...
یکساعت به نیمه شب مانده است. باقی مانده خورش بادمجان را گرم میکنم و قابلمه ی برنج را هم میگذارم جلویم و چهار زانو روی زمین مینشینم و هر دو تا قابلمه را هم میگذارم جلویم و شروع میکنم به خوردن. گور بابای هرچه رژیم و لاغری و کوفت و زهرمار...غمگین و عصبی و کلافه ام... از خودم بدم می آید...اینجور وقتها سعی میکنم از خودم انتقام بگیرم...خوردن و خرج کردن راههایی ست برای انتقام گرفتن...از اینکه نیم بند و نصفه نیمه بدبخت باشم بدم می آید...بدبختی وقتی قابل تحمل است که کامل و تمام عیار باشد...اگر اینقدر دیر وقت نبود باقی مانده ی پس اندازم را برمیداشتم و میرفتم اول یک شام جانانه یک جای خفن میخوردم و بعد هم میرفتم و هرچه میدیدم و هوس میکردم بدون توجه به قیمتش میخریدم...تی شرت...کفش...کتاب...جاروبرقی...ادکلون...تردمیل...ست چاقوی آشپزخانه...قابلمه...عینک آفتابی...همین یکهفته پیش بود که رفتم و یک دوچرخه سایکلوتوریستی خریدم...همه ی پس اندازی را که در این چهار پنج ماهه از کار بازاریابی جی پی اس و کار کارخانه داشتم دادم و یک دوچرخه خریدم...پس اندازی که باید تا دو سه ماه دیگر آنقدر میشد که بتوانم کرایه خانه شش ماهه دوم سالم را بدهم......یک میلیون تومان دادم و خریدمش...گور بابای صاحبخانه و کرایه خانه...حالا تا دو ماه دیگر کی مرده است و کی زنده...؟ از آن دوچرخه هایی بود که همیشه حسرت داشتنش را داشته بودم...حالا که خریدمش بلا استفاده گذاشتمش وسط پذیرایی و شده است آیینه دق...!
البته یک راه دیگر هم برای انتقام گرفتن از زندگی وجود دارد...آن هم خیانت کردن و زیر آبی رفتن است...این روزها در این کار هم استاد شده ام...!کم کم دارم تبدیل میشوم به یک آدم چاق و بی پول و بد طینت...!
حوصله نوشتن ندارم...مرده شور ترکیبم را ببرد...
بعد التحریر:
دیشب شب بدی بود ولی خواب خوبی دیدم... خواب دیدم مونیرو اومده بود اینجا و داشت برام از داستان نوشتن حرف میزد و منم گوش میدادم...نشسته بود روی فرش وسط هال و داشت یه ماجرایی رو تعریف میکرد از اون موقع ها که گروه کولیها رو داشت...منم نشسته بودم روی صندلی و نگاهش میکردم...همینجور اون حرف میزد و من نگاهش میکردم...یکدفعه متوجه شدم که چه چشمهای خوشگلی داره...برام عجیب بود که چطور تا حالا متوجه نشده بودم...درست از همون چشمها بود که من دوست داشتم...صورتش هم البته خیلی جوون تر شده بود...ولی چیزی که مهم بود چشمهاش بود...چشمهاش برام تازگی داشت...انگار بار اول بود میدیدمش...اونقدر اون چشمها خوشگل بود که نفسم بند اومد...وقتی میگم خوشگل منظورم یه چشم کشیده یا درشت با مژه های بلند از اونهایی که پشت کامیونها میکشن یا اصلا بعضی هنر پیشه های هالیوودی دارن نیست...نه...از اون خوشگلهایی بود که اگه به هرکی نشونش میدادم و میگفتم ببین چه چشمهای خوشگلی داره بهم میگفت "خاک بر سرت آخه این کجاش خوشگله؟" ...میدونین چه جور چشمی رو میگم...حتی چشمهاش بریتنی اسپیرزی هم نبود که یه زمانی من خیلی دوست داشتم...یه جفت چشم غمگین که سفیده ش به خاکستری میزد...یه جفت چشم غمگین تقریبا درشت...من آدمی نیستم که بتونم موقع حرف زدن با کسی توی چشمهاش خیره بشم...یه مرضی دارم که یه روز یه خانومی که دکتر بود بهم گفته بود...از اون مرضهایی که آدم نمیتونه مستقیم توی چشم طرفش برای مدت طولانی نگاه کنه...اسم مرضه الان یادم نیست ولی هرچی بود یه مرض بود که تا قبل از آشنایی با این خانوم دکتر حتی نمیدونستم یه جور بیماریه...فکر میکردم خب ممکنه از حجب و حیا باشه یا حتی از متانت و ادب..یه هر حال زل زدن توی چشم دیگران رو یه جورایی گستاخی میدونستم...ولی مونیرو که داشت حرف میزد انگار مرضم خوب شده بود...شایدم متانتم رو کنار گذاشته بودم و به هر حال زل زده بودم توی چشمهاش...نمیتونستم کار دیگه ای بکنم...انقدر چشمهاش قشنگ بود که همونجا فهمیدم که خوابم...همیشه وقتی توی خواب میفهمم که خوابم بلافاصله بیدار میشم...و بیدار هم شدم...اما هنوز به وضوح اون چشمها رو به یاد میارم...یه جفت چشم تقریبا درشت و غمگین.
توسط در July 6, 2008 1:26 AM |
لینک ثابت
|
نظرات (27)
رابعه...!
اول اینکه ان چیزی که قرار بود تا ده- پانزده روز دیگر زندگی ما را متحول کند (ر.ک: دو تا پست قبل از این پست) کار نکرد و فعلا همینطور کما فی السابق در خدمتتان هستیم!
دوم اینکه چند روز پیش "رویا صدر" برایم ایمیل زده بود و اجازه خواسته بود که برای کتاب جدیدش که در آن قرار است به طنز نویسی وبلاگی بپردازد، از بعضی مطالب وبلاگ من استفاده کند...برای اینکه یکوقت فکر نکند از این وبلاگرهای در پیت هستم و مطالبم همینجوری کشکی و کتره ایست برایش نوشتم که باید بررسی کنم...! بررسی که کردم دیدم بالاخره ما هم زحمت کشیده ایم و یک چیز بامزه ای نوشته ایم و اگر همینجوری بگوییم بردار و ببر هنر خودمان را بی قدر کرده ایم...نشستم برای خودم یک الگوریتمی طراحی کردم که طبق آن نوشته های طنز من به سه دسته ی لوس، بامزه و شاهکار تقسیم میشود...دسته اول مثل آن مطلبی ست که سه چهار سال پیش نوشته بودم که یک روز از سر کار امده بودم خانه و گربه ام کف آشپزخانه ریده بود و من هم ندیده پایم را گذاشته بودم روی گه گربه...! خلاصه که مطلب لوس و مهوعی بود...اینجور مطالب رایگان است و هرکس میتواند بردارد و ببرد هرجا دلش خواست بدون ذکر منبع استفاده کند...نوش جانش... دسته دوم نوشته هاییست که به هر حال بامزه است...یعنی اگر به خنده هم نیندازدت کمکی باعث انبساط خاطر میشود...خب تقریبا اکثر نوشته هایی که در رده "شوخی-طنز" طبقه بندیشان کرده ام در این رده جای دارند...این نوشته ها فقط در صورتی حلال میشوند که استفاده کننده منبع اصلی نوشته را ذکر کند و در غیر این صورت از گوشت سگ مرده ی ارمنی هم حرام تر هستند...!
اما دسته سوم نوشته هاییست که با اجازه یا بی اجازه کسی حق ندارد چپ به آنها نگاه کند...اینها آس های من هستند که انها را برای رفع کوتی کنار گذاشته ام...برای روزگار کوری و پیری ...خود این آس ها دو دسته هستند...آس های عوام پسند و آس های خواص پسند...!خیلیهایی که با خواندن این نوشته از زور خنده چند قطره ای ادرار بی اختیار دفع کردند با خواندن این یکی نوشته حتی لبخندی هم نزدند. همانطور که هستند کسانی که از روی صندلیشان بعد از خواندن همین نوشته دوم پایین افتاده بودند و کف اتاق قل قل میخوردند اما نوشته ی اولی به نظرشان لوس و سبک رسیده بود...!(هر دوی این نوشته ها از نظر من جزء آس ها محسوب میشوند)
البته این خانوم صدر نوشته ی خودش را هم انتخاب کرده بود و صاف دست گذاشته بود روی آن نوشته ای که در آن ماجرای"انرژی درمانی" دوست دختر سابق سهیل را نوشته بودم. این سهیل از صدقه سر من کم معروف شده بود حالا قرار است اسمش توی کتاب طنز خانوم صدر هم بیاید و به اتفاق دوست دختر سابقش تبدیل بشوند به دو چهره ماندگار در ادبیات طنز این مملکت...! و بعد باز این پسرک ناشکر است و تا تقی به توقی میخورد پشت چشم نازک میکند که چرا شراگیم چنین گفته و چنان کرده...!
راستش را بخواهید آن نوشته ی " انرژی درمانی" هم از آنهاییست که کسی نباید بهش چپ نگاه بکند... اما بنا به پاره ای مصالح موافقت کردم... و گفتم آدم باید بالاخره خیرش به دیگران برسد!
سوم اینکه امروز رفتم چک مونیرو را از نشر مرکز گرفتم...مبلغش را نمیگویم اما کمی بیشتر از آن چیزی بود که انتظارش را داشتم. تصمیم دارم این چک را نقد نکنم مگر زمانی که در شرایطی باشم که بدانم هیچ چاره ای به جز نقد کردنش ندارم. گذاشتمش زیر شیشه میز تحریرم و هر بار که نگاهش میکنم پر از همه ی حس های خوبی میشوم که ممکن است به سراغ آدم بیاید...شما شاید متوجه نباشید اما مونیرو با این کارش درست توی بدترین بحران روحی ام به دادم رسید...حیف که شما نمیدانید این مونیرو چقدر آدم خوب و دوست داشتنی ای هست.
نکته چهارم اینکه به شدت این روزها گرفتارم...همین که هر ده روز یکبار هم اینجا را به روز میکنم باید کلاهتان را بیندازید بالا...به طور معمول روزانه 14-15 ساعت به طور مستقیم درگیر کار هستم (دو شیفت کاری) و خانه که میرسم عملا به جز یک حمام داغ و بعد خوابیدن به چیز دیگری فکر نمیکنم...شاید کم کم بیخیال این کار دوم بشوم...تا به حال بیشتر از ان چیزی که عایدم بشود از جیب گذاشته ام...ولی خوبی اش این است که هر روز میتوانی منتظر یک خبر خوب باشی...!
توسط در June 18, 2008 10:46 PM |
لینک ثابت
|
نظرات (46)
یک تحول...
الان حدود دو هفته ست که چراغ سی پی یو مغزم همینجور دائم روشنه و با جفت هسته هاش درگیر یه پردازش خیلی خیلی سنگین و مهم وقت گیرشده که تا تموم نشه عملا هیچ برنامه دیگه ای قابلیت بارگذاری و اجرا پیدا نمیکنه...وبلاگ نویسی که دیگه خودش به تنهایی یه نرم افزاره به عظمت تری دی مکس که در حالت عادی هم که سی پی یوی مغزم خالی و بی کار باشه با هزار بسم الله بسم الله میرم سمتش که یه وقت وسطاش هنگ نکنم... حالا شما هی بیاین کامنت بذارین و آفلاین بدین که فلانی چرا آپدیت نمیکنی...اخه شما که نمیدونین چی شده و الان هم چون هنوز نه به داره و نه به بار منم نمیخوام که بیام توی بوق و کرنا کنم که آهای ملت قراره تا ده پونزده روز دیگه زندگی من از این رو به اون رو بشه... باور کنین خودمم نمیدونم اون روش چی هست...از اینی که الان هست احتمالا داغون تر نمیتونه باشه...البته شایدم باشه و 6 ماه دیگه منم مثل علی سنتوری نشسته باشم وسط یه خرابه و در حال کله گنجیشکی گرفتن واسه چهار تا معتاد درب و داغون تر از خودم باشم...من که میدونم الان همتون مثه گربه ای که یه چیز جالب دیده باشه مردمک چشمهاتون گشاد شده و گوشها و سیبیلاتون رو هم دادین جلو و براق شدین که ببینین جریان چیه و قراره که چی بشه بالاخره...ولی واقعا فعلا به خاطر یه سری مسائل امنیتی نمیتونم چیزی بگم و فقط برای اینکه خیال دخترایی که اینجا رو میخونن راحت بشه بگم که مساله ربطی به ازدواج مزدواج نداره...من نمیدونم چرا این دختر پخترا انقدر علاقه به ازدواج دارن...اصلا ولش کن...الان سر این بحث باز بشه و فک منم گرم بشه این نوشته که قراره یه یاد داشت کوتاه باشه میشه مثنوی هفتاد من...!خلاصه نه ربطی به ازدواج داره و نه البته ربطی به گرین کارت و مساله مهاجرتم و صد البته نه ربطی به اون کلاسهای آنتولوژی که قراره توی هفته بعد تشکیل بشه و شهریه ش رو اون خانوم (ر.ج. پست قبلی) زحمت کشیدن و خودشون پرداخت کردن...حالا بعدا میگم که جریان از چه قراره!
فقط اومدم بگم نگران من نباشین...حالم خوبه (البته با توجه به استانداردهای ایران: زنده بودن = خوب بودن)...به زودی اگه بدتر نشم بهتر هم میشم.همین!
توسط در May 30, 2008 3:28 PM |
لینک ثابت
|
نظرات (34)
حافظ ای حافظ شیرازی...!
در نظر بازی ما بی خبران حیرانند
من چنینم که نمودم دگر ایشان دانند
عاقـلان نقطـه پرگــــــار وجودند ولی
عشق داند که در این دایره سرگردانند
جلوه گاه رخ او دیده من تنها نیست
ماه و خورشید هم این آینه میگردانند
عهد ما با لب شیرین دهنان بست خدا
ما همه بنده و این قوم خداوندانند
مفلسانیم و هوای می و مطرب داریم
آه اگر خرقه پشمین به گرو نستانند
وصف رخساره خورشید ز خفاش نپرس
که در آن آینه صاحب نظران حیرانند
لاف عشق و گله از یار زهی لاف دروغ
عشقبازان چنین مستحق هجرانند
مگرم چشم سیاه تو بیاموزد کار
ورنه مستوری و مستی همه کس نتوانند
گر به نزهتگه ارواح برد بوی تو باد
عقل و جان گوهر هستی به نثار افشانند
زاهد ار رندی حافظ نکند فهم چه باک
دیو بگریزد از آن قوم که قرآن خوانند
گر شوند آگه از اندیشه ما مغبچگان
بعد از این خرقه صوفی به گرو نستانند
پ.ن: دنبال یک مطلب میگشتم که کمی حال و هوای بحث قبلی عوض شود...میخواستم اول قسمتی از یک نوشته ی زیبای پروست را بگذارم که دیدم ممکن است حمل بر این شود که دارم آن بحثها را - که پای پروست بینوا هم به آن کشیده شد – به نوعی کش میدهم...رفتم سراغ دیوان حافظ...بازش کردم و صاف همین شعر آمد...امیدوارم این یکی باعث سوء تفاهم نشود...باور کنید بیت ماقبل آخرش کاملا اوریجینال است و من در ان دستی نبرده ام...به هر حال این شعر برای این است که خلقمان را کمی خوش کنیم...دم حافظ گرم!
توسط در April 26, 2008 7:57 PM |
لینک ثابت
|
نظرات (25)
لولیتای ایرانی...!
نبودم...دیروز رسیدم...روز دوم عید خاله ام از شمال زنگ زد که تنها خانه نمان... بلند شو بیا اینجا...توی سیاهکل یک ویلا گرفته اند...جای همگی خالی...بد نبود...چند بار سعی کردم از کافی نت های لاهیجان سری به وبلاگم بزنم...خیلی سفت و سخت "فیل تر" بود...حتی وبلاگ آینه ام را در بلاگفا هم "فیل تر" کرده بودند...من که هرچه زور زدم نتوانستم "فیل ترینگ" آنجا را دور بزنم...این باعث می شود بیشتر قدر خواننده های شهرستانی خودم را بدانم...بگذریم...اینها همه فرع است...اصل قضیه امروز عصر اتفاق افتاد...برای اینکه به ماجرای امروز عصر برسم باید از اول شروع کنم...یعنی از امروز صبح...رفته بودم دوری در تهران بزنم...دلم برای خیابانهای شهرم تنگ شده بود...از میدان ونک پیاده به سمت تجریش راه افتادم...تهران در ایام عید بی نظیر است...پاک...ساکت...سر به زیر...به میدان تجریش که رسیدم حسابی گرسنه ام شده بود...سری به پیتزا وشه زدم و یک سالاد ایتالیایی و یک سیب زمینی تنوری سفارش دادم...تا غذایم حاضر شود زنگی به مهیار زدم...گفت که می آید عقبم که برویم دوری بزنیم...برای یک ساعت دیگر سر ظفر قرار گذاشتیم...غذایم را سر فرصت خوردم و چند دقیقه زودتر از مهیار سر قرار بودم...آمد...هیچ طرح و برنامه ای برای پر کردن وقتمان نداشتیم...گفت برویم جاده چالوس و چیزی بخوریم...گفتم اینجور جاها را معمولا دو تا سیبیل با هم نمی روند...خوبیت ندارد...گفت برویم خانه ما فیلم ببینیم...گفتم حس خانه ماندن و فیلم دیدن ندارم...گفت برویم استخر...گفتم همین یک کارم مانده با شورت ماماندوز بیایم استخر...گفت کارتینگ...گفتم مگر پولمان زیادی کرده...؟ گفت دختر بازی...گفتم کوری نمیبینی توی خیابان سگ پر نمیزند...دختر کجا بود روز جمعه ای...گفت امروز پنجشنبه است...گفتم اشتباه میکنی...پایش را کرد توی یک کفش که پنجشنبه است...وقتی دیدم اینجور با اطمینان حرف میزند شک برم داشت...گفتم اگر پنجشنبه هم باشد از آن پنجشنبه های تخمی جمعه نماست...! ...گفتم برویم بدمینتون بازی کنیم...گفت راکت ندارم...گفتم من هم ندارم...میرویم میخریم...راهی منیریه شدیم...مهیار با کلی استخاره یک راکت ویش خرید 7500 تومان و من هم بدون هیچ استخاره ای یک راکت یونکس خریدم 27000 تومان...یک زمانی داخل پارک شهر آرا همه من را میشناختند...روزی دو سه ساعت آنجا با دوستی که دست بر قضا بعدها عضو تیم ملی بدمینتون هم شد بدمینتون بازی میکردیم...خوشحال و خندان راهی پارک طالقانی شدیم غافل از اینکه این تازه آغاز ماجراست...!
دیم دریم دیم دیم دریم دیم دیم...پیامهای بازرگانی:
جلد سوم کتاب در جستجوی زمان از دست رفته (طرف گرمانت یک) به شدت مورد نیاز است...اگر کسی دارد به ما هم بدهد...پولش را میدهیم!
...به قول سهیل...باری...! در پارک طالقانی مشغول بازی بودیم که قهرمان اصلی داستان نفس نفس زنان وارد شد...دخترکی حدودا بیست ساله با پیراهن و شلوار ورزشی و اندامی به غایت متناسب...من و مهیار چند لحظه واقعا ماتمان برده بود...به مهیار گفتم یاد بگیر...هیکل یعنی این...!غلط نکنم مربی فیتنس است...و شک م از انجا به این مساله رفت که داشت دخترک نسبتا چاق و کم سن و سالی را میدواند و و نرمش میداد و خودش هم همراه او میدوید و نرمش میکرد...خیلی دلم میخواهد بتوانم درست و حسابی این دختر را وصف کنم...من قبل از اینکه صورت دخترک را ببینم که داشت پشت به من ورزش میکرد محو هیکلش شده بودم...وقتی برگشت سمت من یک لحظه حس کردم فشارم افتاد...اگر صورتی که این دختر داشت را روی بدهیکل ترین و چاق ترین دختر دنیا هم میگذاشتند شک نکنید که من عاشقش میشدم...در تمام مدتی که این دختر در فاصله پنجاه متری ما نرمش میکرد عملا بازی من و مهیار شده بود که یک توپ او میزد و توپ جلوی پای من زمین میفتاد و یک توپ من میزدم و جلوی پای او زمین میفتاد...اصلا دیگر نگاهمان دنبال توپ نبود...تو را به خدا اینجوری نگاهم نکنید...من ادم واقعا محترمی هستم و حداقل این یک قلم (چشم چرانی) وصله ای نیست که به من بچسبد...ولی دید زدن چنان دختری چشم چرانی محسوب نمیشود...یک اجبار است...اصلا وظیفه است...!
مهیار گیر داد که شراگیم خاک بر سرت برویم شماره ای چیزی بدهیم...بچه است دیگر...عقلش که نمیرسد که به چنین لعبتی نمیشود رفت و همینجور مثل این جواد های کوچه و خیابان شماره داد...گفتم خفه شو بگذار فکرم را جمع و جور کنم ببینم چه خاکی باید به سرم بریزم...خانوم شین من را ببخشد...در آن لحظات به همه چیز فکر میکردم الا تعهد و اخلاقیات و اینجور مزخرفات...دخترک حیلی بالاتر از ظرفیت پرهیزکاری من بود...خلاصه که هرچه فکر میکردم عقلم به جایی قد نمیداد...آخر مگر میشود رفت جلو و با چنان لعبتی همینطور باب آشنایی باز کرد...بعد هم گیرم که بشود...با این مهیار حشری چه کنم که مثل گرگ گرسنه منتظر یک اشاره است که دختره را لقمه ی چپش کند...در همین فکرها بودم که دیدم دختره در چند قدمی من است و میگوید ببخشید میشود کوله مان را چند لحظه اینجا بگذاریم روی نیمکت شما...؟ کم مانده بود همانجا قالب تهی کنم...با همه ی توانی که داشتم آب دهانم را قورت دادم و گفتم خواهش میکنم...حتما...!
دخترک کم سن تر از چیزی بود که فکر میکردم...شاید هفده هجده سال بیشتر نداشت...رفتارش بی محابا و معصومانه بود...کودکانه بود...دلبرانه بود...آدم را یاد لولیتا مینداخت...هر دو نشستند روی نیمکت کنار ما و دخترک از کوله اش دو سه تا سیب در اورد و قطعه قطعه کرد و به ما هم تعارف کرد...هنوز برای من قابل هضم نبود که دخترک با پای خودش امده و کنار ما نشسته و دارد به ما سیب تعارف میکند...کم کم اعتماد به نفسی پیدا کردیم و شروع کردیم به شوخی کردن و گاه به گاهی چیزی پراندن...اولین قدم به شدت موفقیت آمیز بود...بدون اینکه پا پیش بگذاریم دخترک خودش آمده بود کنار ما و یخ بین ما شکسته بود...از حرفهای دخترک چنین برمی آمد که خانه شان همان حوالی ست و آمده که با دوستش (همان دختر 13-14 ساله ی چاقی که همراهش بود) ورزش کنند...میگفت رشته ورزشی خودش کاراته است و تا به حال بدمینتون بازی نکرده و خیلی دلش میخواهد بازی کند...از خدا خواسته راکتهایمان را بهشان دادیم و خودمان نشستیم به تماشا...واقعا بازی نکرده بودند و ناشیانه به توپ ضربه میزدند...یک ربعی که بازی کردند تشکر کردند و وسایلشان را برداشتند که بروند...واقعا دیگر فرصتی نبود...گفتم ما هم داریم میرویم اگر میخواهید تا یکجایی برسانیمتان...گفت نه...پیاده میرویم...خداحافظی کردیم و راه افتادیم...ما کمی جلوتر میرفتیم و دخترها هم پشت سرمان می امدند...به ماشین که رسیدیم انها هم به ما رسیدند...باز تعارف کردیم و باز هم همان جواب را گرفتیم...داخل ماشین مثل بدبختها نشسته بودیم و فکر میکردیم نباید اینجور تمام شود...مهیار گفت برویم حداقل شماره بدهیم...به نظرم اصرار بیشتر یکجور جلف بازی بود اما واقعا چاره ای نبود...بیرون از پارک دوباره به آنها رسیدیم...از پنجره ماشین صدایشان کردم...دخترک این بار کمی عصبانی هدفون هایش را از گوشش برداشت و ایستاد که ببیند من چه میگویم...گفتم واقعا ببخشید...میخواهید شماره ما را داشته باشید که اگر دفعه بعد هم خواستید بیایید بدمینتون بازی کنید با هم بیاییم...؟ کمی تند و عصبی تشکر کرد و گفت نه... حالا اگر دوباره شما را دیدیم بازی میکنیم...!به نوعی همه چیز تمام شده بود...توی ماشین نشسته بودیم و هرکداممان توی خیالات خودمان بودیم...مهیار گفت حالا کجا برویم...؟به شوخی گفتم برویم شمال...جایی را بلدم به نام بهشت گمشده...جان میدهد برای عشاق به وصال نرسیده...گفت برویم...!
در عرض یک ساعت و نیم کوله هایمان را بستیم و وسایلمان را جمع و جور کردیم و کلی هم خرت و پرت خریدیم و راهی شمال شدیم...قرار بود شب را در هتلی در ساری بمانیم و صبح زود عازم بهشت گمشده شویم...داخل ماشین یاد خوابی افتادم که چند شب پیش دیده بودم...خواب دیده بودم که با مهیار در جاده شمال میرفتیم ...یک جایی از جاده از کوه شن و سنگریزه زیادی ریزش کرده بود و سطح جاده شیب دار شده بود...مهیار میخواست از روی شن ها رد شود که ماشین ناگهان لیز خورد و به طرف دره کشیده شد...سقوط کردیم...موقع افتادن هیچکداممان حس بدی نداشتیم...آخرین حرفی که من زدم این بود که "پس بالاخره تمام شد..." و همان موقع از خواب پریدم...خوابم را برای مهیار تعریف کردم...تعجب کرد...برای خود من هم عجیب بود...چون اصلا قرار نبود من و مهیار به شمال برویم و حالا که اینطور اتفاقی راهی شمال شده بودیم خوابم به نظر عجیب و معنا دار می رسید...به هر حال با شوخی و خنده همه چیز را برگزار کردیم...مدتهاست که اعتقادم را به متافیزیک از دست داده ام...نزدیکهای جاجرود به خانوم شین زنگ زدم که خبر شمال رفتنم را به او بدهم...گفت تو مگر قرار نیست که شنبه بروی فلانجا و فلان کار را بکنی؟گفتم تا شنبه برمیگردیم...گفت امروز جمعه است...گفتم اشتباه میکنی...امروز 5 شنبه است...و مهیار هم با سر تایید کرد...گفت نخیر...امروز جمعه هست آقای حواس پرت...به مهیار گفتم مردک خانوم شین میگوید امروز جمعه است...با اعتماد به نفس گفت که اشتباه میکند و امروز 5 شنبه است...گفتم اشتباه میکنی...امروز 5 شنبه ست...جیغش در امد که مگر امروز 9 ام نیست؟ تقویم الان جلوی من است و میگوید جمعه است...! گفتم مهیار امروز مگر 9 ام نیست؟ گفت خب آره...گفتم دهنت سرویس مهیار...دور بزن...!
دور زدیم و برگشتیم...قرار شد فردا صبح من کارم را انجام دهم و حوالی ظهر راه بیفتیم...به شوخی به مهیار گفتم راستی توی خوابم وقتی سقوط کردیم هوا کاملا روشن بود...از اول هم مقدر بود که ما روز راه بیفتیم...!
توسط در March 29, 2008 4:06 AM |
لینک ثابت
|
نظرات (84)
یک کار مشترک...!
فاتح شدم...خود را به ثبت رساندم...! بالاخره بعد از یکماه و خورده ای استرس و سگ دو زدن و بی خوابی کل مبلغ اجاره خانه شش ماهه اول سال را جور کردم...همین الان رو به رویم جلوی میز است و تا چند ساعت دیگر هم میرود توی جیب صاحبخانه محترم...دیگر خیالم تا شش ماه راحت است...! ناگفته نماند چهارصد هزار تومانش را مادرم تقبل کرد و باقی اش را هم خودم جور کردم...خلاصه اینکه فکر نکنید فقط خودتان در این روزها بلدید حماسه بیافرینید...اگر میدانستید این پول را من چگونه جور کردم میفهمیدید حماسه واقعی یعنی چه...یک میلیون و سیصد و پنجاه هزار تومان...هرچه عیدی و پاداش و پس انداز و اضافه کاری و حقوق و سنوات بود را یک کاسه کردم و پنجاه هزار تومان هم قرض کردم و گذاشتم رویش و قال قضیه کنده شد...حالا من ماندم و یک جیب خالی و نزدیک سه هفته تعطیلات نوروزی که باید بنشینم خانه و سماق بمکم...!
فاتح شدم...بله فاتح شدم
اکنون به شادمانی این فتح
در پای آینه، با افتخار یک میلیون و سیصد و پنجاه هزار شمع نسیه میافروزم
و می پرم به روی طاقچه تا، با اجازه، چند کلامی
درباره فوائد اتکای به نفس! به حضورتان برسانم
و اولین کلنگ ساختمان رفیع زندگی ام را
همراه با طنین کف زدنی پر شور
بر فرق فرق خویش بکوبم
من زنده ام، مانند زنده رود، که یک روز زنده بود.
فاتح شدم...بله فاتح شدم
پس زنده باد شراگیم زند ساکن بلوک 11 شهرک اکباتان
که در پناه پشتکار و اراده
به آنچنان مقام رفیعی رسیده است، که در چهارچوب پنجره ای
در ارتفاع نمیدانم چند متری از سطح زمین
قرار گرفته است.
و این افتخار را دارد
که میتواند از همان دریچه – نه از راه پلکان –
خود را
دیوانه وار به دامان مهربان مام وطن سرنگون کند.
پ.ن:
با تشکر از فروغ فرخزاد به خاطر همراهی همیشگی اش
بعد التحریر:
ضایع شدم...صاحبخانه رکب زد...!با این سن و سال پیرزن زرنگی ست...یعنی حواسش جمع است...رفته بود و پرس و جو کرده بود و ته و توی قیمت خانه را در آورده بود...لپ کلامش این بود که اگر من الان هرکسی را جای تو بیاورم میتوانم ماهانه نزدیک چهارصد هزار تومان ازش بگیرم...راست هم میگفت البته...هرچه گفتم حاج خانوم شما جای مادر مائید به خرجش نرفت که نرفت...امیدوارم مادرم من را ببخشد...! به هر حال نمیتوانستم چیز دیگری بگویم...ترجیح دادم از راه دیپلماسی وارد شوم و مثل "شنبه" در آن سریال تلویزیونی هی مادر جان مادرجان کنم...!فایده نداشت...پیرزن دندان مصنوعی هایش را تیز کرده بود که حق و حقوق خودش را بگیرد...گفتم که ندارم...پول را گذاشتم جلویش و گفتم همین است...فکر کنم دیدن آنهمه اسکناس کمی دست و پایش را سست کرد...گفت پس باید پول شارژ ساختمان را هم هر ماه بدهی...با خوشحالی قبول کردم...فکر میکردم شارژ ساختمان مثلا ماهی دو سه هزار تومان است...من چه میدانستم پیرزن ماهی پنجاه هزار تومان شارژ میدهد...پول را که گذاشت توی کیفش مبلغ شارژ را به من گفت...دود از کله ام بلند شد...! نه راه پس داشتم و نه راه پیش...خلاصه که رفت توی پاچه ام...بد جور هم رفت...خدا آخر و عاقبتم را ختم به خیر کند.
توسط در March 14, 2008 8:21 PM |
لینک ثابت
|
نظرات (33)
شنبه...
فقط ماشینهای مدل بالا...حتی پژو 405 و 206 هم نه...پرادو...ماکسیما...کمری...آزرا...ایکس 3...پشت برف پاک کن هرکدام یک برگه میگذارم...برگه ها رو خودم طراحی کرده ام و با هزینه ی خودم هم چاپ کرده ام...اصلا دلم نمی اید برگه ای حرام شود...تقریبا دانه ای پنجاه تومان برایم آب خورده...روی کاغذ گلاسه...دو طرف رنگی...اصلا چرا راه دور برویم...این عکسش است...این روی برگه است...پشت برگه هم مشخصات و کاربردها و توضیحاتش هست بعلاوه آدرس و شماره تلفن شرکت...اگر یک روز یکی از این برگه ها به دستتان رسید بدانید کار من بوده...البته برگه ها را قرار نیست من پخش کنم...ولی فعلا دلم نمیاید برگه ها را بدهم دست کارت پخش کن...از کجا معلوم همه را یکجا حواله جوی آب نکند...؟ بعد هم فعلا نزدیک آخر سال است و باید بدوم که این کسری اجاره خانه را جور کنم...بنشینم به امید کارت پخش کن همینجور هشتم گرو نه ام میماند و شرمنده صاحبخانه میشوم...
خیابون پسیان رو با یه کیف پر از برگه های آگهی بالا میرم و هدفون ها رو هم گذاشتم توی گوشم و فرهاده که میخونه:
شنبه روز بدی بود...روز بی حوصلگی...وقت خوبی که می شد...غزلی تازه بگی...
توسط در March 8, 2008 11:48 PM |
لینک ثابت
|
نظرات (36)
کار...کار؟
وقتی همه ی زندگی ات میشود اضطراب و استرس و سگ دو زدن که بتوانی اجاره خانه ات را جور کنی و بدهی طبیعتا جایی برای نوشتن و مهمتر از آن خواندن نمیماند...تا ده روز دیگر باید حدود یک و نیم میلیون تومان بابت اجاره ی شش ماهه دوم خانه ام بدهم به صاحبخانه...تقریبا بیشترش را جور کرده ام اما هنوز حدود چهارصد هزار تومان کم دارم که باید تا آن موقع جور شود...مادرم پیلاطس وار دستش را شست و ضمن ابراز همدردی و تاسف بابت مشکلات مالی ام من را به دست زندگی ام سپرد و گفت که کار بیشتری نمیتواند بکند...یعنی در اصل قول یک کمک سیصد – چهارصد هزار تومانی را داده است...حق هم دارد...من هم اعتراضی ندارم...بالاخره یک روز باید بتوانم از پس دخل و خرج خودم بر بیایم...ولو شده به قیمت دور شدن از همه ی چیزهایی که دوست دارم...حدود یکماه است که چیزی نخوانده ام و بیشتر از دو هفته است که چیزی ننوشته ام...به شدت چسبیده ام به این کار دوم...همان بازاریابی و فروش جی پی اس...شبها میروم سر کار خودم و صبح مستقیم از سر کار میروم شرکت و آنجا مشغول می شوم و حوالی ساعت 5-6 بعد از ظهر هم میرسم خانه و مثل مرده میفتم توی رختخواب و تا چشم به هم میگذارم ساعت 10 شب شده و باز باید بروم سر کار...واقعا بعضی روزها نمیرسم در حد چک کردن ایمیل ها و آفلاین هایم هم سری به اینترنت بزنم چه برسد به وبلاگ نویسی و وبلاگ خوانی...میدانم اینجور که پیش برود خیلی از شما را از دست خواهم داد...واقعا همین سیصد –چهارصد نفری هم که در این روزهای رکود و گرفتاری هر روز به من سر میزنند خیلی کار بزرگی میکنند...من خودم اگر وبلاگی را دوست داشته باشم و هر روز بروم و ببینم که چیز جدیدی ننوشته است بعد از مدتی از صرافت خواندنش میفتم...دم شما گرم...!
کار شرکت بد نیست...یعنی حداقل امیدوار کننده است...با اینکه تا به حال به جز همان یک وام اولیه که شرکت به من داد و با آن یک خط و گوشی خریده ام برای کار (که البته طی پنج قسط باید برش گردانم)، چیزی برای من نداشته است اما ماهیت کار به گونه ایست که هر روز که به سر کار میروم این احتمال وجود دارد که با یک فروش خوب، چند میلیونی کاسب شوم...و همه چیز همین امید است...کاری که بالقوه میتواند زندگی تو را از این رو به آن رو کند حتی اگر هیچوقت جواب ندهد هم باز زندگی تو را متحول میکند...همین چند روز پیش برای فروش محصول به یک شرکت وارد کننده عمده بولدوزر رفته بودم...صحبتهای مقدماتی حاکی از این بود که قصد خرید چهارصد دستگاه ردیاب برای نصب بر روی بولدوزرهایشان دارند...فروش همین چهارصد تا میتوانست به کل زندگی من را از این رو به ان رو کند...دو روز بعد زنگ زدند که پشیمان شده اند...یعنی فعلا چیزی نمیخرند...حداقل حسن این ماجرا این بود که دو روز غرق این رویا بودم که بعد از این فروش با پولی که بابت پورسانت و خدمات نصب این چهارصد دستگاه میگیرم میتوانم مثلا ماشینی بخرم و کرایه خانه ام را بدهم و چند میلیونی هم پس انداز کنم...خوبی ماجرا این بود که مینشستم حساب میکردم که اگر در هر ماه یک فروش اینچنینی داشته باشم بعد از یک سال یا دو سال میتوانم مثلا خانه ای هم برای خودم بخرم و از این مستاجری خلاص شوم...خوبی ماجرا این بود که لااقل دو روزی در عالم خیال نشسته بودم در تراس آپارتمان شخصی ام در طبقه بیستم یک آسمانخراش و همه ی تهران زیر پایم بود...من یک آپارتمان کوچک و شیک و تراس دار را در طبقات بالای یک برج مسکونی مشرف به تهران با هیچ خانه و ویلایی عوض نمیکنم...مگر یک آپارتمان هشتاد متری آنچنانی چند است؟ متری سه میلیون؟ سه و نیم میلیون؟سیصد میلیون هم بشود اگر من هر ماه یک مشتری گردن کلفت برای جی پی اس هایم پیدا کنم سه ساله میتوانم چنین چیزی بخرم...وای...فکرش را بکن شبها تهران زیر پایت چه منظره ای خواهد داشت...میتوانستم داخل تراس بساط باربکیو را هم راه بیندازم...یا مثلا وقتی هوا ابری و گرفته است بروم پشت پنجره بنشینم و فروغ بخوانم...یا بعضی هفته ها یک غذای خوشمزه درست کنم و دوستانم را هم دعوت کنم که دور هم باشیم...یک دست مبل شیک و مدرن و یک ال سی دی بزرگ برای هال و یک میز ناهارخوری هشت نفره چوبی هم برای آشپزخانه و یا پذیرایی...از همانهایی که هفته پیش قیمت کرده بودم و میگفت که انگلیسی ست و دوازده میلیون تومان بود...آدم یا اثاث خانه نخرد یا اگر میخرد یک چیز حسابی بگیرد...چه اشکالی دارد اگر آدم سه سال پس انداز کند و بعد از سه سال مثلا چنان میز ناهارخوری ای داشته باشد؟ بحث اشرافیگری و تجملاتی زندگی کردن نیست...آن چوبهای ضخیم و گره دار که انگار از دوران ماقبل تاریخ و از درختهای غول پیکر جدا شده اند و با کمترین تغییری روی هم سوار شده اند الهام بخشند...اصالت دارند...روح دارند...و برای یک خانه هیچ چیزی بدتر از بی روح بودن نیست...
...آه...باز من رفتم توی عالم خیال...و البته همه چیز همین فکر و خیال هاست...باید بروم و یک دوش بگیرم و بروم خانه مادربزرگم...چند روز دیگر دارد میرود امریکا پیش مادرم...زنگ زده بود که اگر چیزی گرفته اید برای مادرتان بدهید که من برایش ببرم و تاکید کرده است که یا طلا بگیرید یا زعفران...نمیدانم چقدر منطقی ست که مثلا من از این دست برای مادرم طلا بخرم و از آن دست از او پول بگیرم...مادرم چند وقت پیش با لحن گلایه آمیزی میگفت تو هروقت موعد اجاره خانه ات میرسد یاد من میفتی...میگفت وقتی خوشی و خوش میگذرانی که سراغی از ما نمیگیری... میخواستم بگویم کاش شرایط به گونه ای بود که تو هم ولو به خاطر اضطرار به یاد من میفتادی...اما نگفتم...گفتم تو چرا وقت خوشی هایت یادی از من نمیکنی؟ چرا وقتی میروید لاس وگاس و کلی پول بی زبان را نفله میکنید و یا وقتی یک وام صدهزار دلاری ات درست میشود فکر نمیکنی که پسری هم داری که در ایران برای هر یک دلاری صد تا معلق باید بزند؟ چرا همیشه من باید یاد تو بیفتم و رو بیندازم و از تو پول بخواهم که تو یادت بیفتد پسری هم داری که موعد اجاره خانه اش آمده و میتوانی کمکش کنی...؟
البته مادرم هم راست میگوید...مدتهاست به این نتیجه رسیده ام که مادر من زنی ست که زندگی اش به زندگی من ارتباط چندانی ندارد...زندگی او خلاصه شده است در حزب و حزب بازی و مراسم روز زن و شعارهای دهن پر کن چپی و زنده باد و مرده باد و کوروش مدرسی و منصور حکمت و میتینگ و مراسم و سخنرانی و در کنارش هم اگر فرصتی باشد شب شعر و شراب و رقص و قمار و همین...! من نمیدانم یک انسان چطور میتواند با چنین چیزهای مزخرفی زندگی اش را پر کند...هروقت با من حرف میزند محور اصلی حرفهایش رفیق ها و فعالیتها و سیاستها و میتینگها است...برای خودش قالبی درست کرده که داخل ان قالب احساس آرامش و امنیت میکند...وقتی برای من از فلان رفیق جدیدش میگوید که تازه از کردستان آمده و چقدر پسر خوب و فهمیده ایست و چه کارهایی که نکرده و چه خطرهایی که از سر نگذرانده میخواهم سرش را بکنم...وقتی میگوید تمام هفته را با رفیق هایش شب نشینی داشته اند و شعر خوانده اند و شراب خورده اند میخواهم همه ی موهایش را بکنم...وقتی میبینم همه ی توجه ومحبت و دغدغه و نگرانی مادرم را یک عده غریبه از آن خود کرده اند...وقتی میبینم مادرم به جای اینکه حال من را بپرسد و نگران من باشد از وضعیت فلان جوان زندانی - که لابد خودش مادری دارد که نگرانش باشد - می پرسد، دلم میخواهد گریه کنم...آن وقت است که بدم می آید از هرچه حزب و حزب بازی ست...انگار این کارها فقط وسیله ایست که عده ای آن سوی آب نشین با آن خلاء بیکاری ها و بیحاصلی ها و سطحی بودن های خودشان را پر کنند...خلاء زندگی های یک بعدی و یکنواخت و مزخرفشان را...انگار همه اینها برای این است که آدمها چیزهایی را که واقعا مهم هستند کنار بگذراند و به مسائل بی اهمیت و یا مسائلی که به آنها ارتباطی ندارد بپردازند...!اگر مادرم یکدهم توجه و وقت و احساس مسئولیت و نگرانی ای را که نسبت به حزب و فعالیتهای اینچنینی اش دارد صرف من کرده بود شاید الان من آنجا و در کنارش بودم...پس به من حق بدهید که لحنم تلخ و گزنده باشد...ولی واقعیت همین است...من باید قبول کنم که امروز دغدغه های مادر من به مراتب مهمتر و بزرگتر از این است که پسرش چه وضعیت و چه احساسی دارد..آن دوره ای که مادرم باید مادری میکرد گذشته است و امروز دیگر مسخره است که من توقع توجه و محبت و ابراز احساسات مادرانه از سوی او را داشته باشم...دوره اش سر آمده و دیگر هم نخواهد امد...به قول خودش نمیشود همیشه بر سر قبر گذشته ها گریه کرد...
با همه اینها من هنوز کوچکترین اشاره و توجهی از جانب او را مثل شیر تازه و گرم با ولع سر میکشم و باز دل خوش میکنم که نه...اینگونه هم نیست...مادرم گاهی به عکس من هم نگاهی میکند و چشمانش خیس میشود...مادرم گاهی دلش برای من تنگ میشود...مادرم یک موی من را با صد تا کوروش مدرسی عوض نمیکند...مادرم بی صبرانه منتظر من است.
پ.ن: اگر کسی در مورد سیستم سخنگوی خودروی سمند و یا سیستمهای مشابه اطلاعاتی دارد که مثلا شرکت پیمانکارش کدام است و یا در مورد سیستمهای مشابه (سخنگوی هوشمند اتومبیل) چیزی میداند یک ندا به من بدهد.
پ.ن:
- کار...کار؟
- آری اما در آن میز بزرگ
دشمنی مخفی مسکن دارد
که ترا می جود آرام آرام
همچنان که چوب و دفتر را
و هزاران چیز بیهوده دیگر را
و سرانجام تو در فنجانی چای فرو خواهی رفت
مثل قایق در گرداب.
توسط در February 28, 2008 5:43 PM |
لینک ثابت
|
نظرات (115)
اِن - هشتاد و یک
متاسفانه دیروز عصر بعد ازعمری زندگی شرافتمندانه و سالها مقاومت دلیرانه در برابر فشارهای داخلی و خارجی برای خریدن خط و موبایل در نهایت تسلیم جبر زمانه شدیم و به خاطر ضرورت شغلی پیش آمده یک عدد موبایل اِن -81 و یک سیم کارت اعتباری اپراتور اول (0919) از خیابان جمهوری ابتیاع فرمودیم...!
پ.ن: گوشی را که خریدم با اینکه در ظاهر جلوی من پلمپ در جعبه را باز کرد اما باتری موبایل تقریبا فول شارژ بود و روی گوشی هم تعدادی اهنگ عربی و یک شوی عربی نیز بود...نفهمیدم این دیگر چه جور پدر سوخته بازی ست که اینها در آورده اند...اگر کسی فهمیده به من هم بگوید.
پ.ن: اگر کسی این گوشی را دارد و یا اطلاعات موبایلی اش خوب است یک ندا به ما بدهد ببینیم چیز مالی خریده ایم یا خیر...!
پ.ن: شماره موبایل را به جز چند تا از حواریون باوفایم به کسی نمیدهم...شرمنده ام...وسیله ی کار است...
برای اس ام اس بازی وبلوتوث بازی و پدرسوخته بازی روی من حساب نکنید!
پ.ن: چشم به هم زدم دوباره آخر سال نزدیک شد و باز هم موعد قرارداد جدید بستن با صاحبخانه است...یکی باید هرچه زودتر یک فکری به حال من بکند...!
پ.ن: این وبگردیهای آدینه آخر کار دست من میدهد...از ترس اینکه جمعه نشود و من هنوز چیزی ننوشته باشم همه ی طول هفته اضظراب و دلشوره دارم...و دست اخر هم مجبور میشوم با یک نوشته ی دو خط و نیمی و چند پی نوشت مثل این سر و ته ماجرا را هم بیاورم...! حلال کنید...
توسط در February 6, 2008 10:44 PM |
لینک ثابت
|
نظرات (29)
شوهر یاب ماهواره ای...!
خیلی ضایع است که آدم بین وبگردی این آدینه ش تا وبگردی آن آدینه ش نوشته ای از خودش توی وبلاگ نداشته باشد...برای همین این جمعه وبگردی تعطیل است... این هفته واقعا سرم شلوغ بود...یعنی حسرت یکساعت وقت آزاد به دلم ماند که ماند...در کنار این کاری که الان دارم یک کار بازاریابی نیمه وقت هم گرفته ام که خیلی بهش امیدوارم...بازاریابی یک نوع جی پی اس با کارکردی خاص هست...وقتی متصدی مربوطه بهم در مورد کارکرد و نحوه کار دستگاه توضیح داد تازه فهمیدم که لامصب بد چیزیست و میتواند یک انقلاب درست و حسابی در روابط انسانی پدید بیاورد...فکر نکنید یک وقت میخواهم تبلیغ کنم...من و شما که این حرفها را نداریم...فقط چون دوست ندارم سر شما بی کلاه بماند کمی در مورد خواص و کاربرد این دستگاه توضیح میدهم که بفهمید در این دوره زمانه داشتن این دستگاه از نان شب هم برای شما واجب تر است...
این دستگاه که نوعی مکان یاب ماهواره ای (جی پی اس) است کمی بزرگتر از یک قوطی کبریت است و داخل ان یک عدد سیمکارت تلفن همراه تعبیه می شود.با یک تماس به وسیله تلفن و یا موبایل با این دستگاه میتوانید موقعیت دقیق سوژه را روی نقشه مشاهده بفرمایید...این دستگاه را می شود روی ماشین در یک نقطه ای که دیده نشود و یا داخل کیف یا جیب کت و کاپشن و لباس قرار داد و به وسیله آن از موقعیت لحظه به لحظه سوژه حتی بدون اینکه روح او هم خبر داشته باشد مطلع شد.
اما کارکردها:
1- فرض کنید شما یک دختر ستمدیده و دلشکسته هستید که هر روز دوست پسر گردن کلفتتان به عناوین و بهانه های مختلف میپیچانتتان...شما میدانید که او به دیدن دوست دخترهای دیگرش می رود اما نمیتوانید این قضیه را ثابت کنید...کافیست یک روز از فرصت استفاده کنید و این قوطی کبریت جادویی را موقعی که در ماشینش نشسته اید زیر داشبورد یا زیر آفتابگیر یا داخل جعبه دستمال کلینکس پشت شیشه یا هر سوراخ دیگری که او متوجه نشود بگذارید...روز بعد وقتی طبق معمول دوست پسر گردن کلفتتان پشت تلفن به شما می گوید که برای انجام کار مهمی عازم شهرستان کهکیلویه و بویر احمد شده است و نمیتواند سر قرار با شما حاضر شود شما با یک تماس کوچولو با این دستگاه متوجه میشوید که سوژه در کافی شاپ دنج واقع در مجتمع تجاری گلستان مشغول خوردن قهوه اسپرسو ست...! یا اینکه ماشین جلوی منزل دوست دختر سابق آقا پارک میباشد...به کمک این وسیله همیشه در زمان مناسب در مکان مناسب خواهید بود و میتوانید مثل عقاب بالای سرش حاضر شوید و یک کشیده به سبک فیلمهای ایرانی نثارش کنید!
2- این قضیه عینا در مورد پسرهای معصومی که دوست دخترهای ولگرد و بدکاره دارند نیز صدق میکند!
3- شما مرد محترم و نسبتا آبرو داری هستید که دست بر قضا پسرتان از این جوانهای مو سیخ سیخونکی کثافت و انگل جامعه از آب در آمده است و راه به راه ماشینتان را با اجازه یا بی اجازه شما برمیدارد و میرود برای نوامیس مردم مزاحمت ایجاد میکند...و هر وقت هم به او زنگ میزنید که ماشین را برگرداند یا میگوید ماشین را به تعمیرگاه برده و یا میگوید رفته است به خانه سالمندان کهریزک سری بزند و تا شب هم نمیتواند بیاید...ولی صفحه موبایل شما بعد از ردیابی نشان میدهد که ماشین در حال حاضر با سرعت 120 کیلومتر در ساعت دارد به سمت فرحزاد پیش می رود...خب... اینجور آدمها با نصیحت و دلالت و توبیخ و تهدید آدم نمیشوند و اگر هم چیزی بگویی چهار تا کلفت هم بارت میکنند که به چه حقی جاسوسی من را کرده ای...!از من میشنفید یا سرتان را بگیرید رو به آسمان و عاقش کنید و یا اگرهم آدم ماتریالیستی هستید یک کاغذ و قلم بردارید و از ارث محرومش کنید!
4- شما یک مادر همیشه نگران و دلسوز فرزندانتان هستید و یک پسر تخس و شیطان دارید که مثل کش تنبان راه به راه از مدرسه فرار میکند...کافیست به همراه ساندویچ کوکو سبزی اش یک عدد از این دستگاهها هم در کیفش بگذارید و هر ده دقیقه یکبار او را از داخل آشپزخانه منزل تان چک کنید!
5- شما یک کارمند دون پایه ی دولتی هستید و بعد از 20 سال کار و پس انداز یک پراید چُسکی خریده اید و روز اول گوسفند بیگناهی را هم کشته اید و خونش را محض محکم کاری به قالپاق های ماشین مالیده اید و کل فامیل و همکاران را هم شیرینی داده اید و قرار است در اولین تعطیلات به همراه همسر و فرزندان بروید پابوس امام رضا... یکهفته بعد یک دزد از خدا بیخبری ماشینتان را از جلوی در خانه به یغما میبرد...دو حالت دارد...یا این دستگاه ردیاب را دارید یا ندارید...اگر ندارید که تو سر زنان و گریه کنان دست زن و بچه تان را بگیرید و یک توک پا باید تشریف ببرید اداره آگاهی یا کلانتری محل و شرح ماوقع را بگویید و مطمئن هم باشید تا وقتی همه ی نیروها برای سرکوب زنان گیسو نما در قالب طرحهای امنبت اجتماعی بسیج شده اند آن دزد آبرودار و زحمتکش با فراغ بال مشغول اوراق کردن ماشین شماست...!اما اگر این دستگاه فسقلی را داشتید به محض اینکه پرده را کنار زدید و متوجه شدید که ماشینتان نیست لبخندی بزنید و پرده را بکشید و اول صبحانه را با فراغ بال به اتفاق خانواده صرف میکنید و بعد یک زنگ به دو تا از دوستان بادی بیلدینگ خود میزنید که امروز عصر اگر وقت دارند برای کاری مزاحمشان بشوی و بعد با اتوبوس به محل کار خود می رویید و بعد از اتمام ساعت کار با موبایلتان شماره ردیابتان را میگیرید و روی صفحه موبایلتان و روی نقشه متوجه میشوید که اتوموبیل در حال حاضر در خیابان سیروس و داخل کوچه ای تنگ و تاریک پارک شده است. پس به اتفاق بر و بچز عازم محل میشوید و ماشینتان را که برزنتی را هم رویش کشیده بودند برمیدارید و برزنت را هم تا میکنید و داخل صندوق عقب میگذارید و اگر ان دزد خطاکار هم در محل بود کمی او را نصیحت و احیانا تلکه میکنید و عازم خانه میشوید...!
6- شما صاحب یک شرکت آژانس اتوموبیل یا شرکت تعاونی مسافربری و یا باربری هستید و دلتان میخواهد آمار راننده هایتان و احیانا ماشین هایتان را داشته باشید و از راننده های دو دره باز و از زیر کار در رو خود رودست نخورید...با این دستگاه میتوانید در هر لحظه ماشین هایتان را هرکجای ایران که باشند در کمتر از سی ثانیه و فقط به وسیله یک گوشی موبایل (و یا اگر موبایل هم ندارید با یک خط تلفن و یک دستگاه کامپیوتر) ردیابی کنید.
7- شما به تازگی رستورانی زده اید و برای تبلیغ به کارت پخش کنی پولی داده ای که برود و برای شما برگه های تبلیغاتی را در خانه ها بیاندازد...تنها راه برای اینکه مطمئن شوید کارت پخش کن مثل اسب کوچه ها و خیابان ها را بالا و پایین میکند و برگه ها را داخل جوی آب نمی ریزد این است که همراه برگه ها این دستگاه معجزه گر را هم بگذارید داخل جیبش و طرز کارش را هم برایش مفصلا توضیح دهید.
به جان خودم این دستگاه خیلی به درد همه میخورد...اینها فقط چند تا مثال بود...شما حتی اگر رفتگر شهرداری هم باشید باز برای این دستگاه کارکردهایی میتوانید بیابید...البته این شوهریاب ماهواره ای (با اینکه شوهریابی فقط یکی از قابلیت های این دستگاه است نمیدانم چرا دستگاه به این اسم بیشتر شناخته می شود!) چیزی نیست که نیاز به بازاریابی داشته باشد و شرکتی هم که اینها را وارد میکند یکجورهایی زیاد دنبال بازاریابی و فروش این محصول نیست چون اولا به اندازه کافی مشتری دارد و در ثانی تعدادش محدود است و وارداتش هم بر خلاف سایر مدل های جی پی اس سخت است و دست و پا گیر...اما نکته اینجاست که این شرکت یکجورهایی خانوادگی ست... یک روز یکی از بستگان به من زنگ زد که تو که اینقدر از بی پولی مینالی بیا و بشو مسئول آموزش و فروش شرکت و ما فلان قدر هم بهت میدهیم...و چون من نمیخواستم این کار فعلی ام را از دست بدهم گفتم به این شرط که فعلا فقط برایتان بازاریابی کنم و بتوانم به کار خودم هم برسم...بعد از یکسری مذاکرات توافقاتی حاصل شد و این شد که من شدم مسئول بازاریابی و خدمات پس از فروش شرکت به صورت نیمه وقت...و وقتی مدیر شرکت تک تک محصولات و کارکردهایشان را برایم توضیح داد چشم من این آخری را گرفت و گفتم حیف است این وسیله ی جذاب و همه کاره را در وبلاگم معرفی نکنم...من میدانم الان خیلیها می آیند و شروع میکنند به تبلیغات منفی که این کارها جاسوس بازی ست و خوبیت ندارد و زشت است و در زندگی باید آدمها به هم اعتماد داشته باشند و غیره و ذالک...اینها آدمهایی هستند که دوست دارند زیرآبی بروند و ادای آدم حسابی ها را هم در بیاورند و حالا که تکنولوژی آنقدر پیشرفت کرده که دیگر کسی نمیتواند دو دره بازی در بیاورد سعی میکنند از گسترش این تکنولوژی به هر نحوی جلوگیری کنند...خلاصه اگر میخواهید این محصول را داشته باشید و در ضمن دوست دارید شراگیم زند با آن همه کمالات و دبدبه کبکبه اش در کمال خضوع و فروتنی خدمتتان برسد و برایتان این سیستم را نصب و راه اندازی کند و یا آموزش دهد و خدمات پس از فروش ارائه نماید قبل از اینکه دیر بشود با هر وسیله ای که در دسترستان است (کامنت – ایمیل – آفلاین – تلفن) به من خبر بدهید...!
پ.ن: با اینکه قرار است وبگردی آدینه تعطیل باشد اما بد نیست به جای آن یک کاریکاتور بسیار گویا و زیبا از نیک اهنگ کوثر را به مناسبت نزدیک شدن به ایام انتخابات مجلس با هم ببینیم...واقعا زده است وسط خال...! من میگویم نباید در این انتخابات چه اصلاح طلبان تایید صلاحیت بشوند و چه همچنان رد صلاحیت شده باقی بمانند شرکت کرد...من رفتار منفعلانه را نیز توصیه نمیکنم...باعث افتخار من است که راهکاری عملی برای خروج از وضعیت انفعال در نوشته های مرتبط با طرح اعتراض ارائه داده ام و پیشنویسی نیز برای منشور آزادیخواهی نوشته ام...اگر این حکومت هزار سال دیگر نیز به همین منوال حکومت کند باز هم این طرح اعتراض باعث سربلندی من خواهد بود...حداقلش این است که سعی م را کرده ام و عاقلانه ترین و درست ترین گزینه موجود را در حد توانم ارائه داده ام ...هنوز معتقدم بهترین گزینه در شرایط موجود این است که این طرح مورد تدقیق و بررسی کامل قرار بگیرد و برای اجرایی شدن روی آن تمرکز و تبلیغ شود....قرار نبود از این حرفها بزنم...کاریکاتور نیک آهنگ کوثر را با عنوان انتخابات ببینید:
توسط در February 1, 2008 10:06 PM |
لینک ثابت
|
نظرات (56)
دوستان و دشمنان...!
خواننده های وبلاگ من دو دسته هستند...یک دسته آنهایی هستند که فقط وبلاگم را میخوانند و هیچ مدل کنجکاوی خاصی هم نسبت به شخص بنده ندارند...با این دسته اول کاری نداریم...به اینها میگویند خواننده های بی آزار و بسته به اینکه کامنت بگذارند یا نگذارند طیف "بی آزار با خاصیت" و یا "بی آزار بی خاصیت " را تشکیل میدهند...! اما آن دسته دوم گروهی هستند که دلشان میخواهد از فیها خالدون من سر در بیاورند...اینها خودشان دو دسته اند...دسته ذکور و دسته اناث...دسته اول را اصلا حوصله شان را ندارم...مثلا طرف چهار صفحه ایمیل میزند که من محمد جواد هستم و 28 سالم است و خیلی نوشته هایت را دوست دارم و میخواهم ببینمت و بیا قرار بگذاریم و از این حرفها...یک وقتهایی دلم میخواهد سر اینجور آدمها را با دندان بکنم...باز اگر وبلاگی داشت و من هم میشناختمش یک چیزی...آخر پدر امرزیده من بیایم سر قرار به تو بگویم که چند من است...؟دو تا نره غول چه حرفی دارند که با هم بزنند...؟ به خدا من حوصله دیدن دخترهای شناس دور و بر خودم را هم دیگر ندارم چه برسد به سیبیل کلفتهای ناشناس ...! به هر حال یک جواب محترمانه کوتاه میدهم که ممنونم از لطفت و فرصت شود حتما هماهنگ میکنیم و این روزها یه کم سرم شلوغ است و خلاصه در لفافه میگویم که اگر برایش امکان دارد از ما بکشد بیرون... دو هفته بعد باز ایمیل میزند که نالوطی بابا یه خبری از خودت بده و چرا سرت خلوت نشد و کجایی و پس چی شد و ...؟ این بار من یک نامه نیمه محترمانه میدهم خدمتش که ببین محمدجواد جان من واقعیتش زیاد اهل بیرون رفتن و قرار گذاشتن و این جور کارها نیستم...حالا اگر یک روز توی مودش بودم و فرصتش را داشتم خبرت میکنم تا همدیگر را ببینیم...بعد طرف یا بهش برمیخورد و لب ور میچیند و هرجا هم برود پشت سر من میگوید این شراگیم عجب آدم گند دماغی ست یا اینکه در عشقش مثل کوه راسخ است و بعد از چند ماه دوباره سر و کله ش پیدا میشود که:" من را یادت است...؟ من همان محمدجوادم که دو ماه پیش برایت نامه داده بودم...! " و لابد انتظار دارد من از خوشحالی بال در بیاورم...!
اما دسته دوم جماعت اناث هستند که به حکم غریزه همیشه خاطرشان به نوعی عزیز است... به هر حال این هم برگ برنده ایست که دخترها دارند و هیچ کاریش هم نمیشود کرد...این گروه هم خودشان چند دسته اند...دسته اول بهشان میگویند "قرشمال" ها...این دسته در برخوردهای اول کم رو و خجالتی هستند و خودشان هم نمیدانند از جان آدم چه میخواهند و حالا تیری توی تاریکی رها میکنند بلکه بر قلب سنگ بی مروت ما بنشیند که معمولا هم نمینشیند...!با این دسته باید خیلی احتیاط کرد...یعنی اگر در جواب نامه اش که پر از قلب سوراخ شده و گلهای پر پر شده است چند خط بنویسی و زیرش هم یک "دو نقطه ستاره" ی ناقابل بگذاری باید بعدها جوابگو باشی که تویی که نمیخواستی با من بمانی پس چرا انقدر دم از عشق و عاشقی میزدی؟و اگر با تعجب بپرسی کجا دم از عشق و عاشقی زدم همان ایمیل دو نقطه ستاره دارت را لوله میکنند و چنان توی مقعدت فرو میکنند که از هرچه نقطه و ستاره است بیزار می شوی...!
دسته دوم که به "خفت کن" ها شهرت دارند رو راست تر و در عین حال خطرناک ترند...اینها هم از همان اول تیری را در تاریکی رها میکنند اما به این نیت که بزنند چشم و چالت را در بیاورند...صراحت لهجه و رک گویی و حرفهای قبیحه زدن از مشخصات این دسته است...نامه نگاری با این دسته لذت بخش و راحت است چون بدون رودربایستی هستند و تو علاوه بر دو نقطه ستاره میتوانی چیزهای خیلی خفن تری را هم برایشان بفرستی و آب از آب تکان نخورد...خطر این دسته وقتی ست که رابطه تان به محیط حقیقی کشیده شود و تا به خودت بیایی میبینی مثل دوال پا بر پشتت جهیده اند و راه فراری هم نداری...!اینها دیگر آن گروه نازک نارنجی قرشمال نیستند که بتوانی دورشان بزنی و هروقت از رابطه خسته شدی با کمی گریه و زاری سر و ته قضیه هم بیاید...از مردانگی و آبرو و هستی ساقطت میکنند...!
اما در این بین دسته سومی هم از هر دو جنس وجود دارد که میشود با آنها بدون دغدغه رابطه داشت و نگران چیزی نبود...آدمهایی که به هر دلیل من هم از مصاحبتشان لذت میبرم...بیشتر دوستان فعلی من در این دسته قرار میگیرند...و البته اکثر کسانی که چشم دیدن من را ندارند در یکی از دسته های اخیر جای میگیرند...یعنی به هر حال یک جایی به انها آنطور که باید و شاید توجه نکرده ام یا آنها را پیچانده ام...نمیدانم...البته همیشه عده ای هستند که بدون دلیل با آدم چپ بیفتند...یا به دلایلی که به عقل جن هم نمیرسد...!
اما چه شد که اینها را نوشتم...؟ دوستی نامه ای برایم فرستاده بود که نمیدانم با پسری حرف تو بود و آن شخص میگفت شراگیم برخلاف نوشته هایش آدم متظاهر و غیر قابل تحملی ست...برایم جالب بود بدانم این شخص کیست و چطور من را میشناسد و چرا من را متظاهر و غیر قابل تحمل میداند...همینطور داشتم در ذهنم کسانی را که به هر نحوی از من خوششان نمیاید طبقه بندی میکردم که یکدفعه به سرم زد چیزهایی را که در سرم است بنویسم...خوشبختانه تعداد دوستانی که دارم خیلی بیشتر از کسانی ست که چشم دیدن من را ندارند و از این بابت خوشحالم...
بدم نمیآید کسانی که از من خوششان نمی آید بنویسند دقیقا به چه دلیل با من مشکل دارند...! البته صادقانه و با صراحت و ترجیحا بدون توهین...شاید واقعا برخی از این کدورتها به خاطر کج اندیشی و سوء تفاهم باشد و بشود با گفتگو آن را برطرف کرد...و اصلا از کجا معلوم که اگر عیب و ایرادم را به من تذکر دهید سعی در برطرف کردن ان نکنم...؟
پ.ن: امروز درست یک سال از اولین قرار ملاقاتم با خانوم شین میگذرد...درست پارسال همین موقع بود که او را دیدم...یعنی امروز به نوعی سالگرد آشنایی مان است...البته من که این چیزها یادم نمی ماند...خودش به من گفت که امروز چنین روزی ست و با حافظه فوق العاده ای که دارد بعید میدانم اشتباه کرده باشد...خانوم شین هم از ان دخترهایی ست که حسابی ماندگار شد در زندگی من...اگر اشتباه نکنم سومین دوست دخترم است که مرز یکسال را رد میکند...اولی را وقتی داشتم که هنوز وبلاگ نداشتم...و دومی هم حلی بود که اگر خواننده قدیمی اینجا باشید حتما میشناسیدش...در مورد خانوم شین نوشتن سخت است...شخصیتش شبیه "کورین" در جنگل واژگون جی.دی.سلینجر است...نمیدانم...توصیف کردنش سخت است...از ان تیپ آدمهاییست که اگر در یک مهمانی کسی از او در مورد مساله خاصی نظری بخواهد که اطلاعاتش در ان مورد کم است عارش نمی آید بگوید من در این زمینه مطالعه کافی نداشته ام...و اگر هم چیزی بداند تا از او نپرسند برای خودنمایی در بحثها پیش قدم نمیشود... فیلم بازی نمیکند...خود خودش است...برخلاف خیلی ها نمیخواهد خود را بیشتر از ان چیزی که هست نشان بدهد و اهل ادعا کردن هم نیست...من را بیشتر از هرکس دیگری دوست دارد و این مساله گاهی من را به شدت غمگین و نگران میکند...نگران سرانجامی که رابطه مان ممکن است داشته باشد...بعضی وقتها حس میکنم کنترل اوضاع از دستم خارج شده و رابطه مان به سمت و سویی پیش می رود که دیگر نمیتوانم جلویش را بگیرم...همین الان حتی تصور اینکه در ایران باشم و بخواهم رابطه ی دیگری را شروع کنم هم برایم ممکن نیست...بارها موقعیتهایی داشته ام که از هر لحاظ هیجان انگیز تر و آینده دار تر و عقلانی تر از رابطه ام با خانوم شین به نظر میرسیده اما مگر میشود اینجا باشم و خانوم شین هم بغل گوشم باشد و انوقت من با دختر دیگری رابطه ای داشته باشم...؟ اصلا تصورش هم برایم غیر ممکن است...برای همین میگویم حس میکنم کنترل اوضاع از دستم خارج شده...با اینکه هیچوقت قول و قراری بین ما نبوده و همیشه به او گفته ام که رابطه ما یک روز محکوم به تمام شدن است اما خیلی وقتها خودم هم به حرفم ایمان ندارم...دیگر نمیتوانم برای خودم و برای زندگی ام تصمیم بگیرم...انگار در جایی که نمیدانم کجاست و در زمانی که نمیدانم کی بوده عهدی را بسته ام که نمیشود آن را زیر پا گذاشت...کندن از خانوم شین برای من سخت نیست...هیچوقت آدم احساساتی و وابسته ای نسبت به روابطم نبوده ام...سخت نیست اما غیر ممکن است...به خاطر همه خوبیهایش و خلوصش و صداقتش و عشقش نمیتوانم به او پشت کنم...چطور بگویم...یکسال است با او هستم و فقط با او هستم...بارها شده همه ی وجودم غرق تمنای بوسیدن و در آغوش کشیدن و بودن با کس دیگری بوده... اما با اینکه امکانش را هم داشته ام نتوانسته ام...همیشه موقع عمل کم آورده ام...بعضی وقتها دلم میخواسته ولنگار باشم...دلم میخواسته آزاد و بی قید باشم...دلم میخواسته زندگی ام فقط و فقط متعلق به خودم باشد...دلم میخواسته روابطی را تجربه کنم که قلبم را از جا بکند...روابطی که لحظات هیجان انگیز و دورنمای امیدوار کننده ای داشته باشد...خیلی وقتها شده که قلبم با دیدن دختری لرزیده است...اما مثل یک مرد متاهل دست و پا بسته به خودم اجازه ی نزدیک شدن به او را نداده ام...و یا انقدر با تردید و دو دلی رفتار کرده ام که جایی برای رابطه نزدیکتر نگذاشته ام...خانوم شین همه ی هیجان و التهاب عشق های غیر منتظره ای را که میتوانستند سر راه من سبز شوند و دریای آرام زندگی ام را طوفانی کنند از من گرفته و به جای آن یک دنیا آرامش و سکون و سکوت و زلالی و زیبایی به زندگی من ارزانی کرده است...نمیدانم باید بخندم یا گریه کنم...!
توسط در January 20, 2008 9:13 PM |
لینک ثابت
|
نظرات (115)
ماجرای من و لپ تاپ و مهیار و ادبیات و منیروی روانیپور و خیلی چیزهای دیگر...
جکایت وبلاگ نویسی من هم یک چیزی در مایه های جهنم ایرانی ست...دیگر همه تان حتما حکایت جهنم ایرانی را شنیده اید که آنجا یک روز قیر هست و قیف نیست و روز دیگر قیف هست و قیر نیست و و روز بعد که هر دو هست متصدی شکنجه تشریف نمی آورد و خلاصه کلی خوش به حال اهالی دوزخ میشود...
من هم یک روز حوصله دارم بنویسم ولی وقت ندارم...روز بعد وقت دارم اما حوصله ندارم و روز دیگر که هر دوی اینها محیاست این لپ تاپ مردنی بازی در می آورد...!من نمیدانم چه مرگم بود که رفتم این لپ تاپ را خریدم...یکی دو سال پیش برای انجام کاری رفته بودم دفتر شرکت گردون...دست بر قضا ان روز یک جوانی هم آمده بود هم سن و سال من با یک عالمه ریش و یک عدد لپ تاپ و یک گوشی موبایل خیلی خفن و یک دوربین حرفه ای نیکون با لنز و تشکیلات و البته سویچ یک پژوی دویست و شش هم از کمرش آویزان بود...خلاصه یک انسان کامل بود...!(الان که دارم فکر میکنم میبینم مشخصات طرف چقدر شبیه مشخصات روزبه خودمان بوده است!)... همانجا به خودم گفتم ...یعنی میشود یک روز من هم همه ی اینها را داشته باشم؟ از آن روز همیشه ته ته ذهنم این بوده است که یک انسان کامل باید حداقل یک لپ تاپ خوب...یک دوربین عکاسی خوب...کمی ریش...یک گوشی موبایل و خط آبرومند (کد 2)...و حتی المقدور یک ماشین (هر ماشینی به غیر از پراید) داشته باشد...چند ماه پیش وقتی یکی از همکارها پیشنهاد داد که کامپیوتر قدیمی ام را بخرد تصمیم گرفتم اولین قدم را به سوی آن ابر انسانی که ان روز در دفتر گردون دیده بودم بردارم...پول فروش سیستم قدیمی ام را گذاشتم کنار پس اندازی که داشتم و این لکنته را خریدم...البته زیاد هم ناراضی نیستم...اما کامپیوتر خانگی چیز دیگریست...آدم روی این دست و دلش به نوشتن نمیرود...مثل این است که بخواهی با بشقاب ملامین پینگ پنگ بازی کنی...یا مثلا با خاک انداز...!
دیروز مهیار اینجا بود...همان ماهی سیاه کوچولو...پسر خوبی ست...ازش خوشم میاید...هم خوشتیپ است و هم خوب مینویسد...داستان کوتاه و شعر و از این قبیل مزخرفات... تا چند وقت پیش که میدانم از فعالان بخش ادبی روزنامه اعتماد بود...واقعا پسر خوبی ست...فقط اشکالش این است که یک مقدار قرمساق است... میخواهد از ادبیات پول در بیاورد...! از ادبیات...از نوشتن....خب این کار اگر اسمش قرمساقی نیست پس چیست؟ همیشه هم مینالد که پول ندادند و کم دادند...هرچه به او میگویم به جای پرسه زدن در این روزنامه ها و پااندازی در عرصه ی ادبیات برود دنبال یک کار شرافتمندانه و از ادبیات فقط لذت ببرد به خرجش نمیرود...یک اشکال دیگر هم دارد که کمی اسنوب است...البته کار کردن در محیط های ژورنالیستی مقداری اسنوب بودن را میطلبد...ولی به هر حال چیز خوبی نیست که آدم قسمت اعظم حرفها و خاطراتش مربوط به چایی خوردن با محمود (محمود دولت آبادی) و شوخی کردن با سیمین (سیمین بهبهانی) و کشتی گرفتن با نجف (نجف دریابندری) باشد...
دیشب حرف این بود که هر چند وقت یکبار جمع شویم جایی و جلسه ی کتابخوانی ای بگذاریم...به هر حال بهانه ایست برای اینکه هدفمند تر کتاب بخوانیم و بهانه ایست برای اینکه بیشتر همدیگر را ببینیم...پیشنهاد کردم اگر قرار به برگزاری چنین جلساتی شد با شاهکار پروست شروع کنیم..."در جستجوی زمان از دست رفته"...حداقل سه چهار سالی سرمان را گرم میکند...کتابی ست که واقعا میشود در مورد هر صفحه اش ساعتها حرف زد...بعد از شام گفت که قرار است برود خانه "منیرو" و نمیدانم فلان چیز را برایش پیدا کند و از من خواست که من هم با او بروم...با اینکه باید یک ساعت دیگر میرفتم سر کار اما با او رفتم...دلم برای ان خانه تنگ شده بود...اولین باری که با منیرو حرف زدم و به خانه اش رفتم یک روز صبح بود...زنگ زد و با همان لهجه ناز بوشهری اش و با همان صدای مردانه اش گفت که چقدر میخوابی...بلند شو بیا اینجا صبحانه بخور...! و من رفتم...فکر کنم قبلا تعریف کرده بودم...یادم نیست...حالا شاید فکر کنید این حرفها هم به نحوی ریشه در اسنوبیسم دارد...یعنی شراگیم میخواهد بگوید آنقدر با منیرو روانیپور ندار بوده است که صبحانه اش را در خانه او میخورده...ولی واقعا اینطور نیست...منیرو دوزار روی من به عنوان نویسنده و یا کسی که خرده استعدادی در ادبیات دارد حساب نمیکرد...فقط گاه گداری وبلاگ من را میخواند...اما وبلاگ چه ربطی به ادبیات دارد؟ خودم هم نمیدانم...در یک داستان تو نمیتوانی ابتدای داستان قرمه سبزی ات را بگذاری سر گاز و در ادامه داستان فراموشش کنی...قرمه سبزی حق ندارد وارد داستان تو شود مگر اینکه به نحوی برای پیشبرد داستانت بخواهی از ان استفاده کنی...والا زائد است و باید حذف شود...اما در وبلاگ دیدید که در همین نوشته ی قبل چه راحت آمد و در صدر نوشته ام نشست و بعد هم برای خودش فراموش شد تا جا بیفتد و حتی ته بگیرد و هیچ کس هم صدایش در نیامد که ان قرمه سبزی اول نوشته ات وصله ناجور بود...خب وبلاگ همین است...پر است از همین تکه ها و وصله هایی که بدون هیچ ارتباط منظقی پشت سر هم ردیف میشوند...تکه هایی که هیچ فکر هوشمندانه ای پشتشان نیست...سوگلی های مونیرو بچه های گروه کولی هایش بودند...کسانی که تکنیک های داستان نویسی را بلد بودند...کسانی که داستان نویس حرفه ای بودند یا قرار بود در آینده داستان نویس حرفه ای شوند...همان قرمساق های ادبی که داستان کوتاه و شعر و رمان میفروشند...شاید بی انصافی میکنم...هرکسی از ادبیات نان بخورد لزوما قرمساق نیست...این خود ادبیات است که ذاتا هرجایی ست...وقتی داستانی مینویسی حتما باید داستانت را در اختیار دیگران بگذاری تا یک قدم ادبیات به جلو بردارد...که این عجوزه عروس هزار داماد است...
اینها حرفهای یک آدم سرخورده از همه چیز است...!یکی از سرخوردگی هایش این است که چرا منیرو تشویقش نکرد که بیشتر و جدی تر بنویسد...چرا دلگرمش نکرد...چرا پشتش را نگرفت...چرا به ده نفر معرفی اش نکرد...منیرو که نثر من را خوانده بود...منیرو که طنز من را خوانده بود...منیرو که به قول خودش بعد از خواندن این نوشته نصفه شب آنقدر خندیده بود که از روی صندلی اش افتاده بود روی زمین...منیرو که یکبار برای تعریف ادبیات گفته بود ادبیات یعنی همین چیزهایی که تو در وبلاگت مینویسی...پس چرا به من به اندازه ی ان دیگران توجه نکرد...؟ چون شاگردش نبودم؟ یک فرضیه اسکیزوفرنیک این است که نویسنده های بزرگ هیچوقت شاگردانی تربیت نمیکنند که ممکن است در اینده از خودشان بزرگتر شوند...مدینه ی فاضله ی هر نویسنده ی صاحب نامی جامعه ای ست با چندین میلیون نویسنده...اما همگی متوسط و ضعیف...که نویسنده های بزرگ بر پشت و بالای انها بروند و بهتر و بیشتر دیده شوند...و برای همین دنبال استعداد های متوسط میگردند تا به جامعه آرمانی خود نزدیک شوند...اوه...من امشب چقدر بد شده ام...چقدر مزخرف میگویم...منیرو اینها را بخواند در مورد من چه فکر میکند...؟ به هر حال جای گله گی نیست چون من هم اصلا منیروی نویسنده را نمیشناختم و هنوز هم نمیشناسم...من تا همین امروز فقط یک کتابش را خوانده ام...همیشه فکر کرده ام وقتی هنوز همه ی آثار همینگوی و چخوف و داستایوفسکی را نخوانده ام...وقتی هنوز فرصت نکرده ام و یا تنبلی کرده ام و همه ی آثار صادق هدایت را نخوانده ام چرا باید بروم سراغ خواندن کتاب" کنیزو"ی منیرو روانیپور؟
منیروی من آن زن خونگرم و بوشهری و آگاه ساکن طبقه ی یازده بلوک یک است که آدم از بودن با او و همصحبتی اش سیر نمیشود...والا من را چه به نشست و برخواست با نویسنده های بزرگ این مملکت...؟
علی ایحال از موضوع دور نیفتیم...منیرو بعد از این سفر اخیرش به امریکا خانه اش را در اختیار یکی از بستگانش قرار داده بود...قرار بود من و مهیار برویم بالا و ان چیزی که مونیرو خواسته بود را پیدا کنیم و بعد هم زود برگردیم که من به سرویس محل کارم برسم...همه چیز طبق برنامه پیش میرفت که داخل آسانسور گیر افتادیم...من بودم و مهیار و یک آدم چاق با کلی نان سنگک و یک آدم کچل با کیف سامسونت و یک جوان یک لا قبای دیگر...بدترین چیز این است که آدم داخل اسانسوری با عده ای سیبیل کلفت گیر بیفتد...یعنی در آن شرایط بحرانی حضور یک زن و یا دختر میتواند روحیه بخش باشد...وقتی دختری نباشد اصلا آدم حس بذله گویی ندارد...اما نمیدانم چه شد که ان شب من و مهیار بند کرده بودیم به ان آدم چاق نان به دست که وظیفه ی انسانی تو حکم میکند در این شرایط سخت نان هایت را با بقیه قسمت کنی که بیشتر اینجا دوام بیاوریم...طرف باورش شده بود و میگفت الان درست میشود و چند لحظه صبر کنید و محکم نان هایش را نگه داشته بود و ما هم هی به ساعتهایمان نگاه میکردیم که تا ده دقیقه دیگر اگر درست نشد دیگر باید نان هایت را قسمت کنی و دیگر طاقتمان تمام شده است و گرسنه ایم و به ندای انسانی درونت گوش بده و...
...تا اینکه بالاخره درست شد...
داخل خانه خانوم روانیپور کارمان زیاد طول نکشید...چیزی را که میخواستیم پیدا نکردیم...دو پسر آنجا بودند یکی قد بلند که مهیار را میشناخت و دیگری کمی چاق...و البته دو دختر... دور میزی نشسته بودند به عرق خوری و پاسور بازی...توی دلم گفتم منیرو جان کجایی که ببینی خانه ات شده است مکان...!
به ما هم تعارف زدند...اما از انجا که ما برای کاری آمده بودیم و وقت هم نداشتیم صاف رفتیم طبقه بالا و شروع کردیم به زیر و رو کردن کتابخانه ی مونیرو..آن پسر لاغر و بلند با یک سینی و دو لیوان پر از شراب قرمز خانگی بالا امد...وقتی با احتیاط شروع کردم به مزه کردنش تازه فهمیدم آب آلبالوست...خدا را شکر...هیچوقت از مزه ی الکل خوشم نیامده...اما آن پسر که دید من با چه احتیاطی لیوان را به لب برده ام فهمید که انتظار چیز دیگری را داشته ام و صاف رفت از پایین یک بطر عرق آورد و ریخت توی لیوانهایمان و شربت خوشمزه ام زهر مار شد...چاره ای نبود... زشت است که آدمی به گندگی من نتواند یک ته استکان عرق قاطی آب آلبالویش بالا برود...لاجرعه محتویات لیوان را سر کشیدم و به هوای تماشا کردن کتابها رویم را کردم سمت کتابخانه که ان پسر لرزش لب ها و پریدن گوشه ی چشمم را نبیند...از من به شما نصیحت...اگر مثل من از مزه ی الکل متنفرید و در یک مهمانی برای حفظ ظاهر هم که شده مجبور شدید پیکی بزنید لاجرعه ان را سر بکشید...بهتر از این است که با مزه مزه کردنش خودتان را عذاب دهید...اما راه حل مهیار از من ساده تر بود...دست به لیوانش نزد...وقتی پسر پایین رفت یک نگاه معنی داری به من کرد که یعنی این را چه کنم؟ من هم یک نگاه معنی داری بهش کردم که مشکل خودت است...مهیار هم پاشد و رفت محتویات لیوان را توی دستشویی طبقه بالا خالی کرد و شاد و خرم برگشت...این مهیار خیلی آدم ضایعیست...بهش میگویم احمق جان حداقل یخ هایش را میگذاشتی بماند که تابلو نشود...!
کارمان که تمام شد رفتیم پایین...باز هم تعارف و تشکیلات که بمانید و یک پیکی دور هم بزنیم و شام بخورید و قس علی هذا...من همینجور لیوان خالی و یخ هایش فاتحانه توی دستم بود و بدم نمیآمد قبل از اینکه آن را گوشه ای بگذارم همه ببینند که همه ی محتویات لیوان را خورده ام ...(برعکس مهیار که لیوانش را پشت سرش قایم کرده بود که کسی نبیند که لیوانش یخ ندارد!)...که دیدم تعارفات جدی تر شد و ناگهان در چشم به هم زدنی لیوانی را که به زحمت خالی کرده بودم دوباره پر شد...ای لعنت خدا بر دل سیاه شیطون...! مگه آزار داری؟
مهیار این بار هم قسر در رفت... بهانه آورد که چون رانندگی میکند نمیتواند بیشتر بخورد و از طرفی دیر شده و باید همین الان برویم....در همین حیص و بیص بود که یکی از دخترها که چشمهای سبزی هم داشت و از ان تیپ هایی بود که من خیلی دوست دارم (سرزبون دار و با پرستیژ) آمد جلو که:" ...مگر میشود لیوان پر شده را زمین بگذارید...!؟" و من هم گفتم:" نه...البته که نمیشود...!" و محتویات لیوان را که اینبار آب آلبالویی هم همراهش نبود بدون ذره ای تامل بالا دادم...! چشمهای همه گرد شده بود که بابا این دیگر ختم عرق خورهاست که یک نصف لیوان عرقی را که انگشتدانه ای و به ضرب و زور هزار مزه میخورند یک نفس رفت بالا...و من هم چشمانم داشت از حدقه در می آمد و نمیدانستم رویم را کدام ور بکنم که قیافه ام را که از هر طرف داشت کش می آمد کسی نبیند ..! باور کنید اگر یک روز من را ببرند اداره آگاهی و دو لیوان عرق به من بخورانند برای اینکه لیوان سوم را نخورم حاضرم به هر جنایت نکرده ای اعتراف کنم...!
خلاصه شبی بود آن شب...موقع برگشتن برای اینکه دوباره سوار آن آسانسور جهنمی نشویم یازده طبقه را از راه پله ها امدیم پایین...نشان به آن نشان که امروز مهیار میگفت که هنوز هم موقع راه رفتن ناخواسته زانوهایش را خیلی بلند میکند و همه چیز را پله میبیند...!
پ.ن: "یک نفر دارد حوصله ام را سر میبرد... فکر کنم خودم باشم!!"
توسط در December 27, 2007 8:59 PM |
لینک ثابت
|
نظرات (36)
پرش افکار...
کتاب "هنر سیر و سفر" آلن دو باتن جلویم باز است و در حال خواندنش هستم...بدون اینکه فشاری به خودم بیاورم نگاهم از روی کلمات سر میخورد و به جلو میرود...کتاب نثر فوق العاده و البته ترجمه بسیار روانی دارد و در مورد تجربیات روحی و حسی نگارنده است در مورد پدیده ای به نام «سفر»...درست مثل هواپیمایی که از باند فرودگاه جدا می شود و به آسمان می رود ذهنم نیز رفته رفته از کتاب فاصله میگرد...چشمانم جا مانده است و بی وقفه بر روی خطی از کلمات به پیش می رود در حالی که ذهنم مدتهاست در نقطه ای دورتر مشغول بازی کردن با گربه ایست که روی سینه ام دراز کشیده است...به خود که می آیم دو صفحه را رد کرده ام...گربه را به حال خود رها میکنم و رد نگاهم را دنبال میکنم تا نقطه ی پرتاب ذهنم را پیدا کنم...جملات همگی غریبه هستند...آنقدر به عقب برمیگردم که جملات آشنایی را پیدا کنم...آخرین جمله ای که به یادم است را در دو صفحه قبل پیدا میکنم...حدود 500 کلمه را بدون حضور ذهن رد کرده ام...سعی میکنم بفهمم گربه ی پشمالویی که چند لحظه قبل روی سینه ام دراز کشیده بود از کجا پیدایش شده...آخرین جایی که نگاهم و ذهنم در کنار هم بودند اینجاست :
"کوشیدم دفتر راهنمایی بدون پیش داوریهای معمول برای مادرید مجسم کنم، و اینکه چگونه میتوانستم مناظر و بناهای آن را بر حسب علاقه ی عینی شخصی ام درجه بندی کنم." (هنر سیر و سفر صفحه ی 135)
نمیتوانم حدس بزنم که چه چیزی در این جملات بوده که ذهنم را رم داده است...روش را عوض میکنم...سعی میکنم گام به گام از گربه ی پشمالو به عقب برگردم...گربه از کجا پیدایش شد...؟ آهان...آن را خریده بودم...از کجا؟ از مولوی...رفته بودم خیابان مولوی که دست بر قضا یک گربه ی پرشین خیلی خوشگل دیدم و آن را خریدم...مولوی چه کار داشتم؟...نمیدانم...شاید چون یکی از محله های قدیم تهران است و مورد علاقه من است...خودش است...! راه زیادی نرفته ام...داشتم سعی میکردم در ذهنم مکانهای مورد علاقه ام را درجه بندی کنم...همین!
دوباره همه ی تمرکزم را جمع میکنم و سعی می کنم با حضور ذهن کلمات را دنبال کنم...اما باز کمی جلوتر کلمه و یا جمله ی دیگری من را به جای دیگری میبرد...درست مثل فرآیند خواب است...آدم نمیداند کی اتفاق میفتد...هر بار که چشم باز میکنی از خودت میپرسی عجیب است...کی خوابم برد؟ یعنی چه مدتیست که خوابیده ام؟ چند صفحه از کتاب عقب افتاده ام؟
هر بار سعی میکنم بازگردم به آخرین جمله ای از کتاب که به یادم مانده است...فرآیند تعقیب فکرهایی که پشت سر هم می آیند هم کار دلنشینی ست...بعضی وقتها این فکرها بدون واسطه به کلمات و یا جملات متصلند...مثلا امروز با خواندن جمله ای در مورد ایتالیا در یک کتاب به یاد خواب چند شب پیشم افتادم و تمام صحنه های خوابم را مجددا در ذهن مرور کردم...خواب دیده بودم که معشوقه ای در ایتالیا دارم که چشم انتظار من است و من سوار بر هواپیما به سوی ایتالیا میرفتم...احساس خوشی وصف ناپذیری داشتم...یک حس رهایی و آزادی... انگار که دارم خلاص میشوم از همه درد ها و رنج هایی که اینجا داشتم...حسی شبیه حس مردن وقتی انگیزه ای برای زنده بودن نداشته باشی...شاید بیست دقیقه در این رویا غوطه ور بودم و ده صفحه از کتاب را از دست دادم...!
بعضی وقتها هم این افکار مثل زورقی تو را به دل دریایی می اندازند که امواجش هر لحظه تو را به سویی می کشاند و هیچ نمیتوانی حدس بزنی که سر از کجا در خواهی آورد...وقتی به خودت بیایی و مسیر اندیشه ات را دنبال کنی تعجب میکنی که چطور به اینجا رسیده ای...البته اگر بتوانی رد پایت را در فضای مه گرفته و آشفته ی ذهنت پیدا کنی...!
بگذارید چند خطی از این کتاب را هم به عنوان حسن ختام برایتان بنویسم که شاید برای خریدنش ترغیب شوید...در فصل دوم کتاب نگارنده در بخشی، از تجربیات "بودلر" از سفرهایش میگوید و اینکه همیشه شوق سفر با او بود اما در میانه ی سفرهایش اغلب دچار تردید میشد و تصمیم میگرفت به موطنش بازگردد...در صفحه ی چهل و دوی کتاب میخوانیم:
" در رویای ترک فرانسه و رفتن به مکانی دیگر بود، جایی دور، قاره ای دیگر بی آنکه اثری از «زندگی روزمره» وجود داشته باشد، مکانی با آب و هوایی گرم تر......یک بار آسمان سربی رنگ شمال فرانسه را ترک کرده بود و سرخورده بازگشته بود. عازم سفری به هند شد. سه ماه تمام روی آب بودند که کشتی شان دچار طوفان شد و به اجبار در جزیره موریس برای تعمیر توقف کرد. موریس همان جزیره سرشار و محصور در نخلستانی بود که بودلر آرزویش را داشت. اما نتوانست حس اندوه و خمودگی را از خویش دور کند و بیندیشید که احتمالا هندوستان بهتر خواهد بود. علی رغم تلاش های ناخدا برای انصرافش مصرانه تصمیم گرفت به فرانسه بازگردد.
نتیجه اش تردیدی مادام العمر نسبت به سفر بود. در منظومه «سفر»، با طنز شرح حال مسافرانی را که از راه دور آمده بودند بیان میکند:
"ستارگان را دیدیم
امواج را، و شن ها را نیز
و، علی رغم بلایای نامنتظر و فریادها،
اغلب، به همان اندازه بی حوصله بودیم که اینجا."
با وجود این به آرزوی سفر کردنش وفادار ماند و مصمم و پیگیر آن را دنبال کرد. هنوز از سفر موریس به پاریس بازنگشته بود که شروع کرد به رویای سفر به مکان های دیگر، نوشت : « زندگی بیمارستانی ست که در آن هر بیمار آرزوی جایگزین کردن تختش را دارد. این یکی میخواهد جلوی رادیاتور رنج بکشد و آن دیگری تصور میکند اگر کنار پنجره باشد سریع تر بهبود می یابد.»
از اینکه خود ر