خوابیده بودم که حس کردم عنقریب دارم از تشک به بیرون پرتاب میشوم...آمدم کمی بخزم آن سو ترک که دیدم یک فروند خانم شین خیلی سفت و سخت اجازه عبور نمی دهد...تقریبا نیم متری از مرز فرضی و قراردادیمان رد شده بود و آمده بود توی خاک من...هرچه زور زدم بیدارش کنم نشد...دلم هم نیامد به خشونت متوصل شوم...نیم ساعتی کج دار و مریز با خودم کلنجار رفتم که در همان لبه پرتگاه تشک بخوابم... که طبعا نشد...در این گیر و دار هم خواب به کل از سرم پرید...تقریبا دو و نیم نصفه شب است...می آیم یک لیوان آب میخورم و جیشکی میکنم و توی هال برای خودم روی مبل ولو می شوم و ماهواره را روشن میکنم...صدایش را که نمیتوانم بلند کنم پس میزنم جایی که تصاویر خود به اندازه کافی گویا باشند...فشن تی وی دختران خوشگل لاغری را نشان میدهد که لخت لخت با آن پستانهای کوچک اما سر بالا و سرین های خوش تراش برای احتمالا عکاس مجله پلی بوی ژست میگیرند...یک زمانهایی دیدن چنین صحنه هایی میتوانست سوژه چند هفته و بلکه هم چند ماه هنرهای تجسمی و صنایع دستی ام باشد...
آن زمانها که جوانک تازه بالغی بیش نبودم با خیلی کمتر از اینها هم حالتی میرفت که محراب به فریاد می امد...یادم است در عنفوان جوانی (لابد چنانکه افتد و دانی) در خانه مادربزرگ پدری ام زیرزمینی بود که معروف به داشتن سوسکهای درشت ده سانتی بود و آن زمانها توی دنیا هیچ چیز به اندازه یک سوسک من را نمی ترساند (و البته الان هم نمیترساند)...رفتن به داخل این زیر زمین هم البته برای کلیه نوه ها و نتیجه ها ممنوع بود. اما این زیرزمین هولناک پر از خرده ریزهایی بود که نرفتن به آن را با وجود تمام عوامل بازدارنده غیر ممکن میکرد...یادگارهای دوران جوانی عموهایم...از کتابهای قدیمی و مجلات قدیمی و نوشته های قدیمی بگیر تا تیر و کمان واقعی و خشاب خالی ژ-3 و کلی فیلم آپارات که باید میگرفتی زیر نور و حدس میزدی چه چیزی را نشان میداده...اما از همه اینها جذاب تر برای من یک عکس کوچک رنگ و رو رفته بود که یک روز حین جستجوهایم میان انبوهی کاغذ پاره دیگر پیدا کردم... تصویری بود از صور فلکی که در قسمتی از آن و در میان کلی شکل و شمایل دیگر زنی برهنه در آغوش مردی ریشو آرمیده بود که بعد تر ها فهمیدم ونوس است...بار اول که آن را دیدم نفسم چنان بند امده بود که تا نیم ساعتی حرف نمیتوانستم بزنم...عکس را جایی مخفی کردم و از آن به بعد آن زیر زمین با آن سوسکهای درشت ده سانتی و بوی نا و پله های غیر استاندارد برایم شده بود قبله گاه آمال و آرزوها...وقت و بی وقت پاورچین پاورچین به انجا - که دیگر برایم حکم زیارتگاهی را پیدا کرده بود - میرفتم تا محبوبم را برای چند لحظه زیارت کنم...و البته عشقم صد در صد جنبه زمینی و جسمانی داشت و به محض ارضا شدن محبوب را توی صندوقچه اش پرت میکردم و بالا می آمدم تا روز بعد...به جرئت میتوانم بگویم این عکس برای مدت شش هفت ماه تنها فانتزی و شاید قوی ترین فانتزی جنسی تمام تاریخ زندگی ام بود...بعدها کم کم برای این یگانه دریچه من به دنیای زنانگی و سمبل اروتیسم، هووهایی از گوشه و کنار همان زیر زمین پیدا شدند...یک عکس سیاه سفید در یک مجله قدیمی که بالا تنه زن برهنه ای را نشان میداد که روی هر دو تا پستانش یک ستاره بزرگ هک شده بود که نوک پستانهای او را می پوشاند...این اولین و جدی ترین هووی ونوس بود که گرچه از نظر جزئیات به پای محبوب نمی رسید اما هرچه بود یک تصویر واقعی بود...و دیگری یک کاریکاتور ساده بود در یکی از نسخه های مجله توفیق از زنی برهنه با سینه های برجسته و بزرگ در کنار دریا...بعضی وقتها دیگر نمیدانستم وقتی به زیر زمین میروم باید اول به سراغ کدامشان بروم و حسابی یک دل و سه دلبر شده بودم...
بعد تر ها که رفت و آمدمان به خانه مادربزرگ کمتر شد و از آنجا که ان تصاویر را دیگر در اختیار نداشتم جستجوی گسترده ام برای جایگزین کردن محبوب نهایتا به چند عکس برگردان آدامس ختم شد...و تمام زندگی جنسی دوران نوجوانی و جوانی ام محدود به همین ها بود...آن زمانها نه اینترنتی بود و نه ماهواره ای...ویدئو هم سالها ممنوع بود و وقتی هم آزاد شد ما نداشتیم...اصل جنس هم که اصلا گیر نمی امد یا من عرضه نداشتم گیر بیاورم...هرچه بود ان چیزهایی بود که توی کلاس زیر میزی رد و بدل میشد و من هم که همیشه جایم جلوی کلاس بود و با بچه مثبت ها وشاگرد زرنگ ها میپریدم اکثرا بی نصیب می ماندم از ان چیزهایی که ته کلاس رد و بدل می شد...!
اولین برخورد نزدیکم از نوع سوم بیست و سه چهار ساله بودم که پیش آمد...دری به تخته ای خورد و دوست دختری پیدا کردیم که یک روز طعم لبش را زیر لبانمان احساس کردیم...این هم تجربه ای در نوع خودش منحصر به فرد بود...فکر کنید سر قبر فروغ آدم اولین لب زندگی اش را بگیرد...ولی کاش فقط لب بود...طرف چنان کارکشته بود که با همان بوسه اول چنان زبانش را فرو کرد توی دهانم که چهار شاخ مانده بودم...!اعتراف میکنم تا دو سه دقیقه گیج بودم...بدم امده بود...من که از یک لیوان دهنی که کسی تویش آب خورده باشد گریزان بودم و چندشم می شد حالا یکی کل زبان و مخلفاتش را فرو کرده بود توی حلقم... دو سه دقیقه که گذشت تازه فهمیدم چه حالی می دهد...کل فعالیت جنسی من و او به همین ختم شد...!
گذشت و گذشت تا به سن بیست و شش رسیدیم...حالا دیگر وبلاگی داشتم و اسم و رسمی و طبعا فرصتهای زیاد تری..دخترها مثل برق می آمدند و مثل باد میرفتند...خیلی خیلی که خوش شانس بودم لبی بود و مالش سینه ای...آن هم عموما توی کوچه و خیابان...! آن مقعطع تاریخ سازی که برای بار اول زنی تمام و کمال و با تمام مخلفات خودش را به آدم عرضه می کند مطمئنا در زندگی هرکسی روز مهمی ست...یادم است لوئیس بونوئل هم در کتاب خاطراتش از این روز تاریخی یاد کرده است...زنی که آن زمانها واقعا دوستش داشتم و البته پنج شش سالی از من بزرگتر بود...شاید ماجرایش را گفته باشم...حتما گفته ام...مگر میشود آدم دل کوچکی مثل من حرف توی دلش بماند؟ بار اول هیچ کاری نتوانستم بکنم...دنیایی که واردش شده بودم زمین تا آسمان با دنیایی که در ده سال گذشته ذره ذره تجربه اش کرده بودم فرق داشت...تا ان روز زن و فعالیت جنسی برای من یک تصویر صرفا ذهنی بود...کمی طول کشید تا توانستم با واقعیت وجودی و جسمانی زن به عنوان کسی که بتواند من را از نظر جنسی ارضاء کند کنار بیایم...فکر کنم در جلسه دوم یا سوم هم آغوشیمان بود که کم کم موتور راه افتاد و تا به امروز که به اینجا رسیده ام از حرکت نایستاده است...البته نمیگویم هنوز مثل روزهای اول سریع و غرنده و آتشین است...ولی هنوز پت و پتی میکند...!
اصلا این چیزها که موتور ما چطور کار میکند به شما چه ربطی دارد؟ فردا خانوم شین اینها را بخواند یک گوشمال اساسی ام می دهد...تقصیر خودش است...اگر کسی را ساعت دو بعد از نصفه شب بی خواب کنند و از رختخواب بیرون بیاندازند نتیجه همین می شود که می آید و به یاد ایام شباب قلم فرسایی میکند...مخصوصا اگر آن شخص شراگیم زند باشد!
Man taze omadam inja...chand tai az posthat ro khondam...be nazar shirazi miai...khastam begam manam Dr.ghavami ro mishnakhtam...ye khatere tarik kodaki baram...ye soal ehtemalan shagerde Mr.zarsanj to adabiat naboodi on bejai ghasrodashte migoft ghaserdashte?
October 21, 2009 6:05 AM
مي گم اين پاراگراف هاي وسط متن از كي بود؟ احساس مي كنم اينهارو قبلا يه جايي خوانده ام.
October 20, 2009 4:22 PM
چرا اینقدر دیر به دیر مینویسی؟ دلم برای نوشته های شراگیمی تنگ شده
October 20, 2009 1:17 AM
salam mesle in ke khanome shin rasrasti postet kanada
October 19, 2009 4:52 AM
خودت 10 سالگی میرفتی زیر زمین با ونوس حال میکردی حالا بالای این پستت مینویسی بالای 18 سال؟؟ ( این ایکونه که سرشو تکون میده)
راستی عمیقا ارزو میکنم خانوم شین خیلی روشنفکر باشه . یعنی خیلی بیشتر از روشنفکر ها !!
من خودم به شخصه یه بار شوهرمو گول زدم خیلی روشنفکری برخورد کردم تمام این خاطراتشو از زیر زبونش کشیدم بیرون . تو خیلی مثبت بودی بابا ! شوهر من 16 سالگی داماد شده بود! ها ها ها
October 18, 2009 9:46 PM
توجه توجه......... روزنامه پراودا نشریه مسکو اعلام کرد خامنه ای فوت کرده است. ( احتمالا چیز خورش کردند تا بتوانند هرطوری که هست از سقوط حتمی نطام جلوگیری کنند ولی زهی خیال باطل جنبش آزادیخواهی مردم ایران تا بزیر کشیدن کل حاکمیت این سیستم جهل و جنایت از پا نخواهد نشست .) حالا زیاد احساساتی نشوید شاید این خبر هم سر کاری باشه برای مشغول کردن اذهان مردم و وقت خریدن برای نظام بی آبرو و فاسد جمهوری اسلامی .... بنظر من مرگ هیچ انسانی خوشایند نیست خصوصا دیکتاتورها که باید روزی در دادگاه مردم پاسخگو ی اعمال جنایکارانه خود باشند و برای جنایت بر علیه بشریت محاکمه شوند .
زنده باد آزادی
زنده باد برابری
سرنگون باد جمهوری اسلامی
October 17, 2009 10:26 PM
سلام
نیستان با قسمت اول از برگردان داستان هزاران از لوکلزیو به روز است.
با ما همراه شوید.
October 16, 2009 11:19 PM
دیگه تا این حد صداقت؟!! امیدوارم خانوم شین خانوم بسیااااا روشنفکری باشن وگرنه احتمالا کار شما زاره!
متن عالی ای نوشتید. لینک تون می کنم با اجازه!
October 15, 2009 10:01 PM
ba bi hoselegi dashtam az in weblog be oon weblog miraftam bedoone inke matlabi ro ta akhar bekhonam ke in titre hijdah + nazaram ro jalb kard , khob jorati dari ke ina ro minevisi , yadet bashe ke aksare khanooma hasood hastan hatta dar morede gozashte
albatte khob kollan be nazar mirese bache + boodi
:-)
October 14, 2009 10:26 PM
سلام
نیستان بنا دارد که برخی از داستان های کوتاه لوکلزیو، نویسنده معتبر فرانسوی و برنده جایزه نوبل سال 2008، که از زبان فرانسه به فارسی برگردانده را به تدریج منتشر کند.
با ما همراه شوید
October 9, 2009 4:40 PM
من هنوز نتونستم اینقدر با خودم صادق باشم....معرکه نوشتی...این قلم حرف نداره! اجازه هست لینک بفرماییم؟
October 8, 2009 7:52 AM
خیلی وقته که می آم یواشکی می خونم و جیم می شم ولی خدایی ایندفعه از اون دفعه ها نیست .!!!!!!!!!!!!!!!!!!!چطوری می تونی اینقدر حوب بنویسی و انصافا خانم شین اینجا رو می خونه ؟؟؟؟؟؟؟اگه آره ؟؟؟ یا تو خیلی با دل و جراتی ؟ یا اون خیلی کوله ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ یا اصللا ؟؟؟خدایی قول بده اتفاقی که بعد از خواندن این پست توسط همسر جنابعالی رخ می دهد را مو به مو تعریف کنی ....دستت درد نکنه می دونی چیه من خودمو می زارم جای اون خیلی حالم بد میشه .
October 8, 2009 3:26 AM
چه سری، چه دمی عجب پایی
چه قلمی چه ذهنی عجب بیان شیوایی!
من که با همین یه پست اینجا موندنی شدم.
روحت شاد
October 7, 2009 10:16 PM
نميدونم درباره اينهمه روشنگری چه ميتوان گفت؟!!
یک خودزنی تمام عیار بود!!!!
فقط ما که کم آوردبم
ولی خانمت احتمالا ازت يک حال مبسوطی اخذ خواهد کرد
October 7, 2009 7:21 PM
توجه توجه ..... دوخبر مهم. روی سایتهای خبری..... بخشی از بازار تهران که در تدارک اعتصاب جهت حمایت از اعتراضات آزادیخواهانه مردم بود توسط نیروهای مزدور بسیجی به آتش کشیده شد.........و دیگه اینکه فرمانده چماقداران بسیجی در کردستان که در سرکوب تجاوز و شکنجه و کشتار مردم در تظاهرات اخیر سهم بسزایی داشت توسط گروهی از جوانان شریف کردستان به ضرب گلوله کشته شد.
از دید ما زنان خشونت به هر شکل و فرم محکوم است. ولی متاسفانه چماقداران حکومتی با وحشیگریها ی خود خشونت را به جامعه تحمیل میکنند. و اینگونه مردم را در مقابل هم قرار میدهند . براستی چه باید کرد با این جانوران اسلامی ؟؟؟؟؟
October 7, 2009 12:32 AM
سلام شراگیم عزیز دیروز اولین باری بود که وبلاگت رو خوندم و از این بابت خوشحال البته نه این نمیشناختمت ها منتها وسعت بعضی از قسمتهای ما تحت باعث دوری من از این صفحه شده بود ولی دیگه از این خبرها نیست از این به بعد یه مشتری دیگه اضافه شد نوشته هات از دل میان و لاجرم بر دل مینشینند مرسی
October 6, 2009 10:11 AM
داشتن رابطه آزاد و داوطلبانه جنسی حق مسلم و انکار ناپذیر هر انسان بالغ و عاقل چه زن و چه مرد میباشد امر کاملا خصوصی است و به هیچ احدی ربطی نداره ......اینکه دخترها صدمه میبینند حرف خنده داریه این بستگی بدید انسان داره که قضایا را چگونه میبیند اگه از زاویه تنگ نظرانه و بسته تفکر گندیده اسلامی بخواهی نگاه کنی آره ارزش زن به اینه که جنس دست اول باشه و آفتاب مهتاب هم اونو ندیده باشه البته برای مردا هیچ اشکالی نیست که جنس دست چندم هستند ؟؟؟؟. نتیچه چنین تفکر احمقانه ای این میشه که دخترها همانند پسرها عشق و حال خودشون رو میکنند و زمانش هم که برسه بقول دوستمون این صدمه رو ترمیم میکنند...... به این میگویند یک جامعه سالم اسلامی با باکره های پاکدامن و ترمیم شده و مردان شهوتی ناموس پرست.
October 5, 2009 9:36 PM
يك نفر نوشته است كه راه حل برای نسلهایِ بعدی چیست. راهحل اين است كه به فرزندانمان از همان ابتدا بياموزيم كه به همهی بدنشان نگاه متعادلي داشته باشند، كه از جنسيتشان احساس گناه نكنند، كه فكر نكنند خودارضايی «لزوماً» به اعصاب و روحيات انسان صدمه میزند، كه بدانند هر كسي زندگی جنسی خاص خود را دارد، كه با ميل جنسی نبايد مبارزه كرد بلكه بايد با او از در مفاهمه درآمد، كه سكس آزاد «لزوماً» چيز وحشتناكي نيست، كه بدانی آنچه به رابطهی جنسی مشروعيت میبخشد خواندن «صيغه» نيست بلكه اين است كه شريك جنسیات را «عضو جنسی» نبينی: انساني ببينی در تماميتِ خودش.
October 5, 2009 7:08 PM
به نظر من این موضوعات خیلی وحشتناکن
نه میشه انکار کرد نه راه حلی براش هست
اگه سکس آزاد بشه خوب خیلی ها آلوده میشن
اگه آزاد نشه همه چی یواشکی اتفاق می افته
خود ارضایی شدیدا به اعصاب و روحیات آدم ضربه میزنه
روابط آزاد هم به روحیات آدمها به خصوص دخترها ضربه میزنه
واقعا راه حل منطقی که نسلهای بعدی مثل ماها نشن چیه؟
این موضوعات وجود داره
چطور میشه یه راه درست براش پیدا کرد؟
من سالها درگیر بودم تا بالاخره ازدواج کردم
الان راحت شدم اما اونهایی که ازدواج نکردن یا نمیتونن ازدواج کنن چی؟
October 5, 2009 5:22 PM
در ضمن با شماره 43 کاملا موافقم
تا بزیر کشیدن کلیت نظام متعفن و فاسد جمهوری ننگین اسلامی جنبش آزادیخواهانه مردم ایران ادامه دارد . و در صف اول این مبارزه شیر زنان ایران ... دانشجویان آزادی خواه و برابری طلب و کارگران و محرومان جامعه قرار دارند. پیروزی از آن ماست بی تردید.
زنده باد آزادی
زنده باد برابری
سرنگون با د جمهوری اسلامی.
October 5, 2009 10:03 AM
شراگیم عزیز امیدوارم که موتورت همیشه درست کار کنه وای بحالت اگه خانم شین در این موردا ازت راضی نباشه ..... و دیگه اینکه در سرزمین طاعون زده ما سکس و روابط جنسی رو بیش از اندازه بزرگ کرده اند ..... عاشقان را بجرم عاشقی تازیانه میزنند . سنگسار میکنند. . پنهان کاری محدودیت کنترل و نا آگاهی باعث شده که ما جامعه بسیار کثیف از نظر اخلاقی تهی از همه ارزشهای خوب انسانی ...متظاهر و دروغینی داشته باشیم که همه در ظاهر و باطن اینقدر تفاوت دارند. تهران به مدد وجود حاکمیت اسلام و آخوند های شیعه یکی از فاسدترین شهرهای دنیاست و فروش سکس با فاحشه های شرعی دکان پر رونقی دارد. در حالی که در کشورهای آزاد که قانون حافظ حقوق انسانها است با تمام برهنگی و بی بند و باری ظاهری که می بینید روابط انسانها بخصوص از نوع عاشقانه اش از صداقت بیشتری برخوردار است چون عقد ه ای نیستند و سکس براشون بخشی از زندگی است نه همه آن و از همان دوران دبستان و مدرسه به دختران و پسران آموزش داده میشود که با بدن خود آشنا باشند تا درزمان بلوغ جنسی و تغییر هورمون ها اضطراب و احساس بد گناه و شرم و هزار ناراحتی و گمی و گیجی نداشته باشند مجبور نباشند به زیر زمین ها پناه ببرند و دزدکی حال کنند . در این مقوله صحبت بسیار است . براستی که همه چیزهای زیبا و خوب در آزادی .... آزادی ...... و بازهم آزادی است که شکوفا میشود . به امید سرزمینی آزاد و آگاه.
October 5, 2009 8:53 AM
درسته که هر وقت میخوام بیام اینجا کل کاسه کوزه ی مارو می ریزی به هم........
ولی خوب ارزششو داره.
تو اینجا از این عروسک مروسکا نداری؟!
October 4, 2009 11:43 AM
شراگيم جان قلمت حقا زيباست.
ولی می دونی من موندم چيه اين پست انقدر دوستان رو سر کيف آورده؟ تابوشکنی؟ خاطرات؟ هم نوع پنداری؟ س ک س يا تجارب جنسی حالا از هر نوعش؟ خانوما آقايون اين تابوها خيلی وقته شکستن به خدا
October 4, 2009 11:40 AM
دنيا جون اينطوري فايده نداره. بهتره به جاي جمع كردن عكس و فيلم، همه آقايون رو از ته ته ببرن كه ديگه اگه عكسي هم ديدن يا فيلمي، مشكلي پيش نياد. موافقي؟ تازه اون وقت مي تونيم همه اون فيلم و عكسا رو خودمون ببينيم و حالشو ببريم. ما رو كه نمي تونن ببرن!!!!!!!!!
October 4, 2009 10:51 AM
اتفاقي وبلاگ شما رو ديدم خيلي از مطالبش رو خوندم خيلي جالبه .... چقدر راحت مي نويسي ، منم خيلي دوست دارم وبلاگ داشته باشم و بنويسم ولي متاسفانه درحال حاضر احساس مي كنم فكر خيلي مشغول تر از اينكه بخوام بنويسم ولي خيلي شباهت بين نوشته هام شما و انديشه هاي خودم ديدم ، اين آخريه خيلي جالب بود همش داشتم لبخند مي زدم و مي خوندم بالاخره بعد از اينكه اينهمه بهم ياد دادن كه به همه و به خودمون هم دروغ بگيم و به همه بگيم كه ... ايني كه هستيم نيستيم يه نفر پيدا شد كه رك و روراست از خودش بگه
October 4, 2009 2:03 AM
میخوام یه چیزی بگم میترسم همه داد و بیداد راه بیاندازند!
من از دنیای پسرها خبر نداشتم اما با خوندن این متن و تایید همه که همه این جوری بودند حق میدهم که فیلمها و عکسها را تو ایران سانسور کنند و بگن زنها خودشون را بپوشونند! بابا شما مردها همه تون مشکل دارید!
October 4, 2009 12:20 AM
دمت گرم س ک س از ضروریات زندگی یک جوانه که متاسفانه بعضی از دختر خانوما انقد چش کلاس میذارن که ادم ترجیح میده ...
October 3, 2009 11:55 PM
به تلاش بیهوده ام برای یافتن خاطره های وبلاگی پسران از زنان در مبحثی مستقل از شهوت ادامه میدهم...
قشنگ نوشتی ولی...!
October 3, 2009 11:34 PM
سلام
خدا وکیلی محال بود بخونم اما میدونی مطلبت خیلی سریع آدم رو میبره تو جوانیاش وای که چه حالی میکردم
بذار اسمشو بگم
بذار یه بار دیگه خدمو توجوانیام ببرم وفکرمو خالی کنم
آره من جق میزدم
آره همون جلقی که هیچ وقت از تلفظش خوشم نیومد
من دوران جوانیمو با این نام میگذروندم
..................
جونی هم بهاری بود و بگذشت
اونم یک روزگاری بودو بگذشت
............
وبلاگت خیلی قشنگه قدر خودتو ووبلاگتو بدون
خیلیهارو بردی تو فضای جوانی
October 3, 2009 11:26 PM
خیلی باحال بود.اولین وبلاگی بود که تو عمرم تا آخر خوندمش .
چرا این خاطرات برای همه هم سن و سالهای ما تقریبا شبیه با اندکی تفاوت ؟
October 3, 2009 10:41 PM
لینکیدمت در بالاترین چه استقبالی شد!از این دست خاطرات داری بازم بنویس!چه حالی میکنن ملت! http://balatarin.com/permlink/2009/10/2/1782858
October 3, 2009 9:47 PM
دوست مجازی!
چقدر جالبه که نسل ما خصوصی ترین خاطراتش هم یک مایه دارد ، نمی دانم شاید این هم از نتایج نسل انقلاب و جنگ و تحریم است.
در هر صورت از اینکه بخشی از خاطراتمان را زنده کردی ، سپاسگزارم
October 3, 2009 9:41 PM
avalesh ra ghashang omadi vali akharesh ra ba kesafat kari tamom kardi
October 3, 2009 7:30 PM
عالی بود شراگیم جان، خاطرات دوران نوجوانی رو زنده کردی!
October 3, 2009 6:58 PM
من در همان بيست و سه سالگي شمايم. البته بيست و يك سالم است!
October 3, 2009 6:19 PM
عجب دست به خطي داري.... كشت مارا.
من در همان بيست و سه سالگي شمايم.
البته بيست و يك سالم است!
October 3, 2009 6:17 PM
تو بالاترین دنبال چی بودیم چی یافتیم!!!!
http://balatarin.com/permlink/2009/10/2/1782858
حقا که سنت شکنی...شرا تابو
October 3, 2009 5:38 PM
واقعا آدم می مونه که این اسلام تا کجاهای ذهن ما که رسوخ نکرده بود!!...
دلم می خواد یه مناظره با اون نویسنده ی گناهان کبیره داشته باشم.
October 3, 2009 4:55 PM
خاک بر سرت فکر مي کني هنر کردي
فردا روزي که ميله داغ کردند توي کونت حاليت ميشه تجربه جنسي يعني چه؟
فرقي ميان تو و حيوانات نيست يعني کار شاقي نکردهاي
با اين تفاوت که اونها نميتونن حرف بزنن ولي تو هر غلطي که کرده اي را به زبان ميآوري
واقعا حقيقت آدميزاد به زير شکمش است
اگر اينگونه است زنده باد خر که پت پت هم نميکند
فلانش مث ساعت کار مي کند
October 3, 2009 4:04 PM
سلام دوست عزیز
دست نوشته هات عالیه
من هم مثل شما و خیلی های دیگه که کامنت گذاشتند همین حس و حال رو داشتیم. کتابهای قاضی سعید، آدامس سین سین،و ...
کاشکی به دوران گذشته برگردیم ؛ نه به خاطر اینکه دوباره بیفتیم دنبال صنایع دستی به خاطر حال و هوای نوجوانی؛ کتاب تن تن هم جز بهترین حال های اونموقع ما بود
October 3, 2009 3:32 PM
یاد دوران نوجوان خودم افتادم...الان که 25 سالمه تا حالا رابطه جنسی با کسی نداشتم...ولی دوران نوجوانیم به مراتب از شما جلوتر بودم..(از دخترهای فامیل پرسیده شود)
October 3, 2009 2:10 PM
سلام. اونی که ۲۷-۲۶ سالت بود و ازت بزرگتر بود و باهاش خوابيدی خونش اکباتان بود؟ ساختمون سروناز؟ طبقه ۳؟ همونی که ميخواستی باهاش ازدواج کنی ولی بهت می خنديد ميگفت بچه هستی؟ (اون اين طور به من گفت). اگه همونه مرسی که این پست رو نوشتی.
October 3, 2009 1:44 PM
آقا شراگیم جان همه این چیزها که گفتی درست اما فردا هی میایی می نالی از این بابات که وبلاگ ما را فیلتر کردند و به ساحت مقدس صفحه وبلاگی ما تعرض شد و چه ها و چه های دیگر. خوب بابا جان من یک خط تیره ای چیزی ما بین این کلماتی که آن فیلتر بان بدان ها حساس است بگذاری بد نیست.
October 3, 2009 1:01 PM
آقا شما از نظر وضعیت بینایی الان چطوری هستین؟ تاثیری گرفتین از دوران زیر زمین؟
October 3, 2009 12:33 PM
نابود شدم.یکی این متنی که نوشتی یکی هم خانه قصردشت.چقدر جالب که اینقدر منی که شیراز زندگی میکنم با تو خاطرات مشترک دارم.دلم برای بچگیم خیلی تنگ شده با اینکه همش توی سالهای جنگ بود.ولی همه چیز یک جور دیگه بود.من هم با حصیر بادبادک می ساختم و واز چوبهای حصیر تیر تیر کمون می ساختم.یادش بخیر که توی 7 سالگی می خواستم با چرخ ذو چرخه هلیکوپتر بسازم.بهترین دوره زندگیم تا 7 سالگی بود دلم می خواد برگردم
October 3, 2009 12:28 PM
واقعآ صداقت موجود در این نوشته جای تقدیر دارد...
نویسنده ماهری هستی رفیق.
October 3, 2009 12:22 PM
سلام
بسیار جالب بود ، اما:
1- از کجای این نوشته ایده پورنو گرافی گرفته شده است؟ به نظر من خاطرات یک فرد از اولین تجربیات شخصی است که خوب در مورد این فرد با دیدن و دل بستن به یک عکس شروع شده است! نه مشکل روحی روانی است نه اعتیاد به پورن!
2- چرا نباید از سیاست گفت ؟ رفتند و کشته شدند حالا من نوعی خسته شده ام پس چشم و گوش و دهانم را ببندم و فراموش کنم؟ من به صورت اتفاقی به این جا آمدم و این فرد را نمی شناسم ولی کمی به نظر خودخواهانه و شاید مغرضانه به نظر می رسد که چون من خسته شدم آن همه جوان کشته شده و یا افرادی که هزار بلا به سرشان آمده را فراموش می کنم اصلا به من چه!
برگشتن به وضع عادی یعنی چه؟ هنوز که دلیل اصلی تمام این اعتراضات سرجایش است؟ ایشان از ا.ن خوششان نمی آید ولی دیگر خسته شده؟ خوب کمی استراحت خستگی ات رفع شود!
این بی انگیزه گی و بی تفاوتی خیلی بی معنی و خیلی مشکوک است چرا باید بی خیال شد ؟ اگر موضوع اینقدر بی ارزش است که با خسته شدن ایشان باید از همه مواضع عقب نشینی کرد و به زندگی عادی! برگشت پس اصلا چرا شروع کردند که آن همه مشکل برای مردم پیش بیاید.
سارا خسته شدی برو خونت بشین تلویزیون صدا سیما ببین خستگیت در شه
October 3, 2009 12:10 PM
سلام شراگیم جونم...واقعا دمت گرم مارو بردی به انفوان جوانی...همه این دورانو داشتیم..کم و بیش عین هم...
بسیار با آقای حسن چپ دست موافقم ....اینا همش به خاطر نگاه دینی به این مسئله هستش...این دین که مارو عقب نگاه می داره...همه چی رو به اسم دین و مذهب کوفتمون می کنن جوری که حتی در موقع خوشی هم ناراحتیم...ازمنون میخوان غرایزمونو بکشیم از طرفی هم اجازه داشتن رابطه بی دردسر رو بهمون نمیدن..جوانیمون تباه شد.....به خاطر یه مشت اراجیف......
متشکرم از بابت وبلاگت....
October 3, 2009 11:56 AM
خیلی جالب بود! و من چقدر باهات همذات پنداری کردم! و ببین مطلب چقدر برای همه جالب بوده که به کجا زدی!!!
من عالمی داشتم با کتاب رباعیات خیامی که دوستم بهم داده بود و مینیاتورهای سکسی داشت! با عکس جوراب ساق بلند مامانم هم همینطور
October 3, 2009 11:37 AM
واقعا این حکومت مزخرف اسلامی زندگی چند نسل از ایرانی ها رو به لجن کشید وساده ترین و بدیهی ترین خواسته های آدمها رو تبدیل به تابو کرد. بگذریم... .
اولین تجربه من هم در 14 سالگی اتفاق افتاد. ساعت 10-11 صبح در یکی از روزهای تعطیل عید نوروز بود که بر اثر مالش به لحاف و دشک به اون عرش ملکوتی رسیدم. لول. اون موقعها فانتزیهام دور و بر کارتونهای والت دیزنی و فیلمهای هالیوودی که خانمها توشون لباسهای سینه باز میپوشیدن میگشت. تا مدتها ترس از کور و کچل شدن داشتم و مرتبا پیش خودم عهد میکردم که اگر بتونم خود ارضایی رو ترک کنم نماز روزه هام رو بخونم و بگیرم.
سالها طول کشید تا بفهمم که کسی امام زاده نیست و اون معلم دینی و مدیر مدرسه و اون آخوند مسجد محل هم حشری میشن.
با تشکر از شما که این مطالبو به اشتراک گذاشتین و منو وادار کردین که چند خطی بنویسم. :)
October 3, 2009 11:24 AM
با تمام وجود درکت می کنم. روزهای اول دانشگاه و توی خوابگاه بود که من تازه فهمیدم چی به چیه! تا اون موقع فکر می کردم که ک* همون کونه! وقتی این رو به بچه ها گفتم، فکر کردن که دارم مسخره می کنمشون! اول یه فصل من رو زدند و بعدش حسابی به من خندیدند
October 3, 2009 11:10 AM
ما از نسل سوخته هستيم . من فكر كنم كه تقريبا هم سن و سال باشيم . من تا زماني كه دانشگاه قبول شده بودم نمي دانستم خانمها از كجا باردار ميشوند!!! البته تا سن 28 سالگي به وصال نرسيديم . آنزمان هم تا هفته ها فكر ميكردم ايذر گرفته ام
October 3, 2009 10:21 AM
عجب . واقعا چقدر من و شما در این زمینه هایی که فرمودید شبیه هستیم ، حتی در مورد تنفر از لیوانی که دهنی شده باشد !
خاطرات من نیز در نوع خود جالب است . یادم میآید اولین تصویری که تمام قوای جنسی من را به تحرک وا داشت تصویر زنی بود نیمه برهنه که در پشت جلد یکی از کنابای ابوی گرامی الصاق شده بود . آخر پدر این حقیر ماشالله از همان اوان جوانی سری در مسائل جنسی و تمایلات فروید پسند داشته و البته هنوز هم اینگونه است و البته بیشتر از سابق ! خلاصه اینکه من هم تا مدتها با آن عکس سرم را گرم میکردم و بعدها کم کم دقیقا عین حالات شما به دنبال عکسهای بیشتر افتادم و چندین کتاب دیگر را نیز کشف کردم و البته رفتن به سراغ کتابهای پدر چندان کار ساده ای نبود . زیرا برادری داشتم که 6 سال از من بزرگتر بود و از قرار تمام کتابهای فوق الذکر به عنوان ارثیه ی پدری به ایشان رسیده بود و این برادر ما بی نهایت نسبت به رفتن من درون اتاقش حساس بود . میدانید دیگر ، حس برادر به برادر کوچکتر در این زمینه ها چگونه است . خلاصه اینکه هرگاه فرصتی یافت میشد که ایشان حضور نداشتند و مادر هم سرشان به کار خویش مشغول بود ، سری به این کتابخانه ی جذاب میزدیم و هر از گاهی با دیدن عکسی جدید دریچه ای جدید به دنیای زنانگی به روی ما باز میشد و کم کم به دوران مدرسه ی راهنمایی که رسیدیم ، دوستان خلافکارمان را بیشتر شناختیم و رازهایمان را با هم در میان میگذاشتیم و گاهی بچه ها عکسهای کوچکی که بدستشان میرسید به مدرسه میآوردند و دوستان را در شادی وصف ناپذیر خویش شریک میساختند و البته در مدرسه فقط کارمان نگاه کردن بود و آنقدر نگاه میکردیم تا آن تصویر را کاملا حفظ میشدیم و میتوانستیم از روی ذهن آنرا نقاشی کنیم و با این تصور ناب به خانه و اتاق خلوت می آمدیم و کاری را میکردیم که گویا شما هم در زیرزمین خانه ی مادربزرگ ارجمندتان انجام میدادید و روحمان از قفس برای لحظاتی آزاد میشد . خلاصه اینکه اولین فیلم را در دوران دبیرستان و اگر اشتباه نکنم دوم دبیرستان مشاهده کردم و از حالات آن لحظه اگر برایتان بگویم سرتان درد میگیرد و فقط اشارتی کوتاه میکنم تا بدانید ما هم در شرایطی بهتر از شما نبودیم .
بلی ، آن شب ما به خانه ی عموی بزرگمان رفته بودیم و پسر های ایشان 2-3 سالی از من کوچکتر بودند و به خاطر همین اختلاف سن همواره دور و برمان میچرخیدند و ارادتی خاص به این پسر عموی حقیرشان داشتند . پسر عموی بزرگتر گفت اگر موافقی امشب فیلمی بگیریم و تماشا کنیم و من هم گمانم بر این بود که حداکثر منظورش یک فیلم صحنه دار است و گفتم جلوی این یکی درست نیست . بگذاریم همه بخوابند و بعد تماشا کنیم و این را هم بگویم کامپیوتر تازه آمده بود به بازار و این عموی ما برای فرزندانش خریده بود . خلاصه فیلم را آورد و نشستیم به نگاه کردن و ناگهان دیدم که یک زن و دو مرد که ظاهرا سرباز بودند شروع کردند به جماع و من نیز که تابحال در عمرم تصویر متحرکی از ارتباط جنسی ندیده بودم چشمانم از حدقه درآمد و دهانم خشک شد و قلبم تند شروع کرد به تپیدن و آنقدر در بدنم رعشه ایجاد شد که نمیتوانستم حرف بزنم . پسر عمویمان هم گویا خیال میکرد که من اینکاره هستم و گفت اه اه این تراکش مالی نیست و بریم بعدی که من گفتم نه خوبست و بگذار همین باشد و همین یک جمله را با هزار زحمت گفتم و واقعا قفل کرده بودم . جایتان خالی . هنوز یادم نمیرود آن شب را چگونه صبح کردم و به آنها هم نگفتم که این بار اولم بود و از آن به بعد هر چند هفته یکبار خوراکمان شده بود فیلمهای بالای هیجده سال و کم کم که خودمان کامپیوتر خریدیم شدیم کلسیونر ! ادامه اش را انشالله در فرصتهای بعدی برایتان خواهم نوشت و القرض همین چند خط را من باب آشنایی برایتان نوشتم و هم اینکه شاید خانم شین محترمتان زیاد شما را مورد عتاب خویش قرار ندهد و تصور نکند که فقط مرد ایشان اینگونه بوده است !!!
October 3, 2009 10:08 AM
آقا من طور اتفاقي از ينجا سر در آوردم.
بايد بگم که نويسنده قهاري هستيد .خيلي خوب فضا و زمان رو توصيف
کردي, کاملا اثر گذار .
موفق باشي
October 3, 2009 8:01 AM
جالبه. من هم تو زير زمين خونمون با يك سري كتاب در مورد مسائل جنسي و يكي دوتا عكس و چند تا هم كه خودم كشيده بودم عالمي داشتم. اما قبل از اون به فيض رسيده بودم بدون اينكه بدونم اين چي هست. هرچي هم فكر كردم به جايي نرسيدم ضمنا شرم داشتم از كسي هم بپرس. يادم هست يكبار از معلم زيست شناسي اول دبيرستان كه در مورد توليد مثل گياهان صحبت ميكرد پرسيدم توگياهان كه گرده گل روي ميشينه اما براي ادمها چطور منتقل ميشه. معلم يك نگاهي بهم انداخت اولين فكري كه كرد اين بود كه دارم مسخره بازي در ميارم. اما خوب كه نگاه كرد ديد نه مثل اينكه با يك تعطيل روبرو شده. خرپشته خونمون هم يك دنيا برام خاطره هست جايي كه با دختر همسايه اولين و به يادماندني ترين سكس رو داشتم. يادش به خير
October 3, 2009 5:47 AM
خیلی کیف کردم...یه قسمتی از خاطرم رو به یادم آوردی که کاملا فراموشم شده بود. خوش به حالت با این حافظه خوب. خونه قدیمی و متروکهٔ مادر بزرگ من هم این همین داستانو داشت. من با بابا بزرگم برای آب دادن گلها به اونجا میرفتیم و بعد از جیک ثانیه من جیم میشدم به سمت اون ستریپ کلاب تاریک و کثیف و بد بو که در عین حل شهوت از در و دیوارش میبارید. شاید باورت نشه. توی اونجا چون متروکه بود کفترها لونه درست کرده بودن. اینقدر از دیدن اون کاغذ پارهها جو گیر میشدم که بال زدن کفترها هم حالی به حالیم میکرد....آقا دمت گرم و دلت شاد.
به وبلاگت لینک میدم.
مواظب خودت باش
October 3, 2009 3:21 AM
artabaz@
پورن کمش به خودی خود ضرر نداره، ولی اگر فکر میکنید دچار اعتیاد شدهاید و میخواهید خلاص شوید بهترین کار میتونه ورزش کردن باشه (مخصوصاً ورزش سنگین مثل رزمی) به اضافه اینکه یک پارتنر داشته باشید، و اون هم آروم آروم کم میشود. خیلی نگرانش نباشید. ;)
October 3, 2009 3:19 AM
من دنبال این کارا نرفتم و هرگز نخواهم رفت ! به نظرم آدم رو به تباهی می کشونه !
October 3, 2009 3:01 AM
salam
khoob bood neveshtatoon. kaash bbejaayeh inkeh efraati va tafriti dar movredeh in msaayel bahs konim, bebinim niyaazeh har fardi chejoori hast va tebgheh oon niyaaz amal konim. hameh mesleh ham nistim. baazi kam va bazi ziyaad meyl daarim be in masaayel. albateh kesi ensaafan kam meyl nadaareh....
dar har haal aakheh kesi keh dast resi be hichi nadaareh, in masaayel ham tooyeh jaame-ash taboo shodeh, che koneh?
October 3, 2009 2:55 AM
با تو موافقم و می خوام بگم همونطور که بیشترین خواب و رویای عمیق ما هنوز که هنوز است در پشت بام های خنک خواب کودکی و بیشترین هراس ما مربوط به کابوس دیدن یک امتحان بد ثلث سوم پنجم ابتدایی و خوشمزه ترین طعم ، پیراشکی های بوفه مدرسه و قشنگترین و سرسبز ترین کشور های زمین شبیه کارت تبریک های آخر اسفند و خوش تیپ ترین اندام ما در لباس به اصرار خریده شده برایمان در شب عید هفت سالگی مونه و با سواد ترین فیلسوف مدرسه ، خانم معلم کلاس اوله .... و یا مثل تو که عمیق ترین و اثر گذار ترین روایتت فرار از یک پارک پاییزه و .....
می خوام بگم شراگیم حافظه ی انبار شده ما از قبل این 18 سالگی و حتی قبل هفت سالگی و حتی قبل تر مثل بانک اطلاعاتی هست که سرچ انجین گوگل برای بازیافت و دریافت پاسخ سوال به اش مراجعه می کنه. آن زنها و یا مرد های کاهی و کاغذی و مات و خش دار آن سالها در ذهن ما هیچوقت دور انداختنی نیستند. حتی اگر پیر هم بشویم و آلزایمر حاد ، تمام زیبا رو ها و جذاب های و عشق ها و نفرت ها ی سالهای نزدیک تر رو فراموش می کنیم. اونوقت هر کی حوصله کنه و گوشش رو بیاره جلو و بشنوه ، می بینه ما با دست و صورت و گردن چروک شده باز شده ایم دختر بچه و یا پسر بچه ای که داره رویا هاش رو از لابلای ورق های کتاب و یا شات های فیلم و یا سوراخ های کلید و ... تن های برهنه ی اولین زنها و مرد هایی می گه که به صورت ِ غریزه ی ما خواسته و یا نا خواسته آب خنک پاشیده اند تا ما بیدار بشیم و تا ابد بدویم و باز هم کسی رو پیدا نکنیم که به همان اندازه به ما عشق ، لذت و آرامش بی منت بدهد.
فقط خدا کند خاطره همه از کودکی جمع باشد. چون مفرد و برعکس اش تا آخر عمر بی داد است.
October 3, 2009 2:33 AM
سلام خوب بود.حرفه دله خیلیا بخصوص خودم .من اولین بار بدون هیچ ونوس و ناهیدی به حالتی رسیدم که تا امروزم نتونشتم اون حال قشنگ و تجربه کنم بعدها وضعم خیلی بدتر شد و تا امروز درگیر این مساله لعنتی هستم تا این اندازه که تمام زندگیم و تحت الشعاع قرار داده و بیچارم کرده دوستان گل ممکنه کمک کنید از این منجلاب خلاص بشم من هنوز هنوزه درگیر پورن هستم و این برام لذت بخش تر از هم خوابی با یه جنسه مخالفه احساس میکنم بیمار شدم از خانوما و آقایونی که میتونن کمکم کنن دعوت میارن که با ایمیل من در ارتباط باشند همینطور شراگیم عزیز
روز و روزگار خوش
October 3, 2009 2:29 AM
واقعا این که فکر کنیم این تجربه ها مختص مردهاست یک اشتباه بزرگه...زن و مرد هر دو انسانند با غرایز مشابه..نباید حقایق رو آنطور که در جامعه ما اتفاق میافته انکار کرد..
در مورد نوشته های سیاسی هم راستش من نخوندم وبلاگ شما رو ولی تا اینهمه ظلم و جنایت در حال وقوع هست نمی شه بی تفاوت بود..
به هر حال جالب بود
October 3, 2009 2:00 AM
جالب و واقعی و قابل درک .. باید بگم که برای زنها اوضاع به مراتب بدتر بوده...یادش به خیر چه روزهایی بود..
October 3, 2009 1:51 AM
بقدری خودمونی نوشته ای که منو وسوه کرده ای طوری باهات ارتباط بگیرم که انگار یکی از رفیقای نزدیک ام هستی که بارها و بارها چنین چیزهائی را با هم مرور می کردیم. به هر حال به قول "هادی رینگو" که همون هادی غفاری مصلحت جوی امروزی است که او هم از کس دیگری نقل قول کرده:
"تجزیه ت خوب بود اما مرده شود ترکیب تو ببره" مرد حسابی جزئیات رو به این قشنگی شرح دادی یک کم پیاز داغشو بیشتر می کردی به فیضی می رساندی مسلمانان جهان را.
راستی اسمت منو یاد پیروان موسی کلیم الله میندازه ولی فامیلیت منو یاد پادشاه لر. قضیه چییه؟ یهودی لر یا لر یهودی هم خودش کلی سوژه میشه شازده.
عزت زیاد و ظل تان مستدام
October 3, 2009 1:44 AM
آتفاقا شراگیم جان اصل سیاسd نوشتی!
چون یکی از خواسته های اصلی مردم همین بدبختی هایی هست که سر نسل سوخته ما به مدت سی سال آوردن و همه چیز رو بزور به ما چپوندند. از سیاست و عشق به فلسطین گرفته تا از دست دادن تجربیات طبیعی جنسی و تا آدم بودن و....و ولایت فقیه و جنگ و....!!!
October 3, 2009 1:33 AM
تو ژاپن یک مغازه های هس كه توش باکس های تقریبا کوچیکی دآره . هر کس هوس کرد خودش خالی کنه از دستگاه یک فیلم میگیره میذاره تو دستگاه پخش نگاه میکنه همونجا هم خودش رو خالی میکنه. هم برا زنها هم برا مردا. دسمال کاغذی با انواع و اقسام فیلم های پورنو. کارش كه تموم شد و خودش خالی کرد میره دنباله کارش.
این ماییم كه به صنایع دستی به چشمه گناه کبیره نگاه میکنیم . بزن حالشو ببر .
October 3, 2009 1:22 AM
شراگیم عزیز میشه لینک مطلب زیر رو توی بخش کامنتها بذاری؟ هرچه آرشیو رو گشتم پیدا نکردم. چون کلید واِژه ی چندانی هم نداشتم!
"زنی که آن زمانها واقعا دوستش داشتم و البته پنج شش سالی از من بزرگتر بود...شاید ماجرایش را گفته باشم...حتما گفته ام"
October 3, 2009 1:15 AM
اول اینکه این متن منو به خاطرات به قول شما "جوانی" برد ، انگار که یه چیزائی بین همه مردا مشترکه ، من یه کیف پیدا کرده بودم که جز عکس یه خانم نیمه برهنه چیزی توش نبود و اون شده بود سوگولیم ...
دوم به دوستی که خواسته درباره سیاست ننویسید و ... کلا خسته شده و خیلی های دیگه که شاید این حس رو داشته باشن میخوام بگم که درگیر سیاست بودن و تلاش برای تغییر هرکز منافاتی با زندگی روز مره نداره و نباید یکی قربانی دیگری بشه ، اگه به این نکته توجه کنیم هرگز خسته نمیشیم . به امید حاکمیت مردم
October 3, 2009 1:02 AM
اول اینکه این متن منو به خاطرات به قول شما "جوانی" برد ، انگار که یه چیزائی بین همه مردا مشترکه ، من یه کیف پیدا کرده بودم که جز عکس یه خانم نیمه برهنه چیزی توش نبود و اون شده بود سوگولیم ...
دوم به دوستی که خواسته درباره سیاست ننویسید و ... کلا خسته شده و خیلی های دیگه که شاید این حس رو داشته باشن میخوام بگم که درگیر سیاست بودن و تلاش برای تغییر هرکز منافاتی با زندگی روز مره نداره و نباید یکی قربانی دیگری بشه ، اگه به این نکته توجه کنیم هرگز خسته نمیشیم . به امید حاکمیت مردم
October 3, 2009 12:58 AM
لبخندی از صداقت نوشته ت بر روی هر لبی میاد ...
عالی بود
October 3, 2009 12:46 AM
توصیه می کنم فیلم The Reader
را حتما ببینی، خیلی دقیق آدمهایی را که تا آخر عمر بر زندگی ما مردها سایه می اندازند، را نشان می دهد.
October 2, 2009 11:36 PM
خاطره جان من هم مثل شما از ا.ن بدم میادمن هم در راهپیمایی 26 خرداد شرکت کردم شبا الله اکبرمیگفتم
ولی نمیدونم چرا الان دیگه واقعا خسته شدم
دوست دارم به حالت عادی برگردم
October 2, 2009 6:51 PM
جالب بود و بامزه. ولی تعجب می کنم از کسایی مثل خانم سارا که میگه لطفا دیگه سیاسی ننویس. یعنی منظورت اینه در حالی که داریم اعتراض می کنیم و می کشند، شراگیم بیاد راجع به تجربیات و داستانهای جنسیش بنویسه که شما خوشتون بیاد؟ نه انصافا به نظرت درسته؟
October 2, 2009 3:40 PM
اولين تجربه من بدون هيچ سوژه اي بود ! يه چيزايي از مبصر كلاس شنيده بودم فكر كنم سوم راهنمايي بود . بعد از بعد علمي هي ماليديم و ... بلاخره ديديم نه بابا راست ميگفت !!!
ولي اين زيرزمينه باحال بود . فكر كنم يكي يا دو هزار سالي بوده كه ونوس سوژه نبوده !.
باحال بود .
October 2, 2009 9:46 AM
واقعا برای اولين باره که ميبينم يه ايرانی انقدر صادقانه و روراست از تجاربش ميگه...
ممنون برای اين سنت شکنی.
October 2, 2009 9:04 AM
عالی بود
دوباره شدی شراگیم قبل از انتخابات
لطفا دیگه سیاسی ننویس
October 2, 2009 5:07 AM
خیلی باحال بود رفیق ....
عالی نوشته بودی ، کاری کردی که منم از خود سانسوری دست بردارم ... میدونی خانم شین شما خانم میم منه خیلی از نوشته هام به خاطر حضور اون سانسور میشه ولی با خوندن نوشته تو که منو به یاد نوشته های هاینریش بل می ندازه تصمیم گرفتم واقعا بنویسم نه سانسور شده
October 2, 2009 3:19 AM
به جای این همه تخیل خانوم شین رو بیدار می کردی و...صلوات!
October 1, 2009 9:28 PM
خب به جای اینهمه تلاش برای عقب راندن خانم شین بلند میشدی میرفتی اون ور تخت جای اون میخوابیدی، اینقد هم کار بیخ پیدا نمی کرد.
ولی از شوخی گذشته خیلی عالی بود، دوباره شدی همون شراگیم سابق.
October 1, 2009 3:10 PM
did u ever read SANGI BAR GOORI? your sayings was great
October 1, 2009 12:57 PM
بی نظیر بود قربان
شریک شدن چنین تجربه هایی با دیگران صداقتی می خواهد که در ایرانی جماعت بسیار نایاب است
تنها خواستم بگویم حالا چرا به سبک بهنود نوشته اید این را ؟ خواننده با این سبک اول می رود طبقه بالای خانه قجری و در خرت و پرت های پدربزرگ یک عکس از رضا شاه گیر بیاورد نه اینکه به معشوقه ونوس در زیر زمین ختم شود و صنایع دستی
به هر روی عالی بود
October 1, 2009 12:49 PM
منو ياد يه ژورنال لباس انداختي كه يه روز تو بچيگيهام داييم يواشكي يه صفحه شو كند گذاشت تو جيبش... يادمه عكس دو تا دختر جوون بود توي صفحه هاي بيكيني كه يكيشون ش.و.ر.ت كوشولوي بندي پوشيده بود. بند يك طرف باز بود و دستهاي دختره در حال بستن اون. داييم اون وقتا هفده هيجده ساله بود و بعد از اينكه يك ربع با چشماي وق زده زل زد به عكس يواشكي مال خودش كرد...
اگه همچنان مينويسی پس ليدی شين باجنبه تر از آن است که فکرش را ميکردی/يم. و اين خوب است.
تولدت مبارک پسر نازنين.
اين چند وقته از زندگی ام غافل شدم. و زندگی ادامه داشت بدون من.
اما برميگردم. برگشتم. به نظاره ی برگها...
October 30, 2009 12:55 PM