چند روزیست که تلفن خانه به خاطر بدهی یکطرفه شده است...با اینکه در بانک پول دارم اما ترجیح میدهم تا یکی دو روز دیگر صبر کنم تا حقوق بگیرم و صورتحساب تلفن را پرداخت کنم...زندگی بدون اینترنت با اینکه در نگاه اول غیر ممکن به نظر می رسد اما شدنی ست...قطع شدن تلفن فرصتی به وحود آورد که به کارهایی که ماههاست میخواهم انجام دهم و پشت گوش می اندازم برسم...مهمترین آن سوا کردن و دور ریختن لباسهایی ست که نمیپوشم...یک چمدان بزرگ لباس را امروز صبح دور انداختم...شلوار های جین وصله دار و رنگ و رو رفته و تی شرتهای تنگ و گشاد و از ریخت افتاده و کلی لباسهای زیر رنگ و وارنگ و بیست سی جفت جوراب انگشت نما را که تا به حال برای روز مبادا نگه داشته بودم همه را در یک اقدام انقلابی دور انداختم...اعتقادی به دادن لباسهای مستعمل به نیازمندان ندارم و این کار را دون شان انسانی آنها می دانم که لباسهای مستعمل و دور ریختنی ام را به آنها ببخشم...!
سوای مساله ی یکطرفه بودن تلفن، مسافرت هفته قبل به کیش هم مزید بر علت شد تا نتوانم آنگونه که باید و شاید به وبلاگ نویسی و وبلاگ خوانی در این ده دوازده روز اخیر بپردازم...بالاخره این طلسم کیش نرفتن من هم شکست و عاقبت "کیش را دیدم" ( جمله اخیر را هم میتوانید با سبک اخوان بخوانید آنجا که می گوید " شوش را دیدم" و هم میتوانید به سبک رهبر معظم انقلاب بخوانید آنجا که فرمودند "صحنه را دیدم" )
برنامه ریزی سفر و خرید بلیط و رزرو هتل را خاله کوچکه انجام داده بود و راستش من به خاطر امتحان میان ترم زبان و مشکلات مالی در لحظات آخر از رفتن منصرف شده بودم اما چون بعد از مراجعه به آژانس بهای بلیط غیر قابل استرداد اعلام شد راهی این سفر شدم...من قبل از این سفر کلا دو بار سوار هواپیما شده بودم و همیشه مسافرت با هواپیما برایم هیجان انگیز و ماجراجویانه بوده است...موقع رفتن اولین نفری که وارد هواپیما شد من بودم و صاف رفتم کنار اولین پنجره برای خودم جا گرفتم و بعد خانوم مهربانی آمد و برای من توضیح داد که در هواپیما بر خلاف اتوبوس هرکسی باید سر جای مخصوص خودش بنشیند و من را به صندلی خودم راهنمایی کرد که خوشبختانه آن هم کنار پنجره بود و من تمام طول پرواز دماغم را به شیشه هواپیما چسبانده بودم و مناظر پایین را تماشا می کردم... تا یادم نرفته یک انتقادی از وزارت راه و ترابری بکنم که اینهمه پول از مردم میگیرند اما هیچ فکری به حال این چاله چوله ها و دست اندازهای هوایی نمیکنند...در طول پرواز انقدر تکان تکان خوردیم که فکر کنم جلوبندی هواپیما درست و حسابی پایین آمد...! از مسایل فنی که بگذریم مهماندار پرواز دختر مهربان و خوشگلی بود و اعتراف میکنم در طول پرواز گلویم کمی پیشش گیر کرده بود...بین راه چند بار به بهانه های مختلف سر صحبت را با او باز کردم اما از ترس اینکه مبادا وسط راه یکدفعه پیاده ام کنند پیشنهاد نامربوطی ندادم و فقط به خاله و دختر خاله بزرگه ام یک سقلمه زدم که دوزاریشان بیفتد که من پسندیده ام و خلاصه هر گلی بزنند به سر خودشان زده اند...موقع پیاده شدن فهمیدم که خاله ام اصلا در باغ نبوده و متوجه منظور من نشده و دختر خاله ام هم اشتباها یکی دیگر را که دماغ بزرگی داشت به عنوان عروس آینده برای من زیر نظر گرفته بوده است...!
به نظر من مهمترین جاذبه توریستی کیش زن ها و دخترهای دل انگیزش است...این جزیره کلکسیونی ست از زنها و دخترهای فوق العاده سکسی و خوشگل با لنزهای آبی و سبز و مانتوهای چسبان و سینه های ورقلمبیده که دهان هر تازه واردی را آب می اندازند و همین مساله دوچرخه سواری را در کیش بسیار مشکل میکند...در روز اول اقامتمان در کیش من که علاقه ای به خرید و پاساژ گردی نداشتم دوچرخه ای را کرایه کردم و در امتداد نوار ساحلی به سیر آفاق و انفس مشغول شدم و سیر آفاق و انفس همان و کله پا شدن با دوچرخه همان...! شلوار نازنین و کاپشن گرانقیمتم همانجا پاره شد... بعد از پس دادن دوچرخه من هم به ناچار لنگ لنگان به جرگه ی پاساژ گردها پیوستم تا بلکه برای خود کاپشن و شلواری ابتیاع نمایم...!
قیمت پوشاک در کیش با اطمینان عرض میکنم که از تهران گرانتر است...لنگه ی کفشی را که پای من بود را بیست هزار تومان بالاتر از قیمتی که من از تهران خریده بودم گذاشته بود و وقتی موضوع را با فروشنده در میان گذاشتم فرمودند که چون کفشهای کاتر پیلار زیره اش تاریخ مصرف دارد!! احتمالا من تاریخ مصرف گذشته اش را خریده ام...!!
آدم در کیش به خاطر تنوع کالاها و فروشگاههایش دچار پدیده ای تحت عنوان "جنون خرید" می شود...من با اینکه قصد داشتم بیشتر از چهل پنجاه هزار تومان خرج نکنم اما در نهایت با قرض گرفتن از همراهان بیشتر از دویست هزار تومان پول بی زبان را در این جزیره نفله کردم...!در هر مغازه ای که وارد می شدم محال بود دست خالی بیرون بیایم...تنها در یکی از فروشگاههای مخصوص فروش لباس زیر با مارکهای معروف دچار "جنون زیر شلواری" شدم و از تمام مدلهای موجود که بعضا از قیمت یک شلوار جین هم گرانتر بود چندین عدد ابتیاع نمودم...!فقط غصه ام این است که وقتی قرار است اینهمه مارک معروف در زیر شلوار پنهان بماند چه نیازی به پرداخت اینهمه پول بود و ترسم این است که نکند خدایی نکرده وسوسه شوم و برای نمایش زیر شلواریهایم هم که شده پای نامحرم را به این خانه باز کنم و در منجلاب فساد هرچه بیشتر فرو بروم...!
یکی دیگر از مزایای کیش این است که آدم آنقدر تاکسی های مدل بالا میبیند و سوار میشود که کلا عقده اش نسبت به ماشینهای مدل بالا و گرانقیمت برطرف می شود...چوب توی سر سگ بزنی آنجا تویوتا کمری و لندکروز ریخته که التماست میکنند سوارشان شوی...!
شاید جالب ترین قسمت برنامه البته سوای قدم زنی در کنار سواحل مرجانی و دریای فوق العاده شفاف جزیره، دیدار از باغ پرندگان و نمایش دلفینها بود...با خرید یک بلیط ناقابل بیست و پنج هزار تومانی میتوانید از این دو مجموعه دیدن کنید...واقعا دیدنی ست...باغ پرندگان محوطه ای مشجر و وسیع است که در هر گوشه اش تعدادی از زیباترین پرندگانی که بتوانید تصور کنید در قفسهای مخصوص نگه داری میشوند...از انواع طوطی های رنگارنگ و پرنده های گرمسیری عجیب و غریب که شاید نمونه اش را فقط در بعضی فیلمهای راز بقا دیده باشید تا پنگوئن و شترمرغ را میتوانید آنجا پیدا کنید...تنوع گیاهی محوطه باغ هم به خودی خود دیدنی و شگفت انگیز است...درختهای گرمسیری و عجیب و غریب و دیدنی تر از همه "درخت انجیر معابد" با آن تنه ی شگفت انگیز و اسطوره ایش...!
در داخل باغ پرندگان در محوطه ای با جایگاه تماشاچیان استخر بزرگی با دیواره های شیشه ای برپا کرده بودند که مخصوص نمایش دلفینها بود...دلفینهای دوست داشتنی و فوق العاده باهوش...من که عاشقشان شدم و فکر میکنم هیچ کاری در دنیا به اندازه ی سر و کله زدن با دلفین ها لذت بخش نباشد...با هر اشاره ی دست مربی دلفینها نمایشی حیرت انگیز و زیبا از پرشهای هماهنگ و حیرت انگیز و یا ادا اطوارهای خنده دار اجرا می کردند...در یک قسمت برنامه یکی از دلفینها از آب خارج شد و چند دقیقه ای با یک قلم مو روی یک بوم را نقاشی کرد و در نهایت آن بوم به مزایده گذاشته شد و به بالاترین قیمت (فکر کنم دویست و هشتاد هزار تومن) به یکی از تماشاچیان فروخته شد...مبالغی که از فروش بوم های دولفین نقاش (نام دولفین سالوادور سالی بود) جمع می شد صرف ساختن مدرسه ای در بم میگردید.
غیر از دلفینها دو شیر دریایی هم به هنر نمایی و بازی با توپ پرداختند که آن هم به نوبه خود دیدنی بود...
در مسیر برگشت با سماجت و پر رویی جای دختر خاله ام را کنار پنجره هواپیما غصب کردم...این بار مهماندارها هیچ کدام چنگی به دل نمیزدند و وقتی من یکی از آنها را صدا کردم که بطری نوشابه نیمه خالی باقی مانده از مسافرین قبلی را تحویلش بدهم با اخم و تخم آن را از من گرفت که تاثیر بدی روی من گذاشت و تا خود تهران توی لک بودم...!
پ.ن: به خاطر کمبود نقدینگی تصمیم گرفتم برای کسی سوغاتی نخرم...خودتان را لوس نفرمائید!
پ.ن: تعدادی از صدفها و گوشماهی های خوشگلی که به همراه آورده بودم پا در آوردند و فرار کردند...! یکی از آنها را در حالی که موجود نفرت انگیزی داشت آن را میکشید پیدا کردم و به همراه کلیه سکنه اش از پنجره بیرون انداختم...خیلی مراقب صدفها باشید!
پ.ن: این نوشته را از کافی نت پاساژ بغل خانه مان پابلیش میکنم...به هر حال گزارش سفری که نوشتنش ساعتی 1000 تومان برای آدم آب بخورد بهتر از این نمیشود!

