شراگیم
روشنفکر تخم عسلی...!

این بار مثل اینکه جدی جدی دستگاه پارازیتشان آب و روغن قاطی کرده...یکهفته ایست که همه کانالهای ماهواره و از جمله متاسفانه فارسی وان باز است و کل یوم! این خانم شین چهار چشمی نشسته است جلوی تلویزیون و با گاز انبر هم نمیشود از تلویزیون جدایش کرد...! باور کنید خانم شین اصلا این مدلی نبود...تا زمانی که پارازیت بود همیشه عصرها آن عینک بدون قاب طبی اش را به چشم میزد و یک ابرویش را هم میداد بالا و این "کلیدر" را چنان میگرفت دستش و یک نفس میخواند که آدم حس میکرد روح سیمون دوبوآری چیزی درش حلول کرده...فکرش را بکنید که من با همه فرهیختگی ام در مقابل عظمت این کارش کم می آوردم و شبها کلافه و عصبی و فقط برای خالی نبودن عریضه هی دو صفحه از این کتاب، دو خط از آن یکی کتاب میخواندم تا خانم مطالعه اش تمام شود و دستی هم به سر و گوش ما بکشد...آدم بتواند از شش بعد از ظهر تا ده شب یک نفس کلیدر بخواند و حتی یک لحظه هم آن لنگه ی ابرویش را که داده بالا پائین نیاورد خیلی حرف است ها...البته خود من هم جوانتر که بودم و بنیه ای داشتم از این کارها میکردم...مثلا رمان طوطی زکریا هاشمی را هشت ساعته و یک نفس خواندم...ولی کلیدر که شوخی نیست...با آن لحن و سبک پدر در آر و اشرافی و بر ما مگوزیدش...خلاصه تا هفته پیش خانم شین ما این بود...آدم نگاهش که میکرد چهار ستون بدنش میلرزید از شدت روشنفکری...

نمیدانم کدام شیر پاک خورده ای فرکانس این فارسی وان بی صاحاب را به ما داد و از روز دومی که پارازیتها رفع شد زندگی ما شده "ققنوس" و "خانه مد" و "حصار چوبی" و "مادرت رو چطوری چی کار کردم" و آن دو تا الدنگ که الان اسمشان یادم نیست...! یک "ویکتوریا" بود که خانم شین دوست نداشت و فرصتی می شد که ما بزنیم بی بی سی ببینیم دنیا چه خبر است که آن را هم دیشب آخر شب که آمد بخوابد صراحتا اعلام کرد که توانسته با سریالش ارتباط بگیرد و به نظرش جالب است...
آدم دردش را به کی بگوید؟ زنم جلوی چشمم دارد از دست میرود و couch potato می شود و کاری هم از دست من بر نمی آید...زمانی که امواج ماکروویو پارازیت بود درست است که تخم آدم عسلی میشد ولی لااقل آدم میتوانست سرش را بالا بگیرد که روشنفکر است و زنش هم روشنفکر است و کل خاندانش هم روشنفکرند...روشنفکرِ تخم عسلی سگش شرف دارد به پوپولیستِ تخم مرمری...به این سوی چراغ حاضرم همه عمر با یک جفت تخم نیم پز زندگی کنم تا اینکه مثلا یک روز روزبه اینها بیایند خانه ما و خانم شین را در حال تماشای "Fashion House" ببینند...!چه فضاحتی...چه فضاحتی...حالا که فکرش را میکنم میبینم دستگاه پارازیتشان خراب نشده...از قصد خاموش کرده اند...این پدر سوخته ها فهمیده اند که چطور بابای جنبش سبز ایران و سردمداران جریان روشنفکری را بسوزانند...

هان...گفتم جنبش سبز یاد سیزده آبان افتادم...این کارها یعنی چی که تا یک روز یک جایی برنامه است و ما چیزی نمینویسیم یک عده می آیند خط و نشان میکشند و ما را متهم به بی غیرتی و سیب زمینی بودن و بی خاصیتی و بی همه چیزی میکنند؟ بعضیها هم که میزنند به سیم اخر و انگ سازشکاری و خیانت و اینها میزنند به آدم محترمی مثل من...مگه طلبکارید از من قرمدنگ ها؟ چه گلی به سر من زده اید که انقدر توقع دارید؟ دوچرخه ام را خریدید؟ لپ تاپم را خریدید؟ باری از دوشم برداشتید؟
سیزده آبان هم رفتم...خبری نبود...یعنی بود...چوب توی سر سگ میزدی مامور ریخته بودند هفت تیر...البته وسط هفته بود و خیلیها سر کار بودند...برای همین مثل قبل شلوغ نشد... شاید من هم اگر از کار بی کار نشده بودم در چنان ساعتی وسط هفته نمیرفتم...به هر حال شکم گرسنه نه دین و ایمان دارد و نه سبز و سرخ میشناسد...حالا شما بگوئید بی غیرتم...سازشکارم...بی خاصیتم...ولی رفتم...اگر ننوشتم برای این بود که تا همین امروز دسترسی به وبلاگم نداشتم...فیلتر شکنم کار نمیکرد...یعنی وبلاگم را باز نمیکرد...برای همین هم نتوانستم گزارش سیزده آبان را داغ بنویسم...بعد هم که خبر کهنه شد و همه همه جا خواندید و دیدید و شنیدید...رویهمرفته بدک نبود...باز هم دم مردم گرم...دم همانهایی که امدند گرم...به خصوص شهرستانها که این بار واقعا گل کاشتند...

ساعت دارد از سه صبح میگذرد...اوضاع کلی خوب است...اسمش این است که از کار بیکار شده ام اما یک کارهایی را شروع کرده ام که بیکار بیکار هم نیستم...من را که دیگر سرم را هم بزنند حاضر نیستم بروم جایی حقوق بگیر این و آن شوم...تازه فهمیده ام توی خون من نیست که بخواهم کسی را از پایین به بالا نگاه کنم...حالا شما شاید فکر کنید دارم قپی در میکنم و اخراج شده ام و اینها را هم برای حفظ آبرو میگویم...نه به جان خودم...به هر حال این ده روزه که برای خودم خورده ام و گشته ام روحیه ام خیلی بهتر شده...خوبی این روزها این است که صبحها برای خودم میروم نیم ساعتی توی پارک ملت سر به سر گربه ها میگذارم...یکبار طرفهای ساعت هشت و نه صبح بروید پارک ملت ببینید چه صفایی دارد...مخصوصا توی این فصل...اگر با گربه ها هم بتوانید ارتباط بگیرید وحال کنید که دیگر تا خود شب کیفتان کوک است...

توسط در November 9, 2009 4:08 AM | | نظرات (40)