باز هم قسمتی از یک نامه...
چه بخواهید و چه نخواهید قسمت عمده ای از نوشته های من مربوط به نامه نگاری هایم است...اینکه هر از گاهی قسمتی از نامه هایم را در وبلاگم میگذارم برای این است که حس میکنم مطالبی ست که مخاطب خاص ندارد والبته ارزش مطرح شدن در وبلاگ را هم دارد...و البته بعضی وقتها هم یک تیر و دو نشان است...علی ایحال متن زیر هم قسمتی ست از نامه ای که امروز بعد از ظهر برای دوستی نوشتم :
..." امروز داشتم این ویژه نامه شهروند را در باره ی گلستان میخواندم...ابراهیم گلستان...اصلا شهروند را میخوانی؟ هفته نامه خوبیست...واقعا خوب...از دستش نده...در این شماره یک مصاحبه ی تقریبا چهل صفحه ای داشت با ابراهیم گلستان...پنج ساعت خواندنش زمان برد...مصاحبه کننده جوانکی بود هم سن و سال خودم...مهدی یزدانی خرم...به خودم گفتم شری...حسابی از قافله عقب افتاده ای...همسن و سالهایت امروز همه اسم و رسمی برای خود به هم زده اند...بالاخره وزنه ای شده اند برای خود...دیگر فرصتی نداری...بجنب...! ....نه...بگذار صادق باشم با خودم...ترس من عقب افتادن از قافله نیست...باور کن نیست...این قافله هیچ جایی نمیرود...آخرین منزل آنقدر توقف میکند تا همه به هم میرسیم...ترس من از این است که این میل "خلق کردن" توی من همینجور عقیم بماند...میفهمی؟ فکر میکنم بیست سال دیگر چه احساس بدی خواهم داشت اگر چیزی ننوشته باشم...یک چیز درست... حسابی...نه اینکه فقط چند تا ورق به این دفتر عظیم ادبیات معاصر اضافه کنم...که این روزها چوب توی سر سگ بزنی نویسنده و شاعر درجه ی دو و سه ریخته با نوشته هایی که بودن و نبودنشان زیاد فرقی به حال کسی نمیکند... من فرق یک نوشته ی خوب را با یک نوشته متوسط و یا ضعیف میفهمم...آنقدر خوانده ام که این فرق را بفهمم... میترسم که بعد از بیست سال احساسم شبیه احساس کسی باشد که بعد از چند ساعت عشقبازی با محبوبه اش درست زمانی که میخواهد به مرحله ارضا شدن برسد ساعت دیواری شروع کند دنگ و دنگ ضربه زدن که وقت رفتن است ...ببیند که فرصتی ندارد و باید همین الان بستر مشترک را بدون فوت وقت ترک کند...میفهمی چه میگویم؟...میترسم از این که نتوانم از ادبیات و از نوشتن آنطور که باید کامجویی کنم...نتوانم با نوشتن یک متن درخشان یا یک داستان بی نظیر خودم را ارضا کنم...میترسم همه ی سهم من از ادبیات همین تُک زدنهای مقطعی و همین نوازشها و لذت های بی سرانجام و سطحی باشد...همین نوشتن های هول هولکی و دستپاچه ی وبلاگی...یا همین نامه نگاریهای بی فایده ی بی سر و ته ...!
بی قرارم...توی دلم انگار رخت میشورند...من همین الان باید زبانم انقدر قوی باشد که کتابهای مورد علاقه ا م را از روی مرجع اصلیش بخوانم...من باید الان حداقل دو تا زبان بلد باشم...گلستان وقتی 12-13 ساله بود از زبان فرانسه ترجمه میکرد...من همین الان اگر فقط معیارم دانستن زبان باشد 15 سال از گلستان عقبم...شاید هم بیشتر...تازه این به شرطی ست که سرعتم از این به بعد برابر با گلستانی باشد که مجله منتشر میکرد و فیلم میساخت و با سهراب و فروغ و دهها تن دیگر از بهترین هنرمندها و نویسنده های این مملکت هم پیاله بود..(تازه این ان گلستانی بود که هیچوقت نه در زمنیه ی ترجمه و نه در زمینه ی ادبیات یک شخصیت طراز اول به معنی واقعی کلمه نبود...گرچه چهره ای ماندگار و تاثیر گذار و بسیار پیشرو بود...!)
من و امثال من دلمان را خوش کرده ایم...یکوقتهایی که در وبلاگ و یا کامنتهای سهیل میخوانم که مثلا اشاره ای به من کرده است (و یا حتی به خودش) که فلانی روشنفکر است و کتاب میخواند و مانند اینها خنده ام میگیرد...ما واقعا در دنیای روشنفکری کوتوله ایم...منتها کوتوله هایی هستیم که اگر توهم بزرگ بودن نداشته باشیم (که داریم) برای بزرگ شدن با کمترین هزینه و در کمترین زمان ممکن بسیار عجله داریم...آرزوی اینکه هرچه زودتر به جایگاهی که فکر میکنیم برازنده مان است برسیم...و این کار با حرافی و با اینکه بگوییم چه میخوانیم و چقدر میخوانیم به دست نمی آید...باید کار کرد...باید اثبات کرد...هروقت جرئت و معلومات این را داشتم که بایستم و چهل صفحه مصاحبه با کسی مثل ابراهیم گلستان انجام دهم انوقت میتوانم بگویم که سرم به تنم می ارزد...اما ماها همه ادعا داریم بدون اینکه برای اثبات مدعای خود چیزی ارائه کنیم...یک سری کلی گویی ها که من مثلا این کتابها را خوانده ام...یا مثلا راجع به فلان مساله ی فلسفی یا اجتماعی مطالعاتی کرده ام... یا مثلا فلان موسیقی را گوش میدهم یا حتی معترضم به یک سری حماقتها و که در سطح جامعه ساری و جاری ست و با این ژستها و اطوارها شده ایم روشنفکر...بدون اینکه سنگ محکی برای سنجش ادعاهای خود دست کسی بدهیم...خنده دار نیست...؟ باور کن ساده تر از این نمیشود به چنین لقبی مفتخر شد...!
روشنفکر در مقایسه با چه؟ در مقایسه با که؟ در مقایسه با بغال سر کوچه مان؟ با این حساب همان بغال سر کوچه مان هم روشنفکر است در مقایسه با آن جوانی که هر سال در مراسم محرم قمه میزند...! و همان جوان قمه زن هم خدا میداند که در مقایسه با چه کسی روشنفکر محسوب میشود...واقعا واژه ی روشنفکری اینقدر نسبی ست؟ من که فکر نمیکنم...!"
توسط در January 6, 2008 12:15 AM |
لینک ثابت
|
نظرات (33)
بخشی از یک نامه ی بلند...
یک توضیح کوچک اما ضروری:
امروز صبح که با خانوم شین صحبت می کردم به نظرم رسید که این نوشته را دوست نداشته است...آن را از روی وبلاگ برداشتم...الان دیدم که در کامنتهای پست قبل خودش این نوشته را کپی - پیست کرده و چند خطی هم برایم نوشته است که آن را به بخش نظرات همینجا منتقل میکنم....نوشته ام را هم برمیگردانم سر جای اولش که همینجا بماند...همین...!
***
...احساس خرمگس گنده ای رو دارم که افتاده باشه توی تار نازک یه عنکبوت...اول زیاد جدی نمیگیره قضیه رو...هرچی باشه یه خرمگسه...! یه یا علی میگه و دو تا تکون به خودش میده که اون رشته های چسبناک و نازک رو از تنش دور کنه و به راهش ادامه بده ولی هرچی بیشتر تکون تکون میخوره رشته های بیشتری به دست و پاش میپیچه...کم کم احساس کلافه گی میکنه و حرکتهاش عصبی تر و تند تر میشه...شروع میکنه وزوز کردن و بد و بیراه گفتن...ولی بی فایده ست...هر یه رشته ای که از بدنش کنده میشه ده تا رشته ی دیگه به بدنش میچسبه...اخرین احساسی که میاد سراغش احساس ترسه...ترس از فلج شدن...ترس از خفه شدن...ترس از تعلق داشتن...و حالا من توی آخرین تکون هام دارم سعی میکنم رشته های تعلقم رو به این زندگی مزخرف و یکنواخت پاره کنم...شکارچی من یه عنکبوت دوست داشتنی و مهربونه..یه دختر خیلی با محبت با تارهایی از جنس خوبی...در موردش قبلا باهات حرف زدم...خانوم شین رو میگم...از همون روز اولی که توی کوه همینجوری یه بند حرف میزد و مثل یه جوجه اردک سر به راه، قدم به قدم پشت سرم راه میومد باید میفهمیدم که میخواد شکارم کنه...اما دست کم گرفتمش...سر از این گنده ترهاش رو هم کوبیده بودم به طاق...این که نه خیلی خوشگل بود و نه پرادو زیر پاش بود و نه خونه شون بالا شهر بود و نه حتی به اصطلاح خودمون روشنفکر بود و اهل کتاب و بحث و نقد و نظر... خلاصه که برای من نه دین بود و نه دنیا...!
...فقط زلال بود...زلال تر از هرچیزی که فکرش را بکنی...
خیلی غمگینم...همه ی عصر پای تلفن آسمان ریسمان میبافتم برایش که قانع شود به صلاح هردویمان است رابطه مان را تمام کنیم...اشکش را در آوردم...از خودم میگفتم و از اینکه چرا نمیتواند کنار من خوشبخت شود...از اینکه عاشقش نیستم...از اینکه رابطه مان یکطرفه هست...از اینکه میخواهم از ایران بروم و اگر رابطه مان جدی شود پاگیر میشوم...از اینکه احساس برادرانه نسبت به او دارم...از اینکه از تعلق داشتن و نقش شوهر و یا احیانا پدر را بازی کردن بیزارم...از اینکه نه شرایط و امکاناتش را برای ازدواج دارم و نه انگیزه اش را...
... تو نمیفهمی من امشب چه کشیدم...انگار بچه ات را بخواهی بگذاری سر راه و هر بار بچه دنبالت راه بیفتد و دامنت را بگیرد که من را تنها نگذار و تو بخواهی با دلیل و برهان قانعش کنی که این کار به نفعش است... انگار برای خلاصی از این تارهای چسبنده مجبور شوی دست و پای خودت را قطع کنی...
...شاید اگر کمی دختر سر زبان دار تری بود دلم نمیسوخت...من با این زبان سفسطه بازم شیطان را هم در بحث مغلوب میکنم و آن وقت با این زبان به جنگ این دخترک بی دفاع رفته بودم...
خانوم شین تازه دو سال است که به تهران آمده...هیچ کدام از پدر سوختگی ها و زرنگی ها و ادا و اطوار های دخترهای اینجا را ندارد...بچه که بود جنگ زده شدند و به اصفهان رفتند و تا همین دو سال پیش اصفهان بودند...واقعا زندگی سختی داشته تا به اینجا رسیده...الان در یک شرکت کار میکند...یک عکس از بچه گی اش دارم...زمانی که هنوز آبادان بودند...این عکس را برایت میفرستم...حتما ببین...خانوم شین آن کوچکه هست و آن دو تای دیگر هم خواهرانش هستند...خانواده ی آنها جزء آخرین خانواده هایی بودند که آبادان را ترک کردند...تضاد عجیبی ست بین آن محیط درب و داغان و جنگ زده و فلاکت بار و خنده و نشاطی که در چهره ی او و خواهرانش وجود دارد...این عکس شاهکار است...شاهکار...خانوم شین هنوز همان دختر شاد و بی قرار است...هنوز همانطور ذوق میکند...درست مثل همان عکس اصیل است و ساده و دوست داشتنی...!
...میدانم شنیدن این چیزها برایت جذابیتی ندارد...اما امروز واقعا روز سختی بود و باید حرف میزدم...حتما متوجه شده ای که من چقدر خانوم شین را دوست دارم...و حتما هم متوجه شده ای که چرا از دستش فرار میکنم...سعی دارم این تور را پاره کنم و بروم...به کجایش را نمیدانم...فقط احساس میکنم بیش از حد این طنابهای چسبنده به دست و پایم پیچیده است...این بار اولی نبود که با او چنین حرفهایی میزدم...اما میخواهم این بار بار آخر باشد...من سهمم را هنوز از زندگی نگرفته ام...سهم من یک ازدواج بدون عشق اینچنینی و یک خانه ی پنجاه متری اجاره ای و بچه و کار و حقوق و وام و قسط و خرید شب عید و مهمانی های فامیلی و مسافرت شمال و شاید هم رفتن به دوبی و ترکیه و مانند اینها نیست...خوشبختی من در این چیزها نیست...من این جزایر کوچک خوشبختی را نمیخواهم...! ترجیح میدهم تمام عمر در اقیانوس اندوه های ریز و درشت زندگی ام در حالی که در دلم امیدی برای رسیدن به سرزمینی موعود وجود دارد سرگردان باشم تا اینکه به زندگی در این جزیره های کوچک خوشبختی خو کنم...!
توسط در November 25, 2007 8:22 PM |
لینک ثابت
|
نظرات (46)
بخشهایی از مکاتبات خصوصی ام...
مهم نوشتن است که من هر روز مینویسم...گیرم که آن نوشته ها را به جای قرار دادن روی وبلاگ برای دوستی میفرستم که بخواند...مهم نوشتن است...مهم این است که بتوانی درد و رنجت را ذره ذره به خورد کلمات دهی...در این چند ماهه ی اخیر که به روز کردن اینجا نامرتب و بی نظم شده است هزاران سطر نوشته ام و برای کسی که فکر میکردم ارزش خواندن این سطور را دارد فرستاده ام...تجربه خوبی ست...خیلی راحت تر و بی حاشیه تر مینویسم...اما خب شما هم حقی دارید...در این مدت حدود 50 نامه نوشته ام که میتوانست 50 پست وبلاگی باشد...از میان آنهمه نوشته سهم شما را هم کنار گذاشته ام...یک نمونه اش را در پست قبلی خواندید و در این پست هم چند قسمت دیگر از نامه هایم را که بیشتر جنبه عمومی دارد منتشر میکنم...:
" دیشب یه خواب خیلی خوب دیدم...تو خوابم عاشق یه نفری شده بودم...نمیدونی چه خوب بود...یه دختره بود با چشمهای آبی...درست مثل اروپایی ها بود...من شخصیت اول یک بازی کامپیوتری بودم...رفته بودم توی یه ساختمون بزرگ و داشتم دنبال رئیس می گشتم تا بکشمش و برم مرحله بعد...همینجوری که اتاقها رو میگشتم توی یکی از اتاقها اون دختره رو دیدم...فکر کنم وضعش خراب بود یه کم...چون لباس مناسبی تنش نبود و خیلی هم سکسی بود...یادم نیست اولش چی به هم گفتیم...فقط یادمه به من گفت اونجا توی همون ساختمون زندگی میکنه و یه اتاق اجاره کرده و دو میلیون پیش داده و ماهی سی هزار تومن هم داره اجاره میده...در مورد مامان باباش هم یه چیزایی گفت...یادم نمیاد درست... اصلا دلم نمیومد از اون اتاق بیام بیرون و برم دنبال رئیس بگردم...با اینکه میدونستم اگه رئیس رو زودی گیرش نیارم ممکنه فرار کنه ولی گفتم گور بابای بازی...خیلی از دختره خوشم اومده بود...نه به خاطر سکسی بودنش ها...نه به خدا...خیلی قیافه ش دلنشین بود...هرچی پاییز تو دنیاست تو نگاهش بود...شبیه همون دختری بود که یه بار تو کوه دیده بودم و بعد گمش کرده بودم...ماجراش رو تو وبلاگم نوشته بودم...دلم میخواست بغلش کنم...بغلش هم کردم...خیلی خوب بود...صبح که پاشدم اصلا حالم یه جوری بود...دلم لک زده بود که یه نفری پیدا بشه که بتونم اونجوری دوستش داشته باشم...میدونی چجوری میگم...که آدم دلش هری بریزه پایین وقتی صدای طرف رو میشنوه...بدبختانه من اصلا آدم احساسی ای نیستم...یا شایدم زیادی سختگیرم...یعنی خیلی کمالگرام...اینهمه دوست دختر ریز و درشت داشتم اما دریغ از یه بار که دلم پر بکشه برای یکیشون...دریغ از اینکه یه بار لحظه شماری کنم برای دیدنشون...خیلی وقتها با خودم کلنجار رفتم که بفهمم مشکل از کجاست...اما فقط توی خواب میتونم عاشق بشم... البته اگه عشق رو مجموعه ای از حالات درونی و بیرونی بگیریم که خصوصیات خاصی داره...مثل همین بی قرار بودن...مثل لحظه ها رو شمردن...مثل دستپاچه شدن...مثل میل مقاومت ناپذیر در آغوش کشیدن...نمیدونم..."
"...يه خبر خيلي بد دارم...بذار اول قورباغه رو به قول معروف قورت بدم تا بعد برسم به قسمتهاي دلچسب تر...يادته بهت گفته بودم كار رفتنم سال ديگه همين موقع ها احتمالا بايد درست بشه؟ديشب با راهنمايي يه دوستي رفتم توي سايت اداره مهاجرت امريكا و زير و بمش رو در آوردم...كساني با شرايط من كه اوايل سال 2003 ميلادي براي گرفتن گرين كارت اقدام كرده بودن تازه الان گرين كارتشون اومده...اين يعني چهار سال و نيم به طور متوسط ممكنه چنين چيزي طول بكشه و به عبارت ديگه گرين كارت من با توجه به اينكه يك سال از دادن درخواست گرين كارت من گذشته احتمالا سه سال و نيم و شايد هم چهار سال ديگه حاضر ميشه...حتي فكرش رو هم نميتونم بكنم كه بخوام چهار سال ديگه همينجور كجدار و مريز زندگي كنم...ميدوني چه احساسي دارم؟ احساس ميكنم بد جور همه چيز رو باختم...نه اينجا ريشه اي دارم و نه احتمالا اونجا ميتونم ريشه اي بدوونم...ديگه توي سن سي و چند سالگي رفتن و از صفر شروع كردن نميتونه چندان اميدوار كننده باشه...فعلا قبل از هر چيز بايد با مادرم يه مشورت اساسي بكنم...ازش خيلي دلخورم...احساس ميكنم زندگي م هرز رفته...اون تصميم احمقانه براي ول كردن دانشگاه...اين ولخرجي هاي الكي...اين زندگي روز به روز...تا حالا دلم خوش بود به سرابي به اسم مهاجرت...به اينكه بالاخره ميرم اونجا و همه چيز بهتر ميشه...ولي وقتي توي يه بيابون برهوت اينهمه سال ميري و به جايي نميرسي عاقلانه ست كه به اين نتيجه برسي كه از اول هم دنبال يه سراب بودي...اين واقعيت داره كه نصف عمر من - اون نيمه ي دوست داشتني عمر من - تلف شده...به انتظار و به كشتن روزها به اميد رسيدن يه فردايي كه هيچوقت نيومد و شايد هم هيچوقت نياد...كلاس اول دبستان بودم كه مادرم از پدرم جدا شد...همون موقع هميشه منتظر بوديم كه يه روز مامانم برگرده...كه همه چيز خوب بشه...كه نشد و چند سال بعدش هم مادرم با رفتنش از ايران آب پاكي رو ريخت رو دست همه...بعد افتاديم تو اون دوره نكبتي مستاجري و فلاكت...برات تعريف كردم قبلا...اون زمان قرار بود از طرف تعاوني مسكن افسران يه خونه اي به پدرم بدن...تمام اون سالهاي وحشتناك مستاجري و الاخون والاخوني هم به انتظار اين گذشت كه يه روز ميتونيم بريم تو خونه ي خودمون...يه جا كه مال خود خودمون باشه و هيچ صابخونه ي گردن كلفتي نتونه تنمون رو با فريادهاش بلرزونه...و البته اون خونه رو هم هيچوقت به ما ندادن...بعد كه بزرگتر شدم به عشق اين رفتم سربازي كه برگردم و پاسپورتم رو بگيرم و براي هميشه برم پيش مادرم...سال 76 من رفتم خدمت و الان سال 86 هست و از اون سال مادرم هميشه بهم اميد داده كه كارت درست ميشه و ماكزيمم دو سال ديگه و مياي اينجا و اتاقت رو هم برات خالي كرديم و چشم به هم بزني تموم شده و......... اينم از اين...وقتي ديگه مطمئن بودم همه چيز رو به راهه و شمارش معكوس رو شروع كرده بودم براي رفتن بازم ميبينم همون داستان هميشگيه...
نميدونم چقدر حال من رو ميفهمي...زندگي من خلاصه شده توي يه انتظار بيهوده و فرساينده...يك عمره كه منتظرم...منتظر يه اتفاق خوب كه هيچوقت نيفتاده و شايد هيچوقت هم نيفته...اين اون زندگي اي نيست كه يه آدمي مثل من رو بتونه راضي كنه...اين حق من نيست...رسيدم به سي و همچنان اندر خم يك كوچه موندم...من از دست پدرم و از دست مادرم و از دست همه اونهايي كه باعث و باني اين وضعيت هستن حسابي حرصم گرفته...از دست خودم هم...از اين باري به هر جهت بودنم...از اين بي خيالي طي كردنم...از اين بي قراريم كه نميذاره بند بشم سر يه كاري و باعث ميشه دائما از اين شاخه به اون شاخه بپرم...
...نخير...مثل اينكه اين قورباغه رو به اين راحتي ها نميشه قورت داد...همينجوري بغض شده و چسبيده ته گلوم...بايد ياد بگيرم با اين قورباغه ي زشت و بدتركيب كنار بيام...قورباغه اي كه از كلاس اول دبستان توي گلومه و ظاهرا قصد جم خوردن هم نداره..."
"...داشت یادم میرفت...یه خواب خیلی خیلی خوب دیشب دیدم...حتی از اون خواب دختر چشم آبیه هم خوب تر بود...یعنی توی خواب خیلی حس خوبی داشتم...خواب دیدم با یه دختر ایتالیایی دوست بودم...دختره خیلی منو دوست داشت...یادم نیست اصلا چه شکلی بود...ولی یادمه رفته بودم فرودگاه که برم ایتالیا پیشش...خیلی حس خوبی بود...هی به خودم میگفتم حتما خوابم ولی یه اتفاقهای خیلی واقعی میفتاد و مطمئن میشدم که خواب نیستم...یه حس آزادی داشتم...اه...نمیتونم بگم چه حسی بود...شاید به خاطر این باشه که تو هی ایتالیا ایتالیا کردی...شاید هم تاثیر کتاب " هنر سیر و سفر" باشه...هرچی بود یه شب خوب رو گذروندم توی خواب...چند تا جمله ی ناب از این کتاب یاد داشت کردم یه گوشه و شاید همین روزها یه پستی در موردش بنویسم."
"...این کانال ARTE رو نمیدونم میبینی یا نه...یه کانال فرانسوی هست که پولیه و حتما باید رسیورت رو آپگرید کرده باشی تا بتونی داشته باشیش...چند شب پیش همینجوری داشتم کانال های ماهواره رو بالا و پایین میکردم که یهو دیدم توی کانال آرته داره فیلمی رو نشون میده که همه فارسی توش حرف میزنن...منو میگی کنجکاو شدم ببینم جریان چی هست...فیلم زیر نویس فرانسوی داشت...فیلم یه کار نیمه مستند در مورد فروش کلیه توی ایران بود...من از اولش ندیدم اما محور اصلی فیلم روی چهار نفر بود که دو نفرشون دهنده یا در اصل فروشنده ی کلیه بودن و دو نفر هم بیمار دیالیزی و گیرنده و یا بهتر بگم خریدار کلیه... وحشتناک بود...فروشنده اولی یه دختر 26 – 27 ساله بود که سرپرست برادر و خواهر های کوچکش بود...نتونسته بوده برای پول پیش خونه مبلغی رو جور کنه و تصمیم گرفته بوده که کلیه ش رو بفروشه... باید فیلم رو میدیدی...یه دختر خیلی معمولی...مثل تو...مثل هرکس دیگه ای...قبل از عمل میخندید...شوخی میکرد...یه بار مادر کسی که قرار بود دختره بهش کلیه بفروشه اومد بهش گفت که دخترم خیلی ثواب میکنی و اجرت با خدا و دختره برگشت گفت من به خاطر ثوابش این کار رو نمیکنم...من به پولش احتیاج دارم...و شما هم اگه میتونید یه مقدار بیشتر از من بخرید و... به خاطر دو میلیون تومن رفت زیر تیغ جراحی و یک کلیه ش رو در آوردن...تمام طول فیلم مثل مادر مرده ها داشتم گریه میکردم...نفسم دیگه بالا نمیومد...باید میدیدی...دوربین تا توی اتاق عمل هم اومد و نمیدونی چجوری پهلوی دختره رو با چاقوی جراحی پاره کردن و کلیه ش رو در آوردن...این چهار نفر از وجود دوربین اطلاع داشتن اما بهشون گفته شده بود که شما حرفهای خودتون رو بزنین و کارهای خودتون رو بکنین...نفر دوم که برای فروش کلیه ش اومده بود یه زن و شوهر جوون بودن...شوهره به خاطر بدهکاری و مشکلات مالی میخواست کلیه ش رو بفروشه تا اول زندگیش سر و سامونی به وضعیت خودش و زنش بده...یه پسر بیست و پنج ساله حدودا و معلوم بود تازه ازدواج کرده...هم زن و هم شوهر تا لحظه اخر خیلی روحیه شون خوب بود اما وقتی پسره رو آماده کردن ببرن توی اتاق عمل نمیدونی زنش چه گریه ای میکرد...و کلیه اون رو هم در آوردن...به خاطر دو میلیون تومن...تا چند روز بعد از عمل هر دوشون مثل میت شده بودن...حرف نمیتونستن بزنن و کوچکترین تکونی که میخوردن فریادشون بلند میشد...!
بعضی وقتها از خودم بدم میاد...از این ولخرجیها...از این بی خیالی ها...فقط چشممون رو بستیم...والا کیه که ببینه یه نفر به خاطر دو میلیون تومن کلیه ش رو میفروشه و های های گریه نکنه و توی سر خودش نزنه...؟...کیه که بتونه ببینه چقدر زندگی لنگ همین پولها و خیلی کمتر از اینهاست و چقدر زندگی به خاطر همین یک میلیون و دو میلیون تومن ها نابود شده و نابود میشه..."
"...ما درست مثل آدمهایی که توی دو تا قطار که از مقابل هم رد میشن ایستاده باشن و برای هم دست تکون بدن فقط از مقابل هم میگذریم و با سرعتی که برابر با برآیند مجموع سرعتهای ماست از هم دور میشویم...!"
"...آدم توی خونه که زیاد بمونه میزنه به سرش...ولی یه چیزی هم هست ها...اگه آدم مجبور نباشه از خونه راه به راه بزنه بیرون و بره هی قاطی مردم یه چیزی دائم رسوب میکنه ته مغزش...یه چیز خوب...آدم وقتی خودش رو زندونی کنه توی اتاقش ذهنش شروع میکنه به پرواز کردن و دور شدن از اون اتاق...شروع میکنه به جون گرفتن...احساسات آدم رقیق میشه...اشباع میشه و با هر تکونی سر ریز میکنه...این اواخر خوندن یه شعر هم اشکم رو در می آورد...ولی خب شاید همون شعر برای تو که در طول روز دائم مشغول سر و کله زدن با دیگران بودی توی اون لحظه چیز خاصی نداشت...خود من بارها اون شعر رو خونده بودم و ازش رد شده بودم...همون شعری که توی اون لحظه برام اونقدر سرشار از احساسات و زیبا و تاثیر گذار بود که اشکم رو در آورد و بلافاصله برات فرستادمش...شاید برای همین هست که همه نویسنده ها شاهکارهاشون رو توی لحظات تنهاییشون خلق میکنن...نه به این معنا که موقع نوشتن تنها باشن...به این معنا که در دوره ای که داستانی رو تموم میکنن کلا ارتباطشون رو با دنیای واقعی قطع میکنن و یا اونقدر محدود میکنن که عملا محیط واقعی کمترین تاثیر رو روی اونها بگذاره...خیلی مثال میتونم بزنم...بعضیها مثل سلینجر یا همین پروست دیگه به صورت افراطی چنین عادتی داشتن...پروست تمام دیوارهای اتاقش رو با چوب پنبه پوشونده بود و در تمام مدتی که " در جستجوی زمان از دست رفته" رو با اون حجم نوشت از اتاقش به ندرت خارج می شد...دارم فکر میکنم اگه چنین امکانی برای همه ی مردم وجود داشت واقعا آیا همه ی مردم شاعر و نویسنده و یا به هر نحوی هنرمند نمیشدند؟آیا اگه همه میتونستن گوشه خلوتی داشته باشن و میتونستن ارتباطشون رو با دنیای واقعی قطع و یا محدود کنن الان حجم آثار هنری چندین برابر نبود؟"
"...نميدانم...بعضيها براي بعضي كارها انگيزه دارند...اما من تنبلي را بيشتر دوست دارم...دوست دارم مثل يك مورچه خوار در انتهاي گودال لغزنده ام بنشینم و انتظار بکشم تا اينكه خارج از قلمرو خودم مثل پلنگي به دنبال كسي يا چيزي بدوم...حتي براي هدف بزرگي مثل رفتن به خارج از ايران نيز حاضر نيستم تقلا كنم...اينكه بخواهم هفت خوان رستم را رد كنم و ماهها مكاتبه و وقت مصاحبه و معاينه و غيره را از سر بگذرانم تا براي يك كشور ديگر ويزاي كار و يا تحصيل بگيرم اصلا كل چشم انداز زيباي زندگي كردن در شهر زيبايي مثل رم را هم برايم لوث ميكند...دوست دارم دستي از آسمان بيايد و پشت يخه ام را بگيرد و ناگهان من را به كشوري پرتاب كند كه نميدانم كجاست...همه ي زيبايي سفر كردن و دور شدن در اين است كه غير منتظره و ناگهاني باشد...سفر تنها در اين صورت است كه ميتواند زيبا باشد...كه يك روز تصميم بگيري از اينجا بروي و روز بعد در مكان جديد باشي...يا لااقل خيلي دور از زادگاهت و در حركت به سوي مقصدت باشي..."
"...بدبختی مورچه خوار این است که حتی اگه بخواهد هم نمی تواند از آن شیب لغزنده ای که برای دیگران ساخته بالا بیاید... چاه کنی هست که همیشه ته چاه می ماند..."
"...برخلاف تصور تو این روزها در بدترین فاز دپرس م قرار دارم...باور کردنش سخته اما همیشه وقتی از همه چیز و همه جا دلزده میشم رو میارم به اینجور نوشتن...یه جور خودم را با شوخی کردن نوشتاری (ترجیح میدم اسمش رو طنز نگذارم!) تسکین میدم...توی وبلاگم هم بهترین نوشته های از این دست رو توی بدترین شرایط نوشتم...همیشه همینجور بوده...فاز گریه و فاز خنده دو فاز در تقابل با همدیگه نیستن...در امتداد هم هستن...گاهی اوقات اونقدر خوشحالی که از شدت خوشحالی گریه ت میگیره و بعضی وقتها اونقدر ناراحتی که ناخودآگاه به خنده میفتی...! این که چرا این روزها اینجوری هستم رو خودم هم نمیدونم...یعنی چرا...بیشتر احساس یه آدم طرد شده رو دارم...انگار تبعید شده باشی به یه جزیره دور از همه جا و حتی توپ پاره ای هم نباشه که با کشیدن یک جفت چشم و ابرو روی اون بتونی خودت رو تسکین بدی...من دیگه بزرگ شدم اما یک چیزی رو توی همون سالهای کودکی از دست دادم که تا ابد دیگه نمیتونم به دستش بیارم...یک قسمتی از وجود من توی اون سالها جا مونده...به همراه من بزرگ نشده...و این همونقدر مسخره ست که یه آدم بزرگسال رو در حالت مکیدن انگشت شستش ببینی...
این حرفها بی فایده ست...یک دهم اون چیزی رو هم که من رو داره عذاب میده نمیتونم باهات در میون بگذارم و اگه این کار رو هم بکنم تو یکدهم اون چیزهایی که میگم احتمالا نمیتونی بفهمی...تو باید مثل من زندگی میکردی تا بفهمی نداشتن امنیت توی زندگی یعنی چی...تا بفهمی نداشتن پایگاه و تکیه گاه خانوادگی یعنی چی...که بفهمی بدون بچه گی کردن به بزرگسالی رسیدن یعنی چی... من بخوام یا نخوام ناقص الخلقه م...ناهنجارم...درست مثل بازمانده های یک بمباران اتمی...بمبهایی که زندگی ما رو توی اون سالها نابود کردن بذر سرطانی رو توی عمق روح من کاشتن که هر روز داره گسترده تر میشه...همه به ما میگن شماها قِسِر در رفتین که تونستین خودتون رو از آب و گل در بیارین...ولی مگه میشه از یه بمباران اتمی کسی قسر در بره...اگه همون لحظه ی اول نسوزی و جزقاله نشی محکومی که یک عمر بسوزی تا جزقاله بشی..."
توسط در September 4, 2007 1:33 PM |
لینک ثابت
|
نظرات (95)
قسمتی از یک نامه برای یک دوست...
...
...چند روزه یه جیرجیرک خیلی خیلی مهربون شبها میاد درست پشت پنجره من و یه بند تا صبح آواز میخونه... نمیدونی چقدر دوستش دارم...درست سر ساعت ده و نیم که همه جا ساکت میشه شروع میکنه به خوندن...یه بند میخونه...من که باورم نمیشه این صدا رو از مالیدن پاهاش به هم در بیاره...خیلی دلم میخواد یه بار یه جیرجیرک رو از نزدیک موقع آواز خوندن تماشا کنم...این جیرجیرک هرکی هست و با هر نیتی که این کار رو میکنه این روزها دوست داشتنی ترین موجودیه که اومده توی زندگی من...میخواستم در موردش یه پست مفصل توی وبلاگم بنویسم...من خونه م توی اکباتان طیقه اوله برای همین صداش رو خیلی خوب و واضح میشنوم...یه صدایی داره مثل این دستگاههای آب پاشی که باهاش چمن آب میدن...خدا کنه حالا حالا ها جفتش رو پیدا نکنه و همنیجور ور دل من بمونه...جیرجیرکها هم مثل آدمهان...یعنی تا وقتی اون گمشده شون رو پیدا نکردن خیلی بیشتر از یه حشره هستن...یه موجودی هستن که آدم میتونه دوستشون داشته باشه...آدم میتونه ازشون یاد بگیره...حتی بعضی وقتها اشک آدم رو در میارن...فکر کن یه حشره ی سیاه کوچولو شبیه سوسک و بلکه هم زشت تر از سوسک بتونه دل آدم رو اینطور بلرزونه...بتونه اینجور آدم رو سرشار از احساس کنه...ولی همین موجود به محض اینکه به عشقش میرسه یه دفعه خفه میشه...یه دفعه گم میشه...میشه همون حشره ی سیاه که آدم به محض دیدنش دست به دمپایی میشه...یه حشره مثل میلیاردها حشره ی دیگه...موذی...شکمو...کثیف...حشری...!
آدمها هم همینجور هستن....
...
توسط در August 25, 2007 9:51 PM |
لینک ثابت
|
نظرات (41)
یک نامه...یک پاسخ...
ظاهرا هنوز پس لرزه های آن نوشته 31 آگوست ادامه دارد...چند روز پیش یک ایمیل داشتم از دخترخانومی که امیدوارم مشت نمونه خروار نباشد...به هر حال بدون هیچ توضیح اضافه ای متن نامه ایشان و جوابی را که به آن نامه دادم اینجا قرار می دهم...شما خود حدیث مفصل بخوانید از این نه چندان مجمل:
سلام وعرض ادب ويك معذرت خواهي به اين بزرگييييييييييييييييييييييييييييييييييييي
شرمنده ام وظاهرا حرفم شما رو ناراحت كرده ولي قصد اهانت نداشتم.گفتم كه وقتي نظراتتون رو خوندم اونطور فكر كردم وتازه وقتي پست غيرت وبي غيرتي رو خواندم جواب بدي دادم.البته نظرم عوض نشده ولي امروز كه جواب شما رو خواندم فكر كردم بهتره يكم بيشتر پستهاي شما رو بخونم واينكار رو هم كردم .هم در مورد دانشيان وگلسرخي وهم پستي كه براي 21 ساله ها ممنوع كرديد.
وقتي نظرتونو در مورد اون دو شهيد وهمقطارنشون خوندم به شما احنست گفتم ،راستش هميشه از اينكه نسل ما وجوانترها نسبت به كسانيكه براي اعتقادشان كشته مي شوند (چه ايراني وچه غيره .چه مجاهد وچه به اصطلاح منافق)بي تفاوت هستند ويا حتي كلمات ركيك به كار مي برند دلم مي گرفت.از قدر شناسي شما خوشم اومد ولي نمي دونم چطوركسي كه آرزوي داشتن يك اعتقاد و داره اونم اعتقادي كه بشه به خاطرش جنگيد .جان داد مي تونه اينقدر مادي باشه كه حاضر به خاطر چند ميليون پول شخص مورد علاقه اش رو از دست بده.شما نوشتيد كه اگر دوست دخترت شرايط 50-50شما رو قبول كنه مي تونه با شما ازدواج كنه.اصلاچطوريه كه شما بايد سر سختانه سر حرفتان بمونيد ولي خانم وخانواده بايد به خاطر شما از خواسته هاشون كنار بكشن.
برام سخته قبول كنم كه حالا كه يك مرد پيدا شده كه حداقل توي حرفاش زن رو فقط از ديد جنسي نگاه نمي كنه وفكر نمي كنه هر زني دم دستش بود بدون در نظر گرفتن نظر طرف مقابل براي رفع نياز اونه؛شرطش براي ازدواج داشتن يك كار خوب براي خانمه.واقعا اگر دوست دختر شما با اين محاسن ارزنده كه گفتي ،كار خوبي پيدا نكنه باهاش ازدواج نميكني يا اصلا برات مهم نيست در چه شرايط ومحيطي بايد كار كنه.من با توجه به نظرات تمام پولكي شما به اين نتيجه رسيدم كه از نظر اين اقا كار خوب مساوي درامد خوبه بدون در نظر گرفتن بقيه شرايط.
...
حالا دارم به شما مي گم بله حرف شما متين :مردها قرار نيست كه بخاطر يك مسله طبيعي مسئول بالا وپايين عزيزانشان باشند واتفاقا من هم كمي اينو قبول دارم چون فكر مي كنم به عنوان يك زن بالغ وكسي كه بخاطر كارش بايد در جامعه طردد كنه بايد بلد باشم چطور از خودم دفاع كنم وچه عكس العملي در برابر ديگران نشان بدم واز اينكه كسي بخاطر من رگ گردنش بزنه بيرون اصلا خوشم نمياد ولي اين دليل نميشه كه فكر كنم همسرمدر برابر من مسوليتي نداره.
آقاي عزيز عشق داشتن ودوست داشتن محترمه ولي براي به دست اوردنشان بايد بهايي پرداخت ؛شما پرداخت مالي رو قبول نداريد پس حداقل بايد در رفتار يا تعهد از خودتان مايه بگذاريد ويك مطلب ديگه در پست ديگري نوشتيد كه مادرتان تا الان كرايه خانه شما را مي داده خب چطور شما انتظار داريد مادرتان كه شايد شما به عنوان يك فرزند هيچ فايده خاصي براش نداريد كرايه خونه شما رو بده ولي همسرتان كه هم از نظر جسمي روحي وعاطفي براي شماست هيچ خرجي برايتان نداشته باشه...
...به شخصه اصلا با مهريه اونم از نوع بالا اعتقادي ندارم جنس مردان جامعه ما انقدر خراب هست كه زن را به تب مي گيرند تا به مرگ راضي شه ودر نهايت مهريه رو ببخشه وقانون ما انقدر كثيف و بي ارزش كه مهريه اي را كه قران وپيامبر به صراحت مي گويند عندالمطالبه است قسط بندي مي كنند براي هزاره بعدي .همان مهريه اي كه قرار ه پشوانه زن باشه انقدر با اقساط كم درنظر ميگرند كه كفاف شام شب هم نشه...حرف من مهريه نيست .حرف مسويت پذيريست.
نظرتان در مورد مسله سكس در ايران را تا 90 درصد قبول دارم ولي نه همه ان را شما نوشتيد هر كسي مي تواند سليقه جنسي خودش را بشناسد .خوبه ولي وقتي نتونه ازش استفاده صحيح كنه بنظرشما چكار ميكنه؟خيلي راحت .استفاده نا صحيح كه اتفاقا اينجاكار خراب ميشه بعبارتي شازده پسرا ميشن همونهايي كه به نظر خودتون مثل سگهاي گرسنه ميريزن تو خيابان ودخترها هم كه ديگه ...يك مثال ساده:انسان تا غذايي رو نخورده طبعا هوس هم نمي كنه وشايد اصلا بهش فكرنكنه ولي وقتي يكبار غذا روخورد وخوشش اومددائما هوس همون غذا به سرش ميزنه واگه نتونه بخوره چي؟در مورد مسائل جنسي هم همينطور وقتي كسي سليقه جنسيش رو پيدا كرد ولي نتونست به روش درستي برطرفش كنه دنبال روش غلطش مي ره وبد بختانه اين حس مثل غذا خوردن نيست كه با يك غذاي ديگه شكمتو پر كني ومسله تموم شه .
آقا شراگيم با يك پزشك زنان صحبت مي كردم وايشان مي گفت كه(( دختر ها بخاطر اينكه بعدها در ازدواج مشكلي برايشان پيش نياد از روشهاي غير معمول استفاده مي كنند كه يكي از دلايل شيوع بيماري هپاتيت است)).يا روانشناس يك دبيرستان دخترانه مي گفت(( الان ما از بچه ها نمي پرسيم دوست پسر داري يا نه؟مي پرسيم رابطه جنسيتان در چه حديه؟))مي دانيد يعني چي؟بد بختانه هنوز ديدن فيلمهاي سكس در جامعه ما ودر خانوادها بشدت سركوب ميشه ونتيجه اين شده واي به روزي كه مردم ازادانه بخواهند پاي اين برنامه ها بنشينند....
در نهايت مي خوام بهتون بگم بعضي از نوشته هاتون انقدر منطقي وتاثير گذاره تا مي تونه تا مدتها در ذهن بمونه ولي بعضيها ادمو شوكه ميكنه :يعني اين همون نويسنده است؟
بعد از وبلاگ نقطه ته خط ونيك آهنگ كوثر از وبلاگ شما خيلي خوشم اومد .خوب استدلال مي كنيد وخوب مي نويسيدوالبته طنزخيلي قوييي داريد..اميدوارم رنجشي در كار نباشه .اون كامنت صرفا نظرم بود والبته شوخي كه شما بد تعبير كرديد.پوزش مي خوام و اميدوارم منظورم را درك كنيد...باسپاس فراوان
اما جواب من :
سلام دوست من...خوشحالم که کمی از آن موضع غیض و نفرتی که به من نگاه می کردی نزول کردی...به هر حال مساله فراتر از چند میلیون تومان است...
...مساله سر فلسفه چنین عملیست...به نظر من مناسبات مالی را وارد مسائل عاطفی کردن درست مانند این است که یک رابطه عاطفی را تا حد یک معامله و خرید و فروش سطحش را پایین بیاوریم...به نظر من دختری که کرامت خود را در مقدار مهریه اش ببیند بخواهد یا نخواهد بر روی خود قیمتی گذاشته است...دختری که تعیین مهریه را برای خود حتی اگر به خاطر باورهای غلط خانواده اش باشد بپذیرد به نظر من بزرگترین توهین را به شخصیت خود روا داشته است...مهریه در قانون در ازای داشتن حق طلاق برای مرد و حتی در ازای داشتن حق چند همسری برای مردان برای زنان مقرر شده است...مثل این است که ماشینی را قولنامه کنی و متعهد شوی هرگاه از خرید آن پشیمان شوی باید مبلغی را به صاحب ماشین بپردازی...من متاسف و متعجبم که چطور شما و خیلی های دیگر چشم و گوش بسته چنین چیزهایی را بر خود روا میدارید...؟من طلاق دادن یک طرفه زن را و حق چند همسری را و حق کتک زدن زنان بله قربان نگو را همانقدر غیر انسانی و بدوی میدانم که این چیزها را میدانم...متاسفانه در روابط زن و مرد در ایران وقتی پای پول وسط می آید چشم همه کور می شود و دیگر هیچ زن معترضی نمی بیند که مبلغی را که مرد موظف است به عنوان نفقه به او بدهد و یا به عنوان مهریه و شیر بها و... پرداخت کند در اصل قیمتی ست که بابت خریدن زن می پردازد...یعنی هرجا که صحبت از حق و حقوق مردان در مقابل زنان است همه فریادها به آسمان بلند است که این چه قانونیست که به مردها اجازه می دهد چهار همسر اختیار کنند و چه کنند و چه کنند...ولی وقتی پای مبلغ معامله وسط می آید هیچکس نمی بیند که این مبلغ به قول شما چند میلیون تومان بهاییست که مردها برای داشتن همین حقوق می پردازند...همانطور که زنها هزاران سال خرید و فروش شدند و در قالب کنیز و روسپی به خانه ی مردان رفتند امروزه هم کمی محترمانه تر و در قالب همسر نقش هزاران هزار ساله خود را در قبال مردان ایفا میکنند...دشمنی من با مهریه و مانند آن نه به خاطر منافع کوتاه مدت خودم (که به قول تو مهریه را چه کسی داده و چه کسی گرفته!) که به خاطر این است که از خرید و فروش احساس و عاطفه ام منزجرم...
به هر حال بحث دفاع کردن سر سختانه از حرف خودم و یا احیانا کوتاه آمدن از آن نیست...من با دلیل و برهان حرف خودم را می زنم...اگر دختری حرفهای من را منطقی و اصولی یافت که دیگر دعوا نداریم...مثل دو انسان عاقل و بالغ با هم آشنا می شویم و ازدواج میکنیم و زندگی میکنیم...اگر هم حرفهای من برایش غیر قابل هضم و فهم بود که قطعا دختری نیست که من بتوانم دوستش داشته باشم و تحملش کنم...به هر حال جذاب ترین جنبه ی وجودی یک زن قبل از اینکه چشم و ابروی زیبا و اندام قشنگش باشد افکار زیبای اوست و مطمئنا نمیتوانم کسی را با افکار خاله خانباجی گری و ارتجاعی کنار خود تحمل کنم ولو اینکه چشم و ابروی زیبایی داشته باشد.
من اگر به دوست دخترم می گویم باید برای زندگی مشترکمان تلاش کند تا از نظر اقتصادی در مضیغه نباشیم به خاطر همین اعتباریست که برای وجودش قائل هستم...به خاطر این است که به او به چشم عروسکی که باید شبها در کنار من بخوابد و روزها سر طاقچه بگذارمش و سر کار بروم نگاه نمیکنم...من وضع مالی متوسطی دارم...درآمدم خرج مخارج روزانه خودم را به زور می دهد...طبیعیست که اگر میخواهم کسی را وارد زندگی ام کنم توقع داشته باشم که بر گرده های من سوار نشود...یک قسمت ماجرا این است که با ازدواج کردن در کنار ارضای نیازهای جسمی و عاطفی ام میخواهم زندگی راحت تری داشته باشم...میخواهم دغدغه های کمتری داشته باشم...نمیخواهم مثل خیلی از مردها بعد از ازدواج یک شیفت کاری که میکنم را بکنم دو شیفت و اخر شب جنازه ام را به خانه ببرم و همسر گرد و قلمبه ام در خانه با یک دیس برنج و یک کاسه خورش به استقبالم بیاید...!تقسیم کردن یک زندگی با دیگری یعنی زندگی را با همه ابعاد آن منجمله از بعد اقتصادی با دیگری شریک شویم...
مسئولیت یک زندگی مشترک همانطور که از اسمش هم پیداست مشترک است...من اگر صاحب یک کارخانه ای بودم و ماهیانه دهها میلیون تومان در آمد داشتم شاید ترجیح میدادم که هرچه همسرم خواست برای خوشحال کردنش برایش انجام دهم...نه به عنوان وظیفه ام که به عنوان محبتی که خود خواسته و در صورت امکان انجامش میدادم...همانطور که ممکن است روزی همسرم به خاطر تمکن مالی ای که دارد از این قبیل کارها برایم انجام دهد...اما بحث بر سر این است که من چه تمکن مالی داشته باشم و چه نداشته باشم هیچگاه مناسبات مالی یکطرفه را در زندگی ام به عنوان وظیفه و یا به عنوان بهایی برای رسیدن به یار وارد نمیکنم و معتقدم که یاری که رسیدن به او مستلزم پرداخت پول و دادن چک و سفته باشد از جنس همانهاییست که تن فروشی میکنند...منتها تن فروشی رسمی و محترمانه و تا حدودی ندانسته!
مادر من هم نه به عنوان وظیفه که به علت تمکن مالی اش و به خاطر کمک کردن به من هر شش ماه یکبار مبلغی را برای کمک به گذراندن اموراتم برایم میفرستاد...نه من توقعی داشتم و این را وظیفه او میدانستم و نه او چنین بود...امسال هم که این کار را نکرد نه من گمان کردم که از وظیفه اش عدول کرده است و نه او احساس شرمندگی کرد...خیلی راحت گفت که دست و بالم تنگ شده و امسال خودت باید اجاره خانه ات را بدهی...اتفاقا از آن موقع به بعد که دیگر مناسبات مالی (ولو در قالب مادرفرزندی) بین ما تمام شد احساس خیلی بهتری به او دارم و فکر میکنم که چقدر سایه کمک های او بر سرم سنگین بود و رابطه زیبای مادر فرزندی را ناخودآگاه تحت الشعاع قرار داده بود...!
این جمله ات اوج فاجعه را نشان می دهد: "...ولي همسرتان كه هم از نظر جسمي روحي وعاطفي براي شماست هيچ خرجي برايتان نداشته باشه"
هیچ کسی برای هیچ کسی نیست...هرکس در درجه اول متعلق به خودش و در درجه دوم متعلق به هستی ایست که در آن قرار گرفته است...(یکی از دیالوگهای فیلم ده که خیلی دوستش دارم چیزی در همین مایه هاست)...این چه نگاه اشتباهیست که می گوید زن برای مرد نفع دارد و متعلق به مرد است و پس مرد باید بهای استفاده کردن از زن را بدهد؟ یکبار به جمله ای که گفته ای فکر کن...! اشکال تو این است که زن را متعلق به مرد می دانی و لابد مرد را متعلق به زن نمیدانی و اعتقاد داری که مرد میتواند هم زمان متعلق به سه نفر دیگر هم به جز همسر خودش باشد...یا اینکه اعتقاد داری مکانیزم جسمی زنان به گونه ایست که مردان به زنان محتاجند و در ازای رفع نیازشان باید قدر شناس زن و یا پرداخت کننده بهای استفاده کردن از زنانشان باشند...! واقعا یعنی هیچ مردی از نظر جسمی و روحی و عاطفی متعلق به زنش نیست؟ پس این چه نوع استدلال و استنتاجیست که با چنین فرضیه ای به چنین نتیجه درخشانی می رسی که پس مرد باید خرج زنش را بپردازد!!؟
در مورد قسمت آخر نامه ات هم دقیقا دلیل تمام این ناهنجاریهایی که در جامعه میبینی ممنوع بودن و تابو بودن سکس و داشتن نگرش های آمیخته با خرافات و تعصب به نیازهای جسمی زنان و مردان است...هرچقدر در این زمینه بیشتر صحبت شود و هرچقدر فضای جامعه بازتر شود و هر چقدر در مورد این پدیده ی عجیب و غریب و زیر زمینی بیشتر عادی سازی شود جامعه سالم تر و بانشاط تری خواهیم داشت...میل جنسی یکی از قویترین امیال در بین تمام گونه های جاندار روی کره زمین است...هرچیزی در طبیعت حکمتی دارد و از آنجا که شدت این میل رابطه مستقیم با بقای نسل جاندارن دارد در طی فرآیند تکامل این نیاز بعد از نیاز به خوردن و آشامیدن قوی ترین نیاز و میل در بین گونه های مختلف جانوری و منجمله انسان شده است...وقتی گلوی این میل بینوا را بگیری و فشار دهی از یک جا گندی بالا می آید که باید بیایی و تماشا کنی...در جامعه ای که سکس خارج از ضوابط مقرر شده در آن تابو و گناه است و مجازات دارد و مردم برای تخلیه میل جنسی خود با هزار و یک عامل بازدارنده روحی و روانی (به خاطر تعلیمات مذهبی و باورهای سنتی خانوادگی و...) و فیزیکی (مجازات قانونی و برخوردهای تنبیهی با متخلفان) مواجهند می شود ایران که مثل شیلنگی که سرش را گرفته باشی و نگذاری آبی خارج شود بعد از مدتی از صد سوراخ آن آب به بیرون فواره می زند و دیگر نه می شود جمعش کرد و نه می شود امیدی به بهبود اوضاعش داشت...!
به هر حال من معمولا عادت ندارم جواب نامه کسی را با این تفصیل بدهم و معمولا به ذکر چند کلمه تشکر آمیز بسنده میکنم و اگر حرفی هم باشد سعی میکنم انرژی ام را برای مباحثه با یک نفر در ایمیل هدر ندهم و اگر حرفی ارزش شرح و بسط داردآن کار را در وبلاگم انجام می دهم که مخاطبین بیشتری داشته باشد...اما به هر حال چیزی در نامه ات بود که قلقلکم داد جوابت را بدهم...نمیدانم چند سالت است و با چه طرز فکری بزرگ شده ای اما همینقدر میدانم که نویسنده آن نامه اول انسان شجاعیست که به خاطر مطلبی که نوشته آمده و عذر خواهی کرده و دوم انسانیست که متاسفانه قربانی نادانسته ی سنتهاییست که هزاران سال بر جامعه مردان و زنان ما فرمانروایی کرده و هر دوره رنگی عوض کرده و خود را در قالبی جدید تثبیت کرده است...سنتهایی که متاسفانه در همه ی آنها مرد خریدار بوده است و زن فروشنده...مرد مصرف کننده بوده و زن کالای مصرفی...مرد پردازنده بوده و زن دریافت کننده...مرد تصمیم گیرنده و رهبر و فرمانده بوده و زن حرف شنو و مطیع و فرمانبردار...و در این داد و ستد به زعم من غیر انسانی قربانیان واقعی هم زنانی بوده اند که به قول فروغ سالها در لا به لای تور و پولک آرمیده اند و هم مردانی که با اسیر کردن و اجازه رشد و استقلال ندادن به زنان عملا تمام بار زندگی را به تنهایی بر دوش کشیده اند.
پ.ن: بعد از این دو نامه این دوست خوبم یک ایمیل دیگر برای من نوشت و بر بعضی مواضع خود پافشاری کرد که البته از نظر من نکته قابل بحث و جساراتا منطقی و جالب توجهی در جواب ایشان نبود...ترجیح دادم به جای ادامه دادن آن مکاتبه که داشت کسالت بار می شد مطلب را در اینجا منتشر کنم و اگر نیاز بود از جواب ایشان در قسمت نظرخواهی استفاده کنم و بحث را در آنجا پی بگیریم.
پ.ن: تنها انگیزه ام از پابلیش کردن این دو نامه کنجکاوی ام بود که بدانم چند درصد زنها و دخترهای ایرانی مهریه را حق مسلم خود میدانند و برای آن چانه می زنند و چند درصد زنها و دخترهای ایرانی گرفتن نفقه از همسرانشان را جزء حقوق بدیهی خود می شمارند و میخواهم بدانم کسانی که این چیزها را جزء حقوق خود می دانند چقدر به سایر حقوقی که ما به ازای این حقوق شارع مقدس! برای مردان تعیین کرده است احترام میگذارند و آن را می پذیرند...!(حق و حقوقی مثل حق طلاق...حق چند همسری...حق کتک زدن...و...)
پ.ن: تعارف نکنید...خودتان باشید...اولین کسی که حاضر شود بدون مهریه و یا بدون توقع گرفتن خرجی از مرد (نفقه) و به صورت کاملا برابر ازدواج کند یک جایزه بی نظیر پیش من دارد.
پ.ن: در آخر اینکه چند خطی از این نامه و پاسخ آن به علت بی ارتباط بودن با بحث اصلی حذف شده است.
توسط در September 24, 2006 6:05 PM |
لینک ثابت
|
نظرات (63)