1- کوله ام را به قصد سبلان بسته ام...لباس گرم...کیسه خواب...چراغ الکلی...زیر انداز...چراغ قوه...خرمای خشک و سه تا پرتقال تامسون وارداتی هرکدام به این بزرگی...! اصلا همه ی مزه ی کوهنوردی به پرتقال خوردن آن بالاهاست...یک کیف کمری بزرگ هم دارم که وسایل دم دستی ام را توی آن گذاشته ام...یک قمقمه کوچک و یک نقشه ی البرز غربی با جزئیات و آی پاد جدیدی که مادرم برایم فرستاده است و این روزها همیشه همدم و همراه من است و البته یک کتاب کوچک برای نخواندن...از آن کتابهایی که همیشه در سفرها مظلوم واقع می شوند...از همانهایی که همیشه شق و رق و تر و تمیز از کتابخانه ات بیرون می اوری و اگر شانس بیاورند و جایی گمشان نکنی تا خورده و خیس و زهوار در رفته برشان میگردانی بدون آنکه حتی ده صفحه شان را خوانده باشی...این بار قربانی کتابی بود به نام " میدان ایتالیا" که با وجود اینکه شناختی از نویسنده اش نداشتم اما به مترجمش اعتماد و اعتقاد داشتم...
2- در ترمینال غرب اولین اتوبوس سه ساعت دیگر به سمت اردبیل حرکت میکند...یعنی حدود ساعت 11 شب...حوصله ی صبر کردن ندارم...تابلوی سر در تعاونی ها را میخوانم... سنندج...همدان...زنجان...یاسوج...اهواز...نه... ظاهرا در غرب خبری نیست...یا حداقل چیز دندان گیری که با کوله و کفشها و حال و هوای من همخوانی داشته باشد آنجا پیدا نمی شود...یک ماشین دربست میگیرم و به ترمینال شرق می روم...جلوی در ترمینال شرق که پیاده می شوم بلافاصله شاگرد شوفری از اتوبوسی در حال حرکت صدایم میکند... "آقا کجا میری؟" روی اتوبوس را میخوانم... گرگان – گنبد...یاد عکسهایی میفتم که در تقویم های تبلیغاتی از "جنگل قرق" دیده بودم...بدون تردید سوار می شوم.
3- داخل اتوبوس تقریبا نیمی از صندلی ها خالی ست...ردیف دوم پشت سر راننده دختر جوانی نشسته است...تنهاست...صورتش در تاریکی پیدا نیست اما ساعدهایش از سفیدی و ظرافت بی نظیری برخوردار است...طبق غریزه می روم و در نزدیک ترین صندلی ممکن به او طوری که توجهی را جلب نکند و حمل بر چیزی نشود مینشینم...به هر طریق ممکن دوست دارم توجهش را جلب کنم...با صدای بلند از شاگرد راننده چیزی میپرسم...چراغ مطالعه سفری ام را بیرون میاورم و با کمک ان چند خطی کتاب میخوانم...با آی پادم ور می روم...دو ساعت بعد حوصله ام سر می رود... چشمهایم را میبندم و میخوابم...
4- شاگرد راننده تکانم میدهد...آقا جنگل قرق میخواستی پیاده شی؟پیاده می شوم...سرمای هوا کاملا خواب را از سرم می پراند...ساعت 4 صبح است و هوا کاملا تاریک است...اتوبوس و آن ساعد های تراش خورده و بلورین برای همیشه دور می شوند.
5- از ورودی جنگل وارد می شوم...دویست متر جلوتر نگهبانی را رد میکنم و حدود پانصد متر دیگر که میروم با پشت سر گذاشتن آخرین چراغها وارد تاریکی مطلق می شوم...ناگهان ترسی که سالها بود تجربه نکرده بودمش به سراغم می آید...ترس از تاریکی...می ایستم...تاریکی مثل قیر به همه جا چسبیده است...درختهای غول آسایی که احاطه ام کرده بودند ناگهان تبدیل به غولهایی درخت آسا می شوند...ترس برای من که همیشه به ترسهای دیگران خندیده ام تجربه ی نابی ست...ادامه میدهم.
6- هوا که روشن تر می شود تازه متوجه فضای کافکایی جنگل می شوم...درختهای کج و معوج کوتاه اما قطور و کهنسال با برگهایی که تقریبا به هر رنگی در آمده اند در کنار درختهایی آنقدر بلند که انگار از زمان خلقت زمین انجا بوده اند بر روی زمینی صاف و هموار و پوشیده از برگ و به فاصله ی چند ده متر از یکدیگر و در فضای بینشان مهی صبحگاهی که مثل شبحی سرگردان بین ماندن و رفتن مردد است...!
7- بعد از چند ساعت پیاده روی از جنگل خارج می شوم و وارد زمینهای کشاورزی می شوم...آفتاب تقریبا بالا آمده است...از میان مزارع ذرت و لوبیا می گذرم...همه چیز در نهایت سادگی و زیبایی اش است...سبز و درخشان و خالص...یک غلاف لوبیا را از شاخه اش جدا میکنم و یک دانه لوبیای نارس را از داخلش خارج میکنم و به دهان میگذارم...دیدن...شنیدن...بوییدن...لمس کردن و در نهایت چشیدن...کامجویی ام از طبیعت کامل می شود...درست مثل کامجویی از زنی که دوستش میداریم...مکانیزم لذت بردن همیشه یکی ست...مرحله آخر بوسیدن و چشیدن است...لبها حساس ترین پوست را برای لمس کردن دارند...با لبهایمان یکدیگر را لمس میکنیم و با زبانمان یکدیگر را می چشیم... احساس خوشی وصف ناپذیری دارم...
8- حوالی ظهر سر جاده می رسم...اولین ماشینی که از دور می آید دست نگه میدارم و سوار می شوم...ظاهرا مقصدش شاهرود است...راننده از زیبایی های طبیعی شاهرود و از جنگل ابر می گوید...جنگل ابر...چرا که نه...؟
9- از شاهرود به روستای "ابر" جایی که پیاده روی به سوی جنگل ابر آغاز می شود حدود چهل کیلومتر راه است...یک ماشین دربست میگیرم و هفت هزار تومان میدهم تا من را به آنجا ببرد...در میانه راه در بیابانهای اطراف شاهرود ناگهان چشمم به دسته ای از سربازهای سوار بر اسب و شمشیر به دست و کلاهخود بر سر میفتد که به جان یکدیگر افتاده اند...راننده میگوید فیلم جدید داوود میر باقری ست که به سفارش صدا و سیما می سازد...از این فیلمهای تاریخی – مذهبی که ظاهرا هفت میلیارد تومان هم برآورد هزینه شده است...!
10- ذهنیت من این است که روستای ابر قسمتی از جنگل ابر و یا لااقل چسبیده به جنگل ابر است...داخل روستا مقداری آذوقه تهیه میکنم و شروع میکنم به بالارفتن از تپه ای که گمان میبرم وقتی به بالای ان برسم زیر پایم منظره ی جنگلی غرقه در ابرهای سفید شگفت زده ام میکند...اما آن پشت هیچ خبری نیست...! فقط یک کوه خشک و خالی رو به رویم است...به امید دیدن جنگل ابر تصمیم میگیرم از آن کوه هم بالا بروم...وقتی به بالای ان کوه می رسم آفتاب کم کم در حال غروب کردن است...باد سرد و نسبتا شدیدی می وزد و بد تر از همه ی اینها اینکه آن پشت هم چیزی نیست...یک کوه لخت و خشک مثل دیوار...واقعا مستاصل میشوم...کم خوابی و راه رفتن های زیاد حسابی فرسوده ام کرده است و آبی هم که همراه داشتم تقریبا تمام شده است...چاره ای نیست...جنگل ابر حتما پشت همین کوه است...می روم و این بار جنگل را پیدا میکنم...اما از ابر هیچ خبری نیست...به درک...به تنها چیزی که فکر میکنم جایی امن و محفوظ از باد برای خوابیدن است.
11- از اخرین روشناییهای روز استفاده میکنم و خودم را به کلبه و آغلی روستایی در دامنه ی کوه مقابلم میرسانم...در قدیمی و زنگ زده ی کلبه را با قفل و زنجیر بسته اند و کف آغل هم انقدر پشکل ریخته که رغبت نمیکنم آنجا بخوابم...به ناچار در ضلعی از کلبه که از وزش باد محفوظ است کیسه خوابم را در میاورم و داخل ان می خزم...به محض اینکه دراز میکشم و نگاهم به بالا میفتد از تعجب و حیرت دهانم باز میماند...wow ...چقدر ستاره!
12- نمیدانم چقدر خوابیده ام اما با صدای غرش تهدید امیز سگی بیدار می شوم...هیچوقت از سگها نترسیده ام...سگها حتی اگر بد اخلاق هم باشند باز هم از نظر من موجودات دوست داشتنی ای هستند...اما این بار غافلگیر شدم...داخل کیسه خوابم گیر افتاده بودم و فقط توانستم یک دستم را بیرون بیاورم و باطوم کوهنوردی ام را بردارم و دور سرم بچرخانم...تنها اتفاقی که افتاد این بود که صدای غرش سگ تبدیل به پارسی ممتد و ترسناک شد...چند ثانیه بعد سر و کله باقی سگها هم پیدا شد...خوبی سگهای گله این است که بیشتر هارت و پورت میکنند و تا واقعا مجبور نباشند به کسی حمله نمیکنند...هرکدام یکی دو قدم جلو می آمدند و فریادی بر سر من میکشیدند و ناسزایی به زبان خودشان میگفتند و دوباره عقب میرفتند...من هم البته کم نمی اوردم و برای اینکه کمی از ترسناکی موقعیتی که در ان گرفتار شده بودم بکاهم تک تک پارسهایشان را جواب می دادم...: "خودتی"..."جد آبادته"..." اون صاحب عمله ته"..."اون مادر ولگردته "..."اون داداش شغالته "..."تو دیگه چی میگی نون خشک خور!"
13- یک ساعت بعد داخل اتاقک چوپانها نشسته بودم و داشتم کنار آتش چای داغم را با ترس و لرز هورت میکشیدم...ترجیح میدادم بیرون کلبه دهن به دهن سگها بگذارم تا اینکه آنجا باشم...چوپانها دو نفر بودند...یکیشان مردی لاغر اندام و حدودا سی و پنج ساله بود و دیگری جوانی قلچماق با چشمهای زاغ و سیبیلی به این کلفتی...!(برای اینکه اندازه کلفتی اش دستتان بیاید نوک انگشت شستتان را بچسبانید به نوک انگشت اشاره تان...!) اولی به محض رسیدن آتش را روشن کرد و یک سیخی را هم گذاشت توی اتش که داغ شود...فکر کنم همین چند هفته پیش بود که فیلم "هاستل 2 " را دیده بودم... آب دهانم را قورت می دهم و منتظر اتفاقات بعدی مینشینم...اول شروع می کنند به سوال پیچ کردن من که اسمت چیست و از کجا امده ای و چرا تنها آمده ای و چرا پوستت انقدر سفید است و کوله ات را چند خریده ای و کفشهایت را از کجا گرفته ای و موبایلت را کجا گذاشته ای و...خلاصه همه ی شواهد و قرائن حاکی از این است که امشب قرار است اول دو تایی به من تجاوز کنند و بعد سرم را ببرند و مال و اموالم را قسمت کنند...!
14- به خیر گذشت...باور کنید هیچ اتفاقی برای من نیفتاده...یکمقداری کره محلی با نان به خوردمان دادند و بعد هم من رفتم خوابیدم و ان دو هم نشستند به تریاک کشیدن...خیلی روی تریاک تعصب داشتند...من آن شب برای اولین بار دیدم تریاک را چجوری میکشند...هر دویشان دل پری از دست بچه های تهران داشتند...میگفتند چند وقت پیش یک گروهی از تهران آمده بودند و ما کلی ازشان پذیرایی کردیم و گوسفند برایشان بریدیم و موقع رفتن اصرار که این آدرس ماست و اگر آمدید تهران حتما بیایید پیش ما...ما هم یک ماه بعد رفتیم و دیدیم که آدرس سر کاری بوده است...!
روی هم رفته بچه های بدی نبودند...ازشان پرسیدم دوست داشتند که مثلا کار دیگری و یا زندگی دیگری میداشتند...گفتند نه...گفتند کارشان را با همه ی سختی اش دوست دارند...گفتم یعنی هیچوقت نشده حسرت بخورید که کاش مثلا جای کس دیگری میبودید؟ یکی شان گفت چرا...گفت هروقت این بچه های تهرانی می آیند اینجا و میبینم که این دخترهای تهرانی چظور از سر و کول این پسرها بالا می روند دلم میخواست جای ان پسرها می بودم...و بعد اضافه کرد مگر ما چیمان از این بچه های تهرانی کمتر است!؟
قسم میخورد که با چشم خودش دیده است که سه تا دختر توی جنگل برای پسری لخت شده بودند...!
15- صبح هم از ابر و مه خبری نیست...شانس من است...از چوپانها آدرس کمپی را گرفته ام که ظاهرا گروهی از بچه های تهران که با تور امده اند برپا کرده اند...مسیر کوهستانیست اما آدم را به زحمت نمیاندازد...جنگل نه آنقدر انبوه است که گذشتن از میانش سخت باشد و نه آنقدر تنک که از زیبایی اش چیزی کم شود...درختها عموما گره دار و کوتاه هستند با چوبهایی سیاه و در هم پیچیده و برگهایی که دیگر تقریبا همه شان زرد و سرخ و قهوه ای شده اند...هر از گاهی جلوی یک بوته ی زرشک یا آلوی کوهی و یا ازگیل نارس می ایستم و ناخونکی میزنم...باید خیلی مراقب بود...اینجا همه چیز خار دار است... مناظر بی نظیر و بکر حسرت داشتن یک دوربین خوب را به دلم می گذارند...
16- بعد از دو ساعت پیاده روی محل کمپ را پیدا میکنم...یک مینی بوس و یک سواری درب و داغان در دل آن طبیعت بکر حسابی توی ذوق میزند...ظاهرا جاده ای خاکی از نزدیکیهای ده ابر به آنجا کشیده شده است...شرم آور است...!ساعت حدودا 8 صبح است...دو جوان و یک پسر بچه بیشتر آنجا نیستند...باقی گروه ظاهرا برای دیدن آبشاری به همراه یک راهنما نیم ساعت قبل از اینکه من برسم محل را ترک کرده اند...در مورد آبشار می پرسم و اینکه چطور میتوانم به آنجا بروم...جوابها همه ناامید کننده است...افرادی که در محل کمپ باقی مانده اند همگی جزء افراد بومی برگزار کننده ی تور و البته راه بلد و آشنا با محیط هستند...میگویند حتما باید به همراه یک نفر راه بلد بروی...جر و بحث کردن با آنها بی فایده است...میگویم فقط بگویید از کدام سمت بروم خودم راه را پیدا میکنم...
17- نزدیک دو ساعت کوهنوردی کرده ام...هرچه بیشتر به سمت شمال می روم مناظر بکر تر و به همان نسبت راهها صعب العبور تر می شود...اینجا دیگر تقریبا شبیه کوه های جنگلی شمال است...حالا دیگر مطمئنم که راه را اشتباه آمده ام...روی زمین نه اثری از فضولات دامی هست و نه هیچ مسیر پاکوبی مشخص است...وقتی به بالای آخرین شیب می رسم دیگر همه ی جنگلهای حد فاصل شاهرود و استان گلستان زیر پایم است و آن دورها در افق زمینهای مسطح و حاصلخیز استان گلستان نیز مشخص است...زمین با شیب ملایمی به سمت دره ی زیر پایم – جایی که احتمال میدهم رودخانه ای در ان جریان داشته باشد که به آبشار گمشده ام میانجامد – گسترده شده است...آنقدر بالا هستم انگار که داخل هواپیمایی نشسته باشم...خدا خدا میکنم این شیب ملایمی که چند صد متر پایین تر پشت درختها از نظرم پنهان میشود همینطور تا پایین ادامه داشته باشد.
18- هرچه بیشتر پایین می روم اوضاع بد تر می شود...دیگر خبری از آن شیب ملایم نیست...روی زمین مینشینم و با فشار دادن پاشنه های کفشم بر روی زمین و هر از گاهی با گرفتن سنگی برامده از خاک و یا دنباله ی ریشه درختی از سرخوردنم به پایین جلوگیری میکنم...به وضوح ترسیده ام...هر از گاهی سر از لبه ی پرتگاهی در می اورم و نفس نفس زنان و عرق ریزان سعی میکنم با حرکت به سمت بالا و یا لبه های کناری پرتگاه راه فراری پیدا کنم...
19- تقریبا دیگر کامل بر روی زمین دراز کشیده ام و با سر خوردن روی سرین هایم خودم را به این سو و ان سو میکشم...با هر حرکت اشتباه چند ده متری روی سنگریزه ها سر میخورم و به پایین کشیده می شوم...کمی بیشتر سر خوردن مساوی با رسیدن به لبه پرتگاه و سقوط آزاد به ته دره است...قبل از اینکه پرتگاه و شیب زمین من را تسلیم خود کند ترس از مردن فلجم کرده است...قمقمه ام خالی ست و پاهایم از شدت خستگی میلرزند...واقعا مستاصل شده ام.
20- با هر جان کندنی هست خودم را در داخل شیب دره ای میندازم که جویباری از دل کوه کنده است و تا رسیدن به دره ی بزرگ بین دو کوه امتداد می یابد...این جویبار در حقیقت یکی از شاخه های فرعی رود بزرگیست که آن پایین جریان دارد...سعی میکنم از مسیر رودخانه و در امتداد رود پایین بروم...چاره ی دیگری ندارم...دیواره هایی که رودخانه کوچک از دل کوه کنده است تقریبا عمودیست...یعنی راه سمت چپ و راست کاملا بسته است...به عقب هم نمیتوانم برگردم چون در طول مسیر چندین بار آبشار های کوچکی را ریسک کرده و به پایین پریده ام...خدا خدا میکنم که این جویبار به یک آبشار بلند ختم نشود...!
21- زیر پایم آب رها و بدون هیچ واهمه ای با زیبایی هرچه تمامتر بر روی بستری از خزه ی سبز رنگ بیشتر از چهل متر سقوط می کند...دارم به این فکر میکنم اگر همینجا روی سنگی توی مسیر رودخانه بنشینم با یک بسته بیسکویت ساقه طلایی و دو عدد پرتقال و چند عدد شکلات چند روز میتوانم دوام بیاورم...!
22- یکی آن پایین است...! تمام ترس و دلهره ای که داشتم دود می شود و می رود هوا...فریاد میزنم آهای...صدای من در طنین خروش آبشار گم می شود...بلند تر فریاد میزنم...بی فایده است...حدس میزنم که این همان آبشار گمشده باشد و شخصی هم که ان پایین دیده بودم یکی از همانهاییست که از تهران امده اند...آن شخص از دیدرس من خارج می شود...باید به هر قیمتی که شده قبل از رفتنشان آنها را متوجه خود کنم...حتی اگر بتوانم از این آبشار لعنتی هم قسر در بروم آنقدر توان ندارم که خودم راه برگشتنم را پیدا کنم...
23- چند متر بالاتر از جایی که نشسته ام ریشه درختی از دیواره ی کوه بیرون زده...آن را میگیرم و خودم را بالا میکشم...بعد از چند بار تقلا موفق می شوم خودم را از مسیر رود بیرون بکشم...کمی که بر روی شیب کوه جلو میروم جای پای سگی را روی خاک میبینم...خودش است...! این سگ هر جهنم دره ای که رفته باشد من هم میتوانم بروم...جای پاها را دنبال می کنم تا به پای همان آبشاری میرسم که چند لحظه ی قبل بالای آن مستاصل و درمانده نشسته بودم...
24- سه دختر و چهار پسر به همراه راه بلدی که بعدها فهمیدم اسمش آقای اشوری ست و به صورت خانوادگی مجری تورهای طبیعتگردی در شاهرود و اطراف آن هست تقریبا آماده ی رفتن شده اند...ماجرای گم شدنم را برایشان می گویم و از آنها میخواهم که اجازه دهند با آنها به محل کمپشان بازگردم...
25- مسیر برگشت تقریبا دو ساعت بیشتر طول نمی کشد...راه برگشت اصلا قابل قیاس با مسیری که رفته بودم نبود...در محل کمپ با غذای گرم و دوغ پذیرایی می شویم و بعد از یک ساعت استراحت با مینی بوس راهی شاهرود می شویم...بچه های گروه اکثرا دانشجو و خونگرم و صمیمی هستند و با توجه به اینکه یک بلیط قطار اضافه دارند پیشنهاد میکنند که با آنها تا تهران همسفر شوم.
26- قطار اصطلاحا اتوبوسی ست...یعنی کوپه ندارد و فقظ صندلی برای نشستن دارد...دخترها هرکدام در کنار دوست پسرهایشان نشسته اند و مشغول بگو بخند هستند...فقط من و یکی دیگر از پسرها که قیافه اش شبیه رامین است تنها هستیم...در شیشه ی پنجره ی قظار که حالا به لطف تاریک شدن هوا مثل آینه میتوان تصویرها را در آن دید خودم و همسفرانم را نگاه میکنم...دلم میگیرد...!
کتاب کج و کوله و زهوار در رفته ام را از کیف کمری ام بیرون می آورم...سنت شکنی نمیکنم...چند خطی میخوانم و مجددا ان را سر جایش میگذارم...هدفون ها بیشتر به کارم می آیند.

