خيلی درد داره وقتی ميخوان يه شاعر رو بکشن...
هيچی مثه اين نميتونه منو به گريه بندازه...هيچی...
حالا ميخواد اين شاعر خسرو گلسرخی باشه يا
فدريکو گارسيا لورکا...شايد بگين اينهمه آدم رو هر
روز دارن تو گوشه و کنار همين دنيا ميکشن و هر روز
تو داری ميبينی و هر روز تو تلويزيون از جسد بچه ۶ ماهه
نشون ميده تا پيرمرد ۷۰ ساله و تو تا حالا که ککت
نگزيده چی شده يهو چشمات برای يه اعدام کوچولو اونم
۶۷ سال پيش نم نمی شده...!؟ مگه خون اين جناب
فدريکو گارسيا لورکای اسپانيايی تو از خون اون جوون
فلسطينی يا اون کودک عراقی رنگين تره...!؟ خوب بايد
بگم که آره...رنگين تره ...حداقل به نظر من رنگين تره...!
آخه فدريکو يه شاعر بود...همونجوری که گلسرخی يه
شاعر بود...خوب حتما بازم ميگين چه ربطی داره...!؟
منم ميگم ربط داره...خيلی هم ربط داره...!وقتی يه شاعر
جلوی جوخه اعدام ميايسته انگار من رو بستن به تيرک...!
را اينجوريه رو نميدونم...ولی فقط اينو ميدونم که با خوندن
متن زير که ماجرای اعدام اين شاعر اسپانياييه هق هق به
گريه افتادم...آره...باور نکنين...مهم نيست...متن زير برگرفته
از کتاب((همچون کوچه ای بی انتها)) از احمد شاملو ست...:
فدريکو گارسيا لورکا درخشان ترين چهره ی شعر اسپانيا
و در همان حال يکی از نامدارترين شاعران جهان است...
...لورکا هرگز يک شاعر سياسی نبود اما نخوه برخوردش
با تضادها و تعارضات درونی جامعه اسپانيا به گونه ای بود
که وجود او را برای فاشيست های هواخواه فرانکو تحمل
ناپذير ميکرد و بی گمان چنين بود که در نخستين روزهای
جنگ داخلی اسپانيا ــ در نيمه شب ۱۹ اوت ۱۹۳۶ ــ به
دست گروهی از اوباش فالانژ گرفتار شد و در تپه های
شرقی گرانادا در فاصله کوتاهی از مزرعه زادگاهش به
فجيع ترين صورتی تيرباران شد بی آنکه هرگز جسدش
به دست آيد يا گورش بازشناخته شود.
لورکا اکنون جزيی از خاک اسپانياست همچنان که آثار
او جزئی از فرهنگ پر بار اسپانيايی ست :
ــ عقابان کوچک! (با آنان چنين گفتم)
گور من کجا خواهد بود؟
ــ در دنباله دامن من! (چنين گفت خورشيد)
ــ در گلوگاه من! (چنين گفت ماه)
با آنکه در مورد مرگ لورکا بسيار گفتند و نوشتند جزئيات
وقايع تا دير گاه بر کسی روشن نبود تا آنکه سر انجام خوزه
لوئيس دبيايونگا با استفاده از آنچه شاهدان عينی برايش
باز گفته بودند جزئيات آخرين شب زندگی او را در کتابی
نوشت. ةنچه در زير می آيد فشرده بخشی است از اين
کتاب که از زبان فونسه کا نامی که در تمامی مراحل
بازجويی و اعدام شاعر حضور داشته است نقل ميشود:
(ماجرای محاکمه اين شاعر رو به خاطر جلوگيری از اطاله کلام نمينويسم
ولی بهتون توصيه ميکنم حتما بخونيد...قسمتهايی که نقل ميکنم صرفا
پس از صدور حکم و قبل و لحظه اعدام اين شاعر رو در بر ميگيره...موقعی
که يه شاعر تسليم سرنوشتش ميشه...نميفهمين چی ميگم...بازم
مهم نيست...بخونين...)
ـ گارسيا لورکا ! من شما را به خاطر خيانت به سرزمينی که شاهد
تولدتان بوده گناهکار اعلام ميکنم.گناهکار نسبت به طبقه خودتان
و نسبت به همه کسانی که با نوشته هايتان فريبشان داده ايد.
من شما را محکوم ميکنم که ديگر هرگز چيزی ننويسيد.
ناگهان اين احساس به من دست داد که لورکا به طرز عجيبی کوچک
شده است. زمزمه وار پرسيد: ــ ديگر هرگز؟
ــ بله...ديگر هرگز!
يک بار ديگر شاعر دنبال نگاه من گشت [ وقايع از زبان فونسه کا
که در محل حضور داشت نقل ميشود.] پرسش خاموش چشمان
سياهش را تحمل کردم و صدايش را شنيدم که گفت : ــ ترجيح
می دهم بميرم !
بالدس به نحوی نا محسوس قد راست کرد و پرسيد: ــ از من
چنين لطفی را تقاضا می کنيد؟
شاعر دوباره زير لب تکرار کرد : ــ ترجيح ميدهم بميرم!
فرماندار چند لحظه ای فکر کرد و بعد تقريبا با مهربانی گفت:
ــ باشد موافقم. بعدها ديگر کسی نخواهد توانست ادعا کند که
من شخص سنگدلی بوده ام!
نشست و با عجله چند کلمه ای بر روی کاغذ نوشت و به من
داد :
ــ فونسه کا اين دستور کتبی من است. اقدام کنيد!
زندانی را برگرداندم به سلولش. در راه هيچکدام حرفی بر زبان
نياورديم. لورکا روی سکوی سلول نشست و چون ديد من
بی حرکت بر آستانه ايستاده ام با کمرويی پرسيد:
ــ سيگار داريد؟
بسته نيمه خالی سيگارم را انداختم رو زانوهاش و گفتم :
ــ مال شما.
و برايش کبريت زدم. دود را که فرو داد به سرفه شديدی افتاد.
همچنان که اشکهايش را با پشت دست پاک ميکرد گفت :
ــ در زندگی ام اولين دفعه ای است که ميفتم به زندان.(سيگار
را اناخت زمين و زير پا له کرد) و گفت:
ــ اگر مردم می دانستند هيچ وقت پرنده ای را در قفس نميکردند.
و آن وقت سوالی از من کرد که از شنيدنش وحشت داشتم:
ــ قرار است کجا ترتيب کار داده شود؟
چون برای خودم هم روشن نبود زير لب گفتم: ــ خودتان خواهيد ديد.
ــ فقط کاش تو قبرستان نباشد. قبرستان برای سکوت و گلها و
ابرها ساخته شده نه برای اينکه انسان توش بميرد.( و ناگهان
چيزی فکرش را مشغول کرد)
ــ امشب ماه در چه وضعيست ؟(و با حرارت توضيح داد) دوست
ندارم زير بدر تمام بميرم.(لحنش پر از محبت شد) آخر در شعرهايم
خيلی از ماه حرف زده ام. اگر زير نگاهش بميرم اين احساس بهم
دست ميده که بهترين دوستم بهم خيانت کرده.
من ابلهانه اين پا آن پا کردم و گفتم: ــ عجالتا تنهاتان ميگذارم.
پا شد ايستاد و پرسيد:
ــ کی می آئيد سراغم؟
گغتم: ــ نصفه شب (ديگر پنهان کاری لازم نبود)
به ساعت مچيش چشمی انداخت و زمانی که از زندگی ش
باقی مانده بود حساب کرد.
گفتم : ــ می خواهيد کشيشی پيشتان بفرستم؟
نگاهی کودکانه به من انداخت و گفت :
ــ چيزی ندارم به اش بگويم ( و بلافاصله افزود) جز اينکه
می ترسم.
برای دلگرم کردنش گفتم : ــ همه همينجورند.
طوری سر نکان داد انگار منظورش را درک نکرده ام. گفت :
ــ می دانم اما من در تمام عمر گرفتار وسوسه مرگ بوده ام
و مع ذلک اين احساس که از دنيا ميروم می ترساندم. حتی
در دوره بچه گی هم هيچگاه کلمه بدرود را بر زبان نمی آوردم
چون اين کلمه هم برای من در حکم مردن بود.
درست نيمه شب نوزدهم اوت بود که فرمانداری را ترک کرديم.
خودم دنبال گارسيا لورکا به سلولش رفته بودم. خواب بود.
مثل بچه ها پاهايش را جمع کرده بود توی سينه اش.
نمی خواستم يکهو از خواب بيدارش کنم اما نشد : چشمهايش
را که باز کرد بدون اينکه يکه بخورد مرا نگاه کرد.
گفتم : ــ بلند شويد ديگر موقعش شده.
کش و قوسی آمد و خميازه ای کشيد.کش و قوس آمدن کار
گربه ها و عشاق است. اين حرکت از يک محکوم به مرگ به
نظرم سخت غير عادی آمد و پاک منقلبم کرد...
... از پله کان وسيع خلوت به طبقه همکف رفتيم. اتومبيل بزرگ
سبز رمگی کنار در فرمانداری منتظر ما بود. راننده پشت فرمان
نشسته بود. ما در صندلی عقب نشستيم: من وسط لورکا
سمت راستم و صاحب ماشين سمت چپم. ماموری که مسئوليت
حفاظت از لورکا را به عهده داشت جلو نشسته بود و سيتروئن
سياه رنگی هم پشت سر ما ميامد که حامل افراد جوخه اعدام
بود. صاحب ماشين وقتی لورکا را ديد از فرط تعجب حرکتی به
خود داد. زياد مطمئن نيستم اما خيال ميکنم لورکا با حرکت سر
يلامی به او کرد ولی حريف که سعی ميکرد خودش را در تاريکی
عقب ماشين پنهان کند متوجه آن نشد...
...به راننده دستور دادم جلوی کاخ اسقف نشين توقف کند.
ميدانستم همقطارم نستارس آن شب ميبايست عده زيادی را
به جوخه اعدام بسپارد و من نميخواستم موقعی به بارانکوس
برسم که او کارش را فيصله نداده باشد...
...صاحب ماشين به خود لرزيد و گفت: ــ وای خدا چقدر سرد است!
و لورکا بی درنگ پتويی را که بر دوش داشت به او تعارف کرد. حريف
تا بناگوش قرمز شد و زير لب گفت متشکرم و سرش را به پشتی
صندلی تکيه داد و خودش را به خواب زد...
...هنگامی که ساعت ميدان دوی بعد از نيمه شب را اعلام کرد به
راه افتاديم...از کولونيا گذشتيم. اندکی بعد زمينهای بارنکوس شروع
ميشد. می بايست آن تکه راه را پياده طی کنيم...لورکا پتو را در
اتومبيل گذاشته بود و حالا داشت از سرما ميلرزيد. سر بالا کرد و
آسمان را از نظر گذراند و هنگامی که ديد جز من کسی متوجه
اين حرکت او نشده است با شادی گفت: ــ ماه نيست !
سيتروئن سياه هم پشت سر ما ايستاد و افراد از آن پياده شدند
که شامل يک کشيش و شش نفر از اعضای گروه سياه بودند.
با انگشت به شانه شاعر زدم و گفتم : ــ بيفتيد جلو.
پس از چند دقيقه راهپيمايی لورکا ايستاد. در نزديکی آن محل
درست آن طرف جنگل کبود فونته واکه روس قرار داشت
ــ دهکده ی زادگاهش ــ
شنيدم دو بار پشت سر هم زمزمه کرد:
ــ چرا؟ خدای من! چرا؟
راننده که طپانچه به دست کنار من راه ميرفت لوله سلاحش
را به پهلوی او فشرد و گفت : ــ برو جلو بچه! اگر نه حسابت را
ميرسم.
ميخواست چيز ديگری هم بگويد اما نگاه من خاموشش کرد.
شاعر دو باره به راه افتادوميان سنگ و سقط کوره راه تلو تلو
ميخورد و سه بار روی زانو به زمين افتاد که هر بار بلندش کردم.
تند قدم بر ميداشت. شايد برای رسيدن به پايان سرنوشتش
بی صبر بود ناگهان بی مقدمه ايستاد و رو به من کرد و گفت:
ــ راستش را بگوئيد...خيلی درد دارد؟
راننده که سوالش را شنيده بود غريد:
ــ کمتر از آنکه دسته خری را توی ماتحتت بکنند...
...به راهمان ادامه داديم که ناگهان نعره ای برخاست. چنان
نعره ای که گمان نميرفت از حمجره انسانی بر آمده باشد:
لورکا کنار راه ايستاده بود کنار جراحتی دهان گشوده و خون
آلوده در دل خاک با ريشه هايی آشکار و البسه ای بر جای
مانده و برجستگی حاکی نرم و سياه که شکل اجسادی را
زيرش بود به خود گرفته بود و پای عريان زنی که وقيحانه تا
کشاله ران از خاک تازه زير و رو شده بيرون افتاده بود.
لورکا با هق هقی بريده بريده کنار گودال می ناليد و ميگريست.
کشيش به اشاره من پيش رفت و با لحنی شتاب زده گفت:
ــ اعتراف کن !
ــ به چه؟
ــ به هر چه دلت ميخواهد.
لورکا با دست او را کناری زد.پشت سر من افراد گروه سياه
گلنگدنهاشان را به صدا در آوردند. حالا ديگر نوبت من بود که
تصميم بگيرم. برای نخستين بار از هنگامی که او را ديده بودم
با لفظ تو مورد خطاب قرارش دادم و گفتم: ــ يالا بدو!
بدون آنکه از منظور من سر در آورد نگاهم کرد. او را به جلو راندم
و فرياد زدم: ــ گفتم بدو !
رنگش مثل گچ سفيد شده بود. پرسيد: به کجا؟
گفتم: ــ به جلو...راست به جلو !
اطاعت کرد. مثل هميشه. ناشيانه و به نحو ترجم انگيزی پا به
دو گذاشت و پانزده بيست متر آنطرف تر از نفس افتاده ايستاد.
ــ بدو...بدو...يالا!
و او با دستهای آويزان دو باره به حرکت در آمد. مثل يک مجسمه
از حيات عاری بود.
فرمان دادم : ــ آتش
و افراد از پشت به طرفش شليک کردند. مثل خرگوشی به خود
تپيد. وقتی به ش نزديکتر شدم صورتش غرق خون و خاک سرخ
بود. چشمهايش هنوز باز باز بود. به نظرم رسيد که سعی ميکند
لبخندی بزند.با صدايی که به زحمت ميشد شنيد گفت:
ــ من هنوز زنده ام !
من پائين پايش قرار گرفته بودم. ضامن طپانچه را آزاد کردم و او
را هدف گرفتم. تمام پيکرش در تشنجی هولناک تاب برداشت.
جهشی ماهی وار و با قدرتی باور نکردنی. گلوله که بدون اراده
من شليک شده بوداز مقعدش گذشت و از شکمش خارج شد.
...جسدش را کنار درخت زيتونی به خاک سپرديم.
تموم شد...يه شاعر رو کشتن...۶۷ سال پيش...و من امروز دارم براش
گريه ميکنم...درست همونجوری که وقتی ماجرای اعدام گلسرخی رو
برای بار اول خوندم گريه کردم...ميدونم که متن بالا رو اکثرتون نخوندين...
مثه روز برام روشنه...چون براتون مهم نيست جزئيات اعدام يه شاعر
اونم ۶۷ سال پيش...اونم يه شاعر اسپانيايی...!! ميخندين به من...!؟
حتما فکر ميکنين از زور بيکاری و بی خوابی نشستم اينا رو تايپ
کردم...مگه نه...!؟ هر جور دوست دارين فکر کنين...اين متن رو امروز
برای حليا تو سينما داشتم ميخوندم...قبل از اينکه فيلم شروع بشه...
براش زياد مهم نبود...آخرش گفت ((شراگيم شايد حقش بوده واقعا...!
چرا شعر الکی گفته مردم رو انداخته به جون هم...!؟)) نميدونم چرا
اين حرف رو زد...ازش هم نپرسيدم...به هر حال...همه يکجور فکر
نميکنن و عقيده من يا حليا نميتونه چيزی رو عوض کنه...لورکا برای
حليا يه اسم عجيب غريبه که اولين بار امروز از دهن من ميشنيده و
بنا به قراين ميگن ۶۷ سال پيش تو بلاد اسپانيا از پشت تيربارونش
کردن و شايد هم حقش بوده ولی برای من...يه چيزی خيلی خيلی
فراتر از اين حرفاست...
لورکا خود منم که ۶۷ سال پيش در اون بدن توی اون دادگاه کذايی
از خودم دفاع کردم...
لورکا خود منم که ۶۷ سال پيش تو سلولم ساعاتی قبل از اعدامم
مثل يک بچه خوابيده بودم...
لورکا خود منم که ۶۷ سال پيش وقتی با مرگی که يک عمر در اشعارم
وصفش کرده بودم روبرو شدم تنها چيزی که ميتونستم در لحظات آخر
پيش کشيش اعتراف کنم ترس بوده...!
لورکا خود منم که دلم ميخواست ماه...ماهی که انقدر
دوستش داشتم تو اون لحظه آخر از اون بالا جون کندن منو تماشا نکنه...!
لورکا خود منم که دلش نميخواست تو قبرستون بميره...!
لورکا خود منم که ۶۷ سال پيش پتوم رو به صاحب ماشينی که داشت
منو به مسلخ ميبرد و از سرما ميلرزيد تعارف کردم...!
آره...لورکا منم...لورکا خود منم که ۶۷ سال پيش آخرين ترانه ای
که از گلوش خارج شد اين بود که :
من هنوز زنده م !
آره...لورکا يه شاعر بود...يه شاعر هميشه و هرکجای دنيا همزاد منه...!
نه...اشتباه نکنين...من شعر بلد نيستم...وزن و قافيه رو نميشناسم...
فرق رباعی و دو بيتی رو نميدونم...از سبکهای شعری اطلاعات
جامعی ندارم...ولی ب