شراگیم
« آگهی تبلیغاتی | صفحه اصلی | روشنفکر تخم عسلی...! »
پنجگانه...

خبر اول اینکه امروز تولد من و خواهرم بود...هر دو درست در یک روز ولی به فاصله یکسال از هم به دنیا آمده ایم...هشت آبان و امسال هم که هشتم آبان خیلی قشنگ تر از سالهای پیش بود...هم ردیف شدن هشت ها کنار یکدیگر که در نوع خودش پدیده کم نظیری بود و هم مصادف شدنش با جمعه و هم اینکه صبح اول صبح چشم که باز کردم سینی صبحانه را توی رختخواب دیدم که بخار از رویش بلند میشد و پشت بندش سیل کلمات محبت آمیز و عشقولانه بود که به سمتم سرازیر می شد و ترجیع بندش تولدت مبارک عزیزم بود...این اولین تجربه روز تولد در عالم متاهلی ست که عمرا در دوران یالقوزی و تجرد نصیب کسی نمی شود...الان هم که اینجا نشسته ام دو ساعتی هست که از مهمانی خانه خواهرم می آیم...خواهرم دو تا پلیور بنتون برایم خریده بود...از آن پلیورهایی که اگر جرئت میکردم و وارد شعبه بنتون میرداماد میشدم فقط با دهان باز قیمت اتیکتهایشان را از روی رگال دید میزدم و لب میگزیدم و آه میکشیدم...خانم شین هم البته با چند شاخه رز و یک شیشه عطر فارنهایت صد میل حسابی شرمنده ام کرد...من هم البته برای خواهرم از چرم مشهد یک جفت دستکش و یک کیف پول خریده بودم که البته قابل قیاس با هدیه او نبود...به هر حال هرچه بود روز خوبی بود و از همه آنهایی که با ایمیل و آفلاین و کامنت و اس ام اس و تماس تلفنی و حتی در فیس بوک تولد من - نمیدانم از کجا!- یادشان بود و تبریک گفته بودند متشکرم...

خبر دوم که کمی هم تکان دهنده است (لااقل برای خودم) این که از شرکتی که در آن کار میکردم بعد از ماهها کار کجدار و مریز بیرون آمدم...مدتها بود که تصمیم داشتم برای خودم کار کنم و دیگر شغل کارمندی و حقوق بگیری ارضایم نمیکرد...گرچه در این شرکت بعضی ماهها دریافتی ام به سه میلیون تومان هم رسید اما باز یک کارمند حقوق بگیر خیلی فرق دارد با اینکه آدم آقا و نوکر خودش باشد...تقریبا یک سال و چهار ماه اینجا بودم و شاید اگر از آن کارخانه قبلی بیرون نمی آمدم و به همان حقوق چهارصد هزار تومانی انجا راضی بودم الان نه ازدواج کرده بودم و نه ماشینی زیر پایم بود و نه خیلی از این چیزهایی را که امروز دارم می داشتم...از باعث و بانی همه اینها ممنونم...من توی کار و حتی زندگی اساس را بر ریسک کردن قرار میدهم...بدون ریسک آدم به هیچ جایی نمی رسد...به هر حال فعلا به صورت پروژه ای و در حد مشاوره با بعضی شرکتها و سازمانها ممکن است همکاری کنم ولی تمرکز و توجه اصلی ام دیگر کار خودم خواهد بود...حالا این کار چیست و چگونه است بماند...به موقعش برایتان میگویم...

خبر سوم اینکه این پارازیت ها انگار مثل بختک فقط افتاده روی سر ما...امروز فهمیدم نه خاله ام که خانه شان زعفرانیه است و نه خواهرم که سعادت آباد مینشینند و نه آن یکی خاله ام که ستارخان هستند مشکلی با پارازیت ندارند...بعد کاشف به عمل آمد که هر سه اینها دیش را جایی گذاشته اند که تقریبا از همه طرف محصور به ساختمانهای بلند اطراف است...امروز شوهر خاله ام که فوق لیسانس مخابرات است قاطعانه میگفت که راه حل مشکل پارازیت استفاده از توری های سیمی فلزی در اطراف دیش است...جوری که فقط نوک دمبیلک ال ان بی از حصار توری بیرون باشد...میگفت هرچه دریچه های توری ریز تر باشد بهتر جواب میدهد و توری ایده آل یک چیزی با سوراخهایی کمی درشت تر از این توری های معمولیست که جلوی پنجره ها برای جلوگیری از ورود پشه می بندند...البته ال ان بی های قوی و اصطلاحا ضد پارازیت هم تا حدود زیادی مشکل را رفع میکند...ما که نمیتوانیم چک کنیم چون اینجا رفتن به پشت بام کار حضرت فیل است...ولی بد نیست شما چک کنید و ببینید جواب میدهد یا نه...

خبر چهارم هم اینکه لپ تاپ را نمیفروشم...پشیمان شدم...انقدر اصرار نکنید...! ولی همچنان به دنبال جمع کردن یک سیستم خوب با ششصد هفتصد هزار تومان هستم...البته در سه قسط...یک بخش اول...دو بخش هم به فواصل یک ماه از هم هرکدام دویست هزار تومان...کسی آشنایی ماشنایی چیزی دارد که شرایطی سیستم بفروشد؟

پنجم هم اینکه : این نوشته را از مهشید داشته باشید...مهشید نویسنده وبلاگ زنانه ها سالهاست که در سوئد زندگی میکند...در مورد مجازات اعدام هرچه بنویسیم و بنویسند باز کم است...

" دیروز حکم دادگاه در مورد دو نوجوانی که ترز یوهانسون روژه ، دختر ی15 ساله را کشته بودند اعلام شد.
ترز یک دختر معمولی بود. مثل هر دختر 15 ساله ی دیگری ، نامطمئن و بدون اعتماد به نفس ، که هر بار در مقابل آینه می ایستاد میتوانست عیب و ایرادی از دماغ و چشم و ابرو و هیکل خودش بگیرد. شاید میتوانست در جمع دوستان شیطنت کند ، و شاید در تنهایی آرزو میکرد که عاشق شود.
گناه ترز این بود که پسری را بوسیده بود که دوست دختر حسودی داشت. پسر ـ که او را توماس می نامیم ـ ترز را بوسید ولی در مقابل دوست دختر خود ـ که او را ماریا می نامیم ـ نتوانست از این کرده ی خود دفاع کند. ماریا از توماس خواست که ترز را تنبیه کند. و شیوه ی تنبیه ترز هم از نظر ماریا با مرگ ترز کامل میشد.
توماس به تحریک ماریا ، ترز را می کشد .
آنچه خواندید ، یک داستان نیست ، اتفاقی است که حدود پنج ماه پیش در استکهلم افتاد . ترز 15 ساله جان خود را به خاطر حماقت دو نوجوان دیگر از دست میدهد.
توماس و ماریا نقشه ی قتل ترز را می کشند ، و ترز را به قتل می رسانند.
من در اینجا از صفت خاصی استفاده نمیکنم. شاید اگر دیگری بود در اینجا می نوشت " توماس و ماریا نقشه ی قتل ترز را می کشند و او را به شکل ناجوانمردانه ای به قتل می رسانند " یا شاید می نوشت " این دو دست به قتل دختر بیگناهی به نام ترز زدند"
من با این صفات میانه ی خوبی ندارم. به نظرم هیچ قتلی " جوانمردانه " نیست ، پس نیازی ندارم که قتل ترز را " ناجوانمردانه " بنامم.
با ترز آشنایی ندارم ، نمیدانم او بی گناه بود یا با گناه ،معنای گناه برای من شاید بسیار با معنای گناه برای تو متفاوت باشد. ولی فکر نمیکنم گناهکار بودن یا نبودن ترز ، تاثیری در جنایتی که انجام شده است داشته باشد. ترز دختر 15 ساله ای بود که حق داشت زندگی کند. مثل هر 15 ساله ی دیگری.
مهم این است که دختر 15 ساله ای دیگر حق زندگی ندارد ، و اشخاصی که این حق را از او گرفتند ، هم سن و سال او بودند.
دیروز حکم قاتلان ترز صادر شد. توماس و ماریا به یک سال و نیم نگهداری اجباری در انستیتوهای بزهکاران نوجوان همراه با درمان روانی مجکوم شدند. حکم مورد اعتراض بسیاری حتی در مطبوعات قرار گرفت ، بسیاری مجازات را نسبت به عمل انجام شده ـ یعنی قتل عمد و با برنامه ریزی قبلی ـ سبک و ناچیز می دانند. اما به نظر یکی از جرم شناسان مشهور سوئدی ، دادگاه نسبت به سن بسیار کم مجرمین ، و اینکه ایشان تا کنون جرمی انجام نداده اند و پرونده ی قبلی ندارند ، تخفیف بسیاری قائل شد.

مسئله ی دادگاه در مورد بالا ، بهداشت روانی این دو نوجوان و کمک به ایشان برای بازگشت به جامعه است.
داستان ساده تر از آن است که بحث پیچیده ای را لازم شود . دو نوجوانی که دوست و هم کلاس خود را به خاطر بوسه یا لاس زدن به مرگ محکوم میکنند و حکم را در موردش اجرا میکنند ، از نظر روانی موجودات سالمی نیستند. و در وحله ی اول باید سلامت روانی ایشان مورد درمان قرار بگیرد.
وقتی حکم بالا و بحث های پیرامونش را در روزنامه های صبح می خواندم ، به ناگاه به خود گفتم :
فکرش را بکن اگر این سه نوجوان در ایران به دنیا می آمدند. در این صورت نه یک نعش بلکه سه نعش بر دست این جامعه باقی مانده بود. امروز اگر دادستان و وکیل بر سر بهداشت روانی این دو نوجوان صحبت می کنند و برنامه ریزی بر سر اینکه چگونه این دو به جامعه بازگردانده شوند ، باید وکیلی دست از جان شسته پیدا میشد و هفت کفش آهنین از پای می انداخت نا از اولیای دم ، تقاضای بخشش میکرد ، که با توجه به شرایط ، یعنی قتل با برنامه ریزی قبلی ، مسئله ی ساده ای نبود. کار این وکیل ، و چندین فعال حقوق بشر ، چندین روزنامه نگار و عکاس و گزارشگر برای مدت زیادی روشن بود.
و شاید با تمام تلاش ها ، طناب دار روزی به دور گردن ماریا که تحمل لاس زدن ترز با دوست پسرش را نداشت می افتاد و شاید مادر ترز ، صندلی را از زیر پای توماس می کشید و بدن او را به تشنج های مرگ می سپرد.
و شاید شب اعدام ماریا و توماس ، وکیل این دو سرگشته و دردمند ، از تلاشی که ثمری نداد ، به خانه بر میگشت و در وبلاگش فریاد می کشید ، و تو اگر دقت میکردی ، اشکی را که از چشمانش بر کی بورد چکیده است در لابلای کلماتش می توانستی بخوانی...
اما نه ترز و نه ماریا و توماس ، هیچ کدام از این سه نوجوان در ایران به دنیا نیامده و بزرگ نشده اند.
مادر و پدر و دائی ترز ، از کوتاه مدت بودن مجازاتی که برای قاتلانی که دخترکشان را از ایشان گرفته بود تعیین شد ، ناراضی هستند. ولی در فکر هیچ کدام ایشان نمی گنجد که تقاضای اعدام ماریا و توماس را داشته باشند.
وکلای ماریا و توماس ، مجبور نبودند که انرژی بیش از حدی صرف جلب ترحم پدر و مادر ترز صرف کنند. آنها قانون را در کنار خود داشتند. قانونی که برای حمایت از شهروندان وضع شده است ، و توماس و ماریا ، هر چند جنایتی را مرتکب شده اند. اما همچنان شهروند این جامعه ی بشری هستند ، و از حقوق شهروندی برخوردارند. وکلای توماس و ماریا تنها لازم بود تلاش کنند که نشان دهند کاری که این دو انجام داده اند عکس العمل عادی ای در مقابل آن دختر 15 ساله نیست و نیازمند مراقبت ویژه ای هستند که تا زمانی که بهبود پیدا نکرده اند به خود و دیگران صدمه ای نزنند.

ماریا و توماس ، جنایتی را مرتکب شدند ، این دو آدم کش هستند. ولی مجازات آدم کشی در دنیای متمدن اعدام نیست. و شانس بزرگ ماریا و توماس این بود که در دنیای متمدن به دنیا آمدند و بزرگ شدند و مرتکب جنایت شدند.
من ، کشورم را دوست دارم . ولی وقتی فکر هایم به اینجا رسید ، اشک امانم نداد.
راستی ، چرا باید به دنیا آمدن در کشوری که دوستش دارم بد شانسی بزرگی باشد ؟ "

توسط در October 31, 2009 1:22 AM |
نظرات
محمد سلامت   ( web | email )

سلام
من هم گوگل ريدری هستم. ولی يه چند وقتی اينترنتن فيلتر نداره. سرعتش هم عاليه...تا چشمت در بياد. کانت گذاشتم تا من رو از حسابت کم کنی


December 17, 2009 2:16 AM
مانا   ( web | email )

تولدت مبارک شراگیم عزیز


November 8, 2009 9:48 PM
فصل تازه   ( web | email )

تولد خودتو خواهرتو زندگي متاهلي و روزاي خوب و خوش همه ش يه جا مبارك. اميدوارم شاديهاتون پايدار باشه


November 8, 2009 6:01 PM
رضا 206   ( web | email )

شراگيم جان...تو رو خدا منو يک راهنمايی بکن...من چطوری ميتونم به سايت شما دسترسی داشته باشم؟فيلتره آخه..اين دفعه هم به هزار بدبختی وارد شدم...قبلا مطالبتون رو داخل موبال از طريق جی پی آر اس می خوندم ولی حالا اونم فيلتر شده....من تعجب می کنم اين همه بازديد کننده چطوری اومدن تو و کامنت گذاشتن...


November 8, 2009 4:26 PM
fasletaze   ( web | email )

تولد خودتو خواهرتو زندگي متاهلي و روزاي خوب و خوش همه ش يه جا مبارك. اميدوارم شاديهاتون پايدار باشه


November 8, 2009 3:05 PM
هشدار   ( web | email )

طبق اخبار رسیده ، دختران و زنان بازداشت شده در روز 13 آبان را به بازداشتگاه خورین در نزدیکی ورامین که در گذشته محل نگهداری اراذل و اوباش بوده است ، منتقل کرده اند. این بازداشتگاه مستقیما زیر نظر سردار نقدی فرمانده نیروی مقاومت بسیج قرار دارد. به هوش باشیم کهریزکی دیگر در راه است


November 7, 2009 5:33 PM
هشدار   ( web | email )

طبق اخبار رسیده ، دختران و زنان بازداشت شده در روز 13 آبان را به بازداشتگاه خورین در نزدیکی ورامین که در گذشته محل نگهداری اراذل و اوباش بوده است ، منتقل کرده اند. این بازداشتگاه مستقیما زیر نظر سردار نقدی فرمانده نیروی مقاومت بسیج قرار دارد. به هوش باشیم کهریزکی دیگر در راه است


November 7, 2009 5:31 PM
نیستان   ( web | email )

نیستان با قسمت چهارم از ترجمه هزاران لوکلزیو به روز است و همراهیتان مایه خرسندی است.

به دنبال کسی می گردم...


November 6, 2009 1:36 PM
سحر   ( web | email )

کاشکی به جای این مطلب تکراری یک کم از ۱۳ آبان امسال می نوشتی.


November 5, 2009 1:45 PM
shiva   ( web | email )

برام عجیبی!!!


November 5, 2009 9:48 AM
زنجبیل   ( web | email )

میشه اگه امروز بیرون بودید و تو تجمع شرکت کردید باز بنویسید ما که اینور دنیائیم منتظریم همیشه از نوشته های شما اخبار رو میگیریم


November 5, 2009 12:27 AM
NAZANIN   ( web | email )

درود و هزاران درود به مردم قهرمان ایران.
عکس خامنه ای توسط جوانان مبارز بزیر کشیده شد.
این سرنوشت مختوم تمام دیکتاتورهای تاریخ است .
ابتدا تصویرهاشان پایین کشیده میشود توسط مردم و سرانجام خودشان را بالا خواهند کشید.
تا ظلم " فقر و بیعدالتی هست مبارزه ادامه دارد.
ومردم پیروز این میدان خواهند بود بی تردید.
زنده باد آزادی.
زنده باد برابری.
سرنگون باد جمهوری اسلامی.


November 4, 2009 9:55 PM
ميترا ص   ( web | email )

خيلي سيب زميني شدي


November 4, 2009 2:57 PM
یاسمین   ( web | email )

بیا و بنویس


November 4, 2009 1:33 PM
شراره   ( web | email )

امروز 13 تیره : هفت تیر، خیابان قائم مقام ، خیابان فجر ، میدان شعاع . . . پر بود از مردمی که فریاد می زدند مرگ بر دیکتاتور سر می داند . اما چند دقیقه ای بعد هجوم نیروی گارد ویژه و لباس شخصی ها - پیاده و سواره - باعث متفرق شدن مردم شد . همه به کوچه ها می رفتند و ماموران هم با گاز اشک آور ، باتوم و ... دنبالشان .
.......................


November 4, 2009 12:18 PM
NAZANIN   ( web | email )

شراگیم عزیز گویا کامنت من ملاخور شد؟


November 3, 2009 10:12 PM
eshghi2   ( web | email )

با ما ميهن پرستان همصدا شويد.پاينده ايران،سرفراز باد ايرانی


November 3, 2009 7:05 PM
میتل   ( web | email )

تولد جدید......کار جدید......زندگی جدید.........کامپیوتر جدید.......خیلی هول کردی بابا........!


November 3, 2009 5:39 PM
میتل   ( web | email )

تولد جدید......کار جدید......زندگی جدید.........کامپیوتر جدید.......خیلی هول کردی بابا........!


November 3, 2009 5:38 PM
میتل   ( web | email )

تولد جدید......کار جدید......زندگی جدید.........کامپیوتر جدید.......خیلی هول کردی بابا........!


November 3, 2009 5:36 PM
تقي   ( web | email )

بنويس براي فردا
برای ۱۳ آبان
هفت تير
ساعت ۱۰:۳۰


November 3, 2009 2:22 PM
NAZANIN   ( web | email )

تخته سیاه شراگیم به ما میگه بلایی بزرگتر از فقر نیست اما به ما نمیگوید چرا فقر است و چرا در سرزمین ثروتمندی چون ایران برای داشتن حداقل یک زندگی سگی باید اینقدر سگدو بزنی ؟؟؟؟ چرا ثروت جامعه در انحصار آخوندهای مفت خور و دزد که در عمرشون حتی یک روز هم کار نکردند باید باشه؟ راستی 18 میلیارد دلار پولی که از ایران خارج کردند و توسط دولت ترکیه توقیف شد کجا رفت؟ ؟؟؟؟؟؟ کودکان در سر چهار راهها گدایی میکنند . کارگران شریف و زحمتکش ماهها حقوق دریافت نمیکنند . و مردم برای تامین معاش کلیه و بدن خود را می فروشند ...نکبت و کثافت از سر و روی نظام فاسد و جنایتکار اسلام ناب محمدی میریزد . جنبش ازادیخواهی مردم ایران برای رهایی و داشتن یک زندگی بهتر نه تنها حکومت اسلامی را بلکه باید کل مناسبات سرمایه داری در ایران را بزیر بکشد....... و این کار شدنی است با تشکل و اتحاد .نوبتی هم باشه نوبت ماست ما دیگر فریب رنگها و نیرنگها را نخواهیم خورد. پرچم آزادی سرخ است سرخ سرخ بسرخی خون همه جان باختگان راه آزادی..... 13 آبان فرصتی دیگر است برای اعتراض .... دنیا نظاره گر ماست . این فرصت را از دست ندهیم.
زنده باد آزادی
زنده بادبرابری
سرنگون باد جمهوری اسلامی


November 3, 2009 11:16 AM
سجاد   ( web | email )

جناب شهره.... از اینکه به قول شما مطالب اینجا رو به دقت دنبال می کنم ، معلوم میشه حرفی که زدم بسیار دقیق و از روی حساب بوده....خوشم اومد که خودتم متوجه شدی .... البته طبیعیه .... از شراگیم جز این هم توقع نداشتم...


November 2, 2009 9:24 PM
آرایه   ( web | email )

همونی که روس بود ازت خرید یادته؟ بهش بگو همچین چیزی قسطی میخوای....ردیفش میکنه...


November 2, 2009 3:20 PM
شهره   ( web | email )

سجاد ! متاسفم که بايد بگم
نه تنها استدلالت احمقانه هست بلکه بايد به هوشت هم شک کرد
من الان حدود ۲ ساله که جز خواننده های اینجام و همیشه با همین ای دی کامنت میذارم
از شما که اینقدر دقیق مطالب اینجا را دنبال میکنید بعید هست این را نفهمیده باشید.

در ضمن برادر من یه چهار تا کامنت نوشتی و به خیال خودت آخر مقاله و تحقیق بوده در صورتی که هیچ معنی و محتوی را در بر نداشته که بقیه بخوان در موردش چیزی بگن. میگی سوال داشتی! شراگیم هم جواب تازه ای غیر اون چیزی که گفته نداره که دوباره بخواد برات توضیح بده دیگه تو هم کوتاه بیا نکنه فکر کردی باید طی مراسمی ازت تقدیر میشده که شراگیم این کار را نکرده


November 2, 2009 10:03 AM
2ndpart   ( web | email )

آقا تولدتون مبارک مرد پائيزی..


November 2, 2009 7:37 AM
سجاد   ( web | email )


سلام و درود......

در نوشته ی " اعدام... ترکاندن یک جوش چرکی! " پرسشهایی را مطرح کردم ، بسیار دقیق و علمی ... البته با پاسخ دندان شکن شما مواجه شدم که ( شهره ( web | email )

وای چقدر استدلال اين سجاد اح...نه هستش.
خدايی خيلی فسفر سوزوندی تا به اينا برسی؟!!! ) .....
بنابر نوشته های سابق خودت ، وقتی در بحث کم میاری ، به اسم دیگران کامنت می ذاری .... و من مطمئنم اینم از همونا بوده.... به هر حال ....نوشته ی حاج خانوم سرکار علّیه اگه بر چیزی دلالت کنه ، بر بی سوادی کامل ایشون به علاوه ی غیر عقلانی بودنشون دلالت داره ، چون بر اساس قانون ایران هم اون دو جوون حکم اعدام ندارن ..... بازم تکرار کنم : من نمیگم قانون این مملکت درسته یا نادرست.....من می گم استدلالی که شما آوردی ، هیچ ارزشی نداره.... پس دوباره نیایی برای من بنویسی که من طرفدار طالبانم و ..... چون استدلالهای شما بیشتر به طالبان نزدیکه بلکه خودشه ...
سربلند باشی و تندرست


November 1, 2009 10:06 PM
نیستان   ( web | email )

آدرس اشتباه وارد شده بود آدرس این است.


November 1, 2009 7:47 PM
نیستان   ( web | email )

سلام
نیستان با قسمت سوم داستان هزاران از ژان ماری لوکلزیو به روز است. همرامیتان مایه خرسندی است.
........آلیا با همه توانش، خیره نگاه می کرد، مانند آسمانی که با همه وسعتش باز شده بود، تا هر چه دارد ببخشد.......


November 1, 2009 7:37 PM
بهاره   ( web | email )

مبارک مبارک باز هم ! جای من خالی واقعا. همه چیز کامل بوده الا یه بچه که اون وسط برقصه قر بده خودشیرینی کنه :ي

توی کار جدیدت هم موفق باشی :)


November 1, 2009 9:32 AM
کیوان   ( web | email )

اين دختر طلاق فکر کنم مشکل دید داشته باشه و بیخود اینجور احساساتی شده.اين متن رو همون موقع که پابليش کردی خونده بودم و ترجيع بند ش هم همينجوری بود که الان هست!


November 1, 2009 8:08 AM
Rita   ( web | email )

اين اتفاق سالها پيش در آمريکا افتاد پسری که عاشق دختری بود با دختر ديگری يکبار ارتباط جنسی برقرار کرد و به دختر اول هم گفت اون هم مجبورش کرد که حتما دختره را بکشند و کشتند . سالها بعد اين دو نقر ازدواج کردند و هر دو وارد ارتش شدند و همه چيز خوب بود تا اينکه شبی در حين مستی پسره اعتراف ميکنه و دوستش سريعا؛ به مافوق گزارش ميده. بالاخره هر دو بازداشت شدند و هر دو به حبس ابد محکوم شدند. دختری که کشته شد فقط ۱۷ سال داشت.


November 1, 2009 3:52 AM
دختر طلاق   ( web | email )

الان یه نگا کردم دیدم درست شده :دی ... ببخشید که دخالت کردم ولی این همه ما از شما چیز میز یاد گرفتیم یه بارم تو یاد بگیر :دی

اگه خواستی کامنت قبلیه رو پا کن (:

شاد باشی در کنار خانوم شین :دی

( جهت اینکه کلاس ادبیات امروز تکمیل شه باید عرض کنم جمله ی بالا واج آرایی با صامت "ش " داره :دی


October 31, 2009 8:49 PM
دختر طلاق   ( web | email )

:دی حالا بی شوخی من اشتباه کردم یا جناب زند به صورت لپی اشتباه تایپ کردن ؟:دی

برام جالبه که این کلمه که گفتی وجود داره یا نه

قصد جسارت هم نیستا :دی

اگه حق با منه نمیخواد جلوی جمع اعتراف کنی ... به خودم بگی کفایت میکنه :دی


October 31, 2009 8:45 PM
میر محمد حسن (احد)   ( web | email )

حاجی من منتظر جوابم


October 31, 2009 8:39 PM
ناشناس   ( web | email )

درباره چهرم حق با ایشان هست و این کار عملیست و اصلا میتونی توری رو هم سبز کنی تا این بیلاخی که با درست کردن ماهواره و رفتن پارازیت ها میدی بزرگ تر باشه و به دل بشینه!
درباره حکم اعدام هم ببین از طرفی حق با شماست و از طرفی نه!بله درسته که اینها مریضند و نیاز به درمان دارند اما اگه درست ببینیم هیچ آدم سالمی قتل عمد انجام نمیده و مریض هست که اونوقت استالین و صدام و دوستان حاکم هم مریض قدرت و خون هستند.برداشت نشه که منظورم اینه که این بچه ها با این خون آشام ها یکی هستند.نه و آره.....آره از جهنی که اگه حرصها و میلها و تمامی مشخصه های روانی اینها درست و سر جا بود هیچ کدوم اتفاق نمی افتاد و کلا همه ما در سرآغاز همه این فجایع سهیم هستیم و از جهتی میگم نه که بنظرم نتها دلیلی که واقعا از اعدام یک بچه ناراحت میشیم همون بچه بودنش هست که همین ها آینده هستند و نمیخواهیم آینده رو بکشیم.
همه اینها به کنار میبینی که فرق صدام و این دوتا در دید تو هست وگرنه همشون مریضند و اولی شاید بیشتر


October 31, 2009 8:03 PM
ناشناس   ( web | email )

درباره چهرم حق با ایشان هست و این کار عملیست و اصلا میتونی توری رو هم سبز کنی تا این بیلاخی که با درست کردن ماهواره و رفتن پارازیت ها میدی بزرگ تر باشه و به دل بشینه!
درباره حکم اعدام هم ببین از طرفی حق با شماست و از طرفی نه!بله درسته که اینها مریضند و نیاز به درمان دارند اما اگه درست ببینیم هیچ آدم سالمی قتل عمد انجام نمیده و مریض هست که اونوقت استالین و صدام و دوستان حاکم هم مریض قدرت و خون هستند.برداشت نشه که منظورم اینه که این بچه ها با این خون آشام ها یکی هستند.نه و آره.....آره از جهنی که اگه حرصها و میلها و تمامی مشخصه های روانی اینها درست و سر جا بود هیچ کدوم اتفاق نمی افتاد و کلا همه ما در سرآغاز همه این فجایع سهیم هستیم و از جهتی میگم نه که بنظرم نتها دلیلی که واقعا از اعدام یک بچه ناراحت میشیم همون بچه بودنش هست که همین ها آینده هستند و نمیخواهیم آینده رو بکشیم.
همه اینها به کنار میبینی که فرق صدام و این دوتا در دید تو هست وگرنه همشون مریضند و اولی شاید بیشتر


October 31, 2009 8:02 PM
لیتیوم   ( web | email )

درباره چهرم حق با ایشان هست و این کار عملیست و اصلا میتونی توری رو هم سبز کنی تا این بیلاخی که با درست کردن ماهواره و رفتن پارازیت ها میدی بزرگ تر باشه و به دل بشینه!
درباره حکم اعدام هم ببین از طرفی حق با شماست و از طرفی نه!بله درسته که اینها مریضند و نیاز به درمان دارند اما اگه درست ببینیم هیچ آدم سالمی قتل عمد انجام نمیده و مریض هست که اونوقت استالین و صدام و دوستان حاکم هم مریض قدرت و خون هستند.برداشت نشه که منظورم اینه که این بچه ها با این خون آشام ها یکی هستند.نه و آره.....آره از جهنی که اگه حرصها و میلها و تمامی مشخصه های روانی اینها درست و سر جا بود هیچ کدوم اتفاق نمی افتاد و کلا همه ما در سرآغاز همه این فجایع سهیم هستیم و از جهتی میگم نه که بنظرم نتها دلیلی که واقعا از اعدام یک بچه ناراحت میشیم همون بچه بودنش هست که همین ها آینده هستند و نمیخواهیم آینده رو بکشیم.


October 31, 2009 7:59 PM
دختر طلاق   ( web | email )

تولدت مبارک شراگیم ... دیروز تولد من نبود اما ماهگرد تولدم بود :دی

راستی جناب زند ترجیح بند درست نیست اگه من منظورت رو درست برداشت کرده باشم باید بگی ترجیع بند :دی

از تو که اهل ادبیاتی بعیده :دی
با این حال شاید من اشتباه کردم و همچین کلمه ای ( ترجیح بند ) وجود داشته باشه ... اما این اصطلاح که تو ترانه هم رایجه ترجیع بنده (:
--------------------------
برو دختر جان عینکت رو بزن و انقدر سر به سر ما نذار...
:)مرسی بابت تبریکت


October 31, 2009 4:59 PM
محمد توکلی   ( web | email )

سلام شری. تولدت مبارک. این کار که میگی همون کاریه که صحبتشو کرده بودی؟


October 31, 2009 12:13 PM
آقای زیپ   ( web | email )

(بسته به نظر شما این کامنت می تواند خصوصی باشد یا نباشد)
راستش یک کامنتی از شما به ما رسیده بود اما ما فکر کردیم که شاید سرکاری باشد و جدی اش نگرفتیم! اگر واقعاً ما دعوت شده بودیم بسیار بسیار شرمنده که نتوانستیم بیاییم! عذر مارا بپذیرید! جبران میکنیم دفعه ی بعدحتماً! البته یک انتقاد سازنده هم بکنم که ما واقعاً دیر دیدیم کامنت خصوصیتان را (ساعت ۹ شب، روز پنجشنبه) و وقتی هم نداشتیم برای آماده شدن و رسیدن به این میهمانی!
بعد هم اینکه تولدتان در این روز عجیب و غریب خیلی خیلی مبارک! خدا را چه دیدی شاید تولدتان ۱۱ سال دیگر افتاد تو ۹/۹/۹۹ و باز هم ما رو دعوت کردین! ولی مطمئنن این دفعه را خواهیم آمد! شاید بچه بغل حتی!


October 31, 2009 11:45 AM
گلپر   ( web | email )

سلام ...چه جالب که تولد شما و خواهرتون یک روزه...تولد هر دوی شما را شاد باش میگویم..همواره بهروز باشید.
نگران کامپوتر هم نباشید ...پیدا میکنید.تو این اوضاع بی پولی مردم از خداشونه جنسشون رو به هر شرایطی بفروشند...من جای شما بودم جمع و جور می کردم یک آپارتمان نقلی هم می خریدم....از من گفتن...مامان رو دریاب...!


October 31, 2009 11:16 AM
میر محمد حسن (احد)   ( web | email )

تولدتون مبارک
راستی یک چیز یادم اومد
من زمان که مخفی بودم توی اکباتان یک کافی نت بود سال 82 باراباس یادته که بازم اونجاست محمد رو که یادت هست

؟؟؟؟
من هی ایمل می دم جواب نمی دن هیچ کدوم


October 31, 2009 10:38 AM
داریوش کبیر   ( web | email )

تولدت مبارک هشتی


October 31, 2009 9:23 AM
alieh   ( web | email )

تولدتون در 8/8/88 مبارک!


October 31, 2009 9:13 AM
امیر   ( web | email )

تولدت مبارک.منتظر نوشتههای بیشتری از تو هستیم.شاد باشی و سرخوش


October 31, 2009 6:31 AM
امیر   ( web | email )

تولدت مبارک.کم مینویسی تازگیا.بیست بار باید سرک بکشیم تا یه چیزی گیرمون بیاد.شاد باشی و سرخوش همراه با خانم شین


October 31, 2009 6:22 AM
rasha   ( web | email )

salam...modati bood address-e shomaa raa gom kardeh boodam...khosh-haalam ke peidaatoon kardam....movafagh baashin....tavalodetoon ham mobaarak.....


October 31, 2009 5:09 AM
zahra   ( web | email )

salam man kheli delam mikhast bebinamet...raftam facebook onja akseto didam vaghean neveshtehat ghashangan....tavalodet mobarak va age khasti mano add kon


October 31, 2009 3:48 AM
نظر شما

اگر قبلا در این وبلاگ نظر نداده اید، نظر شما توسط مدیر وبلاگ بررسی خواهد شد. تا آن زمان نظر شما نمایش داده نخواهد شد. از این که نظر داده اید متشکریم.