگيم يعنی چی؟ شماليه؟


April 27, 2009 10:03 AM
سمیه   ( web | email )

سلام به شراگیم و خانوم شین عزیز !
جمله تخته سیات با حال این روزات نسبتی داشت!


April 27, 2009 9:35 AM
پارسای میتل   ( web | email )

پوپولیست عزیز تازه اولشه.......
صبر کن از این پوپولیست تر هم میشی.....
ابتدای پست مطلب اولت بعد از مدت ها کمی منو خندوند.....
پس میشه آدم یه پوپولیست طنز نویس باشه؟!!!!!


April 27, 2009 9:04 AM
گلاره   ( web | email )

خيلی طنز جالبی بود اما دير به فکر نگاه کردن و تحليل شکمتون افتادين.بايد از ماههای اول شروغع به اندازه گيری ميکردين


April 26, 2009 5:28 PM
علی   ( web | email )

این که کاملا طبیعیه من بدبخت توی خوابگاه که هیچی گیر آدم نمیاد شکم آوردم دلیلشو هنوز کشف نکردم.


April 26, 2009 5:21 PM
خانم ثابتی   ( web | email )

پاراگراف اول نوشته ات عالی بود.
شکم بزرگ برای هر چی بد باشه ، برای سوژه ی قصه شدن که عالیه.


April 26, 2009 4:49 PM
خبرنگار غرغرو   ( web | email )

من تو ۴ سال از ۵۴ کیلو به ۸۳ رسیدم و شیکم آههههههههههههههههه. چاره هم نداره.شیرینی زندگی مشترک هیکل مونو نابود میکنه نه چیزای دیگه!


April 26, 2009 10:56 AM
مريم   ( web | email )

لطفا اگه لاغر شدي حتما خبر بده و روشش را هم بذار چون آقاي همسر ما هم گرفتار مشكل شماست و توي اين چهار سال كه نتونست كاري بكنه البته بعضي وقتا يه كارهايي هم مي كنه مثلا پارسال تابستون مي رفت چيتگر دوچرخه سواري اونوقت بعدش يه ماالشعير مي خورد يا مي رفت شنا بعدش آبميوه اي ساندويچي خلاصه چيزي مي خورد حالا امسال تصميم گرفته كه تا آخرسال ده كيلو لاغر شه ولي چجوري خدا مي دونه در ضمن آقاي همسر ما با قد ۱۸۳وزنش ۹۳كيلو است واول ازدواج ما ۸۴ كيلو بود گفتم كه حواست باشه


April 26, 2009 10:50 AM
داریوش کبیر   ( web | email )

ما که از اول شش تیکه نبودیم و ادعایی نداشتیم ولی با اینکه غذاهای جورواجور برامون به سیخ میکشن و من کم غذا میخورم لیکن همیشه در حال سرزنش از مادر زن هستم که شیکم 5 ماهه منو با سیبل اشتباه گرفته .بماند که خوانمم بشکن میزنه : قلمبه گوشت و پیاز و دمبه و من باید حاج و واج لقمه های گیر کرده رو قورت بدم.


April 26, 2009 8:52 AM
khanom roshanfekr   ( web | email )

تو که همش میگی خونتون کوچیکه...فک کن یه مدت که اینجوری بگذره..کم کم شکمت هی بیاد جلو بعد اونوققتشش جا نباشه تو خونه دور بزنی...اونوقتش خانم شین بیچاره ..
فردا تو روزنامه ها میزنن: زنی زیر تلی از چربی و دمبه ی شکم شوهرش خفه شد..!(دور از جون شین جون)


April 26, 2009 12:23 AM
آتیش پاره   ( web | email )

خب البته شکم گنده داشتن زیادم بد نیست. مثلا هر جا بری شکمت ۲٬۳ دقیقه زودتر از خودت میره تو و نیاز به یالله گفتن نداری!!
یا مثلا اگه قحطی بیاد تو با توجه به ذخیرت ۶ ماه بیشتر از بقیه دووم میاری! و ...
تازه اونایی که قبل از تو این مشکلو داشتن یه شعر نو گفتن : شکم جرئت مَرده!!


April 25, 2009 8:31 PM
دوشیزه شین   ( web | email )

سلام
خب به نظر من همه اینها نشان دهنده اینست که به شما در تاهل خوش می گذرد.آقا شما که بلاگر هستید.شما که اهل فرهنگ هستید،شما که خانواده دار هستید ،شما که روی جوانان نفوذ دارید یکم تبلیغ این ازدواج را بفرمائید پیش این پسر های از ازدواج فراری تا بلکن سن ازدواج یکم پائین بیاد.
همین دیگه پیامم رو دادم.برم شام بپزم.


April 25, 2009 8:01 PM
مريم   ( web | email )

شک ندارم سياوشی! درسته؟


April 25, 2009 7:45 PM
نسرين   ( web | email )

شراگيم جان تا اونجايي كه من يادمه شما هميشه از شكم مبارك(قبل از ازدواج) بسي تعريف مي كردي كه همچين تپل مپله پس خواهشا گردن كس ديگه ننداز كه دماغتم دراز ميشه فرزندم.
راستي دقت كردي آدمهاي چاق بيشتر تمايل به خوردن دارند تا لاغرها . تازه هر غذايي رو خواستي ببيني خوشمزه است يا نه نظر يه آدم چاق رو بپرس.


April 25, 2009 3:00 PM
میشکا   ( web | email )

سلام شراگیم عزیز ، از رژیم نگو که سکینه گفتی و کردی کبابم!من فقط یه بار تونستم خوب رژیم بگیرم ( حدود شش سال پیش ) یکی دو سالی هم خوب رو فرم بودم ...ولی حالا هر هفته میگم : از شنبه اینده ...و روز شنبه هم میگم : از شنبه اول ماه ...ولی همینجوری هفته ها از پس هفته ها میگذره و من کماکان به خوردن و سوگواری بعد از خوردن مشغولم ! حمل بر خود ستایی نباشه دستپختم خیلی عالیه و چون مجبورم برای بچه هام غذا درست کنم مقاومت در مقابل غذا برام سخته ...چقدر سر شوهر و بچه های بیچارم منت میذارم ، بماند...ولی بین و بین الله وقتی هم که غذا نیست پا به پای دختر یازده سالم و بل فراتر از اون هله هوله میخورم و به سلولهای بدنم حسابی حال میدم.این مثبت اندیشی هم شده قوز بالا قوز ، قبلا وقتی از وزنم بدم می اومد حداقل یواشکی هم که شده بدو بیراهی به خودم میگفتم ولی الان وقتی میرم جلوی اینه به خودم میگم : گوگولی سخت نگیر همین جوری هم تو دل برویی !!! آخ ای خدا ! کاش کسی همین رو در واقعیت به من میگفت البته به جز مامانم که معتقده سه دانگ خوشگلی چاقی و سه دانگ اون سفیدیه و با این حساب در حال حاضر هم من و هم همه منگولهای دنیا طبق دکترین مامانم اینا خوشگلیم !!!!.حالا صرف نظر از مطایبه و این طنز تلخ چاقی ، چند سال پیش با استفاده از محصولات هربالایف خیلی عالی و بی دردسر لاغر شدم وقتی ازپودر هربالایف به جای غذا میخوردم انگار یه گاو درسته خوردم حتی به لذیذترین غذاها اشتها نداشتم اون موقع یه شرکتی محصولات هربالایف رو مستقیما از کانادا میاورد چند وقت پیش رفتم دنبال اون ولی از دبی وارد میکنن که حقیقتا مطمین نیستم پر شده( اونهم با مواد ناشناخته ) نباشه ، لطفا اگه کسی از حواریون شما جایی سراغ داره که محصولات هربالایف رو مستقیما و مطمینا از کانادا میاره من شدیدا هستم . خوب امیدوارم در رژیمت موفق باشی و لطفا ما رو از روند پیشرفتت اگاه کن ، شاید باعث بشه از شنبه اینده من هم رژیم بگیرم !!!


April 25, 2009 2:39 PM
ناشناس   ( web | email )

سلام شراگیم عزیز
مدتهاست خواننده پر و پا قرص وبلاگت هستم . خیلی قشنگ و جالب می نویسی
در مورد این شکم 6 تکه باید بگم بیشتر به نظر میاد از آثار ازدواج باشه تا دستپخت خوب خانم شین!!!!
به هر حال خوشتیپ باشی عزیز
به خانم شین سلام برسون


April 25, 2009 2:33 PM
مريم 33   ( web | email )

اومممم، اين شكم 6 تيكه، 8 تيكه ديگه چه صيغه‌ايه؟؟


April 25, 2009 2:03 PM
دات   ( web | email )

"درون هر آدم چاق و فربه انسانی لاغر زندانی ست که برای آزاد شدن فریاد می کشد" یا "درون هر آدم لاغر انسانی چاق و فربه زندانی ست که برای آزاد شدن فریاد می کشد" ؟


April 25, 2009 12:57 PM
بهاره   ( web | email )

من هم باید شروع کنم دیگه ! من ولی واقعا نمی تونم رژیم بگیرم به این معنی که کم بخورم...ولی در عوض می تونم آب درمانی کنم مثلا ده روز هیچی کلا نخورم !!

تازه الان از این دستگاه ورزشی ها هم خریدیم...اسکی فضاییه اسمش.یک چیزی توی مایه های تردمیل ولی توی فضا !! :D
و خلاصه اگر خدا بخواد فعالیتمون بیشتر بشه !

راستی من یه چیزی کشف کردم. پس من استعداد چاقی دارم به شما بردم ! :D فیس بوک چک نمی کنی دیگه بابا جون؟


April 25, 2009 11:38 AM
مسعود ازعمان   ( web | email )

شماهمه جيز ميتوني بخوري فقط سيراز روي سفره ياميزبلندنشو


April 25, 2009 10:06 AM
لیلا   ( web | email )

این سری کیک هویجه فردا یه چیز دیگه. بیخیال مرد مومن، آدم مگه از دسپخت زنش میگذره؟؟؟ فکر کن فردا خانم شین نشسته داره باقالی پلو با ماهیچه میخوره سر کار کرفسو خیار گاز میزنین!!!


April 25, 2009 9:33 AM
امیر علی   ( web | email )

خام نشی بچه! اینا همش توطئه هست . حالا حالاها مونده تا بفهمی زن آدم چی به سر آدم میاره . اونا غر میزنن به شکم گنده آدم ولی بعد جلوی فک و فامیل پز میدن که آره این پسره رو یادتونه مثل عکس عاقبت نسیه فروشی بود تحویل من دادین حالا مثل عاقبت نقد فروشی تحویل بگیرید. همش از کد بانو گری منه !


April 25, 2009 9:10 AM
نسيم   ( web | email )

چي بگيم؟ خودتا ن مي دانيد و شكمتان به ما چه تو مسائل خصوصي آدمها دخالت كنيم


April 25, 2009 9:06 AM
اتاق تمام فلزی   ( web | email )

D:
من جای تو بودم خودم را به عنوان یک موجود چاق (!) در جهان هستی می پذیرفتم و حالش را می بردم!
البته خوب، آن طوری ممکن است زنت ولت کند برود یک هویی!


April 25, 2009 9:05 AM
مشتاق   ( web | email )

سلام
چرا تخته سياهتان را تخته كرده ايد؟ يكي از جاذبه هاي وبلاگتان همان تخته سياه بود.


April 25, 2009 7:24 AM
تبسم   ( web | email )

تجربه میگه همه چی یه اراده میخواد میدونی رفیق لاغر شدن به اون سختی هم که میگن نیست
حتی با ترک کیک های هویج خوشمزه ی خانوم شین هم نیست
لاغری فقط یه طرز فکره و یه اراده ی کمی تا قسمتی قابل قبول و نه خیلی قوی
موفق باشی


April 25, 2009 2:46 AM
گلامور   ( web | email )

آفرين به خانوم شين... حتما دستپخت خيلی خوبی دارن.


April 25, 2009 1:15 AM
118   ( web | email )

ei baba!amrica ba oon eghtedaresh natooneste mo'zale chaghie mardomesho hal kone...be man migan ye goosht talkhe manfu baf:))


April 25, 2009 12:27 AM
میلاد   ( web | email )

وای واسه اولين بار اولين کامنتو من گذاشتم اين هفته کلی رکورد زدم اينم اوليش


April 25, 2009 12:25 AM
میلاد   ( web | email )

اول


April 25, 2009 12:23 AM
نظر شما

اگر قبلا در این وبلاگ نظر نداده اید، نظر شما توسط مدیر وبلاگ بررسی خواهد شد. تا آن زمان نظر شما نمایش داده نخواهد شد. از این که نظر داده اید متشکریم.