شراگیم
سفر به کیش...

چند روزیست که تلفن خانه به خاطر بدهی یکطرفه شده است...با اینکه در بانک پول دارم اما ترجیح میدهم تا یکی دو روز دیگر صبر کنم تا حقوق بگیرم و صورتحساب تلفن را پرداخت کنم...زندگی بدون اینترنت با اینکه در نگاه اول غیر ممکن به نظر می رسد اما شدنی ست...قطع شدن تلفن فرصتی به وحود آورد که به کارهایی که ماههاست میخواهم انجام دهم و پشت گوش می اندازم برسم...مهمترین آن سوا کردن و دور ریختن لباسهایی ست که نمیپوشم...یک چمدان بزرگ لباس را امروز صبح دور انداختم...شلوار های جین وصله دار و رنگ و رو رفته و تی شرتهای تنگ و گشاد و از ریخت افتاده و کلی لباسهای زیر رنگ و وارنگ و بیست سی جفت جوراب انگشت نما را که تا به حال برای روز مبادا نگه داشته بودم همه را در یک اقدام انقلابی دور انداختم...اعتقادی به دادن لباسهای مستعمل به نیازمندان ندارم و این کار را دون شان انسانی آنها می دانم که لباسهای مستعمل و دور ریختنی ام را به آنها ببخشم...!
سوای مساله ی یکطرفه بودن تلفن، مسافرت هفته قبل به کیش هم مزید بر علت شد تا نتوانم آنگونه که باید و شاید به وبلاگ نویسی و وبلاگ خوانی در این ده دوازده روز اخیر بپردازم...بالاخره این طلسم کیش نرفتن من هم شکست و عاقبت "کیش را دیدم" ( جمله اخیر را هم میتوانید با سبک اخوان بخوانید آنجا که می گوید " شوش را دیدم" و هم میتوانید به سبک رهبر معظم انقلاب بخوانید آنجا که فرمودند "صحنه را دیدم" )
برنامه ریزی سفر و خرید بلیط و رزرو هتل را خاله کوچکه انجام داده بود و راستش من به خاطر امتحان میان ترم زبان و مشکلات مالی در لحظات آخر از رفتن منصرف شده بودم اما چون بعد از مراجعه به آژانس بهای بلیط غیر قابل استرداد اعلام شد راهی این سفر شدم...من قبل از این سفر کلا دو بار سوار هواپیما شده بودم و همیشه مسافرت با هواپیما برایم هیجان انگیز و ماجراجویانه بوده است...موقع رفتن اولین نفری که وارد هواپیما شد من بودم و صاف رفتم کنار اولین پنجره برای خودم جا گرفتم و بعد خانوم مهربانی آمد و برای من توضیح داد که در هواپیما بر خلاف اتوبوس هرکسی باید سر جای مخصوص خودش بنشیند و من را به صندلی خودم راهنمایی کرد که خوشبختانه آن هم کنار پنجره بود و من تمام طول پرواز دماغم را به شیشه هواپیما چسبانده بودم و مناظر پایین را تماشا می کردم... تا یادم نرفته یک انتقادی از وزارت راه و ترابری بکنم که اینهمه پول از مردم میگیرند اما هیچ فکری به حال این چاله چوله ها و دست اندازهای هوایی نمیکنند...در طول پرواز انقدر تکان تکان خوردیم که فکر کنم جلوبندی هواپیما درست و حسابی پایین آمد...! از مسایل فنی که بگذریم مهماندار پرواز دختر مهربان و خوشگلی بود و اعتراف میکنم در طول پرواز گلویم کمی پیشش گیر کرده بود...بین راه چند بار به بهانه های مختلف سر صحبت را با او باز کردم اما از ترس اینکه مبادا وسط راه یکدفعه پیاده ام کنند پیشنهاد نامربوطی ندادم و فقط به خاله و دختر خاله بزرگه ام یک سقلمه زدم که دوزاریشان بیفتد که من پسندیده ام و خلاصه هر گلی بزنند به سر خودشان زده اند...موقع پیاده شدن فهمیدم که خاله ام اصلا در باغ نبوده و متوجه منظور من نشده و دختر خاله ام هم اشتباها یکی دیگر را که دماغ بزرگی داشت به عنوان عروس آینده برای من زیر نظر گرفته بوده است...!
به نظر من مهمترین جاذبه توریستی کیش زن ها و دخترهای دل انگیزش است...این جزیره کلکسیونی ست از زنها و دخترهای فوق العاده سکسی و خوشگل با لنزهای آبی و سبز و مانتوهای چسبان و سینه های ورقلمبیده که دهان هر تازه واردی را آب می اندازند و همین مساله دوچرخه سواری را در کیش بسیار مشکل میکند...در روز اول اقامتمان در کیش من که علاقه ای به خرید و پاساژ گردی نداشتم دوچرخه ای را کرایه کردم و در امتداد نوار ساحلی به سیر آفاق و انفس مشغول شدم و سیر آفاق و انفس همان و کله پا شدن با دوچرخه همان...! شلوار نازنین و کاپشن گرانقیمتم همانجا پاره شد... بعد از پس دادن دوچرخه من هم به ناچار لنگ لنگان به جرگه ی پاساژ گردها پیوستم تا بلکه برای خود کاپشن و شلواری ابتیاع نمایم...!
قیمت پوشاک در کیش با اطمینان عرض میکنم که از تهران گرانتر است...لنگه ی کفشی را که پای من بود را بیست هزار تومان بالاتر از قیمتی که من از تهران خریده بودم گذاشته بود و وقتی موضوع را با فروشنده در میان گذاشتم فرمودند که چون کفشهای کاتر پیلار زیره اش تاریخ مصرف دارد!! احتمالا من تاریخ مصرف گذشته اش را خریده ام...!!
آدم در کیش به خاطر تنوع کالاها و فروشگاههایش دچار پدیده ای تحت عنوان "جنون خرید" می شود...من با اینکه قصد داشتم بیشتر از چهل پنجاه هزار تومان خرج نکنم اما در نهایت با قرض گرفتن از همراهان بیشتر از دویست هزار تومان پول بی زبان را در این جزیره نفله کردم...!در هر مغازه ای که وارد می شدم محال بود دست خالی بیرون بیایم...تنها در یکی از فروشگاههای مخصوص فروش لباس زیر با مارکهای معروف دچار "جنون زیر شلواری" شدم و از تمام مدلهای موجود که بعضا از قیمت یک شلوار جین هم گرانتر بود چندین عدد ابتیاع نمودم...!فقط غصه ام این است که وقتی قرار است اینهمه مارک معروف در زیر شلوار پنهان بماند چه نیازی به پرداخت اینهمه پول بود و ترسم این است که نکند خدایی نکرده وسوسه شوم و برای نمایش زیر شلواریهایم هم که شده پای نامحرم را به این خانه باز کنم و در منجلاب فساد هرچه بیشتر فرو بروم...!
یکی دیگر از مزایای کیش این است که آدم آنقدر تاکسی های مدل بالا میبیند و سوار میشود که کلا عقده اش نسبت به ماشینهای مدل بالا و گرانقیمت برطرف می شود...چوب توی سر سگ بزنی آنجا تویوتا کمری و لندکروز ریخته که التماست میکنند سوارشان شوی...!
شاید جالب ترین قسمت برنامه البته سوای قدم زنی در کنار سواحل مرجانی و دریای فوق العاده شفاف جزیره، دیدار از باغ پرندگان و نمایش دلفینها بود...با خرید یک بلیط ناقابل بیست و پنج هزار تومانی میتوانید از این دو مجموعه دیدن کنید...واقعا دیدنی ست...باغ پرندگان محوطه ای مشجر و وسیع است که در هر گوشه اش تعدادی از زیباترین پرندگانی که بتوانید تصور کنید در قفسهای مخصوص نگه داری میشوند...از انواع طوطی های رنگارنگ و پرنده های گرمسیری عجیب و غریب که شاید نمونه اش را فقط در بعضی فیلمهای راز بقا دیده باشید تا پنگوئن و شترمرغ را میتوانید آنجا پیدا کنید...تنوع گیاهی محوطه باغ هم به خودی خود دیدنی و شگفت انگیز است...درختهای گرمسیری و عجیب و غریب و دیدنی تر از همه "درخت انجیر معابد" با آن تنه ی شگفت انگیز و اسطوره ایش...!
در داخل باغ پرندگان در محوطه ای با جایگاه تماشاچیان استخر بزرگی با دیواره های شیشه ای برپا کرده بودند که مخصوص نمایش دلفینها بود...دلفینهای دوست داشتنی و فوق العاده باهوش...من که عاشقشان شدم و فکر میکنم هیچ کاری در دنیا به اندازه ی سر و کله زدن با دلفین ها لذت بخش نباشد...با هر اشاره ی دست مربی دلفینها نمایشی حیرت انگیز و زیبا از پرشهای هماهنگ و حیرت انگیز و یا ادا اطوارهای خنده دار اجرا می کردند...در یک قسمت برنامه یکی از دلفینها از آب خارج شد و چند دقیقه ای با یک قلم مو روی یک بوم را نقاشی کرد و در نهایت آن بوم به مزایده گذاشته شد و به بالاترین قیمت (فکر کنم دویست و هشتاد هزار تومن) به یکی از تماشاچیان فروخته شد...مبالغی که از فروش بوم های دولفین نقاش (نام دولفین سالوادور سالی بود) جمع می شد صرف ساختن مدرسه ای در بم میگردید.
غیر از دلفینها دو شیر دریایی هم به هنر نمایی و بازی با توپ پرداختند که آن هم به نوبه خود دیدنی بود...
در مسیر برگشت با سماجت و پر رویی جای دختر خاله ام را کنار پنجره هواپیما غصب کردم...این بار مهماندارها هیچ کدام چنگی به دل نمیزدند و وقتی من یکی از آنها را صدا کردم که بطری نوشابه نیمه خالی باقی مانده از مسافرین قبلی را تحویلش بدهم با اخم و تخم آن را از من گرفت که تاثیر بدی روی من گذاشت و تا خود تهران توی لک بودم...!

پ.ن: به خاطر کمبود نقدینگی تصمیم گرفتم برای کسی سوغاتی نخرم...خودتان را لوس نفرمائید!

پ.ن: تعدادی از صدفها و گوشماهی های خوشگلی که به همراه آورده بودم پا در آوردند و فرار کردند...! یکی از آنها را در حالی که موجود نفرت انگیزی داشت آن را میکشید پیدا کردم و به همراه کلیه سکنه اش از پنجره بیرون انداختم...خیلی مراقب صدفها باشید!

پ.ن: این نوشته را از کافی نت پاساژ بغل خانه مان پابلیش میکنم...به هر حال گزارش سفری که نوشتنش ساعتی 1000 تومان برای آدم آب بخورد بهتر از این نمیشود!

توسط در January 24, 2007 3:08 PM | | نظرات (83)
اولین ملاقات با خانوم روانی پور...

زن مطبوعیست...خانوم روانیپور را می گویم...ساعت 9 صبح زنگ زد و از خواب بیدارم کرد...گفت صبحانه را بیا اینجا بخور...رفتم...خانه شان چند بلوک بالاتر از ماست...طبقه یازدهم...همانطور که انتظار داشتم راحت و صمیمی بود... اصلا در حضورش احساس غریبی نداشتم...انگار صد سال است که می شناسمش...نشستیم و از هر دری حرف زدیم... از آلودگی هوا مینالید و از نسلی که هویت خودش را فراموش کرده است...در مورد وبلاگ حرف زدیم و اینکه چطور می شود وبلاگ نویسی را هدفمند تر دنبال کرد...چطور می شود نسلی را که گیج و گول و بی اطلاع است را تشویق به خواندن و دانستن کرد...برایم جالب بود که چطور او هنوز آدمها را دوست دارد و به آنها اعتقاد دارد...سعی کردم کمی از نفرتم را با او تقسیم کنم...به او گفتم هیچ حکم اعدامی در ایران بدون انکه خواسته ی قاطبه ی مردم باشد اجرا نمی شود...گفتم اگر دیروز روزنامه ها تیتر زدند که پخش کنندگان فیلم خصوصی آن بازیگر قرار است اعدام شوند به خاطر سبوعیت قوه ی قضائیه نیست...به خاطر درنده خوئی مردم است...! تعریف کردم برایش که وقتی در محل کار نظر همکارانم را در مورد اعدام تکثیر کنندگان آن فیلم خصوصی جویا شدم متفق القول اعلام کردند که اعدام برای چنین آدمی کم است...!! هیچ دولتی تا وقتی تاثیر اجرای یک حکم را بر افکار عمومی نسنجد آن را اجرا نخواهد کرد...اگر تا به امروز حکم امثال کبری ها و شهلا ها را اجرا نکرده اند از ترس افکار عمومی بوده است چون به دلایل مشخصی این دو توانستند که دلسوزی و ترحم افکار عمومی را جلب کنند...ولی همان مردم جمع شدند و اعدام عاطفه ی 16 ساله را در میدان اصلی شهرشان نگاه کردند... با هیجان و لذتی سادیستیک از ساعتها قبل جمع شده بودند تا شاهد اعدام فاحشه کوچک! شهرشان باشند...! مردمی که در نظرشان حکم یک متجاوز به عنف و یا یک زن خیانت پیشه یا حتی یک قاچاقچی مواد مخدر اعدام است...مردمی که هر چند وقت یکبار شاهد اعدام جوانی هستند که در سنین نوجوانی در یک نزاع کسی را کشته است و نگاهش داشته اند تا 18 سالش بشود و بعد اعدامش کنند...من نمیتوانم با این مردم همذات پنداری کنم...نمیتوانم آنها را درک کنم...نمیتوانم با آنها احساس قرابت داشته باشم...نگاه نکنید که مخاطبتان قرار می دهم و برایتان مینویسم و می گویم و میشنفم...من از خیلی از شماها متنفرم...عمیقا متنفرم...این تنفر انقدر مزمن است که گاهی حس میکنم به آن عادت کرده ام...حتی گاهی فراموشش میکنم تا باز سر یک اعدام دیگر...سر یک ابتذال دیگر...سر باز میکند...
خانوم روانیپور اینگونه نیست...دلش از من بزرگ تر است...امیدوار است...شاید چون زن است و شاید چون مادر است...هنوز برای همین مردمی که من حین حرف زدن با او خوک خطابشان کردم مینویسد به امید روزی که تغییری ایجاد شود...ولی چه فایده؟
دو کتاب برایم امضا کرد...اهل غرق و نازلی...تیراژ کتابها را نگاه کردم...چاپ دوم 3000 نسخه و آن یکی چاپ سوم 3000 نسخه...با این حساب اگر خواننده های آثار خانوم روانیپور را افراد مشخصی بدانیم که اکثرا از هرکدام از این کتابها یک نسخه در اختیار داشته باشند تا به حال بین شش تا ده هزار نفر کتابهای او را خوانده اند...ده هزار نفر کتابخوان...! روشنفکر کارش روشنگری ست اما در ایران (و شاید همه جای دنیا) مخاطب کتابها و مقالات و وبلاگهای روشنفکری به جای عامه مردم عموما روشنفکران هستند...اینها هم دائما یا به قصد نقد یکدیگر هم را میخوانند یا به خاطر لذت نابی که از بازیابی اندیشه ها و احساس و عواطف خود در آثار دیگری می یابند...!
ولی آن چند ده میلیون نفر که اصلا کتاب و وبلاگ نمی شناسند و وقت و حوصله و انگیزه و سواد خواندن کتابها و مقالات روشنفکری را ندارند چه؟در ایران آگاهی مثل توپی در دست یک تیم (تیم روشنفکرها!) دست به دست می شود و تیم مقابل هم با انبوه سیاهی لشکرهایش اصلا از قواعد بازی بی خبر است و در زمین خود به کار و جنایات خود مشغول است...!
به هر حال تجربه جالبی بود...همصحبتی و همنشینی با چنین انسانهایی تسلا بخش است...اینکه انسانهایی را ببینی که آنها هم از همان دردی رنج می برند که تو رنج می کشی (ولو که درد بی درمان باشد!) به آدم آرامش می دهد...روز خوبی بود...بعد از همه ی این حرفها و خوردن یک چایی و نسکافه و بعد کمی اینترنت گردی خانوم روانیپور یادش افتاد که باید برای خرید میوه به تره بار برود...با هم رفتیم و کلی خیار و نارنگی و انار و مانند آن خریدیم و آمدیم...خانوم روانیپور سوای شخصیت دلنشین و دوست داشتنی اش با آن انبوه کتابهایی که در خانه اش دارد برای من در حکم یک گنج است...خوبی اش این است که خست به خرج نمی دهد و کافیست لب تر کنی تا انقدر کتاب بارت کند که برای خانه بردنش از کت و کول بیفتی...سوای چند جلد کتاب و کلی از شماره های قدیم مجله کارنامه یک تابلوی نقاشی هم از کارهای پسر کوچکش به من داد...ارزش این تابلو وقتی صد چندان می شود که یواشکی به من گفت فقط به کسانی که "دوستشان دارم" از این تابلو ها می دهم...!
از ظهر گذشته بود که چون چیزی در خانه تهیه نکرده بود برای ناهار من را به فلافلی پایین خانه شان دعوت کرد و خوردن یک فلافل سفارشی مرد افکن با نوشابه حسن ختام دیدار اول من با خانوم روانیپور بود...!

پ.ن: خیلی با عجله نوشتم و ظرایف و دقایق زیادی از لحظات ملاقات با او را از دست دادم...اما چاره ای نبود...ده دقیقه ی دیگر باید بروم سر کار و نمیتوانستم صبر کنم تا از سر کار برگردم...این عجول بودن برای نوشتن بزرگترین نقطه ضعف من است...یعنی باید تا احساسم داغ و تازه است نان را بچسبانم...!در غیر این صورت دیگر نوشتنش به خودم مزه نمی دهد...!

توسط در November 25, 2006 3:12 PM | | نظرات (61)
عجایب سه گانه بندر عباس

بندر عباس یه شهر مثل سایر شهرهای ایرانه با سه تا فرق کوچولو…اولیش اینه که خودت رو هم بکشی نمیتونی اینجا موهای صاف و لخت داشته باشی…رطوبت هوا و گرمای زیاد مثل یه سشوار طبیعی به جون موهات میفتن و نتیجه می شه یه کله ی وز کرده که هر تار مو برای خودش یه سازی می زنه...دومین فرقش رو وقتی متوجه می شی که برای قضای حاجت مجبور شی یه سر به توالت های عمومیش بزنی...نه...مساله تمیزی و کثیفی توالت ها نیست...مساله فرهنگ توالت رفتن مردمونشه...اگه همه جای ایران سر سفره غذا برادر به برادر رحم نمی کنه اینجا سر توالت رفتن مردم اینجورین...دریغ از یه جو عاطفه...! به محض اینکه پات رو می ذاری تو یه توالت و هنوز زیپ شلوارت رو هم پایین نکشیدی می بینی یه نفر داره با مشت و لگد می کوبه توی در توالت و هوار می زنه که د یالله...قیچی کن بیا بیرون...!
من قبول دارم که بعضی وقتها که یه نفر می ره توی توالت عمومی و بیرون نمی آد نفر بعدی که منتظره بعد از یه پنج شش دقیقه که پشت در این پا اون پا می کنه حق داره یه تقه ای به در بزنه که طرف متوجه بشه که یه نفر توی نوبت ایستاده و زود سر و ته ماجرا رو هم بیاره و بیاد بیرون...ولی اینجا اصلا نقل این حرفها نیست...به جان خودم هر دو باری که من رفتم توی دستشویی به فاصله ده ثانیه همچین شروع کردن به کوبیدن در توالت که یه لحظه فکر کردم گشتاپو اومده عقبم...نه اینکه قصد و غرضی داشته باشن ها...نه...اصلا اینجا رسمه که هرکی وارد یه توالت عمومی می شه باید با مشت و لگد بیفته به جون درهای بسته تا یه در باز بشه...بعدش هم که تو با قیافه حیرت زده و مستاصل میای بیرون و انتظار داری که پشت در یه نفر با مشتهای گره کرده و صورت برافروخته منتظر ایستاده باشه با یه آدم خیلی مودب و سر به زیر مواجه می شی که موقع رد شدن از کنارت حتی ببخشید رو هم فراموش نمی کنه که بگه...!

به هر حال سومین عجایب اینجا هم گربه های خیلی خیلی خیلی لاغرشه...من دیروز یکیشون رو از نزدیک دیدم...یعنی حتی بهش دست هم زدم...قسم میخورم هیچ شباهتی به گربه نداشت...خیلی رقت انگیز بود...آدم رو یاد اردوگاههای مرگ نازیها مینداخت...نمی دونم علتش آب و هوای اینجاست یا مردمان اینجا حتی استخوانهای غذاهاشون رو هم میجون...

به هر حال الان حدود شش روزه که اینجام...روز دوم رفتیم قشم...یه شیشه عطر برای خودم خریدم که باعث شد کفگیرم بخوره ته دیگ...یکی نیست بهم بگه نونت نیست...آبت نیست...عطر خریدنت دیگه چیه...باور کنین هنوز دو ماه نیست که یه صد میلی ایزیمیاکه خریدم...ایندفعه بنا به سفارش دوستان دیویدوف گرفتم...نه..کول واتر نه...اکو...به نظرم بوش به اندازه اون ایزیمیاکهه پایدار نیست...حتی به خوبی اون هم نیست...یه دونه پیرهن بیشتر برای خودم نخریدم...امممم...دیگه یه دارت مغناطیسی هم خریدم...دو تا چاقو...یه قیچی مرغ بری 14 کاره...دو تا زیر پیرهنی...سه جفت جوراب...یه دست ورق...یه شیشه عطر تقلبی جوپ...! و یه سری خورده ریز دیگه...

راستی...دوچرخه م رو هم با خودم اوردم...عصرها باهاش می رم کل سواحل بندر عباس رو زیر و رو می کنم...رویهمرفته جاتون خالیه...بد نمی گذره...این دختر خاله م نمی ذاره آب ته دلم تکون بخوره...ولی با این حال دلم برای خونه م و برای کامپیوترم و برای کتابهام و برای همون دو تا و نصفی آدمی که گاه گداری بهم زنگ می زدن و مهمتر از همه برای گربه م تنگ شده...دورادور ازش خبر دارم...محیا می گه بیشتر اوقات توی حیاطه...می گه حالش خوبه...می گه فقط خیلی کثیف شده...آخی ی ی...دلم براش یه ذره شده...!
من برم دیگه...همه میخوان اینجا بخوابن...اینجا نمی شه زیاد کانکت شد...نظر خواهیم هم فعلا کما فی السابق مشکل داره...یعنی نظرات شمابرای نمایش داده شدن باید اول تائید بشن...یعنی اگه دیدین اینجا نوشته «صفر نظر» زیاد ذوق نکنین که اول شدین...چون ممکنه قبل از شما بیست نفر دیگه هم نظر گذاشته باشن و من نرسیده باشم که دونه دونه تائیدشون کنم...آخر عمری این پرشین بلاگ هم برای ما چه بازیهایی در می آره...!! من آخر نفهمیدم که باید چیکار کنم اگه نخوام نظرات شما از فیلتر تائید من رد بشن...ای بابا...بگذریم...تا بعد...

بعد التحرير: سيستم نظر خواهی درست شد...


توسط در March 26, 2006 11:46 PM | | نظرات (11)
سیاحتنامه ی تبریز

خیلی باحاله این تبریز...یعنی باحال بود...الان تهرانم...دیروز نذاشتن که درست و حسابی آپدیت کنم...یارو اومده بود بالای سرم مثه اجل معلق وایساده بود و هی می گفت تعطیله...خلاصه اینکه نمود ما رو تا تونستیم دو کلمه بنویسیم...الان که رفتم متن دیروزم رو دوباره خوندم دیدم کلی قاطی پاتی و غلط غولوط نوشتم...

حالا بی خیال...داشتم می گفتم خیلی باحاله این تبریز...توی هتل نشسته بودم برای خودم داشتم کانال اختصاصی تبریزیا رو می دیدم...یه برنامه بود که جریان محاکمه ی یه مجرم رو برای عبرت دیگران نشون می داد...یه جور سوال و جواب بین قاضی و مجرم بود:

(متهم پشتش به دوربینه و در حالی که حتی پس کله ش رو هم شطرنجی کردن برای محکم کاری سرش رو زیر انداخته بود و سر و صورتش رو هم با دو تا دست پوشونده بود و این حس به بیننده القا می شد که رئیس کل مافیای سیسیل رو دارن محاکمه می کنن و یا طراح اصلی حملات 11 سپتامبر رو...!)

(تمام دیالوگها با لهجه ترکی غلیظ اجرا شد)

قاضی: آیا اتهام خودتو گبول می کنی؟

متهم: (سر افکنده و نادم) بله آگای گاضی!

قاضی: آیا نمی دانستی که عملی که انجام داده ای از مصادیگ اعمال خلاف شرع و حرام است؟

متهم: چرا جناب گاضی..(در حالی که از شدت ندامت و ناراحتی و عصبیت دو دستی بر سر خود می کوبد و می گرید) گلط کردم جناب گاضی!

قاضی: چرا شرب خمر کردی؟

متهم: (با همان حالت زار و نزار و درمانده) صبحی توی خونه دعوام شد...اعصابم خورد بود...ندونستم چی کار می کنم...

قاضی: چقدر خوردی؟

متهم: یه استکان کوچیک!

قاضی: می دانستی شرب خمر به هر مقدار که باشد خواه به شخص حالت مستی دست بدهد یا ندهد مطابق قانون حرام است و مجازات دارد؟

متهم: گلط کردم جناب گاضی...گول رفیگ ناباب رو خوردم...

(تصویر کم کم تاریک می شود و یک آهنگ مکش مرگ ما و عبرت آموز چاشنی سیاهی تصویر می گردد و در انتها جناب گاضی مجددا ظاهر می شوند و رهنمود هایی به جوانان می دهند که دیگر چنین جنایاتی را مرتکب نشوند!)

یه مورد دیگه هم از باحالی این تبریزیا بگم و برم سر بقیه ماجراهای تبریز...داشتم برای خودم توی بازارچه تبریز قدم می زدم که یه دفعه دیدم صدای دسته عزاداری و سینه زنی و این حرفا میاد...من که خودم هیچوقت حسابای ماه های قمری دستم نیست، پیش خودم گفتم حتما محرم شروع شده و ما خبر نداریم...وایسادم تا دسته نزدیکتر بشه...گوش که دادم دیدم نه...انگار جای حسین حسین دارن یه چیزای دیگه ای می گن...خلاصه کاشف به عمل اومد که شهادت امام محمد باقره (یا شایدم امام محمد تقی بود _ باور کنین یادم نیست _ )...پیش خودم گفتم پس اینهمه می گن ملت شهید پرور تبریز همچین پر بیراه هم نمی گن...واقعا هیچ جای دنیا مردم اینجور خوره ی شهید و شهید بازی و عزاداری و این حرفا نیستن...آخه دیگه امام تقی و امام نقی هم تو سر زدن دارن...!؟ فکر کنم اگه تعداد امامزاده ها هم از تعداد روزهای سال بیشتر نبود اینا واسه امامزاده هاشونم علم و کتل و دسته راه می نداختن...! بزنم به تخته ائمه بزرگوار ما هم که از هر نظری جلوی حکومت وقت کم می آوردن از نظر زاد و ولدی و تولید مثلی پوز خاندان بنی امیه و بنی عباس رو که زده بودن هیچ، در بین جانوران هم بی رقیب بودن!

ای بابا...بگذریم...اصلا به من چه...! من نه سر پیازم و نه ته پیاز...همینم مونده تو این هاگیر واگیر حکم ارتدادم هم صادر بشه...این بزرگان کمرش رو داشتن، طرفش رو هم به هکذا...تا کور شود هر آنکه نتواند دید! همه که مثه من پیزوری و ریقونه نیستن که یه شب که شیطون می ره توی جلدشون تا یه هفته از کمر درد نتونن قد راست کنن...!

داشتم از تبریز براتون می گفتم...این سفر تبریز یه جورایی آب نطلبیده بود برای من...خیلی حال کردم...البته نزدیک بود بند رو آب بدم...یه دختره اومد سر راه ما قرار گرفت که آی خوشگل بود...آی خوشگل بود...روز اول که توی کارخونه دیدمش شبش که اومدم هتل تا صبح هی غلط زدم و هی آه کشیدم...دست بر قضا کار من هم توی کارخونه دقیقا همونجایی بود که این دختره مثه برج اونجا همیشه نشسته بود...البته حدس می زنم که اونم از من بدش نیومده بود...بالاخره اونقدر عقلم می رسه که بفهمم حرکات و نگاه های یه دختر معنیش می شه «ایشششش...برو گمشو ایکبیری انقده هم دور و بر من نپلک» یا معنیش می شه «خوب جون بکن دیگه...خوب نیست پسر انقده خجالتی باشه...!» خلاصه اگرچه مرغ زیرک بود شراگیم در هواداری...به تیر غمزه نزدیک بود که صیدش کنه چشم آن کمان ابرو! می گم نزدیک بود که صیدش کنه...یعنی اون یه تیری ول کرد حالا... ولی فعلا که ما اینجاییم و قیافه اونم الان به زور یادم می آد...یعنی بلا رفع شده و خوشحالم که دلم رو توی تبریز جا نگذاشتم! اونم پیش یه دختری که یه زبونی بلده که من بلد نیستم...آدم حریف دخترای یه زبونه نمی شه وای به دخترای دو زبونه...

از غذاهای تبریز هم براتون بگم و برم...اولین جایی که توی تبریز غذا خوردم همون هتلی بود که درش اقامت داشتم...برای ناهارم چلوکباب برگ سفارش دادم...با توجه به اینکه هتلی که درش بودم جزء هتلهای خیلی خوب تبریز بود انتظار یه غذای آنچنانی رو داشتم...ولی وقتی پیشخدمت بشقابم رو آورد گذاشت جلوم وا رفتم...باورم نمی شد...یه مقدار برنج سفید با یه قالب بیست گرمی کره و یه سیخ کباب که به همه چیز شبیه بود جز کباب برگ...از نظر قطع اندازه اونقدر کوچیک بود که اول فکر کردم کوبیده ست...حالا اندازه ش توی سرم بخوره...بوی بز مرده می داد...! از بس گوشت توی یخچال مونده بود حتی بعد از پخته شدن هم قرمزی متمایل به سیاهی و خشکی گوشت کاملا مشخص بود...گفتم حالا یه تیکه ازش بخورم شاید توی مزه ش فرجی بشه که دیدم صد رحمت به گوشت سگ...همونجوری بشقابم ول کردم و رفتم به کسی که پشت دخل رستوران بود اعتراض کردم که غذاتون هم از نظر کیفیت افتضاحه و هم از نظر کمیت (دقت کنید که در کنار این غذا نه از گوجه خبری بود و نه از نارنج و نه سبزی و نه پیاز و نه هیچ جیز دیگری!) صندوقدار من رو به مدیر هتل ارجاع داد و من داستان رو عینا برای ایشون هم بازگو کردم...برخلاف انتظار من که توقع عذر خواهی داشتم ایشون جواب بسیار وقیحانه ای داد (که جهت جلوگیری از اطاله کلام وارد جزئیات صحبتهامون نمی شوم!) و من هم وقیحانه هتل رو ترک کردم [ و البته شایان ذکره که ایشون در وقاحت کم نیاوردن و به نوبه خود در روز بعد تمام غذاهای نخورده ام را برام در فاکتور هتل حساب کرده بودند!] و در اولین رستورانی که دیدم یک عدد چلو مرغ سفارش دادم...این بار بر خلاف ظاهر رستوران که بیشتر شبیه قهوه خانه ها بود چنان غذایی خوردم که تا عمر دارم فراموش نخواهم کرد...هم از نظر قیمت بی نظیر بود و هم از نظر کیفیت...یعنی 1500 تومان که دادم به غیر از یک دیس بزرگ برنج و یک تکه ی بزرگ مرغ و مخلفات، یک سوپ خوشمزه و یک نوشابه (هر دو رایگان) هم نوش جان کردم...
من یک عادتی که دارم به هر شهری که می روم تا از غذاهای محلی آن شهر نخورم شهر را ترک نمی کنم و در مورد تبریز تعریف دو غذای تاوا کبابی و بناب کبابی را شنیده بودم که هر دو را در فرصتهای دیگری که داشتم مزمزه کردم که اولی که همان کباب دیگی خودمان بود چنگی به دلم نزد ولی بناب کبابی که آن هم همان کباب کوبیده ی خودمان است(منتها یک مقدار کلفت تر!) عالی بود و بسیار فاز داد!

امممممم...بازم حرفام تموم نشد...می خواستم ماجرای اون آقاهه که اوایل انقلاب با باطوم زده بودن توی سرش و کور شده بود رو براتون بنویسم یا ماجرای گربه هایی که داخل یکی از تیمچه های بازارچه تحصن کرده بودن و من شیرجه زدم وسطشون و یا مصیبتی که من سر یاد دادن برنامه کامپیوتری توی کارخونه داشتم یا از برگشتنم با ایرباس و سوغاتیهایی که با خودم آوردم...اوووووووووووه...همه ی حرفام موند که...!عیبی نداره...مثه این سایتهای سکسی که چار تا عکس جلو می ذارن و بعد پیغام می دن که هرکی بیشتر می خواد ببینه شماره حسابش رو وارد کنه، اینجا هم هرکی خیلی علاقمند بود بقیه ش رو هم بشنفه یه قرار به صرف شام باهام بذاره توی یه رستوران آبرومند...میام براش تعریف می کنم!

پ.ن: من به شدت از جمعه صبح‌ها آپديت کردن متنفرم...جمعه‌ها انگار گرد مرده روی اين وبلاگستان می‌پاشن...! اين يه دفعه هم از دستم در رفت (از الان هم بگم که من شنبه عصری يه بار الکی پينگ می‌کنم! بعدا نگی که نگفتی...)

توسط در September 2, 2004 7:21 PM | | نظرات (1)
سفر نامه شمال

چرا دروغ بگم...پريشب رسيدم تهران...ولی دسترسی به اينترنت
نداشتم تا همين الان...ببخشيد خلاصه...
شمال رفتن من يهويی پيش اومد...يعنی ساعت ۴ بعد از ظهر
رفيقم زنگ زد که پاشو بريم و ساعت ۷ تو جاده بوديم...اين برای
اونايی که ميگفتن شراگيم بی معرفته و نا مرده و تک پره و...!
دوستو گرافی...
دوست من که معرف حضورتون هست...اسمش حسين ه و ليسانس
عمران داره از دانشگاه گيلان...داشت ميرفت دنبال کارهای تصفيه ش
از خدمت...دو ماه بيشتر خدمت نکرد...با پارتی بازی معافی پزشکی گرفت
و خلاص...تو دوران دانشجوييش تو رشت يه آپارتمان ۶ واحدی لوکس هم
برای خودش ساخت که تمام مدتی که ما رشت بوديم از نظر جا و مکان
در مضيغه نبوديم...يه واحدش رو فروخته و يه واحدش هم دست سرايداره...
ميگم که...پسر خيلی زرنگيه....و البته سرمايه دار...!
پژو...جاده...سربازهای عملی...!
با پژو چهار ساعته رسيديم رشت...تو راه دو تا سرباز نشسته بودن
جلو و در کمال وقاحت توی روز روشن (شب تاريک!) سيگاری بار ميزدن و
فرت و فرت ميکشيدن...خلاصه تا رشت رسيديم بس که دود حشيش رفت
تو دماغ و دهنمون داشتيم الکی الکی عملی ميشديم...!
شب اول...
ساعت ۱۱ رسيديم رشت...از اين رشتيا کون گشاد تر خودشونن...!
ساعت ۱۱ شب تو خيابونها مگس پر نميزد...نصف رشت رو زير و رو
کرديم تا يه ساندويچی گير آورديم...دو تا همبرگر خورديم...غلط نکنم
گوشت سگ ماهی بود...! بعدشم رفتيم خونه خوابيديم...خونه رفيقم
خيابون گلساره...خيابون گلسار يه چيزی تو تيريپای خيابون جردن
خودمونه...!
صبح روز بعد...
حسين رفت پادگانشون دنبال تصفيه ش و من هم اول يه سر رفتم کافی نت
و بعدش هم افتادم تو خيابونهای منتهی به ميدون شهرداری...رشت يه بازار
ماهی فروشها داره که من تو مدتی که رشت بودم هر روز اونجا پلاس بودم!
خيلی حال ميده...شونصد نفر هم زمان با اون لهجه باحالشون داد ميزنن و
جنساشون رو تبليغ ميکنن...علاوه بر مغازه ها دستفروشها هم جا به جا
بساط کردن و برای جلب توجه مشتری هر کاری ميکنن...!اونجا علاوه بر
ماهی ماست و پنير محلی، تخم مرغ، اردک و مرغابی و غاز و مرغ و خروس
زنده يا مرده ، زيتون، هويج محلی، انواع سبزی و ترب سفيد و قرمز و
بادمجون محلی، مغز گردو و خيلی چيزای ديگه هم تو بساط دستفروشها
پيدا ميشه...اونجا خريد و فروش ماهی مثه اکثر جاها کيلويی نيست و
دونه ايه...! يعنی ماهی ها رو بر حسب نوع و اندازه دسته بندی و قيمت
گذاری ميکنن...گرون ترين ماهی ماهی سفيده که بسته به اندازه ش ممکنه
تا ده هزار تومن هم فروخته بشه و ارزون ترينش ماهی آزاده که اگه کوچيک
(حول و حوش يک کيلو) باشه دونه ای دويست تومن هم معامله ميشه...!
شايعات بی اساسی که در مورد رشتيها ساخته اند...!
تو بازار ماهی فروشها داشتم برای خودم ميگشتم که يهو ديدم يه آقايی
از پشت به يه آقای ديگه ای نزديک شد و دستش رو برد عقب و با تمام قوا
شپلق گذاشت پس کله اون يکی آقا...! و پشت بندش هم با زبان شيرين
گيلک فوحش رو کشيد به جونش و هی چپ و راست چک و لگد بود که
حواله صورت و ما تحت اون بنده خدا ميکرد...!اون آقاهه هم با اينکه از
نظر جثه چيزی کم نداشت ولی تا اونجا که جا داشت کتک خورد و بعد هم
راهش روکشيد و رفت و قائله به خير و خوشی! فيصله پيدا کرد...!
يکی از دسفروشها رو کشيدم کنار و پرسيدم جريان چی بود که اين بنده
خدا اينجور کتک خورد...؟
با همون لهجه مثه زولبياش برگشت گفت (( انگوشت نگاری کرده بود...!))
منو ميگين همينجوری موندم ...برای اينکه فکر نکنه خنگم گفتم آهان...!
اما هرچی به ذهنم زور آوردم بفهمم يارو چی گفته دو زاريم نيفتاد...حدس
زدم شايد منظورش اينه که دزدی کرده بود چون معمولا از دزدها و خلافکارا
انگوشت نگاری ميکنن...با اين حال دلم رضا نميداد چون دزد رو که ول نميکنن...
رفتم سراغ يکی ديگه از دستفروشها و باز پرسيدم که جريان چی بوده اونم
برگشت همين رو گفت که طرف انگوشت نگاری کرده بود...!!
ديگه طاقت نياوردم و گفتم: يعنی چی انگوشت نگاری کرده بود؟
يارو برگشت يه نگاه عميقی به سر تا پام انداخت و گفت بچه تهرانی؟
گفتم آره...يه ذره من و من کرد و گفت يعنی مزاحم يه خانوم شده بود...!
يه صد متری که از اونجا دور شدم تازه ارتباط بين انگشت نگاری! و مزاحمت
رو فهميدم و تو دلم به اون برادر غيور رشتی مرحبا گفتم که باعث شد که
انگشت هرزه اون جرثومه فساد ديگه متوجه هيچ نگاری نشه...!
واقعا دارم فکر ميکنم که اين برادر رشتی که به خاطر يه انگشت نگاری
ناقابل بر روی يک عابر اينچنين خونش به جوش اومده اگه مثلا بياد
خونه ش و ببينه مثلا اصغر آقا تو کمد يا زير تخته چه قشقرقی که به پا
نخواهد کرد...!!
اوقات فراغت در خانه...
کلا من ۱ هفته شمال بودم...از يک هفته پنج روزش رو رشت بوديم...
خونه رفيقم اسباب و اثاثيه درست و حسابی نداشت...يه اتاقش رو
فرش کرده بود و تو هال هم يه کامپيوتر و يه مبل بود...در حقيقت
فقط يه جايی برای گذروندن شبها يا روزهای بارونی بود...مواقعی که
بارون ميومد تفريح ما شده بود بازی فوتبال با کامپيوتر...بعضی وقتا هم
ديد زدن خونه روبرويی...! به خدا من زياد نگاه نميکردم...بيشتر دوستم
ميرفت جلو پنجره...چند تا دانشجو بودن فکر کنم...يکی از يکی مانکن
تر...! من هی به اين دوستم ميگفتم اين کارا خوب نيستا...! ولی خوب
اونها هم مخصوصنی! پرده شون رو نميکشيدن...! پدر سوخته ها...!
سرايدار خونه مون هم دو تا پسر پونزده شونزده ساله داشت...اينها از
شدت خود شيرينی! هر يک ساعت يک بار ميومدن بالا که فرمايشی
ندارن آقای مهندس...!؟
سفر به انزلی و مواجهه با ناياب ترين گونه نهنگ در حال انقراض
موسوم به سگ ماهی...!
روز دوم بود يا سوم که بس که به اين دوستم غر زدم که بريم دريا رو
ببينيم راه افتاديم به سمت انزلی...از رشت تا انزلی تقريبا راهی
نيست و خطيها ۳۵۰ تومن ميبرن...من قبلا هم يک بار انزلی اومده
بودم...اونجا هم يه بازار ماهی فروشها داره که مثه بازار رشت جالبه و
بلکه جالبتر...اکثر ماهی هايی که اونجا ميگذارن برای فروش هنوز
دارن نفس ميکشن و زنده ن...يه ماهی هست به اسم اردک ماهی...!
اين ماهی گوشتخواره و بسته به سن و جثه ش از ماهی ها و يا
پرنده های مرداب تغذيه ميکنه...بزرگهاش واقعا وحشتناکن...!تو بازار
انزلی يه دونه دو متريش رو گذاشته بودن برای فروش که هنوز نفس
ميکشيد...ميگفتن از ديشب تا الان هنوز نمرده...! البته گوشت اردک ماهی
زياد مرغوب نيست و قيمت زيادی هم نداره...
بگذريم...از بازار انزلی پياده رفتيم تا ساحل شنی انزلی...شب قبل مثه
اينکه دريا طوفانی بوده و تو ساحل پر از چوب و شاخه درخت و آت و اشغالايی
بود که آب به ساحل آورده بود...همينجوری با دوستم داشتيم قدم ميزديم
که چشمم افتاد به يه موجود دوکی شکل که همينجوری افتاده بود تو ساحل!
يه چيزی مثه نهنگ...نه...ای بابا...چرا انقدر من خالی ميبندم؟ يه چيزی
مثه فوک...مثه سيل...!مثه اونها که معمولا تو قطب زندگی ميکنن...من کف
کرده بودم...اولين بار بود همچين چيزی از نزديک ميديدم...از محليا پرسيديم
گفتن اسم اينها سگ ماهيه...معمولا تو خشکی نميان و اين رو هم احتمالا
صيادها کشتن...چون با دندونهاش تور های ماهيگيری رو پاره ميکنه و ماهی ها
رو ميدزده...گفتن روغنش شفای سوختگيه...! خلاصه عجيب ترين چيزی بود
که ديده بودم...افطار رو تو انزلی خورديم و برگشتيم...
فومن و ماسوله و کاکا...
من با اينکه تعريف ماسوله رو زياد شنيده بودم اما هيچوقت نرفته بودم...
يه روز عزمم رو جزم کردم که برم ببينم انقدر ميگن ماسوله ماسوله چی
چی هست اصلا...صبح رفتم جايی که ماشينهای فومن بودن...راه ماسوله
از فومن ميگذره...همونجوری که راه قدس از کربلا ميگذشت...! برای فومن
هم مينی بوس بود و هم سواری پژو...مينی بوسها خيلی شلوغ بودن...
پرسيدم کرايه ها چجوريه گفتن مينی بوس ۱۲۵ تومنه و سواری ۱۷۵ تومن!!
تو دلم گفتم عجب ملتين که به خاطر اينکه پنجاه تومن کمتر بدن دارن
از سر و کول همديگه بالا ميرن...! چپيدم تو پژو و نيم ساعت بعد فومن
بودم...حيفم اومد فومن رو نگردم...يه يک ساعتی خيابونهای منتهی به ميدون
اصلی فومن رو بالا پايين کردم...ديگه همه ميدونين سوغات فومن کلوچه شه!
اکثر جاها کلوچه پزی بود...راستش من خودم زياد خوشم نمياد از کلوچه های
فومن...! يه جورين...!
از فومن به ماسوله فقط سواری داشت...۳۰۰ ميگرفت ميبرد ماسوله...!
باور کنين يک ساعت تموم تو ماشين نشستم تا ۴ نفر ديگه اومدن و راه
افتاديم...اما قشنگ ترين لحظه های شمالم تو جاده فومن ماسوله گذشت...!
جاده و مناظر ديوونه کننده بود...!دور تا دور از اون کوههای جنگلی معروف
گيلان بود...نميدونم چجوری بايد توصيف کنم...همه جا سبز و زرد و سرخ
بود...!اين پاييز چی کار که نکرده بود با اين درختا...! تو جاده هم راه به راه
از اردک و مرغ و خروس ميومد جلومون تا گاو و سگ و قاطر...! انقدر جاده
خلوت بود که وسط جاده يه جا يه گاوه دراز به دراز خوابيده بود و راننده اگه
به موقع ترمز نميکرد نميدونم ماشين داغون ميشد يا گاوه...!
ديگه زيباييهای خود ماسوله باشه طلبتون...يه دو ساعتی تو ده گشتم...
اکثر مغازه ها تعطيل بودن...فقط يه جا بود چند تا زن داشتن کلوچه و
رشته خوشکار درست ميکردن...ديدم يه چيزهايی گذاشتن تو سينی
شکل کتلت...!وقتی پرسيدم فهميدم اسمش کاکا ست و يه جور
شيرينيه که با آرد و مغز گردو و خيلی چيزای ديگه درست ميشه...!
دونه ای دويست تومن بود...حيفم اومد امتحان نکنم...دو تا خريدم برای
رفيقم هم ببرم نگه ما بی مراميم...!
شب نشينی با جوانان رشتی...!
شب همون روز رفيقم ۶-۵ تا از رفيق فابريکای دوران دو ماه خدمتش رو
جمع کرده بود خونه و خلاصه يه سيبيل پارتی گرفته بود به مناسبت
معاف شدنش...!همه بچه های رشت بودن و همه هم بچه باحال...!
خلاصه يه ذره که مجلس گرم شد دوستان بذله گو شروع کردن به جوک
گفتن...!جالب بود که شايد بيشتر از صد تا جوک گفته شد و
تنها يه جا رد پای (( رشتی )) تو جوک بود اونم مربوط ميشد به اون رشتيه
که آدمخوارا ميندازنش تو ديگ بپزنش بعد که در ديگ رو باز ميکنن يارو
ليف ميخواد...!! حالا اينا هم کيليد کردن به من که تو هم يه جوک بگو...!
منم هرچی جوک بلدم با ((يه روز يه رشتيه ميره خونه ميبينه زنش
فلان....)) شروع ميشه...خالا هی از من انکار و از اونها اصرار که بايد بگی!
آخر دلم رو زدم به دريا و گفتم خدايا خودم رو سپردم به تو...و شروع کردم
تعريف که يه روز يه رشتيه مياد خونه ميبينه زنش با يکی ديگه رو تختخوابه...!
يه نيگا به جمع کردم ديدم رفيقم داره دندون قروچه ميکنه بهم...بقيه هم
چشماشون گرد شده و رگای گردن داره ميزنه بيرون...فهميدم بايد يه جوری
سر و ته قضيه رو هم بيارم...از طرفی هم راه فراری برام نمونده بود...بالاخره
زنه با مرد غريبه تو رختخواب بود و شوهر رشتيش هم سر رسيده بود...!
تنها چيزی که به فکرم رسيد اين بود که بگم رشتيه شاکی ميشه قمه رو
ميکشه مفته به جون اون دو تا و هم زنش رو ميکشه و هم مرده رو...!!بعدش
برای اينکه سه نشه گفتم اين جوک نبودها...چند وقت پيش تو روزنامه خوندم!

تا آخر شب اين جوک من سوژه خنده بود...!!:))
آستارا...
دوست من تو مدت دانشجوييش تو رشت يه رفيق فابريکی داشت که
الان تو آستارا يه گنده تاجره برای خودش...قرار بود تو مدتی که شمال
هستيم پيش اون هم بريم...از رشت تا آستارا تقريبا ۲۰۰ کيلومتره...!
موقع افطار رسيديم خونه اين آقای تاجر...چه تدارکی ديده بود...!واقعا
دستش درد نکنه...دو ماهه ازدواج کرده و هم خودش و هم خانومش
ترکن...تمام مدتی که ما خونه شون بوديم خانومش از تو آشپزخونه بيرون
نيومد...ولی عجب دستپختی داشت...۴ جور غذا پخته بود...نميدونم
چی چی باقالا...ماهی سفيد...کوفته تبريزی...امممم...سه تا شد؟
آهان...خوب برنج هم گذاشته بود ديگه...ميشه ۴ تا...بعد از شام هم
رفتيم يه قليونی کشيديم و شب هم همونجا مونديم...شايد دوست من
به اتفاق اين دوست قديميش تا چند وقت ديگه بزرگترين کارخونه بتون
آماده گيلان رو تو آستارا بزنن...

...يا ايهاالديـــــــــوث ...!!
تو راه برگشتن از آستارا تو ماشين راننده راديو رو روشن کرده بود و يه
آخوندی داشت برای خودش وعظ ميکرد...(فکر کنم راديوی محلی بود)
ما هم ناچار گوش ميکرديم...صحبت از محرم و نامحرم و زن و مرد بود...
اين آخوند عالی قدر افاضه فضل فرمودن که اگر مردی راضی بشه که
ناموسش! رو نامحرم ببينه از عرش!! خطاب بهش مياد که (( يا
ايهاالديوث...)) !!!
يعنی تو ماشين ترکيده بودم من از خنده...!!هی به دوستم سقلمه ميزدم
که شنيدی چی گفت اونم هی چشم غره ميرفت که هيس...! جالب اين
بود که راننده و دو تا مسافر ديگه ميخ همين سخنان شده بودن و در چهره
شون ميشد فهميد که چقدر اين خطاب آسمانی براشون سنگين تموم
شده...!!
تا حالا فکر ميکرديم که فحاشی و بد دهنی مال اين بشر دو پاست...نگو
اين عرشی ها! هم لات و لوت کم ندارن...!
دارم فکر ميکنم اگه برای اينکه فرضا ناموس منو نامحرم ببينه چنين
خطابی از عرش بهم بياد مثلا اگه يه وقتی دزدی کنم مثلا از عرش
خطاب مياد: (( اوهوی...مرتيکه قرمدنگ پفيوز عن...!!))
يا اگه فرضا زبونم لال زنا کنم خطاب مياد (( ج*کشه عمه فلان *****
ولد زنای ****))
عجب عرش باحالی...!!!
هنوز از شوک اين جمله بيرون نيومده بودم که ايشون ادامه دادن هر تار
موی نامحرمی رو که مردی ببينه در قيامت ميله گداخته! ای ميشه و
به بدنش فرو ميره...!! (احتمالا ديگه معذور به حيا شدن و نگفتن کجای
بدن فرو ميره...!)
سر همين حلی که هميشه عادت داره يه طره مو رو بيرون ميذاره فکر
کنم تا همين الان فقط سه ميليارد ميله گداخته حواله من شده و من
خبر نداشتم...!
تلفن از بلاد خارجه...
شب توی رشت تو پيتزايی نشسته بوديم و داشتيم جای همگی شما رو
خالی ميکرديم که موبال! دوستم زنگ زد...يه نيگا به مونيتور موبالش انداخت
و با تعجب گفت بله...! منم کاری به کارش نداشتم و داشتم برای خودم
پيتزام رو ميخوردم که يهو رفيقم عين اين برق گرفته ها گوشی رو پرت کرد
طرف من و جوری که کل رستوران برگردن طرف ما داد زد که : شراگيم
مامانته از سنديگو...!!!
دويدم بيرون :
-- الو...
ــ الو...شری معلوم هست کجايی تو...؟ تو مگه درس و دانشگاه نداری
وسط ترم ول کردی رفتی شمال...؟ آخه الان وقت شمال رفتنه...!؟
امتحاناتون مگه شروع نشده...؟ کی برميگردی تهران...؟
منو ميگين همينجوری مونده بودم... از يه طرف تو شوک بودم که مامانم
از کجا موبايل رفيقم رو گير آورده از يه طرف ديگه خودم رو در مقابل سوالاتی
ميديدم که توانايی پاسخگويی به اونها رو نداشتم...بهترين دفاع رو در حمله
ديدم منتهی در يک حمله عاشقانه...!
-- مامی...خوبی...؟ وای...چقده دلم تنگ شده بود...چه خوب کردی زنگ
زدی...!
مامان من هم از اونجا که خيلی مهربونه زود همه حرفهاش يادش رفت و
محبت مادر فرزنديش گل کرد!
ــ مرسی شری جان...من خوبم...شماره دوستت رو زنگ زدم از خونه گرفتم...
دلم برات تنگ شده بود...معلوم هست کجايی اصلا...نه وبلاگت ازت خبری هست
نه نامه ميدی...نه تو خونه ميشه گيرت آورد...دست چهارتا دختر رو گرفتی
رفتی شمال ما رو فراموش کردی؟...فکر ميکنی ماها هالو! ييم...؟(قاه قاه قاه
قاه قاه...)
-- دختر...؟! دخترم کجا بود...؟! مامی نه به خدا...با حسين اومدم...آخه
اگه با دختر اومده باشم که از کسی نميترسم...سينه م رو ميدم جلو ميگم با
دختر اومدم...!
يه کم که سر به سر هم گذاشتيم و حال و احوال کرديم و قول دادم برگشتم
تهران بچسبم به درس و مشقم مامانم يه ماموريت بهم داد که ببينم مظنه
زمين و خونه و ويلا تو شمال چنده و چه جورياست...حسين هم سريع اومد
زرنگی کنه و گفت به مامانت بگو يکی از واحدهام رو ميفروشم بهش اگه
بخواد...سی ميليون!
گفتم باشه...بش ميگم!
به دنبال ماموريت...
از فردای شبی که مامانم زنگ زد تا دو روز بعدش که رشت بودم کارم شده
بود تو بنگاهها بگردم و مظنه ويلا و خونه و زمين رو بگيرم...قيمتها اينجا
خيلی نوسان داره...زمين از متری ۵ هزار تومن داريم تا متری ۳۰۰ هزار
تومن...بهترين جايی که ديدم برای خونه شهرک ساحلی انزلی بود...شايد
اسمش رو شنيده باشين...واقعا کسی که اونجا زندگی کنه پير نميشه...!
اکثرا خونه ها مال گنده مايه دارای تهرانه...اونجا ويلا از ۸۰ ميليون تومن
هست تا ۲۵۰ ميليون...! توش هم رفتم...شهرک غرب کيلو چنده...!؟
بازگشت به تهران...
قرار بود جمعه برگردم...ولی نشد...يعنی واقعا از آسمون مثه دوش
آب ميريخت پايين...!شنبه عصری شال و کلاه کردم و رفتم ميدون توشيبا
تا با اتوبوس برگردم...جالب اينجا بود که سواری ها التماس ميکردن که
سوارت کنن...به دو هزار تومن هم راضی بودن...!!!(کرايه معموليش چهار
هزار تومنه) ولی خوب هيچی مثه اتوبوس ولوو نميشه...!حداقل دو تا
فيلم آدم ميبينه توش...!
بسه ديگه...چقدر نوشتم...خدا صبرتون بده...!

توسط در March 2, 2004 7:29 PM | | نظرات (7)