شراگیم
26

1- کوله ام را به قصد سبلان بسته ام...لباس گرم...کیسه خواب...چراغ الکلی...زیر انداز...چراغ قوه...خرمای خشک و سه تا پرتقال تامسون وارداتی هرکدام به این بزرگی...! اصلا همه ی مزه ی کوهنوردی به پرتقال خوردن آن بالاهاست...یک کیف کمری بزرگ هم دارم که وسایل دم دستی ام را توی آن گذاشته ام...یک قمقمه کوچک و یک نقشه ی البرز غربی با جزئیات و آی پاد جدیدی که مادرم برایم فرستاده است و این روزها همیشه همدم و همراه من است و البته یک کتاب کوچک برای نخواندن...از آن کتابهایی که همیشه در سفرها مظلوم واقع می شوند...از همانهایی که همیشه شق و رق و تر و تمیز از کتابخانه ات بیرون می اوری و اگر شانس بیاورند و جایی گمشان نکنی تا خورده و خیس و زهوار در رفته برشان میگردانی بدون آنکه حتی ده صفحه شان را خوانده باشی...این بار قربانی کتابی بود به نام " میدان ایتالیا" که با وجود اینکه شناختی از نویسنده اش نداشتم اما به مترجمش اعتماد و اعتقاد داشتم...

2- در ترمینال غرب اولین اتوبوس سه ساعت دیگر به سمت اردبیل حرکت میکند...یعنی حدود ساعت 11 شب...حوصله ی صبر کردن ندارم...تابلوی سر در تعاونی ها را میخوانم... سنندج...همدان...زنجان...یاسوج...اهواز...نه... ظاهرا در غرب خبری نیست...یا حداقل چیز دندان گیری که با کوله و کفشها و حال و هوای من همخوانی داشته باشد آنجا پیدا نمی شود...یک ماشین دربست میگیرم و به ترمینال شرق می روم...جلوی در ترمینال شرق که پیاده می شوم بلافاصله شاگرد شوفری از اتوبوسی در حال حرکت صدایم میکند... "آقا کجا میری؟" روی اتوبوس را میخوانم... گرگان – گنبد...یاد عکسهایی میفتم که در تقویم های تبلیغاتی از "جنگل قرق" دیده بودم...بدون تردید سوار می شوم.

3- داخل اتوبوس تقریبا نیمی از صندلی ها خالی ست...ردیف دوم پشت سر راننده دختر جوانی نشسته است...تنهاست...صورتش در تاریکی پیدا نیست اما ساعدهایش از سفیدی و ظرافت بی نظیری برخوردار است...طبق غریزه می روم و در نزدیک ترین صندلی ممکن به او طوری که توجهی را جلب نکند و حمل بر چیزی نشود مینشینم...به هر طریق ممکن دوست دارم توجهش را جلب کنم...با صدای بلند از شاگرد راننده چیزی میپرسم...چراغ مطالعه سفری ام را بیرون میاورم و با کمک ان چند خطی کتاب میخوانم...با آی پادم ور می روم...دو ساعت بعد حوصله ام سر می رود... چشمهایم را میبندم و میخوابم...

4- شاگرد راننده تکانم میدهد...آقا جنگل قرق میخواستی پیاده شی؟پیاده می شوم...سرمای هوا کاملا خواب را از سرم می پراند...ساعت 4 صبح است و هوا کاملا تاریک است...اتوبوس و آن ساعد های تراش خورده و بلورین برای همیشه دور می شوند.

5- از ورودی جنگل وارد می شوم...دویست متر جلوتر نگهبانی را رد میکنم و حدود پانصد متر دیگر که میروم با پشت سر گذاشتن آخرین چراغها وارد تاریکی مطلق می شوم...ناگهان ترسی که سالها بود تجربه نکرده بودمش به سراغم می آید...ترس از تاریکی...می ایستم...تاریکی مثل قیر به همه جا چسبیده است...درختهای غول آسایی که احاطه ام کرده بودند ناگهان تبدیل به غولهایی درخت آسا می شوند...ترس برای من که همیشه به ترسهای دیگران خندیده ام تجربه ی نابی ست...ادامه میدهم.

6- هوا که روشن تر می شود تازه متوجه فضای کافکایی جنگل می شوم...درختهای کج و معوج کوتاه اما قطور و کهنسال با برگهایی که تقریبا به هر رنگی در آمده اند در کنار درختهایی آنقدر بلند که انگار از زمان خلقت زمین انجا بوده اند بر روی زمینی صاف و هموار و پوشیده از برگ و به فاصله ی چند ده متر از یکدیگر و در فضای بینشان مهی صبحگاهی که مثل شبحی سرگردان بین ماندن و رفتن مردد است...!

7- بعد از چند ساعت پیاده روی از جنگل خارج می شوم و وارد زمینهای کشاورزی می شوم...آفتاب تقریبا بالا آمده است...از میان مزارع ذرت و لوبیا می گذرم...همه چیز در نهایت سادگی و زیبایی اش است...سبز و درخشان و خالص...یک غلاف لوبیا را از شاخه اش جدا میکنم و یک دانه لوبیای نارس را از داخلش خارج میکنم و به دهان میگذارم...دیدن...شنیدن...بوییدن...لمس کردن و در نهایت چشیدن...کامجویی ام از طبیعت کامل می شود...درست مثل کامجویی از زنی که دوستش میداریم...مکانیزم لذت بردن همیشه یکی ست...مرحله آخر بوسیدن و چشیدن است...لبها حساس ترین پوست را برای لمس کردن دارند...با لبهایمان یکدیگر را لمس میکنیم و با زبانمان یکدیگر را می چشیم... احساس خوشی وصف ناپذیری دارم...

8- حوالی ظهر سر جاده می رسم...اولین ماشینی که از دور می آید دست نگه میدارم و سوار می شوم...ظاهرا مقصدش شاهرود است...راننده از زیبایی های طبیعی شاهرود و از جنگل ابر می گوید...جنگل ابر...چرا که نه...؟

9- از شاهرود به روستای "ابر" جایی که پیاده روی به سوی جنگل ابر آغاز می شود حدود چهل کیلومتر راه است...یک ماشین دربست میگیرم و هفت هزار تومان میدهم تا من را به آنجا ببرد...در میانه راه در بیابانهای اطراف شاهرود ناگهان چشمم به دسته ای از سربازهای سوار بر اسب و شمشیر به دست و کلاهخود بر سر میفتد که به جان یکدیگر افتاده اند...راننده میگوید فیلم جدید داوود میر باقری ست که به سفارش صدا و سیما می سازد...از این فیلمهای تاریخی – مذهبی که ظاهرا هفت میلیارد تومان هم برآورد هزینه شده است...!

10- ذهنیت من این است که روستای ابر قسمتی از جنگل ابر و یا لااقل چسبیده به جنگل ابر است...داخل روستا مقداری آذوقه تهیه میکنم و شروع میکنم به بالارفتن از تپه ای که گمان میبرم وقتی به بالای ان برسم زیر پایم منظره ی جنگلی غرقه در ابرهای سفید شگفت زده ام میکند...اما آن پشت هیچ خبری نیست...! فقط یک کوه خشک و خالی رو به رویم است...به امید دیدن جنگل ابر تصمیم میگیرم از آن کوه هم بالا بروم...وقتی به بالای ان کوه می رسم آفتاب کم کم در حال غروب کردن است...باد سرد و نسبتا شدیدی می وزد و بد تر از همه ی اینها اینکه آن پشت هم چیزی نیست...یک کوه لخت و خشک مثل دیوار...واقعا مستاصل میشوم...کم خوابی و راه رفتن های زیاد حسابی فرسوده ام کرده است و آبی هم که همراه داشتم تقریبا تمام شده است...چاره ای نیست...جنگل ابر حتما پشت همین کوه است...می روم و این بار جنگل را پیدا میکنم...اما از ابر هیچ خبری نیست...به درک...به تنها چیزی که فکر میکنم جایی امن و محفوظ از باد برای خوابیدن است.

11- از اخرین روشناییهای روز استفاده میکنم و خودم را به کلبه و آغلی روستایی در دامنه ی کوه مقابلم میرسانم...در قدیمی و زنگ زده ی کلبه را با قفل و زنجیر بسته اند و کف آغل هم انقدر پشکل ریخته که رغبت نمیکنم آنجا بخوابم...به ناچار در ضلعی از کلبه که از وزش باد محفوظ است کیسه خوابم را در میاورم و داخل ان می خزم...به محض اینکه دراز میکشم و نگاهم به بالا میفتد از تعجب و حیرت دهانم باز میماند...wow ...چقدر ستاره!

12- نمیدانم چقدر خوابیده ام اما با صدای غرش تهدید امیز سگی بیدار می شوم...هیچوقت از سگها نترسیده ام...سگها حتی اگر بد اخلاق هم باشند باز هم از نظر من موجودات دوست داشتنی ای هستند...اما این بار غافلگیر شدم...داخل کیسه خوابم گیر افتاده بودم و فقط توانستم یک دستم را بیرون بیاورم و باطوم کوهنوردی ام را بردارم و دور سرم بچرخانم...تنها اتفاقی که افتاد این بود که صدای غرش سگ تبدیل به پارسی ممتد و ترسناک شد...چند ثانیه بعد سر و کله باقی سگها هم پیدا شد...خوبی سگهای گله این است که بیشتر هارت و پورت میکنند و تا واقعا مجبور نباشند به کسی حمله نمیکنند...هرکدام یکی دو قدم جلو می آمدند و فریادی بر سر من میکشیدند و ناسزایی به زبان خودشان میگفتند و دوباره عقب میرفتند...من هم البته کم نمی اوردم و برای اینکه کمی از ترسناکی موقعیتی که در ان گرفتار شده بودم بکاهم تک تک پارسهایشان را جواب می دادم...: "خودتی"..."جد آبادته"..." اون صاحب عمله ته"..."اون مادر ولگردته "..."اون داداش شغالته "..."تو دیگه چی میگی نون خشک خور!"

13- یک ساعت بعد داخل اتاقک چوپانها نشسته بودم و داشتم کنار آتش چای داغم را با ترس و لرز هورت میکشیدم...ترجیح میدادم بیرون کلبه دهن به دهن سگها بگذارم تا اینکه آنجا باشم...چوپانها دو نفر بودند...یکیشان مردی لاغر اندام و حدودا سی و پنج ساله بود و دیگری جوانی قلچماق با چشمهای زاغ و سیبیلی به این کلفتی...!(برای اینکه اندازه کلفتی اش دستتان بیاید نوک انگشت شستتان را بچسبانید به نوک انگشت اشاره تان...!) اولی به محض رسیدن آتش را روشن کرد و یک سیخی را هم گذاشت توی اتش که داغ شود...فکر کنم همین چند هفته پیش بود که فیلم "هاستل 2 " را دیده بودم... آب دهانم را قورت می دهم و منتظر اتفاقات بعدی مینشینم...اول شروع می کنند به سوال پیچ کردن من که اسمت چیست و از کجا امده ای و چرا تنها آمده ای و چرا پوستت انقدر سفید است و کوله ات را چند خریده ای و کفشهایت را از کجا گرفته ای و موبایلت را کجا گذاشته ای و...خلاصه همه ی شواهد و قرائن حاکی از این است که امشب قرار است اول دو تایی به من تجاوز کنند و بعد سرم را ببرند و مال و اموالم را قسمت کنند...!

14- به خیر گذشت...باور کنید هیچ اتفاقی برای من نیفتاده...یکمقداری کره محلی با نان به خوردمان دادند و بعد هم من رفتم خوابیدم و ان دو هم نشستند به تریاک کشیدن...خیلی روی تریاک تعصب داشتند...من آن شب برای اولین بار دیدم تریاک را چجوری میکشند...هر دویشان دل پری از دست بچه های تهران داشتند...میگفتند چند وقت پیش یک گروهی از تهران آمده بودند و ما کلی ازشان پذیرایی کردیم و گوسفند برایشان بریدیم و موقع رفتن اصرار که این آدرس ماست و اگر آمدید تهران حتما بیایید پیش ما...ما هم یک ماه بعد رفتیم و دیدیم که آدرس سر کاری بوده است...!
روی هم رفته بچه های بدی نبودند...ازشان پرسیدم دوست داشتند که مثلا کار دیگری و یا زندگی دیگری میداشتند...گفتند نه...گفتند کارشان را با همه ی سختی اش دوست دارند...گفتم یعنی هیچوقت نشده حسرت بخورید که کاش مثلا جای کس دیگری میبودید؟ یکی شان گفت چرا...گفت هروقت این بچه های تهرانی می آیند اینجا و میبینم که این دخترهای تهرانی چظور از سر و کول این پسرها بالا می روند دلم میخواست جای ان پسرها می بودم...و بعد اضافه کرد مگر ما چیمان از این بچه های تهرانی کمتر است!؟
قسم میخورد که با چشم خودش دیده است که سه تا دختر توی جنگل برای پسری لخت شده بودند...!

15- صبح هم از ابر و مه خبری نیست...شانس من است...از چوپانها آدرس کمپی را گرفته ام که ظاهرا گروهی از بچه های تهران که با تور امده اند برپا کرده اند...مسیر کوهستانیست اما آدم را به زحمت نمیاندازد...جنگل نه آنقدر انبوه است که گذشتن از میانش سخت باشد و نه آنقدر تنک که از زیبایی اش چیزی کم شود...درختها عموما گره دار و کوتاه هستند با چوبهایی سیاه و در هم پیچیده و برگهایی که دیگر تقریبا همه شان زرد و سرخ و قهوه ای شده اند...هر از گاهی جلوی یک بوته ی زرشک یا آلوی کوهی و یا ازگیل نارس می ایستم و ناخونکی میزنم...باید خیلی مراقب بود...اینجا همه چیز خار دار است... مناظر بی نظیر و بکر حسرت داشتن یک دوربین خوب را به دلم می گذارند...

16- بعد از دو ساعت پیاده روی محل کمپ را پیدا میکنم...یک مینی بوس و یک سواری درب و داغان در دل آن طبیعت بکر حسابی توی ذوق میزند...ظاهرا جاده ای خاکی از نزدیکیهای ده ابر به آنجا کشیده شده است...شرم آور است...!ساعت حدودا 8 صبح است...دو جوان و یک پسر بچه بیشتر آنجا نیستند...باقی گروه ظاهرا برای دیدن آبشاری به همراه یک راهنما نیم ساعت قبل از اینکه من برسم محل را ترک کرده اند...در مورد آبشار می پرسم و اینکه چطور میتوانم به آنجا بروم...جوابها همه ناامید کننده است...افرادی که در محل کمپ باقی مانده اند همگی جزء افراد بومی برگزار کننده ی تور و البته راه بلد و آشنا با محیط هستند...میگویند حتما باید به همراه یک نفر راه بلد بروی...جر و بحث کردن با آنها بی فایده است...میگویم فقط بگویید از کدام سمت بروم خودم راه را پیدا میکنم...

17- نزدیک دو ساعت کوهنوردی کرده ام...هرچه بیشتر به سمت شمال می روم مناظر بکر تر و به همان نسبت راهها صعب العبور تر می شود...اینجا دیگر تقریبا شبیه کوه های جنگلی شمال است...حالا دیگر مطمئنم که راه را اشتباه آمده ام...روی زمین نه اثری از فضولات دامی هست و نه هیچ مسیر پاکوبی مشخص است...وقتی به بالای آخرین شیب می رسم دیگر همه ی جنگلهای حد فاصل شاهرود و استان گلستان زیر پایم است و آن دورها در افق زمینهای مسطح و حاصلخیز استان گلستان نیز مشخص است...زمین با شیب ملایمی به سمت دره ی زیر پایم – جایی که احتمال میدهم رودخانه ای در ان جریان داشته باشد که به آبشار گمشده ام میانجامد – گسترده شده است...آنقدر بالا هستم انگار که داخل هواپیمایی نشسته باشم...خدا خدا میکنم این شیب ملایمی که چند صد متر پایین تر پشت درختها از نظرم پنهان میشود همینطور تا پایین ادامه داشته باشد.

18- هرچه بیشتر پایین می روم اوضاع بد تر می شود...دیگر خبری از آن شیب ملایم نیست...روی زمین مینشینم و با فشار دادن پاشنه های کفشم بر روی زمین و هر از گاهی با گرفتن سنگی برامده از خاک و یا دنباله ی ریشه درختی از سرخوردنم به پایین جلوگیری میکنم...به وضوح ترسیده ام...هر از گاهی سر از لبه ی پرتگاهی در می اورم و نفس نفس زنان و عرق ریزان سعی میکنم با حرکت به سمت بالا و یا لبه های کناری پرتگاه راه فراری پیدا کنم...

19- تقریبا دیگر کامل بر روی زمین دراز کشیده ام و با سر خوردن روی سرین هایم خودم را به این سو و ان سو میکشم...با هر حرکت اشتباه چند ده متری روی سنگریزه ها سر میخورم و به پایین کشیده می شوم...کمی بیشتر سر خوردن مساوی با رسیدن به لبه پرتگاه و سقوط آزاد به ته دره است...قبل از اینکه پرتگاه و شیب زمین من را تسلیم خود کند ترس از مردن فلجم کرده است...قمقمه ام خالی ست و پاهایم از شدت خستگی میلرزند...واقعا مستاصل شده ام.

20- با هر جان کندنی هست خودم را در داخل شیب دره ای میندازم که جویباری از دل کوه کنده است و تا رسیدن به دره ی بزرگ بین دو کوه امتداد می یابد...این جویبار در حقیقت یکی از شاخه های فرعی رود بزرگیست که آن پایین جریان دارد...سعی میکنم از مسیر رودخانه و در امتداد رود پایین بروم...چاره ی دیگری ندارم...دیواره هایی که رودخانه کوچک از دل کوه کنده است تقریبا عمودیست...یعنی راه سمت چپ و راست کاملا بسته است...به عقب هم نمیتوانم برگردم چون در طول مسیر چندین بار آبشار های کوچکی را ریسک کرده و به پایین پریده ام...خدا خدا میکنم که این جویبار به یک آبشار بلند ختم نشود...!

21- زیر پایم آب رها و بدون هیچ واهمه ای با زیبایی هرچه تمامتر بر روی بستری از خزه ی سبز رنگ بیشتر از چهل متر سقوط می کند...دارم به این فکر میکنم اگر همینجا روی سنگی توی مسیر رودخانه بنشینم با یک بسته بیسکویت ساقه طلایی و دو عدد پرتقال و چند عدد شکلات چند روز میتوانم دوام بیاورم...!

22- یکی آن پایین است...! تمام ترس و دلهره ای که داشتم دود می شود و می رود هوا...فریاد میزنم آهای...صدای من در طنین خروش آبشار گم می شود...بلند تر فریاد میزنم...بی فایده است...حدس میزنم که این همان آبشار گمشده باشد و شخصی هم که ان پایین دیده بودم یکی از همانهاییست که از تهران امده اند...آن شخص از دیدرس من خارج می شود...باید به هر قیمتی که شده قبل از رفتنشان آنها را متوجه خود کنم...حتی اگر بتوانم از این آبشار لعنتی هم قسر در بروم آنقدر توان ندارم که خودم راه برگشتنم را پیدا کنم...

23- چند متر بالاتر از جایی که نشسته ام ریشه درختی از دیواره ی کوه بیرون زده...آن را میگیرم و خودم را بالا میکشم...بعد از چند بار تقلا موفق می شوم خودم را از مسیر رود بیرون بکشم...کمی که بر روی شیب کوه جلو میروم جای پای سگی را روی خاک میبینم...خودش است...! این سگ هر جهنم دره ای که رفته باشد من هم میتوانم بروم...جای پاها را دنبال می کنم تا به پای همان آبشاری میرسم که چند لحظه ی قبل بالای آن مستاصل و درمانده نشسته بودم...

24- سه دختر و چهار پسر به همراه راه بلدی که بعدها فهمیدم اسمش آقای اشوری ست و به صورت خانوادگی مجری تورهای طبیعتگردی در شاهرود و اطراف آن هست تقریبا آماده ی رفتن شده اند...ماجرای گم شدنم را برایشان می گویم و از آنها میخواهم که اجازه دهند با آنها به محل کمپشان بازگردم...

25- مسیر برگشت تقریبا دو ساعت بیشتر طول نمی کشد...راه برگشت اصلا قابل قیاس با مسیری که رفته بودم نبود...در محل کمپ با غذای گرم و دوغ پذیرایی می شویم و بعد از یک ساعت استراحت با مینی بوس راهی شاهرود می شویم...بچه های گروه اکثرا دانشجو و خونگرم و صمیمی هستند و با توجه به اینکه یک بلیط قطار اضافه دارند پیشنهاد میکنند که با آنها تا تهران همسفر شوم.

26- قطار اصطلاحا اتوبوسی ست...یعنی کوپه ندارد و فقظ صندلی برای نشستن دارد...دخترها هرکدام در کنار دوست پسرهایشان نشسته اند و مشغول بگو بخند هستند...فقط من و یکی دیگر از پسرها که قیافه اش شبیه رامین است تنها هستیم...در شیشه ی پنجره ی قظار که حالا به لطف تاریک شدن هوا مثل آینه میتوان تصویرها را در آن دید خودم و همسفرانم را نگاه میکنم...دلم میگیرد...!
کتاب کج و کوله و زهوار در رفته ام را از کیف کمری ام بیرون می آورم...سنت شکنی نمیکنم...چند خطی میخوانم و مجددا ان را سر جایش میگذارم...هدفون ها بیشتر به کارم می آیند.

توسط در October 8, 2007 12:29 AM | | نظرات (54)
سفر نامه کویر

از طريق رئيسم در شرکت به يک سفر دو روزه همراه با يک گروه بيست نفره به منطقه‌ای کويری در نزديکی سياه کوه واقع در چهل کيلومتری ورامين (پارک ملی کوير)دعوت شده بودم...اهداف و برنامه و مسير سفر طی ايميلی قبلا برايم ارسال شده بود و شب قبل از حرکت با هزار فکر و خيال و اميد و آرزو به خواب رفتم و تا خود صبح خواب کشتی گرفتن با يوز و سواری گرفتن از کل و قوچ می‌ديدم...

قبل از حرکت

صبح وسايلم را که از قبل آماده کرده بودم (شامل کوله و کيسه خواب و لباس گرم و عينک و کلاه و تعدادی کنسرو و قمقمه و دوربين چشمی و...) رو يک بار ديگه چک کردم و راه افتادم...خيلی دلم می‌خواست می‌تونستم با دوچرخه اين مسير رو طی کنم(که البته اميدوارم به زودی بتونم اين کار رو انجام بدم) ولی چون بايد به قوانين گروه احترام می‌گذاشتم از آوردن دوچرخه صرف نظر کردم. طبق برنامه مينی بوس راس ساعت ۹ می‌بايد حرکت می‌کرد...من چند دقيقه به ۹ مونده بود که به اونجا رسيدم...به جز مدير برنامه و چند نفر ديگر از بقيه و منجمله رئيسم هم خبری نبود. به هر صورت به تدريج تا ساعت ۹ و نيم بقيه هم سر و کله‌شان کم کم پيدا شد.

معرفه الرجال (حالا نياين بگين رجال مخصوص آقايونه ها...خودم می‌دونم!)

در بين اعضای گروه يک جوان فرانسوی (که مطلقا فارسی نمی‌دانست) با دختری که دوست و همراه و مترجمش هم بود حضور داشتند. بقيه اعضای گروه تا اونجا که در خاطرم مونده عبارت بودند از : ۱- پير دنيا ديده (ملقب به پير يا مراد) ۲- پير بانو (همسر پير دنيا ديده) ــ که البته در مورد اين دو به تفصيل خواهيد خواند ــ ۳-ريش قرمزی (به همراه دوربين ديجيتال کانن يه ميليونيش) ۴- رئيس من (به همراه دوربين ديجيتال نيکون ۸۵۰ هزار تومنيش) ــ لازم به ذکره که بند سه و چهار تمام طول سفر با دوربين توی سر و مغز هم زدن که اين ميگفت مال من بهتره و اون ميگفت نخير مال من بهتره!) ۵-دختر رئيس من ۶- دوست دختر رئيس من(البته سوء تفاهم نشه... رئيس من زن و بچه داره و مو لای درزش نمی‌ره...! منظور از دوست دختر رئيس من دوست دختر رئيس منه!...ای بابا يعنی رئيس من يه دختری داره که دخترش يه دوستی داره که صد البته اونم دختره!) ۷- آقای فيلمساز مو افشانيان(ايشون به شدت از خلف وعده مسئول تور مبنی بر همراهی کردن دختران زيبا در اين سفر گلايه مند و کمی تا قسمتی داغدار بودند!) ۸- آقای همه فن حريف(البته اين فقط اسم وبلاگ ايشونه و در عمل من که چيز خاصی از ايشون در اين سفر نديدم!) ۹- آقای دماوند زاده‌ی اصل هيماليا (جوانی که خيال می‌کرد آخرش يا حداقل نزديکای آخرشه ) ۱۰- آقای اضافه وزن ريش پرفسوريان (کم حرف و مهربان) ۱۱- لئوناردو دی‌کاپريوی مونتاژ وطن(آقای داماد) به همراه همسرشان که سه ماه پيش ازدواج کرده بودند.ــ يعنی به جان خودم ورژن بتای لئوناردو دی کاپريو بود جوری که فرانسويه در مقابلش اصلا به کل خارجی بودنش رفته بود زير سوال!...اممممم....يه چهار پنج نفر ديگه ای هم بودن با آقای راننده و مدير تور و من ميشديم ۲۴ نفر اگه اشتباه نکنم.اگه من يه نفر ديگه بودم و می‌خواستم به همين سبک خودمو يعنی شراگيم‌ رو در اين سفر تو يه خط معرفی کنم شايد مينوشتم پسر خوشتيپ و قد بلند و خوش فکری که بر خلاف بقيه که وقتشون رو به بطالت و هله پرته گفتن می‌گذراندند دائم سرش در کتاب بود (کتاب تاريخ فلسفه غرب برتراند راسل جلد دوم در اين سفر حتی يک لحظه هم از من جدا نشد) ولی به وقت خود بسيار بذله گو و نکته سنج بود و چون فانوسی محفل بی رونق ما را روشن می‌کرد و هنگام گشت زنی در صحرا چون آهويی تيز پا تپه‌ها را در هم مينورديد و چون عقابی تيز چشم جنبش موری در زير سنگ خارا از نظرش نهان نمی‌ماند...البته قبول بفرمائيد که در اين چند خط نمی‌شه حق مطلب رو به درستی ادا کرد ولی برای اينکه احيانا دوستان بعدها نگويند شراگيم در اين سفر به جز خود همه را توصيف کرد لازم ديدم خود را نيز زير ذره بين بی رحم نقد خويش قرار دهم!

پيرو گرافی!

پس از معرفی اجمالی تعدادی از اعضای گروه لازم است برای اينکه در حال و هوا بيشتر قرار بگيريد عرض کنم که نامبردگان رديف اول و دوم همينجوری الکی نبودن و بين اعضای گروه از تقدس خاصی برخوردار بودند(اينو جدی می‌گم!)...حتی مريدی پير هم مراتبی داشت و من نوعی نمی‌تونستم بدون واسطه با ايشون رابطه مريد و مرادی برقرار کنم...من تازه وارد اگه می‌خواستم در اين وادی وارد بشم بايد اول مريد کمک راننده ای می‌شدم که خودش مريد راننده بود و راننده مريد کس ديگری بود و اين سلسله مراتب ادامه يپدا می‌کرد تا بعد از بيست و سه نفر می‌رسيد به رئيسم و در اون جمع رئيس من تنها کسی بود که بلاواسطه به مرحله مريدی شخص پير رسيده بود...(البته می‌گن خود ياری کلانی داده بوده تا پير به مريدی ايشون رو پذيرفته! ) اين جناب مراد يا شيخ يا پير به معنای واقعی کلمه طی الارض کرده بودن...يعنی دشت و کوه و بيابونی نبوده که ايشون نرفته باشن...طبق شنيده‌ها ايشون به همراه پير بانو نيمی از قلل مرتفع جهان رو فتح کرده بودن که باز هم طبق همون شنيده‌ها در نيمی از اين سفرها پير در کوله خود پيربانو رو حمل می‌کرده و پير بانو فقط نوک قله ها از کوله ميومده بيرون و يه عکس يادگاری با پير مینداخته و خلاصه پير حسابی هواش رو داشته تا پير بانو پير بانو شده!

آغاز حرکت

به هر حال تمام گروه ارادت خاصی نسبت به اين دو بزرگوار داشتن و پير هم در تمام طول مسير وجب به وجب راه رو برای ما موشکافی کردن که مثلا اينجا گاراژ اسماعيل‌خان‌ه و بغليش جيگرکی رضا فتاحه و اون گربه‌هه که جلوی جيگرکی نشسته بومی همين خيابونه و از راسته فلان دارانه و بقالی اون ور خيابون مال فلان کسکه که نسيه هم اصلا نمی‌ده و پيش نماز اين مسجد حاج آقا فلانه و و.............................................خلاصه همينجوری وجب به وجب مريدان رو با علم لدنی خود مستفيض کردن تا از شهر خارج شديم...از تهران تا ورامين رو گوله اومديم و توی مسير من خودم رو مشغول کتاب خوندن کردم ولی از ورامين و پيشوا که رد شديم وارد جاده خاکی و پر از دست اندازی شديم که عملا مطالعه رو غير ممکن می‌کرد ...با توجه به اينکه در راهنمای سفر تاکيد شده بود که خورد و خوراک با خودتان است (که اين تنها برنامه‌از پيش تعيين شده‌ای بود در اين سفر که عملا تحقق پيدا کرد و مو به مو پياده شد!) ولی يک تبصره هم وجود داشت مبنی بر پذيرايی با آب ميوه در مسير رفت که از صدقه سر اون تبصره با سانديس پذايرايی شديم.

قصر بهرام

بعد از حدود ۴۰ کيلومتر جاده خاکی رسيديم به کاروانسرای شاه عباسی يا همون قصر بهرام...يه عمارت بزرگ با ديوارای بلند وسط بر بيابون که زمان شاه عباس به دستور ايشون ساخته شده که موقع مسافرت ها شاه عباس بتونه در اونجا اطراق کنه...يه ۵۰۰ متر دورتر از اين عمارت عمارت مخروبه‌ی ديگری وجود داشت تقريبا به بزرگی خود کاروانسرا که در حقيقت حرمسرای شاه عباس بود و محل استراحت لشکری از زنان و دخترکان و کنيزان شاه عباس که در سفرها او رو همراهی می‌کردند. داخل کاروانسرا دور تا دور حياط اتاقهايی جهت اسکان همراهان شاه عباس وجود داشت و خود شاه عباس در يک اتاق بسيار بزرگتر که بالاتر هم از ساير اتاقها قرار داشت و به شاه نشين معروف بود اقامت می‌کرد که دقيقا همان محلی بود که ما شب رو در اونجا سپری کرديم.اتاقی بزرگ که مفروش هم بود و روی يکی از ديوارهايش يک يادگاری با خط نستعليق به تاريخ ۱۱۷۰ خود نمايی می‌کرد.

گروه مراحم

هنوز پاسی از شب نگذشته بود که صدای يک اتوبوس خبر از آمدن يگ گروه ديگر به قصر بهرام داد و آه و ناله پير و مريدان همگی به هوا رفت که اينجا برای ما هم جا به اندازه کافی نيست و تصميم بر اين شد که هرکس خواست وارد شاه نشين شود عده‌ای به بهانه کمبود جا از ورودش ممانعت به عمل آورند. بعد از ورود بازديد کنندگان وقتی که مشخص شد همگی دختران دانشجو هستند بلافاصله پير با آغوش باز آنها را به داخل شاه نشين پذيرفت !

مشاهده شکار يا يه قل دو قل با پشکل شکار؟!

در چند کيلومتری محل قصر بهرام منطقه‌ای وجود داشت به نام سياه کوه که قرار بود صبح روز بعد پياده برای ديدن کل و قوچ و ساير حيوانات منطقه و همچنين بازديد از سرچشمه محلی که آب را به وسيله کانالهای خاصی به قصر بهرام می‌رساند(چشمه شاهی) به آنجا برويم...تا اينجا تنها حيوانی که ما در منطقه بيابانی موفق به زيارتش شده بوديم يک جفت هوبره بود که هنگام طی کردن جاده خاکی با مينی بوس به صورت لحظه‌ای و در فاصله بسيار دور تشخيص داده شده بودند. صبح روز بعد بعد از خوردن صبحانه راهی شديم...اوايل راه طبق فرموده شاعر که می‌فرمايد: هر بيشه گمان مبر که خاليست...شايد که پلنگ خفته باشد پشت هر تخته سنگ و تپه‌ای انتظار مواجهه با جانوری رو داشتيم و هيجان در اوج خودش بود...يک ساعتی که رفتيم ديديم که نه...انگار از اين خبرا نيست... چشممون رو به دور دستها دوختيم بلکه کلی...بزی...گوسفندی...چيزی در افقهای دور ببينيم...کم کم به کلاغ و گنجشک هم راضی شده بوديم...ولی زهی خيال باطل...کار به جايی رسيد که با ديدن پشکل باقی مونده از گله‌هايی که از اونجا رد شده بودن گل از گلمون می‌شکفت و از هيجان فرياد می‌کشيديم...راهنمای گروه هم کارش شده بود که از روی شکل پشکل ها برای ما نوع و سن و جنسيت حيوان رو مشخص کنه تا ما بتونيم توی ذهنمون تصورش کنيم و سرمون گرم باشه...! اينجوری که پشکلای ريز و بيضی مال حيوونای جوون تر بودن و هرچی پشکل کروی تر و درشت تر می‌شد معلوم می‌شد کار يه حيوون پير تره...
يعنی وقتی از خونه ميومدم بيرون اگه ميدونستم قراره برم توی بيابون و به جای ديدن و دنبال حيوونها دويدن و احيانا سواری گرفتن ازشون با پشکلاشون يه قل دو قل بازی کنم و با پيدا کردن يه کپه پشکل و يه مشت سنده ذق مرگ بشم قلم پام ميشکست همون خونمون ميموندم و صاب کارم رو هم توی خرج نمی‌نداختم!(لازم به ذکره که تمام مخارج سفر من رو که بالغ بر بيست و پنج هزار تومن می‌شد رئيسم تقبل کرد!)

ضايع شدن اول

بعد از يه مدتی که تقريبا تا نصفه‌های راه چشمه شاهی رفته بوديم يه موتور ياماها(از اين پرشی ها) از دور سر و کله‌ش پيدا شد و وقتی بهمون رسيد فهميديم که محيط بان پارک هست و بهمون گفت چون دارن حيوونها رو سر شماری می‌کنن نمی‌تونين نزديک چشمه بشين و بايد برگردين...!
آری...اينچنين بود ای برادر(يا شايدم خواهر) کل ماجرا همين بود...دست از پا درازتر و غرولند کنان برگشتيم... يعنی تا اينجا دو تا از عمده ترين برنامه‌های تعيين شده که رفتن به چشمه شاهی و مشاهده شکار بود با شکست مواجه شد و فقط مونده بود رفتن و تماشای جاده شاه عباس.

ضايع شدن دوم و بازگشت

درست حدس زدين...اين بار هم تيرمون به سنگ خورد و در بين راه که با مينی بوس به سمت جاده شاه عباس می‌رفتيم يکی از چرخهای عقب مينی بوس پنچر شد و با وجود اينکه به علت جفتی بودن لاستيکهای عقب، مينی بوس قادر به حرکت بود ولی راننده تشخيص داد که ادامه دادن مسير به ريسک آن نميارزه و از همونجا راهی ورامين شديم...(البته فراموش شد که قبل از رفتن به جاده شاه عباس از کاروانسرای عين الرشيد که مجموعه‌ای قديمی تر از کاروانسرای شاه عباسی بود و در نزديکی همان کاروانسرا قرار داشت بازديد کرديم.) در ورامين يک ساعتی در پنچرگيری توقف داشتيم و حول و حوش ساعت ۱۱ شب بود که به تهران رسيديم.از اهداف از پيش تعيين شده‌ی اين سفر تنها هدفی که تمام و کمال و به لطف پافشاری و رشادت مدير برنامه و مجری تور محقق گرديد همان تبصره معروف خورد و خوراک با خودتان است بود تا لااقل دلمان خوش باشد که يک کار تيمی در يک مرحله‌اش تمام و کمال انجام گرفته است.

پ.ن: گزارش بيشتر جنبه طنز و شوخی داشت، به غير از اتفاقات پيش بينی نشده همه چيز عالی بود و بسيار بسيار خوش گذشت.(جای همگی خالی)

پ.ن: اگه گاهی رشته کلام از دستم خارج شد به خوبی خودتون ببخشيد...از ۶ بعد از ظهر دارم اينا رو مينويسم تا الان که از يک نصفه شب هم گذشته...همزمان با اين کار هم لباسام رو شستم...هم يه خورش بادمجون پختم برای فردام...هم يک ساعت و نيم با مادرم پای تلفن فک زدم...به هر حال بضاعت ما در همين حده!

توسط در February 2, 2005 7:24 PM | | نظرات (20)
گزارش سفر به میانکاله

منطقه میانکاله یه شبه جزیره ست که مثه یه نوار باریک در جنوب شرقی دریای خزر قرار داره و توی این فصل محل استراحت پرنده های مهاجریه که از سیبری به سمت سرزمینهای جنوبی پرواز می کنن...انواع فلامینگو و پلیکان و غاز و دهها نوع پرنده دیگه که الان اسمشون در خاطرم نیست...
تقریبا ساعت 8 صبح راه افتادیم...سه تا ماشین بودیم و بیست تا آدم...یه جیپ میول و یه آهو و یه شورلت خیلی بزرگ که سه ردیف صندلی داشت...رئیسم در آخرین لحظه ها براش کاری پیش اومده بود و نتونسته بود با ما همراهی کنه و جاش حسابی خالی بود. اکیپ تقریبا همون اکیپ همیشگی بود و چند نفری فقط اضافه و کم شده بودن...از جمله افرادی که این بار باهاشون آشنا شدم یه خانوم دکتر و دخترش بودن که در پانویس در موردشون بیشتر خواهم نوشت.
اولین توقفمون برای بنزین نزدیکای دماوند بود...نزدیک پمپ بنزین یک کله پزی قرار داشت که باعث شد وسوسه بشیم و خارج از برنامه یک صبحانه مفصل همونجا بخوریم...برای ناهار هم توی یه رستوران بین راه توقف داشتیم که انصافا غذاهاش هم خوب بود. اولین بد بیاری نزدیکای ساری یخه مون رو گرفت...نزدیک ساری یکی از ماشینها بنزین تموم کرد و راننده بی خبر از همه جا هم به جای بنزین اشتباهی یک گالن آب رو خالی کرد توی باک...! یک ساعتی همونجا علاف شدیم و بالاخره بعد از جدا کردن باک و خالی کردنش و کتک زدن راننده دوباره راه افتادیم. حدود 11 ساعت توی راه بودیم و بالاخره بعد از گذشتن از فیروزکوه و آمل و ساری وقتی وارد زاغمرز شدیم که هوا کاملا تاریک شده بود.در ابتدا به منزل یکی از افراد محلی رفتیم که دوست صمیمی یکی از اعضای گروه بود و یک ساعتی با چای و شیرینی و میوه پذیرایی شدیم. سادگی و در عین حال صمیمیتی که وجود داشت واقعا مثال زدنی بود. برای شام همگی علی رغم اصرار میزبان در خدمت اکبر جوجه بودیم...برنامه اون شب اقامت در یک مهمانسرای مخصوص توریست های بازدید کننده از منطقه ی میانکاله بود که به علت نبودن جا در یک اتاقک کوچک شب اول را در کیسه های خوابمان سپری کردیم...صبح روز بعد با ماشین در طول شبه جزیره ی میانکاله به راه افتادیم...زیباترین جای دنیا...نمی دونم چه جوری می شه اونهمه زیبایی رو وصف کرد. زمینها پوشیده از یک مخمل سبز رنگ کوتاه و بسیار نرم بود و جا به جا برکه های زلالی از آب در بین اینهمه سبزی خود نمایی می کرد...در ابتدای صبح مه رقیقی که در ارتفاع چند متری سطح زمین درختچه های بدون برگ انار و بوته های لخت تمشک رو در بر گرفته بود و سکوتی که تنها گاهی با صدای غوکی شکسته می شد به طبیعت حالتی افسانه ای داده بود. خورشید که بالاتر آمد و مه که بر طرف شد درخشندگی و زیبایی خارق العاده ای رو به ارمغان آورد که انگار کل طبیعت قاب عکسیست که فقط باید بنشینی و نظاره اش کنی. هر چند صد متر با گله های گوسفند و گاو و گاو میش و یا اسب خزری(اسبهایی کوتاه تر از اسبهای معمولی) روبه رو می شدیم...بعد از نیم ساعت طی مسیری پر از دست انداز و چند بار گیر کردن در گودال های آب و بکسل کردن ماشینها به ساحل خلیج رسیدیم...هزاران هزار پرنده در حال استراحت روی آب و یا پرواز و شکار ماهی منظره ی جذابی رو به وجود آورده بود...دسته های فلامینگو در چند کیلومتری ما سطح آب رو نارنجی کرده بودند و عقابهای بزرگ و سارگپه های کوچکتر بالای چنین خوان گسترده ای دائما در حال چرخ زنی و جستجوی شکار بودند. هر از چند گاهی یک دسته ی بزرگ پلیکان و یا غاز از شمال می رسیدند و جایگزین پرنده هایی می شدند که بعد از استراحت و سوختگیری عازم جنوب شده بودند.
برای ناهار با کمک میزبانانی که ذکرشان رفت از ماهی های صید همان روز مقدار زیادی برایمان سرخ کردند و جالب بود که آنها از لفظ قرمز کردن ماهی به جای سرخ کردن استفاده می کردند...بعد از ناهار مجددا با ماشینهایمان گشتی دیگر اینبار از مسیری متفاوت در شبه جزیره ی میانکاله زدیم و قبل از تاریک شدن هوا چادرهایمان را در محوطه ای زیبا در کنار یک آبگیر بنا کردیم...چادری که متعلق به رئیسم بود یک چادر خیلی بزرگ بیست نفری بود که علم کردن آن با توجه به اینکه قلق های مخصوص به خودش را داشت یکی دو ساعتی به طول انجامید...چند روز قبل از سفر قصد خریدن چادر و کیسه خواب مناسب رو داشتم که متوجه شدم یک کیسه خواب خوب بین صد تا دویست و پنجاه هزار تومان است که به خاطر کمبود نقدینگی از خرید آن صرف نظر کردم...کیسه خواب خودم یک کیسه خواب قدیمی پر بود که اگرچه نسبتا گرم بود ولی به مرور زمان کم کم پرها از درزهای کیسه خواب بیرون زده بودند و باعث ناراحتی موقع خواب می شدند. شب در همانجا آتشی روشن کردیم و ساعتها کنار آتش به گفتگو و خنده گذشت و بر روی زغالهای باقی مانده از آتش برای شام جوجه کبابها را به سیخ زدیم. یکی از زیبا ترین منظره های شب میانکاله آسمان ÷ر از ستاره و درخشان آن بود که از خوش اقبالی ما در تمام مدتی که در منطقه بودیم کاملا بدون ابر بود.
چادری که ما در آن خوابیده بودیم به علت بزرگ بودن آن بیش از اندازه سرد بود و دو نفر دیگری که همراه من در آن چادر بودند به علت مناسب نبودن کیسه خوابهایشان تا صبح لرزیدند. شبهای آن منطقه واقعا سرد است و صبح که بیدار شدیم ورقه ی نازکی از یخ روی تمام چادرها را پوشانده بود. بعد از خوردن عدسی داغ که از شب قبل بار گذاشته بودیم یکبار دیگر در جستجوی قرقاول و به امید مشاهده ی فلامینگو ها از فاصله ای نزدیک تر با ماشینهایمان در طول آن بهشت گمشده به راه افتادیم. تا ظهر به گشت زنی در همان حوالی گذشت...هنگام بازگشت از کشتی بزرگ چوبی ای که بعد از عقب نشینی ساحل دریا از زیر ماسه ها بیرون آمده بود و عمرش حول و حوش هزار سال تخمین زده می شد بازدید کردیم.
بدبیاری دوم در طول این سفر خراب شدن دو تا از ماشینها هنگام بازگشت و در حوالی آمل بود. ابتدا ماشین آهو صفحه کلاج سوزاند و هنوز نیم ساعتی آن را بکسل نکرده بودیم که جیپ میول هم دچار نقص فنی شد و از ادامه ی راه بازماند و عملا بازگشت را غیر ممکن کرد.به خاطر اینکه خیلی از افراد گروه فردا کارهای ضروری داشتند و باید در محل کارشان حاضر می شدند با توافقی که صورت گرفت از یک آژانس محلی سه دستگاه خودرو به مقصد تهران کرایه کردیم.من به همراه خانوم دکتر و دخترش با یک پیکان عازم تهران شدیم و بقیه افراد گروه هم به جز راننده ها(که مدیر برنامه هم جزءشان بود) و یکی دو داوطلب با دو ماشین دیگر راهی شدند. از نیمه شب گذشته بود که به تهران رسیدیم. صبح خبر دار شدم که سایر ماشینها هم بعد از رفع نقص حول و حوش ساعت هفت صبح به تهران رسیده اند.
رویهمرفته یکی از بهترین برنامه هایی بود که در این مدت رفته بودم و واقعا خوش گذشت و جای همگی بسیار خالی بود.

این گزارش سفر به میانکاله رو نخواستم برخلاف بعضی گزارش های قبلی زیاد چاشنی شوخی و طنز اضافه ش کنم...همچنین نخواستم با بیان برخی جزئیات از بیان کلیات باز بمونم...اینه که یه چند تا پانویس رو به عنوان مکمل اینجا قرار می دم.

پ.ن: یه مساله ی خیلی جالب برای من در این سفر خانوم دکتری بود که همراه ما بودن...از نظر اخلاق و تیپ شخصیتی و طرز حرف زدن و حرکات و حتی غر غر کردن و خندیدن و تکیه کلامهایی که گاهی به کار می برد فتوکپی برابر اصل مادرم بود. یعنی اگر کوچکترین شباهت ظاهری هم به مادرم داشت قسم می خوردم که اینها دو قلو بودن یک زمانی...به هر حال ما رو حسابی به یاد بچگیامون انداخت!

پ.ن: راننده آژانسی که باهاش برگشتیم از اون خر مذهبی های تیر بود...یه جا اون اوایل راه یهو دیدم سرش رو همچین کوبید روی فرمون که نزدیک بود ماشین چپ کنه و تا چند ثانیه هم همینطوری که سرش روی فرمون بود روند...بعد از این عملیات محیر العقول! وقتی دوباره کنترل ماشین رو به دست گرفت در تفسیر و توجیه این عملش فرمود که پشت این کوه امامزاده فلانه که کور مادر زاد رو شفا داده...!

پ.ن: نمی دونم کودوم شهر بود...از ساری رد شده بودیم...شهر اونقدر سنتی بود که پلیس سر چهار راهش جای سوت زدن مثه چوپونا ماشینها رو هی هی می کرد...! قسم می خورم عین واقعیته و شاهدش هم بیست نفر آدمی ن که همراه ما بودن...یعنی فقط یه چوب کم داشت که بیفته باهاش دنبال ماشینها و بزنه بهشون که حرکت کنن...!

پ.ن: توی شهرهای شمال تنها چیزی که قیمت نداره انگار نارنجه...کنار خیابون نارنجهای به چه درشتی همینجور روی درختها برای خودشون آویزون بودن و کسی حتی نگاهشون هم نمی کرد...

پ.ن: زیاده عرضی نیست.

توسط در January 2, 2005 7:19 PM | | نظرات (3)