وبگردیهای آدینه - شماره 2 - حکایت جنگ ترموپیل از وبلاگ میمون بی مغز
وبگردیهای آدینه این هفته خورد به وقتهای تلف شده و در اخرین دقایق این آدینه ی پر اس ام اس که من را از مچ انداخته است متنی را از وبلاگ "میمون بی مغز" انتخاب کرده ام که الحق اگر وبلاگستان دو تا طنز نویس درجه اول داشته باشد دومی اش همین آقاست...! البته قرار دادن این متن مناسبت هم دارد و مناسبتش این است که مدتی ست کانال های مولتی ویژن در اقدامی مشکوک شروع به پخش فیلم پر آوازه ی سیصد کرده اند...اگر فیلم را دیده باشید که حتما دیده اید خواندن این نوشته بیشتر بهتان مزه میدهد...توضیح واضحات هم اینکه این نوشته از زبان خشایارشاه نقل می شود:
حکایت جنگ ترموپیل با سی صد و اندی سرباز سینه بلور اسپارت
به دل ایزد مکان ما افتاد که در قریه آتن چلو کباب و دوغی بزنیم. آدم فرستادیم و دستور فرمودیم شاه آن قریه زمین مناسبی در نظر گیرد، شخصاً آب جارو کند، در رکاب بایستد تا جلوس کنیم. خبری از سفیرمان نشد. گمان ایزدی مان به بد نرفت. گفتیم در بین راه سرش به خاک بازی گرم شده، پدر سوخته. پی گیر شدیم، گفتند شاه اسپارتی تخم جن پیغامگیرتان را به چاه انداخته. باور نکردیم. درخانه شال و کلاهمان کردند بردند به سالن تاریک؛ عکس مرد پستان برهنه ای را نشانمان دادند که لگد زد به دل سیاه بوگندویی که گونی به خود پیچیده بود و در قعر چاه سیاه پرتابش کرد.
گفتیم این شاه اسپارت است؟
گفتند بلی.
گفتم زیر شورت غلوین غلاین چرا شومبولش بیرون زده.
گفتند از اینجا اینطور به نظر می آید.
گفتیم آن سیاه برزنگی سروش ما بود؟
گفتند بلی.
گفتیم سکه سکه حلبی که خرج این آفتابه لگن کردید پس بگیرید، شاه پارس بسغتبال باز ان-بی-ای که به قراول نمی فرستد با آن اکسنت داغان.
گفتند هوا تاریک بوده، تیره افتاده.
گفتیم این سینه شاه جنگاور اسپارت یه لاخ پشم هم ندارد؟
گفتند با تیغ ثلاثه جی-3-پاور می زنند و چرب می کنند که بهوت زنان بجنباند.
گفتیم پیگیری کنید ببینید این شاه پستان بلور جفتک پران و آن قحبه گیس طلایی سنباده خورده کنارش کیست و از کجا آمده اند. رفتند پرس و جو کردند و با طوماری باز آمدند. گفتند نامش لئونیداس است و از کودکی در بیابان کون گرگ می گذاشته. حالا سر تنگه ترموپیل کمین سپاه پارسیان ایستاده است.
فرمودیم خوب شد گفتید پیل. چند پیل با خود بیاورید در آتن کباب فیله خودمان را می خوریم. بار و بندیلتان را ببندید چند سربازهم بیاورید. کس نخارد پشت من ... . نشد کسی چز این لشکر چند ملیونی برای ما سفره ای پهن کنذ دلمان خوش باشد ایزد آسیای صغیریم.
تشریف ایزدی خود را به تنگه ترموپیل بردیم. سر راه چند کشتی فرستادند، میل به مذاکره نداشتیم، غرقشان کردیم. بعد در تنگه وامانده هم هزار یونانی و اسپارتی را کشتیم. به آتن رسیدیم. بساط کباب به راه انداختیم. گفتند قبله عالم به سلامت، پیلها نمی پزند. فرمودیم آن چیست بالای کوه گفتند قصر آکروپلیس. گفتیم بسوزانید بلکم این پیله کباب مغز-پخ شود که دلمان ضعف رفت از گشنگی. کبابمان را خوردیم و بازگشتیم.
چندی بعد گفتند زاک اشنایدر و پرانک میلر از تلخکان مغرب زمین آمده اند سفر ایزدی شما را هجو کرده اند، اذن شرفیابی می خواهند. گفتیم بعد از خواب قیلوله.
باز شال و کلاهمان کردند بردند به اتاق تاریک و ذل زدیم به صفحه سفید.
شروع ماجرا در شرینی خواب و تلخی بیداری بودیم، درست ذهن ایزدیمان نفهمید که چطور شد. چشم که باز کردیم دیدیم باز همان سینه بلورها با یک سیخ و در قابلمه افتاده اند به جان چند تا سیاه سوخته مادر مرده. عین گوشت قربانی می کشتند و کوت می کردند.
گفتیم این تلخکان تا به حال به همسرانشان در شغل منزل کمک نکرده اند که نمی دانند گوشت ذبیح بی جان راهم نمی توان اینطور کند و انداخت یک ور؟ چندشمان شد. گفتند خورشید جهان به سلامت، اینان مردان شمایند که یونانیان و اسپارت چون علف هرز درو می کنند.
فرمودیم غلط کردند پستان عریان سرباز ما را با نور انداخته اند روی پرده.
الساعه اطاعت کردند. به فرمان ما دو به دو شورت ها عوض کردند! اسپارت ها، پارسی شدند، پارسی ها اسپارتی. گفتند خدایگان به سلامت تصویر درستی از نبرد به پرده نمی ماند.
گفتیم به درک. شومبول و پستان سرباز سپاه ایزد مکان را غریبه نبیند کافی ایست.
قدری دیگر از پرده خوانی را دیدیم، رسید به تصویر ما. بد براشفتیم.
گفتیم پدر سوخته ها، سیخ و ثقال لباس رقاصی مادر قحبه اتان را آورده اید به بدن پدر بزک کرده کچلتان میخ کرده اید تا جای ما خیمه شب بازی کند. گفتند غلط کرده اند رحم کنید. مزاح کرده اند. گفتیم بدهید همان تک شاخ رینوسوراس (شاخ به سر دماغ بر وزن گل به سر عروس) توی پرده خوانی خودشان را سی صد بار به نه بدترشان فروکنند تا معنی مزاح بفهمند. تتوی ابروی خواهر پسسان بریده اشان را برای ما مجسما کرده اند؟
گفتند شفقت بفرمایید. اینها کودکی آشفته ای داشته اند. پدر مرحومشان پدوپیل بوده و به شرم-توشه اشان دست درازی می کرده مدام. دکتر پیل و پروید گفته اند از آن بابت دچار عقده خودکم-کون بینی شده اند و مدام به بزرگان خرد و ادب می پرند.
گفتیم ساحت همایونی ما به درک همایونی. گفته اند سی صد سرباز اسپارتی. ما به انگشت مبارک خودمان سی صد مرده به زمین شماردیم، هنوز دو چندان سرباز تب و تسپیان و اسپارت کون برهنه ایستاده بودند و هنوز شمشیر می زدند. اعتماد نکردیم. این هرودوت نمک به حرام را فرستایدم، شمرد گفت بیش از هزار.
مگر چهار عمل اصلی نمی دانید شما دو کره خر؟
جواب آمد خور و خواب و خشم و شهوت؟
از فرط غیظ هزار سال زودتر از بعثت صلواتی فرستادیم تا آرام شویم. هردوت حرام لقمه لب پله نشسته بود پف پیل می لنباند، نیش خند می زد و تقریر می کرد. چشم غره ای رفتیم که خودش را خیس کرد. نهیب زدیم حرام لقمه، از پف پیل گرفته تا غاروره پشه از مملکت پارسی می خوری و به پرده خوانی پفیوزان نیش خند می زنی. رو کردیم به جلاد که گردنش فی المجلس بزنند، بوی شاش یونانی به مشاممان آمد. فهمیدیم خودش را خیس کرده. از نجس شدن شمشیر سربازمان حذر کردیم.
کمی آرام که شدیم پرسیدم تخم حرامها آن ضعیفه که سخنرانی حقوق بشر و آزادی زنان کرد کجا پنهانش کردید؟ همه آتن از سر به ته گشتیم نبود. امر کردیم ملکه را بیاورند. کلفت بچه ای را آورند سینه ریز و کون گنده. عین بقیه زنان یونانی. الکن! عین بقیه زنان یونانی. سیصد رحمت به مجری های آی-آر-آی-بی! گفتند دخترک قرارداد داشته برای آکتوری در کار بعدی به ینگه دنیا رفته.
پوف همایونی کردیم. فرمودیم پرده تلخکان را زیر بغلشان بگذارند. کونشان بگذارند تا عقده کم-کون-بینی اشان حل شود، ردشان کنند به دهاتشان.
توسط در February 8, 2008 10:14 PM |
لینک ثابت
|
نظرات (6)
وبگردیهای آدینه...شماره یک - روز شرمندگی از وبلاگ سیبستان
دست به نقد این نوشته ی ارزشمند و تامل برانگیز را از وبلاگ سیبستان (مهدی جامی) داشته باشید تا در قسمت پی نوشت توضیحا خدمتتان برسم:
عنوان : روز شرمندگی
" امسال عاشورا را اصلا باور نکردم! اصلا باور نکردم که مردمی می توانند عاشورا داشته باشند و به آنچه در زندانها می گذرد بی اعتنا باشند. به نظرم کشته شدن آن پسر بالابلند و خوش قیافه سنندجی عاشورا را از رونق انداخته بود. آن مرگ بی دلیل و آن دفن کردن پنهان نشانه شومی است. برای من ریاکاری جامعه ایرانی بیماری بزرگی است. گریستن بر حسین و شانه بالا انداختن در مقابل مرگ جوان سنندجی برای من قابل فهم نیست.
من کسی نیستم که امنیت را ساده بگیرد. ولی کسانی که به حکم ایجاد امینت جوان کشی راه انداخته اند از امنیت هیچ نمی دانند. هیج امنیتی با این مرگهای مشکوک به دست نمی آید. ساده است از دست هم می رود. ادعای دولت امام زمان بودن هم فاجعه بزرگتری است. دولت امام زمان به نیابت از کدام امام بگیر و ببند راه انداخته است؟ کدام امام راضی به این بلاهت است؟ اینها ظلم عریان است. به نام هر امام و آیت اللهی که صورت گیرد.
اگر شیعه بیداری وجود داشت امروز باید به جای ابوالفضل بر ابراهیم و زهرا می گریست. باید روضه از قتل ناجوانمردانه شهروندان مملکت اسلامی می خواند. باید بر خیمه ای که می سوزاند می نوشت: این خانه مادر ابراهیم و پدر زهرا ست.
تکرار بی معنای مراسم، تقلید بی محتوایی است که نه دین می آورد و نه عدالتی را پاسبانی می کند. من هیچ اشکی را که امروز بر ابراهیم و زهرا نریخته باشد باور نمی کنم. دلمان را به شمعی که روشن کردیم خوش نکنیم وقتی شمع وجود جوانان شهر چنین پف می شود چنین هیچ می شود.
زندان جای تبهکاران و ناهنجاران است نه جای جوانان اعلامیه به دست. ما روزگاری همه مان اعلامیه به دست بوده ایم. اعلامیه جرم نیست. جرم باشد هم جزایش شکنجه مرگ آور نیست. باشد هم نامش شیعیگری نیست. این تولای قدرت است و تبرا از عاشورا و تاریخی که مساله اصلی اش تبری از ظلم بوده است. شیعه ای که از ظلم تبری نجوید ولایت اش لقلق زبان است. و هست. می بینید که چقدر حرف هست و هیچ عمل نیست. اسلام را باید از دست این متظاهران اسلام پنهان کرد. شیعه باید ترسا شود تا در شرم این نامردمی ها شریک نباشد.
دلمان به عاشورایی خوش است که دیگر هیج چیزی از پیام حسین در آن نمانده است. جز پوست. جز نذری و ناهار ظهر عاشورا. جز دسته های رنگارنگ خودنمایی. جز روضه خوانی بی خون. جز مداحی های پوچ. اوف بر این شیعیان که زنجیر می زنند و قمه بر می دارند و کلام حقی نمی توانند گفت و سوالی نمی توانند کرد و حقی را پاس نمی توانند داشت و هر غلطی را توجیه می توانند کرد. عاشورای امسال روز شرمندگی بود. آن زیارتنامه خوانی به چه کار می آیدت که لعنت می خوانی بر هر که حسین را کشت و یا شنید که کشته شده و راضی بود وقتی خودت یا چنانی که از دنیا بی خبری و نمی دانی جوان کشی راه انداخته اند و یا می شنوی که جوانی کشته شد به جور و ساکت و راضی می مانی؟ تو چه می دانی شام غریبان چیست اگر شام غریبانه خانه ابراهیم را ندانی؟ خانه زهرا را ندانی؟ یا اصلا قصه را ندانی؟ "
در قسمت نظرخواهی وبلاگ سیبستان این کامنت از همه خواندنی تر بود:
جناب جامی
سلام.
بنظرم می آید که کلام "نیما" شایسته ی تشبیه به بازجویی نباشد. او حق دارد با همان انرژی ای که شما دیگران را محکوم کرده اید و حکم داده اید( و البته بنظر خودتان، به حق نیز حکم داده اید)، در مورد اعتقادات شما نیز سخن براند.
و اما چند نکته:
1- دوست گرامی، چه خوش یاد کرده اید از آن مظلومان (ابراهیم و زهرا) و این بلاهت ملی. دمتان گرم باد. اما مگر تازه از خواب بیدار شده اید؟ جوانی تان را در 22 بهمن طی کردید، اما یادتان رفته آن 4 بیگناه را که در جنگل گلستان سلاخی کردند (پس از جنگ گنبد) و در تلویزیون در حضور رییس جمهور مجبور شدند آن را بپذیرند؟ یادتان رفته ... و ... را و سالهای 60 تا 67 را و تا سال های بعد را و حتی حبیب الله آشوری با جوراب های پاره را؟ حقیقتی را که می فهمیم نمی توانیم تقسیم کنیم.
از همان روز ها بود که انسان پارسا، می شایست که خدایش را در پستوی خانه نهان سازد، و نه امروز این چنین دیر (هر چند، هر گاه دیگر نیز مبارک است). دوست عزیز، چه ملاحظه ای شما را به حذف ویاد نکردن از این همه رنج می کشاند؟
2- من هم عاشورا های از نوع دیگر و عاشوراهای سنتی پیش از انقلاب و 40 سال قبل را درک کرده ام. از هیچ کدامشان( چه از نوع انقلابی اش و چه از نوع سنتی اش) قرار نبوده که رشد وترقی و مدارا (آن مدارایی که خوشبختانه شما بخوبی می توانید در محل اقامت فعلی تان حس کنید) و مسئولیت سازنده ی شهروندی بیرون بیاید.از سنتی اش حداکثر، بیل و کلنگ و تخریب و بلوا و جنگ حیدری- نعمتی بیرون زده و از نوع انقلابی اش، ثار (مرحوم شریعتی) ، راه حسین (زنده یاد احمد رضایی)، و 22بهمن، و دیگر هیچ. پیامی هم اگر می خواست داشته باشد همان پیام خون وشمشیر و ثار وثارالله و قبیله و انتقام و... است که پیامد هایش را 30 سال است که به خوبی داریم لمس می کنیم. عاشورا باید تحلیل مردم شناسانه و جامعه شناسانه و روان شناسانه شود، آن هم در سایه ی تئوری ی قدرت. اما نمی توان با آن نوستالژیک برخورد کرد.
این پرسش و حیرت شما به حق است . اما پاسخ را نمی توان در عاشورای حقیقی و اسلام حقیقی جست. حقیقت مراسم همان است که در هر زمان جاری در حال اجراست. باید دید که چگونه است که یک ملت آنقدر سست ولخت می شود که به شئونات اساسی ی خود این همه بی اعتنا می ماند. وگرنه، این مراسم چه در گذشته و چه امروز ، راه حل های غریزی ی جمعی ی یک ملت است برای "جلوه" و نمایش "خود"، باقی ی تفسیرهای عالمانه ازین مراسم یا "واقعه!" را باید فقط در حلقه ی کتاب خوانان جست ، نه در بطن یک ملت ِ به قول"خواص":عوام کالانعام.
دین عامه ی مردم، با دین اهل کتاب بسیار متفاوت است. مردم عاشورای واقعی را هر ساله به راهی می برند که غریزه و شعور جمعی شان حکم می کند، می بینید که: هر ساله به رنگ ها و تمهیداتی "نو" تر، آن چنان که هر ساله، بزرگان مجبورند سر ریسمان را بکشند و تذکر دهند و حرام کنند و ممنوع کنند علامت و قمه و آکاردئون و ارگ و موسیقی لس آنجلسی و تصاویر چند متری ی هالیوودی و بالیوودی ی شخصیت های کربلا را و در ضمن مراقب باشند که نکند بلوایی ازین میان بپاخیزد.
این مردم به حرف من و تو هم گوش نمی دهند که مثلا: پیام عاشورا! داستان، داستان ملتی است که هزار کار زمین مانده دارد و فرصتی چند روزه هم برای ارائه و جلوه ی عمومی خود. پس خود را به این شکل ارائه می دهد و دغدغه ای هم بیش ازین ندارد. در "روز ملی- جهانیی قیمه"اش، اسراف می کند؛ اسرافی کریمانه تر از آتش بازی ی سال نوی آمستردام و سایر ملت های برخوردار.
3- بنظرم می آید این که حقیقتی را در این حرکات می جوییم (و البته که نمی یابیم)، بیشترناشی از نوستالژی های بازمانده از دوران کودکی باشد.
4- اگر بخواهید پای امثال زنده یاد طالقانی را به میان بکشید، بهتر است به خاطر بیاورید که ایشان فقط بخاطر لمس بهتر دنیای معاصر از طریق برخورد با دنیا های آدم های دیگر و نیز وجدان پاک تر خود، توانسته بودند به مفهوم مدارا گرانه تری از عمل اخلاقی دست بیازد. اگر ایشان می خواستند به مُرّ آموزه ها عمل کنند، می شدند همان هایی که فرمان "آتش زدن شهر نو" را صادر کردند. امثال ایشان به نسبت تخطی از "نصّ " و مُرّ آموزه هاست که به انسانیت و اخلاق مندی ی نسبی دست می یابند. هر قدر فراموش کنند و پشت گوش بیاندازند، اخلاقی تر رفتار می کنند. لطفا این بزرگان را مصادره به مطلوب نکنید. امثال باغچه بان هم کم نیستند. اتفاقا توهّم دست یابی به رضوان الهی، بهتر می تواند انسان را از فروتنی دور سازد، چیزی که در یک انسان اخلاق مند بی دین، مثل باغچه بان ناممکن و ممتنع است.
عزت تان زیاده باد، قلم تان حق گو تر.
پ.ن: بارها گفته اند و گفته ام که جمعه ها وقت مناسبی برای به روز کردن وبلاگ نیست...جمعه ها و به طور کلی روزهای تعطیل در وبلاگستان به قول دوستی سگ پر نمیزند...علتش شاید این باشد که در مملکت ما وبلاگ خوانی و وبلاگ گردی به طرز عجیب و غم انگیزی محدود می شود به دفتر و اداره و سایت و محل کار و در ساعات فراغت کمتر کسی حوصله و وقت وبگردی دارد...درست مثل خود من که عمده ی وقتم در کارخانه به خواندن کتاب و روزنامه و مجله می گذرد ( در محل کار دسترسی به اینترنت نداریم) و ترجیح میدهم در خانه به کارهای دیگرم برسم...شرایط و سیستم کار در ایران اینچنین تعریف شده است و الحق که این یکی از عجایب و کرامات مملکت امام زمان این است که ساعت کار مفید اکثریت پرسنل پشت میز نشین اش به یکی دو ساعت در روز هم نمیرسد و همین اندک را هم با هر بهانه ای تعطیل میکنند و با این حال چرخ مملکت هنوز میچرخد...! علی ایحال قصدم خرده گیری از سیستم نیست که برای آدمی مثل من تنها دلخوشی زندگی همین است که در محل کار انقدر وقت داشته باشم که کتابی بخوانم و خانه که میرسم بتوانم به خرید و پخت و پز و رفت و روب و وبلاگ گردی و وبلاگ نویسی و انجام کارهای پوپولیستی! مثل تماشای ماهواره و مهمان بازی و چت و فک زدن پای تلفن و تماشای فیلم و وقت گذرانی در کافی شاپ ها و رستورانها با دوستان و دشمنان بپردازم...خلاصه قصدم انتقاد از سیستم نبود که این کشور هر عیب و ایرادی داشته باشد از این نظر خوب و ناز و دوست داشتنی ست...اینها را نوشتم که بنویسم منبعد قصد دارم در عالم وبلاگ نویسی جمعه ها را اختصاص بدهم به مطالب جالب و خواندنی که در طول هفته در اینترنت خوانده ام...این نوشته ها در قسمت آرشیوی جدیدی به نام وبگردیهای آدینه قرار داده میشوند (حتما تا به حال متوجه ساماندهی قسمت آرشیو موضوعی در سمت راست همین صفحه و زیر لینکهای دوستان شده اید)...این را هم اضافه کنم که این نوشته های جمعه ربطی به روال کار وبلاگی ام ندارد و یک چیز علیحده ایست...یعنی ممکن است عصر جمعه یک نوشته اینچنینی بگذارم و شنبه صبح وبلاگم مجدا با مطلبی جدید از خودم به روز باشد...شما هم اگر جایی چیزی خواندید که فکر کردید خوب و خواندنی ست میتوانید به نوبه خود در قسمت کامنتها لینکش را با توضیحات لازمه بگذارید تا وبگردیهای آدینه مان پر و پیمان تر شود...به هر حال سوژه های جمعه های بعد از بین همین لینکهایی که شما برایم خواهید فرستاد و یا خودم با آنها برخورد میکنم انتخاب می شود... همین دیگر...تا چه قبول افتد و چه در نظر آید...!
توسط در January 25, 2008 10:55 AM |
لینک ثابت
|
نظرات (51)