شراگیم
« مرغهای کاکل آویزان... | صفحه اصلی | بهترین و شاید آخرین فرصت... »
خانه قصردشت...

آدم بعد از اینهمه مدت که همه چیز را ول کرده به امان خدا و رفته بیاید چه بگوید؟

بگوید که دلش لک زده برای آن خانه قدیمی توی خیابان قصردشت با آن پنجره بزرگش که فقط می شد آن روزها از آن آسمان را دید و آن زمانهایی که آسمان آبی آبی بود و ابرها سفید سفید و روزها همه تنبل و کشدار و سنگین و خواب آلود به دنبال هم می آمدند و می رفتند و خورشیدش هر روز از آن بالا کج می تابید روی قالی و همه ی عشق تو آن جامدادی آهنربایی بود که مادرت برایت خریده بود و خیلی هم گران خریده بود و طرح ماشین مسابقه ای داشت و آنقدر آهنرباهایش قوی بود که درش را به زور میتوانستی باز کنی و نیز آن پاک کن های رنگارنگ و معطر که همیشه خدا کاغذت را سیاه و سوراخ میکرد ولی باز ترجیحشان میدادی به آن پاک کن های نرم و سفید استدلر که نه رنگ داشت و نه بو و فقط رد مداد را جوری پاک میکرد که انگار از اول چیزی ننوشته بودی و دلت میخواهد باز برگردی به آن خانه و از دایی پدرت که همه دایی جون صدایش میکردند و الان مرده است اردنگی بخوری و بعد ماژیک را برداری و بروی روی دیوار پشت بام با همان سواد اندکت بنویسی" دای دون" و فکر کنی که نوشته ای "دایی دیوانه است" و بعد دلت خنک شود و روز بعد باز بنویسی و دلت خنک تر بشود و آنقدر بنویسی که دیگر تمام دیوار پشت بام و راه پله منتهی به پشت بام پر شود از این شعار کودکانه و سرانجام یک روز خواهرت که یکسالی از تو بزرگتر است و تازه رفته کلاس دوم بیاید و بهت بگوید که چیزی که نوشته ای هیچ ربطی به آن چیزی که فکر میکنی ندارد و بعد یادت بدهد که "دایی دیوانه است" را چطور مینویسند و با همان خط خوبش یکجا بغل نوشته من چنان "دایی دیوانه است" خوشگل و خوش خطی بنویسد که تا مدتها هر روز بروی و نگاهش کنی و مقایسه کنی با نوشته خرچنگ قورباغه و غلط اندر غلط خودت و از خودت حرصت بگیرد و غصه بخوری که اینهمه نوشته ای و یکبار هم کسی نفهمیده که این دایی دیوانه است و بر عکس حتما هرکس دیوار نوشته ات را خوانده فکر کرده که تو نوشته ای" دایی جون " و لابد خیلی دوستش داشته ای که اینطور همه دیوار پشت بام و راه پله ها را پر از "دایی جون" کرده ای و بعد بیشتر غصه بخوری...

...آدم بعد از این همه مدت بیاید که بگوید دلش لک زده برای آن پرده های حصیری که توی راه پله پشت بام افتاده بود و دانه دانه نخهایش را با قیچی میبریدیم و حصیرهای خاک گرفته و کهنه را آزاد میکردیم و بعد بابا برایمان کاغذ الگو میخرید و با قیچی می افتادیم به جانش و یکی دنباله درست میکرد و یکی حصیر میچسباند و بعد می رفت هوا و جمعه های آن زمانها را که همیشه خدا آفتابی بود و بوی برنامه کودک و فیلم سینمایی میداد دلپذیر تر میکرد و آنقدر میفرستادیمش بالا که نخش تحمل فشار باد را نمی آورد و پاره میشد و ذهن من همیشه درگیر این بود که بادبادک کجا رفته و چرا بر نمی گردد و باز جمعه هفته بعد بادبادکی دیگر هوا میکردیم .

حتی دلم لک زده برای آن روز که در راه پله ها به برادرم که چاقوی بزرگی برای بریدن حصیرها دستش بود برخوردم و نوک چاقو فرو رفت توی انگشت دست اشاره ام و خون فواره زد و پدرم دوید و آمد و محکم انگشتم را گرفت و من را که تا آن روز خون ندیده بودم بغل کرد و همانطور با پیژامه و زیر پیرهنی شروع کرد به دویدن توی خیابان جوری که انگار او هم تا به حال خون ندیده بود و من هیچوقت پدرم را ندیده بودم که با پیژامه و زیر پیراهنی توی خیابان که جای غریبه ها بود و حتما همه باید لباس مرتب میپوشیدیم تا به انجا برویم برود و فکر میکردم حتما اتفاق مهمی افتاده و حتما مردم هم میفهمند که اتفاق مهمی افتاده و همینطور خون از لا به لای مشت پدرم روی زمین میریخت به سمت درمانگاه می دوید و من گریه میکردم...

آدم بعد از این همه مدت بیاید بگوید که دلش لک زده برای آن روز که دندان پدرش درد میکرد و رفته بودند به بیمارستان تا پدرش دندانش را عصب کشی کند و او پشت در ایستاده بود و صدای فریاد پدرش را از داخل اتاق میشنید و فکر میکرده عصب کشی حتما سخت ترین و درد آور ترین کار دنیاست و هنوز که هنوز است هم همین فکر را میکند و بعد که پدرش بیرون آمده سوالی را که در تمام مدتی که پدرش داخل بوده و او روی نیمکت و مقابل تابلوی "بخش مامایی" نشسته بوده توی سرش چرخ میزده پرسیده بود که " بابا...زنای مامانی میرن این تو؟" و پدرش آنقدر خندیده که اشک از چشمانش سرازیر شده و هرجا که رسیده این ماجرا را جوری تعریف کرده که انگار از فیلمهای چارلی چاپلین هم خنده دار تر است.

و با اینکه میدانم بعد از این همه مدت شما منتظر خواندن نوشته های با اهمیت تری هستید باید بگویم که دلم لک زده برای مطب دکتر قوامی که توی یک باغ بود یکجایی توی شمیران...که همین الان هم دلم میخواهد بدانم که دکتر قوامی کجاست و چه میکند...آن روزها همیشه برایم سوال بود که چرا یک آقایی که همیشه جلوی پای پدرم بلند میشد خانه به آن بزرگی و باغ به آن بزرگی و استخر به آن بزرگی داشته و چرا پدرم که از همه مردهای دیگر که میشناختم قوی تر و خوش لباس تر و خوش صحبت تر بود در خانه قدیمی "دایی جون" زندگی میکرد.

دلم حتی لک زده برای خوابهای کودکی ام...آن کوچه باریک و خلوت که دو طرفش باغ بود و انتهایش به در بزرگی میرسید و همیشه دم غروب آنجا بودم و باد سرد عجیبی از سیاهی اعماق باغ می وزید و میدانستم پشت در چیزهای زیادی برای دیدن هست اما هیچوقت آن در را باز نکردم و به صرافت باز کردنش هم نیفتادم...

یا خانه قدیمی مادربزرگم...مادر مادرم...و زیرزمین رمز آلودی که داشت و همیشه یک غول از میان شیشه های سیر ترشی سی ساله سر به دنبالم میگذاشت و من در حالی که پتویی به سر داشتم به سمت بالا فرار میکردم و یکجا که حس میکردم دیگر به من رسیده روی پله ها قوز میکردم و پتو را کامل روی سرم می انداختم و همان موقع بیدار میشدم...
دلم لک زده برای آن خانه قدیمی و صدای بغ بغوی یا کریم هایی که بعد از ناهار و موقع خواب اجباری بعد از ظهر مثل لالایی بود و هنوز هم من جایی چنان بغبغوهایی نشنیده ام...

و دلم لک زده برای آن روزهایی که داشتن یک هفت تیر ترقه ای اوج آمال و آرزوهایم بود...هفت تیری چنان واقعی که فکر میکردم هیچکس نمیتواند بفهمد که ترقه ایست بس که صدایش شبیه تیر واقعی بود و هیچ ربطی به آن مسلسل " ترترو" ها که پر از چرخ دنده بودند نداشت...چه روزی بود آن روز که با پدرم رفتیم توی مغازه اسباب بازی فروشی سر نادرشاه و پدرم آنقدر پول داشت که یکی از آنها برای من و یکی برای برادرم بخرد...و من بزرگترین و قشنگ ترین هفت تیر را انتخاب کردم و پدرم هم مخالفتی نکرد و به جای یک حلقه یک بسته کامل ترقه هم برایم خرید و چه عشقی بود ان روزها باز کردن خشاب و جا گذاشتن ترقه ها و بعد تق...تق...تق...و اگر امروز بپرسند بهترین روز عمرت چه روزی بود بی شک یکی از بهترین روزهای عمرم همان روز بود...

ولی بهتر از آن روز تولدم بود که همه فامیل آمده بودند و مادرم هم یک لباس سبز گلدار پوشیده بود و هرکس برایم یک کادو آورده بود و خوب یادم است که یکی از آنها یک بازیکن راگبی پلاستیکی بود که توپی را پرتاب میکند و هنوز که هنوز است نفهمیدم که ان اسباب بازی چطور کار میکرد و چطور میتوانستم با فشار دادن دکمه اش باعث پرتاب آن توپ بیضی شوم و یکی دیگر یک مسلسل از همان ترترو ها برایم آورده بود که عمر مفیدش مثل بقیه مسلسل ترتروهایم یکهفته بود و بعد از چرخدنده های داخلش به عنوان فرفره استفاده میکردم و توی سینی میگذاشتم و میچرخاندم و پدرم این کار را با چنان مهارتی انجام میداد که متحیر میشدم که چطور انقدر تند میچرخد که دنده های کنارش دیگر دیده نمی شود...

توسط در September 9, 2009 1:00 AM |
نظرات
خيرخواه   ( web | email )

دكتر قوامي نمونه يك انسان واقعي و خدايي است.


October 26, 2009 12:27 PM
وعده ما روز قدس   ( web | email )

مهم نیست که خطیب نماز جمعه احمد خاتمی باشد یا هر خیانتکار دیگر مهم این است که با حضور میلیونی خود در یک راهپیمایی قانونی صدای خود را به گوش جهانیان برسانیم و به خانواده های شهدا و زندانیان بگوییم که هنوز با شما هستیم.
به امید ایرانی سبز و آزاد


September 16, 2009 8:20 PM
sabzak   ( web | email )

میرحسین موسوی در راهپیمایی روز قدس شرکت خواهد کرد
راه پیمایی جمعه را سبز می کنیم وعده ما دانشگاه تهران !


September 16, 2009 5:07 PM
حتما بخوانید   ( web | email )

آخرین توصیه ها قبل از روز قدس!

سلام دوستان، خسته نباشید

اردویی که برای اطلاع رسانی و توجیه حضور میلیونی در تظاهرات روز قدس، برپا کرده بودیم، به ساعات پایانی خود نزدیک میشود. طبق اطلاعات موثق و تایید شده، مطمئن شدیم که اطلاع رسانی در اغلب نقاط تهران و در شهرهای اصلی کشور، به نحو مناسبی صورت گرفته است و بسیاری از شهرستانهای کوچک و روستاها هم تصمیم گرفته اند که به تظاهرات در مراکز استانها ملحق شوند. اکنون که بخش عمده تلاش خود را انجام داده ایم، باید با امید و اطمینان بر روز مسابقه تمرکز کنیم. دولت کودتا در روزها و ساعات باقی مانده به روز قدس، تمام تلاش خود را برای انحراف تمرکز و توجه ما، به کار خواهد برد و به هر وسیله ممکن، سعی میکند ما را از حضور در تظاهرات منصرف کند. اما اگر از منصرف کردن نا امید شوند، به تحریک مردم و به خشونت کشاندن روز قدس اقدام خواهند کرد. آخرین شانس آنها برای تداوم وضعیت امنیتی و تمدید بازداشت زندانیان سیاسی، این است که مردم تحریک شوند و در روز قدس، به خشونت و آشوب دست بزنند. باید توجه داشته باشیم که در یک کشور اشغال شده، چیزی به نام اخبار رسمی و موثق معنا ندارد و هر خبری که از رسانه های «رسمی» در می آید، در واقع، تیری است که به ذهن و روان مردم شلیک میشود. یادآوری میکنیم که ساعات باقی مانده، مثل ساعت های قبل از مسابقه یا کنکور است و لازم نیست در این ساعات فعالیت جدیدی را آغاز کنیم یا به لجن پراکنی های تحریک آمیز آنها پاسخ فوری بدهیم؛ پاسخ ما را در روز قدس خواهند شنید. با وجود این، اگر خودتان لازم میدانید، به توزیع اعلامیه های دعوت به روز قدس ادامه دهید. اما اکنون میخواهیم در این لحظات، و در حالی که برای پیروزی جنبش دعا میکنیم، نکاتی را با شما در میان بگذاریم، امیدواریم که مفید و موثر باشند. هر چند برخی از این احتمالات به هیچ وجه عملی نخواهند شد اما ذکر آن، میتواند عمق فاجعه و استیصال کودتا چیان را به ما نشان دهد و باعث روشن تر شدن ذهن و انبساط خاطر گردد.

1. در هر مسابقه برای پیروزی، باید با قوانین داوری آشنا باشیم. گاهی اوقات یک تیم، قبل از مسابقه اعلام میکند که در آن حضور نخواهد یافت. اما داور، فقط زمانی برد سه بر صفر تیم مقابل را اعلام میکند، که آنها با لباس ورزشی کامل و بدنهای آماده در زمین حاضر شوند. پیشنهاد ما این است که در این روزها تحت هیچ شرایطی از رسانه های دولتی استفاده نکنید – حتی برای تماشای فیلم سینمایی. اما اگر به هر طریقی مطلع شدید که مراسم به هر دلیلی لغو شده است، بدانید که دروغ محض است و اگر هم لغو شده باشد، باز هم ما باید در صحنه حاضر شویم. اگر ما به هر دلیلی، کم تعداد ظاهر شویم، مقصر خودمان هستیم و حق نداریم آنها را سرزنش کنیم.

2. روز قدس روز جنگ نهایی بین خیر و شر یا روز قیامت نیست؛ ما برای نمایش قدرت یا ترساندن آنها به خیابان نمیرویم، بسیاری در میان آنها هستند که هنوز تردید دارند و مایل به پیوستن به ما هستند، اما میترسند. برخورد از موضع قدرت و نشان دادن چنگ و دندان، هیچ کس را جذب نمیکند. ما این اصل را در سه ماه اخیر با تمام وجود درک کرده ایم. پس قرار نیست جایی را فتح کنیم یا کار کسی را یکسره کنیم.

3 . اعلام هر گونه خبر از سوی منابع دولتی، مبنی بر این که منافقین در جایی بمبگذاری کرده اند یا کسی ترور شده است، کذب محض، ساختگی و به طور قطع، کار خود کودتاگران است. این احتمال وجود دارد که بخواهند برای ایجاد ترس و وحشت به صورت گله ای و با لباس سیاه و با شعار «عزا عزاست...» جمعیت را وحشتزده کنند. چیزی نیست، کافی است خونسرد باشیم. اگر عربده کشی کردند، بدانید که سگی که پارس میکند، گاز نمیگیرد؛ پس در چشمانش نگاه کنید و به آرامی به راه خود ادامه دهید؛ اگر بدوید، دنبالتان می آید.

4. ممکن است برای فریب مردم، جنایتکاران کهریزک و شکنجه گران بدنام را قربانی کنند. مثلا قاضی مرتضوی به اتهام تجاوز جنسی بازداشت شود. این گونه اخبار، هیچ ربطی به روز قدس و تظاهرات ما ندارد.

5. هر گونه خبر عجیب و غریب، فقط به قصد منحرف کردن ذهن ما از تظاهرات روز قدس و بی اهمیت است. اگر ادعا کردند که اولین بمب هسته ای را آزمایش کرده اند، یا خبر آمد که سید حسن خمینی ازدواج مجدد کرده است، یا موسوی به خارج از کشور گریخته است، یا اسرائیل به بوشهر حمله کرده است، فقط به قصد انحراف افکار عمومی و بی ارزش است. همچنین اگر خبری در مورد مذاکره پشت پرده یا جلب رضایت موسوی و کروبی منتشر شد، منتظر تکذیب آنها نباشید. تمام سایت ها و روزنامه های آنها توقیف یا فیلتر شده اند و همه یاران و اعضای ستادشان در زندان هستند و همین بهترین نشانه است که بدانیم توافق پشت پرده ای صورت نگرفته است.

6. نکته بسیار مهم در مورد خطیب نماز جمعه روز قدس است. به خاطر داشته باشیم که کروبی، ما را به شرکت در «نماز جمعه» دعوت نکرده بود. شیخ با صفای ما، که خود را به خاطر دفاع از حقوق مردم به خطر انداخته است، اینک نیاز دارد که ما در روز جمعه 27 شهریور، از صبح زود تا ساعت 3 عصر در خیابان باشیم. اگر به این تقاضای او پاسخ ندهیم، یعنی بر قتل و تجاوز و شکنجه، چشم پوشیده ایم و ما این کار را نخواهیم کرد.

7. اگر با ایجاد مانع و بستن خیابان، مسیری را به روی ما بستند، یا از حضور ما جلو گیری کردند، لازم نیست دست به مقابله بزنیم. اگر حضور ما را در تظاهرات پذیرفتند، ما هم مراعات میکنیم و شعارهای خیلی تند و رادیکال سر نمیدهیم؛ سبز یعنی صلح و دوستی. اما اگر در برابر حضور مسالمت آمیز ما، مانع ایجاد کردند، باید به سرعت به گروه های بزرگ تقسیم شده و تا هنگام افطار، در نقاط مختلف شهر، تظاهرات پراکنده برگزار کنیم. اما در تظاهرات پراکنده، میتوانیم هر شعار تند و رادیکالی که دوست داشتیم سر بدهیم [ ديگر مجال ندهيد براي اينكه مفسد و مستبد به هر صورت و به هر لباس حاكميت پيدا كند، حاكميت در اسلام براي خداست. . .كار مستبد به جايي مي رسد كه مافوق اراده خود ، اراده اي نمي بيند. . . ديگر در مقابل مستبد نمي شود گفت كه قانون چنين و چنان مي گويد، آیت الله طالقانی پدر نماز جمعه ] و به طور وسیع فیلم و عکس تهیه کنیم و به سراسر جهان ارسال نماییم. توجه کنیم که درگیری و سنگ پرانی در اطراف جایگاه نماز جمعه به نفع کودتاچیان است، نه به نفع ما. چون بهانه لازم برای خشونت را به آنها میدهد. اما تظاهرات پراکنده ما ضرر بیشتری به آنها میزند و هیچ هزینه ای برای ما ندارد.

8. در پایان و به جهت اهمیت قضیه میخواهیم توضیحاتی در مورد خطیب جمعه ارائه کنیم. نظامیان، برای ادامه حضور نامشروع و غیر قانونی خود در عرصه تصمیم گیری، نیاز به توجیه و دلیل تراشی دارند. اگر ما، در روز جمعه به تحریکات آنها واکنش نشان دهیم، باید چند ماه یا حتی چند سال دیگر حضور شان را تحمل کنیم. ممکن است رئیس دولت کودتا یا یک خطیب منفور و ضد مردمی برای سخنرانی انتخاب شوند. قطعا هدف از این کار، تحریک مردم به حمله است. اگر مردم به جایگاه سخنران حمله کنند، دولت کودتا میتواند خشونت و سرکوب خود را به راحتی توجیه کند و مشروعیت بین المللی جنبش سبز را به زیر سوال ببرد و تمایل عموم مردم برای شرکت در تظاهرات بعدی کاهش یابد. بنا براین هر جا و به هر دلیل که بوی دردسر آمد، باید فورا از کانون بحران فاصله گرفته و برای تظاهرات پراکنده در تمام سطح شهر، اقدام کنیم.

شاید بد نباشد که یک نکته را همیشه به خاطر داشته باشیم :

تفاوت بخش عاقل یا منطقی حاکمیت با بخش تندرو و افراطی آن در این است که یکی میخواهد با حرف یا پول توجیبی ما را حذف کند و دیگری معتقد به استفاده از تانک است!
سبز باشید و قدسی
گروه انقلاب سبز


September 16, 2009 1:52 PM
میرحسین موسوی   ( web | email )

میرحسین موسوی در راهپیمایی روز قدس شرکت خواهد کرد

میرحسین موسوی در راهپیمایی روز قدس شرکت خواهد کرد

میرحسین موسوی در راهپیمایی روز قدس شرکت خواهد کرد


September 16, 2009 12:32 PM
Helia   ( web | email )


از طریق آدرسهای زیر میتوانید یوتیوب را بدون فیلتر باز کنید.

این دو ادرس ذیل را بجای .www.youtube.com

http://Youtube1.info

یا

http://64.15.120.233

یا

www.youtube.pass.as

یا

http://youtube.pass.as


September 16, 2009 12:43 AM
منیرو روانی پور   ( web | email )

سلام شراگيم .خسته نباشی
من دنبال فريده می گردم که توی اکباتان تو خونه ما مي نشست .ايميل قبلی من از دست رفته و من هيچ ادرسی از انها ندارم و حتما بايد با فريده مادر انها حرف بزنم .اسم پسرشان حميد بود اگربتوانی شماره ای چيز ي از اننها برای من گير بياری ممنون می شوم .
---------------
منیرو جان برایت توی یاهوو مسیج گذاشتم


September 15, 2009 11:21 PM
روبان   ( web | email )

سلام
لطفا اگر کسی فیلتر شکن به راحتی گیر میاره بیاد و این جا نحوه عضویت رو بگه.بابا دهنم سرویس میشه تا تو این اینترنت قراضه یه فیلتر شکن پیدا کنم بیام این جا رو بخونم.از دوستان خوب و مهربان پیشاپیش سپاس گذاری میکنم.


September 15, 2009 3:30 PM
ناشناس   ( web | email )

پر احساس و قشنگ بود. پا به پای جملاتت تجسم اون سالها برای من لذت شیرینی بود. ممنون از خوبی نوشته هات.


September 15, 2009 3:21 PM
روز قدس سبز   ( web | email )

روزقدس سبز با حضور رییس جمهور موسوی


September 15, 2009 12:48 PM
فضول   ( web | email )

همه چیز خوب و آفتابیه!دکترا همه انسان دوست و خاطره انگیزند!ما هم خوبیم!هیچ اتفاقی هم نیافتاده!...یه مشت علاف هم کامنت پشت کامنت که : وای دکتر جون ابنطور ، دکتر جون اونطور...جدی جدی شراگیم جون حال و بالت خوبه!؟ نکنه اون باطومه که خورد تو سرت ......


September 14, 2009 11:28 AM
مريم 33   ( web | email )

ببينم شما راجع به دكتر فخرالدين قوامي صحبت ميكنين؟ اگر اينطور باشه پس من و گلپر (شماره 32) همكاريم :)))) چون منم با دختر دكتر يكجا كار ميكنم. خود دكتر هم هنوز بيمارستان بهرامي ميره.


September 14, 2009 10:38 AM
سوده   ( web | email )

جالب بود. فكر نمي كردم اين همه آدم هاي وبلاگستان از قوامي بي نطير خاطره داشته باشن. حد اقل سالي يه بار و مريض ميشم كه برم پيشش. مطبش هم همون جاست كه دوستان گفتن. خدايي چند تا از اين دكترا ميشناسين؟


September 14, 2009 9:41 AM
عليرضا   ( web | email )

مرسي


September 13, 2009 5:15 PM
شکیلا   ( web | email )

ایده و نوشته ات هر دو عالی بود.ممنون از این لحظه های شیرینی که خلق کردی. یادش به خیر. این روزهای کودکی هنوز هم بهترین روزهای منه.
چقدر جالب ما ها هممون یه سری خاطرات مشترک داریم و خیلی هم با یادآوریش حال میکنیم.
خیلی پسر کوچولوی نازی بودی ها از اونها که آدم از وقت گذروندن باهاشون غرق لذت میشه. دلم خواست یه پسر کوچولوی اینجوری داشته باشم.
راستی مگه فقط یه خواهر نداشتی؟ داداش بزرگتر یه شوک بود بعد ا این همه سال مشتری اینجا بودنم.


September 12, 2009 5:10 PM
saye   ( web | email )

?


September 11, 2009 8:24 PM
k1   ( web | email )

پارک باباييان٬دبستان دلخواسته...


September 11, 2009 10:31 AM
NAZANIN   ( web | email )

شور و حال کودکی برنگردد دریغا...... شراگیم عزیز این نوستالژی را همه ما از روزگاران سپری شده داریم خصوصا خاطرات شیرین دوران کودکی ..... درک ساده.. فکر کم... اندوه کم...ولی اینکه نخواهیم بزرگ شویم از رنچی هست که می بریم. پرسشهایی که در ذهن کودکانه تو در آنزمان مطرح شده چراهای امروز بسیاری از مردم ماست که به فقر تبعیض و بیعدالتی در جامعه اعتراض دارند و فریاد اعتراض و خشم آنان خواب را برچشم صاحبان سرمایه و نوکران سر سپزده آنان یعنی آخوندهای مفت خور دزد وبیکاره حرام کرده است تا پیروزی کامل مردم بر این جانوران اسلامی خوابشان همواره آشفته باد.


September 11, 2009 1:30 AM
سحر   ( web | email )

تو چقد احوالاتت شبیه منه، (برنخوره، من چقد احوالاتم شبیه تواه)،‌ اشکم دراومد، البته شاید ریشه این رجعت به گذشته برای من متفاوت باشه، و اون اینه که این چند وقته واقعا کم آوردم، از همه نظر. همه اوضاع دست به دست هم دادند بر علیه من. و هیچ راهی جز رجعت به گذشته برام نموند.


September 10, 2009 10:57 PM
شیدا   ( web | email )

دکتر قوامی عشق منه. از روزی که دنیا اومدم تا روزی که ایران و ترک کردم دکترم بود. خواهرش خانم قوامی دبیر عربیمون بود در مدرسه راهنمایی محبوبه دانش ، کوچه اسدی.


September 10, 2009 3:15 PM
golpar   ( web | email )

وای خدا عجب دنيای کوچکی....دکتر قوامی پدر دوست و همکار من هستند...از دوست من يک نوه خوشگل داره پسرشون هم تازه عروسی کرده...چه خانواده محترم و اصيلی و چه مرد والايی که تا اين سن و سال هنوزم تو همون مطب کار می کنند...خوشحالم که برگشتی...


September 10, 2009 1:12 PM
میتل   ( web | email )

نوشته هایی از این نوع منو راضی نمی کنه...............
نه .......اين اون چيزی نيست که من دلم بخواد.


September 10, 2009 12:41 PM
کیقبا د   ( web | email )

سلام .
آدرس خانه شما را از ميهمانان کيوان از پشت يک سوم شنيديم .
و البته که از اين بابت خوشحاليم .
...
چقدر طول کشيد تا در شيراز اگر نه در اسناد مالکیت یا شناسنامه ها ، لااقل در تابلوی خیابانها ، بویژه خیابان قصر دشت ، قصرالدشت شد قصر دشت .
و این اتفاق خوشایندی است البته .
کاش کامنت گذار محترم بالایی ( اسپایدرمن) هم این مهم ! را رعایت فرموده بودند .
ضمن آنکه توصيفات شما به قصر دشت شيراز ميخورد نه ؟


September 10, 2009 12:17 PM
شماره 12   ( web | email )

من خیلی دیر دیدم پیغامتون رو ولی ادرس همونیه که دوستان دیگه دادن خ حکمت
هنوز هم که هنوزه من هیچ دکتری رو غیر از دکت قوامی قبول ندارم چون فقط با طبابت اون خوب میشم نه هیچ کس دیگه


September 10, 2009 11:26 AM
شمرايران   ( web | email )

ما رو ببين اين ور دنيا افتاديم ؛ مياييم اينجا دلمون واشه ؛ يه خبري بگيريم ؛ بايد دلتنگيهاي اين كوچولو رو بخونيم كه ياد تفنگ ترفه ايش افتاده!!!.
مرد حسابي من هم ازونا ميخواستم ولي بابام هيچوقت برام نخريد!!!
نوشته ات قشنگ بود ولي براي يه دختر ۱۶ ساله كه به عنوان انشا سر كلاس خونده ميشد . فكر كنم براي يه همچين نوشته اي يه مقدار بزرگ و سنگين وزن هستي!!!.
خواستم يه كمي حست به هم بخوره شايد يه نوشته سياسي يا فلسفي ديني(از اونا كه به خدا و پيغمبر فحش ميدي ) به مناسبت ايام رمضان بنويسي كيف كنيم .

موفق باشي


September 10, 2009 9:25 AM
ستاره تنها   ( web | email )

بردیم به سالهای دوررررر....


September 10, 2009 6:19 AM
samin   ( web | email )

سلام شراگیم بابا کجایی؟ میدونم ناراحتی افسرده ای ولی هممون همینطوری هستیم نباید که دیگه همدیگرو یادمون بره


September 10, 2009 4:18 AM
آریو   ( web | email )

نامه عبدالکریم سروش به خامنه ای
حتمن بخونید، سایت گویا
بخشهایی از نامه:
ندای آقا سلطان که به خاک شهادت افتاد و حنجره اش به گلوله ستم سوراخ شد به درگاه سلطان عالم ناليدم که بازهم ندای خلايق را نمی شنوی؟ چون عيسی بر صليب گله کردم که "خدايا چرا ما را رها کرده ای"، مگر سياهکاران را نمی بينی که سبزها را سرخ کرده اند، مگر عبوسان و ترش رويان را نمی نگری که شيرينی ها را تلخ کرده اند، سوختن خرمن امنيت و کرامت انسان را می نگری و ذلت اعتراف زندانيان و شوکت شريرانه ستمگران را می بينی و بازهم استغنا می ورزی؟

تا روزی که آن اقرار مجبورانه و مکروهانه يعنی آن کلمات سه گانه را شنيدم: "هتک حرمت نظام"، که چون حديث سرو و گل و لاله و چون ثلاثه غساله جان بخش بود. گويی کلمات آن خطيب نبود. کلمات تو بود خدايا که در خطابه جاری شد. دانستم که دست به کار اجابت شده ای و باد را فرمان داده ای تا آتش را به کشتزار فرومايگان ببرد. سجده کردم و سپاس گزاردم که

آفرين ها بر تو بادا ای خدا
بنده خود را ز غم کردی جدا

آتشی زد او به کشت ديگران
باد آتش را به کشت او بران

ما نسل کامکاری هستيم. ما زوال استبداد دينی را جشن خواهيم گرفت. جامعه ای اخلاقی و حکومتی فرادينی طالع تابناک مردم سبز ماست.
این جمله اش هم خیلی به دلم نشست:
مرگ ترانه (موسوی)، ترانه مرگ استبداد بود


September 10, 2009 2:25 AM
مهندس پنگول جونی   ( web | email )

دلم لک زده برای فوتبال بازی کردن تو اون کوچه ی عریض با دیوارهای تگری زده که هر وقت وسط بازی دست و پامون می خورد به دیوار خون بود که می زد بیرون و ما عین خیالمون نبود. بعدها که از اون کوچه رد می شدم دیدم که اون کوچه نه تنها عریض نیست بلکه خیلی هم تنگه.
دلم واسه اون دید کودکانه م تنگ شده.واسه اون پاکی کودکانه . وقتی که به شوخی یکی از بزرگای فامیل گفت : فلانی که دوست دختر نداره . و من هم با پاکی کودکانه ای گفتم : چرا دارم. یکی هست که من هر روز با دوچرخه م از کوچه شون رد می شم. و چقدر همه خندیدندو من متعجب که : مگه حرف خنده داری زدم.


September 10, 2009 1:26 AM
آریو   ( web | email )

یادش بخیر بابام همیشه زمانی مارو پیش دکتر قوامی می برد که دیگه از همه دکترا برای خوب کردن ما ناامید می شد. دقیقن یادمه نیم ساعت معاینه میکرد و مطبش منشی هم نداشت. همه روزا هم کار میکرد حتی تعطیلات وسط هفته بغیراز جمعه ها که کوه میره گفتم میره چون هنوز هم مطبش بازه و کار میکنه توی بیمارستان اطفال بهرامی تهران نو هم هست.
آدرس مطبش هم از سمت قیطریه میشه خ حکمت نرسیده به چهارراه اسدی کوچه قوام یه پنجاه قدم جلوتر دیوار باغ خونش و تابلوش معلومه.
راستی بهشتی و الویریو اینارو که میدونی گرفتن یعنی مخوان موسوی و کروبی و خاتمی رو هم بگیرن به قول موج سبزآزادی در برابر این یزیدیها باید قیام حسینی کرد نه صلح حسنی. جمعه روز مهمیه،درصورت بازداشت اینا باید منتظر تکرار 15خرداد 42باشن.ولی با این تفاوت که بازم به قول موج سبز آزادی: می‌گويند زمان فشرده شده، تا جايی که گاهی فاصله‌ی يک تغيير نسل به قدر فاصله‌ی چند روز و يک هفته تقليل می‌يابد. آيا تاريخ تکرار خواهد شد؟


September 10, 2009 12:50 AM
آرایه   ( web | email )

بی نظیر بود.....
بی نظیر....
حظ کردم


September 9, 2009 10:58 PM
علی   ( web | email )

چه ذهن روشنی داری ... قدر خودتو بدون. موفق باشی


September 9, 2009 10:09 PM
من   ( web | email )

http://www.ketabeavval.ir/Profile/?id=245524


September 9, 2009 10:05 PM
من   ( web | email )

http://publicrelations.tums.ac.ir/images/news/ghavami3.jpg


September 9, 2009 10:04 PM
man   ( web | email )

Dr ghavami alan fekr konam hanooz ostade atfale bimarestane bahramie. bimarestane bahrami sharghe tehran khiabane sabalan. mitooni ostad ro too morning reporthaye 8:30 ta 9:30 sobh too salone conference peida koni ya bakhsheh ofooni. ageh ham rah nadadan begoo man daneshjooam mikham ba ostad dar rabeteh ba payan namam harf bezanam


September 9, 2009 10:01 PM
سوسکی   ( web | email )

باز نوشته‌هات داره حسابی خوندنی می‌شه.
مطب دکتر قوامی توی دزاشیب نزدیکای خیابان حکمت (سابق) بود... یاد اون روزها بخیر.


September 9, 2009 7:48 PM
فضول   ( web | email )

ن وووووووووووو چ چ چ چ چ چ چ چ.....
راسی راسی یه اتفاقی واسه ات افتاده داشی!!!!...
دوست داشتیم تحلیل جدیدی از وقایع اخیر داشته باشی....بالاخره روزنومه نگاری دیگه!...


September 9, 2009 7:24 PM
زهرا   ( web | email )

چه روشن و زیبا نوشته ای
دکتر قوامی هنوز در همون خونه باغه
خیابان بوعلی. بالا تر از چهارراه اسدی. کوچه قوام.
عصر ها همیشه در مطبش بازه..


September 9, 2009 4:22 PM
صبا   ( web | email )

It was so beautiful


September 9, 2009 3:55 PM
شراگیم   ( web | email )

شماره ۱۲ عزيز...ميتونی آدرس مطبش رو بهم بدی...واقعا ممنون ميشم اگه اين کار رو بکني...


September 9, 2009 2:52 PM
بیمار سابق   ( web | email )

دکتر قوامی هنوز توی همون خونه باغی بزرگ طبابت میکنه هنوز همون قدر حاذق و همون قدر مهربون و خاکی و ساده
رفتی سلام من رو هم برسون


September 9, 2009 1:41 PM
بهاره   ( web | email )

چه نوشته ی به جایی بود توی زمانی که اینقدر درگیر شدیم که فراموش کردیم این دلتنگی غریب ته دل هامون نه از شلوغی این روزها، نه خبرهای بد و نه نگرانی آینده ست...که فقط یاد کسانی کرده که دوستشون داریم و می خوایم بدونیم چه می کنن و در چه حالن و انگار فرصتش رو گم کردیم قاطی خوندن وبلاگ هایی که همه خبرگزاری شدن...

خوب باشی : *


September 9, 2009 11:20 AM
دختر طلاق   ( web | email )

شاید حق با تو باشه .. منتظر بودیم نوشته ای متفاوت تر بخونیم ... اونم بعد از این همه مدت ... اما کسی نمی تونه ارزش نوشته ها رو مشخص کنه ... فقط حالات روحی آدمان که تعیین میکنن الان نوشتن کدوم مطلب اهمیت بیشتری داره ... و نویسنده ای که این حس رو نادیده بگیره به نظر من نویسنده نیست ...

اینکه به حس خودت احترام گذاشتی خیلی قشنگ تر از نوشته ت بود و این پست خیلی دلنشین تر از بقیه ی پست هات (:


September 9, 2009 10:29 AM
ناشناس   ( web | email )

اينم دکتر قوامی که دنبالش ميگشتی:
http://publicrelations.tums.ac.ir/news/detail.asp?newsID=11728


September 9, 2009 8:39 AM
مانیل   ( web | email )

انقدر قشنگ بود که بغض گلوم رو گرفت . چه حس خوبی داره بعضی خاطره ها ...


September 9, 2009 7:52 AM
ناشناس   ( web | email )

عالی بود...... عالی..........

خوش به حالت با این خاطره هات.

چقدر قشنگ بود این نوشته. مثل کتابهای خوب قدیمی..... از اونهایی که کمتر میشه دیگه گیر آورد.

اما همهء اينها باعث نميشه که نگم تف تو ذاتت نياد که دق مرگمون کردی از نگرانی!

خوشحالم برگشتی. خیلی.خيال ميکردم داری يه گوشه موشه ای آب خنک ميخوری و همينطوری دل ميسوزوندم برای خانوم شين گلت.


September 9, 2009 6:35 AM
سعید   ( web | email )

۲ پاراگراف آخر فوق طلايی بود!

سعی کن بجای نون قرض دادن به محمود فرجامی هميشه اينجوری بنويسی!!!!


September 9, 2009 5:43 AM
مجید   ( web | email )

خیلی خواندنی و دلنشین بود.


September 9, 2009 5:20 AM
فهیم   ( web | email )

خوشحالیم که چراغ اینجا رو دوباره روشن کردی...


September 9, 2009 3:40 AM
پایا   ( web | email )

اینقدر قشنگ بود که اشک هام یه ذره صورتمو خیس کرد.
یاد بچگی خودم افتادم که خیلی کوتاه بود خیلی خیلی ولی دوسشون دارم
وقتی 7 سالم بود مادرم رفت زیر تیغ جراحی به خاطر تومور مغزی تا یک سال بعدش که پدرم هم رفت بیمارستان به خاطر مشکل قلبیش و یکسال بعدش کلا از پیش ما رفت .یاد روزی افتادم 3 ماه قبل از رفتن پدرم که اشک بابام رو دیدم گریه کرد و گفت من رفتنی ام بابا جون هوای مامان و خواهرتو داشت باش دیگه تو مرد این خونه ای . وقتی رفت من موندم با خواهر و مادری که افسرده شدن .دلم واسه 5 سالگیم تنگ شده روزایی که بابا خوب بود مامان خوب بود بابا بهم یاد میداد از خیابون چججوری رد بشم و منو میبرد کارخونش و من افتخار میکردم که بابا رئیس همه ی ایناس یا مامان که منو میبرد با خودش مدرسه و من افتخار میکردم که مامانم اینقدر میدونه که به این همه دختر درس میده.....


September 9, 2009 3:09 AM
سعید   ( web | email )

دوست داشتنی بود!


September 9, 2009 3:01 AM
اسپایدرمرد   ( web | email )

خیابون قصرالدشت تهران؟ اگه اونجا بودی با هم بچه محل بودیم :)


September 9, 2009 1:39 AM
نظر شما

اگر قبلا در این وبلاگ نظر نداده اید، نظر شما توسط مدیر وبلاگ بررسی خواهد شد. تا آن زمان نظر شما نمایش داده نخواهد شد. از این که نظر داده اید متشکریم.