شراگیم
« نهصد و نود هفت از هزار... | صفحه اصلی | یک شعر ناب... »
یک توضیح...یک نکته...یک مطلب...

یک توضیح:
عصبانی بودم و پر از حس نفرت... نسبت به خودم...آن روز خسته بودم و دلم میخواست شب جمعه ای بمانم خانه و به کارهای خودم برسم...دوست داشتم استراحتی کنم و غروب هم دست خانم شین را بگیرم و برویم تجریش و از آن سالادهای خوشمزه " پیتزا وشه" بخوریم...با سس بالزامیک...با اینکه میدانستم چهلم ندا و بقیه کشته شده ها چه روز مهمی ست و چقدر حضور مان الان برای این جنبش اعتراضی لازم است اما همت میخواست شب جمعه ای به بهشت زهرا رفتن و توی آن گرما و بلبشو گوشت دم باطوم شدن...همت میخواست و اراده که من نداشتم...آن شب نداشتم...و از این عصبانی بودم...انقدر فکر رفتن به مراسم و گار اشک آور خوردن و دویدن و نفس زدن و احتمالا باطوم و کتک و دستگیری ناراحت کننده بود که دیگر به هیچ چیز فکر نکردم...چشمم را بستم و گفتم بگذار به چیزهای بهتر فکر کنم... چه کسی مرا مجبور کرده خودم را در معرض اینهمه سختی و خطر قرار دهم؟...بگذار همان کاری را بکنم که فلانی و فلانی و فلانی و آن صد و بیست شش نفر دیگر لیستم میکنند...خیلیهایشان از من هم عاقل ترند...بیشتر هم کتاب خوانده اند...مگر چقدر زنده ام که امروزش بخواهد به دلهره و سختی و عذاب بگذرد... خودم را قانع کردم و بی اعتنا به هر آنچه بیرون اتفاق می افتاد چرتی زدم و بعد با خیال راحت نشستم پای تلویزیون...اما تصاویر و خبرها نمکی بود بر روی زخمم...چقدر از خودم بدم امده بود...چقدر خودخواه بودم...چقدر بی مایه بودم...
تلخ شدم و حاصلش شد آن نوشته...ممنونم که بزرگوارانه تحمل کردید و مشفقانه برایم نوشتید ...دوره و زمانه ای نیست که بخواهیم یاس و نا امیدی را به یکدیگر القاء کنیم...و متاسفم اگر ناخواسته چنین کردم...در این شرایط بزرگترین دشمن ما تزلزل اراده مان برای ادامه این اعتراض هاست...اگر واقعا امروز درصد بالایی از مردم منفعل شده اند و یا به دنبال راههای بی خطر و کم هزینه هستند این گناهشان نیست...طبیعتشان است...یکی از دوستان حرف خوبی زد...همیشه اکثریت خاموشی بوده اند که درست سر بزنگاه به میدان آمده و ورق را برگردانده اند...باید امیدوار باشیم و سعی کنیم دوستان تماشاچیمان را به شرکت در اعتراضات راغب کنیم...آنها را به سمت خود بکشیم و بهشان انگیزه بدهیم که هر طور که میتوانند در مقابل این ظلم آشکار بایستند...با درشت گویی و کنایه و تحقیر فقط فاصله خودمان را با انها بیشتر کرده ایم...و من متاسفم اگر نوشته قبلی من رنگ و بوی چنین چیزهایی داشت...عصبانی بودم ...هم از خودم و هم از همه کسانی که همه روزهایشان مثل "شب جمعه" نکبتی من گذشته بود و میگذرد...امیدوارم اگر تکدر خاطری از آن نوشته برای کسی به وجود امده عذرخواهی صمیمانه من را بپذیرد...

یک نکته:
من این روزها اصلا تلویزیون ایران را نگاه نمیکنم...بی حیثیت تر از این رسانه فکر نمیکنم چیزی در این دنیا وجود داشته باشد...امروز در بالاترین خبرهایی از برگزاری محاکمه ایشان شنیدم و اینکه ظاهرا او در دادگاه از کرده های خود اظهار ندامت کرده و تشکیک در انتخابات را دور از عقل خوانده...این هم از معجزات زندان است که هرکس چند ماهی برود و آبش را بخورد ناگهان عاقل میشود...روی لینک خبر که کلیک کردم و عکس او را دیدم باورم نشد که این ابطحی همان تربچه نقلی وبلاگستان باشد...بس که تکیده شده بود این مرد...بدون تعارف بیست کیلویی وزن کم کرده بود...این روندهای اعتراف گیری و تواب سازی دیگر آنقدر نخ نما و دمده شده که بعید میدانم حتی دو آتشه ترین طرفداران رژیم در دوردست ترین ده کوره های این مملکت را هم بتواند تحت تاثیر قرار دهد...

یک مطلب:
یک مطلب جالبی هم از یک منبع یونیک و معتبر شنیدم که در نوع خود خبر جالبی ست...به دلیل پاره ای مسائل امنیتی از ذکر نام منابع و ناقلان خبر معذورم...در مورد حسین درخشان است که از خیلی قبل تر از انتخابات در حبس به سر می برده...ظاهرا این روزها به نقل از کسی که با ایشان در درون زندان در تماس بوده دچار نوعی حالت جنون شده است...به این ترتیب که وقت و بی وقت حتی وقتی درون سلول است مجیز حکومت و رهبری را میگفته...حالا اینها فیلمش است یا واقعا به سرش زده خدا میداند...ناقل خبر اصلا حسین درخشان را نمیشناخته و فقط یکی دو شب بر حسب تصادف با او هم سلولی بوده است...بعد که بیرون آمده و خاطرات زندان را برای یکی از دوستانم تعریف کرده از آدم نیمه مجنونی حرف زده که "حسابی قاطی داشته" و دائم در سلول حرفهای رهبر شاد کن می زده و مهملات می بافته...بعد که این دوستم از مشخصات این شخص پرسیده طرف آدرسهایی داده که موجب شده دوستم بپرسد اسم این شخص "حسین درخشان " نبود؟ و طرف هم برگشته گفته که ها...چرا...اسمش همین بود...!
ظاهرا به زودی فیلمی از اعترافات او پخش خواهد شد و البته احتمالا به زودی هم آزاد خواهد گردید...

راستی: یک پراید 85 مشکی متالیک دیده ام که 12 هزار تا بیشتر راه نرفته...خیلی سر پا و سالم به نظر می رسد...دزدگیر و روکش و این چیزها را هم دارد...و البته حدود هشتصد تا هم بنزین دارد...چقدر می ارزد؟

بعد التحریر:
این هم عکس ابطحی ست...قبل از عمل و بعد از عمل!

ایضا این نوشته محمود فرجامی هم خواندنیست

توسط در August 1, 2009 5:59 PM |
نظرات
محسن تقوی   ( web | email )

شراگیم عزیز،
ما هفته نامه ای هستیم به نام سلام تورنتو که در تورنتوی کانادا منتشر میشویم.
از سر تصادف، سراغمان به وبلاگ تو افتاد و یاد ایام جوانی! و بعد داستانها و یادداشتهای دیگر تو هم خواندی بودند. این بود که برآن شدیم تا با ارسال این ایمیل از تو اجازه بخواهیم تا برخی از داستانها و یادداشتهایت را به نام خودت - شراگیم زند - و یا هر نام دیگری که بگویی، چاپ کنیم تا ضمناً ایرانیان کانادا را با نوشته هایی به این زیبایی آشنا کنیم.
منتظر پاسخت هستیم.
قلمت همیشه روان باد
محسن تقوی - سردبیر


October 3, 2009 2:01 AM
Rafigh   ( web | email )

می فهمم چی می گين. من هم دقيقا همين حس را دارم. از اينجا همش به خانواده و دوستام فشار ميارم که خالی نکنين ميدون را. اما بايد طوری اعتراض کرد که جونتون به خطر نيفتد. اگر همه اونهايی که شهيد شدند تو جنگ الان زنده بودند و همون عيرتشون را واسه مملکت خرچ می کردند وضع اين نبود.


August 4, 2009 8:59 AM
یک دوست   ( web | email )

خوشحالم که ماشین می خری چون اون وقت حداقل با ماشین می ری تظاهرات و با بوق زدن ممتد به مردم معترض یاری می رسونی . این هم یه جور مخالفته دیگه . روز پنج شنبه خیلی از ماشین ها توی عباس آباد همین کار رو می کردند و کلی هم جالب بود و تاثیر گذار .
دوست دارم دقیق بنویسی و هدف ما رو قدم به قدم روشن کنی تا مثل سال 57 به بیراهه نریم و بعد هم پشیمون نشیم .
موفق باشی.


August 3, 2009 1:56 PM
زیبا   ( web | email )

فکر می کنم در من همین قدر توانایی هست که بر همه چیز، همه ی رنجها، غلبه کنم، تا جاییکه حتی بگویم، و با هر نفسم بگویم: من هستم! در گیر و دار هزاران عذاب- من هستم! از شکنجه به خود می پیچم- ولی هستم! در زندان نشسته ام ولی زنده ام؛ خورشید را می بینم، و اگر نتوانم خورشید را ببینم، می دانم خورشید هست. و اگرنتوانم خورشید را ببینم، می دانم خورشید هست. و دانستن این نکته که خورشید هست- همانا کل زندگی است.
دیمیتری کارامازوف
در: برادران کارامازوف
اثر فئودور داستایوسکی


August 3, 2009 12:36 PM
حسن زاده   ( web | email )

دوستان ، برای روز تنقيه برنامه چيست ؟


August 3, 2009 10:09 AM
omid   ( web | email )

با FM Transmitterمحل و زمان تجمعات را اطلاع رساني كنيم:
فايل صوتي را با صداي خود در كامپيوتر ظبط كرده و به FM Transmitter منتقل نماييد و در خيابان و ترافيك بر روي موجهاي مختلف پخش نماييد.بهترين راه حل براي اطلاع رساني.بيشتر روي موجهاي راديويي داخلي مثل راديو جوان كاركنيد.طول موج راديو جوان:FM 88.1


August 3, 2009 2:41 AM
za za   ( web | email )

سفاکان این دوره در زیر ردای عدالت! بر سر ما سایه بان قدرت افکنده اند و با تبرهای خون آشام خود ریشه های عقیدهء ملتی را نشانه رفته اند..ننگ بر آنان و درود بر شماهایی که راویان ایمان و اعتقاد و راستیهائید و به جرم باورهای سبزتان امروز اسیر دستان بی عاطفهء رنگبازان شده اید...


August 3, 2009 1:01 AM
sara   ( web | email )

دوشنبه ياعت ۶ ولی عصر يادتون نره


August 3, 2009 12:24 AM
shdi   ( web | email )

کدام بی بی سی را می بينی شما.بی بی سی گفت حدود سی هزار نفر و بعد در خبری ديگر گفت چهل هزار نفر در بهشت زهرا.ضمنا دوستانم می گفتند کل مطهری و نيمی از بهشتی پر بوده با شعار های داغ طولانی مدت.تجريش شمع روشن کرده اند به تعداد زياد.بهنظرم اگر در خانه می نشينی حداقل اخبار را درست دنبال کن.خودش کاری مهم است انتشار اخبار اميدوار کننده ولی صحيح.


August 2, 2009 9:32 PM
sjhv   ( web | email )

با اين اعترافات خيلی چيزا مشخص شد
هر چه سريع تر بايد کروبی وهاشمی وخاتمی وموسوي را محاکمه کرد


August 2, 2009 7:53 PM
یاسمن   ( web | email )

شراگيم خيلي مراقب باش ماشين رو حتما ببر دياگ بزن كه واقعا كاركردش همين باشه و مثل من سرت كلاه نره كه ماشين رو كيلومترش رو كم كرده باشن. اگه طرف اشناست كه ديگه حتما برو دياگ بزن! خانم شين رو سلام برسون و مراقب خودت هم باش.


August 2, 2009 5:05 PM
نادره   ( web | email )

۲۶-۲۷-۲۸ مرداد خاموشی سبز با این روش:
۸:۵۶ دقیقه کلیه وسایل پرمصرف روشن
راس ۹ کلیه وسایل برقی به مدت ۱۵ دقیقه خاموش لطفا به همه خبر رسانی کنید
اين ايده كه داده شده بسيار عالي است اگه با اطلاع رساني بتركونيم. روشنايي مطلق و ناگهان خاموشي مطلق. لطفا در بالاترين داغ كنيد. من عضو نيستم . لطفا اگه ممكنه برام دعوت نامه بفرستيد.


August 2, 2009 3:08 PM
نسیم   ( web | email )

شراگیم عزیز
خوب خوب درکتان می کنم هم آن دلخوری تان و هم این دلجویی تان
من هم در این برزخ دست و پا میزنم یک بار از دست اطریفیانم عصبانی می شوم و آنها را در دلم عافیت طلب می نامم یک بار دیگر خودم را آرام می کنم و از فکر به آنها می گذرم فکر می کنم تاثیر باطومها دردها و کبودیهای بعدش با دل آدم این کارها را می کند
البته نوشته قبلی تان پر بیراه نبود و اصلا هم زیاده روی نداشت و عین حقیقت بود اگر چه تلخ
فقط از خدا می خواهم به ما صبر دهد به هر حال خوب درکتان می کنم برادر جان


August 2, 2009 2:57 PM
داریوش کبیر   ( web | email )

سلام شری جان
6 به نظرم خوبه .البته شش و نیم تومن بگیری هم واقعا می ارزه


August 2, 2009 1:36 PM
سبزینه آن گیاه عجیبی ...   ( web | email )

۲۶-۲۷-۲۸ مرداد خاموشی سبز با این روش:
۸:۵۶ دقیقه کلیه وسایل پرمصرف روشن
راس ۹ کلیه وسایل برقی به مدت ۱۵ دقیقه خاموش لطفا به همه خبر رسانی کنید

نسبت به مظلومین دربند منصف باشیم اگر ماهم اونهارو تنها بگذاریم جلادشون می شیم مثل اشرار جلاد زندانها که اونهارو به این حال و روز انداختن
می دونید انکار خود چه شکنجه ایه ؟. می دونید با چه وضعی ایجاد شده؟


August 2, 2009 11:47 AM
زهرا   ( web | email )


سلام

خوش برگشتيد هرچند که رفتنی در کار نبود ..شما احتياج به تجديد قوا داشتيد

البته گاهی فکر می کنم افرادی چون شما نبايد زياد در معرض خطر باشند تا بتوانند بنويسند و بقيه را با نوشته هاشان اگاه کنند... نرفتين هم عيب نداره ...ميترسيم بگيرنتون و زبونم لال بلای ابطحی سرتون بياد

عجبا این قرص های روانگردان چه می کنه


August 2, 2009 11:24 AM
Iran   ( web | email )

این شماره ی 10 از مزدورهای ا.ن. همین کامنت رو تووی بلاگ فرجامی هم نوشته است. این ها دیدند از همه طرف دارند می بازند حالا قصد دارند بین سبزها اختلاف بندازند. همه باید خیلی هوشیار باشیم.
با هم پشت ما کوه ه.


August 2, 2009 9:44 AM
رویا   ( web | email )

در پاسخ به پروین باید بگم که من شخصا آقای ابطحی رو روز 25 خرداد در راهپیمایی بزرگ انقلاب - آزادی دیدم .تمامی کاهش وزن ایشون مال زندانه .


August 2, 2009 9:34 AM
من   ( web | email )

خانواده زندانيان امروز ساعت يازده ميروند جلوي دفتر هاشمي شاهرودي تجمع.
از مردم كمك خواسته اند
وليعصر روبروي خيابان جامي پاستور شرقي روبروي مجمع تشخيص مصلحت نظام


August 2, 2009 9:31 AM
s   ( web | email )

شری اصلن نمی فهمم دوستی تو با این محمود فرجامی چه صیغه ایه! این آدم با این آی کیوی مسخرش کاش طنز نمی نوشت...مواضعش هم که چی بگم!...مگه این نبود چند وقت پیش مطلبی نوشته بود که زیر فشار بودن اعترافات دروغ کردن را توجیه نمی کند، حالا چی شده که نظرش صدو هشتاد درجه چرخیده؟!


August 2, 2009 9:18 AM
مم مد   ( web | email )

1- خوش اومدی آق شری !... فدات
2- این داستان ابطحی رو متوجه باشید که اون رو ، دقیقا شنبه ای رو نمایی کردند که پنج شنبه قبلش ( چهلم کشته شده گان) اتفاق بسیار بسیار بزرگی افتاد !!! و اون اتفاق رو مثل اینکه دوستان زیاد دقت نکردند:" در روز پنج شنبه اعتراضات در پنج شهر بزرگ به صورت همزمان با تهران انجام شد .... اصفهان، شیراز ،مشهد،اهواز و رشت . خب معلومه که حکومت سریعا ترسید و این داستان رو سر هم کرد...
3-حالا که اولین اعتراض شهر ای دیگه ، تجربه شد ، وقتشه کم کم به اعتراضات همزمان ، دقت کنید دوستان ، " همزمان " در سراسر کشور توجه کنیم . باور کنید من با بچه های شهرستانها که صحبت می کنم ، یه شور و شوق عجیبی واسه اعتراضات و تجمع دارند که خداییش من پهلوشون کم آوردم!
4- ترس حکومتی ها پایان نداره! چند وقت دیگه دانشگا ه ها رو مجبورند باز کنند ، انوقت اونا می مونن و ما و یه چاقوی دسته صدفی کار زنجون... ( نقل از فیلم قیصر...یادش بخیر)
5-دختر ابطحی که احتمالا از همه ما به اون نزیکتره، دیشب تو کانال بی بی سی تلفنی گفت که این ادبیات ربطی به پدرش نداره و الخ ...البته این سناریو که دیگه خوراک حکومت شده...
5- یادمون نره که اشتیاق ما برای اصلاح میهن عزیزمون از ارتجاع حکومتی ها خیلی ، خیلی عظیم تره...نیست؟؟؟


August 2, 2009 8:02 AM
Parvin   ( web | email )

شراگيم جان سلام،
اميدوارم خودت و خانم شين عزيز خوب باشيد و روحيه ات دوباره مثل هميشه خوب و قوی.
خواستم يک مطلبی را بگويم. تو حرفهايت و پست هايت مستند و واقعی است و خيلی ها از جمله خود من برای خبر گرفتن از ايران و وقايع اين روزها به اينجا مياييم. نميخواهم اين سنديت خدشه دار شود. بنابراين يه تحقيقی بکن ببين اين که من ميگويم درست است يا نه؟
اين تربچه نقلی قبل از اينکه دستگير شود، فکر کنم خودش با رژيم و يا هر چيز ديگر، کلی وزن کم کرده بود. من عکسش را جايی که الآن يادم نيست ديده بودم و خيلی هم تعجب کردم و در دلم بهش آفرين گفتم. فکر نکنم کاهش وزنش خيلی مربوط به دوران حبسش بوده باشد. هر چند که بيشرف تر از اينها خودشان هستند. ولی هر بلايی به سر اين بشر آورده اند که اين حرفها را بزند، باعث لاغری اش نبوده به گمان من.


August 2, 2009 7:13 AM
ناشناس   ( web | email )


شعر طنزی از زبان احمدی نژاد
با ایمیل بدستم رسیده بدون منبع


اهل تهرانم
روزگارم بد نیست
چاه نفتی دارم
پول گازی
سر سوزن عقلی
رهبری دارم
بهتر از گاو دوان
دوستانی ،دستشان داغ ودرفش
وسخنگویی که همین نزدیکیست
لای این شب بوها
گوییا میشاشد
پای آن کاج بلند
اهل تهرانم
ازهمان روزکه خوردم پپسی
توی میدان ولیعصر شدم تهرانی
اهل تهرانم
پیشه ام حرافیست
گاه گاهی قفسی میسازم توی اوین
تا به آواز جوانی که در آن
زندانیست
غم بدبختیتان تازه شود
چه خیالی،،،،چه خیالی میدانم
همشون بیجانند
خوب میدانم
حاصل دولت من بی نانیست

من مسلمانم
برسرم هالهءنور
جانمازم پرچم
مهرم زور
قصر سجاده من
من وضو باخون
مردم پیروجوان میگیرم
من نمازم را پی تکبیرةالحرام
فقیه
پی قدقامت شورای نگهبان خواندم
کعبه ام بر لب چاه
کعبه ام درتوی
جمکران افتادست
کعبه من مث یک زندانی
میرود راه براه
میرود بند ببند
حجرالاسود من
کلهء تاروسیاه اوباماست
اهل تهرانم نسبم شاید
برسد
به یه هندونهءکالی در چین
نسب من شاید
به پسر عمه چاوز برسد
رهبرم بیخبر از خواب پرید
جنّتی زیبا شد
مرد بقال از من پرسید
چند مثقال کراک میخواهی
من ا
من ازاو پرسیدم
رأی مفت سیری چند


August 2, 2009 6:51 AM
M.H.Pakbin   ( web | email )

شراگیم عزیز!

من از کشوری دور می نویسم.
نوشته هایت و قلمت فوق العاده هستند.
مباهات و افتخار تنها کاری است که قادر به بیانشان هستم.
اما اگر بدانی که نویسنده ای هستی که حاصل نوشته ها و افکارت می تواند برای سالیان و برای هزاران انسان تشنه حقیقت راهگشا باشد ، این و وظیفه انسانی ، حکم بر حفظ سلامت فیزیکی (جسمی) دارد که طبعا جایی دور از جنجال های کشنده سیاسی این روز ها مقدور است. تو با هزاران انسان که همگی شریف ترین انسان های امروز جهانند و من سجده می کنم بر این عظمت ، فرق داری و آن فرق هنر تست که باید در حفظ محمل آن ( بدن و کالبدت ) کوشا باشی.

من هم مانند تمام این دوستان که برای نوشته قبلت کامنت گذاشته بودند ، تنم لرزید و اف و لعنت هایی هم نثار جلادان کردم. اما با همه وجود از سالم بودن و توان نوشتنت دفاع می کنم و با در خانه ماندن و خلق آثار بی بدیلت راضی ترم تا به قول خودت گوشت دم باطوم بودن... هنرمند برای کشته شدن آفریده نشده است .. او پیامبری است که باید پیامش را برساند ...
فقط لحظه ای فکر کن که اگر شاملو در کودتای ۲۸ مرداد کشته می شد و یا اگر فروغ کمی بیشتر زنده بود... چه می شد؟


August 2, 2009 5:50 AM
NAZANIN   ( web | email )

درود و هزاران درود به مردم قهرمان ایران و جوانانی که در خیابانها حماسه آفریدند و از فرصت بدست آمده ( خیمه شب بازی انتخابات ) جهت اعتراض به سه دهه چپاول و جنایت نظام بی آبرو و فاسد جمهوری ننگین اسلامی استفاده کردند و فریاد آزادی سر دادند. اما باز هم تاکید میکنم درگیری جناحهای داخل جکومتی از اسهال طلب و غیره هیچ ربطی به منافع طبفاتی مردم نداره . جوانان ما هوشیارتر از این هستند که تنها رل سیاهی لشگر این جانیان را بازی کنند . مردم ایران کلیت این نظام فاسد و جنایتکار را که حتی به یاران دیروز خود رحم نمیکند و برای چند صباحی بر سر قدرت ماندن از هیچ جنایتی فروگذار نیست نمیخواهند . حرص و طمع حیله گری و وقاخت و بی شرمی آخوند جماعت را انتهایی نیست ومردم از این طایفه عمیقا منزجر هستند. لطفا با این محکمه های قلابی هیجان زده و اخساساتی نشوید با خرد و تعقل و آگاهی سیاسی میتوان بهتر کار کردو نتیجه گرفت . اتحاد سازماندهی روحیه قوی و جنگ فرسایشی و اعتصابات سر انجام پوز جانوران اسلامی را خواهد زد در این تردید نداشته باشید . فعلا از اوضاع و احوال چنین پیداست که احمدی نژاد با پشتیبانی سپاه داره خدمت همشون از جمله خامنه ای میرسه ......... زنده باد آزادی زنده باد برابری مرگ بر جمهوری اسلامی


August 2, 2009 5:45 AM
Neda   ( web | email )

ای بابا نمی دونستم انقدر برات مهمه، و خدا بايد به دادت برسه اگه من اينجا رو نخونم. باشه من اين فداکاری رو ادامه می دم :)


August 2, 2009 12:03 AM
من   ( web | email )

بچه ها به سایت نوروز سر بزنید
خانواده های زندانیان فردا ساعت یازده صبح قرار گذاشتند برند دفتر هاشمی شاهرودی تجمع. از مردم هم خواستند همراهیشون کنند.


August 2, 2009 12:00 AM
ساسان   ( web | email )

شراگیم جان،

برای نفس گیری مجدد و تجدید قوا هیچ ایرادی ندارد که آدمها هر چند وقت یکبار، کمی هم ناامید شوند، خیلی به خودت سخت نگیر، این یک حس کاملا طبیعی برای همه آدمهاست. همه آدمها نقاط ضعف و قوتی دارند، منتها بنا به یک قانون نانوشته، همیشه ضعیف تر ها، دور قویترها جمع می شوند. من خودم را می گویم. وقتی بنا به مقتضای شرایط محیطی یا شاید نداشتن شجاعت لازم، نمی توانم در اعتراضات شرکت کنم، می آیم و نوشته های قهرمانی را می خوانم که تئوریهایی را که مطمئن نیستم در محیط واقعی مرد عمل آنها باشم را، جامه عمل می پوشاند.

خدا قوت عزیز، ایــــران به آدمهایی مثل تو خیلی نیاز داره.

در مورد حسین درخشان هم خیلی نگران نباش، این آدم را بچه های کانادا بیشتر از همه می شناسند، اینها این آدم را چند روزی گذاشته اند زندان باشد و حرکاتی از خود درآورد که یک نفر که می خواهد از زندان آزاد شود، بیاید و بگوید او در زندان دیوانه شده است، خوب ماموریتش را انجام داده و باید برگردد کانادا، باید دل آدمها برایش کباب شود تا راحت بقیه کارهایش را ادامه دهد. باید طوری رفتار کند که بگویند، ببین چه به روزش آورده اند که دارد او هم اعتراف می کند و مجیز می گوید تا او را آزاد کنند. راجع به این قضیه و ربط اعترافات ابطحی و نوشته های حسین درخشان، یه سری به وبلاگ مسیح علی نژاد بزن عزیز.


August 1, 2009 11:41 PM
ساقه   ( web | email )

خدا رو شکر انگار حالتان بهتر شده! ولی انگار بازی به جاهاس حساسی رسیده. از این به بعد برگزاری تجمعات سخت تر و خطرناک تر از قبل میشه و باز هم ریزشی در تعداد حاظران خواهیم داشت. پس از حالا قول بدهید که کم نمی اورید.
راستی کاش واقعا انقلاب مخملی شده بود!

به نظر شما تجمع روز تنفیذ یا تحلیف امکانپذیر هست؟ به نظرم این جنبش واقعا یک رهبری شجاع کم دارد. موسوی خیلی محافظه کار است. کاش یک نفر بتواند این انرژی عظیم را درست هدایت کند.


August 1, 2009 11:33 PM
من   ( web | email )

بچه ها چند تاسوال خیلی مهم هست سه تاسوال حقوقی
چرا ابطحی را دادگاه ویژه روحانیت محاکمه نکرد
چرا در مرحله رسیدگی به وکیل خبر داده نشد در حالی که این حق با هیچ قانونی قابل سلب نیست حتی در جرایم امنیتی
چرا به حرف جاسوسی که نامش اورده نمیشه استنادمیشه در حالی که ازنظر حقوقی باید به حرف مجرم معینی که جرمش ثابت شده و محکوم شده استناد بشه
اما چندتاسوتی
اول اینکه ابطحی گفت دیروز خدمت دوستان عرض کردم دیروز؟ کدام دوستان
دوم اینکه احمدی نژاد چندروز پیش در مشهد گفت من به وزیر اطلاعات گفتم مسخره است که هاله اسفندیاری پیرزن هفتاد ساله رو بیاری بگی کودتای مخملی کرده..درحالی که امروز دقیقا در کیفرخواست هاله اسفندیاری وبنیاد سوروس به عنوان بازوی کودتا نام برده شدند!!
سوم اینکه ابطحی در سلول انفرادی از کجا فهمید که رهبری فرمودند یک ذره کوتاه نمی ایم
از همه مهمتراینکه ابطحی که هیچ چی ماهمه در حرف زدن ونوشتنمون خودمون صاحب ادبیات خاص خود هستیم بنابراین وقتی بخواهیم توبه کنیم ونادم بشیم با ادبیات خودمون ابراز ندامت می کنیم یا با ادبیات کیهان!!
ودرخاتمه اینکه من داشتم فکر میکردم با فرض همسان بودن شکنجه ها چرا امثال کدیور و نوری و گنجی و باقی در زندان اعتراف نکردند اما ابطحی وعطریانفر اعتراف کردند دیدم حق داشتند چون اون بالایی ها از عقیده هاشون و جهان بینیشون دفاع میکردند در حالی که این بنده خداها باید به طور مستند و مستدل تقلب در انتخابات را ثابت می کردند!! خوب نمیتونستند دیگه اینا منطقا میگفتن احمدی نژاد اینقدر رای نداره اما خداییش هیچ کدوم از ما هنوزم نمیتونیم با دلایل عینی تقلب را ثابت کنیم ..دلایل کلی و تخلف را میتونیم اما تقلب را نمیتونیم...


August 1, 2009 11:26 PM
من و همسلی   ( web | email )

چرا واقعیتو نمیبینید؟دیدید که به برنامه ریزیشون اعتراف کردند،چشم ندارید ببینید بیست و چهار ملیون رای آوردیم بابا بسه


August 1, 2009 9:44 PM
-   ( web | email )

میدونم که شرایط زندان چقدر بده...ولی واقعا چرا ابطحی همش در مورد موسوی بد گفت؟ هیچ کدومشون در مورد کروبی یک کلمه هم حرف نزدن! همین ها هستن که اصلاخ طلبان رو به جون هم میندازن


August 1, 2009 9:26 PM
یکی   ( web | email )

من نوشته شما را خواندم و دردش را هم فهمیدم. بیایید اینطوری هم به ماجرا نگاه کنیم خب؟ تجمعات ما چه بخواهیم و چه نخواهیم کوچک شده. من از این تجمعات کوچک شده می ترسم. از جوانهایی که می روند دم تیغ. زندگی هایی که زخم می خوردند. خانواده هایی که نابود می شوند. اخیرا بچه های سبز هم شروع کرده اند به زدن نیروهای بسیجی اگر یکی شان را گیر بیندازند البته. برای زدن که آموزش ندیده ایم؟ اگر زدیم و یکی شان مرد چه؟ یا همین شعار می کشم می کشم آنکه برادرم کشت؟ کجا قرار بود ما هم بکشیم آخر؟ تجمعاتمان کوچک است. می ریزند می زنند و می کشند. نفرت روی نفرت خشم روی خشم انباشته می کنیم. خون ریخته شده حرمت می آورد. فردا عده ای در راه همین حرمت اسلحه بدست می گیرند. بعد کم کم یادمان می رود هدف وسیله را توجیه نمی کند. بعد لابد فکر می کنیم حالا اگر در مسیر این هدف دو تا بی گناه هم کشته شدند جای اغماض هست. بعد می شود همان که سال ۵۷ شد. یعنی انقلابی که عاقبتش خودکامگی سردمداران پرزورترش بود. من از شرکت کردن در تجمعات می ترسم اما فقط ترس عامل موافق نبودنم با این تجمعات پراکنده نیست. نگرانی درست یا نادرست بودن راهی که می رویم هم هست. نگرانی غیرقابل کنترل شدن هم هست. خب؟ یک آپشنی هم قایل باشید که کسی با اساس تجمع موافق نباشد نه اینکه فقط جان عزیز یا عافیت طلب باشد.


August 1, 2009 8:44 PM
متين   ( web | email )

ناخن هايش ! ناخن هايش را كشيده بودند يا نه ؟ اگر اين كار را كرده باشند كه ورژن جديد ساواك هستند .


August 1, 2009 7:40 PM
ایران من   ( web | email )

من گاهی وبلاگت را میخوانم.. این بار اومدم بگم.. سال 57 هم اکثریت با سکوتشون به مردم کمک کردند...با لبخندشون و رضایتشون از اعتراض مردم...
در ضمن یادت باشه این اعترافات از بنگاه لجن پراکنی فارس پخش شده و هنوز هیچ مرجع دیگه ای اعلام نکرده...


August 1, 2009 7:25 PM
علي   ( web | email )

چرا عمل كردن محمد علي ابطحي رو؟
خدا لعنتشون كنه
----------------------------------
بابا عمل کجا بود؟ :)
مگر این عکسهای "قبل از عمل- بعد از عمل" را ندیده ای؟ خواستم شوخی کنم...فکر نمیکردم برای بعضی ها تا این حد سوء تفاهم ایجاد شود
البته یکجورهایی کار اینها از صد تا جراح لیپوساکشن هم بهتر بوده ها...فکرش را بکن بدون جراحی و ظرف مدت چهل و چند روز بیست - سی کیلو چربی را از بدن ایشان در آورده اند


August 1, 2009 7:19 PM
علي   ( web | email )

چرا محمد علي ابطحي رو عمل كردن؟
خدا لعنتشون كنه!


August 1, 2009 7:15 PM
Neda   ( web | email )

به هر حال اينکه کسانی رو که از ترس جون نمی رن زير باتوم و قمه بی شرف خطاب کنی چيز جالبی نبود. همه که مثل تو يک و نود قد ندارن که دست هر کسی به سرشون نرسه. همه مثل تو نيستن، بعضی ها مثل من تنها بايد برن و من اونقدر که از تنها گير اينها افتادن می ترسم، از مردن نمی ترسم. با اين حال هر بار عذاب وجدان دارم. و بيشتر غصه می خورم از اون روزهايی که می رفتم.
زياد وبلاگ برام جدی نيست خيلی وقته، وگرنه اينجا رو ديگه نمی خوندم.
---------------------------
ای بابا...حالا شما هم گیر دادی ها...حالا خوبه این چیزها برایت جدی نیست...والا خدا به داد من باید می رسید
:)


August 1, 2009 7:10 PM
باران   ( web | email )

What an irony the picture you have shown: Abtahihe on the green seat vs Abtahi on the red seat!(although he was not green before the election)


August 1, 2009 6:50 PM
دختر همسایه   ( web | email )

شراگیم عزیز ...بقول خودت این طبیعت انسانه ....هر موقع اين احساس رو کردی خونه بمون ...آدم از خودش زياد نبايد توقع داشته باشه وگرنه ميبره و ديگه سخته که به همون مکان برگرده ...شراگيم عزيز اين ابطحی خيلی باعث شد عذاب وجدان بگيرم ...من از همه آخوندا بدم ميومد ...اين شخص باعث شد که فکر کنم هر انسانی در هر لباسی ميتونه شرفش رو حفظ کنه...اعترافاتش معلومه که ساختگیه ...يه چيز ديگه يادم اومد که بايد بگم اينه که خسرو گلسرخی در دادگاه شاه اونقدر آزاد صحبت کرد و از خلقش دفاع کرد که آدم بايد بگه شاها خدا واقعا روحت رو همین الان شاد کنه که حتی با مخالفانت هم بهتر از این معلونها رفتار میکردی ...مردم ريختند تا شاه که با مردم چنان رفتار ميکرد رو بيرون کنند تا اين جهتنميان بيان و خون خوديها شون رو هم در شيشه کنند...


August 1, 2009 6:46 PM
بوف بصیر   ( web | email )

بله. نوشته‌ی قبلی تان کاملاً از نظر من طبیعی بود. مربوط به آن باتوم‌هایی می‌شد که در تجمع قبلی خورده بودید. آدم است دیگر. ترس هم اگر نداشت، نسلش قرن‌ها پیش منقرض شده بود.
راستش من هم هارت و پورت زیاد می‌کردم و تجمع هم زیاد می‌رفتم. اما دو روز که بازداشت کشیدم، حالم حسابی جا آمد! بعدش دیگر هیچ تجمعی را نرفتم (به استثنای آن نماز دشمن شکن جمعه!)
اگر از ترس جانت جایی نرفتی، نباید خود را ملامت کنی. کار درست و عاقلانه را انجام داده‌ای. این ابطحی را ببین! بهتر این است که در بیرون باشیم و آرام آرام اعتراض کنیم. آن تو آدم را چیزخور و مجنون می‌کنند.


August 1, 2009 6:21 PM
نظر شما

اگر قبلا در این وبلاگ نظر نداده اید، نظر شما توسط مدیر وبلاگ بررسی خواهد شد. تا آن زمان نظر شما نمایش داده نخواهد شد. از این که نظر داده اید متشکریم.