شراگیم
داستان و داستان نویسی

ماجرا از آنجا شروع شد که سهیل که این روزها پای ثابت کلاسهای داستان نویسی جمال میر صادقی شده است داستان کوتاهی از خودش را روی وبلاگش گذاشت با این توضیح که کار اولش است و البته نوشتنش هم یک صبح تا ظهر بیشتر وقتش را نگرفته است.
قبل از اینکه وارد جزئیات بشوم یک پیش درامدی برایتان بگویم که به اعتقاد من سهیل در زمینه نوشتن آدم با استعدادی ست...نوشته های وبلاگش افت و خیز زیاد دارد اما نوشته های خوبش آنقدر خوب است که جور نوشته های سرسری و دم دستی اش را هم بکشد...سوای این استعداد آنطور که میگوید و می گویند! مطالعه اش هم خوب است...و خب روانشناسی هم که خوانده است و خیلی بیشتر از من و امثال من از هزار توی درون آدمها و روابط فیمابینشان سر در می آورد...جان کلام اینکه تقریبا همه فاکتورهای نویسنده شدن را دارد و شاید برای همین وقتی شروع به خواندن داستانش کردم توقع داشتم یک چیز درست و حسابی بخوانم...
داستان را که خواندم یک جورهایی وا رفتم...واقعا نمیدانستم باید چه عکس العملی نشان بدهم...راستش خیلی با خودم کلنجار رفتم که بی سر و صدا از کنار اولین داستان بهترین و با استعداد ترین دوستم رد شوم که احیانا باعث ناراحتی اش نشوم...اما دلم طاقت نیاورد و از آنجا که هیچوقت پرده پوشی و ملاحظه کاری را یاد نگرفته ام هرچه را که به ذهنم رسید برایش مسلسل وار ردیف کردم و نوشتم...و خب انصافا این سهیل هم آدم انتقاد پذیر و با ظرفیتی ست...چند کامنتی که بین ما رد و بدل شد خود گویای همه چیز هست و من فکر میکنم ارزش این را داشته باشد که به عنوان یک پست وبلاگی آن را اینجا قرار دهم تا شاید عده ی بیشتری نظرشان را در این باره بیان کنند...البته منظورم داستان سهیل نیست که آن فرع قضیه است و هرکس دوست داشت میتواند برود همانجا و داستان را بخواند و نظرش را هم در مورد ان بنویسد...اصل قضیه این کلاسهای داستان نویسی و داستان خوانی ست که قرار است رمان نویس و داستان نویس تحویل جامعه ی ادبی ما دهند...
و اما کامنتها...من اگر نگوییم تحقیقا، تقریبا بین حدود سی کامنت اولین کسی بودم که صراحتا از داستان و سبک نگارشش انتقاد کردم...بالاخره یا من سواد داستان خوانی ام نم کشیده و ذوق ادبی ام کور شده بود و یا بقیه مشکلی داشته اند که عموما چنان نوشته ای را خوب ارزیابی کرده بودند...به هر حال من اینگونه شروع کردم:

...حقته بزنم له و لورده و درب و داغونت کنم...ولی بازم دم تو گرم که سر و ته یه داستان رو هم آوردی و اونقدر شجاعت داشتی که منتشرش کنی و نظر بقیه رو هم بخوای...به نظر من داستانت خطی بود...فضا سازی نداشت...واقعا نداشت...شخصیت پردازیت سرسری و عجولانه بود...تقریبا از همون اوایل داستان تا ته داستان رو میشد حدس زد...شخصیت زن غیر قابل باور و رفتارهایش به شدت مصنوعی و ساختگی بود...لحن و رفتارهای خشک و سرد زن و ان دادخواست طلاق با آمدنش به زندان برای همخوابگی حتی اگر به اصرار مرد باشد جور در نمی آمد...بیشتر حجم داستان را دیالوگ های مرد گفت و زن گفت و این گفت و آن گفت تشکیل داده بود...نمیگویم داستانی که بر اساس دیالوگ و کلا گفتگوی بین افراد شکل بگیرد لزوما کم ارزش است...اما وقتی نویسنده کل وقتش را میگذارد که از زبان این و ان بنویسد باید خیلی دیالوگهای ناب تر و صیقل داده شده تری را انتخاب کند...یعنی اصطلاحا باید ده بار بنویسد و خط بزند و دست آخر بهترین و مناسب ترین حرف را در دهان شخصیتهای داستانش بگذارد و نه اولین کلامی که به ذهنش رسید...!
...ای بابا...اصلا چه معنی دارد داستانی را که به قول خودت از یک صبح تا ظهر سر و تهش را هم آورده ای بگذاری برای نظرخواهی...!؟ وقتی زحمتی برای نوشتنش نکشیده ای چرا من نوعی باید زحمت خواندن و نقد کردنش را بکشم...؟
سهیل به خدا جدی میگویم...هیچکسی مثل تو استعداد نویسنده شدن ندارد...این کلاس داستان نویسی دارد تو را خراب میکند...میترسم که عادت کنی به اینگونه نوشتن...داستانی که از یک صبح تا ظهر نوشته شود تا مثل مشق تحویل استاد شود بهتر از این در نمی آید...خیلی ها گفته اند داستانت خوب است یا برای کار اول خوب است...به این مزخرفات گوش نکن...اینها یا نمیدانند داستان چیست یا نمیدانند خوب بودن یعنی چه...!خودت هم میدانی که داستانت خوب نیست...میدانم که میدانی...!برای فهمیدنش خواندن یک دهم کتابهایی که خوانده ای هم کفایت میکند...نمیخواهم دلسردت کنم...باور کن اگر گفته بودی روی این داستان یکماه است کار کرده ام، این چیزها را بهت نمیگفتم...صد در صد میگفتم خیلی خوب است...مثل همه میگفتم برای کار اولت خیلی خوب است...به هر حال اگر یکماه عرق می ریختی و چنین چیزی تحویل میدادی میفهمیدم بضاعتت همین است و تشویقت میکردم که توی ذوقت نخورد...ولی وقتی میگویی داستانت را چند ساعته نوشته ای باید بزنم له و لورده ات کنم...چون اگر خود همینگوی هم باشی یکساعته و دو ساعته و چند ساعته نمیتوانی چیز ارزشمندی خلق کنی...مگر اینکه فقط بخواهی داستانت را به عنوان مشق شب به معلم داستان نویسی ات تحویل بدهی...و البته این مشق هم فقط به درد همان معلم داستان نویسی! میخورد که از قبل آن خرج و دخلش در بیاید...سهیل تو را به خدا خودت را خراب نکن...این کلاس داستان نویسی را بیخیال شو...!هیچ نویسنده ای _ مطلقا هیچ نویسنده صاحب نام و ارزشمندی_ از کلاسهای داستان نویسی بیرون نیامده است که تو دومی اش باشی...!
امیدوارم لحنم بد نبوده باشد...چون به هر حال قصد اصلاح و ویرایش نوشته ام را ندارم...با این حال خیلی شجاعی که چنین داستانی را گذاشته ای که دیگران در موردش نظر بدهند...واقعا میگویم...من اگر یکدهم شجاعت تو را داشتم روزی یک داستان کوتاه مینوشتم و سالی چهار کتاب روانه بازار میکردم...!جدا تحسینت میکنم...

سهیل خداوکیلی خیلی متمدنانه تر از من جواب داد:

به شری : با حرفهات موافقم . نهایتا ضعف اصلی این داستان نبود فضا و رنگ است که می توانست بین دیالوگ ها بنشیند و بدین ترتیب حال و هوای داستان خیلی بهتر شود . اما در این که نباید به کلاس رفت دربست مخالفم . فکر می کنم تصورت راجع به کلاس داستان نویسی اشتباه است . اصلا اینجور نیست که طرف برود پای تخته و بگوید بچه های عزیز داستان را اینجوری می نویسند !! به طور خلاصه اینطوری است که هر جلسه دو یا سه نفر داستانی که نوشته اند را می خوانند و بقیه نقد می کنند . بنابراین این که داستانت توسط دیگران خوانده شود و نظرشان را بشنوی یک موهبت الهی است . در ضمن از این که می ترسی کارهایت را به دیگران نشان بدهی تعجب می کنم . پدرجان گیرم چیزی که نوشتی بد بود ( مثل همین داستان من ) چهار نفر هم گفتند که بد است . این چه عیبی دارد ؟ مگر توهم نابغه بودن داری یا فکر می کنی همه باید از اول کار ساموئل بکت باشند ؟ تا نوشته هایت نقد نشود نمی توانی از کم و کیفش باخبر باشی . بله عزیز من چخوف و تولستوی به کلاس داستان نویسی نرفتند به این دلیل ساده که چنین امکانی در اختیارشان نبوده است . وگرنه درصد بالائی از نویسنده های نسل نو آمریکا حاصل دانشگاه ها و کلاس های نویسندگی هستند نمونه دم دستش هم همین اقای ریموند کارور ؟است . نهایتا من اصلا از این که کلاس می روم پشیمان نیستم و همانطور که قبلا گفتم به تو هم توصیه می کنم که در یکی از این کلاس ها شرکت کنی . من یکی خداروشکر خودم را چخوف و گارسیا مارکز مقایسه نمی کنم . تو اگر به نظر خودت چیزی در ردیف نوایغ دنیای نویسندگی هستی موضوع دیگری است ! نهایتا رمز این کار نوشتن و نوشتن و نوشتن و نقد شدن و نقد شدن و نقد شدن است . والسلام .

من کم که نیاوردم هیچ کلی هم زیاد آوردم و باز یک منبر اساسی دیگر برایش رفتم:

سهیل جان این کار هیچ رمز و رازی ندارد...این حرفها مال کسانیست که دوست دارند ادای نویسنده ها را در بیاورند...دوست دارند کلاسهای داستان نویسی شان همیشه گرم باشد...تو یا میتوانی بنویسی و یا نمیتوانی...تو یا فرق یک داستان بد را با یک داستان خوب میدانی و یا نمیدانی...اگر نمیتوانی و نمیدانی اصلا نویسنده نیستی...وقتت را تلف نکن...این که دیگران به تو نقاط قوت و ضعفت را گوشزد کنند یعنی اینکه تو داستان را نمیشناسی...یعنی تو همانقدر از خواندن صد سال تنهایی لذت میبری که برای مثال از خواندن داستانهای فهیمه رحیمی...حتما باید کسی به تو بگوید این داستان فضا سازی ندارد...شخصیت پردازی ندارد...دیالوگهایش بند تنبانی و سست است...موضوعش یکنواخت و خطی و قابل پیش بینی ست...حتما باید اینها را و یا شاید مزایای داستانت را از زبان یکی دیگر بشنفی تا بر ان واقف شوی و برای اصلاح و یا تقویتش در داستانهای بعدی اقدام کنی؟
نمیدانم...تقصیر تو نیست...واقعا قرن بیست و یکم قرن مسخره ایست...همه چیزش مکانیزه و ماشینی شده ...همه چیزش خط کشی شده و بارکد زده شده است...بعد از خیار گلخانه ای و گوجه فرنگی ژنتیکی و پرتقال پیوندی و ماهی پرورشی و مرغ هورمونی و رحم مصنوعی چشممان به محصولات جدید کارخانه های نویسنده سازی روشن...نویسنده های نسل نوی آمریکایی! که همگی هم از پشت میزهای مدرسه نویسندگی وارد عالم ادبیات شده اند...واقعا امیدوارم حاصل کارشان به بی مزگی و بی خاصیتی و بی هویتی بقیه محصولات قرن بیست و یکم نباشد...!نویسنده ای که دائم چشمش به رقبا و رفقا و منتقدینش باشد که چه میگویند و چه میکنند تا خود را مطابق خواست و سلیقه انها اصلاح کند، نویسنده نیست...نمیدانم چیست...اما هرچه هست نویسنده نیست و حاصل کارش هم یک چیز مصنوعی و بی مزه و بی خاصیتی است در ردیف همان چیزهایی که عرض شد...میشود یک داستان نویس فرمایشی...
شاید واقعا راست باشد که ادبیات مرده است...اما اگر اینطور هم باشد من ترجیح میدهم به جای خواندن ادبیات امروز دنیا...به جای خواندن ادبیات نویسنده های نسل نوی آمریکایی که با خط کش و گونیا و پرگار و ماشین حساب داستان مینویسند... همان داستانهای تکراری قدیمی را بخوانم...همان داستانهایی که آدم را سرشار از لذتی میکنند که ناب است و اصیل است و طبیعی...همان لذتی که حاصل نبوغ و خلاقیت و استعداد و شهامت نویسنده اش است و نه حاصل باید ها و نباید های منتقدین و راه و چاه نشان دادن های معلمین داستان نویسی...!
سهیل جان من نه نویسنده ام و نه ادعایی در این زمینه دارم...اما بدبختانه داستان زیاد خوانده ام...ترجیح میدهم اگر روزی قرار باشد من هم داستانی بنویسم چیزی باشد که نوشتنش به من همان لذت نابی را بدهد که امروز از خواندن آثار چخوف و ماکز میبرم... و برای من که خودم را یک داستان خوان شش دانگ و حرفه ای میدانم نوشتن آن داستانی میتواند ارضا کننده و لذتبخش باشد که همردیف و یا لااقل نزدیک به چیزی باشد که من آن را "داستان" میشناسم و تعریف میکنم...اگر توانایی تجربه چنین لذتی را در خودم نبینم ترجیح میدهم اسم "نویسنده" را به دنبال خود یدک نکشم و همان "خواننده" داستانهای ناب باقی بمانم...!

سهیل در جواب من اینگونه ادامه داد:

به شری ؟ اقاجان چرا موضوع را تا این حد ساده و قالبی می بینی ؟ یعنی چی که تو یا بلدی داستان بنویسی یا بلد نیستی ؟ بنابراین احتیاجی نیست که کسی به تو نقاط قوت و ضعفت را گوشزد کند ؟ به نظرم تو فقط داری شعار میدی . آن هم شعارهای کلی . مقایسه کردن موج نو ادبیات مدرن با خیار گلخانه ای و ..هم برای من قابل درک نیست . می گوئی کسی چیزی ندارد به ما یاد بدهد !! عزیز جان کسی که تمام عمرش در نوشتن صرف شده و ده ها جلد کتاب منتشر شده دارد قطعا خیلی بیشتر از من تجربه دارد . بدیهی است که چیزهای بیشماری برای یادگرفتن هست . بله . قطعا خواندن به من و تو دید کلی در مورد ادبیات می دهد . اما این به تنهائی کافی نیست . من نمی گویم راه نویسندگی فقط از درون کلاس های نویسندگی است . ولی قطعا این راه بهتر و مطمئنتر است . نظر تو در مورد ادبیات کلاسیک شاید صادق باشد . ولی در مورد ادبیات مدرن اینطور نیست . داستان معاصر با کارهای جمالزاده و هوگو و استاندال فرق دارد . در آن زمان صرف یک موضوع خوب به تنهائی کیفیت داستان را تضمین می کرد . الان داستانها به ندرت موضوع گرا هستند . بیشتر بازی های زبانی و تکنیک های مختلف است . بازهم معتقدم چیزهای بسیاری هست که با خواندن و نوشتن تنهائی نمی توانی یادبگیری . شاید حتی به فکرت هم خطور نکند . بله هنر اصیل و ناب با آموختن به دست نمی اید . ولی به فرض وجود استعداد و زمینه . آموختن و استفاده از تجربه دیگران هم بسیار مفید و موثر است
نوشتن به تنهائی و نقد کارهای خود ابدا کافی نیست . علی الخصوص در هنر . کارل پوپر از واژه ای به نام کوری رابینسون استفاده می کند که تصور می کنم اینجا مصداق دارد . می گوید بالفرض رابینسون کروزوئه به تنهائی در آن جزیره کلی مطلب می نویسد . و آن مطالب به نظر خودش بسیار خوب و ارزشمند است . اما در عالم واقع اینطور نیست . چون هنوز کس دیگری آن اثار را نخوانده و نظری نداده است . او دچار کوری رابینسون است . چون هیچوقت نقد نشده است . داستان ملاقات شرعی ایرادات بسیاری داشت که من بعد از نوشتن به فکرم نمی رسید . حالا که افراد بسیاری آن را خوانده اند می توانم بفهمم ایرادات چه بوده و بدین ترتیب در کار بعدی آن ایرادات را تکرار نخواهم کرد . در صورتی که اگر این داستان توسط افراد مختلف نقد نمی شد من قادر به درک ایراداتم نبودم . این یک موضوع بدیهی است و تصور می کنم بحث کردن بر سر این موضوع کمی عجیب است . نهایتا اصلا معتقد نیستم که نوشتن به تنهائی سازنده تر و مفید تر از شرکت در فلان کلاس باشد ...

من هم که دیدم ظاهرا قرار نیست ما به تفاهم و دیدگاه مشترکی برسیم و سهیل به این سادگی ها دست از سر کچل این میرجمال صادقی بر نخواهد داشت بحث را با یک تذکر تمام کردم:

اوکی..ظاهرا آب من و تو با هم توی یک جو نمی رود...فقط این را بگویم که بر عکس نظر تو هیچگاه و در هیچ دوره ای "صرف یک موضوع خوب" تضمین کننده خوبی و بدی داستانی نبوده است...همین داستانهای کوتاه چخوف را اگر بخوانی میبینی فقط شیوه پرداخت و زاویه دید است که یک داستان را "داستان" میکند!حتی اگر موضوع کلی داستان پیش پا افتاده ترین مساله روی زمین باشد!

پ.ن: دلم میخواهد نظر دوستان را بدانم...مخصوصا دوستانی که از دور یا نزدیک دستی بر آتش کم جان ادبیات این مملکت دارند...میخواهم بدانم کسی با مشق شب نوشتن و کلاس رفتن و داستان درجه 3 خواندن و داستان درجه 4 شنیدن واقعا نویسنده میشود...؟منظورم نویسنده به معنای کسی ست که بتواند اثری در خور نام "داستان" پدید بیاورد...(متاسفانه این روزها چوب توی سر سگ بزنی نویسنده ریخته و هرکس با ناشری آشنایی داشته و هرکس در محفلی رفت و امدی داشته شده است نویسنده و کتابش هم زیر چاپ رفته...)میخواهم بدانم وقتی میشود صاف رفت به سراغ تولستوی و داستایوفسکی و چخوف و مارکز و همینگوی و فاکنر و سلینجر و ... چرا باید در این مراسمات شبه خاله بازی دور هم جمع شویم و تند و تند مزخرف بنوییسیم و مزخرف گوش کنیم؟
میخواهم بدانم برای یک فرد مستعد، داشتن کمی ضریب هوشی - که لازمه نویسندگی ست- برای درس گرفتن از اساتید واقعی داستان نویسی کافی نیست؟میخواهم بدانم داستان نویسی یک چیز مثلا شبیه دو و میدانی ست که عده ای دور هم جمع شوند و با هم تمرین کنند و بدوند و عرق بریزند و بعد هم قهرمان بشوند؟ یا اینکه هر نویسنده ای باید در خلوت خودش عرق بریزد و کار کند و تنها مرجع تشخیص قوت و ضعفش هم خودش باشد...غریزه ی نویسندگی اش باشد...نمیدانم...شاید من خیلی احساسی به این ماجرا نگاه میکنم...شاید من نمیتوانم کسانی را داستان نویس بنامم که با خط کش و پرگار و فرمول و ماشین حساب میخواهند داستان نویس شوند...شاید من فکر میکنم هر نویسنده ای غریزه ای دارد که به او میگوید چطور بنویسد...چطور خوب بنویسد...نمیدانم...واقعا دلم میخواهد نظر شما را هم بدانم...

پ.ن: صحبت از داستان نویسی شد...آب دستتان است بگذارید زمین و همین الان بروید وبلاگ مونیرو و بگردید در میان نوشته ها و ان مصاحبه ی اوئه (نویسنده ژاپنی) را که بابک تختی ترجمه اش کرده گیر بیاورید و بخوانید تا بفهمید کسی که نوبل ادبی میگیرد چگونه مینویسد...(این مصاحبه دو قسمت است...هر دو قسمت را بخوانید)...و یک چیز دیگر هم هست...مونیرو این روزها اگر تنبلی نکند دارد کم کم یک وبلاگ نویس شش دانگ میشود...در میان نوشته های صفحه آخرش چیزهای خوبی پیدا میکنید...شخصا توصیه میکنم نقد کوتاه اما دقیقش را بر فیلم "جایی برای پیرمردها نیست" از دست ندهید...!

توسط در April 22, 2008 11:09 PM | | نظرات (70)
خود گوزیم و خود خندیم...!

نکاتی که از دیدن برنامه ی به نام دموکراسی متوجه شدم از این قرار بود:
1- یک میلیونر آمریکایی برای تحقق دموکراسی در برخی نقاط جهان سازمانی را درست کرده است به نام بنیاد سورس که هدفش کمک به برقراری دموکراسی و به زبان دیگر تحقق «جامعه باز» در کشورهایی با حکومتهای توتالیتر و استبدادی ست...این سازمان غیر دولتی در وقوع انقلابهای مخملی در جمهوری های تازه استقلال یافته و روی کار آمدن حکومتهایی مبتنی بر دموکراسی موثر بوده و نقش فعال داشته است.
تقریبا نیمی از برنامه حول این مساله دور میزد که بنیاد سورس به چه طریق و چگونه به جنبش های آزادیخواه و خواهان دموکراسی در کشورهایی مثل اوکراین و گرجستان کمک کرده است...اینجا دو مساله وجود دارد...یا آقایانی که با این ذوق و شوق و دادار دودور برنامه "به نام دموکراسی" را ساخته اند معتقدند که دموکراسی چیز بدی ست و مثلا انقلاب نارنجی اوکراین نباید به وقوع می پیوسته و بعد از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی جمهوری های تازه استقلال یافته باید کما فی السابق و طبق عادت مالوف با حکومتهای توتالیتر خود سر میکردند و هر چیز و هر کسی که برای تغییر حکومت و برقراری حاکمیت مردم یا همان دموکراسی در این کشورها زمینه سازی و فعالیت کرده و موجب گذار از جامعه بسته به جامعه باز شده است باید امروز محاکمه و رسوا شود...یا اینکه دموکراسی خوب است اما سازمانها و نهادها و افرادی که برای برقراری دموکراسی مثلا در اوکراین فعالیت میکردند حق نداشتند از جایی و یا سازمانی خارج از اوکراین کمک بگیرند و پشتیبانی شوند و لابد حالا که این کار را کرده اند مزدور و وطن فروش هستند.
معلوم نیست حرف حساب آقایان چیست! یعنی زعمای قوم ناراحتند که چرا یک سازمان غیر دولتی آمریکایی برای برقراری دموکراسی در جهان تلاش میکند؟ آقایان فکر میکنند مچ چه کسی را گرفته اند وقتی به طور رسمی و علنی در مجلس آمریکا هر ساله چندین میلیون دلار برای تحقق دموکراسی در گوشه و کنار جهان تصویب می شود؟ مگر برای مبارزه با فقر و اعتیاد و ایدز و قحطی و بی سوادی و غیره و ذلک دهها سازمان دولتی و غیر دولتی در همان آمریکا فعال نیست؟ چرا افشای وجود یک سازمان غیر دولتی که برای برقراری دموکراسی فعالیت میکند اینطور آقایان را ذوقمرگ کرده است؟
اگر دقت میکردید در این برنامه در فهرست کشورهایی که مورد توجه بنیاد سورس برای تحقق جامعه باز قرار داشتند در کنار نام ایران نام کشور عربستان نیز آورده شد...اگر این بنیاد یک بنیاد سیاسی با اغراض استعماری و استکباریست چرا باید نامی از عربستان که در این سالها بزرگترین حامی سیاستهای آمریکا و به زبان دیگر غلام حلقه به گوش آمریکا بوده است می آمد؟

2- نکته دوم این بود که این سه متهم بخت برگشته اعتراف کردند با بنیاد سورس در ارتباط بودند و تقریبا نیمی دیگر از این برنامه حول همین موضوع و چگونگی شکل گیری این ارتباط بود...من واقعا متوجه نمی شوم حتی اگر اعتراف این سه تن تحت فشار بازجویی و به زور نبوده است در این مساله چه نکته خاصی وجود دارد که باید در بوق و کرنا شود؟ آیا بنیاد سورس سازمانی مخفی و زیرزمینی بوده است؟ آیا مثلا با مافیای تجارت اسلحه در ارتباط بوده است؟ آیا کارنامه سیاهی داشته است و مثلا در کودتای 28 مرداد دخالتی داشته است؟ چرا حکومت باید چنین برگ بی ارزشی را با اینهمه رجز خوانی و سر و صدا پایین بیاورد...یعنی واقعا اینقدر دستش خالی ست؟
در نهایت این سه متهم بخت برگشته جلوی دوربین های تلویزیونی اعتراف کردند که به دنبال براندازی نرم و یک انقلاب مخملین مشابه آنچه در جمهوری های تازه استقلال یافته به وقوع پیوست با هدف برقراری دموکراسی در ایران بوده اند...صرف نظر از اینکه اعتراف جلوی دوربین تلویزیون و ابراز پشیمانی و ندامت بعد از هشت ماه حبس و بازجویی و احتمالا شکنجه اصولا آنقدر بی مزه و نخ نماست که ارزش بحث را هم ندارد اما همین اعترافات حتی اگر به صورت خود خواسته و داوطلبانه نیز انجام شده بود به خودی خود صرفا بیان و تحلیل سازوکار سازمانهایی مانند بنیاد سورس است که برای برقراری دموکراسی در گوشه و کنار جهان فعالیت میکند...و جالب اینجاست که همین اعترافات مقطع و به دقت گزینش شده و مغرضانه نیز بیشتر از اینکه آدم را متوجه خبط و خطا و توطئه ای بکند و یا با رو کردن مدارکی اهداف و سیاستهای مذموم و پشت پرده چنین سازمانی را رو کند، حس تحسین آدمی را بر می انگیخت که هنوز سازمانهایی مانند بنیاد سورس با کارنامه درخشانی در کمک به برقراری دموکراسی(گرجستان و اوکراین و...) وجود دارند که با برنامه ریزی و به صورت مدون و هدفمند و صرف هزینه به دنبال ایجاد یک جامعه باز و یک حکومت مبتنی بر اراده و رای مردم از راه مسالمت آمیز و بدون خشونت و خونریزی به جای حکومتهای استبدادی و خودکامه هستند.

3- شاید تنها قسمتی که در خلال این دو قسمت برنامه ما متوجه شدیم که چرا سازمانی مثل سازمان سورس بد است و همکاری با آن مذموم است مربوط به آخرین جملات آقای جهانبگلو باشد آنجا که صراحتا در آخرین جمله اش با صدایی لرزان از همکاری اش با سازمانی مثل سازمان سورس ابراز پشیمانی کرد و چنین سازمانی را دشمن مردم ایران خواند...معلوم نیست فردی با آن درجه از معلومات و تحصیلات و با آن سابقه طولانی دموکراسی خواهی به ناگاه بعد از دستگیری و چند ماه بازجویی شدن چه بر سرش می آید که اینچنین متحول و متنبه می شود و ناگاه انگار پرده ای از جلوی چشمش کنار می رود و واقعیت پس پرده را میبیند...احتمالا انفاس قدسی بازجوهای محترم وزارت اطلاعات باعث باز شدن چشم ایشان و مشاهده اضواء حقیقت شده است.

توسط در July 20, 2007 1:25 AM | | نظرات (36)
جانیان کوچک...

جعفر کیانی یکی از دو متهم به داشتن رابطه نامشروع چند روز پیش در یکی از روستاهای اطراف تاکستان قزوین سنگسار شد و متهم دیگر پرونده نیز (مکرمه) بعد از یازده سال زندانی بودن همین روزها به سرنوشت جعفر دچار حواهد شد...آسیه امینی نازنین شخصا به محل اجرای اعدام جعفر(روستای آقچه کند) رفته و صحت خبر را تائید میکند.
در خبری دیگر سخنگوی قوه قضائیه دیروز اعلام کرد که سی نفر از کسانی که در طرح های ضربتی پلیس برای مقابله با اراذل و اوباش دستگیر شده اند در روزهای آتی اعدام خواهند شد...در هیچ دوره ای از تاریخ ایران چنین چیزی سابقه ندارد و حکومت ایران بدون توجه به فشارهای جامعه جهانی و سازمانهای مدافع حقوق بشر هر روز عده ی بیشتری را روانه کشتارگاه های شرعی و اسلامی خود میکند.
غم انگیز است که بوی بنزین چنان همه جا را فرا گرفته که دیگر بوی خون را نمیشنویم...هر جا که میروی صحبت از سهمیه بندی بنزین و کارت سوخت است...در این هیاهو بر سر افزایش احتمالی قیمت بنزین چه اهمیتی دارد که جان آدمی چقدر ارزان شده است؟
واقعا چه می شود کرد؟ چند درصد از مردم ایران مشغله ی ذهنی شان این روزها خبر اعدام قریب الوقوع آن سی جوانی ست که همین روزها برای عبرت سایرین بالای دار می روند؟ چند درصد از مردم ایران نگران وضعیت دانشجو های زندانی دانشگاه پلی تکنیک هستند؟ چند درصد از ما خبر سنگسار جعفر کیانی را شنیدیم و چین بر پیشانی مان افتاد؟
جامعه ایران بیمار است...آنقدر بیمار است که اخبار اعدامها و تصاویر مرتبط با آن صرفا وسیله ای می شود که هیجان را به زندگی های یکنواختمان بیاورد...برای همین است که به تماشای یک مراسم اعدام چنان میرویم گویی که به تماشای یک سیرک میرویم...! چه اهمیتی دارد آنکس که بالای دار ذره ذره جلوی چشمانمان جان میدهد کیست؟ چه اهمیتی دارد آن مرد یا زن نگونبختی که تا سینه در خاک شده است انسانی مثل ماست...مهم این است که مجوز کشتنش صادر شده و چه هیجانی بالاتر از اینکه بدون عذاب وجدان بتوانیم شاهد و یا دخیل در اجرای مراسم کشته شدن انسانی باشیم که به فتوای اهل فن! وبزرگان سزایش مرگ است...؟ قبول بفرمائید هیجان دارد...از آن اتفاقهایی نیست که هر روز در زندگی های یکنواختمان بیفتد و یا هر روز فرصت انجامش را داشته باشیم...اذن کشتن صادر شده و بدون ترس از مجازات و بدون عذاب وجدان میتوانیم آنقدر سنگ به انسانی بزنیم تا بمیرد...چرا باید خودمان را از شرکت در این مراسم کم نظیر محروم کنیم؟ مگر در تمام طول عمرمان چند بار اتفاق میفتد که بخواهند کسی را در محله مان سنگسار کنند و یا به بالای دار بکشند؟ چرا نباید برای شرکت و یا تماشا برویم؟
من از مردم کوچه و خیابان حرف میزنم...از مردم روستای آقچه کند...از مردم شهر نکاء...از بچه های قلعه حسن خان...از توده های مردم ایران حرف میزنم...آقا و خانوم وبلاگ نویس و وبلاگ خوان...روی سخن من با شما نیست...حرف من با آنهاییست که شاید هیچگاه این سطور را نخوانند...شاید هیچگاه هیچ سطری نخوانند...کسانی که حقوق بشر برایشان چیزی مترادف با حقوقی ست که ماه به ماه از بانک و یا کارفرمایشان میگیرند...روی سخن من با آنهاییست که برای آنکه بر انگیزانیشان صرفا باید احساساتشان را تحریک کنی...توده های سواری دهنده...توده هایی که بسته به اینکه افسارشان دست چه کسی ست گاه چنان خون ریز می شوند که برگ سیاهی بر صفحات سیاه تاریخ می افزایند و گاه چنان آرام و بی صدا به هنر و صنعت و کشاورزی می پردازند که باعث رونق یک دوره تاریخی می شوند.
باور کنید جامعه ایران پر است از چنین افرادی...همانهایی که برای کشته شدن امام حسینشان در هزار و سیصد سال پیش چنان رقیق القلب می شوند که با شنیدن نام حسین اشکشان سرازیر می شود و عجیب آنکه جلوی چشمشان میتوانی دختر شانزده ساله ای را به جرم فساد اخلاقی بالای دار بکشی و کک شان هم نگزد...آدمهای احساساتی عقل گریز...آدمهای جنایتکار...
مگر ذات آدمها در طول تاریخ عوض شده است؟ اگر همین آدمهایی را که هر روز سفره حضرت ابولفضل میاندازند را هزار و چهارصد سال به عقب شیفت دهیم از کجا معلوم به جای حسین حسین کردن یزید یزید نمیکردند؟ انقدر به دین و مکتب و اعتقاداتتان ننازید...اگر در زمان حکومت بنی امیه حسین تنها ماند و کشته شد دقیقا به این دلیل بود که تمام ابزارهای تبلیغات در دست بنی امیه بود...بنی امیه توانست بر احساسات شما مردم سوار شود و چند صد هزار نفر را به جنگ هفتاد و دو تن بفرستد...اگر امروز اوضاع برعکس شده و در ایران فریاد حسین حسین است که شنیده می شود و یزید و خاندانش لعن و نفرین می شوند به خاطر این است که بعدها بلندگوهای تبلیغات به دست کسانی افتاد که به دلایل تاریخی مذهب تشیع را مذهب رسمی ایران کردند...!
مردم ساده اندیش و احساساتی من...این صاحبین قدرت هستند که در طول تاریخ مشخص میکنند حق چیست و نا حق کدام است...این حکومتها هستند که باعث شدند واقعه کربلا برای شما واقعه بزرگ و بی نظیری در طول تاریخ بشری بشود...بروید خارج از ایران و در کشورهای سنی که نود درصد مسلمانان جهان در آنجا زندگی میکنند و ببینید حسین شما هیچ عددی نیست...و ابوبکر و عمر و عثمان ی که شما لعن میکنید بالاترین مقامها و احترامها را در میان قاطبه ی مسلمین دارند...
مردم ساده و احساساتی من...تعبیر فروغ از شما را بسیار دوست میدارم..."جانیان کوچک"...هر کدام از شما بالقوه یک جنایتکار بزرگید...جنایتکارید به خاطر اینکه تعقل را کنار گذاشته اید و راه احساس را پیش گرفته اید...در مراسم سید و سالار شهیدان که شرکت میکنید یک لحظه به این فکر کنید که هر کدام از شما میتوانستید شمر باشید...خولی باشید...فقط کافی بود در زمان و مکان مناسبی قرار می گرفتید تا تعبیرتان از حق و ناحق باژگونه می شد.
همین روزها مکرمه نیز به سرنوشت جعفر دچار می شود...همین روزها سی جوان بالای دار خواهند رفت...و ما همچنان دوره میکنیم...شب را و روز را...هنوز را...!


توسط در July 11, 2007 1:50 PM | | نظرات (48)
فراخوان فوری

فردا صبح (پنجشنبه 31 خرداد) راس ساعت 9 صبح مرد و زنی را در تاکستان قزوین سنگسار میکنند...برای جلوگیری از اجرای این حکم فقط چند ساعت فرصت باقی ست...!

بعد التحریر : بر طبق آخرین خبر ظاهرا حکم با نظر رئیس قوه قضائیه لغو شده و فعلا اجرا نمی شه...به هرحال امیدوارم خبر موثق باشه واین بار هم به خیر گذشته باشه.

توسط در June 20, 2007 10:42 PM | | نظرات (108)
یک سوال...؟


راستش کمی توی ذوقم خورده است...من انتظار داشتم لااقل سازمانهایی مثل کمپین زنان و تمامی وبلاگهای مطرحی که داعیه ی آزادیخواهی دارند از این طرح حمایت کنند و یا در تهیه منشور کمک کنند...مساله این نیست که این طرح را چه کسی مطرح کرده...مساله این است که این طرح چه میگوید و در شرایط موجود چقدر میتواند راهگشا باشد...من از آنجا که به کار آمد بودن چنین طرحی ایمان داشتم ریسک مطرح کردن آن را در وبلاگ خودم قبول کردم...من این طرح را برای انگشت نما کردن خودم علم نکرده ام که همه میدانیم در این مملکت انگشت نما شدن میتواند به قیمت تباه شدن زندگی انسان تمام شود...! واقعا دلم میخواست نهاد و یا سازمانی مثل سازمان زنان و یا دیگر ان.جی.او. هایی که در ایران برای پیشبرد دموکراسی فعالیت میکنند این ایده را بگیرند و خودشان متولی چنین طرحی شوند...به خاطر همین هم این طرح را ابتدا به صورت ایمیل با خانوم اردلان مطرح کردم ...من با علم به اینکه ممکن است طرح چنین چیزی در وبلاگم من را به دردسرهای جدی بیندازد و با در نظر گرفتن اینکه هیچ مجرای دیگری برای معرفی چنین طرحی وجود نداشت تصمیم گرفتم آن را همنیجا بیان کنم...باور کنید از آن روز زندگی ام زهرمار شده است...همواره در هول و اضطراب هستم...این طرح چه بگیرد و چه نگیرد من بازنده ام...! آنقدرها هم آدم آرمانگرایی نیستم که بگویم در راه هدفم حاضرم زندگی ام را قربانی کنم...این طرح اگر بگیرد اولین کسی که به سراغش می آیندمن هستم و اگر هم نگیرد درد ناکامی از یکطرف و ترس از اینکه زیر ذره بین گذاشته باشندم و هر لحظه به سراغم بیایند هم از طرف دیگر روزگارم را تیره و تار میکند...من پیه تمام این چیزها را به تنم مالیده ام به امید اینکه بتوانیم از این وضعیت انفعال بیرون بیاییم...به امید اینکه گشایشی در کار جنبش های آزادیخواه و عدالت جو پیدا شود...من همه اینها را به این خاطر انجام دادم که راهی شود برای اینکه خواسته های واقعی و حداکثری خود را مطرح کنیم...اصلاح در قوانین قرون وسطایی ما را به جایی نمی رساند...باید خواستار لغو تمامی این قوانین شویم...!
از هر زاویه ای به این طرح نگاه شود طرح خوبیست...همسو کردن و یکصدا کردن تمامی جنبش های اعتراضی...بیان خواسته های حداکثری به طور وضوح و با کمترین هزینه...دل کندن از جریان متوقف و شکست خورده ای مانند اصلاحات...قابلیت نفوذ بالای چنین طرحی در میان قشرهای مختلف مردم...خروج از وضعیت انفعالی بعد از سرکوب های چند ماهه ی اخیر...
دلم میخواهد بدانم مشکل این طرح چیست...چرا پیشگامان جنبش زنان که امروز هرکدام با احکام تعلیقی سنگین عملا دیگر توان و جسارت برگزاری تجمع را ندارند نباید از چنین طرحی استقبال کنند؟ چه راهکار دیگری بهتر از چنین طرحی سراغ دارید؟
من فکر میکنم حتی اگر مواد این منشور را بسیار محدود تر از موارد مطروحه کنیم و مثلا فقط یک یا دو شق آن را هم بگیریم تا هزینه های همراهی با آن را پایین بیاوریم باز هم قدمیست بسیار بزرگ برای رسیدن به حقوق انسانی خویش...یعنی حتی اگر به طور مثال مواد منشور را در حد مخالفت با برخوردهای پلیس با زنان و دختران در سطح جامعه هم کاهش دهیم و بتوانیم ان را همه گیر کنیم باز هم برنده ایم...
باید بشود یک نماد را (نمادی فراتر از خاموش و روشن کردن چراغها و یا بوق زدن و مانند ان) به عنوان نماد اعتراض در جامعه جا بیندازیم...در جامعه ای که تنها راه مشارکت در سرنوشت و اعتراض در آن که با سرکوب مواجه نشود شرکت در انتخابات بین دو گزینه بد و بدتر است راهی جز این نداریم... بعدها همین نماد می شود سمبل یکپارچگی و اعتراض ها و خواسته های بیشتر...
در آخر من واقعا یک سوال دارم...میخواهم بدانم اگر هزینه شرکت در چنین طرحی را تا آن اندازه تقلیل دهیم که هیچ دادگاهی نتواند بر علیه چنین اعتراضاتی اعلام جرم کند(مثلا انتقاد از عملکرد پلیس در برخورد با بدحجابی و یا اعتراض به بعضی قوانین و مانند آن) ، آنگاه تمامی مخالفتها با چنین طرحی به موافقت تبدیل می شود؟ میخواهم دوستانی که علت مخالفتشان با طرح فوق را پر هزینه بودن میدانند و معتقدند این طرح به خاطر ترس مردم از دستگیری و متهم شدن به اقدام علیه امینت ملی جواب نمیدهد و از پیش محکوم به شکست است آیا نظرشان در مورد این طرح عوض می شود؟

توسط در June 12, 2007 4:27 PM | | نظرات (65)
پیش نویس منشور آزادیخواهی مردم ایران...

نوشته ی زیر پیشنویس منشور طرح اعتراض است...به علت گرفتاری و بد قولی دوستانی که قول مساعد برای همکاری و همفکری در نوشتن این پیش نویس را داده بودند به تنهایی آن را تهیه کرده ام و حتما متن پیشنویس خالی از اشکال نیست...این پیشنویس چه از نظر نگارشی و چه از نظر محتوا میتواند تغییرات زیادی داشته باشد...این نوشته را به قصد تصحیح و تکمیل آن بخوانید و نظرات خود را در مورد آن بنویسید...به کمک همه دوستان و کسانی که تجربه و شناخت و سابقه بیشتری در مبارزات و اعتراضات اینچنینی داشته اند نیاز داریم...اگر در وبلاگستان و یا محیط حقیقی کسانی را می شناسید که نظراتشان میتواند در مورد این طرح و این منشور راهگشا باشد این طرح و این نوشته را به آنها معرفی کنید..در حال حاضر اولین قدم و شاید مهمترین قدم این است که افراد آگاه و مطلع در مورد این پیشنویس همفکری و همراهی کنند...پس اگر میخواهید برای پیشبرد این طرح کاری انجام دهید در انعکاس دادن آن کوتاهی نکنید...خیلی مهم است که این منشور همانقدر که شفاف و صریح است کامل و بی نقص و تاثیر گذار نیز باشد...عنوانی را که برای منشور اعتراض انتخاب کرده ام در اصل ایده ی دوست خوبی بود که با عنوان «آزادی برای مردم» در بحثهای مربوط به طرح اعتراض شرکت فعال داشت:

«منشور آزادیخواهی مردم ایران»

از آنجا که بر طبق اعلامیه جهانی حقوق بشر که به تصویب تمامی کشورهای عضو سازمان ملل رسیده است، هیچ حکومت و یا دولتی نمیتواند و نباید در قلمرو حاکمیت خود قوانین و مقرراتی را به تصویب برساند و یا به اجرا بگذارد که با اصول سی گانه اعلامیه جهانی حقوق بشر و نیز میثاق نامه های سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی مصوب در مجمع عمومی سازمان ملل متحد تعارض و تقابل داشته باشد و نظر به اینکه بر طبق اصل بیست و هشتم از اعلامیه جهانی حقوق بشر هرکسی حق دارد خواستار برقراری نظمی مدنی و بین المللی باشد که تحقق کلیه حقوق و آزادیهای مقرر در اعلامیه جهانی حقوق بشر به طور کامل در آن میسر شود؛ بنابراین ما جمعی از شهروندان ایران که قوانین، برخوردها و رفتارهای نظام حاکم را مغایر با منشور جهانی حقوق بشر و توهین و تعرض به شان، کرامت، شعور و حیثیت انسانی خود میدانیم، ضمن اعتراض به قوانین و برخوردهای موجود، خواهان به رسمیت شناخته شدن تمامی حقوق انسانی خود به طور کامل (مطابق اعلامبه جهانی حقوق بشر) به عنوان یک انسان آزاد و صاحب کرامت و اندیشه هستیم.

ما اعتقاد داریم که هیچ نوع حکومت و یا نهاد و یا فردی مطلقا و تحت هیچ عنوانی حق ندارد با دستاویز قرار دادن پاره ای مسائل مانند مذهب و سنن و یا باورها و اعتقادات، حقوق جهانشمول انسانهای تحت حاکمیت خود را تضییع و یا محدود نماید.

ما معتقدیم انسانها همگی آزاد و برابر هستند و قومیت، نژاد، جنسیت، عقیده و مذهب آنها نباید باعث محروم شدن آنها از حقوقی شود که مطابق اعلامیه جهانی حقوق بشر باید از آن برخوردار باشند.

ما به عنوان شهروندان جامعه ایران معتقدیم هرگونه فعالیت و مشارکت سیاسی در سیستم حکومتی فعلی ایران و در چهارچوب قوانین موجود قادر به
بازگرداندن حقوق تضییع شده ی ما به عنوان یک انسان آزاد نخواهد بود و تنها راهی که ممکن است ما را به حقوقی شایسته مقام انسانی برساند برگزاری همه پرسی برای تدوین و جایگزینی قوانینی مترقی و منطبق بر معیارها و ارزش های انسان مدرن و متمدن امروزیست.

از آنجا که هر حکومتی مشروعیت خود را از مردم می گیرد و نظر به اینکه نسل جوان و میانسال امروز ایران در همه پرسی جمهوری اسلامی در سال 1358 نقشی نداشته است،ما انتظار داریم که شرایط برگزاری یک رفراندوم آزاد و سالم برای همه مردم ایران فراهم شود تا مشخص شود که بعد از 28 سال تجربه ی امتزاج دین با سیاست آیا ملت ایران هنوز خواستار حکومتی دینی و اسلامی ست یا حکومتی سکولار و انسانی را انتخاب خواهد کرد.

از آنجا که امکان شرکت هیچ گروه و یا فرد و یا طیف فکری مخالف جریان حاکم در هیچکدام از دوره های برگزاری انتخابات وجود نداشته و ندارد و از آنجا که در دوره هشت ساله حاکمیت اصلاح طلبان نیز حقوق انسانی ما مطابق منشور جهانی حقوق بشر تامین و تضمین نگردید، و نیز با در نظر گرفتن اینکه جنبش اصلاحات حتی در مقام شعار هم فراتر از قوانین موجود نمی رود و داعیه تغییر دادن این قوانین را نیز ندارد ؛ ما معتقدیم دوران دل بستن به اصلاحات به عنوان راهی برای تحقق حقوق انسانیمان به سر رسیده است.

ما معتقدیم که موارد زیر از مصادیق نقض آشکار حقوق بشر در ایران و توهین به حیثیت و شعور انسانی افراد می باشد و باید با وضع قوانین جدید و مترقی جلوی آن بدون قید و شرط و فورا گرفته شود:
1- سانسور و قیم مآبی چه در حوزه نشر و رسانه و اینترنت و چه در سایر حوزه های فرهنگی،هنری، عقیدتی و یا اطلاع رسانی.
2- نبودن آزادی بیان و تحت تعقیب قرار دادن و زندانی کردن افراد به جرم نشر افکار سیاسی و یا عقیدتی غیر همسو با منافع و سلائق نظام حاکم.
3- دخالت و تفتیش در حریم خصوصی زندگی افراد و برخوردهای پلیسی با شهروندان(چه تحت عنوان مبارزه با منکرات و مفاسد و چه در قالب طرح هایی مانند جمع آوری ماهواره ها و مانند آن)
4- اجباری بودن حجاب اسلامی برای بانوان و برخورد و بازداشت زنان و دختران تحت عنوان مبارزه با بدحجابی.
5- غیر عادلانه و تبعیض آمیز بودن قوانین مربوط به زنان (قوانین مربوط به ارث، دیه، شهادت، ازدواج و طلاق، حضانت فرزندان و مانند آن)
6- وجود قوانین جزایی غیر انسانی و غیر متناسب با جرم انجام گرفته مانند اجرای احکام اعدام برای جرائم غیر جنایی و یا قطع عضو و شلاق و مانند آن.

نظر به اینکه حق اعتراض جزء حقوق اولیه شهروندی ماست ، برآنیم تا برای نشان دادن اعتراض خود و تا زمان احقاق حقوق انسانی خویش، نوار زرد رنگی را به نشانه اعتراض و همدلی و همراهی با دیگر معترضین به بازوهای چپ خود ببندیم. بدیهی ست تمام کسانی که با موارد مطروحه در این منشور موافقت دارند میتوانند به نشانه اعتراض و در اعلام همبستگی با سایر معترضین به این حرکت نمادین بپیوندند.
این حرکت یک حرکت کاملا مردمی ست و به هیچ حزب و گروه و فرقه ای مرتبط نیست و ما معتقدیم که در شرایط فعلی تنها راهیست که بتوانیم خواسته های خود را که امکان طرح کردنش در پای صندوقهای رای وجود ندارد مطرح کنیم و اعتراض خود را از طریق مسالمت آمیز و به دور از هرگونه اغتشاش و بی نظمی و خشونت به دستگاه حاکم و جهانیان نشان بدهیم تا شاید روزی همین اعتراض ها زمینه ساز استقرار دموکراسی در ایرانی شود که همواره در طول تاریخ مهد فرهنگ و تمدن و آزادیخواهی و عدالت طلبی بوده است .

توسط در June 9, 2007 6:46 PM | | نظرات (41)
چند نکته در رابطه با طرح اعتراض...

این طرح اعتراض هیچ حسنی هم اگر نداشته باشد و حتی اگر هیچگاه مقدمات اجرایی شدنش فراهم نشود لااقل این یک حسن را دارد که خودمان را بهتر بشناسیم...یک نگاه به کامنتهای مطلب قبلی نشان میدهد که تقریبا تمام افرادی که کامنت گذاشته اند موافق آن پنج اصل ذکر شده بودند و لااقل اختلاف نظر و مخالفتی در این باره وجود نداشت...حالا اگر این جامعه مجازی و کسانی که در نظر سنجی شرکت کرده اند را بتوانیم مشتی از خروار جامعه ایران بدانیم به هر حال جای امیدواریست...
اما چند نکته:

1- من احساس میکنم ما بدمان نمی آید با گفتن اینکه قاطبه مردم ایران در جهل مطلق به سر می برند و تا مغز استخوان مذهبی هستند خودمان را تافته جدا بافته و بالاتر از دیگران نشان بدهیم...این احساس حتی اگر خود آگاه نباشد به صورت ناخودآگاه در پشت تک تک کامنتها و اظهار نظرهایی که چنین استدلالهایی داشته اند وجود دارد...هیچ دلیلی وجود ندارد که بگوییم تمام کسانی که به اینترنت دسترسی دارند روشنفکرند و یا زمینه های روشنفکری را دارند و بالعکس اکثر کسانی که به این رسانه دسترسی ندارند همه متعلق به یک طیف فکری خاص از جامعه (یا همان مذهبی های دو آتشه و متعصب) هستند...به اعتقاد من دسترسی به اینترنت هیچ ارتباطی با نگرش و جهانبینی افراد ندارد و هرکسی که متعلق به قشر متوسط به بالای جامعه از نظر اقتصادی باشد و بتواند کامپیوتری تهیه کند میتواند به این رسانه دسترسی پیدا کند...لپ کلام اینکه اگر امروز در نظرخواهی این وبلاگ تقریبا صد در صد افراد مخالفتی با منشور پنجگانه ی ذکر شده نداشتند به احتمال قریب به یقین اگر همین نظر سنجی را در محیط حقیقی هم انجام میدادیم درصد بالایی از مردم اعتراض به موارد مذکور را وارد میدانستند...

2- بعضی ها که در هر حرف و حرکتی بوی توطئه و ساخت و پاخت و غرض ورزی را می شنوند فکر میکنند شخص شراگیم زند از این طرح قرار است به جایی برسد و دندان تیز کرده است که اگر احیانا این طرح همه گیر شود بشود لیدر و رهبر و لابد یک شبه به شهرت و شاید هم ثروت برسد...نمیدانم بخندم یا گریه کنم...همه درد ما این است که در هر حرکت و تشکلی به دنبال رهبر و لیدریم...بگذارید خیالتان را راحت کنم...من فقط یک ایده را مطرح کرده ام و جز اینکه در نهایت مثل تک تک کسانی که موافق این ایده هستند برای اجرایی شدنش کوشش کنم و برای نشان دادن اعتراضم بازوبندی به بازویم ببندم کار دیگری نخواهم کرد...همین الان هم کلی هول و ولا دارم و هر شب خواب میبینم ریخته اند در خانه ام و آفتابه به گردنم انداخته اند و دارند توی اکباتان به جرم شرارت و تشویش اذهان عمومی میچرخانندم...!
من که همین سالها قرار است از ایران بروم مگر دیوانه ام بیایم و خودم را توی هچل بیندازم؟ کدامیک از شما جرئت چنین ریسکی را دارد که در ایران زندگی کند و با نام حقیقی اش بنویسد و اینقدر در دسترس باشد و چنین مسائلی را در وبلاگش مطرح کند؟ همه امید من این است که وبلاگم آنقدر توی چشم نباشد که توجه برادرانمان را در وزارت اطلاعات و یا نهادهای قضایی جلب کند...تنها کابوس من این است که اسم من در کنار چنین طرحی بر سر زبانها بیفتد و مطرح شود...فکر میکنید پیدا کردن منی که جیک و پوک خودم را اینجا نوشته ام برای کسانی که بخواهند پیدایم کنند کاری دارد؟

3- اما جمعبندی که از نظرات شما می شد کرد این بود که تقریبا نیمی از شما چنین حرکتی را مثمر ثمر نمیدانستید...نمیدانم با توضیحاتی که من در خلال کامنتها و در جواب برخی دوستان دادم چقدر توانستم دوستان مخالف را متقاعد کنم...اکثر مخالفان با چنین طرحی فرهنگ و شعور مردم ایران را در حدی نمیدیدند که از چنین حرکتهایی استقبال شود... نکته اینجاست که این طرح هیچگاه داعیه ی این را ندارد که اکثریت مردم، معترض به موارد پنجگانه ذکر شده هستند...البته با توجه به شواهد و قرائن (که در شماره یک به آن پرداختم) چنین چیزی محتمل است اما انجام چنین حرکتی منوط به تعداد کسانی که به این طرح میپیوندند نیست...اصلا فرض را بر این بگیرید که در اقلیت هستیم...چرا نباید صدای اعتراضمان را به گوش دیگران برسانیم؟ چرا نباید با هم اتحاد داشته باشیم و از حرکتهای نمادین برای نشان دادن اتحاد و همدلیمان در اعتراض به چیزهایی که آنها را مغایر شان انسانی و حقوق خود میدانیم استفاده کنیم؟
دسته دیگری از مخالفین با چنین حرکتی مطرح میکردند که چنین طرحی هیچ آلترناتیوی را برای نظام موجود معرفی نمیکند...من معتقدم در حال حاضر و در این مرحله نباید به دنبال جایگزین بود... هر آلترناتیوی از دل همین اعتراضات سر برخواهد آورد...یعنی بالاخره این اعتراضات در صورت همه گیر شدن (که بهتر است امیدوار باشیم همه گیر شود) مجرای سیاسی خودش را پیدا خواهد کرد...( آب که راه افتاد چاله اش را پیدا خواهد کرد!)...مهمترین نکته این است که دیگر امید شفا از امامزاده های اصلاح طلب نداشته باشیم...بدانیم با رای دادن به عناصری که از فیلتر شورای نگهبان رد می شوند جز اینکه آب به آسیاب حکومت بریزیم کاری نکرده ایم...متاسفانه مردم ایران صندوقهای رای را محلی برای نشان دادن اعتراض خود میدانند...حکومت هم از این حربه نهایت استفاده را میکند و با این وسیله همیشه تنور انتخاباتش را گرم نگه میدارد...اصلاح طلبی امثال خاتمی در مقابل خواستهای ما بیشتر شبیه یک شوخیست...خاتمی چه چیزی را میخواهد اصلاح کند؟ اصلاح کردن چنین حکومتی شبیه بزک کردن پیرزنی عجوزه است...ما خواهان حق و حقوقی هستیم که در تمامی جوامع متمدن به رسمیت شناخته می شود...حقوق اولیه انسانی...(پیشنهاد میکنم منشور حقوق بشر را بخوانید تا با حقوق اولیه انسانی خود آشنا شوید) ...تازه این حداقل خواسته ماست که ما خیلی بیشتر از اینها میخواهیم...خاتمی آبنباتی ست که حکومت هراز گاهی از جیب در می آورد و به دست مردم میدهد تا آرامشان کند... نقشش دقیقا همان سوپاپ اطمینان است که پتانسیل عظیم خشم ها و نارضایتی ها و اعتراضات مردم را از کانالهای مجاز به هرز ببرد...!
در این مورد حرف زیاد است...حرف من این است که باید جنبشی شروع شود که ادعایش عبور از خاتمی و تمام کسانیست که میخواهند در چهارچوب قانون اساسی (بخوانید قانون اسلامی!) فعالیت کنند...حرف من این است که باید شرایط برای برگزاری یک رفراندوم بزرگ در ایران آماده شود...ادعا نمیکنم چنین چیزی نزدیک است اما چنین چیزی ایده آل است...مسیر اصلاحات هیچگاه ما را به حقوقی که شایسته مقام انسانی ماست نمیرساند...وقتی مجرای اعتراض را عوض کردیم (یعنی به جای اعتراض پای صندوقهای رای و رای دادن به اصلاح طلبان به امید رسیدن به حداقل حقوقی که یک حکومت مذهبی میتواند به ما بدهد، خواسته های بزرگ و حداکثری خود را مطرح کردیم و برای رسیدن به آن گامی عملی برداشتیم) آنگاه میتوانیم امیدوار باشیم که در آینده ای دور یا نزدیک روزی به حقوق اولیه ی انسانی خود خواهیم رسید...!

4- من معتقدم احزابی مانند حزب کمونیست کارگری و سایر احزابی که بیرون از ایران برای جایگزینی یک حکومت سکولار و انسانی به جای یک حکومت مذهبی و روحانی تلاش میکنند علت اصلی ناکامی شان در داشتن پایگاه مردمی داخل ایران این است که اینها به جای اینکه از دل یک جریان مردمی بیرون بیایند از دل نوشته ها و کتابهای روشنفکران و لیدرهای حزبیشان بیرون آمده اند و بعد سعی در جلب و جذب مخاطب داشته اند...من با اینکه با خیلی از اصول و دیدگاه های احزاب چپ احساس نزدیکی میکنم اما نمیتوانم انها را زیاد جدی بگیرم...یعنی اینکه عده ای روشنفکر با گرایشهای چپی در کافه ای هزاران کیلومتر دورتر از مرزهای ایران جمع شوند و حزبی به راه بیاندازند و اساسنامه تدوین کنند و مانیفست بدهند از نظر من بیشتر بر روی یکدیگر میتوانند تاثیر بگذارند تا بر روی مردم داخل ایران و شاید به خاطر همین است که اکثر گروه های اپوزوسیون خارج از ایران به شدت دچار توهم نسبت به برد و تاثیر افکار و آرای خود بر روی مردم ایران هستند...یعنی انقدر که با هم جلسه تشکیل میدهند و میتینگ میگذارند و اجتماع میکنند و یا افتراق و انشعاب مینمایند و آنقدر که تکانهای ناشی از چنین زلزله های درون حزبی تکانشان میدهد، فکر میکنند همه دنیا (بخوانید ایران) نیز همراه آنها لرزیده است غافل از اینکه در ایران اگر کل حزب را هم منحل اعلام کنند نود درصد مردم ایران اصلا متوجه نمیشوند که جریان چه بوده...!
من معتقدم اگر یک حزب و یا حتی یک فرد و یا جریان سیاسی از دل یک جنبش و حرکت خودجوش مردمی بیرون بیاید به مراتب تاثیر گذار تر از این خواهد بود که فرد یا حزبی سعی کند مردم را به دور خود جمع کند...برای همین است که اعتقاد دارم باید اجازه داد این جنبش پا بگیرد و بزرگ شود و آنگاه مجرای سیاسی اش را پیدا خواهد کرد...!

5- در حال حاضر چند مساله عمده برای شروع چنین طرحی وجود دارد...اولین قدم تهیه منشور برای کسانیست که مایلند به این طرح بپیوندند...باید اهداف طرح و خواسته های ما به طور واضح و شفاف مشخص شود...با چند نفر از دوستان در حال تهیه پیشنویس چنین طرحی هستیم...احتیاج و امکان این نیست که طرح به رای گذاشته شود...کسانی که به مطالب طرح شده در پیشنویس اعتراض دارند میتوانند به آن نپیوندند...اما پیشنویس اولیه طرح در همین وبلاگ و یا وبلاگ دیگری که معرفی خواهد شد و مخصوص اطلاع رسانی در مورد این طرح است قرار خواهد گرفت تا با استفاده از نظرات دوستان معایب آن را برطرف کنیم... به هر صورت سعی می شود در تهیه نسخه نهایی نظرات مفید و سازنده لحاظ شود...بعد از تهیه ی منشور قدم بعدی اطلاع رسانی در مورد آن و تعیین روزی به عنوان روز شروع طرح است...به نظر من قبل از آن باید نسخه ای از طرح برای افراد سرشناس در زمینه های مختلف فرستاده شود و حمایت آنها جلب شود...وبلاگهای پر بیننده باید در این مورد اطلاع رسانی کنند و یا لوگوی چنین طرحی را در صورت تمایل در وبلاگ خود بگذارند...بعد باید از طریق رادیو و یا کانالهای ماهواره ای در مورد این طرح اطلاع رسانی صحیح انجام بگیرد...یعنی حتی اگر در اقلیت هم باشیم باید حرکت ما در جامعه بار معنایی پیدا کند...بدون اطلاع رسانی همه این کوشش ها بی نتیجه است...یعنی اگر کسی در خیابان بازوبندی به بازو داشت همه باید بدانند این فرد به پایمال شدن حقوق اولیه انسانی خود معترض است...من معتقدم و امیدوار که این حرکت بعد از مدتی همه گیر خواهد شد...(همانطور که گفتم حتی اگر همه گیر هم نشود می شود سمبل همدلی و همبستگی بین همین جماعت معترض پراکنده و نماد آزادی و آزادیخواهی)...وقتی اعتراضی با این صراحت و شجاعت در جامعه بیان می شود دیر یا زود به تغییر شرایط منجر می شود...این که واکنش حکومت در قبال این حرکت چه خواهد بود بعدا مشخص می شود...به هر حال هر واکنشی از جانب حکومت انتظار می رود...یا بدون تفاوت میماند و کل ماجرا را مسکوت می گذارد و یا شروع به بگیر و ببند میکند...مطمئن باشید از بگیر و ببند های طرح حجاب بدتر نیست...اگر این را تحمل می کنیم آن را هم تحمل خواهیم کرد...البته احتمالا چوب توی آستین من یک نفر که چنین چیزی را پیشنهاد داده ام خواهند کرد...(خداوکیلی اگر من را گرفتند برای آزادی ام پتیشن امضا کنید...!)

6- عرضی نیست جز اینکه یک وبلاگ آینه برای اینجا درست کرده ام که دوستانی که برای دور زدن فیلترینگ مشکل دارند بتوانند آن را بخوانند...اگر لطف کنید و در قسمت لینک های خود به وبلاگ جدید تحت نام "شراگیم بدون فیلتر " لینک بدهید و آن را به دوستانتان نیز معرفی کنید مزید امتنان خواهد بود...!

توسط در June 5, 2007 8:40 PM | | نظرات (33)
اعتراض...

چند وقت پیش نامه ای نوشتم برای پروین اردلان (از فعالین جنبش زنان) و در آن طرحی را پیشنهاد دادم برای مقابله و یا حداقل اعتراض به شرایط و اوضاعی که این روزها شاهدش هستیم...پروین در جوابم نوشت از آنجا که درگیر طرح کمپین یک میلیون امضا هستند ترجیح میدهند فعلا همه ی نیرو و توان و تمرکز خود را بر روی آن طرح بگذارند و نمیتوانند کمکی کنند و ضمن مثبت دانستن این طرح پیشنهاد کردند که طرحم را با سایر ان جی او هایی که در ایران فعالیت میکنند در میان بگذارم...
به هر حال تصمیم گرفتم این طرح را همینجا در وبلاگم منعکس کنم و معتقدم اگر اطلاع رسانی درست و همه گیر در مورداین طرح انجام شود راهی بسیار موثر و بدون ریسک برای ایجاد همبستگی بین قشرهای مختلف مردم و نشان دادن اعتراض مشهود به اوضاع موجود است...!
این روزها شاهد رفتارهای تحقیر آمیز نهاد های قدرت نسبت به جامعه و شهروندان آن هستیم...دولت احمدی نژاد تخته گاز و چهار اسبه میتازد...شرایط امروز ایران را فقط میتوان با اروپای قرون وسطی مقایسه کرد...مشکل اینجاست که بعد از مدتی این رفتارها چنان برای مردم عادی می شود که اگر یک روز پلیس با باطوم به خاطر لباسی که پوشیده ایم بر فرق سرمان نزند و کنج زندان نیندازدمان احساس خوشبختی و آزادی میکنیم...!حکومت با این شل کن و سفت کن ها عملا تعاریف ما را از آزادی تغییر میدهد...آنوقت است که برای مردم ایران خاتمی می شود نماد آزادی و آزادیخواهی...!
آنقدر تلخ به کاممان میریزند تا طعم گس امثال خاتمی را برایمان چون انگبین کنند...می گویید نه صبر کنید و ببینید در انتخابات بعدی مردم برای رای دادن به خاتمی یا کسی مثل او چطور از سر و کول یکدیگر بالا می روند و چطور یکی مثل خاتمی بر شانه های مردم مثل یک قهرمان بزرگ ملی وارد کاخ ریاست جمهوری می شود...این از ترس افعی به مار پناه بردن وقتی غم انگیز می شود که از مار اسطوره و قهرمان بسازیم...! این تراژدیست که قهرمان ملی مردم ایران کسی باشد که به ولایت فقیه اعتقاد و التزام دارد...وزارت ارشادش بر سانسور و ممیزی نشریات و کتابها ادامه می دهد (گیرم کمتر سختگیرانه!) و در حکومتش هنوز بدحجابی و تماشای ماهواره و شرب خمر جرم و مستوجب مجازات تشخیص داده می شود...این تراژدیست که دل به حکومتی ببندیم که محتویات اینترنت در آن به شدت کنترل و سانسور می شود و در قوانینی که او اجرا کننده اش است زنان به اندازه نیمی از مردان از حق و حقوق برخوردارند...!خنده دار است که کسی را ضامن رسیدن به حقوق انسانی خود بدانیم که در دوران حکومتش هزاران نفر با جرایمی مثل شرارت و یا تجاوز به عنف و یا محاربه بالای دار رفته اند و دهها هزار نفر به جرم شرب خمر و روابط شخصی شان محکوم شدند و به زندان افتادند و شلاق خوردند و حتی اعدام شدند...آیا در دوران حکومت خاتمی بازار وزرا (اداره مبارزه با مفاسد اجتماعی) همیشه داغ نبود...؟(گیرم نه به داغی این روزها) ...اینها مشخصه های دوران حکومت خاتمی ست...هنوز یادم نمی رود سالگرد فروهر ها را و جریان کوی دانشگاه را...اگر آن اتفاقات در دوران حکومت احمدی نژاد میفتاد لکه ننگی می شد بر کارنامه سراسر سیاهش اما خاتمی آنقدر خوب است!! که چنین سیاهی هایی در دوران حکومت سراسر گل و بلبلش دیده نمی شود...!
به هر حال این درد ماست که آنقدر در قفس بوده ایم که یک روحانی کمتر بنیادگرا مثل خاتمی قهرمان روشنفکریمان می شود...
این نوشته برای زیر سوال بردن خاتمی نیست...موضع من نسبت به خاتمی و خاتمی چی ها از همان اول مشخص بود...نمیخواهم در این مورد کامنتی را بخوانم...مساله این است در این شرایط چه باید کرد؟ فردا از گیر احمدی نژاد خلاص می شویم و دوباره در قفسی کمی بزرگتر گرفتار یک خاتمی دیگر می شویم...
حرف من این است...برای عوض کردن شرایط موجود باید اعتراض کرد...باید فریاد زد...برای فریاد زدن باید اول درد را احساس کرد...من درد را میبینم...برای من که خودم را عاقل و بالغ میدانم توهین است که پلیس وارد خانه ام شود و از روی پشت بام دیش ماهواره ام را بردارد و جریمه ام کند و بگوید طبق قانون تو حق نداری صحنه هایی را ببینی و چیزهایی را بشنوی که حکومت تو را از دیدن و شنیدن آنها منع کرده است...برای من توهین است اگر یک روز عده ای به من بگویند تو باید طبق سلیقه ما لباس بپوشی در غیر این صورت مجرمی و باید مجازات شوی...توهین است اگر عده ای به من بگویند راه تو این است و چاه تو این است و بعد به زور چماق بخواهند من را به راه بیاورند و وارد بهشت کنند...توهین است اگر ببینم کتابی که میخوانم باید ابتدا از فیلتر وزارت ارشاد رد شود...توهین است اگر عده ای که احتمالا عاقلتر از من هم نیستند برایم تصمیم بگیرند که کدام سایتها را حق دارم ببینم و کدام سایتها را حق ندارم ببینم...برای من توهین است زندگی کردن در جامعه ای که در آن مجازات هیچ ارتباطی با میزان جرم ندارد...یعنی اگر تو ده ها قتل هم مرتکب شوی اعدامت میکنند و اگر یک سی دی را تکثیر کنی و یا اگر به کسی که قانون تو را مجاز به عشقبازی با او نکرده است عشقبازی کنی هم اعدامت میکنند....!
طرحی که من در نامه ام برای خانوم اردلان تشریح کردم اینگونه بود که اعلام شود که تمام کسانی که برای حقوق اولیه انسانی خود ارزش قائلند و قوانین و برخوردهای حکومت را تبعیض آمیز و نا عادلانه و مغایر شان انسانی خود میدانند و از بنیادگرایی و تحجر به ستوه آمده اند در اقدامی نمادین و هماهنگ بازوبند های سیاهی به بازوی چپ خود ببندند... این حرکت چه همه گیر بشود و چه نشود چندین فایده مشخص دارد...اول بگذارید منفی به قضیه نگاه کنیم...یعنی اگر این حرکت بعد از اینکه اطلاع رسانی کافی در موردش انجام گرفت (چه از طریق روزنامه ها و چه شبکه های ماهواره ای و چه از طریق وبلاگها و اینترنت و حتی چت و اس ام اس و برخوردهای روزانه در سطح جامعه) از پشتیبانی مردم برخوردار نشود نشان دهنده این است قاطبه ی مردم اعتراضی به وضع و قوانین موجود ندارند و یا اینکه همت کافی حتی در حد بستن یک نوار مشکی به بازوی خود برای نشان دادن اعتراض در آنها وجود ندارد...حداقل تکلیفمان با خودمان مشخص می شود...این یعنی باید هنوز کار فرهنگی انجام شود...یعنی هنوز درد احساس نشده است که بخواهد به فریاد تبدیل شود...یعنی جامعه همان جامعه ایست که برای تماشای یک اعدام با شور و هیجان جمع می شوند و یا موافق اجرای مجازات برای کسانی هستند که با پوشش غیر اسلامی در سطح شهر تردد میکنند و یا اینکه دولت را محق میدانند که وارد حریم خصوصی افراد شود و در مورد روابطشان و اینکه چه میبینند و چه میخوانند و چه میکنند از آنها بازخواست کند...!
به هر حال این جامعه هنوز به ان درجه از بلوغ نرسیده است که بفهمد چه بر سرش آمده است و طبیعیست عده ای خود را به مقام قیومیت چنین جامعه ای برکشند و برایش تعیین تکلیف کنند...اینجاست که می گویند هر حکومتی آیینه ی تمام نمای مردمانش است و در این حالت باید برای آگاه کردن مردم کوشید...اگر این شق را در نظر بگیریم (که امیدوارم اینگونه نباشد...چون با اینکه معتقدم قاطبه ی مردم هنوز اسیر باورهای غلط و قربانی ناآگاهی خود هستند اما بعید میدانم خیلی از آنها به اندازه دولتمردان بنیادگرا، متحجر و دچار جمود فکری باشند) به هر حال چنین طرحی (بستن بازوبند) باعث نزدیک شدن و همدلی بیشتر همان درصد پراکنده معترضین و به مرور زمان سازمان یافتن آنها می شود...می شود یک سمبل...من معتقدم بعد از مدتی همین بازوبندهای سیاه می شود درفش کاویانی برای مردمی که از پراکندگی و نداشتن انسجام رنج میبرند...مثلا همین که در تاکسی یا در خیابان با کسی برخورد کنی که مثل تو نوار باریکی به بازو بسته است و یک لبخند بین شما رد و بدل شود همین به تنهایی یک همدلی و قوت قلب است که شاید زندگی را در این جهنم بیشتر قابل تحمل کند...و مهمتر از ان یک اعتراض مشهود است بدون آنکه ریسک بالایی داشته باشد (با هیچ دلیلی نمیتوان افرادی را که برای اعتراض نواری به بازو بسته اند تحت تعقیب قرار داد)...وقتی اعتراض مشهود شد و از حد غرولند های درگوشی فراتر رفت میتواند زمینه ساز تغییر شود...!
اما شق دوم این است که این حرکت فراگیر شود...انوقت فقط تصور کنید روزی مثلا در خیابان انقلاب در حال قدم زدن هستید و از هر ده نفر هشت نفر بازوبند سیاهی به نشانه اعتراض به وضع موجود به بازو دارند...مطمئن باشید که جامعه ای که چنین همدلانه و یکصدا و مشهود اعتراض می کند به خود قوت قلب و اطمینان و اعتماد به نفس می دهد و دیر یا زود باعث دگرگونی اوضاع خواهد شد...من معتقدم این حرکت در صورت اطلاع رسانی گسترده در مورد آن و اهداف آن همه گیر خواهد شد...اول از همه اینکه حتی محافظه کار ترین افراد هم بدون ترس از گرفتار شدن میتوانند به آن بپیوندند...بستن یک تکه پارچه به بازو نه از مصادیق اخلال در امنیت عمومی ست و نه تشویش اذهان عمومی...یک اعتراض آرام و مسالمت آمیز است به وضع موجود و هیچ دادگاه و مفتشی نمیتواند کسی را به خاطر چنین اعتراضی مورد پیگرد قرار دهد...(حالا بحث کسانی که بیش از حد محافظه کار هستند و یا به خاطر داشتن مشاغل دولتی خاص نمیتوانند اعتراض مشهودی داشته باشند به کنار)...در ثانی این یک حرکت کاملا مردمی خواهد بود و به هیچ سازمان و گروه و حزبی وابسته نیست...اعتراض جامعه است به حکومتی که خودش را نماینده و قیم جامعه میداند...یک نه بزرگ است به همه کسانی که میخواهند با زور و تهدید جامعه را به سبک و سیاق خودشان اسلامی کنند...هیچ حزب و گروه و شخصی نمیتواند و نباید ادعا کند که این جنبش متعلق به اوست...این حرکت کاملا فارغ از جهتگیریهای سیاسیست...هرکسی که معتقد است بنیادگرایی و تحجر حقوق اولیه انسانی اش را مورد تهدید و تحدید قرار داده است پرچمدار این جنبش است...به همین دلیل مردم که کلا ذهنیت مثبتی نسبت به سیاسی بازی و باند بازی و حزب بازی ندارند با خاطر آسوده میتوانند به این جنبش بپیوندند...
برای چنین حرکتی باید ابتدا یک منشور جامع و کامل تهیه شود...من فکر میکنم اصول این منشور باید به گونه ای تعیین و تبیین شود که بر احقاق حقوق اولیه انسانی و شهروندی و کرامت انسانی افراد تاکید شود...:

1- اعتراض به سانسور و قیم مآبی در زمینه اطلاع رسانی وفرهنگ و هنر و نبودن آزادی بیان (چه در حوزه نشر و چه در حوزه رسانه و اینترنت)
2- اعتراض به دخالت در حریم خصوصی زندگی افراد و برخوردهای پلیسی با شهروندان
3- اعتراض به پوشش اسلامی اجباری
4- اعتراض به قوانین تبعیض آمیز علیه زنان
5- اعتراض به قوانین جزایی غیر انسانی و قرون وسطایی و نیز اعتراض به دربند بودن زندانیان سیاسی و عقیدتی

مسلم است که اعتراض های موجود تنها در صورت بازنگری کلی و تغییر در قانون اساسی و قوانین جزایی کشور به ثمر می رسد...در اصل جامعه با بستن نوارهای مشکی صراحتا خواهان یک رفراندوم بزرگ خواهد شد...
من اعتقاد دارم در شرایط موجود و به خاطر جو نارضایتی عمومی و افزایش فشار بر شهروندان و افزایش برخوردهای پلیسی در سطح جامعه چنین حرکتی میتواند مورد استقبال قرار بگیرد و همه گیر شود...یعنی جامعه این روزها برای یک اعتراض هماهنگ و منسجم آمادگی لازم را دارد...
همانطور که گفتم اولین گام برای چنین حرکتی تهیه یک منشور جامع و کامل (و البته صریح و مختصر) است که به صراحت خواسته های معترضین را بیان کند...شخصا آن 5 مورد را اصول لا یتغیر این منشور میدانم...یعنی معتقدم کسی که به درجه ای از آگاهی رسیده باشد با این اصول مخالفتی نخواهد داشت...یعنی بعید است انسان روشنفکری پیدا شود و مثلا اعتراض کند که باید سانسور وجود داشته باشد یا مثلا مجازات اعدام را برای زن خیانت پیشه و یا متجاوز به عنف مجازاتی عادلانه و انسانی بداند...! علی ایحال اگر اختلاف سلیقه ای هم هست در جزئیات است و کسی که حتی یکی از این اصول را قبول نداشته باشد از دید من در زمره ی افراد آگاه قرار نمیگیرد و خب این حق را هم دارد که در این حرکت همراهی نکند...!وظیفه ما این است که با تعامل و گفتگو بتوانیم متقاعدش کنیم...شخصا کسانی را می شناسم که متاسفانه معتقد به برخوردهای پلیسی با زنان بد حجاب در سطح شهر هستند...یا مثلا معتقدند که یک متجاوز به عنف را باید تکه تکه کرد و دار هم برای چنان فردی کم است...! قضیه وقتی بغرنج تر می شود که میبینم خیلی از این افراد اصلا آدمهای مذهبی و یا موافق حکومت هم نیستند...اما به خاطر زندگی کردن در یک جامعه بیمار (که مجازات را نوعی انتقام گیری از مجرم میداند!) دچار این افکار شده اند...در جامعه ای که هر روز خبر اعدام چند نفر زینت بخش صفحات روزنامه هاست و هر چند وقت یکبار در میادین اصلی شهرها مجرمی را آویزان میکنند دیگر قبح کشتن از بین رفته است...در باره اعدام و مخالفتم با آن قبل ها نوشته ام و نمیخواهم حرفها را تکرار کنم...به هر حال حتی اگر قاطبه ی مردم از وضع موجود راضی باشند یا حتی نسبت به آن بی تفاوت باشند باز هم بستن نوار مشکی به بازو میتواند باعث افزایش همدلی و قوت قلب افرادی شود که آرزوی زندگی کردن در جامعه ای سالم و انسانی را در سر دارند...

پ.ن: طرح بستن بازوبند مشکی چیزی بود که بعد از صحبت با دوست خوبم (خانم شین) به ذهنم رسید...خانوم شین که از طرح های برخورد با بد حجابی دل پری داشت تلویحا به من گفت که کاش می شد در اعتراض به چنین طرحی همه دخترها و زنها به جای مانتو گونی های گشاد تنشان کنند...من هم قبل ها به طرح های مشابهی فکر کرده بودم که مثلا زن ها و دخترها در اعتراض به حجاب اجباری موهایشان را از ته بتراشند و بدون روسری به خیابانها بیایند...اما به هر حال کمتر کسی حاضر است به چنین حرکتی تن در دهد و گونی پوشیدن هم از آنجا که خیلی ها حاضر به انجامش نیستند و آن را دون شان خود میدانند منتفی می شود...(گرچه معتقدم برای کسی که واقعا به عمق فاجعه پی برده باشد و کارد به استخوانش رسیده باشد انجام هیچکدام از این کارها دور از ذهن نیست)...به هر حال من فکر کردم بهترین راهکار برای مبارزه با وضع موجود همین پارچه های سیاهیست که بر بازو بسته می شود...چون اولا تمام افراد جامعه چه زن و چه مرد میتوانند در آن شرکت کنند و در ثانی با کار و فعالیتهای روزانه افراد تناقضی ندارد و نیز از ریسک بسیار پایینی برخوردار است...دلم میخواهد نظر شما را بدانم...اگر این نوشته را به دیگران معرفی کنید به طوری که بتوانیم از همفکری تعداد بیشتری بهره مند شویم شاید با کمک یکدیگر بتوانیم زمینه های اجرایی شدن چنین طرحی را فراهم کنیم...

توسط در May 26, 2007 3:24 PM | | نظرات (194)
رنج و لذت...

دیشب ایمیل زیر به دستم رسید...:

"سلام
میخوام بدونم چقدر از من عقبید شایدم جلو؟
روند فکری و سیر تحولات جهان بینی و انسان شناسی رو عرض میکنم
از اونجایی که سخن آشنایی در نوشته هاتون دیدم پس یهو میرم سر اصل مطلب
شما که به آزادی و شعور انسان اعتقاد دارید نظرتون در مورد ارتباط یه نفر همزمان با چند نفر (جنس مخالف) چیه؟
میدونی من آدم تجربه گرایی هستم و اصولا اول یه فکری به ذهنم می رسه واسه اینکه بتونم در موردش حرف بزنم خودم تجربه ش میکنم (بماند که چه پدری از ما در میاد)...حالا...
به جایی رسیدم که مطمئنم که (البته قطعیتی که وجود نداره) دنیا داره به سمتی میره که آدما برای ارضای نیازهاشون با یه نفر کار به جایی نمیبرند. میخوام این دفعه ( با توجه به بهای گران) نظر یه نفر رو بپرسم (تو زندگی فقط یه دفعه نظر یکی رو پرسیدم که همون کرد انچه نباید می شد البته چون جواب غیر منطقیش مطابق میلم بود ازش پرسیدم تا یه حالی به خودم داده باشم)
پس تصحیح میکنم میخوام قضایا رو آنالیز کنی!
این قضیه دو تا بعد داره:
1- من با یکی تئاتر میرم، با یکی استخر، با یکی هم کوه حال میکنم، یه نفر از لحاظ عقلی و گفتگوی منطقی منو ارضا میکنه، دیگری از لحاظ سکس.
با این شرایط چطور ما باید دنبال گمشده وجودمان باشیم؟ آخه این همه دروغ رو اینا از کجا در آوردن و کردن تو کتابا؟
مهمتر از اون، انگار ناخودآگاه منم باورش شده و نمیدونم دنبال چی می گرده؟ (این در مورد همه آدمهای فرهیخته و نریخته(؟) ی اطرافمون مشهوده فقط کافیه به چشمهای همیشه منتظر آدما تو لحظه لحظه روز توجه کنی)
2- گاه پیش میاد که من با دو نفر تئاتر رفتن رو دوست دارم با چهار نفر کوه و 3 نفر روشنفکر رو میشناسم که از صحبت و آنالیز قضایا با انها لذت میبرم و دوست دارم تجربه کنم و چهار تا آدم رو از لحاظ جنسی.
چرا داشتن 20 تا دوست کوه اشکال نداره اما این اخری؟؟؟
فکر میکنید این از یک اصلی که در نهاد ما گذاشته شده سرچشمه میگیره یا اینم خیلی ساده برای گذراندن یه دوره کردن تو مغز آدما (مثل باور بهشت زیر پای مادران است، آیا واقعا هرکس یه بچه زائید مادره؟)
منتظر نظر شما هستم
موفقیت یعنی رضایت خاطر، موفق باشید."


من به نامه ایشان اینچنین جواب دادم:
سلام...
میدانی؟ من فکر میکنم در روابط آدمها (و علی الخصوص رابطه با جنس مخالف) تنها یک اصل باید وجود داشته باشه و آن اصل «صداقت» است...اگر این را بپذیریم دیگر مهم نیست که تو با چند نفر دوست باشی و حتی با چند نفر توی تخت بروی...من مدتها چنین چیزی ذهنم را درگیر کرده بود و همیشه فکر میکردم که چرا من باید خودم را از لذتی که برایم ممکن است محروم کنم...موتور محرکه ی تمام رفتارهای ما "کسب لذت بیشتر" است و لذتهای هر آدمی هم مختص خود اوست...نمی شود یک نسخه واحد برای همه ی ابناء بشر پیچید...هر رفتاری در خود مقداری لذت و مقداری رنج نهفته دارد...چیزی که تعیین کننده ی این هست که ما رفتاری را انجام بدهیم یا ندهیم این است که برآیند این نیروها رفتار ما را در زمره ی رفتارهای لذتبخش قرار بدهد یا رنج آور...یک مثال میزنم...داشتن رابطه جنسی برای همه افراد سالم لذتبخش است...اما هر آدمی برای خود هنجارها و باید و نباید هایی در زندگی دارد که باعث این می شود که در روابط جنسی خود از بعضی الگوهای خاص رفتاری پیروی کند...یعنی ممکن است برای کسی داشتن رابطه ای خارج از هنجارهای اخلاقی یا اجتماعی با جنس مخالف (مثلا خیانت به همسر) چنان از نظر روانی تخریب کننده و مصیبت بار باشد که هیچوقت داشتن رابطه ای اینچنینی برایش در مجموع لذتی را به همراه نداشته باشد...دقت کن اینجا صحبت از "برآیند نیروها" ست...یعنی اگر داشتن یک رابطه سکسی را عملی مطلقا لذتبخش با مثلا نمره ی 20 فرض کنیم آنوقت نیروهایی مثل عذاب وجدان و خطر به دام افتادن و مجازات و از هم گسیختگی زندگی و دهها مورد روانی و یا فیزیکی دیگر هرکدام با نمره های بین منفی 10 تا منفی 100 (به طور مثال) باعث این می شوند که برآیند چنین عملی احیانا یک فلش در جهت منفی (یا همان درد و رنج) باشد...طبیعیست که چنین عملی از آنجا که در مجموع برای فرد لذتبخش نیست و رنج و درد به همراه دارد هیچگاه مطلوب و مورد اقدام او واقع نمیگردد...اما شخصی که به خاطر شرایط تربیتی و روحی خاص خود فاکتورهای درد و رنجی مطابق آنچه که بالا گفته شد را نداشته باشد طبیعیست که خیانت به همسر هم برایش عملی لذتبخش و به همین دلیل موجه و پذیرفتنی باشد...!
در جوامع مختلف بسته به سیاستهای حاکم همواره هنجارهایی خاص برای مردم تعریف میشود و سعی می شود که مردم بر طبق چنان هنجارهایی پرورش پیدا کنند...یعنی کودکی که در جامعه ای به دنیا می آید و بزرگ می شود تمام نهادهای تربیتی (از خانواده تا آموزش و پرورش و رسانه ها...) این کودک را در جهتی پرورش میدهند که بعد از مدتی پاره ای رفتارها برایش ارزش (دارای بار روانی و فیزیکی – تشویق و تنبیه - مثبت) و پاره ای از رفتارهای دیگر برایش ضد ارزش (دارای بار روانی و فیزیکی منفی) باشد...طبیعیست که "اغلب" چنین کودکی وقتی بزرگ شد رفتارهایش در جهت هنجارهای جامعه خواهد بود...یعنی خیلی ساده برای اینکه جامعه تحت کنترل درآید با آموزش و تلقین رفتارهایی برای فرد مطلوب و لذتبخش می شود...البته این راهکار گاهی برای حفظ جامعه یک ضرورت است...مثلا همیشه هنجارها به نوعی تعریف می شوند که تجاوز به حریم دیگران و یا دزدی رفتاری توام با درد و رنج باشد...همه ما دوست داریم با کمترین تلاش بیشترین را به دست بیاوریم و این خود میتواند انگیزه ای قوی برای به طور مثال سرقت اموال دیگران باشد...اما در مرحله اول از نظر "اخلاقی" و در مرحله دوم از نظر "قانون" چنین اعمالی با پوئن های منفی بالا "مارکدار" می شوند تا در زمره ی رفتارهای نا مطلوب (توام با درد و رنج) قرار گیرند و جامعه قابل کنترل شود...
در حکومتی که دینی و بنیاد گراست (مثل حکومت خودمان) حتی خصوصی ترین جنبه های زندگی افراد را هم "مارکدار" و ارزش گذاری میکنند و برای متخلفین مجازاتهایی در نظر میگیرند...نمونه بارزش همین طرح های مبارزه با بدحجابی ست...
نسلی که امروز به سن بیست و سی رسیده است تا چشم باز کرده است حجاب برایش یک ارزش معرفی شده است...اینکه امروز میبینیم در شهرهای بزرگ کم کم چنین ارزشی برای قشرهایی از مردم رنگ باخته است به خاطر وجود ماهواره و اینترنت و مانند آن است...و به همین دلیل است که حکومت بنیادگرایی مثل حکومت ایران که جامعه ی مطلوبش جامعه ایست که تا آداب توالت رفتن مردمانش را مجتهدان و بزرگان دینی تعیین و تشریح میکنند با چنین شدت و حدتی مشغول مبارزه با ماهواره و سانسور اینترنت است...برای چنین حکومتی جامعه مطلوب جامعه ایست اسلامی و اسلام هم دینی ست با مختصات و مشخصات منحصر به فرد که نمیتواند بپذیرد زنی طره ای از مویش را به نمایش بگذارد...اسلام دین حلال و حرام است...در چنین دینی مردم گله های گوسفندی فرض می شوند که نیاز به قیم و بزرگتر دارند که با ترکه بالای سرشان بایستد و راه و چاه را نشانشان بدهد...اسلام دینی ست که حکومت را مکلف میکند در ریز ترین و خصوصیترین جنبه های زندگی مردم خود را دخالت دهد...حکومت اسلامی حتی در مورد اینکه مردم چه بخورند و چه نخورند تصمیم می گیرد و متخلفین را تحت تعقیب قرار میدهد و به شلاق میکشد...!حکومت اسلامی حکومتی ست که در آن حتی برای عشق ورزی و عشقبازی باید مجوز داشت و الا پدرت را در می آورند... حکومت اسلامی حکومتیست که در دنج ترین اتاق خانه ات برای تماشای تصاویری که حکومت دیدنش را برای تو غدقن کرده است! باید جریمه بدهی و مواخذه شوی...!
همین امروز در همین تهران اگر قانون حجاب اجباری ملغی شود عده کثیری از مردم به خاطر سی سال آموزش و تلقین نمیتوانند بدون حجاب در جامعه ظاهر شوند...اوضاع در شهرهای کوچک به مراتب بدتر است و حتی شاید بعد از ملغی کردن چنین قانونی هیچ تفاوت محسوسی در پوشش مردمانش ایجاد نشود...!
میدانی چه میخواهم بگویم؟ درد بدیست... قانونگذار بنیاد گرا که برای پیروی از متون دینی اش هنجارها را تغییر میدهد دقیقا همان کاری را میکند که در مصر قدیم با فشار دادن جمجمه کودکان تازه متولد شده باعث تغییر شکل و بعضا آسیب زدن به سلامتی نوزاد میشدند به این دلیل که داشتن جمجمه ی مخروطی شکل نشان اشراف زادگی و مایه ی تفاخر است...یک حماقت که آنقدر تکرار می شود که قسمتی از زندگی مردم می شود...همین مردم پنجاه سال دیگر اگر وضع به همین منوال پیش برود برایشان کاملا عادی می شود اگر یک روز که در خانه خود نشسته اند ناگهان ضابطین قوه قضائیه با لگد در خانه را بشکنند و هنگام عشقبازی زن و شوهری را غافلگیر کنند و به جرم هم آغوشی در ماه مبارک رمضان و در ساعت غیر مجاز راهی زندان کنند...! باور کن برای دیدن چنین روزی فقط باید پنجاه سال دیگر صبر کنی!
از بحثمان دور افتادیم...اما سر درد دلم باز شد و شاید به عنوان یک مقدمه طولانی برای یک نامه کوتاه لازم بود...

بگذار به تو بگویم...مرزهای آزادی انسان تا جایی گسترش می یابد که با مرزهای آزادی دیگران تداخل نداشته باشد...تنها اصل این است که به دیگران آسیبی نرسانی...در روابط دوستانه و عاطفی " تنها شرط " لازم و کافی برای رفتارهای تو داشتن «صداقت» است...پارتنر تو حق دارد انتخاب کند و برای انتخاب باید به او اطلاعات درست بدهی...اگر تو آدمی هستی که دوست داری چند پارتنر سکسی داشته باشی این حق توست...هیچکس حق ندارد به تو بگوید که اشتباه میکنی...زندگی تو و لذتهای تو فقط و فقط به خود تو مربوط می شود...اما من به عنوان پارتنر تو باید بدانم که فکر و احساس و حتی جسمم را با چه کسی به اشتراک گذاشته ام... این هم حق من است...! اگر بتوانم با چنین قضیه ای کنار بیایم که با تو میمانم...اگر هم برایم چنین شرایطی قابل تحمل نباشد خودم را کنار می کشم و به دنبال فرد مطلوب میگردم...!
مسلما کسی که با تو کوه میرود اگر فقط پارتنر ورزشی تو باشد حق دخالت در سائر شئونات زندگی تو را ندارد...تو میتوانی خیلی ساده و صریح او را از موقعیت خودش آگاه کنی...اما از نوشته ات برمی اید که تو میخواهی چند "بوی فریند" داشته باشی که با یکی کوه بروی و با یکی مثلا بحث فلسفی کنی و با دیگری توی رختخواب بروی...خب این غلط است...یعنی ان بنده های خدا که هرکدام از یک جنبه شما را به اوج لذت میرسانند این حق را دارند که بدانند دقیقا در کجای زندگی تو قرار دارند تا بتوانند آنها هم با توجه به اعتقادات و خواسته ها و نیازهای خود در مورد ادامه یا ت