شراگیم
پنجگانه...

خبر اول اینکه امروز تولد من و خواهرم بود...هر دو درست در یک روز ولی به فاصله یکسال از هم به دنیا آمده ایم...هشت آبان و امسال هم که هشتم آبان خیلی قشنگ تر از سالهای پیش بود...هم ردیف شدن هشت ها کنار یکدیگر که در نوع خودش پدیده کم نظیری بود و هم مصادف شدنش با جمعه و هم اینکه صبح اول صبح چشم که باز کردم سینی صبحانه را توی رختخواب دیدم که بخار از رویش بلند میشد و پشت بندش سیل کلمات محبت آمیز و عشقولانه بود که به سمتم سرازیر می شد و ترجیع بندش تولدت مبارک عزیزم بود...این اولین تجربه روز تولد در عالم متاهلی ست که عمرا در دوران یالقوزی و تجرد نصیب کسی نمی شود...الان هم که اینجا نشسته ام دو ساعتی هست که از مهمانی خانه خواهرم می آیم...خواهرم دو تا پلیور بنتون برایم خریده بود...از آن پلیورهایی که اگر جرئت میکردم و وارد شعبه بنتون میرداماد میشدم فقط با دهان باز قیمت اتیکتهایشان را از روی رگال دید میزدم و لب میگزیدم و آه میکشیدم...خانم شین هم البته با چند شاخه رز و یک شیشه عطر فارنهایت صد میل حسابی شرمنده ام کرد...من هم البته برای خواهرم از چرم مشهد یک جفت دستکش و یک کیف پول خریده بودم که البته قابل قیاس با هدیه او نبود...به هر حال هرچه بود روز خوبی بود و از همه آنهایی که با ایمیل و آفلاین و کامنت و اس ام اس و تماس تلفنی و حتی در فیس بوک تولد من - نمیدانم از کجا!- یادشان بود و تبریک گفته بودند متشکرم...

خبر دوم که کمی هم تکان دهنده است (لااقل برای خودم) این که از شرکتی که در آن کار میکردم بعد از ماهها کار کجدار و مریز بیرون آمدم...مدتها بود که تصمیم داشتم برای خودم کار کنم و دیگر شغل کارمندی و حقوق بگیری ارضایم نمیکرد...گرچه در این شرکت بعضی ماهها دریافتی ام به سه میلیون تومان هم رسید اما باز یک کارمند حقوق بگیر خیلی فرق دارد با اینکه آدم آقا و نوکر خودش باشد...تقریبا یک سال و چهار ماه اینجا بودم و شاید اگر از آن کارخانه قبلی بیرون نمی آمدم و به همان حقوق چهارصد هزار تومانی انجا راضی بودم الان نه ازدواج کرده بودم و نه ماشینی زیر پایم بود و نه خیلی از این چیزهایی را که امروز دارم می داشتم...از باعث و بانی همه اینها ممنونم...من توی کار و حتی زندگی اساس را بر ریسک کردن قرار میدهم...بدون ریسک آدم به هیچ جایی نمی رسد...به هر حال فعلا به صورت پروژه ای و در حد مشاوره با بعضی شرکتها و سازمانها ممکن است همکاری کنم ولی تمرکز و توجه اصلی ام دیگر کار خودم خواهد بود...حالا این کار چیست و چگونه است بماند...به موقعش برایتان میگویم...

خبر سوم اینکه این پارازیت ها انگار مثل بختک فقط افتاده روی سر ما...امروز فهمیدم نه خاله ام که خانه شان زعفرانیه است و نه خواهرم که سعادت آباد مینشینند و نه آن یکی خاله ام که ستارخان هستند مشکلی با پارازیت ندارند...بعد کاشف به عمل آمد که هر سه اینها دیش را جایی گذاشته اند که تقریبا از همه طرف محصور به ساختمانهای بلند اطراف است...امروز شوهر خاله ام که فوق لیسانس مخابرات است قاطعانه میگفت که راه حل مشکل پارازیت استفاده از توری های سیمی فلزی در اطراف دیش است...جوری که فقط نوک دمبیلک ال ان بی از حصار توری بیرون باشد...میگفت هرچه دریچه های توری ریز تر باشد بهتر جواب میدهد و توری ایده آل یک چیزی با سوراخهایی کمی درشت تر از این توری های معمولیست که جلوی پنجره ها برای جلوگیری از ورود پشه می بندند...البته ال ان بی های قوی و اصطلاحا ضد پارازیت هم تا حدود زیادی مشکل را رفع میکند...ما که نمیتوانیم چک کنیم چون اینجا رفتن به پشت بام کار حضرت فیل است...ولی بد نیست شما چک کنید و ببینید جواب میدهد یا نه...

خبر چهارم هم اینکه لپ تاپ را نمیفروشم...پشیمان شدم...انقدر اصرار نکنید...! ولی همچنان به دنبال جمع کردن یک سیستم خوب با ششصد هفتصد هزار تومان هستم...البته در سه قسط...یک بخش اول...دو بخش هم به فواصل یک ماه از هم هرکدام دویست هزار تومان...کسی آشنایی ماشنایی چیزی دارد که شرایطی سیستم بفروشد؟

پنجم هم اینکه : این نوشته را از مهشید داشته باشید...مهشید نویسنده وبلاگ زنانه ها سالهاست که در سوئد زندگی میکند...در مورد مجازات اعدام هرچه بنویسیم و بنویسند باز کم است...

" دیروز حکم دادگاه در مورد دو نوجوانی که ترز یوهانسون روژه ، دختر ی15 ساله را کشته بودند اعلام شد.
ترز یک دختر معمولی بود. مثل هر دختر 15 ساله ی دیگری ، نامطمئن و بدون اعتماد به نفس ، که هر بار در مقابل آینه می ایستاد میتوانست عیب و ایرادی از دماغ و چشم و ابرو و هیکل خودش بگیرد. شاید میتوانست در جمع دوستان شیطنت کند ، و شاید در تنهایی آرزو میکرد که عاشق شود.
گناه ترز این بود که پسری را بوسیده بود که دوست دختر حسودی داشت. پسر ـ که او را توماس می نامیم ـ ترز را بوسید ولی در مقابل دوست دختر خود ـ که او را ماریا می نامیم ـ نتوانست از این کرده ی خود دفاع کند. ماریا از توماس خواست که ترز را تنبیه کند. و شیوه ی تنبیه ترز هم از نظر ماریا با مرگ ترز کامل میشد.
توماس به تحریک ماریا ، ترز را می کشد .
آنچه خواندید ، یک داستان نیست ، اتفاقی است که حدود پنج ماه پیش در استکهلم افتاد . ترز 15 ساله جان خود را به خاطر حماقت دو نوجوان دیگر از دست میدهد.
توماس و ماریا نقشه ی قتل ترز را می کشند ، و ترز را به قتل می رسانند.
من در اینجا از صفت خاصی استفاده نمیکنم. شاید اگر دیگری بود در اینجا می نوشت " توماس و ماریا نقشه ی قتل ترز را می کشند و او را به شکل ناجوانمردانه ای به قتل می رسانند " یا شاید می نوشت " این دو دست به قتل دختر بیگناهی به نام ترز زدند"
من با این صفات میانه ی خوبی ندارم. به نظرم هیچ قتلی " جوانمردانه " نیست ، پس نیازی ندارم که قتل ترز را " ناجوانمردانه " بنامم.
با ترز آشنایی ندارم ، نمیدانم او بی گناه بود یا با گناه ،معنای گناه برای من شاید بسیار با معنای گناه برای تو متفاوت باشد. ولی فکر نمیکنم گناهکار بودن یا نبودن ترز ، تاثیری در جنایتی که انجام شده است داشته باشد. ترز دختر 15 ساله ای بود که حق داشت زندگی کند. مثل هر 15 ساله ی دیگری.
مهم این است که دختر 15 ساله ای دیگر حق زندگی ندارد ، و اشخاصی که این حق را از او گرفتند ، هم سن و سال او بودند.
دیروز حکم قاتلان ترز صادر شد. توماس و ماریا به یک سال و نیم نگهداری اجباری در انستیتوهای بزهکاران نوجوان همراه با درمان روانی مجکوم شدند. حکم مورد اعتراض بسیاری حتی در مطبوعات قرار گرفت ، بسیاری مجازات را نسبت به عمل انجام شده ـ یعنی قتل عمد و با برنامه ریزی قبلی ـ سبک و ناچیز می دانند. اما به نظر یکی از جرم شناسان مشهور سوئدی ، دادگاه نسبت به سن بسیار کم مجرمین ، و اینکه ایشان تا کنون جرمی انجام نداده اند و پرونده ی قبلی ندارند ، تخفیف بسیاری قائل شد.

مسئله ی دادگاه در مورد بالا ، بهداشت روانی این دو نوجوان و کمک به ایشان برای بازگشت به جامعه است.
داستان ساده تر از آن است که بحث پیچیده ای را لازم شود . دو نوجوانی که دوست و هم کلاس خود را به خاطر بوسه یا لاس زدن به مرگ محکوم میکنند و حکم را در موردش اجرا میکنند ، از نظر روانی موجودات سالمی نیستند. و در وحله ی اول باید سلامت روانی ایشان مورد درمان قرار بگیرد.
وقتی حکم بالا و بحث های پیرامونش را در روزنامه های صبح می خواندم ، به ناگاه به خود گفتم :
فکرش را بکن اگر این سه نوجوان در ایران به دنیا می آمدند. در این صورت نه یک نعش بلکه سه نعش بر دست این جامعه باقی مانده بود. امروز اگر دادستان و وکیل بر سر بهداشت روانی این دو نوجوان صحبت می کنند و برنامه ریزی بر سر اینکه چگونه این دو به جامعه بازگردانده شوند ، باید وکیلی دست از جان شسته پیدا میشد و هفت کفش آهنین از پای می انداخت نا از اولیای دم ، تقاضای بخشش میکرد ، که با توجه به شرایط ، یعنی قتل با برنامه ریزی قبلی ، مسئله ی ساده ای نبود. کار این وکیل ، و چندین فعال حقوق بشر ، چندین روزنامه نگار و عکاس و گزارشگر برای مدت زیادی روشن بود.
و شاید با تمام تلاش ها ، طناب دار روزی به دور گردن ماریا که تحمل لاس زدن ترز با دوست پسرش را نداشت می افتاد و شاید مادر ترز ، صندلی را از زیر پای توماس می کشید و بدن او را به تشنج های مرگ می سپرد.
و شاید شب اعدام ماریا و توماس ، وکیل این دو سرگشته و دردمند ، از تلاشی که ثمری نداد ، به خانه بر میگشت و در وبلاگش فریاد می کشید ، و تو اگر دقت میکردی ، اشکی را که از چشمانش بر کی بورد چکیده است در لابلای کلماتش می توانستی بخوانی...
اما نه ترز و نه ماریا و توماس ، هیچ کدام از این سه نوجوان در ایران به دنیا نیامده و بزرگ نشده اند.
مادر و پدر و دائی ترز ، از کوتاه مدت بودن مجازاتی که برای قاتلانی که دخترکشان را از ایشان گرفته بود تعیین شد ، ناراضی هستند. ولی در فکر هیچ کدام ایشان نمی گنجد که تقاضای اعدام ماریا و توماس را داشته باشند.
وکلای ماریا و توماس ، مجبور نبودند که انرژی بیش از حدی صرف جلب ترحم پدر و مادر ترز صرف کنند. آنها قانون را در کنار خود داشتند. قانونی که برای حمایت از شهروندان وضع شده است ، و توماس و ماریا ، هر چند جنایتی را مرتکب شده اند. اما همچنان شهروند این جامعه ی بشری هستند ، و از حقوق شهروندی برخوردارند. وکلای توماس و ماریا تنها لازم بود تلاش کنند که نشان دهند کاری که این دو انجام داده اند عکس العمل عادی ای در مقابل آن دختر 15 ساله نیست و نیازمند مراقبت ویژه ای هستند که تا زمانی که بهبود پیدا نکرده اند به خود و دیگران صدمه ای نزنند.

ماریا و توماس ، جنایتی را مرتکب شدند ، این دو آدم کش هستند. ولی مجازات آدم کشی در دنیای متمدن اعدام نیست. و شانس بزرگ ماریا و توماس این بود که در دنیای متمدن به دنیا آمدند و بزرگ شدند و مرتکب جنایت شدند.
من ، کشورم را دوست دارم . ولی وقتی فکر هایم به اینجا رسید ، اشک امانم نداد.
راستی ، چرا باید به دنیا آمدن در کشوری که دوستش دارم بد شانسی بزرگی باشد ؟ "

توسط در October 31, 2009 1:22 AM | | نظرات (49)
آگهی تبلیغاتی

یک دستگاه لپ تاپ DELL مدل INSPIRON 1520 کاملا سالم فورا فروشی
و یا تعویض با
یک PC گردن کلفت با کلیه لوازم.

مشخصات لپ تاپ:

سی پی یو Intel Core 2 Duo T7250
سیستم عامل Microsoft Vista Home Premium ------> خودم تغییرش دادم به XP servicepack 3
هارد ۱۶۰ GB SATA @ 5400RPM
صفحه نمایش وایداسکرین ۱۵.۴ اینچی WSXGA
کارت گرافیک NVIDIA GeForce 8600M GT 512MB
حافظه 1 Gig DDR2 @777 MHz
درایو اپتیکال ۸x CD/DVD burner (DVD+/-RW) w/Double Layer Support
وایرلس Intel 4965AGN
وزن: ۲.۹ کیلو گرم
اندازه: ۱.۴۷-۱۶۷×۱۴.۱۲×۱۰.۵۹ اینچ
۱ IEEE 1394 (FireWire)، ‌۴ عدد Universal Serial Bus (USB 2.0)، کارت‌ریدر هشت کاره،‌ خروجی VGA،‌ S-Video، RJ-45 Ethernet LAN، مودم RJ-11، ExpressCard 54mm، ورودی استریو، خروجی هدفون/ اسپیکر و میکروفون‌های دیجیتال دو پورت
webcam 2 megapixel

قیمت پایه برای فروش: 650 هزار تومان (مقطوع)

توسط در October 26, 2009 10:53 PM | | نظرات (24)
یک ماچ گنده همدانی...!

گوش شیطان کر مثل اینکه دستگاه پارازیتشان سوخت بس که این یکی دو روزه فیتیله اش را بالا کشیده بودند...دیروز که حتی یک کانال فارسی هم باز نمی شد...دیشب شدت امواج مایکروویو ارسالی از دستگاههای مستقر در ختنه گاه برج میلاد به قدری بود که همه تخم مرغهای توی یخچالمان عسلی شدند...تخم ما که جای خود دارد و این روزها دیگر کاملا جنبه تزئینی پیدا کرده است...!

ولی خدا را شکر مثل اینکه دستگاههای اخته کن ساخت کارخانه صا ایرانشان هم مثل بقیه محصولاتشان تو زرد از آب درآمد و تا کمی به موتورش فشار آوردند یاتاقان چسباند و تا مهندسین دلاور ایرانی این دستگاه مایکروویو عظیم را مجددا احیاء کنند و پارازیتهایش را حواله اعصاب و اعضاء و اسافل ما کنند دو سه شبی باز بی بی سی داریم...مدتهاست که میخواهم این را بنویسم اما رویم نمی شود...از همان وقتی که بی بی سی فارسی شروع کرد از بچه های وبلاگ نویس آدم جذب کردن معلوم بود که رسانه آدم حسابی ها خواهد شد...حالا این که سراغ من نیامدند البته یک اشتباه تاکتیکی بوده و الان شنیده ام که در به در برای یک برنامه جدید دنبال من میگردند که یک "شراگیم شو" توی مایه های "گلی شو" راه بیندازند....! حالا بحث این نیست...بحث این است که بی بی سی این روزها یک تنه دارد شعور و فهم و درک و سلیقه و احساس و سرگرمی به ملتی تزریق میکند که خیلیهایشان شعور و فهم و درک و سلیقه و احساس و سرگرمیشان در حد برنامه های مهوع تلویزیون دولتی ایران و یا بد تر از آن برخی کانالهای ماهواره ای زرد مانده است...کاری به سیاست های پشت پرده بی بی سی نداریم...بی بی سی یک رسانه حرفه ایست که توسط تیمی نخبه و خوش فکر اداره می شود...تک تک برنامه های بی بی سی ارزش دیدن دارد...امروز که بعد از چند هفته پارازیتها قطع شد فرصتی شد تا بار دیگر به این فکر کنم که داشتن یک رسانه و دو رسانه و ده رسانه خوب که بتوانند نخبگان را جذب کنند و برنامه خوب بسازند و سطح فکر و احساس مخاطبینشان را ارتقاء دهند چطور میتوانند منشاء تحولات عظیم اجتماعی باشند...

بدبختی ما این است یک اقلیتی با عقاید خشک مذهبی از حاشیه روستاها و شهرها بلند شده اند امده اند تهران و با همان فکرو سلیقه و احساس ناقصشان شده اند برنامه ساز تلویزیونی و مدیر تولید و مدیر شبکه و رئیس صدا و سیما و بعد یک عده کله خشک تر از خودشان هم هر روز کاغذ و بخشنامه میدهند دستشان که برای تنقیه معنویت توی ماتحت جامعه از چه شیافهایی و چگونه باید استفاده کنند... بخش خبری را هم که دربست خودشان میگردانند و از تولید و توزیع و تفسیر خبر همه چیز زیر تیول خودشان است...
این فقط یک بخش از حکومتی ست که وظیفه اش اداره جامعه است...بروید و همین آدمها را بگذارید در مسند سایر امور...همین گندی که در تلویزیون زده اند در بقیه ارگانها و سازمانها هم زده اند...وزارت ارشاد که سرآمد بقیه سازمانهاست...قوه قضائیه را ببینید که چظور هنوز بر اجرای احکام قرون وسطایی اصرار میکند...نیروی انتظامی را ببینید که چطور شهروندش را به عنوان اراذل و اوباش در ملاء عام شکنجه میکند و یا معترضین و مخالفینش را در خلوت و جلوت سلاخی میکند...همین رئیس جمهور منتصبمان را ببینید که چطور با مهمل گویی هایش یک تنه ایران را در انزوا و تنگنای جهانی قرار داده است...هر سوراخ سنبه ای که سرک بکشید وضع به همین منوال است...علتش هم این است که هرکس بخواهد وارد رده های بالای مدیریتی و اجرایی کشور شود باید اول از هفت خوان حماقت و خرافه و تعصب و جهل رد شده باشد...
این وضع قابل دوام نیست...ایران کشوری نیست که بشود بر مردمش برای مدت طولانی با این شیوه حکومت کرد...این قوم متعصب و خشکه مقدس که امروز سرنوشت ایران را با زور سرنیزه به دست گرفته دیر یا زود کنار خواهد رفت...امروز جنبش سبز ایران شکل گرفته است...این مردم دیگر مساله شان احمدی نژاد یا موسوی نیست...این مردم خواسته شان ریشه کنی جهل و خرافه و تعصب از همه امور است...رسیدن به یک جامعه آزاد با فرصتهای برابر برای زن و مرد...جامعه ای که نخبگانش در راس امور باشند...جامعه ای که هیچ مقام و منصبی در آن با تقدس و دین روئین تن نشده باشد...جامعه ای دارای مطبوعات و رسانه های آزاد...چنین جامعه ای امروز یک رویای دور و دراز نیست...یک سرنوشت محتوم است و اولین قدمها برای رسیدن به چنین جامعه ای برداشته شده...مهم نیست چند نفر در این مسیر زندگیشان به خطر میفتد و یا تباه می شود...مهم این است که هرکس در این راه تلاش کند درست زندگی کرده است و یا به قول آن رهبر سیاه کاخ سفید در سمت درست تاریخ ایستاده است...!

این از این که روی دلم مانده بود و باید میگفتم...اما یک سوال...کسی خبر دارد که این شبکه ماهواره ای سبزی که قرار بود به راه بیفتد کارش به کجا رسید؟ شاید تا به حال ده نفر از من این را پرسیده اند و من هر بار گفته ام نمیدانم...من معتقدم چنین شبکه ای با توجه به پتانسیل عظیمی که از نخبگان سبز در داخل و خارج از ایران وجود دارد و نیز کمکهای مالی همه مردم میتواند به سرعت رشد کند و نقش مهمی در فرهنگ سازی و هدایت جریانهای سبز در داخل و خارج از ایران را بر عهده بگیرد...

پ.ن: قرار نبود اینها را بنویسم...به خانم شین قول دادم که بیایم یک پست خنده دار بنویسم...داشت میخوابید...خداوکیلی اولش را هم شاد و شنگول آمدم...اما یکهو داغ دلم تازه شد...حالا فردا صبح بیاید اینها را بخواند کلی توی ذوقش میخورد...بروم یک ماچ جانانه همدانی اش کنم که دلم برایش یک ذره شده...!

توسط در October 23, 2009 2:37 AM | | نظرات (31)
یاد ایام جوانی! (+18)

خوابیده بودم که حس کردم عنقریب دارم از تشک به بیرون پرتاب میشوم...آمدم کمی بخزم آن سو ترک که دیدم یک فروند خانم شین خیلی سفت و سخت اجازه عبور نمی دهد...تقریبا نیم متری از مرز فرضی و قراردادیمان رد شده بود و آمده بود توی خاک من...هرچه زور زدم بیدارش کنم نشد...دلم هم نیامد به خشونت متوصل شوم...نیم ساعتی کج دار و مریز با خودم کلنجار رفتم که در همان لبه پرتگاه تشک بخوابم... که طبعا نشد...در این گیر و دار هم خواب به کل از سرم پرید...تقریبا دو و نیم نصفه شب است...می آیم یک لیوان آب میخورم و جیشکی میکنم و توی هال برای خودم روی مبل ولو می شوم و ماهواره را روشن میکنم...صدایش را که نمیتوانم بلند کنم پس میزنم جایی که تصاویر خود به اندازه کافی گویا باشند...فشن تی وی دختران خوشگل لاغری را نشان میدهد که لخت لخت با آن پستانهای کوچک اما سر بالا و سرین های خوش تراش برای احتمالا عکاس مجله پلی بوی ژست میگیرند...یک زمانهایی دیدن چنین صحنه هایی میتوانست سوژه چند هفته و بلکه هم چند ماه هنرهای تجسمی و صنایع دستی ام باشد...

آن زمانها که جوانک تازه بالغی بیش نبودم با خیلی کمتر از اینها هم حالتی میرفت که محراب به فریاد می امد...یادم است در عنفوان جوانی (لابد چنانکه افتد و دانی) در خانه مادربزرگ پدری ام زیرزمینی بود که معروف به داشتن سوسکهای درشت ده سانتی بود و آن زمانها توی دنیا هیچ چیز به اندازه یک سوسک من را نمی ترساند (و البته الان هم نمیترساند)...رفتن به داخل این زیر زمین هم البته برای کلیه نوه ها و نتیجه ها ممنوع بود. اما این زیرزمین هولناک پر از خرده ریزهایی بود که نرفتن به آن را با وجود تمام عوامل بازدارنده غیر ممکن میکرد...یادگارهای دوران جوانی عموهایم...از کتابهای قدیمی و مجلات قدیمی و نوشته های قدیمی بگیر تا تیر و کمان واقعی و خشاب خالی ژ-3 و کلی فیلم آپارات که باید میگرفتی زیر نور و حدس میزدی چه چیزی را نشان میداده...اما از همه اینها جذاب تر برای من یک عکس کوچک رنگ و رو رفته بود که یک روز حین جستجوهایم میان انبوهی کاغذ پاره دیگر پیدا کردم... تصویری بود از صور فلکی که در قسمتی از آن و در میان کلی شکل و شمایل دیگر زنی برهنه در آغوش مردی ریشو آرمیده بود که بعد تر ها فهمیدم ونوس است...بار اول که آن را دیدم نفسم چنان بند امده بود که تا نیم ساعتی حرف نمیتوانستم بزنم...عکس را جایی مخفی کردم و از آن به بعد آن زیر زمین با آن سوسکهای درشت ده سانتی و بوی نا و پله های غیر استاندارد برایم شده بود قبله گاه آمال و آرزوها...وقت و بی وقت پاورچین پاورچین به انجا - که دیگر برایم حکم زیارتگاهی را پیدا کرده بود - میرفتم تا محبوبم را برای چند لحظه زیارت کنم...و البته عشقم صد در صد جنبه زمینی و جسمانی داشت و به محض ارضا شدن محبوب را توی صندوقچه اش پرت میکردم و بالا می آمدم تا روز بعد...به جرئت میتوانم بگویم این عکس برای مدت شش هفت ماه تنها فانتزی و شاید قوی ترین فانتزی جنسی تمام تاریخ زندگی ام بود...بعدها کم کم برای این یگانه دریچه من به دنیای زنانگی و سمبل اروتیسم، هووهایی از گوشه و کنار همان زیر زمین پیدا شدند...یک عکس سیاه سفید در یک مجله قدیمی که بالا تنه زن برهنه ای را نشان میداد که روی هر دو تا پستانش یک ستاره بزرگ هک شده بود که نوک پستانهای او را می پوشاند...این اولین و جدی ترین هووی ونوس بود که گرچه از نظر جزئیات به پای محبوب نمی رسید اما هرچه بود یک تصویر واقعی بود...و دیگری یک کاریکاتور ساده بود در یکی از نسخه های مجله توفیق از زنی برهنه با سینه های برجسته و بزرگ در کنار دریا...بعضی وقتها دیگر نمیدانستم وقتی به زیر زمین میروم باید اول به سراغ کدامشان بروم و حسابی یک دل و سه دلبر شده بودم...

بعد تر ها که رفت و آمدمان به خانه مادربزرگ کمتر شد و از آنجا که ان تصاویر را دیگر در اختیار نداشتم جستجوی گسترده ام برای جایگزین کردن محبوب نهایتا به چند عکس برگردان آدامس ختم شد...و تمام زندگی جنسی دوران نوجوانی و جوانی ام محدود به همین ها بود...آن زمانها نه اینترنتی بود و نه ماهواره ای...ویدئو هم سالها ممنوع بود و وقتی هم آزاد شد ما نداشتیم...اصل جنس هم که اصلا گیر نمی امد یا من عرضه نداشتم گیر بیاورم...هرچه بود ان چیزهایی بود که توی کلاس زیر میزی رد و بدل میشد و من هم که همیشه جایم جلوی کلاس بود و با بچه مثبت ها وشاگرد زرنگ ها میپریدم اکثرا بی نصیب می ماندم از ان چیزهایی که ته کلاس رد و بدل می شد...!

اولین برخورد نزدیکم از نوع سوم بیست و سه چهار ساله بودم که پیش آمد...دری به تخته ای خورد و دوست دختری پیدا کردیم که یک روز طعم لبش را زیر لبانمان احساس کردیم...این هم تجربه ای در نوع خودش منحصر به فرد بود...فکر کنید سر قبر فروغ آدم اولین لب زندگی اش را بگیرد...ولی کاش فقط لب بود...طرف چنان کارکشته بود که با همان بوسه اول چنان زبانش را فرو کرد توی دهانم که چهار شاخ مانده بودم...!اعتراف میکنم تا دو سه دقیقه گیج بودم...بدم امده بود...من که از یک لیوان دهنی که کسی تویش آب خورده باشد گریزان بودم و چندشم می شد حالا یکی کل زبان و مخلفاتش را فرو کرده بود توی حلقم... دو سه دقیقه که گذشت تازه فهمیدم چه حالی می دهد...کل فعالیت جنسی من و او به همین ختم شد...!

گذشت و گذشت تا به سن بیست و شش رسیدیم...حالا دیگر وبلاگی داشتم و اسم و رسمی و طبعا فرصتهای زیاد تری..دخترها مثل برق می آمدند و مثل باد میرفتند...خیلی خیلی که خوش شانس بودم لبی بود و مالش سینه ای...آن هم عموما توی کوچه و خیابان...! آن مقعطع تاریخ سازی که برای بار اول زنی تمام و کمال و با تمام مخلفات خودش را به آدم عرضه می کند مطمئنا در زندگی هرکسی روز مهمی ست...یادم است لوئیس بونوئل هم در کتاب خاطراتش از این روز تاریخی یاد کرده است...زنی که آن زمانها واقعا دوستش داشتم و البته پنج شش سالی از من بزرگتر بود...شاید ماجرایش را گفته باشم...حتما گفته ام...مگر میشود آدم دل کوچکی مثل من حرف توی دلش بماند؟ بار اول هیچ کاری نتوانستم بکنم...دنیایی که واردش شده بودم زمین تا آسمان با دنیایی که در ده سال گذشته ذره ذره تجربه اش کرده بودم فرق داشت...تا ان روز زن و فعالیت جنسی برای من یک تصویر صرفا ذهنی بود...کمی طول کشید تا توانستم با واقعیت وجودی و جسمانی زن به عنوان کسی که بتواند من را از نظر جنسی ارضاء کند کنار بیایم...فکر کنم در جلسه دوم یا سوم هم آغوشیمان بود که کم کم موتور راه افتاد و تا به امروز که به اینجا رسیده ام از حرکت نایستاده است...البته نمیگویم هنوز مثل روزهای اول سریع و غرنده و آتشین است...ولی هنوز پت و پتی میکند...!

اصلا این چیزها که موتور ما چطور کار میکند به شما چه ربطی دارد؟ فردا خانوم شین اینها را بخواند یک گوشمال اساسی ام می دهد...تقصیر خودش است...اگر کسی را ساعت دو بعد از نصفه شب بی خواب کنند و از رختخواب بیرون بیاندازند نتیجه همین می شود که می آید و به یاد ایام شباب قلم فرسایی میکند...مخصوصا اگر آن شخص شراگیم زند باشد!

توسط در October 1, 2009 5:09 AM | | نظرات (96)