شراگیم
« روز ایران | صفحه اصلی | یاد ایام جوانی! (+18) »
یک نفس راحت...

تقریبا قسر در رفتیم...در این چند ماهه فکر اول مهر مثل بختک افتاده بود به جانم که چطور باید دو و نیم میلیون جور کنیم و کرایه خانه و قسط آخر خرده ریزهایمان را بدهیم...هرچه هم جمع می شد یکهو یک خرج غیر مترقبه ای پیش می آمد و مثل آتش میفتاد به جان پس اندازمان...مثل آن تصادف کوفتی...گفته بودم؟ ولش کنید...نمی خواهم الان تعریف کنم...یعنی اول باید به مخم فشار بیاورم که قبلا در موردش نوشته ام یا نه...بعد که طبق معمول مخم جواب نداد باید بروم و کل آرشیو این دو سه ماهه اخیر را مرور کنم که ببینم چیزی در موردش نوشته ام یا نه...بعد اگر ننوشته بودم بیایم برایتان بنویسم که چطور شد آن زنک آمد کوبید به در سمت عقب ماشین ما و آخر سر من مقصر شدم...فرعی به اصلی...خب من ماشینم از اصلی رد شده بود...نصف بیشترش رد شده بود...این قانون فرعی به اصلی اصلا عادلانه نیست...ولش کنید...شاید همه اینها را قبلا گفته باشم و پاک حوصله تان را سر ببرم...مثل این پدربزرگها و مادربزرگها که چند تا جمله و یا خاطره کلیدی دارند و و راه به راه تحویل نوه نتیجه ها می دهند...بعد نوه نتیجه ها هم مجبورند به روی خودشان نیاورند و با ذوق و شوق ادا اطوارها و خاطرات هزار بار گفته شده را گوش کنند...مثلا همین پدر من چند تا خاطره دارد که آنقدر توی ذهنش رشد کرده اند که جای بقیه خاطراتش را به کل گرفته اند...یکی اینکه توی ترکمن صحرا یکبار با هلی کوپترشان جایی نشسته بودند که گرفتار ترکمن های عصبانی شدند و با چه اقبالی از مهلکه گریخته اند...یا یکی دو تا ماجرایی که برایش توی آمریکا پیش آمده بود...ماجراهای خیلی پیش پا افتاده...مثلا خدمتکاری که هر بار می آمد اتاقش را تمیز کند و ریخت و پاش و شلوغی اتاق پدرم را می دید این دو کلمه را به زبان می اورد که " Iranian Dirty" ...یا اینکه آنجا همیشه صبح ها نیمروی دو رو سرخ شده سفارش می داد...و البته شیرجه زدن های نفس گیرش را با هواپیمای اموزشی...خاطرات گذشته...گذشته های خوب و پر افتخار...همه مان دیر یا زود قفل میشویم به قسمتی از زندگی مان...وقتی که پیر تر شدیم و به سنی رسیدیم که دیگر چشم اندازی در رو به رو وجود نداشت مشغول گذشته ها می شویم...از میان تمام سالها و تمام خاطرات معدودی را نگه می داریم و باقی را دور میریزیم...من که تا به امروز هیچ چیز پر افتخاری در کارنامه ام نگذاشته ام برای روز پیری و کوری...فکر کنم هیجان انگیز ترین و قابل ذکر ترین اتفاق زندگی ام همان چند سفری باشد که با دوچرخه به این طرف و ان طرف رفته ام...چقدر ضایع...! ...نه؟...پاک نوه نتیجه ها را از خودم نا امید می کنم... پدر من به سن من که بود لااقل یکی دو تا قپه روی دوشش بود و چند تا گردان جلویش پا می چسباندند و خبردار می ایستادند و غلط نکنم آمریکایش را هم رفته بود...فکر کنم پسرم باید با تو سری هر هفته نوه ها را به دیدنم بیاورد و هر بار آه از نهاد آنها بلند کند که وای...بازم بابا بزرگ میخواد یک ساعت خاطره سفرش با دوچرخه به اصفهان رو تعریف کنه...!
چند روز پیش اتفاقا به خانوم شین میگفتم که نکند من وقتی پیر شدم از ان پیرمردهای خنگ و خرفت بشوم که حوصله همه را سر می برم...؟ گفت نه...تو کتاب میخوانی و کسانی که کتاب می خوانند مغزشان به این زودیها از کار نمی افتد...با خوشحالی گفتم یعنی مثل نجف دریابندری می شوم؟...حالا چرا نجف دریابندری ؟ چه میدانم...از دهنم پرید...آخر دارم این روزها کتاب مصاحبه اش را میخوانم...با کی؟ نمیدانم...حوصله هم ندارم بروم نگاه کنم...یعنی باید بروم توی اتاق و چراغ را روشن کنم و همین باعث بیدار شدن خانوم شین می شود و ارزشش را ندارد...فکر نمیکنم شما هم راضی باشید که به خاطر یک اسم که برای هیچکس هیچ معنای خاصی ندارد و به بحث ما هم ربط پیدا نمیکند خانوم شین را بی خواب کنیم...اصلا فرض کنید اسم یارو " مرتضی بهبهانی" هست...او که مهم نیست...مهم این است که من دارم مصاحبه اش را با دریابندری میخوانم...یعنی او یک خط سوال میکند و دریابندری سه صفحه جواب میدهد...حالا شما گیر داده اید به همان یک خط سوال که سوال کننده کیست؟ ...گیر الکی ندهید که اصلا حوصله ندارم...
داشتم میگفتم شاید خواندن چنین کتابی باعث شد که آن لحظه فکر کنم من هم پیر شدم باید مثل او بشوم...مثل دریابندری...هنوز آنقدر جالب حرف میزند که یک آدمی چند ماه و بلکه هم چند سال بدود برای اینکه با او حرف بزند و بعد حرفهایش را بدهد به انتشارات گردن کلفتی مثل مروارید چاپ کند...خب صد در صد این شخص با این سن و سال هنوز مخ و ملاجش سالم است...و همه اینها به خاطر این است که او هم در جوانی کتاب زیاد میخوانده...پس من هم مثل دریابندری میشوم و خانوم شین هم همین را تصدیق کرد...البته منهای خانه ای در بالای شهر و منزلت اجتماعی که حاصل یک عمر تلاش اوست...
از کجا به کجا رسیدیم؟...خوبی پستهای نصفه شبی این است که حرف تو را با خودش می برد و لازم نیست تو هی زور بزنی که جملات و موضوعات را با وصله پینه به هم بچسبانی و مرتبط ها و غیر مرتبط ها را از هم جدا کنی...الان با یک نگاه به بالای صفحه فهمیدم که داشتم در مورد دخل و خرج اول مهرم حرف میزدم که تا همین بیست روز پیش حتی نصفش هم جور نشده بود...ولی جور شد...نه دوچرخه را فروختم و نه خانوم شین دست به طلاهایش زد...آخرین قسط و سنگین ترین قسطمان را که مصادف شده بود با کرایه ششماهه دوم سال یکجا دادیم و یک نفس راحتی کشیدیم...فعلا یک نفس راحتی کشیدیم...

توسط در September 26, 2009 1:27 AM |
نظرات
خانم ثابتی   ( web | email )

حالا کو تا تو پیر بشوی با وجود خانم شین. تازه اگر هم شدی و فیس بوک و مسنجر و قس علی هذا کماکان موجود بود یک آیدی برای خودت درست کن که معنی اش این باشد بابا بزرگ بعد از این 22 ساله از تهران. ( البته اگر نوه ها دختر بودند . وگرنه مامان بزرگ خیلی آینده 18 ساله و نه بیشتر ، تضمینی از تهران). نوه هایت که دیگر در اون زمونه حتی شام و ناهارشان هم کتلت و کشک بادنجان دیجیتالی هست در رستورانی مجازی با حضور پارتنری روباتیک منظر با قلبی از طلای تیک تیک تاک تاک در سینه ، عاشق ات می شوند و تو همینطور خوش زبان می مانی و بلدتر تر هم می شوی چطوری مخاطبت را تا ته ته طول و دراز متن با خودت بکشی و نفس راحتت را توی متن بدمی و همسفر خودت کنی با دوچرخه و لاب لاب لاب . دست آخر که خواستند تو را حتما ببیند دست بالا بگیری و دعوتشان کنی به آرشیو همین خانه ای که دارد روز هایت و نگاهت و نفرت و عشق ات را برای روز های مبادا ذخیره می کند.
ما هم اگر آنموقع زنده بودیم می آییم این گوشه کنار وبلاگت روی تخته سیاه اعتراف می کنیم به دو نسل بعد از تو که شراگیم در زمانه ی خودش خیلی خوب بلد بود هم گریه کند ، هم بخندد و بخنداند ، بجنگد و به موقع اش صلح کند و از همه مهمتر نوشتن همه این حس های متضاد را بلد بود.


September 30, 2009 10:32 PM
tamara   ( web | email )

اینو شنیدین؟

http://www.youtube.com/watch?v=uOq3t8bUYfc&feature=player_embedded#t=209


September 29, 2009 12:47 PM
روشنک   ( web | email )

نگفتم از فیلتر خارج شده. روش دور زدنشو بدون فیلتر و اینا کشف کردیم


September 29, 2009 3:26 AM
نوری   ( web | email )

خبرها با من


September 28, 2009 3:44 PM
سحر   ( web | email )

نخیر شراگیم همچنان فیلتره و بدون فیلترشکن هم access denied و فیلتر شکن من هم مثل چی ؟کار می کنه، اشکال از بالاترین و دنباله است.


September 28, 2009 1:18 PM
سحر   ( web | email )

جدی؟ بدون فیلتره؟ حالا من هر کاری کردم بالاترین باز نشد و اومدم اینجا که فیلترشکنمو تست کنم. که اگه باز شد یعنی فیلتر شکنم کار می کنه.


September 28, 2009 1:12 PM
روشنک   ( web | email )

بنده الان از همین نفسای راحت ذکر شده در پست رو کشیدم و یک عدد وبلاگ شراگیم بدون فلیتر جلو رومه و لذت خواندن بدون این کوفتی فیلتر رو خواستم به سمع و نظر همه برسانم.
یعنی خوندن تو ریدر اصن نمی‌چسبه باید توحس و حال این قالب و نوشته قرار بگیری تا شراگیم خوانی بچسبه.


September 27, 2009 2:29 AM
سارینا   ( web | email )

سلام... فقط خواستم عرض کنم قبلا ماجرای تصادف رو تعریف کردی و در ضمن خوشحالم که مشکل مالیت حل شد.


September 26, 2009 7:00 PM
شراگیم   ( web | email )

هاله جان (شماره ۳):
ساعت خواب...!:)


September 26, 2009 5:20 PM
سیم سالا بیبا   ( web | email )

یعنی واقعا انتظار داری 1 بچه داشته باشی اون هم پسر !!!
؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
یعنی واقعا ..من نمیدونم از چی باید بگم خوب یا بد


September 26, 2009 4:17 PM
شکیلا   ( web | email )

امان از این گیرهای مالی! اما در مورد هر کس وقتی میبینم یا میشنوم رفع شده یه سبکی خوبی رو باهاش سهیم میشم.
نگران پیریت هم نباش با پستهایی که من اینجا خوندم خاطراتت نوه هات رو جذب میکنه همونطور که همه ی ما رو تا بحال به اینجا معتاد کرده.
اون ماجرای تصادف رو هم برامون تعریف نکردی. در وقتت کمک کردم صرفه جویی بشه D-;


September 26, 2009 1:46 PM
هاله   ( web | email )

خانم شین کی بیده؟ زن گرفتی شری جان؟ مبارکات باشه.

امیدوارم ایام​​ات همیشه به خوبی بگذرد.


September 26, 2009 9:45 AM
bita   ( web | email )

damet garm sheagim jon kheli bahal minevisi....koli khandidam...fekr konam bacheh ha va shoharam khiyal kardan khol shodam....


September 26, 2009 7:47 AM
م   ( web | email )

مشب برای بار سوم فیلم v for vendetta رو دیدم.
نمیدونم چند نفراز دوستانیکه میان اینجا این فیلمو دیدن.توی پست قبل هم فکرکنم پیشنهاد تماشای فیلم روداده بودم. هر بار که می بینمش بیشتر روم تاثیر میذاره. شراگیم امیدوارم توهم این فیلمو ببینی..میدونم که خوشت میاد. به همه دیدن این فیلم و معرفی آن به دوستان و آشنایان را توصیه می کنم .
خوشحال می شم که کسی نظرش رو راجع به این فیلم بده.
http://www.imdb.com/title/tt0434409/


September 26, 2009 2:51 AM
نظر شما

اگر قبلا در این وبلاگ نظر نداده اید، نظر شما توسط مدیر وبلاگ بررسی خواهد شد. تا آن زمان نظر شما نمایش داده نخواهد شد. از این که نظر داده اید متشکریم.