یک یادداشت کوتاه از انزلی
من وقتی خونه ی خودم نیستم اصلا حس نوشتن ندارم...این چند خط رو هم برای این مینویسم که در تاریخ ثبت بشه...امروز روز سومی هست که در انزلی
مهمان اریک هستم...کلی خوش گذشته و کلی اتفاقات با نمک برامون اتفاق افتاده که جون میده برای نوشتن...اما واقعا حسش نیست...باشه طلبتون...! فردا صبح با دوچرخه م عازم آستارا هستم...شب آستارا خواهم ماند و بعد به سمت اردبیل و تبریز و بعد از اون به سمت خوی حرکت میکنم...هنوز در مورد مقصد سفرم مطمئن نیستم...شاید بزنه به سرم که از مرز رد بشم و به نخجوان هم یک سرکی بکشم...اما فعلا برنامه ام رفتن پیش خانواده داماد در خوی است...اگه برنامه را تغییر ندهم و همه چیز خوب پیش برود 4 یا نهایتا 5 روز دیگر خوی خواهم بود...احتمالا در چند روز آینده هوا بارانی و نامناسب است و احتمالا سخت ترین قسمت سفرم رد شدن از گردنه حیران خواهد بود...!کوله ای که بسته ام بیش از حد سنگین و بزرگ است و دوچرخه ام هم باربند ندارد...میدانم طبق معمول به گه خوردن خواهم افتاد...ولی ترجیح میدهم فعلا به این چیزها فکر نکنم...از الان دلم دارد قنج میزند برای مناظر قشنگی که در پیش رو دارم...!جای شما را هم اگر دیدم دارد خوش میگذرد خالی میکنم...
از اریک برای این سه روز خوبی که با هم بودیم ممنونم...در اولین فرصتی که بتونم در ادامه همین نوشته وضعیت سفرم رو مختصر و مفید گزارش خواهم داد...
قسمت دوم : حسب حالی از آستارا
اوضاعم خراب است...دیشب حوالی ساعت 10 شب به آستارا رسیدم...وحشتناک بود...تمام طول مسیر بارندگی و بوران بود...اصلا تصور هم نمیکردم هوا اینقدر بد باشد...160 کیلومتر جهنمی را رکاب زدم...! حتی یک نقطه خشک هم در تمام بدنم وجود نداشت...تمام محتویات داخل کوله ام و لباسهایی را هم که همراه داشتم خیس شده بود...فکر کنم وزنم حدود دو برابر زمانی بود که راه افتاده بودم...افتضاح بود...باران را میشود تحمل کرد...اما این اسمش باران نبود...معجونی بود از باران و دانه های ریز یخ که سوار بر باد مثل شلاق به سر و رویم میخورد...تمام طول مسیر همین آش بود و همین کاسه...ماشینهایی که از کنارم رد میشدند آنقدر گل و لای به سر و رویم پاچیده بودند که نصفه شبی هرجا که میرفتم بهم اتاق نمیدادند...حق هم داشتند...چه کسی حاضر است به یک توده گل همراه با کمی آدم اتاق بدهد...!؟ دست آخر یکی از مسافرخانه دارها دلش سوخت و یک اتاق به من داد و اجازه داد از حمام مسافرخانه اش هم استفاده کنم...باورتان نمیشود اگر بگویم نمیتوانستم دکمه های جلیقه و شلوارم را باز کنم...کاملا بی رمق شده بودم و دستانم از شدت سرما و خستگی اصلا حس نداشت... تا اخر عمرم مدیون صاحب آن مسافرخانه هستم...از همان سر شب میدانستم تب میکنم...اصلا میلی به غذا نداشتم...کمی آب میوه و یک کمپوت به همراه چند تایی قرص تب بر خوردم و خوابیدم...صبح حوالی ساعت 10 که چشمم را باز کردم هنوز بدنم سنگین بود و کمی هم تب داشتم...باران همچنان به شدت ادامه داشت...اخبار هوا شناسی گفته بود که تا آخر هفته نیمه غربی و شمال غربی ایران بیشترین میزان بارندگی را خواهند داشت...این هم شانس من است...نه آنقدر دیوانه بودم که بخواهم ادامه دهم و نه توان آن را داشتم...وقتی کنار دریای خزر برف و بوران است و سرمایش آدم را بی حس میکند تکلیف گردنه حیران و اردبیل و تبریز معلوم است...تصمیم گرفتم خودم را دشمن شاد کنم و همانجا اتوبوس بگیرم و برگردم به تهران...بگذار بگویند شراگیم کم آورد...خب حقیقت هم این است که کم آوردم...!حوالی ظهر از مسافرخانه بیرون زدم و بعد از خوردن یک ناهار مختصر داخل یک کافی نت چپیدم و الان هم اینجایم و اینها را دارم برایتان مینویسم...احتمالا اگر وسیله پیدا کنم امشب تهران خواهم بود...فعلا دست به نقد این چند خط را داشته باشید تا وقتی رسیدم به تهران اگر دل و دماغش را داشتم مشروح خبرها را به سمع و نظر گرامیتان برسانم...!
توسط در March 27, 2007 12:19 AM |
لینک ثابت
|
نظرات (87)
گزارش سفر با دوچرخه به اصفهان
تقریبا ساعت 7 صبح بود که راه افتادم...روز قبل یک مقدار تجهیزات و لوازمی رو که فکر می کردم در این سفر نیاز خواهم داشت خریده بودم و با ضرب و زور همه ش رو توی یه کوله پشتی جا داده بودم...اوایل راه اصلا متوجه سنگینی بیش از حد کوله نبودم ولی چند ساعتی که گذشت کم کم وزن کوله(حدود بیست کیلو) شروع به اذیت کردن شانه ها و ستون فقراتم کرد...چاره ای نبود...یا باید تحمل می کردم و یا خار و ذلیل به خانه برمی گشتم که من راه اول را انتخاب کردم...رکاب زدن در مسافتهای طولانی و در جاده های بیابانی _علی الخصوص به تنهایی _ می تواند بسیار مایوس کننده باشد...حس می کنی انگار جاده کش می آید و هیچگاه انتهایی نخواهد داشت... وقتی عرق ریزان به تابلوی قم 125 کیلومتر می رسی مایوس می شوی ولی وقتی به اوج ناامیدی می رسی که بعد از اینکه مدتها با تمام قوا و سرعت و با صرف انرژی بسیار زیاد رکاب زدی و پیش خود فکر می کنی که لابد دیگر ثلث راه را آمده ای با تابلوی قم 115 کیلومتر مواجه شوی...!
برایت هر ده دقیقه مثل یک ساعت می گذرد... تابلوهای بین راه که کیلومتر مانده تا شهر بعدی را نشان می دهد به نظر طلسم شده می آید...صدای یکنواخت چرخ (به خصوص اگر مختصر جیر جیری هم بکند!) برایت سرسام آور می شود و وقتی اتوموبیلهایی که به سرعت از کنارت رد می شوند با انواع و اقسام بوق های انکرالاصوات خود تشویقت می کنند به جنون نزدیک می شوی... گذشته از اینها بعد از یکی دو ساعت رکاب زدن عملا نشستن روی زین برایت عذاب می شود و احساس کسی را خواهی داشت که دسته خری را توی ماتحتش فرو کرده باشند و هرچه هم که دست و پا می زند بیرون نمی آید...!
با تمام این تفاصیل روز اول مسیر تهران تا قم را رکاب زدم و فکر کنم حوالی 5 بعداز ظهر بود که به قم رسیدم...همانجا و در کنار کسانی که برای زیارت به قم آمده و در کنار بتکده شرعی و رسمی خود! چادر زده بودند چادر یک نفره ی خود را برپا کردم و غذایی را که همراه داشتم گرم کرده و خوردم و به داخل کیسه خواب خود خزیدم...شب اول از شدت دردی که در ناحیه ستون فقرات و کتفها(به علت سنگینی کوله) و همچنین سوزشی که به علت آفتاب سوختگی در دستها و صورتم احساس می کردم چند ساعتی بیشتر نخوابیدم...و صبح روز بعد با اندکی تردید دوباره به راه افتادم...
نمی دانم این برنامه ی طنز پاورچین را دیده اید یا خیر...(جزء معدود برنامه های تلویزیونی بود که حتی تکرارش را نیز نگاه کردم!) قیافه ی من وقتی کامیونهای غول پیکر با سرعت سرسام آور و غرش رعد آسا از کنارم می گذشتند درست شبیه قیافه ی پدر داوود بود وقتی پدر فرهاد در گوشش نعره می کشید...! فکر می کنم چند ده کیلومتری رکاب زده بودم که نرسیده به دلیجان از ناحیه چرخ عقب پنچر شدم...از آنجا که پیش بینی چنین چیزی را کرده بودم به سرعت تیوبم را تعویض کردم ولی وقتی خواستم با تلمبه ای که همراه داشتم تیوب جدید را باد کنم متوجه خرابی تلمبه جدیدی که خریده بودم شدم...همونجا از شدت استیصال و عصبانیت چنان تلمبه را روی سنگ کوبیدم که چند تکه شد...تنها شانسی که آوردم این بود که آن حوالی یک روستای کوچک در چند کیلومتری من قرار داشت...با هر جان کندنی که بود خود را به روستا رساندم و از یکی از بچه ها که در روستا مشغول بازی بود تلمبه ای تقاضا کردم...کودک که از دیدن چهره و تشکیلات من متحیر مانده بود به سرعت داخل خانه ای شد و پس از چند لحظه با هفت هشت نفر دختر و پسر دیگر بیرون آمدند و به تماشای این حقیر مشغول شدند...! و بالاخره یکی از آنها که بزرگتر بود جرئت به خرج داد و پرسید که عمو از کجا اومدی؟ و وقتی گفتم از تهران یکی دیگر از آنها جرئتی پیدا کرد و گفت تو برادر همون دختری هستی که رفته بود دور دنیا؟ تعجب کردم که اینها ماجرای خانم مهدوی نادر را از کجا شنیده و یا خوانده اند و با تبسمی پاسخ منفی دادم...و خلاصه بعد از این سوال سیل سوالها سرازیر شد و بعد هم یکی از آنها به خانه دوید و خودکاری آورد که عمو کف دست مرا امضا کن!! و ناگهان انگار این کک به تنبان همه شان افتاد که مال ما رو هم امضا کن...و خلاصه کلی احساس علی دایی بودن بهمان دست داد و کلی همانجا امضا دادیم...!
بعد از دو سه ساعت معطلی(از زمان پنچر شدن) بالاخره تیوب را باد کردم و به راه افتادم...و وقتی به دلیجان رسیدم حوالی عصر بود...به محض ورود به دلیجان یک خودروی زانتیای نوک مدادی جلوی پایم ایستاد و مرد حدودا سی و شش هفت ساله ای بسیار موقر که خود را دکتر فلانی معرفی کرد از من در مورد اینکه از کجا امده ام و به کجا می روم پرسید...و وقتی فهمید که از تهران و به مقصد اصفهان در حرکتم نمی دانم روی چه حسابی از من خواست که شماره تلفنم را به او بدهم و گفت که در تربیت بدنی آشنا دارد و نمی دانم می خواهد چه کار برای من بکند...!(البته ایشان با خانواده بودند و گمان کنم دختری که عقب نشسته بود کمی تا قسمتی عشقولانه مرا می نگریست! خدا به خیر کند...)
در بدو ورود به دلیجان بسیار گرسنه بودم و می خواستم غذای تازه و نه کنسرو شده بخورم...به اولین رستوران رفتم و یک زرشک پلو با مرغ مفصل با مخلفاتش خوردم ولی به محض اینکه پایم را از رستوران بیرون گذاشتم ناگهان گویا زمین گشت شش آسمان گشت هشت و احساس کردم که شب آخر زندگیم است...حالت تهوع و سردرد شدید به همراه تب خفیف و سوزش بیش از اندازه ی دستها و صورتم من رو به این نتیجه رساند که اگر امشب بخواهم در چادر زپرتی خود بخوابم خواهم مرد...به ناچار به هتلی در همان شهر رفتم که انصافا هم هتل خوبی بود(ناگفته نماند که در حین گشت زنی در شهر و دنبال هتل گشتن یک جوان موتور سوار غیور دلیجانی با زور دگنک سعی داشت من را برای یک شب هم که شده به خانه ی خود ببرد و ما نپذیرفتیم!) در هتل اولین کاری که کردم در اتاقم را از پشت شش قفله کردم و تمام لباسهایم را دراوردم و یک راست به زیر دوش آب رفتم...و با همان حالت بعد از خوردن چهار قوطی انواع آبمیوه و آبجوی اسلامی! روی تخت دو نفره ای که آنجا بود ولو شدم...و با اینکه تا ساعتها از شدت سوزش دست و صورت خوابم نبرد ولی وقتی خوابیدم تا حوالی ساعت 9 فردا بیدار نشدم...چرا دروغ...همان دیشب تصمیم گرفته بودم که برگردم و تا عمر دارم دیگر چنین سفری را تجربه نکنم ولی صبح فردا انگار که انسان دیگری بودم و به جز درد مختصری در میان پاها و ستون فقرات و سوزش دست و صورت مشکل دیگری نداشتم...در آینه ی قدی هتل متوجه زخم بد منظر و بزرگی درست روی ستون مهره هایم(جایی که بیشترین وزن کوله به ان نقطه وارد می شد) شدم این بود که مقدار زیادی از وسایلم را برای هرچه سبک تر شدن کوله(تقریبا تمام خوراکیها به استثنای دو کنسرو کشک بادمجانم را که خیلی دوست داشتم!) در هتل جا گذاشتم و بعد از تسویه حساب با هتل مجددا به راه افتادم...
اگر اشتباه نکنم فکر کنم چند ده کیلومتر مانده به میمه بود که با تنها همسفرانم در این سفر آشنا شدم...آندریاس و لینا یک زن و شوهر آلمانی که با دوچرخه دور دنیا را می گشتند...اولین برخوردمان کوتاه و زود گذر بود و وقتی به آنها رسیدم فقط یکی دو سوال از آنها در مورد مبداء و مقصدشان کردم و فهمیدم که شش ماه پیش از آلمان راه افتاده اند و بعد از ایران به پاکستان و چین می روند و سپس چون سوال دیگری به ذهنم نرسید و از طرفی هم مطمئن نبودم که حضور من برای آنها مزاحمت نباشد خداحافظی کرده و چون سریعتر از آنها حرکت می کردم به راه افتادم...حوالی میمه آنها مجددا به من رسیدند و این شد که احساس کردم انها از حضور من در کنار خود معذب نخواهند بود و باقی راه تا اصفهان را (یعنی تقریبا یک روز و یک شب را) با هم رکاب زدیم...برای ناهار آن دو را مهمان خود کردم و دو کنسرو کشک بادمجانی را که داشتم با چراغ الکلی که همراهم بود گرم کردم که بسیار به ذائقه شان خوش آمد...حوالی عصر چند کیلومتری مورچه خورت در نقطه ی دنجی دور از جاده چادرهایمان را برپا کردیم(آندریاس برعکس من که دوست داشتم شبها را در شهرهای بین راه صبح کنم اصرار داشت که حتما خارج از شهر و در محیطهای بکر چادر بزنند) تا قبل از تاریک شدن هوا آندریاس مشغول تهیه شام شد و لینا نیز به علم کردن چادر بزرگی که همراه داشتند مشغول بود...طبخ غذای آندریاس دیدنی بود...ابتدا یک پیاز را خورد کرد و در روغن سرخ کرد...سپس یک تن ماهی را به آن اضافه کرد و سپس در کمال ناباوری مشت مشت برنج خام و ناشسته را به آنها اضافه کرد...یعنی تقریبا تا نصف قابلمه ای که روی اجاق در حال پختن بود را پر از برنج خام کرد و در مقابل تعجب من گفت که هر سه خیلی گرسنه ایم...!(آندریاس و لینا هم مثل من انگلیسی را خیلی شکسته بسته حرف می زدند و به راحتی منظور همدیگر را متوجه می شدیم) علی ایحال بعد از آن شروع کرد لیوان لیوان به این معجون آب اضافه کردن و در نهایت آن شب بد مزه ترین غذای دنیا را خوردم و هنوز خرت خرت برنجهای نپخته اش را زیر دندانهایم احساس می کنم...!
آن شب و روز بعد خیلی صحبت کردیم...از وضعیت راههای ایران و هزینه ی سفر به دور دنیا و مدلهای دوچرخه بگیر تا مذهب و وضعیت حقوق بشر در ایران و خیلی مسائل دیگر...آنها با تعجب و حیرت از دهان من در مورد قوانین قرون وسطایی که در ایران اجرا می شود می شنیدند و از من در مورد اینکه چرا مردم رای نمی دهند تا حکومتشان عوض شود می پرسیدند...!آندریاس از من پرسید که آیا راست است که در ایران زنانی را که به شوهرانشان خیانت کنند سنگسار می کنند و وقتی پاسخ مثبت من را شنید سری به تاسف تکان داد...
در همان یک شبانه روزی که با ان دو بودم هر دو را انسانهای بسیار دوست داشتنی و نازنینی یافتم و از تجربیاتشان در سفر به دور دنیا چیزهای زیادی آموختم...دوچرخه های هردو از نوع دوچرخه های مخصوص سایکلوتوریستها و بسیار راحت و مقاوم و دارای کیفهای مخصوص و جادار برای تعبیه ی بار بود و اصلا قابل مقایسه با چرخ من نبود...آن دو با دیدن دوچرخه من تعجب می کردند که چگونه من با یک دوچرخه کوهستان در جاده رکاب می زنم و به نظرشان کار عجیب و طاقت فرسایی میآمد...!
علی ایحال روز چهارم هم به راه خود ادامه دادیم و خوب شاید اگر دیدن آندریاس و لینا نبود من شب قبل به اصفهان رسیده بودم ولی آشنایی با آنها باعث شد که بودن با آنها را به سریعتر رفتن ترجیح دهم...(آندریاس و لینا طبق گفته ی خودشان روزانه فقط هفتاد تا هشتاد کیلومتر رکاب می زدند!)...حوالی ظهر عاقبت خط جاده پایان یافت(البته برای من) و ما به اصفهان رسیدیم...یکی دو ساعتی در اصفهان در به در به دنبال یک اتاق خالی گشتیم و نمی دانم اگر من نبودم ان دو چگونه می توانستند در این روز اول سالی جایی برای استراحت و توقف سه روزه شان در اصفهان پیدا کنند...!بالاخره بعد از ساعتها سرگردانی و با راهنمایی ستاد اسکان مسافران نوروزی به یک هتل که مخصوص توریستهای خارجی بود هدایت شدیم(البته باید همینجا از راهنمایی های آقای موید که در اصفهان افتخار آشنایی با ایشون رو هم پیدا کردم و جزء بنیانگذاران ورزش سایکلوتوریست در ایران هستند هم تشکر کنم)...هتلی که ما به آنجا رفتیم در حقیقت یک مسافرخانه ارزان قیمت برای توریستهایی بود که نمی خواستند پول زیادی برای اسکانشان خرج کنند و مسافر ایرانی اصلا نمی پذیرفت...این مسافرخانه وابسته به سازمان تربیت بدنی اصفهان بود...ابتدا قصد داشتم که من هم یک شب را در همان هتل بمانم و بعد از یک حمام حسابی و شستن لباسهایم روز بعد اگر اوضاع و احوالم مساعد بود به سمت شیراز حرکت کنم...حتی اتاق هم گرفتم(البته با وساطت آقای موید و به عنوان همراه دوستان آلمانیم!) ولی وقتی کلید اتاق یک تخته ام را تحویل گرفتم و در اتاق را باز کردم با یک کمد تاریک مواجه شدم که تختی را به ضرب و زور در آن جا داده اند و یک هواکش کوچک هم آن بالا دارد...یعنی این اتاق یکتخته واقعا شبیه یک کمد بود که جز یک تخت که ملافه ای رویش کشیده اند و یک چهارپایه هیچ چیز دیگری نداشت و حتی فضا برای ایستادن دو نفر در این اتاقک کافی نبود...در دل گفتم صد رحمت به چادر خودم و همانجا اتاق را پس دادم و تصمیم گرفتم که به تهران برگردم...حتی تصور اینکه یک شب دیگر بتوانم با این لباسهایی که بوی گند عرق میداد و از شدت شوره سفید شده بود سر کنم هم به مخیله ام خطور نمی کرد...از طرفی برایم باز کردن در خانه و رفتن زیر دوش حمام و بعد افتادن روی تخت یک وسوسه مقاومت ناپذیر بود و از تصور اینکه می توانم شش هفت ساعت دیگر در خانه ی گرم و نرم خودم باشم دچار هیجان زائد الوصفی بودم...! این بود که به اتاق دوستان آلمانیم رفتم و با هر دو خداحافظی کردم و برایشان آرزوی سفری خوب رو کردم و اونها هم به من آدرس سایت و ایمیلشون رو دادند که البته نمی دانم چرا هرچه زور می زنم چنین سایتی را پیدا نمی کنم...(حالا اگر ایمیلشان هم کشکی نبود برایشان ایمیل می زنم و آدرس صحیح را می گیرم!)
بعد از خداحافظی به کافی نتی در همان نزدیکی رفتم و پست قبلی را برایتان نوشتم و بعد از خوردن یک بریان(قابل توجه بعضیها!) چرب و چیلی و یکبار دور زدن در میدان شاه سابق و خوردن یک بستنی فالوده ی مشتی به ترمینال کاوه رفتم و با اولین اتوبوس به سمت تهران به راه افتادم و همانطور که فکر می کردم ساعت ده شب در خانه ی راحت و خوشگل خودم بودم...
حالا فقط موندم روز اول عیدی که باید دو هزار جا برای دید و بازدید بروم با این قیافه ی آفتاب سوخته و پوست طبله کرده و قیافه ی زاغارت کجا بروم که خدا را خوش بیاید...
به هر حال جمعبندی من از این سفر این است:
1- هیچگاه به تنهایی به مسافرتهای اینچنینی نروید چون احتمالا دچار جنون می شوید.
2- هیچگاه با دوچرخه کوهستان ادای سایکلو توریست ها را در نیاورید زیرا ضمن اتلاف انرژی فوق العاده تا روزها و بلکمم هفته ها ماتحتتان گز گز خواهد کرد.
3- حتما از لباس آستین بلند و کرمهای ضد آفتاب و صد البته عینک استفاده کنید.
4- من فکر می کنم هر سه شب یکبار حتما باید یک شب را در هتلی که حمام داشته باشد بگذرانید پس بودجه کافی همراه داشته باشید.
5- به هیچ وجه کوله پشتی(حتی سبک) همراه نبرید و تمام بارهایتان را روی دوچرخه سوار کنید.
6- در راه فرصت زیادی برای مخ زدن خواهید داشت...فرصت را از دست ندهید!
7- زیاد رو شیرازیای اهل کوفه حساب نکنین... این جماعت وقتی دیدن من جدی جدی راه افتادم یه نفرشون یه ایمیل خشک و خالی نزد که کی می رسی شیراز بیایم برای استقبال!
8- در نهایت سفر به دور دنیا با دوچرخه شدنیست...به شرطی که موارد بالا را رعایت کنید...!
¤ نوشته شده در ساعت 2:58 توسط شراگيم zand
پيامهاى ديگران ( بايگاني شده )
دوشنبه، 1 فروردين، 1384
حسب حالی از يک کافی نت در اصفهان...!
...توی يه کافی نت توی خيابون چهارباغ اصفهان ته يه پاساژ نشستم و ده دقيقهی پيش از دوستای آلمانيم خداحافظی کردم...اينجا همه جوری نگاهم می کنند که گاهی خيال می کنم نکند لخت می گردم و خبر ندارم...دستها و صورتم تقريبا از شدت آفتاب سوختگی به سياهی میزند و روی تمام لباسهايم به قطر يک ميليمتر شوره بسته است...با اين اوضاع و احوال شيراز ديگر نمیروم...تا همينجا هم که خودم را رساندهام بايد کلاه کاسکتم را بیندازم هوا...ولی شکر خدا زياد هم بد نيستم...فقط توی ماتحتم احساس رخوت غم انگيزی می کنم...! گويا هيچ چيز در آنجا سر جای خود نيست...!
به هر حال همين امشب با اتوبوس برمیگردم تهران...شايد هم فردا صبح...گزارش مفصل اين سفر رو فردا يا شايد هم پس فردا سر فرصت می نويسم...برم علی الحساب يک دست بريانی تميز بخورم...گور پدر مال دنيا...!
توسط در April 2, 2005 7:13 PM |
لینک ثابت
|
نظرات (7)
تور دو کرج
اگه خدا بخواد...چشم دشمن کور...گوش حسود کر؛ تلفنمون تا یه هفته دیگه وصل می شه...اینم از خصوصیات ما ایرانیاست که همیشه باید زور بالای سرمون باشه...دو ماهه هرچی سعی کردم از راه مسالمت آمیز این قضیه دنگ پول تلفونو حل کنم یه گوش خواهرم در بود و یه گوشش سوراخ لایه اوزون...هرچی ما زنجه موره کردیم که لااقل فقط پول تماس با موبایلات رو بده اصلا به هیچ جاش حسابمون نکرد که نکرد...منم اصولا آدمی نیستم که بخوام بی آبرو بازی در بیارم و تو خونه عربده بکشم و شر درست کنم...یعنی اصلا در شان من نیست این کارا...این دو ماه و خورده ای رو سوختم و ساختم و صدام در نیومد...تا اینکه بالاخره امروز دست خدا از آستین وزیر محترم پست و تلگراف و تلفن بیرون اومد و وزارت متبوع ایشون طی نامه شدید الحنی ضرب الاجل چند روزه ای رو تعیین کردن که یا با زبون خوش پول تلفنتونو می دین یا اشتراک تلفنتون کان لم یکن تلقی میشه...!
آی حال کردم...آی حال کردم...یعنی عکس العمل خواهرم دیدنی بود...از در که رسیدم دیدم نامه رو گذاشته بود روی میزم و خودش هم که اومد خونه با هول و ولا گفت شری نامه هه رو دیدی؟ خیلی خونسرد گفتم آره...گفت حالا چی کار کنیم؟ گفتم هیچی همون کاری که باید روز اول می کردی...80 هزار تومن تو می دی 32 هزار تومن هم من می دم و قال قضیه کنده می شه...! گفت خب من که ندارم هشتاد هزار تومن بدم...گفتم پس اون یه میلیون تومنی که مامی دو ماه پیش فرستاده بود چی شد؟ گفت خب اون رو سپرده کردم می خوام بهش دست نزنم...گفتم قربونم بری...منظور؟ می خوای اصلا کلش رو من بدم...میگه یعنی چی؟ میگم من و تو نداریم که... ماهی صد تا می گیرم یه 12 تا هم چشمم کور از این و اون قرض و قوله می کنم میذارم روش...یه جوری که اصلا آب توی دل شما تکون نخوره...تا آخر ماه هم سنگ میبندم به این سگ صاحاب!(البته این جمله آخر رو بر عکس جملات قبلی با تشتت یا شایدم تشتط ادا کردم جوری که خواهرم خودش قلاف کرد و سرش رو انداخت پایین و رفت!)
خلاصه خدا بخواد تلفنه تو همین روزا وصل می شه...حالا اینا رو بی خیال...دیروز با دوچرخه م بگین کجا رفتم...؟ به جان خودم اگه دروغ بگم...رفتم تا کرج و اومدم...تازه یه ده پونزده کیلومتری هم تو خود کرج بالا پایین کردم...تو اون کوچه پس کوچه های عظیمیه(زورآباد سابق) هرچی به دنبال یک دختر عینکی مو فرفری گشتم کمتر یافتم...به هر حال خیلی کم سعادت بود که من رو با اون تیپ و تشکیلات تور دو فرانسی ندید...!البته اینم بگم که اگه گلاب به روتون یه روزی ببینمش اول یه دونه میذارم پای چشش تا بی حساب شیم...توی پست قبلی اونجایی که پابرهنه پرید وسط بحث حسابی رفت روی اعصابم...! بابا جدی نگیرین...شوخی می کنم...اینا حاشیه ست...اصل اینه که دیروز تا کرج رفتم و اومدم...دقیقا چهار ساعت بدون وقفه روی زین بودم...خونه که رسیدم قسمتی از بدنم که با زین در تماس بود کاملا بی حس شده بود...شاید باورتون نشه ولی حتی صبح بعد هم که از خواب بیدار شدم اصلا کونم رو احساس نمی کردم...یعنی (اینبار واقعا گلاب به روتون) خودم رو هم که میشستم اگه با دست دمای آب رو احساس نمی کردم محال بود که با جای دیگه م بتونم بگم که آبی که دارم باهاش خودم رو میشورم جوشه يا تگريه !
حالا دوچرخه م رو اگه بتونم عوض کنم یه شمال باهاش می رم...ولی قبلش باید چادر و کیسه خواب و یه دوربین دیجیتالی و یه سری مزخرفات دیگه بخرم...!
خب دیگه جونم براتون بگه فعلا همین...باشه حالا تلفنمون که وصل شد یه کم جدی تر بحثای جدیمون رو دنبال می کنیم...!
راستی کی میدونه رشتيا به زين دوچرخه چی میگن؟
توسط در March 2, 2005 7:01 PM |
لینک ثابت
|
نظرات (31)