شراگیم
« شیپورچی... | صفحه اصلی | منتظری درخت سبز و کهنسال سرزمین ما... »
گزارش استندآپ کمدي پنجشنبه شب...

اول قرار نبود برویم...احتمالش زیاد بود که همه اینها یک حقه کثیف برای به دام انداختن من باشد...درست است که خود محمود زنگ زد به موبایلم و خبر استند آپ کمدی اش را داد اما من چه میدانستم واقعا آن طرف خط چه خبر است؟ من فقط یک شماره را میدیدم که دست بر قضا شماره محمود بود و یک صدا را از آن سوی خط میشنیدم که آن هم قطعا صدای محمود بود...شکی نبود که محمود گوشی اش را دستش گرفته و دارد به من در مورد مکان و زمان برنامه اش اطلاعاتی میدهد...ولی آیا واقعا به اختیار خودش زنگ زده؟ ...من که این یکهفته اخیر اصلا خبری ازش نداشتم...شاید گرفته باشندش و الان یک بازجوی دو متری در حال فشار دادن تخمهایش او را مجبور به این تماس کرده باشد؟ شاید ده بار و صد بار تمرینش داده باشند که چطور و با چه لحنی من را سر قرار بکشاند و هر بار هم که صدایش لرزیده و یا سوتی داده ، ناخنش را کشیده و تخمش را پیچانده اند تا بالاخره یاد گرفته چطور ریلکس و معمولی به دوست و هم سنگرش خیانت کند و او را به مسلخ بکشاند...به خانم شین گفتم این محمود فرجامی همان موقع ها هم که سرش به کار خودش بود و کاری به کسی نداشت همیشه یک پایش وزارت اطلاعات بود حالا که شده چشم فتنه و سوگلی بهنود و بی بی سی باید خیلی مواظبش باشیم...این محمودی که من می شناسم توی زیرزمین وزارت اطلاعات یک نوشمک ناقابل بهش فرو کنند تا هفت جد آباد خودش را هم میفروشد ما که جای خود داریم...با خانم شین خیلی بحث کردیم و مساله را از زوایای مختلف سنجیدیم و آخر به این نتیجه رسیدیم که اگر محمود فرجامی آدم فروش بود نیاز به این سناریوی پیچیده نداشت... چون به هر حال خود گردن شکسته ام دو سه باری دعوتش کرده ام به شام و ناهار و به محض اینکه بازجوی محترمش نوشمک پرتقالی را از جیبش در بیاورد و جلوی چشمان او تکان تکان بدهد، کروکی کل شهرک اکباتان را برایش روی کاغذ کنته در مقیاس یک پنجهزارم و جئو رفرنس شده کشیده است...
پس احتمال خیانت آگاهانه محمود نزدیک به صفر بود...ولی اگر او بازیچه پروژه ای به مراتب پیچیده تر و بزرگتر باشد چه؟ فرض کنیم که یک آدم نفوذی پیشنهاد برگزاری استند آپ کمدی را با علم به اینکه محمود حتما از شراگیم نیز دعوت خواهد کرد به او داده باشد...نشستیم و با خانم شین دو تایی فکرهایمان را روی هم گذاشتیم و آخر به این نتیجه رسیدیم که با اسامی و عناوین مستعار در همایش شرکت کنیم و شرکت هم کردیم...ولی یادمان رفت قبلش با محمود هماهنگ کنیم که ما را به اسم و رسم خطاب نکند و راستش فکر هم نمیکردیم در اولین اجرایش که حتما کلی هم استرس دارد بخواهد چشم بچرخاند و ما را پیدا کند و تازه آشنایی هم بدهد...

...داخل سالن گوش تا گوش ادم نشسته بود...دنبال یک جا آن پس و پشتها بودیم که خانم محترمی که مسئول تشریفات بود و ما را هم دست بر قضا می شناخت آمد به استقبالمان و ما را برد آن ردیف جلوی جلو... دیگر از چشم توی چشم شدن با محمود گریزی نبود و فقط دعا دعا میکردم که نهایتا با اشاره سر و چشم یک سلام علیکی بکنیم و او مشغول ژانگولر بازی خودش بشود و ما هم مشغول فکر و خیالات خود...محمود که با آن شاخه گل کذایی اش وارد شد ما هم نفس راحتی کشیدیم... چون چنان غرق در نقش خودش شده بود و یک مونولوگ بی پایان را با آب و تاب اجرا میکرد که اگر من بلند میشدم و برایش دست هم تکان میدادم اصلا متوجه حضور من نمی شد...انگار روح هملت در او حلول کرده بود...چند دقیقه ای که گذشت و پیش پرده خوانی تمام شد ناگهان آن لحن تئاتری و حماسی جای خودش را به یک لحن خودمانی تر داد که " سلام...من محمود فرجامی هستم و ..."

بچه که بودم یک شب تابستانی با پدر و برادر و خواهرم رفته بودیم امام زاده داوود...فکر کنم هشت نه ساله بودم...یکجا یک چادر بزرگ زده بودند و کلی هم چراغ روشن کرده بودند که مراسم شعبده بازیست...بلیط خریدیم و رفتیم نشستیم...بعد از دو سه تا کفتر در آوردن از توی دست خالی و عوض کردن رنگ لیوان آب نوبت به برنامه ای رسید که نیاز به یک داوطلب از میان جمع داشت...شعبده باز رو به جمع خواست کودکی داوطلب شود...خیلیها دستشان را بالا بردند اما من خجالتی تر و ترسو تر از این حرفها بودم...دختری انتخاب شد و رفت روی سن...شعبده باز از پشت گوشش گوی های رنگینی درآورد و به او داد...دختر شاد و خندان آمد و نشست...برای برنامه بعدی باز هم نیاز به داوطلب بود...از میان انهمه بچه ای که روی نوک انگشتهای پایشان ایستاده بودند و دو دستشان را هم بالا برده بودند من به زحمت دیده میشدم...اما دلی به دریا زدم و یواشکی دستم را بالا بردم...بالاخره شاید از این مراسم شعبده بازی اسباب بازی و عروسکی هم نصیب من میشد...شعبده باز اشاره کرد که آن آقا پسر تپل بیاید...چند نفر بدو بدو رفتند...اما شعبده باز مصرانه فقط به من اشاره میکرد...خوشحال بودم ولی به شدت استرس داشتم...روی سن که رفتم شعبده باز از من خواست رو به جمعیت بایستم...از من خواست دست چپم را به کمرم بزنم و دست راستم را به موازات شانه ام باز کنم...بعد یک قیف و یک سطل خالی آب آورد...و بعد فاجعه رقم خورد...قیف را جلوی چمبل ما گرفت و شروع کرد آن دست من را که باز مانده بود بالا و پایین بردن...درست مثل این تلمبه های قدیمی که آب از چاه میکشند...و چند لحظه بعد آب بود که از سوراخ قیف روانه سطل آب مبشد...و بلافاصله بعد از آن اشک که از چشمان من...

این چیزی که بین کلامم تعریف کردم بی ربط نبود...نمیدانم در حین اجرای برنامه چه ککی به تنبان محمود افتاد که به سرش زد ما را به اسم و رسم بخواند وبه حضار معرفی کند...حتی به همین هم اکتفا نکرد و متعلقه ما را نیز از جا بلند کرد و به همه معرفی کرد...همانجا توی دل گفتم این یهودای اسخریوطی ما را فروخت...در همین فکرها بودم که محمود ضربه آخر را هم زد که یکوقت برادران وزارت اطلاعات که ته سالن نشسته و سیبیل هایشان را میجویدند اشتباها کس دیگری را به جای من نبرند...چه کار کرد؟...فکر کردید آن خاطره را برای چه تعریف کردم؟ همینقدر بگویم که ده دقیقه ای ما تمام قد در یک پوزیشن شرم آور نئاندرتالی آن جلو به ساز محمود فرجامی می رقصیدیم و ملت به ریشمان میخندیدند...
بالاخره هر چه بود و نبود به خیر گذشت...شاید بهتر و منصفانه تر بود حالا که به این مجلس دعوت شده بودم همه چیز را جدی تر تعریف میکردم...اما جدی بودن حوصله میخواهد که من ندارم...در کل همه چیز خوب بود...چند نکته در رابطه با این استند آپ کمدی وجود داشت که فهرست وار می گویم و میگذرم...

1- در کل فرجامی را مسلط و تیزهوش در اجرای برنامه های اینچنینی دیدم...به نظر من اجرای او از قلمش هم بهتر است...و وقتی کسی به این خوبی هم طنز مینویسد و هم اجرا میکند حتما بالاخره برای خودش پخی می شود...

2- ***************

3- در میان جماعت حاضر که همگی تقریبا وبلاگنویس و یا وبلاگخوان حرفه ای بودند یک نفر هم بعد از مراسم نیامد با ما خوش و بش کند...حالا یا ترسیدند تحویلشان نگیرم یا ترسیدند آنها را هم بگیرند و ببرند و یا اینکه اصلا ما را آدم حساب نکردند...ولی برایم جالب بود و هنوز هم هست که بدانم از کسانی که اسمشان توی لینکدونی من است و یا مشتریان قدیمی اینجا کسی آنجا بوده یا نه...!

توسط در December 19, 2009 5:34 PM |
نظرات
نوری   ( web | email )

در جن خانه خبرهای جدید را بیابید


December 28, 2009 2:56 PM
پیشی ملوسه   ( web | email )

ببخشید یه نکته هم یادم رفت اونم اینکه الان من متن خانوم/آقایه پریوش رو خوندم یه جمله تاریخی یادم آمد:
لاکن (ک بر وزن کسر) ما پشتمان را به آمریکا میکنیم و آمریکا هیچ(هر) غلطی نمیتواند(خواست) بکند(کرد). شما هم که اینقدر از نوشمک مترسی(لهجه) خوب پشتتو نکن به مردم. اونم وقتی اون ته دارن با سبیلاشون(سبیل نوعی پشم(منظور پشم گوسفند نیست) است) بازی میکنند. یهو(ی بر وزن یوگی) یه نوشمک نوشه جان کردی و فتح المبین(منظور عملیات جنگی نیست) شدی و کشکی کشکی افتتاح شدی. البته چه پشتت بکنی چه روتو بکنی چون حلبی( نوعی فلز-پیت) پشت و رو نداره. دوست داریم.


December 27, 2009 3:30 AM
پیشی ملوسه   ( web | email )

یه سئوال من نفهمیدم اون آب تویه قیف از کجا اومد؟ نکنه واقعا دسته گل به آب دادی که گریه کردی؟
چون اینجوری که تو گفتی من فکر کنم یه کاری کردی که گریه کردی وگرنه نمیشه که آدم همینجوری گریه کنه.من خودم وقتی بجه بودم شبا که قیف رو تو تختم خالی میکردم به سشوار خشکش میکردم تو هم به نظره من باید سوت میزدی. روزه همایش هم 2 حالت داره یا گریه کردی یا قیف رو پر کردی. در آخر جا داره از حرکت به جا و زیبای برادران لرزشی که وب سایت آیتنز رو دوباره با دلایل تخمه کرویی فیلتر کردن تشکر کرده و برای نایب بالحق ایشان در طویله آرزوی طول درمان ( فعل اینجاش و خودتون بذازید, اینقدر جمله بدون فعل نوشتم که وقتی دوبار خوندم بازم نفهمیدم چه فعلی اینجا کاربرد داره( همون بهتر که مارو از دانشگاه با درجه سرتشتک تمامی فارغ کردن)).


December 27, 2009 3:21 AM
رنگینک   ( web | email )

از وبلاگ مسیو گلابی پست خوانندگان نانجیب رو خوندم و بعد هم چند تایی از ارشیو و ...
خوب می نویسی .
چون تو گوگل ریدر ادت کردم کامنت گذاشتم که جزو نانجیب ها نباشم:)


December 26, 2009 3:51 AM
پیپ خسته   ( web | email )

آقا ما فید شما رو پیدا نکردیم.آخه تا یاد گرفتم گودر بازی انجام بدم.این بلاگ محترمتون هم که هرجایی باشه برادران ارزشی زحمتش رو می کشند و فیلش رو تر می کنند.یه فید برای بلاگت بذار دیگه برادر من


December 24, 2009 1:39 PM
صبا   ( web | email )

سلام شری جان خیلی خوشحالم که هنوز مینویسی :) نمیدونم منو یادت میاد یا نه اون موقع ها (6 سال پیش)با حامین میومدیم وبلاگت ....همیشه عاشق نوشته هات بودم هنوزم زیبا مینویسی برای همین فیلتر شدی :) همیشه بمانی ...


December 24, 2009 12:22 AM
مهرداد   ( web | email )

زیبا مینویسی شراگیم
ضمناً معنی اسمت چیه؟


December 23, 2009 9:42 AM
خرچسونه سابق   ( web | email )

آقای فرجامی پدر جان! آدم اینقدر ضایع و واضح خودشو معرفی نمیکنه!!! یک کمی احتیاط کن!!!!


December 21, 2009 11:34 PM
گلچهره   ( web | email )

این بابا تو سایتشم ازتون تشکراتشو به شرح ذیل نموده است:
(( و البته شراگیم زند که سنگ تمام گذاشت (هرچند یک کم دیر گذاشت!) سپاسگزارم.))


December 21, 2009 4:08 PM
ياسمن   ( web | email )

جاي ما حسابي خالي بوده شراگيم بياييم ازت امضا بگيريم.


December 21, 2009 3:45 PM
فرزانه   ( web | email )

اولا که بسيار قلم شيوايی داريد، هرچند حتما خيلی ها بهتان گفته اند اما من هم می گويم.

ثانيا خيلی دلم برايتان سوخت وقتی در مراسم شعبده بازی ازتون سوء استفاده شده.


December 21, 2009 1:07 PM
خانم ثابتی   ( web | email )

دلم تنگ کامنت گذاشتن در وبلاگ تو بود که حاجت روا شدم . البته هنوز مطمئن نیستم که اگر تا آخرش بروم و ارسال را بزنم کلمه هایم پوچ هوا می شود یا نه.
خوب تو کسی هستی که خواندن متن هایت یکجور لذت اسباب بازی در روز های ترس و تنهایی و غریبی است. حتما فهمیدی که من متن هایت را با چه خاطره ذهنی عزیزی شبیه کرده ام. همیشه اگر از زهر و سیاهی هم نوشته ای ، آن را مثل زنی مهربان در آبی گورا رقیق کرده ای و اولش و وسط و آخرش آنقدر طعم های خواستنی گذاشته ای که اصلا نفهمیم سینه مان چقدر از درد و سرفه و تب دارد خفه گی می کند. تشکر کم است وگرنه هزار تایش را اینجا و تا جا دارد برایت می نوشتم.
.
راستی همیشه از خانه ی تو یک کوچه فرعی هست به منیرو که دوستش دارم. اگر یک روز امکانش باشد برایش خاطره ای از اولین باری که دیدمش خواهم گفت تا حظ ( درست نوشتم؟) کند. با پست آخرت رفتم خانه اش. حال و هوای نوشته اش شبیه حس دیروز تا امروز من بود. برایش کامنتی گذاشتم. اما فکر کنم دنیای مجازی قورتش داد. حالا آن را عینا برای تو می نویسم. امیدوارم روده درازی نکرده باشم.
"تازه داشتیم یاد می گرفتیم الفبای شادی کردن و زندگی کردن را در عین غمناکی و مرگ.
انگار او که از ما چند کلاس زودتر مشق نوشته بود امتحان را جلو انداخت. می بینی بانو منیرو که چقدر قادر شده ایم در عین گریه ، شاد شاد بخندیم. اصلا مزه ی ناکامی هایی که امروز سم اش را در حلق مان می ریزند شده طعم شیرین و شکر کامیابی های فردا."


December 21, 2009 12:13 PM
یک مرد ، به توان 2   ( web | email )

بودیم و رویت شدید /// توجه هم نکردید ، تمام کسانی که توی اون مراسم بودند ریش و سیبیل داشتند ، تقریبا همه. اون کسی که بغل دست من نشسته بود و من از سئوال هایی که میکرد تقریبا مطمئن شده بودم نیروی امنیتی ست فقط مختصر ته ریشی داشت.
/// بعد بیاییم شراگیم را ببینیم که چه؟ خود شما اندک زمانی فرندفید آمدید و خلاص. ما هم اشباع شده ایم از دیدن وبلاگ نویس ها. هفته ای 20 - 30 تایشان را به همراه خاندان و متعلقین و وابستگان توی کافه های شهر میبینیم. چای و قهوه ای میزنیم و گپ میزنیم. حالا شما جمعی از وبلاگ نویس ها رو به عنوان دوست مجازی در دنیای حقیقی انتخاب کردید و دیگرانی مثل من شاید حتا در حد یک سلام و علیک هم وارد این هاله ی نور اطراف شما نمیشوند. موسی عشق و حال خودش رو بکنه و عیسی هم عیش و نوش خودش.

در انتها ! فرندفید بیایید تا بیشتر ببینیمتان ، به کامنت دانی وبلاگتان اکتفا نکنید


http://friendfeed.com/conformist
conformist.tumblr.com
conformist.ir


December 21, 2009 10:08 AM
داریوش کبیر   ( web | email )

دل به کار ندم همین میشه دیگه ! اگر به موقع اینجا رو خونده بودم الان منم اونجا بودم.


December 21, 2009 9:58 AM
ali   ( web | email )

baba bia in ham comment....koshti hame ma ro.....by the way i was not there i was told that SHRAGEEM is there and it is dangerous HASSAN


December 21, 2009 9:18 AM
امیر   ( web | email )

نه مثل اینکه این مدت که ما کرکره فیلتر شکن هامون پایین بود شما یه نیمچه کاسبی ای داشتی.اگه تهران بودم سعی میکردم حتما بیام خیمه شب بازی اقا محمودمون شاید بتونیم گل روی شما رو هم زیارت بکنیم . خوب اینم از رد پا که خواسته بودی


December 21, 2009 12:35 AM
حيدر   ( web | email )

سلام
هر دفعه كه يه مطلب جديد مي نويسي خودم رو آماده مي كنم تا يه مطلب خيلي جالب و متفاوت رو بخونم و حتي گاهي از خنده و طنز و كنايه هاي نوشته هات برم رو هوا
خيلي خوب مي نويسي
دمت گرم
اينم اولين كامنتم تو وبلاگت گذاشتم تا ديگه نگي كه فقط مي خونين و ميرين
باحالي


December 20, 2009 9:13 PM
فاطمه   ( web | email )

عكسهاي محجبه ات رو بين حاضرين پخش كردي؟


December 20, 2009 1:31 PM
ناشناس   ( web | email )

چقدر دلم برای اينجا تنگ شده!!!

من قدیمی بودم اما اونجا نبودم!


December 20, 2009 1:15 PM
خرمگس   ( web | email )

واااااااااااااااااای از دست تو!چقدر خنديدم به قضيه تلمبه و قيف آب
کاش منم بلد بودم اين آب از ناکجا ظاهر کردن رو؛چند نفری رو ضايع می کردم


December 20, 2009 12:29 PM
صابر   ( web | email )

سلام، ما هم بودیم. وسط جلسه هم که جلسه رو داشتیم به هم می‌ریختیم و گفتیم ما ایشون رو میشناسیم!


December 20, 2009 11:22 AM
اشرف   ( web | email )

من اونجا بودم. كنار دست خانوم شين نشسته بودم. كلي هم براي خودم نقشه كشيده بودم كه اين جا بچه هاي وبلاگ نويس يا وبلاگ خون هستن و من مي تونم ببينمشون و لابد باهاشون دوست بشم. ولي نمي دونم چرا نشد. همه رفتن و هيچ كس واينستاد كه آدم بتونه ببيندش. خودت و خانوم شين كه مثه بند تنبون كوتاه زود در رفتين. بقيه هم يكدفعه آب شدن و رفتن تو زمين. شايد تقصير محمود باشه. هم چين گفت فقط ميريم هيچ كار ديگه اي هم نمي كنيم. ملت هم فكر كردن يعني سلام هم نمي كنيم.
تازه كلي دلم مي خواست بدونم اون آقاهه كه استخدامش كرده بود بخنده كي بود؟ مي خواستم بهش هشدار بدم وبلاگ تو رو نخونه وگرنه مردنش حتميه


December 20, 2009 11:17 AM
ریحانه   ( web | email )

سلام
شراگین ---> گیم
یعنی چی؟
پژو ۴۰۵
اینا آشنا نیست
دیروز جلوی ماشین من پژوی ۴۰۵ ی بود که پشتش به انگلیسی نوشته بود شراگین->گیم
احیانا شما و خانم شین نبودید
اما دست فرمون راننده خیلی خوب بود ها!


December 20, 2009 9:23 AM
nojan   ( web | email )

kheili bahal neveshti vaghean hal kardam ,!!!!


December 20, 2009 5:14 AM
سعیده   ( web | email )

راستی من نه مفت خوانم نه مفت خور اصلا اينترنت تعطيل بود اين مدت واسه من وگرنه من عاشق خودی نشون دادن توی وبلاگ شما هستم!!!


December 20, 2009 4:32 AM
سعیده   ( web | email )

سلام من که نبودم اونجا اما مسئله برادرت جالب شد،چند سالشه؟؟!!!!!


December 20, 2009 4:29 AM
امین   ( web | email )

سلام و درود بر شراگیم خان موش از تو سوراخ در بیار! اعتراف میکنم یک گوگل ریدری کثیف هستم 26 ساله، خوشتیپ، تحصیل کرده، خانواده دار ساکن کانادا!


December 20, 2009 12:28 AM
Forough   ( web | email )

تو خیلی‌ نیاز داری بقیه تحویلت بگیرن ها!اکثر نوشته‌هات این نیاز رو میرسونه!البته یون داستان نیاز همه به تعریف و تمجید رو میدانم!اما تو از حد معمول هم بیشتر این نیاز رو نشون میدی !البته شاید فرقت با بقیه همینه که تو نشون میدی و بقیه نمیدن!نیازتو میگم!!


December 20, 2009 12:12 AM
مژگان   ( web | email )

من جایزه ام رو کجا باید بگیرم؟!


December 19, 2009 11:52 PM
ardeshir   ( web | email )

من نبودم اما اگه بودم سلام احوالپرسی میکردم باهات
منم از خواندهای تقریبا قدیمی هستم اما اول از ون بی خاصیت ها بودم الانم شدم گوگل ریدری
در هر حال همیشه شدو خوبو خوش باشی


December 19, 2009 11:32 PM
ناشناس   ( web | email )

اوف! اين مورد دوم مثل يکی از جمله های طولانی کتاب لوليتای نابوکوف بود که ترجمه اش به فارسی می شه شونصد تا جمله!!


December 19, 2009 10:18 PM
حالا هر چی   ( web | email )

این یکی رو از دست دادم. ولی اگر بودم حتما عرض ادب می کردم. منتظر شیپور های بعدی شما میمانیم شراگیم جان


December 19, 2009 10:04 PM
...aida   ( web | email )

شراگیم جان! وقتی‌ حوصله نداری بامزه تر مینویسی! خیلی‌ خندیدم وقتی‌ گفتی‌ اگه یه نفس بخوانی نمیفهمی!! خوب گیرم انداختی!


December 19, 2009 9:32 PM
زيبا   ( web | email )

سلام
من خواننده وبلاگت هستم و آنجا هم بودم اما به دو دليل سلام و عليك نكردم ۱. اينكه تا من رفتم به محمود فرجامي خسته نباشيد بگويم و يادي از دوران دانشكده كنيم شما رفته بودي. ۲.اگر هم نرفته بودي مطمئن نيستم كه آشنايي مي دادم چون حالا يا به دليل اينكه صحيح نمي دانم اينكه كسي را كه ما مي شناسيم انتظار داشته باشيم او هم مارا بشناسد و وقتش را بگيريم و .... و يا شايد هم به دليل اولي كه خودت گفتي. حالا كه گفتي انشا الله در برنامه هاي بعدي جبران مي كنيم!


December 19, 2009 9:04 PM
ریحانه   ( web | email )

مگه شما برادر دارید؟
---------
بله...مگه شما مشکل داری با این قضیه؟


December 19, 2009 8:40 PM
طاها بذری   ( web | email )

شراگیم جان منم اون‌جا نبودم :ی


December 19, 2009 7:43 PM
سپیده   ( web | email )

سلام
اولین بار است که کامنت می گذارم، فقط چون پرسیدید کسی از خواننده های وبلاگتون آنجا بوده یا نه، می خواستم بگم من اونجا نبودم


December 19, 2009 7:00 PM
پریوش   ( web | email )

سلام
یعنی آدم شناسی بیست
مرسی خودم
از در آمدی تو زدم به داداشم گفتم خودشه
فک کنم فرجامی هم به خانمت گفت پاشه وایسته نتیجه تلاش های من برای دید زدن خانمت بود:دی
باور کن من می خواستم به نمایندگی از گوگل ریدی ها همون خوش و بشی باهات داشته باشم
دیدم پشتتو به ملت کردی رفتی اونور بیخیال شدم


December 19, 2009 6:58 PM
نظر شما

اگر قبلا در این وبلاگ نظر نداده اید، نظر شما توسط مدیر وبلاگ بررسی خواهد شد. تا آن زمان نظر شما نمایش داده نخواهد شد. از این که نظر داده اید متشکریم.