تقریبا دو هفته پیش بود که لا به لای ایمیل هایم یک ایمیل، حسابی فکر و ذکرم را معطوف به خودش کرد...نگارنده خانوم نسبتا جوانی بود که ظاهرا مدتهای زیادی جزء خواننده های به اصطلاح " بی آزار و بی خاصیت" اینجا بوده و ناگهان در یک شب دل انگیز بهاری دل به دریا زده و تصمیم گرفته ایمیلی برای بنده بفرستد...نامه مختصر و مفید والبته کمی غافلگیر کننده بود...این خانوم نوشته بود که به زودی باعث اتفاقی در زندگی من خواهد شد که به کل مسیر زندگی من تغییر خواهد کرد و اینکه افق های جدیدی را روبرویم خواهد گشود که تصورش را هم نمیتوانم بکنم و البته توضیحات بیشتر را منوط به این کرده بود که اولا من خودم مایل به این کار باشم و در ثانی زمانی را در اختیارش قرار دهم که بتواند با من صحبت کند...
راستش دوزاری من اینگونه افتاد که بالاخره بعد از پنج سال وبلاگ نویسی، دری به تخته ای خورده است و دست تقدیر دختر یکی از تجار سرشناس تهرانی را بر سر راه من قرار داده و این خانوم هم یک دل نه صد دل عاشق متانت و وقار و فرهیختگی و صراحت وهوش و نکته سنجی و با نمکی و چشم و ابروی ندیده من شده است و تصمیم دارد پیشنهادی به من بدهد که من نتوانم آن را رد کنم...پیشنهادی شاید در حد گذراندن ماه عسل در جزایر هاوایی و یا زندگی در ویلایی مجلل در جنوب فرانسه!
بلافاصله دست به کیبورد شدم و هرچه در چنته داشتم رو کردم و با نثری زیبا و مرصع و در چند جمله مراتب امتنان و تشکر خود را اعلام و اضافه کردم بسیار کنجکاو و علاقمندم که بتوانم با ایشان به صورت آنلاین دیداری داشته باشم تا در این زمینه بیشتر گفتگو کنیم و تاریخ و ساعتی را برای یک قرار ملاقات اینترنتی مشخص کردم.
روز بعد رأس ساعت مقرر اتو کشیده و چهار تیغه و افترشیو مالانده پای لپ تاپ و پشت به کتابخانه ام نشسته بودم - که در صورتی که خانوم وب کم خواستند یک جوان خوش تیپ و چهار تیغه را با بک گراند کتابهای کت و کلفت مشاهده کنند – که خانوم پیدایش شد...بعد از یک سلام علیک گرم و خوش و بش های اولیه از من اجازه خواستند که قبل از اینکه حرف اصلی شان را بزنند چند سوال به عنوان مقدمه از من بپرسند و اولین سوالشان هم این بود که آیا من حاضرم به او اعتماد کنم؟
خودم را زدم به خریت که مثلا منظورش را نفهمیده ام... با تعجب گفتم اعتماد در چه زمینه ای!؟ (خدا میداند که میدانستم منظورش این است که به او و به قلب پاکش و به عشقی که در سینه دارد اعتماد کنم...میدانستم میخواهد پیشنهادی عجیب و غیر قابل باور به من بدهد و تنها نگرانی اش این است که اگر به من بگوید مثلا برای هفته دیگر باید آماده باشم و همراه او عازم اروپا شوم حرفش را جدی نگیرم و باور نکنم و یا فکر کنم کاسه ای زیر نیم کاسه اش است...)
گفت: "ببینید...شما واقعا فکر میکنید من بر حسب تصادف و اتفاق بر سر راه شما قرار گرفته ام؟من اینطور فکر نمیکنم و میگویم حتما "مقدر" بوده که امروز من با شما در حال صحبت باشم...
توی دلم کلی قند آب میشود و فکر میکنم که واقعا قدما چقدر خوب گفته اند که عقد بعضی انسانها در آسمان بسته شده و جلوی قسمت نمیشود ایستاد...گفتم:"واقعا نمیدانم...شاید حق با شما باشد...اما لطفا بروید سر اصل مطلب"
گفت: آقای شراگیم! اول به حرفهای من خوب گوش کنید... شما فکر میکنید چقدر می ارزد اگر آدم کل زندگی اش را مدیون چیزی یا کسی باشد...؟چقدر میارزد اگر چیزی بر آدم آنقدر تاثیر بگذارد که تبدیل به یک آدم دیگر شود...؟ چقدر ارزش دارد اگر بتوانی همه ی دنیا را با یک نگاه تازه و متفاوت ببینی و خودت را بیشتر و بهتر از همیشه بشناسی...؟ آقای شراگیم... به من بگو که همه ی اینها چقدر می ارزد؟
حتم داشتم موقع تایپ این جملات پرده ای از اشک جلوی چشمانش را گرفته بود و البته خودم هم از اینهمه تاثیری که بر روی او گذاشته بودم دچار احساسات و نوعی شعف درونی شده بودم...یعنی واقعا خواندن نوشته های من اینهمه بر روی او تاثیر گذاشته بود؟ منکر زیبایی و تاثیر گذاری نوشته هایم نیستم...اما انتظار این را نداشتم که یک روز دختر ثروتمند خسته از زمانه ای با خواندن این سطور به حدی منقلب شود که چک سفید امضایی را جلوی چشمانم بگیرد و با چشمانی خونبار رو به من فریاد بزند: "خودت بگو...بگو که چقدر می ارزد؟" و در اصل با این حرف بخواهد به من حالی کند که همه ی چیزهایی که میتواند به من بدهد در مقابل چیزی که من به او داده ام چیزی نیست...که یک سطر از نوشته های من می ارزد به همه ی ان مکنت و ثروتی که او میتواند در اختیار من قرار دهد...!
واقعا مردد بودم که چه بگویم...بالاخره بعد از مدتی مکث گفتم:"شما به من لطف دارید...من واقعا خوشحالم که تاثیراتی تا این حد خوب و عمیق بر روی شما گذاشته ام...اما فکر نمیکنم نیاز باشد چیزی به من پرداخت کنید...بزرگترین هدیه برای من همین است که میبینم امروز یک نفر با خواندن نوشته هایم احساس بهتری به خودش و زندگی اش پیدا کرده است...من انتظاری از شما ندارم...اما واقعا تحت تاثیر روح لطیف و زیبای شما قرار گرفته ام...کاش میشد بیشتر با شما آشنا میشدم" - صادقانه بگویم اینجا میخواستم کلک رشتی بزنم...این درس را از من داشته باشید...وقتی دختری پولدار به تورتان خورد سعی کنید برگ برنده ی او را از دستش خارج کنید...یعنی خودتان را بی توجه به ثروت و موقعیت اجتماعی او نشان بدهید...جوری وانمود کنید که انگار برای این چیزها پشیزی ارزش قائل نیستید...برای اینکه از دستش ندهید چیزهای دیگر را علم کنید و به بهانه ی همانها دو دستی به او بچسبید...من از "روح لطیف و زیبا" استفاده کردم...شما میتوانید از "چشمهای قشنگ و درخشان" و یا " قلب مهربان و بزرگ" و مانند اینها استفاده کنید که پافشاری و سماجت شما را برای ادامه دادن رابطه ی با او توجیه کند...اگر کمی بگردید در وجود زشت ترین و رذل ترین دخترهای پولدار هم همیشه میشود دستاویزی برای گیر دادن و عاشق شدن پیدا کرد...به او بگویید که حتی حاضرید با او بروید زیر یک چادر پاره زندگی کنید( مطمئن باشید که خانواده دختر هیچوقت چنین اجازه ای به شما نخواهند داد و بالاخره از یکی از برجهای درجه یک شمال تهران سر در خواهید آورد)...به او بگویید کاش دختر فقیر و بی بضاعتی بود تا میتوانستید به او ثابت کنید که او را فقط و فقط برای خودش میخواهید(قطعا چنین آرزویی هم سر سوزنی از ثروت او کم نخواهد کرد...!)-
صحبت به اینجا که رسید یک سکوت ناخوشایندی برقرار شد...بعد از دو بار BUZZ فرستادن سرانجام دختر به حرف آمد:
" فکر میکنم اشتباهی پیش امده آقای شراگیم...من متاهل هستم...این را هم بگویم که مدتهاست وبلاگ شما را میخوانم و همیشه حس میکردم باید در زندگی خودتان تغییر و تحولی ایجاد کنید...من میخواستم بگویم که موقعیتی در حال حاضر وجود دارد که به کمک آن میتوانید زندگی خودتان را کاملا متحول کنید...فقط باید به من اعتماد کنید و البته هزینه آن را هم پرداخت کنید..."
انگار آب سردی ریخته باشند روی سر من...تازه دوزاری ام افتاد که طرف یا گلدکوئیستی ست یا از این پدرسوخته های بنچ مارکتینگ باز است و همه این نامه نگاریها و صحبتها برای این بوده که ما را پرزنت کند...بر مردم آزار لعنت... با این حال سعی کردم خودم را از تک و تا نیندازم...میگویم:"اوه...پس فکر میکنم سوء تفاهمی شده است...جسارتا پای یک تجارت هرمی در میان نیست؟"
میخندد و میگوید:"نه بابا...این چیزها که حقه بازیست...بگذار رک و پوست کنده بگویم ماجرا چیست...یک دوره کلاسهای فشرده ی "آنتولوژی" هست که حدود یک ماه دیگر برگزار میشود...من خودم سال پیش شرکت کردم و واقعا درکم را نسبت به جهان هستی و زندگی تغییر داد...کلا سه جلسه هست و هزینه ش هم حدود 150 هزار تومان است...1- اگر واقعا فکر میکنی یک تحول بزرگ توی زندگیت ارزش این را دارد که به خاطرش این پول را بدهی 2- اگر به حرف من اعتماد داری 3- اگر عقیده نداری که من بی جهت و تصادفی بر سر راه شما قرار گرفته ام که این کلاس را به شما معرفی کنم، همین امروز برو و ثبت نام کن...باور کن نتیجه اش فوق العاده و باور نکردنی ست...!"
دست به نقد یکی از آن آیکونهای مسخره ی یاهو مسنجر را که طرف یک آه سردی میکشد و با دست میکوبد توی پیشانی اش برایش میفرستم و بعد میپرسم: "از همان کلاسهایی نیست که یک آدم ریشوی خیلی مهربان می آید و حرفهای قشنگ قشنگ میزند؟ ببینید خانوم محترم... طرف اگر خود حضرت خداوند هم باشد که در مورد هستی و زندگی و کائناتی که آفریده برای ما آدمیان خاکی و فانی کلاس توجیهی و رفع اشکال گذاشته باشد بنده حاضر نیستم چنین پولی به او پرداخت کنم...!
گمانم کمی دلخور شد ولی با این حال باز هم اصرار داشت که ارزش چنین کلاسی خیلی بیشتر از آن است که با پول سنجیده شود و دست آخر با یک جمله حسابی غافلگیرم کرد...گفت که حاضر است هزینه شهریه من را تمام و کمال بپردازد...من هم البته بلافاصله با قبول کردن پیشنهادش به نوعی غافلگیرش کردم و بی معطلی شماره حسابم را برایش فرستادم و قول دادم به محض اینکه پول را به حسابم واریز کرد بروم و ثبت نام کنم...سنگ مفت گنجشک مفت...! خدا را چه دیدید...شاید واقعا این کلاسها باعث شد از این دید تخمی ای که در حال حاضر نسبت به زندگی دارم خلاص شوم و یک دید متعالی تری پیدا کنم.
خانوم شین رفت استانبول...دم رفتنش دبالوگی که باهام داشت شنیدنی بود...:
شری حق نداری وقتی من نیستم کسی رو ببوسیا...
قیافه مظلومانه ای میگیرم و میگم خب پس من بدبخت چی کار کنم سه هفته تعطیلی رو توی خونه؟
یه فکری میکنه و میگه خب اگه خواستی ببوسی فقط حق داری سرشون رو ببوسی...
میگم واه...! مگه قراره ته کسی رو ببوسم؟
میگه نه...منظورم اینه که کله شون رو ببوسی...حتی لپ هم نه...بالای سر...اونجا که مو داره...
میگم نمیخوام...مگه من باباشونم که اونجوری ببوسمشون...؟ تازه موهاشون میره تو دهنم...
دستاش رو میزنه کمرش و با حالت تهدید آمیزی میگه ببخشیدا...پس چجوری میخوای ببوسی؟
میگم حالا چرا گیر دادی به بوسیدن؟ یه ماچ که این حرفا رو نداره...
دادش در میاد که شری حق نداری...اصلا هیچ جای هیچکی رو حق نداری ببوسی...! نه سر نه لپ نه لب نه گوش نه گردن نه دست نه پا نه اینجا نه اونجا نه هیچ جای دیگه...میفهمی؟ حق نداری...بیام بفهمم بوسیدی وای به حالت...
میگم خب من که حرفی ندارم...اصلا من نمیبوسم...یه چسب میزنم دم دهنم که کسی رو ماچ نکنم...ولی اگه بقیه ماچم کنن چی؟حکم شرعیش چیه؟
میگه بقیه اشکالی نداره ماچت کنن...البته منهای این چند نفری که من بهت میگم...یعنی **** و **** و *** **** و *** و **** و **** و ***** و **** ******* و **** و ****** و *** و **** و *** و **** و *******و... (خلاصه هرچی اسم دوست دخترهای سابق و دوستهای وبلاگی و دوستهای اینترنتی من رو بلده میگه)
میگم بسه بابا...تو که هرچی دختر دور و بر ما بود رو گفتی...پس لابد روزبه و سهیل و مهیار فقط حق دارن ماچم کنن...آره؟
میگه نه...ببین مثلا من هاله رو نگفتم...!
میگم بابا حالا اون یه چیزی توی کامنتها پروند...اون که شوهر و زندگیش رو ول نمیکنه از اون ور دنیا بیاد ایران منو ماچ کنه...!
میگه خب این دیگه مشکل خودشه...به هر حال از نظر من که اشکالی نداره که بیاد...!
پ.ن:
این آخرین پست سال 86 من هست احتمالا...از اونجایی که تبریک گفتن سال جدید اونم توی این شرایط (و کلا توی هر شرایطی) کار بسیار پوپولیستی ای هست من رو از مراسم تعارفات و تبریکات شب عیدی (حداقل به صورت مکتوب) معذور بدارید...حالا هرکسی زنگی زد و یا آمد ما را دید حضورا آن جمله معروف پوپولیستی را خدمتش میگوییم که عید شما مبارک...!
یک چیز این وسط غلط است...یا من خیلی چَپَل چولم یا این سهیل جدیدا خیلی براد پیت شده است...! من نمیفهمم اینهمه اتفاقات عجیب و غریب و سینمایی چرا برای من رخ نمی دهد...؟ سر و ته زندگی خصوصی و ماجراجویی های من را جمع کنید و افشره اش را استخراج کنید به اندازه ی یک فرحزاد رفتن و دیزی سنگی خوردن هم هیجان ندارد...اصلا انگار روی پیشانی من نوشته اند کبریت بی خطر...! باور کنید در ناف لاس وگاس هم هیچ هیجانی در انتظار من نیست...آرزو به دلم ماند یک روز توی خیابان که دارم برای خودم راه میروم یک دختری با موهای قرمز و چشمهای وحشی و اندامی متناسب جلوی من را بگیرد و بگوید چون امروز کسی خانه ما نیست بیا برویم خانه ما که کمی با هم حرف بزنیم...! شرط میبندم اگر یک روز هم همچین اتفاقی برایم بیفتد از آنجایی که من در این زمینه ها شانس ندارم واقعا طرف مینشیند به حرف زدن و مخم را حسابی تیرید میکند...اگر بخواهم ادای سهیل را هم در بیاورم و وسط بحث ناگهان دستش را بگیرم و بپیچانم و بچسبانمش به دیوار طرف کونگ فو کار از آب در می آید و چنان میزند زیر شکمم که توی بخش مراقبتهای ویژه بیمارستان در حالی که جفت بیضتینم توی شیشه الکل بالای سرم قرار دارد، به هوش می آیم...! جان من بروید بخوانید مطلب آخرش را تا بفهمید درد من چیست...آقا بی خبر از همه جا رفته برای خودش بنزین بزند که یک دختر 206 سواری که حتما خوشگل هم بوده بهش گیر داده و بعد هم شماره داده و بعد هم آدرس داده و بعد هم گفته خانه مان هم امروز عصر خالیست... بیا با هم حرف بزنیم...! طرف عبدالله هم باشد میفهمد منظور دختره چیست...سهیل که جیمز! است و ختم روزگار و اگر دختری مثلا بگوید ببخشید آقا ساعت دارید جواب میدهد که "بلی...ساعت داریم...و خانه خالی هم!"
حالا اینهایش به من ربطی ندارد...سهیل را توی گور خودش میگذارند و من را هم دور از جان توی گور خودم...ولی واقعا به این نتیجه رسیدم که هر آدم قسمتی دارد که باید با آن کنار بیاید...ماه تولد من احتمالا با ماه تولد آن پسرک دانشجوی بخت برگشته ی پستان ماچیده ی ایرانی الاصل مقیم کانادا یکی ست...حالا فرض کنید مثلا سهیل جای آن پسرک داخل آسانسور بود...تا در آسانسور بسته میشد اول یک ماچ از پستان دختره میکرد...بعد یک ماچ دیگر از آن یکی پستانش میکرد...بعد هم به سبک خودش دستش را میگرفت و مپیچاند و میچسباندش به آیینه آسانسور و ***Beeeeeep*** ….و وقتی در آسانسور باز میشد دخترک آشفته و لبخند زنان به سهیل که تازه داشت شلوارش را بالا میکشید میگفت”: تنک یو وری ماچ...!”
نه اینکه من چشم نداشته باشم موفقیت دوستانم را ببینم...نه...من و سهیل نداریم...سهیل ترتیب کسی را بدهد انگار من داده ام...! من از این غصه میخورم که این دخترهای کور شده چرا به ما که میرسند همه میشوند کأنّه "دختل مهلبون" توی کارتون ممول و وقتی به سهیل میرسند همه یک پا پاملا اندرسون می شوند...جان من اگر من عیب و ایرادی دارم بگویید...بابا این که من دوست دختر دارم ربطی به این ماجرا ندارد...این را شما میدانید...آن دختر دویست و شش سوار توی خیابان که نمیداند...تازه مگر همین سهیل وقتی دوست دختر داشت کم از این ماجراها داشت...؟ آن نوشته اش را یادتان است که یک خانوم دندانپزشکی که شبیه پاریس هیلتون هم بود و یک مجتمع مسکونی چند ده واحدی هم داشت و یک ماشین آخرین مدل (باور کنید اینها عین حقیقت است و اگر بخواهید لینک ان نوشته را هم میگذارم!) بهش ایمیل زده بود و التماس کرده بود که تو را به خدا بیا و با من رفاقت کن...!...تقریبا هر دو ماه یک بار سهیل یک پیشنهاد کلانی در حد آنجلینا جولی بهش میشود که تازه اینها پیشنهاداتی ست که در وبلاگش انعکاس می یابد...حالا اینکه درون پرده چه فتنه هایی میرود خدا عالم است...! حالا ما توقع خانوم دکتر سرمایه دار جوان و زیبا که نداریم...یک آمپولزن تر و تمیز هم گوشه ی چشمی به ما داشته باشد ما را کفایت میکند... ولی بدبختی من این است که هرکسی به ما میرسد و با ما نشست و برخواست میکند بعد از یکهفته یا یکماه طرز حرف زدنش با ما "مموشی" می شود...هزار بار از دهان این و ان شنیده ام که پشت سرم گفته اند وای چه پسر خوبیه این شراگیم...آخ که چقدر گله...چقدر آقا و جنتلمنه...وای که چه پسر مودبی هست...نازی...! خب گیرم که من مموشی و مودب و ناز و دوست داشتنی...به شما چه...؟ شما کار خودتان را بکنید...! قرار نیست که از اخلاق من سوء استفاده کنید...حتما باید مثل سهیل دستتان را بپیچانم و بچسبانمتان به دیوار...؟ به خدا من راضی ام پشت سرم بگویید این شراگیم آدم هیز و پدرسوخته ایست ولی جلوی من هم همانجور باشید که جلوی سهیل هستید...یعنی همانجور هیز و پدرسوخته...! بابا قدّم بلند تر نیست که هست...قیافه ام بهتر نیست که هست...بامزه تر و خوش اخلاق تر نیستم که هستم...عکس کتابخانه ام را روی وبلاگ می گذارم که نمیگذارم...! تازه سهیل بر عکس من که هر روز موهایم زیاد تر می شود دارد کله اش هم کچل می شود...البته این را جایی نگویید چون به گوشش برسد ناراحت می شود و واقعا روی این قضیه حساس است...!
پ.ن: احتمالا این بخش وبگردیهای آدینه را حذف کنم...جواب نمی دهد علی الظاهر...!
بعد التحریر :
در کامنت شماره 24 این پست سهیل نوشت :
بذار همین امشب برات این مشکل رو حل کنم ! توئی که من می شناسم و میدونم هم شناختم اشتباه نیست . دقیقا آدمی هستی که همیشه انتخاب شده ای و بسیار به ندرت انتخاب کردی . هزار بار شده که توی خیابون یا هرجای دیگه ای از یک دختر خوشت بیاد ولی همیشه منتظر بودی دختر قدم اول رو برداره و بیاد جلو و...یک علتش این قضیه پوپولیسم و این حرفها است و علت دیگرش هم غرور بیش از حد توست . من نمیگم پاشو از فردا راه بیفت توی کوچه دنبال دخترها . تازه تو الان تنها هم نیستی و دوست دختر داری که خیلی هم از هم راضی هستید . بحث من جنبه تئوری داره . به هرحال راهش این نیست . بسیار به ندرت ممکنه دختری توی خیابون هرچقدر هم ازت خوشش بیاد حرکتی انجام بده . قضیه پست آخر من هم دقیقا همینطور بود . اون دختر یک جوری نشون داد که از من بدش نیومده . من هم منتظر نشدم که بیاد جلو بهم شماره بده . این من بودم که رفتم دنبالش و گیرش انداختم . بنابراین وقتی تو این کار رو نمی کنی ناچاری از همین اینترنت و اینجورجاها منتظر انتخاب شدن باشی . یعنی طرف بیاد سراغت و رسما بهت پیشنهاد بده که در نتیجه دایره انتخاب تو خیلی خیلی محدود خواهد شد...
پدرجان در همه دنیا مردها هستند که پیشقدم می شوند . هیچ عیبی هم نداره . مطمئن باش هر دختری انتظار داره مرد بیاد جلو و واقعا ثابت کنه که قصدش ایجاد یک رابطه است . وگرنه تا فردا صبح هم به هم زل بزنند نهایتا دختره راهشو می کشه میره..
و اما بحث شیرین پوپولیسم . بذار رک و راست بهت بگم که من در بیست سالگی تو مایه های خودت فکر می کردم . ولی متاسفانه این تفکر دربست غلطه . عزیز من روشنفکری به اعمالی نیست که انجام میدی یا انجام نمیدی . صرفا به محتویات مغزت بستگی داره و والسلام . دیوانگی محض است که من خودم را از شیطنت ها و لذت های جوانی محروم کنم تا مثلا پوپولیست نباشم !! واقعا خنده دار است . عزیزم این بحث ها فقط در جهان سوم اتفاق می افتد . یعنی جائی که مردم درگیر یک نوع ایده آلیسم بی معنی و احمقانه هستند . تو یعنی با این بحث پوپولیسم می خواهی چه چیزی رو ثابت کنی ؟ گیرم من پوپولیست هستم و تو نیستی . این یعنی چی ؟ این یعنی تو روشنفکر هستی و من نیستم ؟ این یعنی تو با کلاس تری ؟ شوخی می کنی ؟ واقعا فکر می کنی این چیزها مهمند ؟ دیوانه عزیز ! بریز دور این مسخره بازی ها را که در بهترین حالت چیزی جز یک مشت افه مسخره و در حالت های دیگر فقط اثبات کننده کمپلکس های روانی هستند . من در دوران دانشجوئی مدتی توی آزانس کار می کردم . بعضی ها می گفتند وای تو نمی ترسی کسی تو را ببیند ؟ من وقعا خنده ام می گرفت . چه اهمیتی داشت ؟ یعنی واقعا این کار از ارزش من کم می کرد ؟ از نظر خودم این حرفها بی معنی بود . چون همان موقع دانشجوی فوق لیسانس بودم و مطمئنا شغل اصلی من چیز دیگری بود . وانگهی پول تو جیبی خوبی نصیبم می شد و همین هم برایم کافی بود . حالا منظورم تو نیستی . چون تو یکی را از نزدیک می شناسم . ولی شک نکن که این بحث های کلاس و پوپولیسم فقط به دلیل غرور احمقانه ای است که آن هم ناشی از عدم اعتماد به نفس زیاد است . دوباره تاکید می کنم که دست از این بازی ها بردار که آخر و عاقبت خوبی ندارد . فکر ده سال بعدت را بکن که حسرت جوانی از دست رفته ات را می خوری و این که خدایا چقدر بی معنی بهترین زمان زندگی ام را به خاطر یک مشت حرف چرت از دست دادم.. والله من اگر شرایط تو را داشتم تهران را به اتش می کشیدم ! به هرحال خوش تیپی و جذاب و مجرد و تنها هم زندگی می کنی . فکر می کنی همه باید جیپ !! و بنز و بی ام و ! داشته باشند !
جواب من به این کامنت سهیل به درازا کشید...یعنی خیلی بیشتر از آن چیزی شد که قصد داشتم بنویسم و برای همین تصمیم گرفتم این کامنت و جوابش را به عنوان بعد التحریر به این نوشته اضافه کنم تا مطالبی که در انها مطرح شده است و به نظرم مطالب خوبی ست در صفحه نظرخواهی خاک نخورد...این هم جواب من:
مساله این نیست که من غرور بی جا دارم یا از انگ پوپولیست خوردن میترسم...(قابل توجه بقیه دوستان: پوپولیسم در گفتگوهای بین من و سهیل معنایی بسیار فراتر و گاهی بی ربط از معنای اصلی آن دارد و بیخود به ذهنتان فشار نیاورید که این کارها و حرفها چه ربطی به پوپولیسم (اصطلاحی سیاسی به معنای عوامگرایی) دارد...هر جا نوشتم پوپولیسم شما بسته به کاربرد آن در جمله بخوانید سطحی...عوامانه...جلف...مبتذل...مرتبط با خوی جانور گونه آدمی و مانند اینها)
ببین...آدمها با هم فرق دارند...شاید من ده سال دیگر به قول تو افسوس بخورم که چرا وقتی ۳۰ سالم بود از فرصتهایی که برای ایجاد ارتباط با جنس مخالف داشته ام به اندازه کافی استفاده نکرده ام...شاید هم اینطور نباشد...به هر حال همه اینها به این بستگی دارد که من در چه جهتی و چگونه رشد کنم و ده سال دیگر چه چیزهایی برای من در اولویت باشد...این که تو بیست سال پیش اینگونه بودی و اکنون اینگونه نیستی دلیل بر این نمیشود که حق با توست و من هم ده سال دیگر به نتیجه ای خواهم رسید که تو امروز رسیده ای...!
بگذار دقیق تر به نوشته ات بپردازم چون یکی از معدود دفعاتیست که میخواهم جدی تر با تو حرف بزنم...:
نوشته ای روشنفکری به اعمال آدم بستگی ندارد و صرفا به محتویات مغز وابسته است...سوای از اختلاف نظری که با تو بر سر مفهوم و مصادیق روشنفکری دارم میخواهم بدانم محتویات مغز اگر نتواند بر روی رفتار و اعمال آدمی تاثیر بگذارد فرقش با محتویات مثلا روده در چیست؟ اصلا کارکرد این مغز کجا مشخص می شود...مگر می شود من نوعی مثلا صبح تا شب کتابهای فمینیستی بخوانم و افکار فمینیستی داشته باشم ولی در زندگی روزمره ام تو سری خور و مرد ذلیل و محروم بالفطره از حقوق اولیه ی خودم باشم ...این حقه بازی ست...اصلا مگر میشود رفتارها و کنش های ما تحت فرمان مغزمان نباشد؟ تو اگر در تک تک رفتارهایت بزرگ نباشی و بزرگوارانه رفتار نکنی چطور میتوانی ادعا کنی انسان بزرگی هستی؟صرفا با این ادعا که افکار بزرگی در سر داری...!؟ این هم از آن حرفهاست که هیچ جوره توی کت من نمیرود که آدم میتواند مثلا شب تا صبح با همه وجود در کتابهای انچنانی فلسفی و اجتماعی و هنری غور کند و صبح مثلا برود توی خیابان و فوحشهای چارواداری بدهد و عربده بکشد و کتک کاری کند و انگشت به فلانجای خانومها کند و هزار و یک کار عمله جاتی دیگر انجام دهد...حالا تو هی بگو بزرگی به همان کتابهاییست که خوانده و به همان افکاریست که با انها درگیر است و رفتارش چه فرق میکند که چه باشد...!
نوشته ای که این دوری جستن از پوپولیسم و تنزه طلبی و کلاس گذاشتن از غروری ست که علت اصلی ان هم نداشتن اعتماد به نفس است...این هم توی کت من نمیرود...قسمت اولش هم برود قسمت دومش نمیرود...مسلما اینکه من توی خیابان دنبال کسی راه نمیفتم یکی از علتهایش همین غروری ست که دارم...اما علت اصلی اش چیزیست که به ان هم میرسیم...اما این غرور دست بر قضا علتش همان داشتن اعتماد به نفس است و نه عدم اعتماد به نفس....اثباتش هم ساده است...کافیست یک روز بروی توی کوچه و خیابان و رفتارهای مردم را نگاه کنی...فرض کن دختری تنش میخارد و یک روز صبح راه میفتد توی خیابان که برای هر کس و ناکسی کرم بریزد و به قول تو پالس مثبت بفرستد...حالا اینکه چه انگیزه ای از این کارش دارد احتمالا به خودش مربوط است...تو فکر میکنی این دختر بیشتر از جانب چه کسانی کم محلی ممکن است ببیند؟ و برعکس چه کسانی بیشتر برای او سر و دست میشکنند و دنبالش به راه می افتند؟ واضح است که بعد از چند ساعت خیابان گردی یک لشکر کور و کچل (دور از جان تو) دنبالش راه میفتند و بسته به حال و هوایشان یا متلکی میاندازند یا جلو میروند که شماره ای به او بدهند و یا با حرفهای قشنگ سعی میکنند توجهش را جلب کنند...از کوپن فروش و سوپری سر گذر بگیر تا سرباز های چس ماه خدمت و این جوانکهای بیکار الدوله سر چهار راه ها...حالا اگر در این بین یک آدمی مثل تو هم پا پیش بگذارد خب این را باید به حساب خاص بودن! ش گذاشت و نمیخواهم تو را همردیف این محرومان از همه چیز (منجمله جنس مخالف) قرار دهم...فکر کن حالا همین دختر ندیده و نشناخته در مسیر خود همان لبخند را برای یک نویسنده ی نامی...یک ورزشکار معروف...یک تاجر موفق...یک دانشمند بزرگ یا یک هنرپیشه نام آشنا هم زده باشد...و فقط تصور کن چقدر دور از ذهن است که آدمهای ذکر شده بیفتند دنبال این دختر به هوای اینکه رابطه ای را با او برقرار کنند...!مثلا تصور کن رضا کیانیان بیاید با هزار کلک سر صحبت را با این دختر باز کند و شماره اش را بدهد که به من زنگ بزن چون که دختر برای او پالس مثبت فرستاده است..!یا مثلا شاملوی بزرگ را تصور کن که با قدمهای تند پشت سر این دختر راه میرود و هی در گوش دختر نجوا میکند و از او میخواهد که شماره اش را بگیرد...!
و حالا چون این کار را نمی کنند پس لابد از اعتماد به نفس کمتری از من یا توی نوعی برخوردارند...! نه...سهیل عزیز...اینها اولویتهای زندگیشان تغییر کرده...اینکه چقدر ما برای ایجاد رابطه با جنس مخالف تقلا کنیم و دست و پا بزنیم منوط به این نیست که چقدر اعتماد به نفس داریم...بسته به این است که چقدر محرومیت کشیده باشیم و چقدر این مساله هنوز برای ما در اولویت مسائلمان قرار داشته باشد...متاسفانه اینجا جهان سوم است...اما نشانه اش نه آن چیزیست که تو گفتی ( درگیری مردمانش با ایده آلیسمی احمقانه) که نشانه اش درگیری و کلنجار همیشگی مردمانش با مسائل عاطفی و جنسی شان است...درگیری همیشگی مردمی که همیشه به خاطر محدودیت ها و محرومیت های عاطفی و جنسی اولویت اول زندگی شان چند و چون و کیفیت و کمیت روابط اینچنینی شان بوده است...میل به خریدن و انبار کردن برای روز مبادا حتی اگر بدانیم که آن روز مبادا دیگر نمی آید از ویژگیهای یک جامعه ایست که برای مدتی دچار قحطی شده است...سهیل عزیز...ان کمپلکس روانی که صحبتش را میکنی در این جامعه ساری و جاری ست و اسمش هم برای ما مردها سیری ناپذیری جنسی و ترس بیمارگونه از روزی ست که دسترسی به زن نداشته باشیم...چندین رابطه را به موازات هم شروع کردن و ادامه دادن...به هر جا سرک کشیدن و به هر کسی آمار دادن و امار گرفتن...این فکر که اگر بشود با کسی کافی شاپ رفت پس اگر نروی باخته ای...این فکر که اگر بشود به کسی شماره داد پس اگر ندهی ضرر کرده ای...این فکر که اگر بشود کسی را بوسید پس اگر نبوسی از دستت رفته است...این فکر که اگر بشود کسی را به بستر کشاند پس اگر با او نخوابی سرت بی کلاه مانده است و بعدها حسرتش را خواهی خورد...اینها نشانه یک جامعه حریص، بیمار و عقب افتاده است.
من میگویم از این فکرها باید جدا شد...باید تکلیفمان را با خودمان مشخص کنیم...من و توی نوعی که ادعای روشنفکری داریم اگر نتوانیم راه علاجی برای این دردمان پیدا کنیم از آدمهای کوچه و خیابان چه انتظاری میشود داشت...؟ ... بحث کلاس گذاشتن نیست...من در شان خودم نمیدانم که مثل قحطی زده ها رفتار کنم...در شان خودم نمیدانم که همه ی فکر و ذکرم این باشد که دوست دخترم چقدر فشن است و چقدر حال میدهد و چقدر میشود با او اینجا و انجا کلاس گذاشت...در شان خودم نمیدانم هر دختری که بهم خندید بیفتم به دنبالش..در شان خودم نمیدانم مثل هرجایی ها خودم را در اختیار هر کس و ناکسی قرار دهم...نه تنها همه ی اینها را دون شان خود میدانم که وظیفه خود میدانم نسبت به رفتارهای دیگران نیز عکس العمل نشان بدهم...من نه از نظر تکنیکهای بازیگری و روح هنرمندانه رضا کیانیان هستم و نه از نظر تکنیکهای شعر گویی و وسعت خیال احمد شاملو...اما دقیقا به همان دلایلی که این دو و امثال این دو چنان کارهایی نمیکنند من هم نمیکنم...چون برای شراگیم زند...برای همین شراگیم زند زپرتی که به اندازه خودش میبیند و میخواند و میفهمد و مینویسد چنان ارزش و اعتباری قائلم که این اجازه را به خودم ندهم که با رفتارهای پوپولیستی (رفتارهای سطحی...عوامانه...جلف...مبتذل...مرتبط با خوی جانور گونه آدمی و...) خودم را همردیف و همسطح محروم ترین و بالطبع قشری ترین و رشد نایافته ترین افراد این جامعه قرار دهم...ادعا نمیکنم پسر پیغمبرم اما اگر لغزشی هم بوده و خواهد بود یک استثناست بر یک قاعده...سعی من همواره این بوده است که از این قاعده پیروی کنم...نه...اشتباه می گویم...من سعی نکرده ام...من برای پیروی از این قاعده خود را تربیت کرده ام...این قاعده چیزی بیرون از من نیست که بر من تحمیل شود...این قاعده خواست و سلیقه و مشی من است که بدون آن آدم دیگری غیر از این که هستم خواهم شد...
این قاعده سه اصل کلی دارد:
اگر جامعه قحطی زده است تو جو گیر نشو...برای آدمی مثل تو همیشه دختری هست که تنهاییت را پر کند...هیچ کسی از آغوش زنهای بسیار به جایی نرسیده است و البته بسیاری از آدمها از همین نقطه به فلاکت و پستی افتاده اند و تباه شده اند.
چیزهای دیگری هم به جز زن برای لذت بردن وجود دارد که به تو نئشگی بسیار پایدار تر و عمیق تری از همآغوشی با زیباترین زنان میدهند.فقط مردمانی که توانایی و استعداد بهره گیری از این لذات را ندارند در طلب لذت آواره ی آغوش زنان می شوند.
وقتی با زنی هستی همیشه با مغزت دوستش داشته باش نه با قلبت...قلب عضو بی ارزشی ست...!
چند وقت پیش یک سری نامه نگاریهایی داشتم با خانوم نویسنده ای که خارج از ایران زندگی میکرد...دختری بود همسن و سال خودم که بسیار هم خوب و شسته رفته مینوشت...اوایل نامه نگاریمان به صورت سربسته اشاره ای به زندگی خودش کرده بود که ظاهرا با یک آقای دکتری به صورت موقت همخانه است و یک جا زندگی میکنند...در نامه های بعدی هرچقدر من سعی کردم زیر زبانش را بکشم تا بفهمم رابطه این دو چه مدلیست و در چه حدیست هر بار خیلی زیرکانه از جواب دادن طفره میرفت و از دلتنگی ها و دوری ها و دغدغه هایش به صورت خیلی کلی و انشا وار مینوشت...من ولی تشنه ی شنیدن جزئیات بودم...!تنها چیزی که از این آقای دکتر به من گفته بود اسمش بود و اینکه با او به صورت موقتی همخانه است... یک چند هفته ای ما را حسابی گذاشته بود سر کار و من هم نمیخواستم انقدر خودم را سبک کنم که مستقیما سوالی در باره ی زندگی خصوصی اش بپرسم و خب سوالهای دو پهلو را هم یا بی جواب میگذاشت و یا به ان پهلویی که مورد نظر من نبود و شنیدنش برایم چندان جذابیتی نداشت میپرداخت...یک روز که حسابی بی حوصله شده بودم و آن رگ فضولی ایرانی ام به شدت قلمبه شده بود تصمیم گرفتم که موش و گربه بازی با این خانوم را کنار بگذارم و مشخصاً سوالهایم را بپرسم...یک فیلسوف چینی میگوید وقتی نمیتوانی سوالی را جدی مطرح کنی ان را به شوخی مطرح کن...برایش یک نامه نوشتم و بعد از تعارفات معمول نوشتم که از آنجایی که تو هر بار از دادن توضیح کافی و مبسوط در مورد خودت و آقای فلان و رابطه ات با او طفره میروی و از انجایی که من دلم میخواهد بدانم بالاخره شما دو تا زیر آن سقف چه غلطی میکنید برایت یک فرم پرسشنامه میفرستم که باید به طور کامل پرش کنی...!
و پرسشنامه زیر را برایش فرستادم:
نام:------------- (این رو میدونم ولی باز بنویس...ضرر نداره!)
نام خانوادگی:---------------
نام پدر:--------------- (این یکی زیاد به من ربطی نداره)
نام مادر:-------------- (این یکی اصلا به من ربطی نداره)
تاریخ تولد: --- --- ---
محل تولد: ---------------
شماره شناسنامه: ---------------
صادره از: --------------
شماره تلفن همراه: --------------------
شماره تلفن همراه برای مواقع ضروری: -------------------
(ترجیحا متعلق به یکی از دختران خوشگل فامیل باشد)
شماره منزل: -------------------
شماره منزل برای مواقع ضروری: ---------------------
(ترجیحا متعلق به همان دختری که شماره موبایلش را داده بودی باشد)
شماره ی پا: -----
دور کمر: -----
دور باسن: -----
با عرض شرمندگی دور سینه: -----
(سایز سوتین رو هم بفرمایید کفایت میکند!)
ارتفاع از سطح دریا: -----
( البته بدون کفش پاشنه بلند)
اسم اون پسر گردن کلفته در دوران مدرسه: -----------------
(همون که بابات رفته بود زده بود تو گوشش)
**اینجا لازم به توضیح است که این دوستم در یکی از نامه هایش ضمن بیان یک خاطره نوستالژیک از دوران مدرسه به پسر هیکل دار بسیار خوشتیپی اشاره کرده بود که به سرنوشت تلخی دچار شد!
اسم هر پسر گردن کلفت دیگری که احیانا سر و سری باهاش داشته ای: ---------------
خب...از اینجا به بعدش دیگه راحته... چون سوالها چند جوابیه:
سوالها مربوط میشه به اون یارو دکتره: (جلوی هرکدوم که درسته تیک میزنی!)
سابقه ی کیفری:
الف) دارد □
ب) ندارد □
ج) به تو چه ربطی دارد □
آیا زبانم لال رابطه ی سکسی داشته اید؟
الف) داشته ایم □
ب) نداشته ایم □
ج)خیلی بی شعوری □
د) خفه شو □
آیا از رابطه ی سکسی خود لذت هم میبرده اید...؟
الف) ای ی ی...بد نبود □
ب) جای شما خالی □
ج) آدم باش □
د) بهت گفتم خفه شو □
(در مورد دو سوال اخیر یک راهنمایی کوچولو بهت میکنم که گزینه ی ج و دال در هر دو سوال گزینه غلط است!)
برای جلوگیری از بارداری ناخواسته از چه وسیله ای استفاده میکنید؟
الف) کاندوم □
ب) آی یو دی □
ج) قرص ضد بارداری □
د) توکل به ائمه اطهار □
ه) خودش زود میکشه بیرون! □
و) ای بابا...تو نیگا به خودت نکن...... □
ز) اجاقم کوره! □
در صورت بچه دار شدن اسم پسرتان را چه خواهید گذاشت:
الف) حسین □
ب) قلی □
ج) جعفر □
د) حسینقلی □
ه) حسینقلی جعفر □
و) جعفر حسینقلی□
ز) جعفر قلی حسین □
ح) سایر موارد مشابه از همین ریشه □
اگر دختر بود چه:
الف) ام حسینقلی جعفر □
ب) بنت حسینقلی جعفر □
ج) اخت حسینقلی جعفر □
د) حسینقلی جعفر! □
ه) ما دختر نمیخوایم.... □
و) زنده به گورش میکنیم □
هنگام آشنایی از چه چیز این مردک بیشتر خوشتان امده بود:
الف) گردنِ کلفت □
ب) ابروی پیوسته □
ج)سینه ی کفتری □
د) پشت بازو □
ه) جلو بازو □
و) زیر بغل □
ز) موهای ناحیه سینه □
ح) موی زهار! □
ط) سایر موارد....! □
این مردک از چه چیز شما بیشتر خوشش آمده بود:
الف) گیسوی مجعد □
ب) چشم خمار □
ج) لب غنچه □
د)خال لب □
ه) دماغ سر بالا □
و) شاسی بلند □
ز) دو گنبدان و ممسنی □
ح) سایر موارد.....! □
معمولا در خانه برای خطاب کردن شما از چه کلماتی استفاده میکند؟
الف) عزیزم □
ب) مای دارلینگ □
ج ) جیگر □
د) هی یو □
ه) زنجان □
و) آهای زن □
ز) آهای زنیکه □
ح) سلیطه خانوم □
ط) ج*** خانوم! □
شما معمولا برای خطاب قرار دادن او از چه واژه هایی استفاده میکنید؟
الف) عسلکم □
ب) مای سویت هارت □
ج) کون گشاد □
د) جعفرقلی □
ه) آهای جعفر قلی □
و) جعفر قلی هووووووی □
د) جعفر قلی مگه کری؟ □
هنگامی که ناشزه گری میکنید بر طبق تعالیم اسلامی برای تنبیه بدنی شما از چه وسیله ای استفاده میکند؟
الف) لیفه ی درخت خرما□
ب) شاخه ی درخت خرما □
ج) تنه ی درخت خرما □
د) هسته ی خرما ! □
ه) نانچیکو □
و) اسید سولفوریک 98 درصد □
اگر هنگام ورود به خانه آقای دکتر را با یک دختر فیلیپینی در رختخواب ببینید اولین جمله ای که از دهانتان خارج میشود چیست؟
الف) اوه...مای گاد! □
ب) اوه...مای جیزز □
ج) یا ابولفضل...! □
د) یا قمر بنی هاشم...! □
ه) یا الله... □
دومین جمله ای که از دهانتان خارج میشود چیست؟
الف) سگ کثیف! □
ب) سگ ولگرد! □
ج) وغ وغ صاحاب □
د) بوف کور □
ه) سه قطره خون □
اگر این آقای دکتر شما را در چنین وضعی ببیند چه میکند؟
الف) کمی تعجب میکند... □
ب) آقای دکتر عاشق سکس گروهیست □
ج) ترتیب دختر فیلیپینیه را میدهد و از من تشکر میکند □
د) ترتیب من را میدهد و از دختر فیلیپینیه تشکر میکند □
ه) ترتیب هردویمان را میدهد و از کسی هم تشکر نمیکند □
و) میرود برای دوستانش تعریف میکند که همخانه اش لزبین است □
منظورم این نبود...! اگر شما را با یک مرد مثلا نیجریه ای الاصل توی تخت ببیند اولین جمله ای که از دهانش خارج میشود چیست؟
الف) جمله ای خارج نمیشود □
ب) اصوات نامشخص □
ج) یا...ابو...ال...ف...ف....ض...ل...ل □
د) منو نخور...منو نخور........ □
خب بعد چه میکند؟
الف) همانجا جلوی در از حال میرود □
ب) دمش را میگذارد روی کولش و فرار میکند □
ج) التماس میکند که ان مرد نیجریه ای کاری به کارش نداشته باشد □
د) میرود با همان دختر فیلیپینیه همخانه میشود □
یعنی میخواهید بگویید آقای دکتر غیرت میرت ندارد؟
الف) بله □
ممنونم از اینکه وقت گذاشتی و این فرم را پر کردی
الف) خواهش میکنم □ ب) تمنا میکنم □ ج) استدعا میکنم □ د) وظیفه بود! □
میگه: شنیدی وبلاگ 35 درجه به عنوان بهترین وبلاگ از طرف دویچه وله انتخاب شده...؟
می گم: جدی؟ به سلامتی...
میگه: بی شعورا پس چرا تو رو انتخاب نکردن؟
میگم:این حرفا چیه میزنی...؟ نا سلامتی من یه آدم روشنفکری هستم... ما عاشقان خدمتیم نه شیفتگان قدرت!
میگه: تو کجات روشنفکره؟
میگم: واه...تو دیگه چرا؟ روشنفکری یعنی اینکه وقتی بقیه برای مسابقه ی بهترین وبلاگ صف کشیدن تو وای سی کنار و لبخند بزنی!
میگه: روشنفکری و ایضا لبخندت توی سرت بخوره! میدونی جایزه ش چی بود؟
میگم: چی بود؟
میگه: یه لپ تاپ!
میگم: جدی!؟...بی شعورا پس چرا منو انتخاب نکردن؟
سخنگوی روابط عمومی وبلاگ عقاید یک کریشنامورتی (عقاید یک دلقک سابق) اعلام کرد که به زودی باز کردن سر کتاب و ریختن رمل و اسطرلاب نیز به فهرست خدمات آن وبلاگ اضافه خواهد شد...وی با تاکید بر تداوم مشی روشنفکرانه ی وبلاگ فوق خاطر نشان کرد که جن گیری و احضار ارواح و گرفتن فال هیچ سنخیتی با علم و روشنفکری ندارد و علم این کار در سینه ی استاد اعظم (سهیل) محفوظ است.. وی اضافه کرد کسانی که به شایعاتی مبنی بر اختلال مشاعر استاد دامن میزنند از مزدوران و حقوقبگیران نیروهای منفی کیهانی هستند که قصد دارند شمع وجود استاد را با این شایعات خاموش کنند... شایان ذکر است سهیل اعظم که چهل سال پیش آدم نسبتا محترم و روشنفکری بودند یک شب ناگهان بر اثر نشت مقداری جیوه از سقف اتاق خوابشان به نیرویی متافیزیکی دست یافتند که از آن روز با کمک آن امرار معاش میکنند...!
نیروی انتظامی در آخرین ضرب الاجل خود تا پایان هفته به بانوان و زنان فراری اجازه داد با مراجعه به مراکز پلیس و دریافت یک قبضه آلت مصنوعی خود را به مراکز تغییر جنسیت معرفی نمایند...سردار رادان زاده در نشست خبری روز قبل اعلام کرد در ادامه ی اجرای طرح ارتقای امنیت اجتماعی و ریشه یابی ناهنجاریهای اجتماعی به این نتیجه رسیدیم که مشکل زنان و دختران ریشه دار تر از مانتو و روسری و پاچه شلوارشان است و این بار در اقدامی ضربتی میخواهیم ریشه های گناه را در جامعه بخشکانیم...وی در ادامه ی فهرست مصادیق اخلال در امنیت عمومی اعلام کرد در نشست مشترکی که با علمای دینی داشتیم به این نتیجه رسیدیم که کلا زنها مخل امنیت اجتماعی هستند و چکمه پوش و غیر چکمه پوش هم ندارند...!
شایان ذکر است نیروی انتظامی چهل سال پیش با قرار دادن نام زنهایی که در خیابان چکمه به پا میکنند و یا به جای روسری شال به سر میاندازند در رتبه ی دوم لیست اخلال گران در امنیت کشور مبارزه با عوامل اخلال در امنیت عمومی را آغاز کرده بود...(رتبه ی اول متعلق به قداره بند ها و عربده کش ها و گردنه گیر ها بوده و قاچاقچی ها و توزیع کننده های مواد مخدر در رتبه ی پنجم جای داشتند...!!)
رئیس جمهوری محبوب کشورمان پرزیدنت احمد محمودی نژاد عصر امروز در ادامه ی سفرهای استانی خویش یه استان چیانگ چونگ ویتنام سفر کرد...وی در حالی که لباس محلی چیانگ چونگی پوشیده بود و در حالی که با دو انگشت گوشه های پلکهایش را میکشید تا لااقل قیافه اش شبیه مردم محلی شود و مردم احساس غریبی نکنند و نترسند در جمع پر شور برنج کارهای این استان به ایراد سخنرانی پرداخت و بر حق ایران مبنی بر دست یابی به فنآوری صلح آمیز هسته ای تاکید کرد...گفتنی ست به علت محدود بودن استانهای داخل ایران و تکرر این سفرها که موجب دلزدگی و خستگی مردم بعضی از نواحی شده بود و نیز شنیده شدن زمزمه هایی از میان ستادهای استقبال در استانها مبنی بر این که " اه...باز این اومد...!" رئیس جمهور محبوبمان تصمیم گرفت استانهای کشورهای دیگر را هم در لیست سفرهای استانی خود بگنجاند...
وی در پاسخ خبرنگاری که پرسیده بود فکر نمیکنید انرژی هسته ای دیگر دمده شده و در این چهل سال انرژی های بسیار قدرتمند تر و به صرفه تری کشف شده است بعداز اینکه کمی پشت سرش را خاراند گفت که راستش مساله ی انرژی هسته ای برای ما دیگر یک جورهایی ناموسی شده است...و بعد با لحنی غیورانه ادامه داد..."ناموس آدم صد سالش هم بشود باز ناموس آدم است...!" و در حالی که به شدت به هیجان آمده بود از همان پشت تریبون فریاد زد: " انرژی هسته ای؟" و جماعت حاضر هم یکصدا جواب دادند: " چیون چیون چیانگ چونگ"...
هنگام بازگشت رئیس جمهور محمودی نژاد از مترجمش در هواپیما پرسید این ویت کونگ ها چه گفتند؟ و مترجم ایشان با شرمندگی توضیح داد که گفتند:" حق مسلم ماست...!"
شراگیم زند نویسنده ی وبلاگ شراگیم که به علت کهولت سن به سرطان مبتلا شده است در وصیتنامه خویش اعلام کرد که بعد از مرگش خاکسترش را به وسیله ی پست به ایالات متحده بفرستند تا لااقل آرزو به دل نماند...مادر شراگیم هم ضمن دلداری دادن به فرزند برومند خود به او توصیه کرد به شیمی درمانی خودش ادامه دهد و سعی کند زنده بماند چون ماکزیمم تا دو سال دیگر کارش درست خواهد شد...!
در این سیرک که هر کس پست و مقامی را قبضه میکند مدعی ارتباط با عالم غیب و داشتن نمایندگی تام الاختیار خداوند بر روی زمین است و در این بلبشو که انجام هر جنایتی تحت عنوان "اجرای حکم خدواند" توجیه می گردد و در این سرزمینی که حاکمانش خود را در چشمه ی تقدس از فرق سر تا نوک پا روئین تن کرده اند و هر مخالفت و مبارزه و انتقادی محاربه ی با خداوند و توهین به مقدسات تلقی میشود فقط "آقا پرفسور ابراهیم میرزایی" را کم داشتیم که به عنوان یگانه ناجی ملت ایران عَلَم به دوش و هن و هن کنان از راه رسید...!
چند ماهی بود که هر از گاهی ایمیلی دریافت میکردم با عناوین چشم نوازی چون " عَلَم حق و عدالت" و یا " یگانه ناجی مردم ایران آقا پرفسور میرزایی" و مانند آن...و خب مسلما نامه ها را نخوانده راهی سطل آشغال میکردم...این بار ایمیلی داشتم با عنوان " آغازی بر آغاز" و از آنجا که به هر حال از عنوانش چیزی دستگیرم نشد ایمیل را باز کردم و دیدم ای دل غافل همان پرفسور میرزایی خودمان است...از نوشته های نامه چیز زیادی دستگیرم نشد...معجونی بود از کلمات مهجور و قلمبه سلمبه که بدون ارتباط منطقی و نحوی مشخصی به دنبال یکدیگر قطار شده بودند...تلفیقی از اسلام و زرتشت و کوروش و دین ابراهیمی و البته محمد رضا (که هویتش بر بنده تا این لحظه نا مکشوف است)...اصلا بگذارید چند خط از نامه ایشان را بنویسم تا خودتان قضاوت کنید:
" نفخه سور، آفریننده ی روان اسفار، اسفار پیدایش تن و روان مخلوقات، خوداً الحسنات، یوم الطول، یوم الحساب، المبدی نون محکمه کبری معاد المیعاد "
این فقط به جای مثلا «بسمه تعالی» یا «به نام خدا» یش بود...شخصا فکر میکنم برای تمرین فن بیان تکرار سریع این سطور چند بار در روز بتواند بسیار مفید باشد. در ادامه ایمیل چنین میخوانیم:
" دان الانشاء دین ایران زمین پندار نیک، گفتار نیک، کردار نیک، اندر وحدت الوجود قلب العقل مردمی در شال مقدس آئین بود. الحکم التوحید اندر کعبه ابراهیمی و اسلام النور و الحقیقه و الایمان و اعمل الصالحات و الامر بالمعروف و النهی عن المنکر و جاء الحق و زهق الباطل همان معناست."
چند لحظه چشمهاتون رو ببندین و در مورد این جملات گهر بار فکر کنین و وقتی به نتیجه ای نرسیدین ادامه سخنان نغز ایشون رو اینچنین دنبال کنین:
"کورشِ آفرین دارِ روانِ زنده ی تاریخِ آدم و شمشیر زن عدالت خدا الحکم الحق حق دار همه دورانها تا پایان دورانها که روان جاوید در بهشت خدا دارد.الحکم الفرقان. « احمد پایان دورانها» نفخه ی صور رستاخیز تکلیف الهی محمد رضا.
شجره الخبیثه الشیطان و الابالسه الشیطان و عداوه الشیطان وسوسه اهریمن گمراهی اندیشه آدم از ذات فطرت آفرینش آدم دار البوار است."
منم دقیقا احساس شما رو داشتم...احساس خنگی میکردم و در مقابل این ژرف اندیشی "آقا" کاملا خود را مستاصل احساس میکردم...به هر حال چیزهایی که یک پرفسور مینویسد را احتمالا فقط یک پرفسور دیگر مثل خودش میتواند بفهمد...!تصمیم گرفتم به سایت ایشان سری بزنم...سایت اصلی ایشان از قسمتهای مختلفی تشکیل شده بود و به اصطلاح ابواب متعددی داشت...وارد قسمتی شدم با نام " آقا فرموده ها " و در این بخش به مقاله ی بسیار زیبایی در مورد آزادی برخورد کردم...این مقاله در تضادی عجیب با سایر نوشته های استاد آنقدر ساده نوشته شده بود که بیشتر شبیه انشاهای یک بچه دبستانی بود و این نشان میداد استاد اگر بخواهد از سیستم لغز گویانه و اسرار آمیز خود نزول کند احتمالا خیلی نزول خواهد کرد...! بعد از مستفیض شدن از این مقاله زیبا و کودکانه تصمیم گرفتم به سایر بخشها هم سری بزنم و خوشبختانه آقا در سایر قسمتها مجددا به زبان اصلی خود بازگشته بود...در نوشته ای تحت عنوان "یوم الطول" میخوانیم :
" آدم کتاب آفرینش قلب العقل عقل القلب آفریدگار پروردگار دادگر دادگستر دادفرماست. آدمیان و هر آدم زاویه خود را با خدا دارد الممتحنه الاختیار خودآ الحسنات.مسئولیه الشخصیه. روز الشهاده السماء یوم الطول وعده خدا. "
خب امیدوارم در مورد یوم الطول همه چیز رو متوجه شده باشین...اگه هم نفهمیدین احتمالا طول قضیه یه مقدار بیشتر از عمق شما بوده...یه کم با آقا اخت بگیرین کم کم عادت میکنین...!
اما قضیه به همینجا ختم نمیشه...جناب پرفسور یک سایت دیگه هم به طور مجزا برای نظرخواهی گذاشتند تا مردم نظراتشون رو در مورد سازمان "عَلَم خق و عدالت" و بنیانگذار اون به طور آزادانه بگن...سوالها به صورت چند جوابی مطرح شده و شما میتونید از بین گزینه های موجود یکی رو انتخاب کنید...به طور مثال چند نمونه از بند های نظر خواهی و گزینه های موجود را عینا می آورم :
سوال ۱ـ از چه طريقى با يگانه نجات دهنده آقا پروفسور دكتر ابراهيم ميرزايى راهبر، بنيانگذار سازمان عَلَمِ حق و عدالت آشنا شدهايد؟
(این شکسته نفسی شون من رو کشته!)
گزینه 1 : ايشان آنقدر با عظمتند كه هيچكس نميتواند بگويد «من با ايشان آشنا هستم». حتى قطرهاى از اقيانوس بيكرانِ دانايىها و توانايىهاى ايشان را كسى نميداند. به والله كه با اعتقاد تمام، اين را مىگويم.
گزینه 2 :بله بنده با نام ایشان از قبل از انقلاب آشنا بودم. در آن زمان هم ایشان اندیشه و راهکارشان برای نجات مردم از ظلم پادشاهى پهلوى و شناساندن حيلهها و جنايات آنها براى ارتشيان و دانشجويان و ورزشكاران بود.
گزینه 3 : از طریق فعالیت در ورزش جسمى و روحى کونگفو توآ با نام مبارک آقا پروفسور ابراهیم میرزایی آشنا شدم و در حد اندك درك ناچيز خودم، از قدرت بيحد و توانمندى و اندیشۀ بسیار عظيم انسانى ايشان آگاهى دارم.
گزینه 4 : ايشان سالهاى بسيارى است كه در هر زمينهاى راهنماى انسانها بوده و هستند. در مبارزهى علنى و مخفى با دو رژيم پهلوى جنايتكار و آخوندهاى شيطان، در ورزش كه سرآمد و بنيانگذار و قهرمان جهان بودند، در پزشكى درمان كنندهى بيمارانِ نادرمان بودند، در علم و دانش در ايران و جهان بالاترين مقام را داشتند که زبانزد دانشمندان بسيارى ميباشند و ...
گزینه 5 : توسط اعلاميهها و اطلاعيههائى كه در تمام شهرها و حتى در مسير مردم در بالاى كوهها، در ارتباط با راهبر و اهداف بلند پايهشان پخش مىشود با نام و نظرات انسانى ايشان آشنا شدم.
گزینه 6 : از اينترنت براى من اعلاميههاى سازمان عَلَمِ حق و عدالت ارسال مىشود كه با نام و مكتوبات پر قدر و بىمانند ايشان آشنا شدم.
گزینه 7 : افراد سالخوردهاى را مىشناسم كه در ارتش زمان پهلوى چند سال زير نظر آقا پروفسور ميرزايى بودند و از آن موقع تا بحال هميشه از ايشان و بزرگىهايشان و مخصوصاً كارهاى غير ممكنى كه ايشان انجام ميدادند صحبت مىكنند و هميشه مىگويند: «فكر نكنم كارى تو دنيا باشد كه از دست ايشان بر نياد. بيرون انداختن ملاها كه چيزى به حساب نمياد. ايشان با قدرت و پشتكارى كه دارند اگر بخواهند مىتوانند تمام سران ستمگر دنيا را هم به زير بكشند».
و الی آخر...
البته اگر فکر میکنید همه ی پاسخ های موجود یک جورهایی هندوانه تپاندن است زیر بغل آقا کاملا درست فکر کرده اید...به هر حال کسی که از همه ی اسرار عالم اگاه است و بیماریهای غیر قابل علاج را درمان میکند و رازهای مجهول عالم را در هر زمینه ای به سر انگشت خرد و دانش بیکرانش در طرفه العینی حل میکند چنین نظر سنجی ای هم باید داشته باشد!
علی ایحال ما که بخیل نیستیم...می ایستیم گوشه ای و نظاره گر این هستیم که آقا چطور با عَلَم حق و عدالتش به جنگ زعمای قوم می رود...قدیمها در سینما سری فیلمهایی پخش میشد که در آن حیوانات عظیم الجثه ی ماقبل تاریخی به جنگ یکدیگر میرفتند...فیلمهایی مثل گودزیلا علیه گیدورا...کرامر علیه کرامر...گودزیلا علیه ماترا و مانند ان...به هر حال این هم احتمالا چیزی در ادامه همان فیلمهاست...موجودی از اعماق تاریخ برخواسته و با توسل به قدرتهای جادویی و غیبی و نیروهای عجیب و غریب خود قرار است طومار حاکمان ستمگر را در هم بپیچد و عدل و عدالت را در جامعه برقرار کند...شخصا ترجیح میدهم که در این نبرد گودزیلا (یا همان حکام فعلی!) پیروز میدان باشد والا اگر این جناب پرفسور با این مشخصات بتواند پیروانی پیدا کند و به قدرت برسد احتمالا نه از تاک نشان خواهد ماند و نه از تاک نشان!
این پرگلک هم دیگه شورش رو در آورده...فکر کنم رکورد دار خودکشی ناموفق توی وبلاگستانه...یه جوانمرد یا جوانزنی هم نیست پیدا بشه بره یه کم این دختر رو به زندگی علاقمند کنه...! من نمیفهمم چه چیزی توی این دنیا میتونه اونقدر مهم باشه که آدم به خاطرش 45 بار خودکشی ناموفق بکنه؟ اگه به خاطر پسر مسر باشه که ول معطله...پسرا نود و نه درصدشون به قول دوست دختر قبلیم "بکن در رو" هستن...اون یک درصدی هم که مثل من آدم حسابی ن و سرشون به تنشون می ارزه یا دچار ناتوانی جنسی هستن یا اونقدر بی دست و پان که عملا نمیتونن در برن...اگه هم به خاطر درس و دانشگاه و نمیدونم بابا و مامان و خاله و عمه باشه که دیگه خیلی ول معطله...خودکشی فقط در دو صورت کار آدم حسابی هاست...یا طرف مثل هیتلر بدونه اگه خودش رو آبرومندانه نکشه با بی آبرویی میکشنش و یا اینکه مثلا طرف مثل صادق هدایت کلا دچار یاس فلسفی شده باشه...
اصلا به من چه...یه نفر دیگه به خاطر یه نفر دیگه ای یه جای دیگه قرص خورده...چرا من خودم رو الکی میندازم وسط...؟پس فردا زبونم لال از دستش در بره و یه خودکشی موفق بکنه میان یخه ی من رو میگیرن که تقصیر شراگیم بود... ولی به نظر من کلا آدمها دو دسته ن...اونهایی که خودکشی میکنن و میمیرن و تموم میشن میرن پی کارشون و دسته دوم اونهایی که خودکشی نمیکنن یا یه جوری خودکشی میکنن که همچین کشته ی کشته هم نشن...دسته اول هیچوقت حرف خودکشی رو نمیزنن و دسته دوم شبانه روز فقط حرفش رو میزنن...!
یکی دیگه از مسائلی که بدجور کفر من رو در آورده این رفیقمونه...همه دارن به آب و آتیش میزنن زودتر از این خراب شده برن و این آقا بعد از گذشتن از هفت خوان رستم و گرفتن گرین کارت تازه به این نتیجه رسیده که هیچ جا وطن خود آدم نمیشه و هر بار می ره اونجا یکی دو ماه بیشتر طاقت نمیاره و باز مثل کش تنبون که ولش کنن برمی گرده سر جای اولش...نمیدونم دلش برای چی اینجا تنگ میشه! به هر حال اگه گذرتون اون ورا افتاد این جوان رو هم یه کم نصیحتش کنین...
اممم...دیگه کی نیاز به نصیحت داره؟ آهان...یه کم هم این خانوم شین رو نصیحتش کنین...
ساعت یک نیمه شب با صدای زنگ تلفنش از خواب بیدار می شم...می گه خواب بودی؟ میگم نه بابا...!! چه وقت خوابه...؟ داشتم کم کم آماده می شدم برم موشی چیزی شکار کنم...!می گه واه...! مگه تو جغدی؟ میگم خودت چی فکر میکنی؟
بعد التحریر:
راستش الان یکی دو ماهه ذهنم درگیر یکی از جملات امام عظیم الشان هست که این روزها روی در و دیوار شهر میخونم...جمله اینه:
" اگر فاطمه (س) مرد بود به جای رسول الله بود."
دارم فکر میکنم یعنی میشه از این جمله چنین برداشت کرد که فاطمه (س) از رسول اللهی فقط یک جفت خ*** کم داشته؟
امروز اتفاقی افتاد که باعث شد همه برنامه هایم را کنسل کنم و بنشینم توی خانه و به ثبت این لحظات احمقانه بپردازم...امروز صبح باید برای خریدن چند تا کتاب میرفتم انقلاب و از آن سو هم میخواستم برای انجام کاری به جمهوری بروم...موقع رفتن همانطور که کیفم دستم بود کیسه ی آشغالها را هم برداشتم تا سر راه بیندازمشان توی شوتینگ زباله...باور کنید نفهمیدم چه شد...موقعی به خود آمدم که دیدم با دو تا کیسه زباله پر از پوست پیاز و پرتقال و تفاله چایی و دستمال کلینکس دماغی و کلی چیزهای دیگه ایستادم توی ایستگاه اتوبوس جلوی منزل و و منتظر اتوبوسم...! همینجور ایستاده بودم و داشتم فکر میکردم که چطور ممکن است آشغالهایی را که انداخته بودم توی شوتینگ هنوز توی دستهایم باشد و سعی میکردم این اتفاق نادر و احتمالا متافیزیکی را برای خودم حلاجی کنم که یکدفعه دوزاریم افتاد که احتمالا آن شئ ای را که انداخته ام توی شوتینگ کیف نازنینم بوده...! فکرش را بکنید...یکبار دیگر هم قبل ها این بلا سر من آمده بود و آن موقع دسته کلیدم را به جای کیسه های زباله از آن بالا ول داده بودم پایین...باور کنید قضیه عشق و عاشقی نیست...اصلا توی باغ این حرفها نیستم...فکرش را که میکنم میبینم همه ی نوابغ همینطورند...نمونه اش همین نیوتون خودمان که در آشپزخانه اش همیشه جای تخم مرغ ساعتش را آب پز می کرد...!تازه خیلی شانس آوردم جای کیف، خودم را از دریچه شوتینگ نیانداختم پایین...اگر یک مقدار نبوغم بیشتر بود احتمالا الان با دست و پای شکسته توی بیمارستان خوابیده بودم...خلاصه دردسرتان ندهم... توی سر زنان برگشتم و با اصرار و التماس نگهبان را راضی کردم که کلید مخزن شوتینگ را بیاورد که من بتوانم کیفم را از میان انبوهی از زباله پیدا کنم...اوه...فکرش را بکنید...اگر آن تراول چک صد تومانی لعنتی داخل کیفم نبود عطای کیف را به لقای آن همه سبزی و میوه ی گندیده و گلاب به رویتان پوشک مستعمل بچه و انواع و اقسام نوار بهداشتی های نفرت انگیز میبخشیدم...داخل مخزن شوتینگ اینگونه نیست که مثلا یک دستکش دستت کنی و دانه دانه کیسه های گره زده ی زباله که کنار هم چیده شده اند را کنار بگذاری تا به شی گمشده ات برسی...آنجا کیسه زباله اگر در بسته و سالم هم باشد بعضا 11 طبقه سقوط آزاد می کند و وقتی میرسد به مخزن چنان منفجر میشود که محتویات داخلش مولینکس شده در تمام محوطه مخزن پراکنده می شود...
بالاخره با مساعدت مسئول خدمات بلوک و بعد از نیم ساعت شنا در میان تهوع آور ترین زباله های روی زمین کیف نازنینم را یافتم و دوان دوان به خانه برگشتم...کیف مورد نظر در حال حاضر داخل یک تشت پر از آهک در حال گند زدایی ست و قرار است تا ساعاتی دیگر برای مراسم شستشو با اسید کلریدریک و محلول پرمنگنات آماده شود...!
بگذارید ماجرای آن تراول صد تومانی را هم که برای بازیابی اش اینهمه میان زباله ها خفت کشیدم بگویم که از دیروز تا حالا غمباد شده و راه گلویم را بسته است...من کلا آدم چلمنگی هستم...یعنی بعضی وقتها رفتارهایم از شدت آداب دانی و ملاحظه کاری احمقانه می شود...نمونه اش اینکه الان دو سال است پولی که دو ماهه به کسی قرض داده بودم را با خواهش و تمنا و من بمیرم تو بمیری ذره ذره از او گدایی میکنم و هنوز که هنوز است نصفش را هم نگرفته ام و هر بار که مثلا بعد از شش ماه ملق زدن و خواهش و التماس پنجاه هزارتومانش را می گیرم چنان با حرارت تشکر و قدر دانی میکنم که او واقعا خیال میکند در حق من لطف بزرگی کرده است که قسمت کوچکی از قرضش را ادا کرده است...!
نمونه دیگرش همین ماجرای تراول صد تومانی بود...صد بار به خودم گفته ام که در کار با کسی رو در بایستی نداشته باش...اما مگر میشود...بعد از انجام کارهای یک سایت اینترنتی که تقریبا یک ماه و نیم به طول انجامید صاحب سایت که از بستگان هم هستند تا آمد طبق روال هنگام تحویل پروژه در مورد مسائل مالی و تصفیه حساب و این چیزها حرف بزند من احمق در حالی که مثل سگ به پول نیاز داشتم نه گذاشتم و نه برداشتم که این حرفها چیست؟ و اصلا حرفش را هم نزنید و من که کاری نکردم و از این قبیل مزخرفات و تعارفات شاه عبدل عظیمی...!یعنی چنان مصمم و جدی این چیزها را می گفتم که واقعا امر به ایشان مشتبه شد که اگر بخواهد بیشتر از این برای پرداخت دستمزد من پافشاری کند به من بی احترامی میشود...بعد ایشان یک دستگاه جی پی اس را که حدود سیصد هزار تومانی می ارزید به من نشان داد که فلانی این را ببین و شروع کرد برای من توضیح دادن اینکه این دستگاه چه قابلیتهایی دارد و چگونه کار میکند...از آنجا که قبلا هم بارها تلویحا گفته بود که میخواهد یک دستگاه جی پی اس به من بدهد حس کردم که آن لحظه موعود فرا رسیده است ولی باز خودم را به خریت زدم و بعد از گوش دادن به توضیحات ایشان در یک اقدام کاملا احمقانه گفتم واقعا دستگاه جالبیست و اولین پولی که دستم بیاید می آیم و یکی از آنها را میخرم و با خنده اضافه کردم به شرطی که مایه کاری با ما حساب کنی...طرف هم که انگار در یک لحظه آنی چنین چیزی به مغزش خطور کرده بود و هنوز دو دل بود که چنین حاتم بخشی ای بکند یا نکند (چون به هر حال ارزش آن دستگاه از ارزش کاری که من برایش انجام داده بودم بیشتر بود) یکدفعه با این حرف من انگار تصمیمش عوض شد و با خنده گفت خیالت راحت...با تو به قیمت خرید حساب میکنم و با این جمله دستگاه را سر جایش برگرداند...!(قسم میخورم اگر آن لحظه با ذوق و شوق آن دستگاه را می گرفتم و در حالی که به شدت خودم را هیجانزده نشان میدادم می گفتم "یعنی این دستگاه را میدهی به من؟" الان لااقل صاحب یک دستگاه جی پی اس بودم!)
به هر حال بعد از تمام این کش و قوس ها گفت لااقل بگو بهای هاست و دومین سایت را که از جیب داده ای چقدر می شود و من با کمال شرمندگی چون میدیدم دیگر چنین مساله ای قابل تعارف نیست گفتم سی و پنج هزار تومان که آن هم قابلی ندارد...(این قابلی ندارد آخر را دیگر خیلی سفت و محکم نگفتم!)...طرف هم جیبهایش را گشت و چون دید پول خرد ندارد یک تراول صد تومانی به من داد و اصرار کرد که باقی اش هم باشد برای زحمتی که برای سایت کشیدی...!من هم از آنجا که دهنم کف کرده بود بس که تعارف کرده بودم و از طرفی آنقدری هم نداشتم که باقی پولش را بدهم با کلی من و من و تشکر و قدر دانی و تظاهر به خوشحالی تراول را قبول کردم...!
الان دقیقا حال کسی را دارم که هم پیاز را خورده باشد و هم شلاق را و دست آخر هم میرغضب به او تجاوز کرده باشد...نمیدانم متوجه حال من می شوید یا نه...اگر پول نمی گرفتم احساس خیلی بهتری می داشتم...اما اینکه با این همه فعل و انفعالات پولی را گرفتم که خیلی کمتر از ارزش کار من بود و مهمتر از آن طوری وانمود کردم که انگار خیلی بیشتر از ارزش کار ناقابلی! را که انجام داده ام گرفته ام باعث میشود که احساس پوچی کنم...جالب اینجاست که من اصلا اهل تعارف و رودربایستی در مناسبات اجتماعی خودم نیستم...اما هر جا پای پول وسط می آید به صورت بیمارگونه تعارفی می شوم...!
البته این تعارفی بودن من بعضی جاها به نفعم هم تمام شده...بد نیست به عنوان حسن ختام ماجرای کافی شاپ رفتنم در معیت ده دوازده تا وبلاگر گردن کلفت را هم بنویسم و بروم که نزدیک ظهر شد و هنوز چیزی درست نکرده ام...!
قضیه از این قرار بود که یک خانوم نسبتا محترمی چند وقت پیش برای من ایمیل زد که فلانی من از خواننده های وبلاگت هستم و دارم از کانادا می آیم ایران و در این یکی دو هفته ای که ایرانم خیلی دوست دارم تو و سایر دوستانت را ببینم...ما هم از آنجا که وبلاگری بسیار فروتن و مردمی هستیم گفتیم اوکی...این شماره ی من...هر وقت آمدی زنگ بزن و من هم دوستانم را خبر میکنم که بیایی ما را ببینی...! یکهفته بعد تلفن زنگ زد و قرار بر این شد که فلان روز همه در کافی شاپ فلانجا جمع شویم...در روز موعود من و خانوم شین و سهیل و دوست دخترش نازلی و مهیار و دوست دخترش و غزل و یکی دو تای دیگه که الان حضور ذهن ندارم آمدند و خانوم کانادایی نازنین هم آمد و کلی حرف زدیم و خندیدیم و خوردیم...القصه از آنجا که هیچ خوشی و نشاطی در این دنیا دائمی و پایدار نیست زمان به سرعت گذشت و وقت حساب کردن میز شد...گارسن هم نامردی نکرد و عدل صورت حساب را آورد توی بشقاب و گذاشت جلوی من...البته طبیعی هم بود چون قیافه هیچکسی در آن جمع (البته منظورم جماعت ذکور است) به این حرفها نمیخورد که بخواهد یک میز هشت نفره را حساب کند...سهیل که چنان خودش را مشغول ور رفتن و بازی کردن با فندک زیپویش نموده بود که در آن حال فکر کنم تیر هم اگر از پایش بیرون می کشیدی متوجه نمیشد و مهیار هم طبق معمول سعی داشت نشان دهد که به سن قانونی نرسیده است و داشت با دوست دخترش آن گوشه اتل متل توتوله بازی میکرد و خلاصه تنها مرد باقی مانده در آن جمع من بودم و یک صورتحساب بیست و یکهزارتومانی ناقابل...! یک لحظه رگ لارج بازی ام گل کرد و بی سر و صدا و سریع دست کردم توی کیف و یازده تا اسکناس دو هزار تومانی تا نخورده گذاشتم توی بشقاب و کاپشنم را از روی دسته صندلی برداشتم که بروم...باز خدا پدر این خانوم کانادایی را اگر فوت کرده است بیامرزد که شروع کرد به اعتراض که چرا تو حساب کنی و محال است و بعد هم غزل پی اش را گرفت و خلاصه جوری شلوغش کردند که دیگر هیچ جوری نمیشد کسی خودش را بزند به کوچه علی چپ و سهیل هم که دید بازی کردن با فندک زیپو دیگر فایده ای ندارد پیشنهاد داد که هر کسی دنگ خودش را بدهد...و یک دفعه هشت جفت دست رفت توی جیب و آمد بیرون و هر کدام با یک چپه هزار تومانی دراز شد سمت من...! من هم بعد از کمی ناز و نوز و کلاس گذاشتن بالاخره با غر غر پولها را جمع کردم و شروع کردم به شمردن و در کمال ناباوری دیدم شش هزار تومان هم بیشتر از پولیست که من پرداخت کرده ام...از آنجا که بسیار آدم صادقی هستم گفتم دوستان یکمقدار این پول بیشتر از پولیست که باید باشد و هرکسی زیاد داده است (یعنی پول زیاد داده است!) بیاید و پولش را بگیرد و جالب این بود از آنجا که ملت همه جلوی دوست دخترهایشان جو گیر شده بودند همه از سر سخاوت گفتند که ما اندازه داده ایم و اشتباه میکنی و از این حرفها... این بود که عملا در آن روز به یاد ماندنی من علاوه بر خوردن یک دلستر و مقدار زیادی چیپس و پنیر حدود شش هزار تومان پول نقد هم به جیب زدم...! زیبایی و ارزش این ماجرا وقتی صد چندان می شود که تا مدتها همه جا صحبت از این بود که این شراگیم عجب پسر سخاوتمند و لارجی ست که آن روز همه میز را حساب کرد و میخواست همه را مهمان کند...!
خلاصه اینجا تنها جایی بود که من از تعارفات بی جای خودم متضرر که نشدم هیچ بلکه سود هم کردم!
پ.ن: میدونین الان سهیل این رو بخونه چه کامنتی میخواد برای من بذاره؟ مینویسه: "راستش اون روز ما جمع شده بودیم که به یه طریقی یه کمکی به تو
بکنیم که از این فلاکت در بیای...!میخواستیم بدون اینکه متوجه و ناراحت بشی یه پولی برات جمع کنیم...کل ماجرا همین بود...!"
از اونجا که این خیلی تیکه ی سنگین و نابود کننده ای هست خودم پیش دستی کردم و نوشتم که سهیل حسرت همچین تیکه ی آبداری روی دلش بمونه...!:)
اینگونه که پیش می رود اگر فردا کاشف به عمل بیاید که " لودویک ویتگنشتاین" از مقلدین "آیت الله ملا علی قارپوزآبادی" بوده است نباید زیاد تعجب کرد...! ما این علمای شیعه را خیلی دست کم گرفته ایم...یادتان رفته است علامه جعفری در مکاتباتش با برتراند راسل چطور این آقای به اصطلاح فیلسوف را به چالش کشیده بود و به قول معروف فتیله پیچش کرده بود؟ هنوز جوهر آن نوشته ای که در مورد آن نامه نگاریها نوشته بودم خشک نشده که دست خدا این بار از آستین "اینشتین" در آمد و محکم زد پس کله ی من بی دین وطن فروش...!
این بار قضیه خیلی بیخ دار تر از ماجرای مکاتبات "برتراند راسل" و "علامه جعفری" ست...گویا اخیرا "پرفسور ابراهیم مهدوی" نامی(که البته ما اسم ایشان را به شش زبان زنده ی دنیا سرچ کردیم و اثری از آثار این جناب در اینترنت نیافتیم) یک روز داشته برای خودش در خیابانهای لندن قدم میزده که تصادفا وارد یک مغازه عتیقه فروشی می شود و پاکت نامه ای توجهش را جلب میکند : پشت پاکت آدرس گیرنده و فرستنده نامه به ترتیب زیر نوشته شده بود :
فرستنده :
ایالات متحده امریکا – نیوجرسی – پرینستون – دانشگاه پرینستون – گروه فیزیک – آلبرت اینشتین
گیرنده :
ایران – قم – حوزه علمیه – برسد به دست آیت الله بروجردی!
(تو را به خدا حالا نیایید گیر بدهید که آیت الله بروجردی مقیم نجف بوده و سوتی داده ای و از این حرفها...اگر آدرس اشتباه نبود که نامه سر از آن عتیقه فروشی در لندن در نمی آورد و احتمالا توی صندوقخانه ی نبیره ی آقای بروجردی توی سامراء خاک میخورد الان !)
خلاصه این جناب پرفسور ما که اصلا معلوم نیست پرفسور چه چیزی بوده نامه را باز میکند و میخواند و میبیند به به...اعتراف نامه اینشتین هست به جهل خود و علم علمای شیعه و اینکه نظریه نسبیتش را از روی دست علمای اسلام و در راس آنها علامه مجلسی! کپی برداری کرده است و خلاصه خوب چیزیست و میشود با این نامه دهن مخالفین اسلام را سرویس کرد...پرفسور همانجا دست میکنند در جیبشان و پول نامه که چیزی حدود سه میلیون دلار!! بوده را حساب میکند و البته چون یک مقدار کم میاورد از رفیقش توی شرکت بنز! هم یک مقداری قرض میکند و اینطور میشود که یکی از بزرگترین اسناد تاریخ که نشان دهنده ی حقانیت مذهب تشیع علوی ست از دست آن عتیقه فروش یهودی خائن خارج میشود و به چنگال مسلمین میفتد...برای اینکه شما دقیقا در جریان عظمت همچین اتفاقی قرار بگیرید متن کامل خبر را بدون کم و کاست و عینا به نقل از خبرگزاری حوزه علمیه قم (که از نظر معتبر و موثق بودن و نیز دقت و بی غرضی از هیچکدام از خبرگزاریهای معروف دنیا کم ندارد) بخوانید :
" آلبرت اینشتین(فوت 1955 م) در رساله ی پایانی عمر خود با عنوان: "دی ارکلرونگ
Die Erklarung - von: Albert Einstein - 1954
یعنی:"بیانیه" که در سال 1954 آن را در امریکا و به آلمانی نوشته است - اسلام را بر تمامی ادیان جهان ترجیح میدهد و آن را کاملترین ومعقولترین دین می داند.
این رساله درحقیقت همان نامه نگاری محرمانه ی اینشتین با آیت الله العظمی بروجردی(فوت1340ش
=1961م) است که توسط مترجمین برگزیده ی شاه ایران محرمانه صورت پذیرفته است اینشتین در این رساله "نظریه ی نسبیت" خود را با آیاتی از قرآن کریم و احادیثی از (نهج البلاغه) وبیش از همه بحارالانوار) علامه ی مجلسی (که از عربی به انگلیسی توسط حمید رضا پهلوی(فوت1371ش)و...ترجمه وتحت نظر آیت الله بروجردی شرح می شده)تطبیق داده و نوشته که هیچ جا در هیچ مذهبی چنین احادیث پر مغزی یافت نمیشود وتنها این مذهب شیعه است که احادیث پیشوایان آن نظریه ی پیچیده ی"نسبیت" را ارائه داده ولی اکثر دانشمندان نفهمیده اند. از آنجمله حدیثی است که علامه ی مجلسی در مورد معراج جسمانی رسول اکرم(ص) نقل میکند که: هنگام برخاستن از زمین دامن یا پای مبارک پیامبر به ظرف آبی میخورد و آن ظرف واژگون میشود.اما پس از اینکه پیامبراکرم(ص) از معراج جسمانی باز میگردند مشاهده میکنند که پس از گذشت این همه زمان هنوز آب آن ظرف در حال ریختن روی زمین است ...اینشتین این حدیث را از گرانبهاترین بیانات علمی پیشوایان شیعه در زمینه ی "نسبیت زمان" دانسته و شرح فیزیکی مفصلی بر آن مینویسد...همچنین اینشتین در این رساله "معاد جسمانی" را از راه فیزیکی اثبات میکند(علاوه بر قانون سوم نیوتون=عمل وعکس العمل). او فرمول ریاضی معاد جسمانی را عکس فرمول
معروف "نسبیت ماده و انرژی" میداند:
E = M.C2 >> M = E :C2
یعنی اگر حتی بدن ما تبدیل به انرژی شده باشد دوباره عینا" به ماده تبدیل شده و زنده خواهد شد.
او همچنین در همین رساله عقیده ی به "وحدت وجود" را از خرافات های شایع شده توسط ملا صدرا تلقی کرده و آن را از دیدگاه "فیزیک کلاسیک" و "فیزیک نسبیتی" به شدت مورد حمله قرار می دهد ...بطور خلاصه: او میگوید: هر موجودی دارای حیطه و مرز فیزیکی خاص خود است(حیز وجودی)که امکان ندارد با موجود یا وجود دیگری اتحاد یا وحدت داشته یا بیابد...در رابطه با "عقل" نیز با کمال شگفتی - اینشتین نظریه ی اخباریون شیعه را( که عقل را نسبی میدانند و در حریم شرع و دین آن را بکار نمیبرند) صحیح دانسته و میگوید: حق با اخباری های شما ست وهنوز زود است که مردم این را بفهمند..
در ادامه نیز فرمول ریاضی خاصی برای "عقل نظری بشر" ارائه داده و "نسبیت" آن را اثبات میکند... .
اینشتین در این کتاب همواره از آیت الله بروجردی با احترام و به لفظ"بروجردی بزرگ" یاد کرده و از شادروان
پروفسور حسابی نیز بارها یاد کرده با لفظ"حسابی عزیز"..........................................................
3000000دلار بهای خرید این رساله توسط پروفسورابراهیم مهدوی( مقیم لندن) با کمک یکی از اعضاء شرکت اتومبیل" بنز" از یک عتیقه فروش یهودی بوده و دستخط اینشتین در تمامی صفحات این کتابچه توسط خطشناسی رایانه ای چک شده و تایید گشته که او این رساله را به دست خود نوشته است...همکنون این کتاب ارزشمند در حال ترجمه از آلمانی به پارسی - توسط دکتر عیسی مهدوی( برادر دکتر ابراهیم مهدوی)- و توام با تحقیق و ارائه ی منابع مذکور در متن(توسط اینجانب) میباشد و بسیاری از متن آن ترجمه و تحقیق فنی شده است...اصل نسخه ی این رساله اکنون جهت مسائل امنیتی به صندوق امانات سری لندن - بخش امانات پروفسور ابراهیم مهدوی- سپرده شده و نگهداری میشود... "
قضیه شوخی بردار نیست ها...یعنی خیلی اتفاق مهمی ست...ببینید...یک وقت شک نکنید که ممکن است کل این ماجرا چیزی شبیه ماجرای آن نامه چارلی چاپلین به دخترش باشد که بعد گندش در آمد که نویسنده نامه یک روزنامه نگار بی نمک و بی معنی ایرانی بوده است...این دیگر مو لای درزش نمیرود...به دلایل زیر :
1- این نوشته در یک سایت خبری منتشر شده است و همانطور که مطلع هستید فاسد ترین خبرگزاریها هم به خاطر رعایت اخلاق حرفه ای اجازه ی دخل و تصرف در خبر و یا نشر اخبار دروغ را ندارند...خبرگزاری حوزه علمیه قم که دیگر جای خود دارد.
2- اسم مقاله ی مورد نظر کاملا مشخص است و حتی به زبان انگلیسی هم نوشته شده است و خودتان میتوانید با سرچ کردن در اینترنت متوجه شوید که استکبار جهانی نگذاشته است هیچ اثری از چنین مقاله ای در هیچ منبع خبری و یا سایت و یا وبلاگی یافت شود و همین دلیل بر حقانیت این مقاله است.
3- سال نوشتن مقاله هم کاملا مشخص شده است!
4- این نامه توسط «مترجمین محرمانه شاه ایران»!! که همگی افراد کاملا شناخته شده و موجهی هستند و مو لای درزشان نمیرود و میتوانند به درستی این نامه گواهی بدهند به فارسی ترجمه شده است!
5- اینشتین در این مقاله معاد جسمانی را از نظر فیزیکی اثبات میکند و فرمولها و محاسباتی که در ادامه نامه آمده نشان دهنده اصالت نامه است چون چنین محاسبات پیچیده ای به جز شخص اینشتین نمیتواند کار شخص دیگری باشد!
6- اینشتین در این نامه نشان میدهد به شدت ذهنش درگیر بحث ملاصدرا و بحثهای حوزوی ست و با گفتن اینکه : " حق با اخباری های شما ست وهنوز زود است که مردم این را بفهمند.." حمایت قاطع خود را از " اخباریها " اعلام میکند (حالا اینکه "اخباریها" چه کوفت و یا فرقه ای هستند را احتمالا فقط باید بچه ی حوزه باشی تا بدانی!)...اینشتین عملا با این کار طلبه های جوان را تشویق به این میکند که اختلافات فقهی و فلسفی و باند بازی را در حوزه کنار بگذارند...(حتی شایعاتی وجود دارد که در قسمتهایی از نامه که به طرز مرموزی ناپدید شده اما به رویت پرفسور ابراهیم مهدوی رسیده است اینشتین به صراحت اعلام کرده که برادران حوزه ی علمیه قم بسیار فهمیده تر از همتایان خود در نجف هستند!)
7- اینشتین همواره در این نامه از آیت الله بروجردی با عنوان "بروجردی بزرگ" یاد میکند ولی همتای خودش که پرفسور حسابی باشد را "حسابی عزیز" مینامد...این نشان میدهد که رابطه اینشتین با بروجردی رابطه استاد و شاگردی بوده است و رابطه اش با پرفسور حسابی یک رفاقت معمولی!
8- این نامه به هر حال وجود داشته است چون جناب پرفسور مهدوی و یکی از اعضای شرکت اتوموبیل بنز! سی میلیون دلار (که پول کمی نیست) برای خریدن آن به یک عتیقه فروش یهودی جرینگی داده اند...! مگر میشود به خاطر یک نامه جعلی یا خیالی آدم عاقل سی میلیون دلار بدهد؟
9- خداوکیلی این یکی دیگر مو لای درزش نمیرود...ببینید...دستخط اینشتین توسط رایانه چک شده و تائید شده که کار خودش بوده است...خیلی آدم باید احمق باشد که به صحت چنین نامه ای که کامپیوتر هم تائیدش کرده است شک کند!(حالا اینکه این تطبیق و آنالیز دستخط کی و کجا و با چه ابر رایانه ای صورت گرفته را باید بروید از آقای پرفسور مهدوی بپرسید – البته به شرطی که بتوانید پیدایش کنید! - )
10- اصل نامه وجود دارد و میتوانید تشریف ببرید لندن و آقای پرفسور مهدوی و یا برادرشان دکتر عیسی مهدوی را پیدا کنید و در معیت ایشان بروید به اداره ی امانات و با چشمان کور شده تان خودتان نامه را ببینید...برای پیدا کردن آدرس و یا شماره تلفن از این دو برادر دانشمند و بزرگوار مقیم انگلستان هم بیخود اینترنت را شخم نزنید...چیزی پیدا نمی کنید...یک نوک پا تشریف ببرید قم و از خبرگزاری حوزه علمیه قم آدرس ایشان را بگیرید!
پ.ن: میدانید چه چیزی من را به این نوشته هدایت کرد؟کامنت شماره 150 پست قبلی با این مضمون :
بايد با خواندن چنين مطالبی احساس شرم کنی و برايت زمين دهان باز کند.بجای ولگردی اگر کمی مطالعه علمی داشته باشی دچار نخوت و جهالت نميشوی. لينک زير مشتی

