شراگیم
مرغهای کاکل آویزان...

محمد قائد در سایتش چنین نوشته است:

آئين‌نامۀ امور خلافی، مصوب سال 1324 مجلس شورای ملی، از جمله، برای ارتكاب اين اعمال دو تا پنج روز حبس تكديری و ده تا پنجاه ريال غرامت تعيين كرده است:

12. كسانی كه پرندگان يا دامهای ‌زنده را آويزان حمل كنند يا به‌طور آويزان نگاهدارند.

14. كسانی كه با زيرشلواری يا لـُنگ يا لباس خانه (بدون عذر موجه) در معابر عمومی تردد يا توقف نمايند.

36. كسانی كه در معابر و شوارع به ‌يكديگر گلاويز شده يا با الفاظ قبيحه متكلم شوند يا صداهای كريه نمايند.

نزديك به نود سال پس از وضع نخستين مقررات مدوّن برای تربيت مردم و بهبود زندگی‌ اجتماعی (فروردين 1300)، ماكيان وارونه و برۀ معلق شايد پشت تــَرك موتورسيكلتی در روستا ديده ‌شود؛ در شهر ندرتاً. مقررات نگهداری و حمل جانداران زجردادن را خلاف اخلاق و ممنوع می‌شناسد. اشخاصی هم كه با زيرشلواری به خيابان می‌آمدند پنج تومان پياده می‌شدند (در آن زمان، دهۀ بيست، حقوق ماهانۀ كارمند ساده حدود 900 ريال بود).

امروز وظيفۀ مقدس وارونه آويزان‌كردن و به‌صـُلابه‌كشيدن و در قوطی ‌انداختن و حمل‌ونقل آدمها همانند احشام عهد ماقبل تمدن و راندن جماعت با چوب‌وچماق و آوردنشان با زيرشلواری در ملاء عام و استعمال الفاظ ركيك را به فرّاشهای قلچماق و ازپشت‌كوه‌آمدۀ حكومت سپرده‌اند، همين طور يكی‌كردن ِ هـَتــَـك و پـَتــَـك خلايق. و تمام اينها برای جاری‌شدن احكام الهی و حفظ وضع موجود به هر قيمتی.

تمدن اين سرزمين روزی خواهند توانست از گازانبر ارتجاع و يورشهای صحرانشينان بربر رهايی‌ يابد؟ واردكردن چنان قوانينی از خارجه چرا نتوانست جهت حركت توحش به سوی تمدن را يكطرفه كند و مانع ليزخوردن و بازگشت به خويشتن ِ خويش شود؟

توسط در August 19, 2009 10:05 AM | | نظرات (39)
شرح حال...

گیج و عصبی و کلافه ام...توی شرکت برج زهرمارم...نه کار میکنم و نه کار نمیکنم...با هر حرف و حرکتی که به نظرم بیجا و اشتباه باشد مثل مخزن باروت منفجر میشوم... به غیر از مواقعی که خانه و کنار خانم شین هستم همه چیز بد است...ماشین که خریدیم حسابی دست و بالمان خالی شد و تا دو ماه دیگر هم چیزی حدود دو و نیم میلیون تومان باید جور کنیم و بدهیم به صاحبخانه...نگران آن نیستم چون به هر حال جور میشود...ولی حس میکنم شرایطم پایدار نیست...انگار توی فضا معلق باشم...هر لحظه ممکن است عطای کار را به حرفها و حدیثها و اتفاقات محیط کار ببخشم...حرفها و حدیثها و اتفاقاتی که چیزهای عادی و روزمره در هر محیط کاریست اما من را به جنون و استیصال میکشاند...با اینکه اینجا درآمدم نسبتا خوب و معقول است اما به شدت ذهنم متشنج است...انگار نشسته باشی و هر لحظه منتظر این باشی تا با شوک الکتریکی به سراغت بیایند و روح و روانت را آشفته کنند...خواه مشتری باشد و خواه کارفرما...کاری به درد من میخورد که ذهنم را اینطور درگیر نکند...که اختیار دار کامل کارها و امورات، خودم باشم...که دائما نگاهی از بالا به دنبالم نباشد که چه کرده ام و چه نکرده ام...که اگر خوب بودم تشویقم کند و اگر خوب نبودم شروع کند آلارم دادن و اخطار که خوب نیست...باید بهتر باشی...باید بیشتر جیب ما را پر کنی که در نهایت جیب خودت هم بیشتر پر شود...این چیزها آدمی مثل من را فرسوده میکند...احساس چرخدنده کوچکی را به من میدهد که فقط وظیفه اش این است که بچرخد و سیستم بزرگتری را به حرکت در بیاورد...
هرچه هست این روزها اصلا خوشحال نیستم...

دایر کردن یک رستوران یا کافی شاپ کوچک خوب است...جایی که در سکوت و خلوت و عوالم خودت بنشینی تا مشتری به سراغت بیاید...وقتی هم آمد ذهنت درگیرش نباشد...نه چانه باید بزنی و نه بی جهت از داشته و نداشته ات تعریف کنی و نه نگران رقبایت باشی...فقط محیطی آرام و دلنشین به دور از استرس برایش فراهم کنی که بیاید و بنشیند و چیزی بخورد و برود... و تو در همه این زمانها پشت دخل در تنهایی و خلوت خودت و با خودت نشسته باشی...
اما بهتر از آن نگهبانی ست...نگهبانی ته یک کوچه خلوت و ساکت...کوچه ای با درختهای بلند و غار غار کلاغ...هر از گاهی در خانه ای باز میشود و ماشین مدل بالایی بیرون می آید و بوقی برایت میزند و می رود...همه کاری که با تو دارند همین است...مشتری شاید فقط سالی یکبار به سراغت بیاید که آن را هم با یک فریاد و چرخاندن چوبدست راه میندازی...و باقی اوقات را نشسته ای توی کیوسک نگهبانی و کتابت را میخوانی ...هر از گاهی که جمله ای درخشان تسخیرت میکند بلند میشوی و قدمی میزنی و آهسته آهسته میگذاری تا آن جمله ناب در تو ته نشین شود و سرشارت کند...

اما بهتر از نگهبانی هم هست؟ شاید...شاید بگوئید آن کس که شغل و حرفه اش ادبیات است و ایزار کارش کتاب و قلم و سکوت و کاغذ...من میگویم نه...وقتی ادبیات را به عنوان حرفه ات انتخاب کنی کمتر از آن لذت خواهی برد...رابطه عاشقانه ات تبدیل به یک رابطه کاری میشود...با همان استرس ها و رقابت ها و خود را بالا کشیدن هایی که لازمه هر حرفه ایست...با همان نگاههای از بالا و بکن و نکن هایی که در هر شغلی برای آدم وجود دارد...به جای آنکه به تو آرام و قرار دهد بی قرارت میکند...

چه فکرهایی...!چه فکرهایی...شاید اگر خانم شین نبود خیلی راحت میتوانستم از اینجا بروم و جای دیگری مشغول شوم...اما با این شرایط ریسک کردن برایم سخت شده...اما چیزی که مسلم است اینکه این شرایط برایم قابل دوام نیست...برای شرکتی هم که در آن کار میکنم احتمالا نیست...شاید توی رو در بایستی تا به حال عذرم را نخواسته اند...من اینجا این روزها نه کار آنچنانی میکنم و نه اجازه میدهم کسی به من بگوید که چه کار کنم و چه کار نکنم...طاقت هیچ حرف و انتقاد و نظری را هم ندارم و هر روز کلافه تر و بد اخلاق تر و خسته تر از پیش پشت میزم مینشینم...تا کی؟
...به زودی معلوم میشود.

توسط در August 13, 2009 12:26 PM | | نظرات (46)
راه حل چیست؟

چیزی که واضح است اینکه حکومت به هیچ قیمتی حاضر نیست بگذارد خیابانهای پایتخت جولانگاه معترضین شود...حتی اگر لازم باشد تیربار بگذارد توی خیابانها و مردم را به رگبار ببندد این کار را میکند...این را درست همان روزهای اوج اعتراضات که به شدت از حضور میلیونی مردم وحشت زده شده بودند نشان دادند...فعلا با دویست سیصد تا موتور سوار و چند هزار بسیجی و پلیس چماق به دست کنترل خیابانها را به دست گرفته اند...یعنی فعلا همینها برای کنترل اوضاع کافی هستند و فعلا نیازی به کشت و کشتار نیست...
چند وقت پیش با خودم فکر میکردم که شاید بهترین حالت ممکن همین تجمعات سه – چهار هزار نفری باشد...سه چهار هزار نفر را همیشه با دو تا چماق و گاز اشک آور میشود متفرق کرد...اما وقتی بشود سیصد چهارصد هزار نفر آنوقت به جای اینکه با باطوم بزنند توی سرمان احتمالا با گلوله میزنند...همان کاری را که روزهای اول هم کردند...خودتان را بگذارید جای فلان سردار و یا مامور رده بالای انتظامی که مسئول خفه کردن صدای اعتراضات در تهران است...وقتی حس کند همه چیز تحت کنترل است به همان دستورات معمول مقابله با اغتشاشات خیابانی مثل دستگیری و ضرب و شتم و مانند اینها بسنده میکند...اما فرض کنید که بی سیم بزنند و اطلاع بدهند در جایی مردم حمله پلیس ضد شورش را دفع کرده اند و نه تنها متفرق نشده اند که شروع کرده اند به پیشروی به سمت فلان خیابان یا سازمان دولتی....من و شمایی که داخل همین مردم هستیم با دفع حمله اولین واحدهای ضد شورش به شجاعت و جسارت و اتحاد خودمان می بالیم...خوشحال می شویم...غافل از اینکه در خیابان بعدی ممکن است دیگر با باطوم نیایند استقبالمان...با کلاشینکوف انتظارمان را بکشند...
و این پاردوکس این روزهای من است...فلان روز دعوت به راهپیمایی میشود...می روم...پلیس همه جا هست...توی پیاده رو آهسته حرکت میکنم...کمی دور تر بالاخره تعداد زیاد تر می شود و شروع میکنند جماعت به شعار دادن...شعار بدهم؟ ندهم؟...هرچه باداباد...شعار میدهم...چند تا گاز اشک آور شلیک می شود و پشت بندش پلیس یورش می آورد...یک عده فرار میکنند...یک عده کتک میخورند...یک عده دستگیر می شوند...فرار کنم؟ بایستم و بقیه را هم دعوت به ایستادگی کنم...؟ کار درست چیست؟ بهترین اتفاقی که ممکن است بیفتد چیست؟ که شجاعانه با آنها گلاویز شویم و همه مردم کوچه و بازار هم پشت ما در بیایند و با خفت و خواری نیروهایشان را مجبور به عقب نشینی کنیم؟...که بهشان ثابت کنیم ازشان نمیترسیم و قوی تریم؟ اما بعدش چه می شود؟ اگر نتوانند ما را با باطوم متفرق کنند دست به اسلحه نمیبرند؟

چه باید کرد در برابر این عده ی معدود اما بی رحم و سازمان یافته و تا دندان مسلح؟ چگونه باید عکس العمل نشان داد؟بهترین راهکار چیست؟بعضی ها امیدشان به شروع لیگ فوتبال است و اینکه چند وقت دیگر که درهای استادیوم به روی مردم گشوده شود یک فرصت دیگر خواهیم داشت برای جمع شدن و شعار دادن و اعتراض کردن... اما اولین مسابقه مورد دار آخرین آن نیز خواهد بود...یا لیگ فوتبال را تعطیل میکنند و یا به بهانه وجود عده ای اخلالگر در میان تماشاچیان کلیه مسابقات را بدون تماشاگر برگزار میکنند... ایام محرم نیز البته فرصت مغتنمی ست...اما آن هم نقطه اوجش محدود به یکی دو روز است...نهایت ماجرا کشته شدن یک عده و دستگیری تعداد بیشتری ست...این حکومت دیگر نگران بی آبرو شدنش نیست...یعنی بی آبرو تر از این نمیشود تصورش کرد...و به همین خاطر برای ماندن در قدرت از هیچ کاری رویگردان نیست...حتی اگر حمله و تیر اندازی به صفوف عزاداران حسینی باشد... راهکارهای خیابانی به جای خود خوب و به جاست اما چیزی را تغییر نمیدهد...خوب و به جاست برای اینکه نشان میدهد جنبش اعتراضی هنوز زنده است...باعث میشود اینها نیروهایشان را توی خیابانها نگه دارند و همین از یک طرف باعث فرسوده شدنشان می شود و از طرف دیگر بازتابهای جهانی پیدا میکند... چطور دولتی که ادعا میکند مردمی ترین دولت تمام ادوار تاریخ ایران زمین است! (با استناد به آمار منتشره) برای باقی ماندن در قدرت، شهر را به یک پادگان نظامی تبدیل کرده است...و برای همین میگویم تجمعات خیابانی خوب است...اما راه حل نیست...چیزی را تغییر نمیدهد...باید به دنبال راه حل گشت...
بخواهیم یا نخواهیم تب تند و شوک ناشی از اعلام نتایج انتخابات فروکش کرده...بیشتر شبیه معجزه است که اتفاقی باعث شود که حتی نیمی از آن جمعیت میلیونی روز اول دوباره به خیابانها بیایند...خیلیها سرد شده اند...فرسوده شده اند...گرفتار شده اند...داغدار شده اند...به هر حال باید به دنبال راه حل بود...به اعتقاد من مهمترین عامل این روزها هماهنگی بین معترضین است...موثرترین گام الان میتواند یک شبکه ماهواره ای مختص "سبز" ها باشد...حرکتی که فکر کنم استارتش توسط "نبوی" نازنین خورده است و اگر بتواند به طور متمرکز و مستقل معترضان را برای اعتراضات سازماندهی کند میتواند منشاء تحولات چشمگیری در دراز مدت باشد...شبکه ای با حضور نخبگان، روشنفکران و فرهیختگان مورد قبول عامه مردم...شبکه ای متعلق به همه انهایی که خود را سبز میدانند و ایران را سبز میخواهند...

توسط در August 8, 2009 11:34 PM | | نظرات (27)
یک شعر ناب...

حالا شاید فکر کنید من و محمود فرجامی داریم به هم نان قرض میدهیم...نه...توی پست قبل نوشته اش در مورد ابطحی را لینک کرده بودم چون به نظرم نوشته خوبی آمده بود...اما امروزدر وبلاگش شعری خواندم که به معنای واقعی کلمه شعر بود...از شعر هیچ بزرگی هیچ کم نداشت:

اینک ایستاده‌است در برابرت
آنکه می‌بخشید و فراموش می‌کرد
آنکه می‌بخشید و فراموش نمی‌کرد
و آنکه بخشیدن را به فراموشی می‌سپارد
من!

نگاهی کرد از سر تحقیر
آن بلندای چرخنده

اکنون ایستاده‌ام در برابرت
با شمشیری
و سپری
و خودی
همه چوبین
ترک‌خورده
زنگار گرفته
و دندان‌هایی
همچون سرب بر هم فشرده
و شقیقه‌هایی که خون را به چشم‌خانه پرتاب می‌کند

هو...هاه
هوه...هاه

همه توانت از باد است هیولا
راست می‌گفت اسپانیایی سرگردان
حالا بادی در سر من است
چون او

هوه... هاه
هوه... هاه
جز این نگفت آسیاب مغرور
و جز لبخندی نزد
از سر تحقیر

مرد ایستاد
و آسیاب چرخید
- اینک من و اینک تو
و بادی که اندک اندک آفتاب ظهر تابستان توانش می‌ستاند
و بادی در سر من که توفانی‌ام می‌کند
دندان قروچه‌ی من
و قرچ قرچ چرخ‌های تو که از حرکت بازمی‌ماند
هیچ نبودی و نیستی ای آسیاب بزرگ
جز هیولایی بادتوان
که نمی‌باید فراموشت می‌کردیم

اینها را گفت
نگاهی از سر تحقیر به بالا افکند
و رفت
مردی که جز سرب در دهانش
و خون در شقیقه‌هایش
و باد در سرش
نبود.

دیگر کسی فراموش نکرد و نبخشید
و هیولا
نچرخید!

توسط در August 3, 2009 4:32 PM | | نظرات (40)
یک توضیح...یک نکته...یک مطلب...

یک توضیح:
عصبانی بودم و پر از حس نفرت... نسبت به خودم...آن روز خسته بودم و دلم میخواست شب جمعه ای بمانم خانه و به کارهای خودم برسم...دوست داشتم استراحتی کنم و غروب هم دست خانم شین را بگیرم و برویم تجریش و از آن سالادهای خوشمزه " پیتزا وشه" بخوریم...با سس بالزامیک...با اینکه میدانستم چهلم ندا و بقیه کشته شده ها چه روز مهمی ست و چقدر حضور مان الان برای این جنبش اعتراضی لازم است اما همت میخواست شب جمعه ای به بهشت زهرا رفتن و توی آن گرما و بلبشو گوشت دم باطوم شدن...همت میخواست و اراده که من نداشتم...آن شب نداشتم...و از این عصبانی بودم...انقدر فکر رفتن به مراسم و گار اشک آور خوردن و دویدن و نفس زدن و احتمالا باطوم و کتک و دستگیری ناراحت کننده بود که دیگر به هیچ چیز فکر نکردم...چشمم را بستم و گفتم بگذار به چیزهای بهتر فکر کنم... چه کسی مرا مجبور کرده خودم را در معرض اینهمه سختی و خطر قرار دهم؟...بگذار همان کاری را بکنم که فلانی و فلانی و فلانی و آن صد و بیست شش نفر دیگر لیستم میکنند...خیلیهایشان از من هم عاقل ترند...بیشتر هم کتاب خوانده اند...مگر چقدر زنده ام که امروزش بخواهد به دلهره و سختی و عذاب بگذرد... خودم را قانع کردم و بی اعتنا به هر آنچه بیرون اتفاق می افتاد چرتی زدم و بعد با خیال راحت نشستم پای تلویزیون...اما تصاویر و خبرها نمکی بود بر روی زخمم...چقدر از خودم بدم امده بود...چقدر خودخواه بودم...چقدر بی مایه بودم...
تلخ شدم و حاصلش شد آن نوشته...ممنونم که بزرگوارانه تحمل کردید و مشفقانه برایم نوشتید ...دوره و زمانه ای نیست که بخواهیم یاس و نا امیدی را به یکدیگر القاء کنیم...و متاسفم اگر ناخواسته چنین کردم...در این شرایط بزرگترین دشمن ما تزلزل اراده مان برای ادامه این اعتراض هاست...اگر واقعا امروز درصد بالایی از مردم منفعل شده اند و یا به دنبال راههای بی خطر و کم هزینه هستند این گناهشان نیست...طبیعتشان است...یکی از دوستان حرف خوبی زد...همیشه اکثریت خاموشی بوده اند که درست سر بزنگاه به میدان آمده و ورق را برگردانده اند...باید امیدوار باشیم و سعی کنیم دوستان تماشاچیمان را به شرکت در اعتراضات راغب کنیم...آنها را به سمت خود بکشیم و بهشان انگیزه بدهیم که هر طور که میتوانند در مقابل این ظلم آشکار بایستند...با درشت گویی و کنایه و تحقیر فقط فاصله خودمان را با انها بیشتر کرده ایم...و من متاسفم اگر نوشته قبلی من رنگ و بوی چنین چیزهایی داشت...عصبانی بودم ...هم از خودم و هم از همه کسانی که همه روزهایشان مثل "شب جمعه" نکبتی من گذشته بود و میگذرد...امیدوارم اگر تکدر خاطری از آن نوشته برای کسی به وجود امده عذرخواهی صمیمانه من را بپذیرد...

یک نکته:
من این روزها اصلا تلویزیون ایران را نگاه نمیکنم...بی حیثیت تر از این رسانه فکر نمیکنم چیزی در این دنیا وجود داشته باشد...امروز در بالاترین خبرهایی از برگزاری محاکمه ایشان شنیدم و اینکه ظاهرا او در دادگاه از کرده های خود اظهار ندامت کرده و تشکیک در انتخابات را دور از عقل خوانده...این هم از معجزات زندان است که هرکس چند ماهی برود و آبش را بخورد ناگهان عاقل میشود...روی لینک خبر که کلیک کردم و عکس او را دیدم باورم نشد که این ابطحی همان تربچه نقلی وبلاگستان باشد...بس که تکیده شده بود این مرد...بدون تعارف بیست کیلویی وزن کم کرده بود...این روندهای اعتراف گیری و تواب سازی دیگر آنقدر نخ نما و دمده شده که بعید میدانم حتی دو آتشه ترین طرفداران رژیم در دوردست ترین ده کوره های این مملکت را هم بتواند تحت تاثیر قرار دهد...

یک مطلب:
یک مطلب جالبی هم از یک منبع یونیک و معتبر شنیدم که در نوع خود خبر جالبی ست...به دلیل پاره ای مسائل امنیتی از ذکر نام منابع و ناقلان خبر معذورم...در مورد حسین درخشان است که از خیلی قبل تر از انتخابات در حبس به سر می برده...ظاهرا این روزها به نقل از کسی که با ایشان در درون زندان در تماس بوده دچار نوعی حالت جنون شده است...به این ترتیب که وقت و بی وقت حتی وقتی درون سلول است مجیز حکومت و رهبری را میگفته...حالا اینها فیلمش است یا واقعا به سرش زده خدا میداند...ناقل خبر اصلا حسین درخشان را نمیشناخته و فقط یکی دو شب بر حسب تصادف با او هم سلولی بوده است...بعد که بیرون آمده و خاطرات زندان را برای یکی از دوستانم تعریف کرده از آدم نیمه مجنونی حرف زده که "حسابی قاطی داشته" و دائم در سلول حرفهای رهبر شاد کن می زده و مهملات می بافته...بعد که این دوستم از مشخصات این شخص پرسیده طرف آدرسهایی داده که موجب شده دوستم بپرسد اسم این شخص "حسین درخشان " نبود؟ و طرف هم برگشته گفته که ها...چرا...اسمش همین بود...!
ظاهرا به زودی فیلمی از اعترافات او پخش خواهد شد و البته احتمالا به زودی هم آزاد خواهد گردید...

راستی: یک پراید 85 مشکی متالیک دیده ام که 12 هزار تا بیشتر راه نرفته...خیلی سر پا و سالم به نظر می رسد...دزدگیر و روکش و این چیزها را هم دارد...و البته حدود هشتصد تا هم بنزین دارد...چقدر می ارزد؟

بعد التحریر:
این هم عکس ابطحی ست...قبل از عمل و بعد از عمل!

ایضا این نوشته محمود فرجامی هم خواندنیست

توسط در August 1, 2009 5:59 PM | | نظرات (41)