شراگیم
...

چهارشنبه،پنجشنبه و جمعه کلاسهای آنتالوژی در محل هتل ونوس تهران برگزار شد و من هم همانطور که گفته بودم به دعوت دوستی در آن شرکت داشتم...کلاسها راس ساعت 9 صبح شروع میشد و تا حدود ساعت 9 شب ادامه پیدا میکرد.در رابطه با جزئیات کلاس و بازیهای انجام شده تعهد داده ام که چیزی بازگو نکنم...اما تجربه ام را میتوانم در اختیار شما قرار بدهم...کلاسها هیجان انگیز و خیلی جاها غافلگیر کننده است و برای خیلی از افرادی که شرکت کرده بودند به طور اعجاب انگبزی تاثیر گذار بود...توصیه میکنم اگر پولتان از پارو بالا میرود و حاضرید 150 هزار تومان برای سه جلسه کلاس بپردازید در این کلاسها شرکت کنید...اگر خانوم باشید به احتمال نود و نه درصد و اگر آقا باشید به احتمال هفتاد درصد تاثیر مثبت، عمیق و تکان دهنده ای بر روی شما خواهد داشت...این کلاسها به خصوص برای کسانی که قادر به تنظیم روابط خود با دیگران نیستند تجربه خوب و آموزنده ایست...در ضمن اگر آدم رفیق بازی هستید پس از پایان این دوره احتمالا سی چهل تا رفیق فابریک که همگی حاضرند برایتان شاهرگ بدهند هم پیدا میکنید که حتی نصفه شبها هم فراموشتان نمیکنند و به طور غیر ارادی و اتوماتیک وار برایتان هر 10 دقیقه یکبار اس.ام.اس های محبت آمیز و یا حاوی نکات آموزنده میفرستند.
بحث کلاس را همینجا درز میگیرم و فقط به این نکته اشاره میکنم که اگر احتمال میدهید در لایه های ناخودآگاه ذهنتان ممکن است چند درصدی به همجنسان خود گرایشاتی داشته باشید پس از پایان این کلاسها ممکن است به یک همجنسگرای تمام عیار تبدیل شوید. شخصا در تمام عمر اینهمه ماچ و بغل نثار دخترها نکرده بودم که در این سه روز نثار همجنسان خودم کردم...!

از این حرفها بگذریم...منیروی نازنین این روزها من را حسابی شرمنده خودش کرده است...اصلا نمیتوانم حسی را که بعد از خواندن این نوشته منیرو بهم دست داد وصف کنم...بعضی وقتها اتفاقهایی برای آدم میفتد که در ظاهر اتفاق کوچکی ست اما ممکن است به کل مسیر زندگی آدم را تغییر دهد...میدانم مبلغ حق التالیف کتاب در ایران با این تیراژهای محدود رقمی نیست که کسی بتواند روی آن حسابی باز کند...اما این محبت و این اعتمادی که منیرو به من دارد برایم یک دنیا می ارزد...مطمئن باشید اگر روزی بتوانم چیز ارزشمندی خلق کنم سکوی پرتابم همین نوشته منیروست و مطمئن باشید اگر روزی کتابی را بتوانم روانه چاپحانه کنم صفحه اولش خواهم نوشت:"تقدیم به منیرو روانیپور...به پاس همه ی آن محبتی که مادرانه از من دریغ نکرد"

شروع کرده ام به خواندن کتاب "کولی کنار آتش..."... اگر قرار است بروم پولی از ناشر بگیرم بگذار حلال باشد...این دیگر خیلی نامردی ست که ادم برود حق التالیف کتابی را بگیرد که حتی ان را نخوانده است...من از منیرو فقط یک کتاب "زن فرودگاه فرانکفورت" را خوانده بودم...خواندن "کولی کنار اتش" برایم سخت تر است...یعنی هرچه سعی میکنم حساب منیرو را از کتابش سوا کنم و بدون پیش زمینه های ذهنی کتاب را بخوانم نمیتوانم...در خط به خط این کتاب زیبایی و هوشمندی...عشق و سادگی ای را میبینم که همیشه در وجود منیرو دیده ام...

...دیروز تلفنی با یکی از پشتیبان های کلاس انتالوژی (کسانی که در کلاسها حضور دارند و روی رفتارهای ما به طور محسوس و یا نامحسوس زوم میشوند) صحبت میکردم...من در فرمهای اولیه بزرگترین مانعم را برای رسیدن به اهدافم نداشتن پشتکار ذکر کرده بودم...این آقا به من حرف جالبی میزد...میگفت تو بزرگترین مشکلت به نظر من نداشتن روحیه و شادابی ست...عدم توجه به خود است...راست هم میگفت...هیچوقت آدم شادی نبوده ام...هیچوقت نتوانستم از ته دل و بلند بلند بخندم...همیشه خودم را در یک غشای نازک غم پنهان کرده ام...حتی نمیتوانم با آدمهای شاد و همیشه خوش ارتباط برقرار کنم و در مقابل این آدمها همیشه موضع گرفته ام و شادی شان را نشانه سطحی بودن و یا از ابتدالشان دانسته ام...من هیچ وقت سعی نکرده ام پایم را از این دنیای غم انگیزی که برای خود ساخته ام بیرون بگذارم و ببینم آیا واقعا در دنیای شادیها همه چیز همانقدر که فکر میکنم مبتذل هست یا نه...چرا نمیتوانم شاد باشم؟ چرا نمیتوانم برای خودم زندگی کنم...چرا نمیتوانم به خودم توجه کنم...خودم را نوازش کنم...خودم را دوست داشته باشم...چرا همیشه خودم را رنجانده ام که دیگری را نرنجانم...؟دلم برای کودک درونم میسوزد...گیر عجب آدم کله خری افتاده است...گیر عجب آدم قسی القلبی افتاده است...دلم میخواهد این بچه ی آسیب دیده را نوازش کنم...دلم میخواهد بخندانمش...دلم میخواهد در آغوشش بگیرم و ازش به خاطر همه ی این سالهایی که حتی نگاهش هم نکرده ام عذر خواهی کنم...ای لعنت به من که نمیتوانم...لعنت به من که دلم برای همه چیز و همه کس میسوزد الا خودم...الا این کودک درونم که در اولین تبسمش پیر شده است...پیرش کرده ام...زمینگیرش کرده ام...هروقت آمده بخندد به او گفته ام که نیشش را ببندد...نفسش را بریده ام...لعنت به من...دلم میخواهد جور دیگری بتوانم زندگی کنم...یکجور شاد...یکجور که هر روز بتوانم بهانه ای برای قهقهه زدن داشته باشم...یکجور که خندیدن و شاد بودن بشود قسمتی از وجودم...
من گذشته بدی داشته ام...زندگی وحشتناکی داشته ام...همه تان میدانید...اما به قول مادرم همیشه نمیشود بر سر قبر گذشته ها گریه کرد...باید ببینم چه کار میتوانم برای خودم بکنم...برای خودم نه...برای کودکی که درونم زندگی میکند و نیاز به شادی دارد...نیاز به هوای تازه دارد...کودکی که همیشه ندیده اش انگاشته ام و به فریادها و خواهش هایش بی توجه بوده ام...کودکی که اینهمه سال در درون خودم محبوسش کرده ام...کودکی که امروز زرد و ضعیف و لرزان کنج وجودم ایستاده است و با چشمهای درشت و مضظربش من را نگاه میکند...کودکی که از من میترسد و حالا که در سلولش را باز کرده ام جرئت بیرون آمدن ندارد...کاش میتوانستم در آغوشش بگیرم و غرق بوسه اش کنم...کودکی که از من میگریزد...از من میگریزد...!
Stop!
I wanna go home
Take off this uniform
And leave the Show
But I’m waiting in the cell
Because I have to know
Have I been guilty all this time?
- Pink Floyd

توسط در June 8, 2008 7:51 AM | | نظرات (48)
جاده...

الان که من تنهام و آقا و نوکر خودمم زندگی برام مثل یه جاده ی پیچ در پیچ کوهستانی میمونه...شما فرض بگیرین جاده چالوس...من تا تهش رو با دوچرخه رفتم...بذار بهتون بگم چجوریه...خیلی خسته میشی...اشکت در میاد اونهمه سربالایی رو رکاب بزنی...حسابی عرق میکنی و به نفس نفس میفتی...خیلی سخته...با این حال یک لحظه هم پشیمون نمیشی و فکر برگشتن به سرت نمیزنه...چون پشت هر پیچش و ته هر تونلش یه منظره تازه و ناشناخته منتطرت نشسته...وقتی از این ور وارد تونل میشی هیچ نمیدونی که از کجا سر در میاری...ممکنه این ور آفتاب بشه و اون ور بارون بیاد...ممکنه این ور سربالایی باشه و اون ور یه دفعه سرپاییتی بشه...ممکنه این ور خشک باشه و اون ور پر از گل و گیاه باشه...تو نمیدونی...لااقل من که بار اولم بود جاده چالوس رو میرفتم نمیدونستم...همه چیزش برام تازه و ناشناخته بود...برای همین ادامه دادم...دوستی که همراهم اومده بود نزدیک سد کرج ول کرد و برگشت...من هم الان دیگه بعید میدونم بتونم یه بار دیگه اون کار رو بکنم...نمیتونم چون دیگه اون جاده برام چیز تازه ای نداره...مگه میشه وقتی نصف جون رسیدی به گچسر اون سربالایی خشک و تند و تیز و طولانی بعد از گچسر تا تونل کندوان رو بدونی چجوریه و بازم بری؟حماقته...!الان که فکرش رو میکنم میبینم یک میلیون هم بهم بدن حاضر نیستم دوباره با دوچرخه م برم توی دل اون ماری که پیچیده به پای البرز و تا اونجا که تونسته بالا رفته.

من با دوچرخه م اصفهان هم رفتم...ولی جاده ی اصفهان برخلاف جاده چالوس حسابی من رو عذاب داد...پوستم رو کند...اشکم رو در آورد...یه شکنجه واقعی بود...به نظر عجیب میاد...کسانی که دوچرخه سواری کردن میدونن قاعدتا یه جاده کفی با یه جاده سربالایی برای دوچرخه سواری قابل قیاس نیست...اما همون جاده کفی برای من که بارها و بارها با اتوبوس و سواری طی کرده بودمش و همه جاش رو میشناختم شده بود یه هیولا...جاده ای که تا جایی که چشمت کار میکرد توی دل بیابون جلو رفته بود و میدونستی ته اون افق هم باز یه افق دیگه ست درست مثل همینی که داری میبینی...به همین خشکی، به همین یکنواختی و به همین دور دستی...و وقتی خیلی جلوتر بری...وقتی دو سه روز با همین منظره ها سر کنی تهش یه شهری هست که اونجا هم چیز تازه و ندیده ای منتظرت نیست...

اون چیزی که آدم رو بیچاره میکنه...اون چیزی که پدر آدم رو در میاره و آدم رو حسابی به غلط کردن میندازه سختی و آسونی و یا کوتاهی و بلندی راه نیست...مشخص بودن و یکنواختی راهه...اینه که تا صد کیلومتر جلوترت رو بدونی دقیقا چی در انتطارته...خیلی وقتها فکر میکنم برای آدمی مثل من ازدواج کردن یعنی از این جاده پر پیچ و خمی که توش هستم در بیام و خودم رو بندازم توی دل یه جاده ی کفی و آسون...یه جاده که مطمئناً من رو به یه جایی میرسونه...چرا نرسونه؟ همین خانوم شین مناسب ترین کیس برای ازدواج کردنه...وقتی تا حالا و با این همه جانگولر بازیهایی که من براش در آوردم و اینهمه فلسفه بافیهایی که کردم تا بتونه راحت تر از من جدا بشه هنوز باهام مونده یعنی به هر حال آدمیه که من رو واقعا دوست داره...چرا باهاش ازدواج نکنم وقتی که نمیدونم باید باهاش چیکار کنم؟ دختر دوست داشتنی و بانمکیه...هیچ چیزی نداره که توی ذوق من بزنه...نه اهل ادا اطواره و نه زیاده خواهه و نه توقع بی جایی از من داره...خیلی با گذشت و مهربونه و از اون تیپ دخترهاییه که اگه کسی رو دوست داشته باشن، با بد و خوب و داشته و نداشته ش میسازن...توی این شرایطی که من دارم...توی این شرایطی که یه خلاء بزرگ رو به روم دهن باز کرده که من رو ببلعه...توی این شرایطی که شدم باتلاق و هر روز بیشتر از قبل توی خودم فرو میرم...توی این شرایطی که دیگه به هیچ کس و هیچ چیز امیدی ندارم...شاید یه ازدواج اینچنینی بتونه شرایطم رو یه کم تثبیت کنه...یه کم متعادل کنه...شاید بتونه باعث بشه یه سری چیزهایی به دست بیارم...شاید باعث بشه یه هدفی پیدا کنم...

اما ازدواج برای آدمی مثل من همون جاده کفی و آسونیه که توانایی رکاب زدن توش رو ندارم...میدونم که ندارم برای اینکه وجب به وجبش رو میشناسم...یه جاده یکنواخت که از توی دل دنیایی تکراری و شناخته شده میگذره...میتونم تا هفتاد سال آینده م رو همین الان پیش بینی کنم...مثه همه زندگیا...بریم زیر یه سقف و شروع کنیم برنامه ریزی کردن و پول جمع کردن...شروع کنیم هی دور و بر خودمون رو شلوغ کردن...شروع کنیم هی مهمونی رفتن و مهمونی دادن...هی رسم و رسومات به جا آوردن...امروز بریم لباس بخریم...فردا بریم یخچال بخریم...پس فردا بریم مسافرت...بریم ترکیه...دوبی...یه سال جمع کنیم که یه هفته بریم آنتالیا...! سه سال جمع کنیم که یه ماشین زیر پامون باشه بتونیم شب جمعه ها بریم فرحزاد...یه عمر جمع کنیم و قسط بدیم که صاحب یه خونه 50 متری بشیم...این وسط مسطا هم یکی دو تا بچه بیاریم و هی نی نای نانای کنیم باهاشون و عن و گهشون رو بشوریم...تهش هم میرسی به یه شهر بزرگ و آباد...وقتی شدی بزرگ خاندان و یه عده بچه و نوه و نتیجه دور و برت رو گرفتن...ته تهش همینه دیگه...اونقدر عزت و احترامت میکنن تا جونت در آد...بعدش هم یه مراسم آبرومند و فاتحه مع الصلوات!
من نمیتونم اون زندگی رو تحمل کنم...من دوست دارم زندگیم مثه جاده چالوس باشه...دوست دارم زندگیم مال خود خودم باشه...دوست دارم پشت هر پیچش هزار تا اتفاق نیفتاده...هزار تا رویای ندیده...هزار تا عشق نرسیده...هزار تا ماجرای نچشیده منتطرم باشه...دوست دارم توی هر تونلی که میرم ندونم تهش سر از کجا در میارم...امروز اینجام...کی میدونه هفته دیگه شراگیم کجاست و داره چی کار میکنه؟ من میتونم همین الان یه لگد بزنم در کون هرچی کارخونه و کار و بیزینسه و هرچی هم دارم بفروشم و بکنم یه چادر و یه کیسه خواب و یه دوچرخه و راه بیفتم برم یه جایی که نمیدونم کجاست...من این کار رو نمیکنم ولی میتونم بکنم و همین که حس میکنم میتونم و این آزادی رو دارم که همچین حماقت قشنگی بکنم باعث میشه سر حال بیام...میتونم برم هند...برم روسیه...برم بلغارستان...برم یه جا که همه خیابونهاش سنگفرش باشه...برم یه جا که پر پرنده باشه...میتونم همه زندگیم رو بکنم توی یه کوله و برم یه گوشه ای از این دنیا هر بلایی که دلم خواست سر خودم بیارم...میتونم هروقت دلم خواست خودمو خلاص کنم...من اون زمانی بدبختم که حس کنم نمیتونم...که حس کنم زندگی من با زندگی یکی دیگه گره خورده...که حس کنم زندگیم مال خودم نیست...من دارم این سربالایی های نفس گیر رو به امید همین چیزهایی طی میکنم که هر ان ممکنه سر راهم سبز بشه...به امید چیزهایی که نمیدونم چیه و همه قشنگیش هم دقیقا برای همینه که نمیدونم چیه...به امید یه آدم جدید...یه رابطه جدید...یه موقعیت جدید...یه تجربه جدید...یه عشق جدید...یه زندگی جدید...متفاوت با همه اون چیزهایی که تا به حال تجربه کردم...پس چرا من باید راه دیگه ای رو انتخاب کنم؟ چرا باید خودم رو اسیر راهی بکنم که تا چشم کار میکنه توی افق صاف و مستقیم جلو میره و تهش هم اون شهری نیست که من آرزوی رسیدن بهش رو دارم...؟

توسط در April 16, 2008 10:20 PM | | نظرات (55)
بسته های خالی زندگی...!

زیر قرمه سبزی را کم کرده ام تا نم نم برای خودش جا بیفتد و همه ی ظرفها را هم شسته ام و کار دیگری ندارم جز اینکه بیایم چند خطی بنویسم...
تازگیها برای نوشتن کمی سخت گیر شده ام...یعنی فکر میکنم حتما باید موضوع بکر و یا جالبی برای پرداختن داشته باشم که بیایم اینجا و روده درازی کنم...بعضی وقتها هم واقعا غصه ام میگیرد و فکر میکنم هیچ استعدادی در زمینه ی نوشتن ندارم والا یک ادم با استعداد، از هیچ و پوچ میتواند چنان مطلب خواندنی و جالبی خلق کند که جاودانه شود...چند سال پیش داستانی خواندم با عنوان" سیبیل"...الان یادم نیست مال موپاسان بود یا کس دیگری...اما اسم داستان "سیبیل" بود و تمام داستان هم حول گفتگوی دو زن در مورد سیبیل دور میزد...پنجاه صفحه لاینقطع فقط درباره ی سیبیل و انقدر هم خواندنی که نمیتوانستی کتاب را زمین بگذاری...خب استعداد این است...اگر فکر میکنید کار ساده ایست فقط یک صفحه در مورد سیبیل بنویسید...نویسنده با این کار قدرت نمایی کرده است...درست مثل قهرمانان ورزشی که در هنگام مسابقات به کارها و بازیهای نمایشی روی می آورند....یا همین چخوف خودمان...! یک داستان کوتاه دارد که در آن هنگام تنفس یک جلسه محاکمه (اگر اشتباه نکنم) قاضی و دست اندرکاران دادگاه به جای رسیدگی به پرونده ، درگیر بحثی بی انتها در مورد غذاهای مورد علاقه خود میشوند...یک بحث طولانی با جزئیاتی دیوانه وار...ولی این داستان آموزش آشپزی نیست...یکی از شاهکارهای ادبیات است...
وقتی از خودم نا امید میشوم که میبینم اینهمه موضوع برای نوشته شدن دور و برم وجود دارد و من همیشه ته ذهنم به دنبال موضوع مهمی می گردم که ارزش پرداخته شدن داشته باشد...احساس عقیم بودن میکنم...زندگی به من بسته های بیشماری هدیه داده است...بسته های بزرگی که با زیباترین کاغذها تزئین شده بودند اما وقتی آنها را یکی یکی باز کرده ام دیدم همه خالی بوده است...شوخی بی مزه ای کرده است زندگی با من...اولین بسته پدرم بود...سرهنگ زمان شاه بود...چند ماه دیگر انقلاب عقب میافتاد تیمساری اش هم آمده بود....نه از این سرهنگ های پیزوری امروزی که سواد خواندن و نوشتن هم ندارند...دو تا لیسانس داشت و یک فوق لیسانس..افسر مهندس بود و سالها در آمریکا دوره دیده بود....دوره هایی که شاید کمترینش پرواز با هواپیمای شکاری باشد...در ساعات فراغتش مربی پاتیناژ در قصر یخ هم بود...عکسهای جوانی اش را که ببینی فکر میکنی آرتیست سینما بوده است...از شدت خوش تیپی و خوش قیافه گی...با دختر شاه فالوده نمیخورد...! چه شانسی آورده ام که پسر چنین پدری شده ام...زندگی چه لطفی در حق من کرده است که پدرم یک آدم عامی و بی سواد و درب و داغان کوچه خیابانی نیست...
اوه...شوخی مسخره ای بود...! از وقتی یادم می آید این جعبه ی مشعشع خالی را به دوستانم نشان داده ام که ببینید...این پدر من است...و واقعا هم پدر من بود...بی انکه برایم پدری کند...بی آنکه یکبار فکر کنم که میتوانم روی کمکش...روی حمایتش...روی تجربه اش حساب کنم...یکبار میتوانم بهش تکیه کنم و با خیال آسوده جلو بروم....پدری که بعد از انقلاب انقدر فرو ریخت و فرو ریخت و فرو ریخت که امروز حتی جرئت نمیکنم به او فکر کنم....
بسته ی دوم که همزمان با بسته ی اول دریافت کردم هم مادرم بود...خوشگلترین دختر یک خانواده ی مرفه و تحصیلکرده...مادری که هروقت عکس جوانی اش را به کسی نشان میدادم فکر میکرد آن را از مجله ی مد بریده ام....مادری که تمام دوران کودکی و نوجوانی ام تا با دوستان و همکلاسیها حرف از مادر میشد دست میکردم توی جیب و عکسش را به عنوان برگ برنده در می آوردم و سینه ام را جلو میدادم که :" این مادر من است...الان آمریکاست...!" و همه با تحسین و حسرت نگاهم میکردند که:" جدی؟ عجب مامان خوشگلی داری..!" و وقتی به یاد مامان های گرد و قلمبه و بی ریخت خودشان میفتادند که دور ترین جایی که رفته بودند پابوس امام رضا بوده است به من حسادت میکردند...به من..!! .به من که همیشه حسرت این را داشتم که کاش گرد و قلمبه ترین مادر دنیا را داشتم اما به جای اینکه او را در جیبم بگذارم میتوانستم در آغوشش بگیرم...میتوانستم هر روز صبح با صدای او بیدار شوم...میتوانستم زنگهای تفریح ساندویچی را که او برایم پیچیده بود بخورم...هنوز هم هرجا صحبت از مادرم میشود همان عکسهای قدیمی و خاک گرفته را نشان میدهم که: " این مادر من است...الان امریکاست...از فعالین جنبش فلان است....فلان روز هفته ساعت فلان از صدای امریکا فلان برنامه اش پخش میشود..." و باز خیلی ها می گویند: "خوش به حالت...!عجب مادر باحالی داری" و به مادرهای چاق و پیر و چارقد به سر خود فکر میکنند...
کادوهای بعدی زندگی هم که جعبه های بزرگ و عناوین پر طمطراقی داشتند یکی بعد از دیگری خالی از آب درامدند...گیرم که در اینها درصدی خودم هم مقصر بودم....المپیاد فیزیک...قهرمانی تنیس روی میز...مهندسی برق...و...

و حالا مانده این بسته ی آخری که جرئت باز کردنش را هم ندارم...همین خرده استعدادی که فکر میکنم برای نوشتن دارم و روزی میتواند زندگی ام را بهتر کند...که میتواند باعث شود احساس کنم عمرم را هدر نداده ام... اگر این هم خالی باشد چه...!؟ این وبلاگ و هرچه در ان است نتیجه مستقیم ترسها و محافظه کاریهای من است...اینجا در قبال نوشته ام مسئولیتی ندارم...این نوشته ها حتی بهترینشان همه حکم اتود زدن را دارد...یک سری طرح های خام...این نوشته ها هیچوقت مورد قضاوت و نقد جدی قرار نمیگیرد...هیچوقت زیر ذره بین نمیرود...همیشه وسوسه ی این را داشته ام که استعدادم را با نوشتن یک داستان کوتاه یا بلند به خودم اثبات کنم...اما همیشه ترسیده ام...همیشه گفته ام هنوز زود است...هنوز انقدر پر نشده ای که خودت را در قالب یک داستانی که بتوانی زیرش را امضاء کنی خالی کنی...قبل از اینکه قلم مو به دست بگیری و بروی سراغ بوم نقاشی باید حالا حالاها اتود بزنی...روی همین کاغذ پاره های وبلاگ...! باید حالا حالاها کتاب بخوانی و خودت رامسلح و آماده کنی...باید درست مثل یک قلم نی انقدر خودت را بتراشی که قابلیت درست و زیبا نوشتن را پیدا کنی...باید خودت را به درستی صیغل دهی...! به هر حال این اخرین شانس من است...هیچ بعید نیست که زندگی دست از شوخیهای تخمی اش برنداشته باشد...هیچ بعید نیست هیچوقت نتوانم چیزی بنویسم...هیچ بعید نیست بدبخت تر و گمنام تر از هر چغندر کاری از دنیا بروم...تف به این زندگی اگر صد سال بعد شراگیم زند فقط یک نام متروک بر روی یک سنگ قبر ارزان قیمت در یک قبرستان دور افتاده باشد...! تف...!

توسط در December 15, 2007 1:51 AM | | نظرات (69)
یک بعد از ظهر جمعه ی پاییزی با فروغ...

این روزها پاییز در نقطه ی اوج خود قرار دارد...گرمای تابستان رفته است و با این حال هنوز از سوز زمستانی خبری نیست...خورشید کم رمق است و متروک...درست مثل قاب عکسی کهنه و خاک گرفته گوشه ای از آسمان آویخته شده و دیگر توجه کسی را جلب نمیکند...آدمها تا از شدت گرما و یا سرما به ستوه نیایند به یاد خورشید نمیفتند...و البته هر دو بار هم برای لعنت کردنش...! درختها مثل رقاصه های یک شوی استریپ تیز رقصشان را آغاز کرده اند اما هنوز کاملا برهنه نشده اند...دیگر از هیاهوی گنجشکهای پر گو و حریص بر فراز درختان پر از برگ خبری نیست و جای آنها را کلاغهای غمگین و تنها گرفته اند... کلاغهایی که انگار در زندگی قبلی خود فیلسوفهایی بوده اند عاصی از پوچی و بیهودگی زندگی...!

جمعه حوالی ظهر فرصتی شد تا سری به فروغ بزنم...فروغی که در زمستان به دنیا آمد، در پاییز زندگی کرد و باز در زمستان به زیر خاک رفت...مدتها بود به سراغش نرفته بودم...منتظرم نبود...اما همانجا بر روی آن تنه ی بریده شده ی درخت، پایین پایش نشستم...حرفی نزد و من هم چیزی نداشتم که بگویم...درخت بالای سرش تقریبا تمام برگهایش زرد شده بود...آنهایی که ظهیر الدوله رفته باشند میدانند کدام درخت را میگویم...همان درخت کوچکی که درست بالای قبر فروغ قرار دارد...همان درختی که ریشه هایش از جسم خاکی فروغ جان گرفته است...فروغ بد جنس رفته و توی درخت قایم شده و از همانجا من را میبیند و به حرفهای من گوش میدهد...خودش فکر میکند زرنگی کرده است...دلم میخواست فریاد بزنم...هی...! بیا بیرون...دیدمت... درست مثل بازی های قایم باشک دوران کودکی...و بعد فروغ با دلخوری بیرون بیاید که قبول نیست...تو جر زده ای...!
اما فروغ از آن درخت دیگر بیرون بیا نیست...میدانم...

از همانجا روی تنه ی درختی که نشسته ام نگاهم به ساختمان مسکونی مقابلم میفتد...یک ساختمان سفید و نوساز که از جایی که من نشسته ام طبقات سوم و چهارمش پیداست...فکر میکنم چقدر آدمهایی که در آن خانه زندگی میکنند خوشبخت هستند...خوشبختی این که پنجره ی خانه ات رو به فروغ باز شود...باید خانه های آنجا خیلی گران قیمت باشد...نه به خاطر همجواری با فروغ...به خاطر بالای شهر بودنش...!این هم حماقت ماست که برای چیزهایی پول میدهیم که مطلقا ارزشی ندارند... برای اولین بار آرزو کردم که کاش انقدر پول داشتم که میرفتم به صاحبین آن خانه التماس میکردم ونیز مبلغی پیشنهاد میدادم که نتوانند آن را رد کنند و آن خانه را میخریدم...و بعد هر صبح می آمدم کنار پنجره و به فروغ صبح به خیر میگفتم و با او حرف میزدم...وای...چه سعادتی...:

سلام فروغم...دیشب خیلی سرد شده بود...حسابی یخ کردی...ها؟ اگر از جلد ان درخت بیرون می آمدی میتوانستم دعوتت کنم که شب را بیایی پیش من...دو قدم که بیشتر راه نیست...من هم آدم مطمئنی هستم...باور کن...مینشستیم با هم تا صبح کنار شومینه حرف میزدیم...من شبها نمیتوانم زیاد بخوابم...خیلی کم خواب شده ام...هزار تا فکر توی کله ام می آید و می رود...همه اش هم بی سر و ته...دارم پاک خل و چل می شوم...مثلا دیشب داشتم فکر میکردم که چند سال دیگر وقت دارم که تصمیم بگیرم در زندگی چه کار باید بکنم...؟تو چند سالت بود که فهمیدی چه کاره خواهی شد...؟ یادم است وقتی رفته بودی ایتالیا برای شاپور نوشته بودی که میخواهی انجا سرامیک و یا طراحی روی پارچه بخوانی که در آینده به دردت بخورد...تو واقعا فکر میکردی بعدا قرار است مثلا طراح روی پارچه شوی؟ خیلی عجیب است برای من...من حتی زمانی که هر روز میرفتم دانشگاه و کلی شهریه میدادم یک در هزار هم احتمال نمیدادم که در آینده بخواهم مهندس برق بشوم...اصلا اعتقادی به رشته ام نداشتم...راستی ببخشید که من نامه های خصوصی ات را خوانده ام...بعد از اینکه تو رفتی توی جلد ان درخت پسرت با همدستی عمران صلاحی که او هم امروز معلوم نیست توی جلد کدام درختی ست همه ی نامه های خصوصی ات را منتشر کردند...رازهای خصوصی برای دنیای آدمهای زنده است...من حتی میدانم تو در نامه های اولت برای شاپور چقدر رمانتیک بازی در آورده ای...البته از یک دختر 16-17 ساله آدم توقعی ندارد ...ولی بالاغیرتا این شاپور مگر چی داشت که تو اینقدر خودت را برایش میکشتی؟ همین کارها را میکردی که او هم برایت طاقچه بالا میگذاشت...!به هر حال برو خدا را شکر کن که فقط نامه هایت به دست مردم افتاده است... اگر آن زمان این دوربین های هندی کم اختراع شده بود چه بسا که امروز فیلمتان هم مثل فیلم "زهره" دست به دست می گشت...! شوخی کردم بابا...ناراحت نشو...یکی از نامه هایت را خیلی دوست دارم...بگذار بروم کتابش را بیاورم و برایت بخوانم...آهان...اینجاست...صفحه 227...آنجا که نوشته ای:

" ...اگر بگویم حالم خوب است دروغ گفته ام چون سرگردانی روح من درمان پذیر نیست و من میدانم که هرگز به آرامش نخواهم رسید...در من نیرویی هست...نیروی گریز از ابتدال...و من به خوبی ابتذال وجود و زندگی را احساس میکنم و میبینم که در این زندان پابند شده ام...من اگر تلاش میکنم برای اینکه از اینجا بروم تو نباید فکر کنی که برای من دیدن دنیاهای دیگر و سرزمینهای دیگر جالب و قابل توجه است...نه...من معتقدم که زیر این آسمان کبود انسان با هیچ چیز تازه ای برخورد نمیکند و هسته ی زندگی را ابتذال و تکرار مکررات تشکیل داده و مطمئن هستم که برای روح عاصی و سرگردان من در هیچ گوشه دنیا پناهگاه و آرامشی وجود ندارد...من میخواهم زندگی ام بگذرد...من زندگی میکنم برای اینکه این بار را به مقصد برسانم و برای اینکه زندگی را دوست دارم...پرویز...حرفهای من نباید تو را ناراحت کند...امشب خیلی دیوانه هستم...مدت زیادی گریه کردم...نمیدانم چرا... فقط یادم هست که گریه کردم و اگر گریه نمیکردم خفه میشدم...تنهایی روح مرا هیچ چیز جبران نمیکند...مثل یک ظرف خالی هستم و توی مردابها دنبال جواهر میگردم...پرویز نمیدانم برایت چه بنویسم...کاش میتوانستم مثل آدمهای دیگر خودم را در ابتذال زندگی گم کنم...کاش میتوانستم برای کلمه موفقیت ارزشی قائل شوم...گاهی اوقات پیش خودم فکر میکنم به مذهب پناه ببرم و در خودم نیروی ایمان را پرورش بدهم...بلکه از این راه به آرامش برسم...اما خوب میدانم که دیگر نمیتوانم خودم را گول بزنم...روح من در جهنم سرگردانی می سوزد و من با ناامیدی به خاکستر آن خیره می شوم...و به زن های خوشبختی فکر میکنم که توی خانه شوهرهایشان با رویاهای کودکانه ای سرگرم اند و با لذت خوشگذرانی های گذشته شان را نشخوار میکنند..."

...میبینی...همه ی نامه هایت را خوانده ام...دیگر باید بروم...هوا سرد است و من هم باید پنجره را ببندم...کتری جوش امده و دیگر باید بروم صبجانه ای بخورم و بروم سر کار...آخ اگر میشد میتوانستیم یک صبجانه ی دبش با هم بزنیم...!

خیالبافی بس است...بلند می شوم و پیاده به سمت تجریش به راه میفتم...خیابان خلوت است و کف پیاده رو پر است از برگهای زرد و سرخ و قهوه ای....

توسط در November 19, 2007 1:30 PM | | نظرات (51)
درباره ی نوشتن...

یک سری مشکل بود توی قالب و سیستم نظر خواهی این وبلاگ که الان برطرف شده...با اینکه در نوشتن مودی هستم ولی سعی میکنم منبعد یک نظم و ترتیبی در به روز کردن اینجا داشته باشم...حداقل اینکه نگذارم وقفه های طولانی بین نوشته هایم بیفتد...نه اینکه صرفا به خاطر شما...به خاطر خودم...نوشتن برای من یک جور کیسه کشیدن روح است...درد ها و زمختی ها و چرک هایم را فتیله میکند و بیرون می کشد...باعث میشود احساس سبکی کنم...فرقی نمیکند که نامه باشد یا وبلاگ...که مخاطبش یک نفر باشد یا هزار نفر...برای خیلی ها اینطور نیست...خیلی از وبلاگها جنون نوشتن دارند...خوب هم مینویسند و خواننده های زیادی هم دارند اما اگر همه ی نوشته هایشان را بریزی روی هم و فشرده کنی و افشره اش را استخراج کنی هیچ رنگ و بو و اثری از روحی که پشت این کلمات رنج کشیده است نمی یابی...چطور بگویم؟ برای بعضی ها نوشتن از سر درد و ناچاری نیست...از سر بی دردی و تفنن است...قصدم انتقاد نسبت به هیچ کس و هیچ چیز نیست...چون در هر دو گروه نوشته های خوب و بد پیدا می شود...سعی دارم بگویم من در کدام دسته قرار دارم و وقتی میگویم به خاطر خودم مینویسم از چه چیزی حرف میزنم...خود من هم نوشته های تفننی کم ندارم اما همواره محرک اصلی این وبلاگ همان روح بی قرار و ملتهبی بوده است که همیشه سعی کرده است با کلمات خود را تسکین دهد...! وقتی راهی به جایی نداری و وقتی همه ی درها به رویت بسته است به نوشتن پناه میبری و حالا دیگر اینکه این نوشته ها چقدر مخاطب دارند دیگر تبدیل به مساله ای فرعی می شود...و برای همین است که حدود چند ماه این وبلاگ و همه ی مخاطبینش فدای نامه نگاری های من با یک دوست نازنین شدند...این سخن تئودور آدورنو را چند وقت پیش هم نوشته بودم که : "وقتی که دیگر خانه ای نداری تا در آن زندگی کنی نوشتن تبدیل می شود به مکانی برای زندگی...!"

نمیدانم چقدر متوجه حرف من در مورد تقسیم بندی وبلاگها شدید...راحت ترین و البته خطرناکترین کار این است که مثال بزنم...وبلاگ یک پزشک را حتما خوانده اید...این وبلاگ جزو وبلاگهای مورد علاقه من است که همیشه نوشته هایش را دنبال میکنم...مانیفست وبلاگش همان بالا و زیر بنرش نوشته شده است..."نگاه علیرضا مجیدی به دنیای پزشکی،اینترنت، هنر و ادب..."...به همین سادگی... این وبلاگ از همان دسته وبلاگهائیست که نویسنده اش به اعتقاد من از سر بی دردی مینویسد و چقدر هم خوب و دقیق و موشکافانه این کار را انجام میدهد...وبلاگهای دیگری هم هستند که مانند وبلاگ یک پزشک پر مخاطب، مفید و خواندنی هستند...مثال دیگرش وبلاگ گوشزد نازنین که به نوعی دیگر او هم وبلاگ نویسی برایش یک جور سرگرمی محسوب میشود...عشق گوشزد این است که سنگی را در آب بیاندازد و بعد بایستد و از دور تلاطم امواج (مخاطبینش) را تماشا کند و در نهایت نتیجه گیری کند...
من حتی وبلاگهای سیاسی و اجتماعی را هم در این دسته قرار میدهم...یعنی کسانی که از سر بی دردی مینویسند...تعجب نکنید...نوشتن متعهدانه یک چیز است و نوشتن ناگزیر چیز دیگر...کلمات را به خدمت هدفی گرفتن یک چیز است و هدفی را در کلمات جستجو کردن چیز دیگر...!
شق دوم وبلاگها که من هم خودم را جزو آن میدانم اینگونه اند...نوشتن برای نوشتن...برای اینکه زیبایی و آرامش و تسکینی که در نوشتن هست در هیچ چیز دیگری نیست...ناب ترین لحظه های زندگی من ان زمانهاییست که موقع نوشتن از ته دل خندیده ام...از ته دل اشک ریخته ام...فقط این لحظات در زندگی من اصالت دارند...من اینجا زندگی میکنم...درست روی همین صفحه کیبورد 32 حرفی و بین همین حروف...همانطور که نفس میکشم دم و بازدمم خواندن و نوشتن است...میخوانم...سرشار می شوم...مینویسم...تخلیه می شوم...این زندگی واقعی من است...باقی هرچه هست ماکت و مترسکی بی روح از زندگیست...!

پ.ن: نوشته های اتوبوسی، نارنج، و گاهی سهیل در دسته اخیر قرار میگیرند...!

توسط در October 28, 2007 9:17 PM | | نظرات (30)
تسکین...

آخرین باری که از ته دل خندیدم رو یادم نمیاد...شدم یه آدم گوشه گیر و منزوی که خودم رو هم به وحشت میندازم...این روزها هرکس بهم زنگ میزنه و یا من رو میبینه اولین چیزی که ازم میپرسه اینه که شراگیم چیزی شده؟...نه...چیزی نیست...فقط یه کم خسته م...احساس میکنم حقم رو از زندگی نگرفتم...اینجور مواقع درست مثل مریضی که سراغ قرص هاش میره میرم سراغ پولهام...مذبوحانه سعی میکنم با خرج کردن و خرید و خوش گذروندن وغذا خوردن توی بهترین رستورانها و شایدم مسافرت به زندگی بی رنگ و لعابم رنگ و جلایی بزنم...ولی خوب میدونم که همه اینها مقطعی هست...شاید اون لحظه ای که از این مغازه به اون مغازه و از این پاساژ به اون فروشگاه میرم تا کفش و لباسی انتخاب کنم و یا اون لحظه ای که توی رستوران با کارد و چنگال به جون استیک یا شیشلیکم افتادم لحظه های خوبی باشن اما به محض اینکه میرسم خونه همه چیز برمیگرده سر جای اولش...همون احساس تنهایی و یکنواختی و بیهودگی میاد سراغم و این بار نگرانی و عذاب وجدان بابت پولهایی که از دست دادم هم قوز بالا قوز میشه و آوار میشه روی همه ی اینها...!
بعضی وقتها دیدن یک فیلم خوب یا خواندن یک کتاب میتونه تا حدی حالم رو بهتر کنه...مثلا همین امروز صبح توی بدترین لحظه ها یه فیلم خوب به دادم رسید...زندگی دوگانه ورونیکا...احساسم موقع تماشای اون فیلم با اون موسیقی سحر آمیزش و با اون نماهای نوستالژیکش از پاریس و کراکوف بی نظیر بود...و مهمتر از این هر دو رنه یاکوب بود با اون موهای نرم و خوشرنگ و اون چشمهای سبز درخشان و اون غم بی نظیر نگاهش...چیزی نمونده بود که عاشقش بشم...بلافاصله بعد از دیدن فیلم توی اینترنت شروع به جستجو برای گیر آوردن عکسهای بیشتری از شهر کراکوف کردم...چیزی که دنبالش بودم خیابانهای سنگفرش شده ی خلوت با درختهای قطور اما بدون برگ بود که در دو طرفش ساختمانهای سنگی و یا آجری چند طبقه داشته باشه و شاید هم یک کافه با چراغهای روشن و میزو صندلی هایی از جنس چوب به رنگ قهوه ای سوخته که بیرون کافه چیده باشن...دنبال چنین چیزی بودم و ترجیح میدادم که عکسبرداری توی یک هوای ابری و بدون سایه و یا نزدیک های غروب انجام شده باشه...توی تهران چنین جایی رو پیدا نمیکنی...شاید نوستالژیک ترین جای تهران برای من اون تیکه ی بین پمپ بنزین باغ فردوس تا میدون تجریش باشه و اگه بخوام یه کم با اغماض نگاه کنم میتونم بگم از پل پارک وی تا میدون تجریش...البته به شرطی که مثلا عصریا غروب یه روز تعطیل پاییزی یا زمستونی باشه و خیابونها هم کاملا خلوت باشه...کاش می شد خیابونهای تهران رو سنگفرش کنن...از اون توده سیاه و بی معنی که اسمش آسفالته هیچ وقت خوشم نیومده...دلم میخواد جایی زندگی کنم که همه خیابونهاش سنگفرش باشه...یه جای خلوت و آروم کنار یه روخونه...شایدم دریا...یه جایی که درختهاش اونقدر بزرگ و تنومند باشن که کنارشون احساس کنی یه بچه کوچیکی...!درختهایی که با ابعاد غول آساشون بهت بگن که خیلی سال قبل از اینکه تو به وجود بیای اونها اونجا بودن و خیلی سال بعد از اینکه نوبت زندگیت به پایان رسید اونها همچنان اونجا خواهند بود...همین به تنهایی بزرگترین تسکین هست برای آدم بی قراری مثل من...!

توسط در July 14, 2007 7:57 PM | | نظرات (52)
پاییز من

اگر هر فصل دیگری به جز پاییز بود تحمل این روزها را برایم سخت و غیر ممکن می کرد...پاییز فصل کودکی های من است... یک چیزی در گذشته های دور من هست که ارتباط تنگاتنگی با پاییز دارد...یک خاطره ی خوب که در ناخودآگاه ذهنم جا خوش کرده است و بوی پاییز و صدای کلاغ که بلند می شود من را می برد و پرتاب میکند به آن روز خوب پاییزی ام...به نقطه ی RESTORE زندگی ام...شاید در یک عصر سرد پاییزی در یکی از خیابانهای خلوت تهران ساعتها به دنبال مادرم روی برگهای خشک و زرد راه رفته باشم...شاید با من حرف زده باشد و چانه ی کوچکم را در دست گرفته باشد و موهایم را شانه زده باشد...شاید مرا بوسیده باشد...
یکی از آن روزها را خوب به خاطر دارم...من شش سالم بود و خواهرم هفت سال...پاییز بود...به حکم دادگاه که حضانت ما را به پدرم سپرده بود مادرم فقط هفته ای یکساعت میتوانست بیاید ما را ببیند...محل قرارمان پارک لاله بود...هنوز هم هر وقت در فصل پاییز از کنار پارک لاله رد می شوم قلبم می لرزد...آن روز مادرم برای هرکدام از ما کلی خوردنی و چیزهای دیگر آورده بود...روی یکی از نیمکتهای پارک نشستیم و مادرم بیشتر حرف می زد...مخاطبش خواهرم بود که یک سالی از من بزرگ تر بود...بعد از مدتی بلند شدند و با خواهرم رفتند آن سو تر نشستند...قشنگ یادم است که مادرم گفت همینجا بنشین و شکلاتهایت را بخور من و ماهک کمی حرفهای مادر دختریمان را بزنیم و بیاییم...من نشستم و شکلاتم را خوردم...اما قشنگ یادم است که غمگین شدم...نمیدانستم معنی حرفهای مادر دختری چیست...هوا سرد بود و با اینکه پدرم خوب ما را پوشانده بود اما باز سرما از لای یخه ی پیراهنم نفوذ می کرد...می لرزیدم...کلاغها را نگاه میکردم که بالای بلند ترین شاخه های درخت مینشستند و با تمام قوایشان فریاد می زدند...دیگر چیزی از آن روز در خاطرم نیست...
اکثر قرارهای اینگونه مان در پارک لاله و در فصل پاییز بود...بعد مادرم برای همیشه از ایران رفت و کم کم به نبودنش عادت کردیم...در اصل هیچوقت به بودنش عادت نکرده بودیم که به نبودنش عادت کنیم...مادر برای من معجونی از پاییز و کلاغ و ابرهای بارانیست که مینشاندم روی نیمکت سرد پارک و شکلاتی به دستم می دهد و می رود...!
ولی من مطمئنم در یک عصر سرد پاییزی...در یک جای پر از درخت و پر از کلاغ...زیر یک آسمان ابری و گرفته...بر روی زمینی پر از برگهای سرخ و زرد...مادرم من را بغل کرده و بوسیده است...من مطمئنم که من را بوسیده است و من در آغوش امنش آسوده به خواب رفته ام...اگر چنین نبود پاییز اینهمه زیبایی اش را از کجا آورده بود؟اگر اینگونه نبود چرا من کلاغها را انقدر دوست دارم...حتی بیشتر از گربه ها...!
بالاخره این پاییز یک جایی باید من را به مادرم پیوند داده باشد که اینچنین آرامبخش و مسحور کننده است...
روزهای بدی را می گذرانم...خدا را شکر که پاییز است.

توسط در January 30, 2007 5:53 PM | | نظرات (197)
آوار زمان

یادتونه بهتون گفته بودم بابای من بعضی وقتا که با صابخونه ش درگیر میشد و کار به حکم تخلیه میکشید اثاث و مثاث و پول پیش و همه چیز رو ول می کرد به امان خدا و می رفت یه جای دیگه؟این روزها که یه پام کرج و شهریار و اون ورا بود و یه پام تهران زد به سرم که برم پیش صابخونه سابقمون و ببینم میشه با زبون راضیش کرد که اون یک میلیون پول پیشی رو که بابام ول کرده بود به امان خدا همراه با اسباب اثاث ها ازش بگیرم یا نه...
حدود هشت سال پیش تو اوج درگیری با صابخونه یه روز بابام میاد خونه و میبینه قفل و کلید خونه رو عوض کردن و خونه هم از طرف دادگاه پلمپ شده...بابام که میبینه اینجوریه هرچی بوده و نبوده ول میکنه به امان خدا و به جای اینکه پیگیر گرفتن پول پیش و اثاثش از طریق قانونی بشه دست ما رو میگیره و میبره به یه جای دیگه...فقط شانس آورده بوده که تمام مدارک خودش و ما همراهش بوده...خلاصه ما میریم یه جای دیگه و یه زندگی دیگه رو از صفر شروع میکنیم...کاری که بارها و بارها توی مدت زندگی با پدرم انجام دادیم...هروقت هم که از پدرم سراغ وسایلمون رو میگرفتیم و میپرسیدیم پس کی میریم اونها رو پس بگیریم حواله میداد به عوض شدن حکومت و بعضی وقتها هم ظهور امام زمان!
سرتون رو درد نیارم...چند روز پیش رفتم سراغ اون خونه...صاحبخونه ی سابقمون اول منو نشناخت...وقتی خودم رو معرفی کردم کلی تحویل گرفت و نشست به درد دل کردن و گله گذاری که پدر تو روزگار ما رو سیاه کرد و یکسال دویدم تا تونستم حکم تخلیه ش رو بگیرم و نمیدونم چرا اینجوری کرد و خلاصه کم مونده بود بزنه زیر گریه... بعد از یه کم صحبتهای اینچنینی سراغ اثاث ها رو گرفتم...گفت همه ش هنوز همینجاست...چند بار خواستم از طرف پدرت ببخشم به ایتام ولی دلم راضی نشد...گفت به بابات بگو بیاد امضا بده تا همه اثاثش رو در حضور مامور کلانتری تحویلش بدم...گفتم بابام هیچوقت سراغ این اثاثیه نخواهد اومد و براش از زندگیمون و ماجراهای مشابه گفتم که همیشه همینجور بوده و پدرم به خاطر افکار بیمارگونه ش گرفتن این اثاثها رو موکول کرده به ظهور امام زمان و خلاصه خیالش رو راحت کردم که تنها راه خلاص شدن از شر این اثاث ها اینه که اونها رو به صورت توافقی ریسک کنه و تحویل من که پسرشم بده...کار آسونی نبود اما بعد از کلی دل دل کردن راضی شد...کل اثاثیه رو چیده بود توی راه پله ی پشت بام...اثاثیه ای که هر قطعه ش برای من یک دنیا خاطره بود حالا پوسیده و زهورا در رفته و کج و مج روی هم تلمبار شده بود...باورتان نمیشود وقتی در یخچال را باز کردم داخلش پر از کپک خاکستری رنگ بود...مامورین اجرای حکم تخلیه حتی به خود زحمت نداده بودند که میوه های داخل یخچال را خارج کنند...قابلمه ها را هم همینطور نشسته کرده بودند توی گونی...افتضاح بود... یک میز ناهارخوری بزرگ داشتیم که چوب گردو بود و اون رو به خاطر بزرگ بودنش روی پشت بام گذاشته بودند...باد و باران تقریبا چیزی ازش باقی نگذاشته بود...یک وانت گرفتم و هرچه را که فکر میکردم ارزش بردن دارد بار وانت کردم...یک اجاق گاز بدون فر زنگ زده...یک یخچال که کف آن کاملا زنگ زده و ریخته بود...یک فرش که تازه خریده بودیم و زیرش آب رفته بود و تقریبا پوسیده بود...ماشین لباسشویی دو قلوی توشیبا...یک بخاری گازی که از همه سالم تر مانده بود...کتابها و جزوات درسی و غیر درسی که شش هفت کارتن بود و فکر کنم ارزشمند ترین چیزی بود که با خودم اوردم...کتابهایی که من را متصل می کرد با خاطرات دوران نوجوانی ام...در کنار اینها کلی سیخ و سه پایه و کاسه بشقاب و تقریبا دو برابر چیزی را که بردم همانجا جلوی در تحویل نان خشکی ای دادم که از خوشحالی دیدن اینهمه اهن زنگ زده و پلاستیک درب و داغان در پوستش نمی گنجید...برای تمام آنها 14 هزار تومان به من داد...!
آن یک میلیون تومان پول پیش را صاحبحانه دیگر نداد...گفت هشت سال است دارم انبار داری میکنم...اگر ماهی ده هزار تومان هم کرایه بابت نگهداری اثاث پدرت ازش بگیرم کلی هم بدهکار من می شود...در ضمن به دروغ می گفت که پدرت چند ماه اخر دیگر کرایه اش را نداده بود و بدهکار بود...این را مطمئنم که دروغ می گفت ولی حرفی نزدم...یک نصفه روز با این اثاثیه درب و داغان دنبال سمساری می گشتم...دست آخر کل اثاث را منهای کتابها فروختم 58 هزار تومان...!که بیست هزار تومانش را بابت پول وانت دادم و پنجهزار تومانش را هم قبلا داده بودم به رفتگر محل که لحاف تشکها و لباسهای پوسیده و تخته پاره هایی را که نان خشکی هم نمی برد و روی زمین مانده بود با خود ببرد...!

تجربه ی تکان دهنده ای بود...زمان غارتگر وحشتناکی ست... تمام دلخوشیهای نوجوانی ام را از زیر آوار زمان بیرون کشیدم...پوسیده و دفرمه شده و ویران...کفش چرمی را که آن زمان کلی پولش را داده بودم و با پوشیدنش به همکلاسیهایم فخر میفروختم چنان در هم پیچیده و مچاله کرده بود که تشخیص اینکه زمانی کفش بوده است ممکن نبود...این آوار هر لحظه بر سر ما در حال فرو ریختن است...همه چیز به سمت فساد و نابودی یکنواخت و لاینقطع پیش می رود...نمیتوانم احساسم را وصف کنم...خسته ام...میدانم که یک روز من هم شامل مرور زمان خواهم شد...آنقدر تدریجی و آرام که شاید هیچگاه متوجه ان نشوم...واقعا چقدر فاصله است بین این شراگیمی که وقتی از سر کار می آید پله ها را دو تا یکی میکند و مینشیند پشت کامپیوتر و وبلاگ مینویسد و وبلاگ میخواند و به کوه می رود و دوچرخه سواری میکند و آغوشش همیشه گرم و تپنده است و شراگیمی که احتمالا یک روز نیازمند این است که برای قضای حاجتش زیرش لگن بگذارند؟
میخواهم بدانم...چقدر فاصله است؟

پ.ن :
دو سه هفته ست که مثل سگ سوزن خورده دارم می دوم و هنوزم هیچی به هیچی...تو هر بنگاهی که می رم و می گم مجردم انگار که گفته باشم طاعون دارم...یعنی لااقل از هر ده تا بنگاه هشت تاش می گن خونه برای آدم مجرد نداریم...نمیدونم سمت سر آسیاب و قلعه حسن خان اینجوریه یا جدیدا مد شده که خونه به مجردا ندن...یه جا رفتم یارو برگشته می گه یه خونه دارم راست کار خودته...پشت مغازه ست و حسابی دنجه...یه جوری میگه دنجه انگار من میخوام شیره کش خونه باز کنم...رفتم خونه رو دیدم...باورتون میشه یه پنجره هم نداشت...؟ یعنی در رو که میبستی انگار شب شده باشه...بهش میگم اینجا انباریه یا خونه ست...؟ میگه برای یه نفر مجرد خوبه دیگه...تازه کسی هم کاری به کارت نداره...! جان من مسخره نیست؟
تازه صابخونه م هم از اون ور سر بزنگاه غیبش زده...گفتم برم باش صحبت کنم بگم یه چند میلیونی بهش بدم بذاره روی پول پیش خونه و از اجاره م کم کنه...اگه یه دو میلیون این مادر ما خوابنما بشه و بفرسته برام میذارم روی سه میلیون خودم و پولم میشه پنج میلیون و پنج میلیون رو که بدم دست صابخونه فقط ماهی پنجاه تا باید کرایه بدم... خب خوبه دیگه...تازه پولم هم دست نخورده باقی میمونه...فکرش رو که میکنم و میبینم الان مادرم توی خونه خوشگل دوبلکسش توی سن دیه گو نشسته و پد فایندر شصت هزار دلاریش هم جلوی در پارکه و اون وقت من رو توی قلعه حسن خان هم راه نمیدن کونمو بد جور میسوزه...الان مادرم میدونین در چه حالیه...؟ سیگارش رو گرفته دستش...یه پاشو هم انداخته روی پاش...داره همینجور که با یه لبخند مکش مرگ ما پک میزنه به سیگار اولترا لایتش ، اینا رو میخونه و در ضمن متن سخنرانی ای رو هم که قراره در اولین فرصت در این مورد با من بکنه آماده میکنه...مطلع سخنرانیش هم احتمالا این شعره که "در زندگی بال و پر خویش گشودن آموز...که پریدن نتوان با پر و بال دگران..."

پ.ن:
اصلا وایسا ببینم...به شماها چه ربطی داره مسائل خصوصی زندگی من...؟ نبینم کسی بیاد توی کامنتها موش بدونه ها...من و مادرم گوشت هم رو هم بخوریم استخون هم رو دور نمیریزیم...بیام ببینم کسی گفته تو مامانت اله یا خودت بلی میزنم پاشو قلم می کنم...!

پ.ن:
ببخشیدا...من یه کم اعصاب ندارم...واقعا اعصاب ندارم...اگه بدونین تو این یکی دو هفته چه به من گذشته به دل نمی گیرین...آخه فقط درگیری خونه که نیست...به قول "جبلی" توی اون فیلم زیر درخت هلو " ...آقا ما یه مشکلی داریم..."
نمیتونم بگم که...سکرته...خانوادگیه...فقط بهتون بگم مشکل خونه در مقابل اون یکی مشکله هیچه...!اگه بهتون بگم شاخ در میارین و کلی هم دلتون برای من میسوزه...اصلا این بخت من از همون اول سیاه بوده انگار ...بگذریم...

پ.ن: یه چیز جالب...توی یکی از بنگاههای سر آسیاب ملارد یه ماجرایی شنیدم که گفتم برای شما هم بگم تا بفهمین ناموس پرستی یعنی چی...! یارو بنگاهیه داشت برای رفیقش تعریف میکرد که یکی از آشناهاش (که صد در صد ترک بوده) رو به جرم قتل گرفته بودن و هر کاری میکردن طرف اعتراف نمی کرده و قتل رو به گردن نمی گرفته...ظاهرا ناخونهاشو رو کشیدن اعتراف نکرده...انگشتش رو بریدن بازم اعتراف نکرده...حتی پیک نیکی زیر بیضتینش روشن کردن بازم چیزی نگفته...دست اخر مامور پرونده میاد بهش میگه فلانی ما که میدونیم کار توئه...تو رو به ناموست تو نکشتی؟ و طرف یه دفعه مقاومتش در هم میشکنه و میگه چرا...من کشتم...!و به همین راحتی طرف اعتراف میکنه و قاضی هم حکم اعدامش رو صادر میکنه...البته صاب بنگاهیه اینو هم اضافه کرد که قاضی وقتی حکم رو صادر کرده خیلی تحت تاثیر ناموس پرستیه این رفیقمون قرار گرفته (احتمالا اونم ترک بوده) و به حاضرین توی دادگاه گفته که اگه دست من بود و قانون دست و بالم رو نبسته بود به جای اعدام حکم میدادم که مجسمه همچین آدمی رو از طلا بسازن!

توسط در January 8, 2007 3:29 PM | | نظرات (82)
دلتنگی

دو هفته تعطیلی ام هم درست مثل آن شکلاتهایی که مادر بزرگم برایم سوغاتی آورده بود و فکر می کردم حالا حالاها تمام نمی شود تمام شد و از امشب باید بروم سر کار...درست مثل همین عمری که فکر میکنم حالا حالاها تمام نمی شود... ولی می دانم یک روز همانقدر غیر منتظره و ناگهانی به این نتیجه خواهم رسید که آن هم در شرف تمام شدن است و باید این بدن نازنین را با همه زجری که در این سالها برای مراقبت و تزئین و نگهداری اش کشیده ام دو دستی تقدیم کرم ها و سوسکهای بهشت زهرا کنم و خلاص.
حوصله نیست...چند روز پیش شرح زندگی کرامت الله دانشیان را میخواندم...کرامت الله دانشیان کسی بود که 29 بهمن 1352 همراه خسرو گلسرخی اعدام شد...ترانه "بهاران خجسته باد" را که دیگر ختما همه تان شنیده اید دستپخت اوست...وقتی آنها را گرفتند دوازده نفر بودند...جرمشان توطئه برای ترور و یا گروگانگیری همسر شاه و ولیعهد بود...ده نفر دیگر که در مراحل مختلف بازجویی و در جریان دادگاه که مستقیما هم از تلویزیون پخش می شد اظهار ندامت کرده و خودشان را فریب خورده و نادم معرفی میکردند از اعدام نجات یافتند...تنها گلسرخی و دانشیان به خاطر پافشاری بر ابراز عقیده و آن دفاع شجاعانه اعدام شدند...در اینترنت خیلی به دنبال نشانه ای از سایر اعضای گروه سیمرغ گشتم...رضا علامه زاده...عباسعلی سماکار...طیفور بطحایی...رحمت الله جمشیدی...شکوه فرهنگ...ابراهیم فرهنگ...مریم اتحادیه...مرتضی سیاه پوش...فرهنگ قیصری...منوچهر مقدم سلیمی...بعضی از اینها متهمهای ردیفهای بالاتر از گلسرخی و دانشیان بودند که به خاطر همکاری و اظهار ندامت تخفیف گرفتند و حکم های اعدامشان به حبس ابد و یا چند سال زندان تغییر یافت و بعد از انقلاب هم به همراه سایر زندانیان سیاسی آزاد شدند...اما هرچه گشتم در اینترنت هیچ اثری از آنها نبود...در هیچ جا هیچ اثری از آنها نیست...شاید تمام آنها امروز مرده باشند...شاید هم پیرمردان و پیرزنانی باشند که کنج پارکها و خانه ها محو و زمینگیر شده اند...واقعیت این است که از این دوازده نفر دو نفر نجات یافتند...کدامیک از آن ده نفر وقتی که لحظه ی مرگش فرا برسد آرزو نمیکند که کاش سالها پیش به همراه گلسرخی و دانشیان اعدام می شد؟ آن نقطه پایانی به هر حال بر دفتر زندگی همه ما گذاشته خواهد شد...گلسرخی و دانشیان آنقدر باهوش بودند که بدانند بیست سال یا سی سال دیگر زنده بودن به حل شدن در تار و پود زندگی و ذلت اش نمی ارزد...آنها کمی زودتر از همقطاران خود رفتند اما چنان درخشان و بی نظیر رفتند که امروز بعد از سی سال هنوز طنین صدای گلسرخی در دادگاه در گوشهای سنگین زمان می پیچد که " من برای جانم چانه نمی زنم " و جز این حرف چه چیزی میتوانست او را جاودانه کند؟
دلم گرفته است...کاش آرمانی بود که به آن اعتقاد داشتم تا میتوانستم همه زندگی ام را وقف آن کنم...کاش باوری داشتم که حاضر بودم به خاطر آن زندگی کنم یا حتی بمیرم...ایستاده ام در کنج تاریکی از زندگی ام...نه نوری ست که به سوی آن پرواز کنم و نه شعله ای ست که در آن بسوزم...شاید این بزرگترین تراژدی قرن ما باشد که آرمانی وجود ندارد تا انسان سرگشته و ناامید از زندگی به دامانش آویزد و تمام بیمعنایی و پوچی زندگی اش را با آن و در آن معنا کند.
به هر حال روزگار بدیست...این سگ هار و نفرت انگیز را که نامش زندگیست باز کرده اند تا با دهانی کف آلود پارس کند و دندان نشانت دهد اما فضای ذهنت چنان یخ بسته است که نه تکه کلوخی از جنس آرمان پیدا میکنی و نه قلوه سنگی از جنس ایمان که با آن بر سر این سگ هار بکوبی و از شرش برای همیشه خلاص شوی...!


توسط در August 19, 2006 3:35 PM | | نظرات (71)
امروز روز اول دیماه است

شب يلداست ناسلامتی...عصری از سر کار زنگ زدم خونه خاله‌م اينا ببينم برنامه‌ای دارن برای شب يلدا يا نه...گفتم شايد همه برن خونه‌ی مادربزرگم تا به قول خودم « دور هم باشيم!»...اصولا آدمی نيستم که با شلوغی و مهمون بازی کنار بيام...ولی امروز هوس کرده بودم شب يلدا رو تنها نباشم...هوسه ديگه...مثه اينکه ادم بعضی وقتا هوس سمنو می‌کنه...! پسر خاله‌م گفت که برنامه‌ای نيست...گفت منير جان(مادر بزرگم) جايی دعوت داره...تعارفم کرد که برم پيش اونا...از لحنش معلوم بود که تعارف کرد...منم تشکر کردم و موضوع حرف رو عوض کردم...
رسيدم خونه ديدم خواهرم دو تا دونه خرمالو گذاشته برام تو يخچال...ياد داشت هم گذاشته که اينا مال توئه...! نمی‌دونم اين آخر برجی چجوريه که پولاش تموم نشده...!خوشم نمياد کسی بهم محبت کنه...حتی اگه خواهرم باشه...! به هر حال چون شب يلدا بود يکی از خرمالوها رو خوردم...! اين ماه خيلی مزخرف بود...اون پنجاه هزار تومنی که اول ماه واسه قبض تلفن دادم بعلاوه‌ی ۱۴ هزار تومنی که بابت قبض برق دادم دخلمو اورد...!وسط ماه مجبور شدم به بانکم دستبرد بزنم...متنفرم از اينکه از حساب پس اندازم پول بردارم برای خرج روزانه‌م...احساس گناه می‌کنم...! احساس استيصال...ولی گاهی وقتا واقعا چاره‌ای نيست...عجيب هوس فروغ خوندن کردم...يا نه...دلم می‌خواست يکی بود باهاش حرف می‌زدم...يعنی باهام حرف می‌زد...يه آدم حسابی...يکی مثه فروغ...ولی آدم حسابی زياد پر حرف نمی‌شه...مطمئنم...فروغ اگه بود يه گوشه می‌نشست و خيلی ناشيانه سعی می‌کرد سر يه حرفيو باز کنه...منم که بدتر از اون...شرط می‌بندم اگه اينجا بود سر بحث رو اينجوری باز می‌کرد که تو چرا نمی‌ری پيش مادرت؟ منم می‌گفتم منتظرم گرين کارتم بياد...فوق فوقش يکی دو سال ديگه...(الان سالهاست که همينو می‌گم...) اونم يه لبخندی می‌زد و می‌گفت مادرت اونجا ازدواج کرده؟...نه...حوصله فروغ رو هم ندارم...يعنی اگه بخواد از اين سوالای خاله زنکی بپرسه حوصله‌ش رو ندارم...توی شعراش قابل تحمل تره...! اخه به تو چه مادر من اونجا ازدواج کرده يا نکرده...! ...می‌شه تنهام بذاری؟ می‌گه ناراحتت کردم؟ داد می‌زنم برو گمشو بيرون! کتابشو پرت می‌کنم طرفش و بلافاصله هم پشيمون می‌شم...بنده‌خدا چيزی نگفت که...اعصابم خورده...نمی‌دونم تا چند می خوام بيدار بمونم...ديشب هم ۴ ساعت بيشتر نخوابيدم...صبح يه ربع دير رسيدم سر کار...اصلا حوصله نگاه‌های سرزنشگر و گوشه کنايه همکارا رو ندارم...! از اين ور ده دقيقه دير رسيدن منو می‌بينن و کرنومتر ميزنن ولی از اون ور دو سه ساعت ديرتر رفتنمو نمی‌بينن...! می‌رم از دلش در بيارم...دختر خوبيه...می‌گم ببخشيد...اعصابم خورده...می‌گه اگه خورده بود توی چشمم چی!؟ می‌گم قربون چشمت برم...نمی‌دونم چی می‌شه که يه دفعه بغلش می‌کنم و غرق بوسه‌ش می‌کنم...اولش يه خورده خودشو جمع و جور می‌کنه ولی بعد خودش رو ول می کنه توی بغلم...يهو يادم ميفته که شوهر داره...ابراهيم گلستان بفهمه دهنمو سرويس می کنه...! اينايی که ادعای روشنفکری دارن اتفاقا از صد تا ترک دو نبش بدتر غيرتی می‌شن...! خودمو جمع و جور می‌کنم و می‌گم اگه ازدواج نکرده بودی ميومدم خواستگاريت! خنده‌ش می‌گيره...می‌گه تو ديوونه‌ای...می‌گم نه...جدی می‌گم...تو حاضر می‌شدی زن من بشی؟ تو نگاش ميخونم آره ولی لباش می‌گه نه...!می‌زنه به مسخره بازی...گور باباش...ولی واقعا دلم می خواست بدونم اگه اون مرتيکه نبود زن من می‌شد يا نه...! فکر نمی کنم...يه زن هرچی‌ام باشه باز يه زن‌ه...حسابگره...سياست مداره...دو دو تا چارتا می‌کنه اگه صرف داشته باشه براش بله رو می‌گه...! نمی خوام بهش فکر کنم...
يکی دو هفته‌س تو روزنامه آگهی فروش قسطی لب تاب رو زده...دويست و پنجاه هزار تومن پيش می‌دی با ۳۶ تا قسط ۳۷ هزار تومنی...هی بالا پايين می‌کنم که درخواست وام بکنم يا نکنم...آخه لب تاب به چه دردم می‌خوره؟ اگه بخوام با دوچرخه برم دور دنيا رو بگردم لازمم می‌شه...حداقلش اينه که شبا می‌رم تو چادرم براتون اتفاقای روزانه‌م رو می‌نويسم و هرجا که دسترسی به نت داشتم آپديت می‌کنم...مثلا امروز اينجوری شد و اينا رو ديدم و اين فکرا توی مغزم بود و از اين اراجيف...تازه با دوربين ديجيتالی هم که خواهم خريد عکسايی رو که از جاهای ديدنی دنيا گرفتم می‌ريزم روی هاردش تا بعضياشون رو براتون پابليش کنم...! مزخرفه...همون از ورامين رد نشده ميريزن سرم هم لب تابمو می‌برن هم دوچرخه‌مو...به خودم تجاوز نکنن شانس آوردم! چی‌کار کنم پس؟ يه ماه ديگه اين شرکت پژو توی جردن دوچرخه‌های جديدش رو می‌آره...دوچرخه سفری خوب بين ۴۵۰ تا ۷۵۰ هزار تومنه...مگه معجزه بشه و مامانه خواب نما بشه يه پولی بفرسته تا بتونم بخرم...! داره کم کم گشنم می‌شه...برم اون يکی خرمالوئه رو هم بخورم...!

توسط در February 2, 2005 6:02 PM | | نظرات (1)
فروغ: شعری که زندگیست

باز یافتنت
در نور، در نور سخن
همانگونه که بودی
در بوی اقاقی ها
در مادگی لاله
که در آن چشمانت را می بینم

در رفتن
باز آمدی
با شعرت
با صدایت
که جوانه می زند

پس از این
هر نور لطیفی که مرا لمس کند
تو خواهی بود
خواهر مهربان من.

سیروس آتابای
(به یاد فروغ)


امروز تولد نازنین شاعره ی قرن ماست...فروغ فرخزاد که شعرش زندگی بود و زندگیش شعر...فروغی که تمام هستی اش آیه ی تاریکی بود که هر روز زیر لب تکرارش می کنم...نمی دونم چرا وقتی می خوام از فروغ بنویسم خود خواه می شم...دور خودم و فروغ یه حصار می کشم و خودم رو با اون توی اون حصار زندانی می کنم...من و فروغ می شیم این ور دیوار و شماها همه اون ور دیوار!...حالا می خوام براتون از فروغی بگم که شماها نمی بینینش...نمی شناسینش...صداش رو نمی شنفین و بالطبع نمی تونین درکش کنین...اون رو تنها می بینم و خودم رو تنهاتر...خودم رو غمگین می بینم و اون رو غمگین تر...و هیچ چیزی برام لذت بخش تر از این تنهایی و غم نیست...گاهی وقتها بهش حسودی می کنم...زندگی و شعرش بازی باشکوهی بود که در اوج خودش به پایان رسید...!
بعضی وقتها فکر می کنم که چقدر انسانهایی مثل فروغ و شاملو و اخوان و... خوشبخت بودن...چه قدر خوشبخت بودن که می تونستن درد هاشون رو در قالب کلمات تبدیل به آواز کنن...تبدیل به شعر کنن...چقدر خوشبخت بودن که با اکسیر شعر از سیاهی و درد و رنج با شکوه ترین چکامه ها رو خلق می کردن...برای اینچنین کیمیاگری کردن دو چیز لازم است...یک روح لطیف و حساس که بتواند درد را با تمام وجود احساس کند و نیز یک استعداد جادویی و ناب تا بتواند این درد را در قالب کلمات بسراید...تا بتواند کلمات را به زنجیر بکشد و با شلاق خویش زخمهایش را آنچنان بر گرده ی کلمات بنشاند که هم دردش تسکین یابد و هم این بردگان رام و فرمانبر خود را به عنوان سفیر و شاهد دردهایش روانه تاریخ کند...
و چقدر من و امثال من سیاه بختیم که جز هق هق گریه (این سفیران گیج و گول و لال!) شاهدی برای درد و رنجی که میبریم نداریم و جز با گره کردن ابرو و مشت کوبیدن بر دیوار و احیانا فحشی زیر لب حواله کردن مجرایی برای تخلیه این سیل بی امان درد پیدا نمی کنیم...

آه اگر راهی به دریاییم بود...

فروغ ولی حتی به این کیمیاگری هم بسنده نکرد...فروغ با وجود در اختیار داشتن اکسیر قدرتمند شعر به سراغ راههای دیگری هم رفت...نقاشی...تئاتر...سینما...شاید اون روز که بازدیدی از جزامخانه تبریز داشت فهمید که چنین دردی رو نمی شه در قالب کلمات ریخت...شاید به این نتیجه رسید که عرصه ی کلام با تمام وسعت و عظمتی که دارد برای بیان چنین دردی کوچک است...این بود که با همان صراحت خاص خود این بار فیلمی ساخت و این سیاهی رو به طور مستقیم جلوی دیدگان جهانیان قرار داد و اینگونه بود که یکی از شاهکارهای مستند سازی جهان رو خلق کرد...فیلم «خانه سیاه است...» با این جمله آغاز می شود:

(( دنیا زشتی کم ندارد، زشتیهای دنیا بیشتر می بود اگر آدمی بر آنها دیده بسته بود...))

فروغ هیچگاه بر روی هیچ زشتی ای چشم نبست...حتی در همان جزامخانه پسری به نام حسین رو به فرزندی قبول کرد و با خودش به تهران آورد...
فروغ مهربان بود...بخشنده بود...
من خوشه های نارس گندم را
به زیر پستان می گیرم
و شیر می دهم!
اون عاشق بود...من نمی تونم مثل اون باشم...من با دیدن مردمی که سر سوار شدن اتوبوس پیرهن همدیگه رو جر میدن جز نفرت و انزجار نمی تونم حسی داشته باشم...ولی فروغ عاشق بود...عاشق همین مردم:

(( من تهران خودمان را دوست دارم...هرچه می خواهد باشد باشد. من دوستش دارم و فقط در آنجاست که وجودم هدفی برای زندگی کردن پیدا می کند. آن آفتاب لخت کننده و ان غروبهای سنگین و ان کوچه های خاکی و آن مردم بدبخت مفلوک بدجنس فاسد را دوست دارم.))

مثلا تولد فروغه و من دارم باز مثه این دختر بچه های احساساتی گریه می کنم...بهش حسودی می کنم...فروغ متعلق به من نیست...متعلق به هیچکس نیست... فروغ يک شعر نابه...شعری که زندگيست...متعلق به ادبياته...متعلق به فرهنگه...متعلق به انسانيته...فروغ يه افسانه‌ست...افسانه ی دختری که یک شب او را باد با خود برد!

به جستجوی تو
بر درگاه کوه می گریم
در آستانه ی دریا و علف.

به جستجوی تو
در معبر بادها می گریم،
در چار راه فصول،
در چارچوب شکسته ی پنجره ای
که آسمان ابر آلوده را
قابی کهنه می گیرد

............

به انتظار تصویر تو
این دفتر خالی
تا چند
تا چند
ورق خواهد خورد؟

جریان باد را پذیرفتن
و عشق را
که خواهر مرگ است.
و جاودانگی
رازش را
با تو در میان نهاد.

پس به هیئت گنجی در آمدی:
بایسته و آز انگیز
گنجی از آن دست
که تملک خاک را و دیاران را
از این سان
دلپذیر کرده است!

نامت سپیده دمی ست که بر پیشانی آسمان می گذرد
_ متبرک باد نام تو!
و ما همچنان
دوره می کنیم
شب را و روز را
هنوز را...
(احمد شاملو)
در رثای فروغ


پ.ن: 30 هزار کشته اخرین آمار تلفات زمین لرزه ی جنوب شرق آسیاست...روزای نحسی رو داریم تجربه می کنیم...!

پ.ن: دیروز تولد مهشید نازنیمون هم بود...درست یک روز قبل از فروغ به دنیا اومده...خیلی جالبه این حسن تصادف...! چون مهشید از معدود کسانیه که خیلی اوقات من رو به یاد فروغ میندازه...!

توسط در January 2, 2005 6:12 PM | | نظرات (2)
اعدام شاعر

خيلی درد داره وقتی ميخوان يه شاعر رو بکشن...
هيچی مثه اين نميتونه منو به گريه بندازه...هيچی...
حالا ميخواد اين شاعر خسرو گلسرخی باشه يا
فدريکو گارسيا لورکا...شايد بگين اينهمه آدم رو هر
روز دارن تو گوشه و کنار همين دنيا ميکشن و هر روز
تو داری ميبينی و هر روز تو تلويزيون از جسد بچه ۶ ماهه
نشون ميده تا پيرمرد ۷۰ ساله و تو تا حالا که ککت
نگزيده چی شده يهو چشمات برای يه اعدام کوچولو اونم
۶۷ سال پيش نم نمی شده...!؟ مگه خون اين جناب
فدريکو گارسيا لورکای اسپانيايی تو از خون اون جوون
فلسطينی يا اون کودک عراقی رنگين تره...!؟ خوب بايد
بگم که آره...رنگين تره ...حداقل به نظر من رنگين تره...!
آخه فدريکو يه شاعر بود...همونجوری که گلسرخی يه
شاعر بود...خوب حتما بازم ميگين چه ربطی داره...!؟
منم ميگم ربط داره...خيلی هم ربط داره...!وقتی يه شاعر
جلوی جوخه اعدام ميايسته انگار من رو بستن به تيرک...!
را اينجوريه رو نميدونم...ولی فقط اينو ميدونم که با خوندن
متن زير که ماجرای اعدام اين شاعر اسپانياييه هق هق به
گريه افتادم...آره...باور نکنين...مهم نيست...متن زير برگرفته
از کتاب((همچون کوچه ای بی انتها)) از احمد شاملو ست...:

فدريکو گارسيا لورکا درخشان ترين چهره ی شعر اسپانيا
و در همان حال يکی از نامدارترين شاعران جهان است...
...لورکا هرگز يک شاعر سياسی نبود اما نخوه برخوردش
با تضادها و تعارضات درونی جامعه اسپانيا به گونه ای بود
که وجود او را برای فاشيست های هواخواه فرانکو تحمل
ناپذير ميکرد و بی گمان چنين بود که در نخستين روزهای
جنگ داخلی اسپانيا ــ در نيمه شب ۱۹ اوت ۱۹۳۶ ــ به
دست گروهی از اوباش فالانژ گرفتار شد و در تپه های
شرقی گرانادا در فاصله کوتاهی از مزرعه زادگاهش به
فجيع ترين صورتی تيرباران شد بی آنکه هرگز جسدش
به دست آيد يا گورش بازشناخته شود.
لورکا اکنون جزيی از خاک اسپانياست همچنان که آثار
او جزئی از فرهنگ پر بار اسپانيايی ست :
ــ عقابان کوچک! (با آنان چنين گفتم)
گور من کجا خواهد بود؟
ــ در دنباله دامن من! (چنين گفت خورشيد)
ــ در گلوگاه من! (چنين گفت ماه)

با آنکه در مورد مرگ لورکا بسيار گفتند و نوشتند جزئيات
وقايع تا دير گاه بر کسی روشن نبود تا آنکه سر انجام خوزه
لوئيس دبيايونگا با استفاده از آنچه شاهدان عينی برايش
باز گفته بودند جزئيات آخرين شب زندگی او را در کتابی
نوشت. ةنچه در زير می آيد فشرده بخشی است از اين
کتاب که از زبان فونسه کا نامی که در تمامی مراحل
بازجويی و اعدام شاعر حضور داشته است نقل ميشود:

(ماجرای محاکمه اين شاعر رو به خاطر جلوگيری از اطاله کلام نمينويسم
ولی بهتون توصيه ميکنم حتما بخونيد...قسمتهايی که نقل ميکنم صرفا
پس از صدور حکم و قبل و لحظه اعدام اين شاعر رو در بر ميگيره...موقعی
که يه شاعر تسليم سرنوشتش ميشه...نميفهمين چی ميگم...بازم
مهم نيست...بخونين...)


ـ گارسيا لورکا ! من شما را به خاطر خيانت به سرزمينی که شاهد

تولدتان بوده گناهکار اعلام ميکنم.گناهکار نسبت به طبقه خودتان
و نسبت به همه کسانی که با نوشته هايتان فريبشان داده ايد.
من شما را محکوم ميکنم که ديگر هرگز چيزی ننويسيد.
ناگهان اين احساس به من دست داد که لورکا به طرز عجيبی کوچک
شده است. زمزمه وار پرسيد: ــ ديگر هرگز؟
ــ بله...ديگر هرگز!
يک بار ديگر شاعر دنبال نگاه من گشت [ وقايع از زبان فونسه کا
که در محل حضور داشت نقل ميشود.] پرسش خاموش چشمان
سياهش را تحمل کردم و صدايش را شنيدم که گفت : ــ ترجيح
می دهم بميرم !
بالدس به نحوی نا محسوس قد راست کرد و پرسيد: ــ از من
چنين لطفی را تقاضا می کنيد؟
شاعر دوباره زير لب تکرار کرد : ــ ترجيح ميدهم بميرم!
فرماندار چند لحظه ای فکر کرد و بعد تقريبا با مهربانی گفت:
ــ باشد موافقم. بعدها ديگر کسی نخواهد توانست ادعا کند که
من شخص سنگدلی بوده ام!
نشست و با عجله چند کلمه ای بر روی کاغذ نوشت و به من
داد :
ــ فونسه کا اين دستور کتبی من است. اقدام کنيد!

زندانی را برگرداندم به سلولش. در راه هيچکدام حرفی بر زبان
نياورديم. لورکا روی سکوی سلول نشست و چون ديد من
بی حرکت بر آستانه ايستاده ام با کمرويی پرسيد:
ــ سيگار داريد؟
بسته نيمه خالی سيگارم را انداختم رو زانوهاش و گفتم :
ــ مال شما.
و برايش کبريت زدم. دود را که فرو داد به سرفه شديدی افتاد.
همچنان که اشکهايش را با پشت دست پاک ميکرد گفت :‌
ــ در زندگی ام اولين دفعه ای است که ميفتم به زندان.(سيگار
را اناخت زمين و زير پا له کرد) و گفت:
ــ اگر مردم می دانستند هيچ وقت پرنده ای را در قفس نميکردند.
و آن وقت سوالی از من کرد که از شنيدنش وحشت داشتم:
ــ قرار است کجا ترتيب کار داده شود؟
چون برای خودم هم روشن نبود زير لب گفتم: ــ خودتان خواهيد ديد.
ــ فقط کاش تو قبرستان نباشد. قبرستان برای سکوت و گلها و
ابرها ساخته شده نه برای اينکه انسان توش بميرد.( و ناگهان
چيزی فکرش را مشغول کرد)
ــ امشب ماه در چه وضعيست ؟(و با حرارت توضيح داد) دوست
ندارم زير بدر تمام بميرم.(لحنش پر از محبت شد) آخر در شعرهايم
خيلی از ماه حرف زده ام. اگر زير نگاهش بميرم اين احساس بهم
دست ميده که بهترين دوستم بهم خيانت کرده.
من ابلهانه اين پا آن پا کردم و گفتم: ــ عجالتا تنهاتان ميگذارم.
پا شد ايستاد و پرسيد:
ــ کی می آئيد سراغم؟
گغتم: ــ نصفه شب (ديگر پنهان کاری لازم نبود)
به ساعت مچيش چشمی انداخت و زمانی که از زندگی ش
باقی مانده بود حساب کرد.
گفتم : ــ می خواهيد کشيشی پيشتان بفرستم؟
نگاهی کودکانه به من انداخت و گفت :
ــ چيزی ندارم به اش بگويم ( و بلافاصله افزود) جز اينکه
می ترسم.
برای دلگرم کردنش گفتم : ــ همه همينجورند.
طوری سر نکان داد انگار منظورش را درک نکرده ام. گفت :
ــ می دانم اما من در تمام عمر گرفتار وسوسه مرگ بوده ام
و مع ذلک اين احساس که از دنيا ميروم می ترساندم. حتی
در دوره بچه گی هم هيچگاه کلمه بدرود را بر زبان نمی آوردم
چون اين کلمه هم برای من در حکم مردن بود.

درست نيمه شب نوزدهم اوت بود که فرمانداری را ترک کرديم.
خودم دنبال گارسيا لورکا به سلولش رفته بودم. خواب بود.
مثل بچه ها پاهايش را جمع کرده بود توی سينه اش.
نمی خواستم يکهو از خواب بيدارش کنم اما نشد : چشمهايش
را که باز کرد بدون اينکه يکه بخورد مرا نگاه کرد.
گفتم :‌ ــ بلند شويد ديگر موقعش شده.
کش و قوسی آمد و خميازه ای کشيد.کش و قوس آمدن کار
گربه ها و عشاق است. اين حرکت از يک محکوم به مرگ به
نظرم سخت غير عادی آمد و پاک منقلبم کرد...
... از پله کان وسيع خلوت به طبقه همکف رفتيم. اتومبيل بزرگ
سبز رمگی کنار در فرمانداری منتظر ما بود. راننده پشت فرمان
نشسته بود. ما در صندلی عقب نشستيم: من وسط لورکا
سمت راستم و صاحب ماشين سمت چپم. ماموری که مسئوليت
حفاظت از لورکا را به عهده داشت جلو نشسته بود و سيتروئن
سياه رنگی هم پشت سر ما ميامد که حامل افراد جوخه اعدام
بود. صاحب ماشين وقتی لورکا را ديد از فرط تعجب حرکتی به
خود داد. زياد مطمئن نيستم اما خيال ميکنم لورکا با حرکت سر
يلامی به او کرد ولی حريف که سعی ميکرد خودش را در تاريکی
عقب ماشين پنهان کند متوجه آن نشد...
...به راننده دستور دادم جلوی کاخ اسقف نشين توقف کند.
ميدانستم همقطارم نستارس آن شب ميبايست عده زيادی را
به جوخه اعدام بسپارد و من نميخواستم موقعی به بارانکوس
برسم که او کارش را فيصله نداده باشد...
...صاحب ماشين به خود لرزيد و گفت: ــ وای خدا چقدر سرد است!
و لورکا بی درنگ پتويی را که بر دوش داشت به او تعارف کرد. حريف
تا بناگوش قرمز شد و زير لب گفت متشکرم و سرش را به پشتی
صندلی تکيه داد و خودش را به خواب زد...
...هنگامی که ساعت ميدان دوی بعد از نيمه شب را اعلام کرد به
راه افتاديم...از کولونيا گذشتيم. اندکی بعد زمينهای بارنکوس شروع
ميشد. می بايست آن تکه راه را پياده طی کنيم...لورکا پتو را در
اتومبيل گذاشته بود و حالا داشت از سرما ميلرزيد. سر بالا کرد و
آسمان را از نظر گذراند و هنگامی که ديد جز من کسی متوجه
اين حرکت او نشده است با شادی گفت: ــ ماه نيست !
سيتروئن سياه هم پشت سر ما ايستاد و افراد از آن پياده شدند
که شامل يک کشيش و شش نفر از اعضای گروه سياه بودند.
با انگشت به شانه شاعر زدم و گفتم : ــ بيفتيد جلو.
پس از چند دقيقه راهپيمايی لورکا ايستاد. در نزديکی آن محل
درست آن طرف جنگل کبود فونته واکه روس قرار داشت
ــ دهکده ی زادگاهش ــ

شنيدم دو بار پشت سر هم زمزمه کرد:
ــ چرا؟ خدای من! چرا؟
راننده که طپانچه به دست کنار من راه ميرفت لوله سلاحش
را به پهلوی او فشرد و گفت : ــ برو جلو بچه! اگر نه حسابت را
ميرسم.
ميخواست چيز ديگری هم بگويد اما نگاه من خاموشش کرد.
شاعر دو باره به راه افتادوميان سنگ و سقط کوره راه تلو تلو
ميخورد و سه بار روی زانو به زمين افتاد که هر بار بلندش کردم.

تند قدم بر ميداشت. شايد برای رسيدن به پايان سرنوشتش
بی صبر بود ناگهان بی مقدمه ايستاد و رو به من کرد و گفت:
ــ راستش را بگوئيد...خيلی درد دارد؟
راننده که سوالش را شنيده بود غريد:
ــ کمتر از آنکه دسته خری را توی ماتحتت بکنند...
...به راهمان ادامه داديم که ناگهان نعره ای برخاست. چنان
نعره ای که گمان نميرفت از حمجره انسانی بر آمده باشد:
لورکا کنار راه ايستاده بود کنار جراحتی دهان گشوده و خون
آلوده در دل خاک با ريشه هايی آشکار و البسه ای بر جای
مانده و برجستگی حاکی نرم و سياه که شکل اجسادی را
زيرش بود به خود گرفته بود و پای عريان زنی که وقيحانه تا
کشاله ران از خاک تازه زير و رو شده بيرون افتاده بود.
لورکا با هق هقی بريده بريده کنار گودال می ناليد و ميگريست.
کشيش به اشاره من پيش رفت و با لحنی شتاب زده گفت:
ــ اعتراف کن !
ــ به چه؟
ــ به هر چه دلت ميخواهد.
لورکا با دست او را کناری زد.پشت سر من افراد گروه سياه
گلنگدنهاشان را به صدا در آوردند. حالا ديگر نوبت من بود که
تصميم بگيرم. برای نخستين بار از هنگامی که او را ديده بودم
با لفظ تو مورد خطاب قرارش دادم و گفتم: ــ يالا بدو!

بدون آنکه از منظور من سر در آورد نگاهم کرد. او را به جلو راندم
و فرياد زدم: ــ گفتم بدو !
رنگش مثل گچ سفيد شده بود. پرسيد: به کجا؟
گفتم: ــ به جلو...راست به جلو !
اطاعت کرد. مثل هميشه. ناشيانه و به نحو ترجم انگيزی پا به
دو گذاشت و پانزده بيست متر آنطرف تر از نفس افتاده ايستاد.
ــ بدو...بدو...يالا!

و او با دستهای آويزان دو باره به حرکت در آمد. مثل يک مجسمه
از حيات عاری بود.
فرمان دادم : ــ آتش
و افراد از پشت به طرفش شليک کردند. مثل خرگوشی به خود
تپيد. وقتی به ش نزديکتر شدم صورتش غرق خون و خاک سرخ
بود. چشمهايش هنوز باز باز بود. به نظرم رسيد که سعی ميکند
لبخندی بزند.با صدايی که به زحمت ميشد شنيد گفت:
ــ من هنوز زنده ام !
من پائين پايش قرار گرفته بودم. ضامن طپانچه را آزاد کردم و او
را هدف گرفتم. تمام پيکرش در تشنجی هولناک تاب برداشت.
جهشی ماهی وار و با قدرتی باور نکردنی. گلوله که بدون اراده
من شليک شده بوداز مقعدش گذشت و از شکمش خارج شد.

...جسدش را کنار درخت زيتونی به خاک سپرديم.

تموم شد...يه شاعر رو کشتن...۶۷ سال پيش...و من امروز دارم براش
گريه ميکنم...درست همونجوری که وقتی ماجرای اعدام گلسرخی رو
برای بار اول خوندم گريه کردم...ميدونم که متن بالا رو اکثرتون نخوندين...
مثه روز برام روشنه...چون براتون مهم نيست جزئيات اعدام يه شاعر
اونم ۶۷ سال پيش...اونم يه شاعر اسپانيايی...!! ميخندين به من...!؟

حتما فکر ميکنين از زور بيکاری و بی خوابی نشستم اينا رو تايپ
کردم...مگه نه...!؟ هر جور دوست دارين فکر کنين...اين متن رو امروز
برای حليا تو سينما داشتم ميخوندم...قبل از اينکه فيلم شروع بشه...
براش زياد مهم نبود...آخرش گفت ((شراگيم شايد حقش بوده واقعا...!
چرا شعر الکی گفته مردم رو انداخته به جون هم...!؟)) نميدونم چرا
اين حرف رو زد...ازش هم نپرسيدم...به هر حال...همه يکجور فکر
نميکنن و عقيده من يا حليا نميتونه چيزی رو عوض کنه...لورکا برای
حليا يه اسم عجيب غريبه که اولين بار امروز از دهن من ميشنيده و
بنا به قراين ميگن ۶۷ سال پيش تو بلاد اسپانيا از پشت تيربارونش
کردن و شايد هم حقش بوده ولی برای من...يه چيزی خيلی خيلی
فراتر از اين حرفاست...

لورکا خود منم که ۶۷ سال پيش در اون بدن توی اون دادگاه کذايی
از خودم دفاع کردم...
لورکا خود منم که ۶۷ سال پيش تو سلولم ساعاتی قبل از اعدامم
مثل يک بچه خوابيده بودم...
لورکا خود منم که ۶۷ سال پيش وقتی با مرگی که يک عمر در اشعارم
وصفش کرده بودم روبرو شدم تنها چيزی که ميتونستم در لحظات آخر
پيش کشيش اعتراف کنم ترس بوده...!
لورکا خود منم که دلم ميخواست ماه...ماهی که انقدر
دوستش داشتم تو اون لحظه آخر از اون بالا جون کندن منو تماشا نکنه...!
لورکا خود منم که دلش نميخواست تو قبرستون بميره...!
لورکا خود منم که ۶۷ سال پيش پتوم رو به صاحب ماشينی که داشت
منو به مسلخ ميبرد و از سرما ميلرزيد تعارف کردم...!
آره...لورکا منم...لورکا خود منم که ۶۷ سال پيش آخرين ترانه ای
که از گلوش خارج شد اين بود که :
من هنوز زنده م !

آره...لورکا يه شاعر بود...يه شاعر هميشه و هرکجای دنيا همزاد منه...!
نه...اشتباه نکنين...من شعر بلد نيستم...وزن و قافيه رو نميشناسم...
فرق رباعی و دو بيتی رو نميدونم...از سبکهای شعری اطلاعات
جامعی ندارم...ولی ب