شراگیم
قلب تو

برای تنفر،

قلبی به کوچکی يک قلوه سنگ هم کافيست

اما برای دوست داشتن

بايد قلبی به بزرگی يک کوه داشت.

به چشمانم نگاه کن و بگو

چطور ميتوان بر قلوه سنگی خانه ساخت؟

من آشيانه ام را بر ستيغ کوه

بر روی سخت ترين و بلند ترين صخره‌ی آن

نه با خس و خاشاک

که با عشق و ايمان بنا خواهم کرد.

جايی که بادهای ويرانگر شک

و ابرهای تيره اشک

در ارتفاع حقير خود

هوهو کنان و گريان

از زير پاهايمان بگذرند.

من آشيانه ام را

بر فراز کوهی خواهم ساخت

چنان بلند

که صبحها در زلال آبی آسمانش

تن به آب بسپاريم

و ترانه‌ی روياهای مهتابی شب دوشينمان را

در گوش خورشيد بخوانيم.

به چشمانم نگاه کن و بگو

بر کدام ستيغ قلب تو

جايگاهی چنين رفيع

يافت می شود؟

(۸۳/۵/۲۳)

توسط در November 2, 2004 7:45 PM | | نظرات (4)
شهر روسپیخانه

مثل زنی پا به ماه

در شرف به دنيا آوردن نوزادی هستم

بی سر !

نفرت انگيز و هولناک...

چرا که نطفه اين درد

در کثيف ترين روسپیخانه اين شهر

اين شهرِ روسپيخانه!

بسته شده بود

جايی که مردان بی سر

تمام لذتشان را

ميان پاهای زنان جستجو ميکنند

و تمام زندگيشان را نيز...

و روح باکره من

در همين محيط بارور شد

و درد کشيد

و اکنون می زايد شعری را

نه

کودکی را

بدون سر

همچون پدرانش

نفرت انگيز و هولناک

تمام اين درد را

تحمل ميکنم

که طفل حرامزاده ام را

به دنيا بياورم

در حوله ای بپيچم

و سخاوتمندانه

تقديم به شما کنم!

(۸۳/۵/۱۳)

توسط در October 2, 2004 7:41 PM | | نظرات (5)
نشستم روبه رویش ساکت و خسته

نشستم روبرويش ساکت و خسته

سرم زير است و در فکرم هزاران حرف ناگفته

تمام حرفهاي مانده ام بغضی شده راهِ گلو بسته

کتابم رو به رويش روی ميز

آن سو تَرَک قهوه

نبرد است اين!

نبرد بی کلامی می شود آغاز

نگاه بی قرارم اولين خائن!

جبونانه

به بيرون می شود خيره

نگاه بی حريفش ترک ميتازد

بر اين بيغوله ی ويرانِ بی آورد

ــ چه گفتی؟

-- هيچ...

ــ بگو چيزی.

-- کتابی را که دادی نيست...تمام خانه را گشتم...!

ــ کتاب من نبود آن...آه...

-- برايت ميخرم آن را...کجا دارد؟

ــ نميخواهم!

نگاه بز دلم دزدانه ديدی ميزند او را...

خنده تلخش

برايم تازگی دارد.

چرا بايد چنين روزی من و تو رو به روی هم؟

چرا بايد ببينم خستگيها و غم بی انتهايت را؟

اگر باعث منم تف بر من و بر من...!

ــ کجايی...؟هااااای!

-- چه گفتی؟

ــ اگر رفتی تو روزی دور

اگر عزم سفر کردی

مگو با من مگر وقتی که آنجايی...

-- کجايم؟

ــ همانجايی که ميدانی!

سکوتی چند.

ــ تو وقتی رفته باشی من

تو را چون ماه دور از دست ميبينم

و دوری تو را بهتر شکيب و صبر خواهم کرد

و کم کم هرچه را بايست

از ذهن خواهم شست

و کم کم ياد تو کمرنگ خواهد شد...

و کم کم خاطراتت محو خواهم کرد

خاطراتت...آه...

بر لبانش خنده می آيد.

ــ يادت هست...؟ هلاگيم و...آن ديگر...چه بود اسمش؟

-- شراليا...

ــ هان...! شراليا...که طفلک را درون شيشه ای محبوس ميکردی...!

سقط شد طفلک بدبخت...!

با خنده می گويد.

-- ای بابا...نگو ديگر...

سرم زير است و چشمانم پر از اشک است

همه دردم گلو را ميفشارد سخت

رهايش ميکنم بی ترس و بی پروا

ــ تو و گريه...!؟عجيب است اين...!

(صدای هق هق گريه)

تمام حرفهای مانده ام با اشک بيرون ريخت.

(۸۳/۴/۱۱))

توسط در September 2, 2004 7:39 PM | | نظرات (2)
گرد این آتش رقصتان بیهوده است

ديگر بس است
ای جستجوگران فتح من
ای سلحشوران عرصه عشق!
شمشيرهای چوبی تان برا نيست...
زجرم می دهد...

ديگر بس است
ای دخترکان ساده ی کامل!
که در سينه هاتان
جای زخمهای کهنه عشقهای افلاطونی
به چرک نشسته است
و در سرهايتان هميشه مبتذل ترين افکار سرود ميخوانند
سرود حماسی ((بادا بادا مبارک بادا))

گرد اين آتش رقصتان بيهوده است
رقصنده های کوکی من

ديگر بس است
ديوارها بلندند
هيچکدام شما را به درون راهی نيست
اين تسخير ناپذير
تسخير ناپذير خواهد ماند
اينجا گذرگاه سواران رهگذری ست
که با اسبهای بالدارشان
و گيسوان پريشانشان
و قلبهای آهنينشان
و سينه های مرمرين شان
از فراز ديوارها
يک شب
مهمان من خواهند شد
و سخاوتمندانه
خواهند بخشيد
هر آنچه را که من
نيازمندش هستم
هر آنچه را که يک مرد
نيازمندش است
و صبح
با اولين تلالو آفتاب
برای هميشه
و شايد برای هميشه...

ديگر بس است
ای دخترکان حريص هميشه عاشق
شمشيرهای چوبی تان برا نيست
آزارم می دهد
ای سلحشوران عرصه عشق!
دروازه قلب من
به روی شما
عاشقان کوچک
کوچکان عاشق
که با شمشيرهای چوبيتان بر درهای آهنينش ميکوبيد
بسته خواهد ماند

اينجا متعلق به سواران رهگذريست
که بر اسبهای بالدارشان
از فراز ديوارها
هر شب
اين تسخير ناپذير را
تسخير ميکنند.

توسط در July 2, 2004 7:29 PM | | نظرات (3)