شراگیم
با آخرین نفسهایم...

یک چیزی بهتان معرفی کنم که اگر نخوانید از دستتان رفته است..." با آخرین نفسهایم" ...این کتاب شرح خاطرات "لوئیس بونوئل" است و با اینکه بعد از انقلاب (سال 71 اگر اشتباه نکنم) اجازه ی چاپ گرفته است اما هرگز دیگر تجدید چاپ نشد و اگر شانس بیاورید تنها به صورت افستی میتوانید از کتابفروشی هایی که کتابهای کمیاب و نایاب را میفروشند آن را تهیه کنید...دیشب بعد از خواندن چند فصل اول این کتاب همه فکر و ذکرم این بود که بنشینم و پستوی ذهن را زیر و رو کنم و تمام خاطرات دوران کودکی و نوجوانی خودم را قبل از اینکه به کلی از بین برود جمع و جور و باز یابی کنم...اولین خاطره هایی را که میتوانم به یاد بیاورم احتمالا مربوط به خانه پاسدارانمان می شود...یک گنجه پر از اسباب بازی...یک شمشیر واقعی که متعلق به پدرم بود...چکمه های مادرم و کلی داد و فریاد و کتک و کتک کاری...احتمالا اگر بیشتر به ذهنم فشار بیاورم خیلی چیزهای دیگر هم به یادم خواهد آمد...کاش آدم معروفی در حد لوئیس بونوئل بودم که میتوانستم خاطراتم را چاپ کنم...به هر حال خواندن خاطرات و زندگی خصوصی یک آدم معروف همیشه برای همه جالب است...اما چه کسی اهمیت می دهد که شراگیم زند نامی کودکی و نوجوانی اش چگونه گذشته است و زندگی و روابط خصوصی اش چگونه بوده است؟ کسی چه میداند...شاید بر خلاف همه که بعد از مشهور شدن زندگینامه مینویسند من اولین کسی بشوم که بعد از نوشتن زندگینامه اش معروف می شود...! به هر حال دیشب داشتم فکر میکردم کتابی را که خواهم نوشت سه فصل خواهد داشت...کودکی،نوجوانی و جوانی...خاطرات کودکی بیشتر خاطراتی مبهم و نوستالژیک است...البته هنوز بعضی صحنه ها و اتفاقها را به وضوح به یاد می آورم...مثل چکمه های بلند و براق مادرم که به زور پایش می کردم...مثل ماجرای بابادک درست کردنهایمان را با حصیر و کاغذ الگو...مثل بریدن انگشت دست راستم با چاقو و دویدن های بی پایان پدرم با زیر پیراهنی و پیژامه و بدون کفش در خیابان قصر دشت در حالی که بغلم کرده بود و محکم انگشت خون آلودم را در مشت گرفته بود...مثل ماجرای "دای دون" نوشتن هایم را بر در و دیوار خانه ی دایی پدرم وقتی که اردنگی نثارم می کرد...که بعدها وقتی که دیگر تمام راه پله ها و پشت درها را پر کرده بودم از " دای دون" خواهرم به من یاد داد که درستش اینگونه است " دایی دیوانه است ".
دوران نوجوانی تصاویرش واضح تر است...دوران فقر و فلاکتی که جزئی از زندگیمان شده بود...حرفهایی را که در اعترافات نوشته بودم را تنها کسی که باور کرد شاید خواهرم بود که وقتی من را دید گفت تو چطور هنوز همه ی آن روزها و اتفاقات را یادت است؟نقش اول این قسمت احتمالا صاحبخانه های خشمگینمان می شدند...که البته خیلیهایشان محق بودند و به خاطر رفتارهای پدرم که از تخلیه خانه در موعد مقرر همیشه سر باز می زد به خشونت روی می آوردند! ولی آن موقع ما چیزی نمیدانستیم و آدمها برای مان دو دسته بودند...آدمهای خوب و آدمهای بد...آدمهای خوب کسانی بودند که ما و پدرمان را اذیت نمیکردند(که تعداد این عده از انگشتان یک دست تجاوز نمیکرد!) و آدمهای بد که دامنه شان نود و نه درصد همسایه ها و صاحبخانه ها و کاسب ها و فک و فامیل بود...این گروه به طور دائمی و تخصصی همواره مشغول اذیت کردن و توطئه چینی علیه ما بودند!
دوران سوم هم که هنوز در آن هستم احتمالا قسمت بلند بالایی می شد از شرح اولین بوسه ها و نوازش ها و تجربه های جنسی (که احتمالا مجبور میشدم این فصل را بر خلاف میلم تا حدودی سانسور کنم تا کتاب بتواند مجوز چاپ بگیرد)...و نیز خاطرات خدمت سربازی و چگونگی و چرایی جدا شدن از پدرم و همچنین شرح و تبیین مراحل شکل گیری و تغییر و تحول اندیشه هایم...
و الان که دارم فکر میکنم میبینم یک فصل را هم می توانستم به عنوان ضمیمه کتاب اختصاص بدهم به مطالب وبلاگی ام...چه ایرادی دارد اگر چند مطلب وبلاگی را به همراه نظراتش ضمیمه کتاب کنم؟ اینطور اسم خیلی از شماها هم بدون آنکه یک قران بدهید توی کتابم می آمد و یک شبه معروف می شدید...!:)
باور کنید کتاب خوبی از آب در می آمد...خیلی مسائل و افکار و دلمشغولیها و درد هایم را میتوانستم لا به لای خاطرات خاک گرفته ام بیان کنم...قطع و اندازه کتاب احتمالا چیزی در اندازه های " ابله" داستایوفسکی می شد...یعنی آنقدر مطلب خواندنی در زندگی من وجود دارد که بدون لفت و لیس و کش دادن بی مورد کتابی با آن حجم را بتواند پر کند.
اینگونه خیالبافیها باور کنید حتی اگر هیچگاه به حقیقت نپیوندد باز هم لذت بخش است...به آدم شوق و نیرو و انرژی می دهد...زندگی را از یکنواختی بیرون می آورد...درست مثل خیال همآغوشی...درست مثل عاشق بودن که تمام لذتش به بیم و امید نرسیدن و یا رسیدن به معشوق است...کتابی که بتواند چنین آرزویی را در آدم زنده کند و اینگونه شوق را در خواننده اش برانگیزاند حتما کتاب ارزشمندیست...پیدایش کنید و بخوانید.

پانویس مرتبط : کتاب فوق الذکر را به هیچ احد الناسی قرض نمیدهم! (حتی شما دوست عزیز)

پانویس غیر مرتبط : همیشه فکر میکنم اگر یکوقت کسی میکروفونی در خانه من کار گذاشته باشد در خل وضع بودن من هیچ شکی نمیکند...آنقدر که در تنهایی با خودم حرف میزنم گاهی فکم درد می گیرد...البته این حرف زدن اینطور نیست که خیلی کلاسیک بنشینم و با خودم در مورد مساله ای صحبت کنم...این حرف زدن مجموعه ای است از بحثهای کلاسیک...درد و دلهای دوستانه...فوحش و فوحش کاری (البته در حدی نیست که کار به خود زنی بکشد!)...آوازهای عامیانه که هر چند وقت یکبار به یک چیزی گیر میدهم و این روزها "تو گل منی تو گل منی من دیگه باهار نمیخوام" ورد زبانم است...موسیقی متن بدون کلام مثل "دیدی ری دیدی دیدی دیدی دی دیری دی"...مجموعه ای از اصوات نامشخص مثل "اوه...چخچخ...یوهو...ها ها ها هو...پیتیکو پیتیکو پیتیکو..."و صداهایی که با حروف الفبایی فارسی نمیتوان آنها را بیان کرد و در آخر تقلید صدای وحوش که مشابهش را فقط در جنگلهای انبوه آمازون میتوان شنید...!
با همه این وجود تقریبا مطمئن هستم که هنوز با مرز جنون فاصله زیادی دارم.

توضیح برای پانویس غیر مرتبط :مدتها بود میخواستم این مساله را با شما در میان بگذارم...اما ارزش این که یک پست را به آن اختصاص بدهم نداشت...گفتم بهترین کار این است که به صورت پانویس همراه این نوشته به خوردتان بدهم...!

توسط در January 13, 2007 8:42 AM | | نظرات (133)
دفترچه خاطرات و فراموشی...

نمی دانم محمد قائد را چقدر می شناسید...خود من تا یک ماه پیش اصلا نمی شناختمش...حتی اسمش هم به گوشم نخورده بود و اگر هم خورده بود در حافظه ام ثبت نشده بود...مثل باقی اسمها از این گوش آمده بود و از آن گوش رفته بود...(من کلا در به خاطر سپردن اسمها مشکل دارم...شاهدش همه ی آنهایی که تا به حال با من چت کرده اند و بعد از ماهها همصحبتی گاه از آنها اسم و رسمشان را مجددا می پرسم)...الغرض حدود یک ماه پیش مجموعه ای از مقالات محمد قائد در زمنیه های گوناگون که در کتابی تحت نام " دفترچه خاطرات و فراموشی" گرد آوری شده بود به دستم رسید...در اصل این کتاب حاوی 14 مقاله است در 14 مقوله ی مجزا...چیزی که این کتاب را ممتاز می کند قلم تند و تیزی ست که با آگاهی و بینش عمیق نگارنده توام گشته است...نثر قائد دوست داشتنی و همه فهم و طنازانه و در عین حال دقیق و موشکافانه و حتی بی رحم است...من که فکر نمیکنم بعد از خواندن این مقالات آبدار (و البته نه آبکی!) دیگر خواندن هیچ مقاله ای ارضایم کند...باید گیرش بیاورید و بخوانید...فقط دست بجنبانید که تیراژش به شدت محدود است (1100 نسخه) و بعید میدانم حالا حالا ها اجازه ی تجدید چاپ داشته باشد... نسبت به حجم جسمانی کتاب قیمتش کمی گران است (4000 تومان) ولی نسبت به حجم معنوی اش! تقریبا مفت است...! ناشر این کتاب انتشارات "طرح نو" ست...
سرفصلهای کتاب عبارتند از : " درباره نوستالوژی" ، " مفهوم آینده در ادبیات قدیم و در تفکر اجتماعی معاصر" ، "اسنوبیسم چیست؟" ، " فرزانگان و بقالها" ، " دگردیسی یک آرمان" ، " دفترچه خاطرات و فراموشی" ، درباره سانسور" ، " نتیجه اخلاقی را فراموش نفرمائید" ، " به مردگان نمره انضباط بدهید و بگذارید استراحت کنند" ، " آیا شهرت ویتامین روح است؟" ، " درباره الهام، توارد، اقتباس و دستبرد " ، " این صفحه برای شما جای مناسبی نیست" ، " در فضیلت نامها " و آخرین فصل هم فصلی ست با عنوان " مردی که خلاصه خود بود" که یادنامه ای ست از احمد شاملو و البته متفاوت از باقی یادنامه ها و در اصل انتقاد تند و تیزیست به عملکرد شاملو در طول زندگی اش...!
برای اینکه برای خریدن این کتاب تحریک شوید قسمتهایی از فصل " به مردگان نمره انضباط بدهید" را نقل به مضمون میکنم... این فصل در اصل فصلی ست در مذمت مرده پرستی و مجیز گویی برای درگذشتگان و نسبت دادن امور غیر واقعی به آنها...قائد در صفحه 219 کتاب بعد از ذکر مقدمات مفصل و خواندنی اش اینگونه مینویسد:

" در یکی از تازه ترین رشته سوگنامه ها مکرر ادعا کرده اند که محمد تقی جعفری (علامه جعفری) با برتراند راسل مکاتبه داشته است. چیزی که خود متوفی حکایت کرد از این قرار بود که در سال 1963 پیرامون نظر "آقای راسل" در باب نظریه کوانتوم و جبر و اختیار نامه ای به او نوشت.راسل در مجموع در سه سطر اعلام وصول و تشکر کرد و توضیحی بسیار مختصر داد و زیر امضایش، برای حالی کردن بحث به ایشان، در توضیح نظریه عدم قطعیت مثالی ساده زد: " وقتی می گوییم حتمی نیست فردا باران ببارد، تلویحا به این معنی نیست که حتم داریم فردا باران نخواهد آمد." استاد نامه ی مفصل دیگری درباره کمال طلبی نوشت و راسل بار دیگر در دو سطر توضیح داد که طلب کمال نکته ای ست نسبتا مبهم، و معلوم نیست همه آحاد بشر به همان ترتیبی که ایشان خیال می کنند دنبال کمال باشند.
پیداست که استاد میل داشت هم نقش همتای راسل را بازی کند و هم به ارشاد او به صراط مستقیم بپردازد. اما مثل لر دوغ ندیده، برمی داشت سوالهایی چنان کلی و انشا وار در باب " عشق به انسانیت" و غیره برای طرف پست می کرد که بیشتر مناسب دانشجوی ترم اول کلاس پرفسور راسل بود، در عین حال که انتظار داشت راسل خیال کند با فیلسوفی مشرق زمینی در حد کنفسیوس طرف است. درباره این نکته ها میتوانست با صدها نفر در همین تهران گپ بزند، لابد فکر می کرد کاغذی که دست راسل به آن خورده باشد متبرک است و اسباب برکت معلومات گیرنده نامه. استاد که دست بردار نبود موضوع را کش داد، در نامه سوم پرسشهای دیگری در باب اخلاق مطلق و ارزشهای نسبی مطرح کرد و به موعظه پرداخت. به گفته خودش" میدانستم که این نامه جواب نخواهد داشت" و این بار " جواب نیامد که نیامد." انگار فقط اصرار داشت حوصله طرف را سر ببرد.
استاد جعفری مانند تمام همگنانش در جهانی کوچک و بسته، خیال می کرد مسیر فکر بشر در خطی مستقیم و واحد ار آدم ابولبشر شروع و به ادبیات منظوم ایران اسلامی ختم می شود، و آقای راسل چون می گوید مسیحیت را جدی نمی گیرد، پس یک درجه پیشرفت کرده و خود به خود مسلمان و پیرو مولاناست اما خودش خبر ندارد. گاه چنان دست به دامن راسل می شود که گویی نویسنده انگلیسی مرشدی ست دانای جمیع اسرار و مخترع راحت الحلقومی برای تنظیم افکار آشفته بشر: " بفرمایید ببینیم تکلیف جوامع بشری چیست؟ آیا باید حرفهای جالب شما را تصدیق کنند یا گفته های فروید را؟ کارل مارکس راست می گوید یا نیچه؟آخر این ادله گوناگونی که شماها [کذا] بیان می کنید به تناقض منجر می شود. و خودتان هم نیک می دانید که از ایجاد تردید که بگذریم کار دیگری انجام نمی دهید. راستی چگونه مغز متفکر شما قانع شده است که به جای آنکه رهبر مثبتی برای انسان ها بوده باشید، - و این کار هم تا حدودی از مغز شما ساخته است – ادعاهایی را با یک مشت مثالهای جالب ادبی، که از نظر منطقی چیزی را ثابت نمی کند ، به افکار بشری سرازیر کنید؟"
فاضل طفلک که تمام عمر روی تشکچه ای در گوشه تهران مستغرق عوالم شعر عرفانی بوده، حالا مغز متفکری در خارجه پیدا کرده است که حرفهای جالبی به افکار جوامع بشری سرازیر می کند، اما این مغز متفکر خارجی متاسفانه به خودش زحمت نمی دهد تکلیف جوامع بشری را یکبار برای همیشه روشن کند تا جر و بحث تمام شود و همه بروند پی کارشان. استاد فقید توجه نداشت که جالب بودن راسل دقیقا به این سبب است که، اول، سر منبر نمی رود، برای جوامع بشری تعیین تکلیف نمی کند و نمی کوشد طرز فکر خودش و پدرش را صریحا به عنوان تنها راه رستگاری به کل مردم دنیا بقبولاند. دوم، مثالهای جالب ادبی و تجربیات و مشاهدات شخصی چاشنی بحث می کند و به خواننده اش صنار فایده می رساند. شغلی که آدمی مثل راسل آگاهانه برای خویش انتخاب می کند ایجاد تردید در خرافات رایج به منظور تخته کردن دکان مرشد هاست، اما حکیم عرفان زاده شرقی آرزو دارد ایشان نیز پوستین پهن کند و رازهای کوانتومی را نزد مشتریان/مریدانی که دو زانو بنشینند فاش سازد...
...فاضل گرانمایه البته علاقه شدیدی به راسل داشت و خوشش می آمد در هر فرصتی عبارت " مکاتبات بنده با راسل" را مفتخرانه به کار ببرد. وظیفه ارباب مرعوب جراید و مصاحبه کنندگان مشتاق بود که، به جای مدام لی لی گذاشتن به لا لای ایشان، محترمانه بپرسند: ببخشید استاد، برتراند راسل جز اعلام وصول و تذکر این نکته که متوجه نظراتش نشده اید ، چیز دیگری هم به شما نوشت؟ "

توسط در December 14, 2006 12:47 AM | | نظرات (47)
بوف کور...جنگل واژگون...عطر سنبل،عطر کاج

آدم خیلی باید بی پدر و مادر باشد که سه کتاب " جنگل واژگون" و " بوف کور" و " عطر سنبل،عطر کاج" را در عرض سه روز بخواند و هوس نوشتن و حتی نویسنده شدن به سرش نزند...حالا گیرم اولی و آخری تازه چاپ هستند و نخواندنشان برای آدم خوره کتابی مثل من موجه...اما من قرمدنگ چرا "بوف کور" را تا به حال نخوانده بودم...؟همیشه فکر میکردم حتما داستانی ست در قد و قواره های "سگ ولگرد" و یا چه میدانم "وغ وغ صاحاب"...اصلا قابل قیاس نیست...چنان در فضای مه آلود و وهم انگیز داستان گم می شوی که تا ساعتها و حتی روزها تلوتلو میخوری...!اگر امیدی به کشف معمای خودکشی هدایت باشد کلیدش در لا به لای سطور همین داستان نهفته است...این کتاب چکیده جهانبینی هدایت است...هیچ نقطه روشنی در داستان نیست...سردی و سیاهی مطلق...انگار تمام زندگی بوف کور یک کابوس بلند ادامه دار است...هیچ چیز واقعی نیست و در عین حال همه چیز واقعیست...اگر راوی داستان را بوف کور بدانیم باقی شخصیتهای داستان (منهای آن دختر اثیری سیاه پوش و لکاته (همسر بوف کور) که به نوعی همزاد همند) به نوعی یکی هستند...پیرمرد قوزی...گورکن...عموی بوف کور...پیرمرد خنزرپنزری...پدر و پدر زن و حتی فاسق زنش همگی یک شکل هستند...عجیب اینجاست که وقتی بوف کور در انتهای داستان در آینه نگاه میکند خودش را نیز به همان شکل می بیند...
با یک بار و دو بار خواندن این داستان فقط می شود از فضا سازی های بی نظیر هدایت لذت برد...این داستان را باید چندین بار خواند...هر بار خواندن یک لایه از آن را کنار می زند... تمام اجزا و اتفاقات این داستان هوشمندانه و برای بیان یک حرف تصویر شده اند...به هر حال فهم و رمز گشایی از این داستان کار هرکسی نیست (من هم ادعا ندارم که با دو بار خواندنش به کنیه داستان پی برده ام)
اصلا قصدم نوشتن در مورد بوف کور نبود...هیچوقت نقد کننده خوبی در حوزه ادبیات نبودم و نیستم...چه برسد به کتاب عظیمی مثل بوف کور...غرض این بود که خواندن این کتاب و دو کتاب دیگر من را سر ذوق اورد...
"جنگل واژگون" داستان زندگی زنی به نام "کورین" است که در سالهای جوانی عشق دوران کودکی خود را که آن زمان پسر همسایه شان بوده و اکنون شاعر کم و بیش مطرحی به نام فورد است باز می یابد...نویسنده در واقع شخص سومی به نام "وینر" است که به کورین هم علاقه مند است و انگار از بیرون (و شاید بالا) به ماجرا نگاه می کند...یکجای داستان راوی (وینر) که سعی دارد کورین را از ازدواج با فورد (که از نظر او یک شاعر روانپریش است) منصرف کند به او می گوید:
وینر : خر نشو کورین! اون بزرگترین بیمار روانپریشیه که ممکنه به تورت بخوره. دست خودش نیست...خر نشو...! اون تا خرخره تو روانپریشی غرقه!
کورین: چی باعث شد فکر کنی اون منو دوست نداره؟ خیلی هم دوستم داره!
وینر: حتما همینطوره...ولی عاشقت نیست.
کورین: اینو قبلا هم گفتی. لطفا خفه شو!
وینر: کورین...باهاش ازدواج نکن!
کورین (با عصبانیت): اگه همونجور که تو الان با آقایی تمام گفتی عاشقم نباشه، بخت زیادی ندارم که باهاش ازدواج کنم. درسته؟
وینر: اون باهات ازدواج میکنه!
کورین: واقعا؟ چرا؟
وینر: برای اینکه این کار رو میکنه، همین. از تو خوشش میاد و سرده و نمیتونه دلیلی پیدا کنه که این کار رو نکنه، یا اینکه از پیدا کردن دلیلی برای اینکه این کارو نکنه طفره می ره. به هر حال...
کورین عصبانی حرفش را قطع کرد: اون سرد نیست.
وینر: البته که سرده. برای من اهمیتی نداره که به نظر تو چقدر مهربونه. اون سرده، سرد عین یخ!
کورین: حرفت به کلی بی معنیه.
وینر: کورین، خواهش میکنم، خودتو بکش کنار. بی خیالش که حرف من معنی داره یا نه.
به هر حال کورین و فورد با هم ازدواج میکنند و درست روز بعد از بازگشت از ماه عسلشان دختری به نام "بانی کرافت" که خود را از علاقمندان اشعار فورد معرفی میکند وارد زندگیشان می شود و...
برای اینکه بروید کتاب را بخرید و بخوانید باقی اش را نمی گویم...اما آن چند سطر بالا را که از کتاب نقل کردم یک دلیل ویژه داشت که فعلا نمی گویم...به هر حال سبک محاوره ای گفتگوهای کتاب که تا حدودی دستتان آمد...نیامد؟
کتاب آخر " عطر سنبل، عطر کاج" نوشته خانوم فیروزه جزایری دوما بود...اصل کتاب به زبان انگلیسی نوشته و توسط محمد سلمانی نیا به فارسی برگردانده شده...کتاب زندگی نامه نویسنده (خانوم فیروزه جزایری دوما) است از سالهای کودکی تا میانسالی که تقریبا همه در آمریکا می گذرد...نویسنده از خانواده نسبتا ثروتمندی ست که قبل از انقلاب به آمریکا مهاجرت می کنند و کتاب در اصل گزارشی ست از سالهای زندگی نویسنده در آمریکا و بیان رخدادها و اتفاقات بامزه ای که در تقابل با محیط و فرهنگ جدید با آن مواجه شده اند...بعد از خواندن این کتاب اولین چیزی که ذهنم را مشغول کرد این بود که این خانوم جزایری دوما چه شکلی ست...! بلافاصله اسمش را در گوگل سرچ کردم و دیدم چهره اش از نوشته هایش هم بامزه تر است...از آن تیپ آدمهاییست که آدم دلش میخواهد گازش بزند... هنوز هم باورم نمی شود چنین آدمی اهل وبلاگ نوشتن نباشد...اگر برای من یک همسر عالم مثلی (همان مدینه فاضله ای خودمان) وجود داشته باشد احتمالا چیزی در مایه های همین خانوم است...(امیدوارم شوهر فرانسوی اش اینجا را نخواند یا لااقل غیرتی نباشد!)
علی ایحال کتابی که بعد از گذشت شش ماه از چاپ اولش به چاپ ششم می رسد خواندن دارد...از دستش ندهید.

پ.ن: اگر از احوالات من هم بپرسید ملالی نیست به جز دوری وبلاگ...باور کنید تمام استخوانهای تنم گاه گداری از ننوشتن تیر می کشند اما فرصتش دست نمی دهد...وقتی سر کارم که سر کارم و وقتی هم خانه هستم آنقدر کارهای خرده ریز داخل و خارج خانه پیش می آید که فرصت وبلاگ نویسی پیدا نمیکنم...حالا اگر زن بگیرم شاید درست شود. شاید هم نشود.

توسط در October 9, 2006 7:59 PM | | نظرات (46)