<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom">
    <title>شراگیم</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.sharagim.net/" />
    <link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.sharagim.net/atom.xml" />
   <id>tag:,2010:/1</id>
    <link rel="service.post" type="application/atom+xml" href="http://www.sharagim.net/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1" title="شراگیم" />
    <updated>2010-01-18T04:17:40Z</updated>
    
    <generator uri="http://www.sixapart.com/movabletype/">Movable Type 3.32</generator>
 
<entry>
    <title>الوعده...وفا...!</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.sharagim.net/archives/2010/01/post_242.html" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.sharagim.net/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=273" title="الوعده...وفا...!" />
    <id>tag:www.sharagim.net,2010://1.273</id>
    
    <published>2010-01-17T21:34:59Z</published>
    <updated>2010-01-18T04:17:40Z</updated>
    
    <summary>الوعده وفا...آمدم که از 22 تا از بهترین فیلمهایی که تا به امروز دیده ام بنویسم..سعی میکنم کلاسیک ها را فراموش کنم و تمرکز و توجهم را بگذارم بر روی سنینمای یکی دو دهه گذشته...و لطفا به این نکته توجه بفرمائید که بنده آدم فیلم باز و فیلم بین خفنی نیستم و کل فیلمهایی که از برگمان و گدار و بونوئل و تروفو روی هم دیده ام متاسفانه به تعداد انگشتان دو دست هم نمی رسد و بدیهیست ادعایی هم در این زمینه ندارم و نمیتوانم هم داشته باشم...پس بر خلاف دیگر فرمایشات من این یکی وحی منزل نیست و مو که سهل است ممکن است سنگ و آجری هم لای درزش برود...سخت است به ترتیب علاقه نوشتن پس بدون توجه به ترتیب این 22 فیلم را قبل از مردن ببینید...: 1- زندگی دوگانه ورونیکا (The Double Life of Verunqe) - کریستوف کیشلوفسکی 2- آبی (Blue) – کریستوف کیشلوفسکی 3- خواهران مگ دالین (magdalin’s Sisiter) – پیتر مولان 4- یکشنبه غمگین (Gloomy Sunday) – رولف شودل 5- میل مبهم هوس (THAT OBSCURE OBJECT OF DESIR) – لوئیس بونوئل 6- امیلی (Amelie) – ژان پیر ژانت 7- زندگی معجزه است (Life is a miracle) – امیر کاستاریکا 8- بازگشت ناپذیر (Irreversible) – گاسپار نوئه 9- طعم گیلاس – عباس کیارستمی 10- اروس (Eros)- آنتونیونی – سودربرگ – ونگ کار وای 11- والتس با بشیر (Waltz with bashir) – آری فولمن 12- ما فرشته نبودیم (We are no Angels) - نیل جردن 13- سلطان کمدی (King of Comedy) – مارتین اسکورسیزی 14- 10 - عباس کیارستمی 15- و همینطور مادرت...(U tu mama tambien) – آلفونسو کوارن 16- فارست گامپ ( Forest Gump) – ربرت زمکیس 17- وال ای (Wall-E) – آندرو استانتون 18- زنی تحت تاثیر (A Woman under Influence) – جان کازاواتیس 19- لندن ( London) – هانتر ریچاردس 20- س*ک*س با عشق ( S*exo con amore) – بوریس کوئریکا 21- مرگ و دوشیزه ( Dead and the Maiden) – رومن پولانسکی 22- شبهای روشن – فرزاد مؤتمن خب...این از قسمت اول که مخصوص دوستان روشنفکر و فرهیخته خوبم بود...و اما از آنجا که نمیتوانم درصد بالایی از مخاطبین اینجا که گوگل ریدری و عوام الناس هستند را نادیده بگیرم ده فیلم هم برای این افراد در ادامه معرفی خواهم کرد...قبل از معرفی فیلمهای پوپولیستی (برای بار دهم عرض میکنم که من اصطلاح پوپولیستی را در معانی مختلف و در موقعیتهای گوناگون به کار می برم و این لزوما ارتباطی با معنای لغتنامه ای وازه پوپولیسم ندارد!) ذکر این توضیح ضروری ست که همه ما ضرورتا فیلمها را برای کسب معرفت و یا جلای روح و یا کنار امدن با دغدغه های فلسفی خود نمی بینیم...در درون همه ما حتی روشنفکرترینمان همیشه یک گوگل ریدری کوچک وجود دارد که سر بزنگاه یقه مان را میگیرد و خواسته هایش را مطرح میکند...این خواسته ها لزوما خواسته هایی جنسی نیستند...اما عموما چنینند...! من که دیگر با شما تعارف ندارم...پس صاف میرویم سر اصل مطلب: 1-Devil&apos;s Rejects, The – راب زامبی این فیلم را زمانی دیدم که دچار یکی از آن بحرانهای روحی شده بودم که آدم گیر می دهد به فیلمهای دو زاری و بی محتوا و به اصطلاح B- movies ...میخواستم با دیدن مسخرگی و پوچی و مزخرفی اش کمی مسخرگی و پوچی و مزخرفی زندگی خودم را فراموش کنم بلکه بهتر شوم...با اینکه اصلا امیدی بهش نداشتم اما وقتی تمام شد حداقل ده بار با خودم پشت سر هم گفتم خیلی خوب بود...خیلی خوب بود...خیلی خوب بود... 2- Death Proof - تارانتینو شنیده بودم که گلاب به رویتان ترکمان تارانتینوست...درست شنیده بودم...اما دیدن ترکمان یک غول همیشه هم خالی از لطف نیست. 3- اروس (Eros)- آنتونیونی – سودربرگ – ونگ کار وای ها...خوب حواستان جمع است...این فیلم را آن بالا هم نوشته بودم...نکته همینجاست...این فیلم را اگر با چشم روشنفکری ببینید یک فیلم بابک احمدی چپه کن است...! اما از چشم یک گوگل ریدری تبدیل می شود به معجونی از بهترین سکانسهای سکسی تاریخ سینما...فیلم کوتاه آخر (اثر آنتونیونی) چکیده ایست از اروتیک در همه ادوار تاریخ! 4- Flower and snake – تاکاشی ایشی اگر دلتان نازک است و حوصله دیدن پیچ و تاب خوردن بدن لخت و پتی زنان زجر کشیده را ندارید این فیلم را نبینید...اما اگر یک نموره فانتزی های سادیستی ته ته ذهنتان دارید این فیلم میتواند کمی شما را به خدا نزدیکتر کند... 5- The short films of tinto brass تینتو براس تروفوی گوگل ریدریهاست...! فیلمهای کوتاه و کمتر دیده شده اش در ایران به هر حال برای خیلیها دیدنی ست. 6- The story of o یک کلاسیک بی نظیر برای باز هم طرفداران فیلمهای حاوی صحنه های سادومازوخیستی منتها از نوع رمانتیک تر و نرم تر...این فیلم در ژانر خود و بین هوادارانش یک بر باد رفته کامل است. 7- The Texas Chainsaw masacare ترجمه اش می شود کشتار با اره برقی در تگزاس...نیاز به توضیحی هم دارد؟ 8- The nine Songs سکس...دلنگ دلنگ...سکس...دلنگ دلنگ...باز هم سکس...دلنگ دولونگ...و باز هم سکس.......الی آخر. 9- American pie یک و دو و سه و چهار ندارد...همه اش سر تا ته یک کرباس است...مقدار زیادی پستان و آب جو و کمی کالج! 10- I spit on your Grave یک نیمه کلاسیک دیگر...توی نصفش دارند دنبال یک دختر لخت میدوند و هی به او تجاوز میکنند و توی نصف دیگرش همان دختر نیمه لخت دارد دودول تجاوزکارها را میبرد و میگذارد کف دستشان... خب...این هم از این...امیدوارم دوستان خوبم و همچنین گوگل ریدریهای عزیز بتوانند به راحتی فیلمهای مورد علاقه شان را پیدا کنند... من هم بروم که دیر وقت شد...تا یادم نرفته بگویم که پنجشنبه همین هفته باز استند آپ کمدی محمود فرجامیست...در همان ساعت و همان محلی که یکبار برگزار شد...اصلا چند خط آخر را از خودش بخوانید: &quot;... ای دوستان بدانید که یکم بهمن‌ماه (که بیست و دومش خیلی مهم است) ساعت 5 عصر (همان ساعتی که آن گاو لعنتی زد ایگناسیوی لورکا اینا را کشت) و در سالنکی نزدیکای میدان ولی‌عصر تهران (همانجایی که با ماشین دزدیده شده از روی بچه مردم رد شد) برنامه‌ای برگزار می‌شود که در آن با ارائه آمار و ارقام و نمایش فیلم و عکس‌های مستند به طریقی طنزآمیز موانع روابط عاطفی و روانی زن و مردها بررسی خواهد شد و راه‌ حل‌های به شدت موثری ارائه خواهد گردید. تضمین می‌شود که این برنامه بر تمام زندگی شما سایه خواهد انداخت به خصوص اگر متاهل باشید. پس تا دیر نشده عجله کنید و برای خودتان و دوستان و آشنایان دور و نزدیکتان با فرستادن یک ایمیل به آدرس editor@itanz.net جا رزرو کنید.&quot;در ضمن...از اوردن اطفال و گوگل ریدریها جدا خود داری نمائید. (این شق آخر البته از طرف خودم بود!) بعد التحرير:روزبه معرفي کرد من هم غيرتم به جوش آمد...براي تهيه برخي از اين فيلمها ميتوانيد به اينجا مراجعه کنيد. آرشيو فيلمي اش خيلي کامل است و بعيد ميدانم فيلمي بخواهيد و او نداشته باشد. و خوبي اش اين است براي همه اقشار از روشنفکر بگير تا گوگل ريدري فيلم دارد....</summary>
    <author>
        <name></name>
        <uri>sharagim.net</uri>
    </author>
            <category term="بالای 18 سال" />
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.sharagim.net/">
        <![CDATA[<p>الوعده وفا...آمدم که از 22 تا از بهترین فیلمهایی که تا به امروز دیده ام بنویسم..سعی میکنم کلاسیک ها را فراموش کنم و تمرکز و توجهم را بگذارم بر روی سنینمای یکی دو دهه گذشته...و لطفا به این نکته توجه بفرمائید که بنده آدم فیلم باز و فیلم بین خفنی نیستم و کل فیلمهایی که از برگمان و گدار و بونوئل و تروفو روی هم دیده ام متاسفانه به تعداد انگشتان دو دست هم نمی رسد و بدیهیست ادعایی هم در این زمینه ندارم و نمیتوانم هم داشته باشم...پس بر خلاف دیگر فرمایشات من این یکی وحی منزل نیست و مو که سهل است ممکن است سنگ و آجری هم لای درزش برود...سخت است به ترتیب علاقه نوشتن پس بدون توجه به ترتیب این 22 فیلم را قبل از مردن ببینید...:</p>

<p>1- زندگی دوگانه ورونیکا (The Double Life of Verunqe)  - کریستوف کیشلوفسکی<br />
2- آبی  (Blue) – کریستوف کیشلوفسکی<br />
3- خواهران مگ دالین (magdalin’s Sisiter) – پیتر مولان<br />
4- یکشنبه غمگین (Gloomy Sunday) – رولف شودل<br />
5- میل مبهم هوس (THAT OBSCURE OBJECT OF DESIR) – لوئیس بونوئل<br />
6- امیلی (Amelie) – ژان پیر ژانت<br />
7- زندگی معجزه است (Life is a miracle) – امیر کاستاریکا<br />
8- بازگشت ناپذیر (Irreversible) – گاسپار نوئه<br />
9- طعم گیلاس – عباس کیارستمی<br />
10- اروس (Eros)- آنتونیونی – سودربرگ – ونگ کار وای<br />
11- والتس با بشیر (Waltz with bashir) – آری فولمن<br />
12- ما فرشته نبودیم (We are no Angels)  - نیل جردن<br />
13- سلطان کمدی (King of Comedy) – مارتین اسکورسیزی<br />
14- 10 - عباس کیارستمی<br />
15- و همینطور مادرت...(U tu mama tambien) – آلفونسو کوارن<br />
16- فارست گامپ ( Forest Gump) – ربرت زمکیس<br />
17- وال ای (Wall-E) – آندرو استانتون<br />
18- زنی تحت تاثیر (A Woman under Influence) – جان کازاواتیس<br />
19- لندن ( London) – هانتر ریچاردس<br />
20- س*ک*س با عشق ( S*exo con amore) – بوریس کوئریکا<br />
21- مرگ و دوشیزه ( Dead and the Maiden) – رومن پولانسکی<br />
22- شبهای روشن – فرزاد مؤتمن<br />
خب...این از قسمت اول که مخصوص دوستان روشنفکر و فرهیخته خوبم بود...و اما از آنجا که نمیتوانم درصد بالایی از مخاطبین اینجا که گوگل ریدری و عوام الناس هستند را نادیده بگیرم  ده فیلم هم برای این افراد در ادامه معرفی خواهم کرد...قبل از معرفی فیلمهای پوپولیستی (برای بار دهم عرض میکنم که من اصطلاح پوپولیستی را در معانی مختلف و در موقعیتهای گوناگون به کار می برم و این لزوما ارتباطی با معنای لغتنامه ای وازه پوپولیسم ندارد!)  ذکر این توضیح ضروری ست که همه ما ضرورتا فیلمها را برای کسب معرفت و یا جلای روح و یا کنار امدن با دغدغه های فلسفی خود نمی بینیم...در درون همه ما حتی روشنفکرترینمان همیشه یک گوگل ریدری کوچک وجود دارد که سر بزنگاه یقه مان را میگیرد و خواسته هایش را مطرح میکند...این خواسته ها لزوما خواسته هایی جنسی نیستند...اما عموما چنینند...! من که دیگر با شما تعارف ندارم...پس صاف میرویم سر اصل مطلب:</p>

<p>1-Devil's Rejects, The – راب زامبی<br />
این فیلم را زمانی  دیدم که دچار یکی از آن بحرانهای روحی شده بودم که آدم  گیر می دهد به فیلمهای دو زاری و بی محتوا و به اصطلاح B- movies ...میخواستم  با دیدن مسخرگی و پوچی و مزخرفی اش کمی مسخرگی و پوچی و مزخرفی زندگی خودم را فراموش کنم بلکه بهتر شوم...با اینکه اصلا امیدی بهش نداشتم اما وقتی تمام شد حداقل ده بار با خودم پشت سر هم گفتم خیلی خوب بود...خیلی خوب بود...خیلی خوب بود...</p>

<p>2- Death Proof  - تارانتینو<br />
شنیده بودم که گلاب به رویتان ترکمان تارانتینوست...درست شنیده بودم...اما دیدن ترکمان یک غول همیشه هم خالی از لطف نیست.</p>

<p>3- اروس (Eros)- آنتونیونی – سودربرگ – ونگ کار وای <br />
ها...خوب حواستان جمع است...این فیلم را آن بالا هم نوشته بودم...نکته همینجاست...این فیلم را اگر با چشم روشنفکری ببینید یک فیلم بابک احمدی چپه کن است...! اما از چشم یک گوگل ریدری تبدیل می شود به معجونی از بهترین سکانسهای سکسی تاریخ سینما...فیلم کوتاه آخر (اثر آنتونیونی) چکیده ایست از اروتیک در همه ادوار تاریخ! </p>

<p>4- Flower and snake – تاکاشی ایشی<br />
اگر دلتان نازک است و حوصله دیدن پیچ و تاب خوردن بدن  لخت و پتی زنان زجر کشیده را ندارید این فیلم را نبینید...اما اگر یک نموره فانتزی های سادیستی ته ته ذهنتان دارید این فیلم میتواند کمی شما را به خدا نزدیکتر کند...</p>

<p>5- The short films of tinto brass<br />
تینتو براس تروفوی گوگل ریدریهاست...! فیلمهای کوتاه و کمتر دیده شده اش در ایران به هر حال برای خیلیها دیدنی ست.</p>

<p>6- The story of o<br />
یک کلاسیک بی نظیر برای باز هم طرفداران فیلمهای حاوی صحنه های سادومازوخیستی منتها از نوع رمانتیک تر و نرم تر...این فیلم در ژانر خود و بین هوادارانش یک بر باد رفته کامل است.</p>

<p>7- The Texas Chainsaw masacare<br />
ترجمه اش می شود کشتار با اره برقی در تگزاس...نیاز به توضیحی هم دارد؟</p>

<p>8- The nine Songs<br />
سکس...دلنگ دلنگ...سکس...دلنگ دلنگ...باز هم سکس...دلنگ دولونگ...و باز هم سکس.......الی آخر.</p>

<p>9- American pie<br />
یک و دو و سه و چهار ندارد...همه اش سر تا ته یک کرباس است...مقدار زیادی پستان و آب جو و کمی کالج!</p>

<p>10- I spit on your Grave<br />
یک نیمه کلاسیک دیگر...توی نصفش دارند دنبال یک دختر لخت میدوند و هی به او تجاوز میکنند و توی نصف دیگرش همان دختر نیمه لخت دارد دودول تجاوزکارها را میبرد و میگذارد کف دستشان...</p>

<p>خب...این هم از این...امیدوارم دوستان خوبم و همچنین گوگل ریدریهای عزیز بتوانند به راحتی فیلمهای مورد علاقه شان را پیدا کنند...<br />
من هم بروم که دیر وقت شد...تا یادم نرفته بگویم که پنجشنبه همین هفته باز استند آپ کمدی محمود فرجامیست...در همان ساعت و همان محلی که یکبار برگزار شد...اصلا چند خط آخر را از خودش بخوانید:<br />
<em><br />
"... ای دوستان بدانید که یکم بهمن‌ماه (که بیست و دومش خیلی مهم است) ساعت 5 عصر (همان ساعتی که آن گاو لعنتی زد ایگناسیوی لورکا اینا را کشت) و  در سالنکی نزدیکای میدان ولی‌عصر تهران (همانجایی که با ماشین دزدیده شده از روی بچه مردم رد شد) برنامه‌ای برگزار می‌شود که در آن با ارائه آمار و ارقام و نمایش فیلم و عکس‌های مستند به طریقی طنزآمیز موانع روابط عاطفی و روانی زن و مردها بررسی خواهد شد و راه‌ حل‌های به شدت موثری ارائه خواهد گردید.<br />
تضمین می‌شود که این برنامه بر تمام زندگی شما سایه خواهد انداخت به خصوص اگر متاهل باشید. پس تا دیر نشده عجله کنید و برای خودتان و دوستان و آشنایان دور و نزدیکتان با فرستادن یک ایمیل به آدرس editor@itanz.net  جا رزرو کنید."</em>در ضمن...از اوردن اطفال و گوگل ریدریها جدا خود داری نمائید.</p>

<p>(این شق آخر البته از طرف خودم بود!)</p>

<p>بعد التحرير:روزبه معرفي کرد من هم غيرتم به جوش آمد...براي تهيه برخي از اين فيلمها ميتوانيد<strong> <a href="http://www.filmdooni.com">به اينجا</a></strong> مراجعه کنيد. آرشيو فيلمي اش  خيلي کامل است و بعيد ميدانم فيلمي بخواهيد و او نداشته باشد. و خوبي اش اين است براي همه اقشار از روشنفکر بگير تا گوگل ريدري فيلم دارد.<br />
</p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>از کرامات ما ...</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.sharagim.net/archives/2010/01/post_241.html" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.sharagim.net/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=272" title="از کرامات ما ..." />
    <id>tag:www.sharagim.net,2010://1.272</id>
    
    <published>2010-01-15T13:48:45Z</published>
    <updated>2010-01-15T13:57:15Z</updated>
    
    <summary>این گوگل ریدریها با اینکه عموما آدمهای ناجوری هستند اما تک و توک آدم خوب هم قاطی شان پیدا می شود و من برای همان تک و توک ها مینویسم که عزیزان من...بیائید و تا دیر نشده توبه کنید و یک وی پی ان و کوفت و زهرماری جور کنید و به آغوش وبلاگ من بازگردید...این وبلاگ مثل یک کوه یخ است...آن چیزی که روی آب است و توی ریدر میبینید در مقابل بخش اعظم آن که در کامنتدانی میگذرد قابل ملاحظه نیست...یعنی اگر من اینجا کرشمه ای می آیم و خم ابرویی نشان میدهم، آنجا و برای یاران باصفا و ثابت قدم خود استریپ تیز کامل انجام میدهم...از هر نظر که فکر کنید به نفعتان است که مثل آدمیزاد وبلاگ من را بخوانید و با تمام ابعاد وجودی بنده آشنا شوید...مثلا همین چند روز پیش یک برادر بسیجی راه گم کرده ای به نام اشرت را که به قصد جهاد و قتال آمده بود را بعد از یک سلسه بحثهای عقیدتی سیاسی سرانجام آب توبه بر سرش ریختم و به آغوش لیبرالیسم فاسد غربی بازگرداندم...حالا اگر به آغوشش هم نیامده باشد اما حداقل شمشیرش را زمین گذاشته و فعلا دو به شک است که اسلام ناب حکومتی فاسد تر است یا لیبرالیسم ناب غربی...تازه این که چیزی نیست...در قدم بعدی یک کمونیست دو آتشه را تبدیل به یک کمونیست همچین بگی نگی کمونیست کردم و گزارش های رسیده حاکی از این است که عنقریب این دوست خوب ما نیز ردای پاره مارکس را رها کرده و ردای ما را خواهد گرفت...این کار محیر العقول اخیر شوخی بردار نیست ها...کمونیستها تنها موجوداتی هستند که اگر توی چرخ گوشت هم بیندازیشان باز از آن ور یک کمونیست چرخ کرده بیرون می آید . اینها تازه فقط از کرامات سیاسی و عقیدتی ما بود...اگر من اینجا مهران غفوریان و استاد اسدی و غلامحسین الهام باشم آنجا چارلی چاپلین و کریستین رونالدو و چرچیلم...فکر میکنید دارم خالی میبندم...؟ خود دانید...من هم مثل انبیاء الهی فقط بشارت دهنده و بیم دهنده هستم...خواستید به راه درست بیائید...خواستید در جهل و فلاکت خودتان باقی بمانید که به قول معروف قد تبین الرشد من الغی...به نفعتان است با زبان خوش به راه راست بیائید...نگذارید فید وبلاگم را ببندم و همه تان را ضایع کنم...! چطور شد؟ چی چطور شد؟ آن سه میلیون و خورده ای...؟ ای بابا...دیگر این دوره و زمانه این رقمها پول است...؟من فقط نمیخواستم دست به حسابهای بانکی ام بزنم...به هر حال از یکی از تتمه حسابهایم برداشتم و قضیه حل شد...نکند واقعا خیال کردید شراگیم زند برایش سه- چهار میلیون رقمی است؟...اصلا به شما چه ربطی دارد که شراگیم دخلش چقدر است و خرجش چقدر...؟خانم شین هم گفته دیگر نیایم جیک و پوک زندگیمان را اینجا بنویسم که مردم فکر کنند ما خدایی نکرده دست تنگیم...! این هم از این...اصلش امدم یک چیز دیگری بگویم که یادم رفت...اهان...این روزبه که فوق العاده پسر خوش فکر و روشنفکر و فرهیخته ایست و یک دست به عکاسی و یک دست به قلم و یک دست به سینما و یک دست به برخی چیزهای دیگر دارد در وبلاگش آمده و 21 فیلم منتخبي که در ده سال گذشته ديده است را انتخاب کرده...فکر بدی نیست...الان که باید بروم میهمانی...اما از آنجا که من هم دستي به قلم و فیلم و بعضی چیزهای دیگر دارم و نمیخواهم کم بیاورم در پست بعدی 22 فیلم برتری که دیده ام را معرفی خواهم کرد...البته...در آن پست علاوه بر اين بيست و دو فیلم روشنفکر پسند که به سمع و نظر گرامیتان خواهد رسید در بخش خارج از مسابقه ده فیلم پوپولیستیک! زیبا برای دوستداران این ژانر نیز معرفی خواهد شد......</summary>
    <author>
        <name></name>
        <uri>sharagim.net</uri>
    </author>
            <category term="شوخی - طنز" />
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.sharagim.net/">
        <![CDATA[<p>این گوگل ریدریها با اینکه عموما آدمهای ناجوری هستند اما تک و توک  آدم خوب هم قاطی شان پیدا می شود و من برای همان تک و توک ها مینویسم که عزیزان من...بیائید و تا دیر نشده توبه کنید و یک وی پی ان و کوفت و زهرماری جور کنید و به آغوش وبلاگ من بازگردید...این وبلاگ  مثل یک کوه یخ است...آن چیزی که روی آب است و توی ریدر میبینید در مقابل بخش اعظم آن که در کامنتدانی میگذرد قابل ملاحظه نیست...یعنی اگر من اینجا کرشمه ای می آیم و خم ابرویی نشان میدهم، آنجا و برای یاران باصفا و ثابت قدم خود استریپ تیز کامل انجام میدهم...از هر نظر که فکر کنید به نفعتان است که مثل آدمیزاد وبلاگ من را بخوانید و با تمام ابعاد وجودی بنده آشنا شوید...مثلا همین چند روز پیش یک برادر بسیجی راه گم کرده ای به نام اشرت را که به قصد جهاد و قتال آمده بود را بعد از یک سلسه بحثهای عقیدتی سیاسی سرانجام  آب توبه بر سرش ریختم و به آغوش لیبرالیسم فاسد غربی بازگرداندم...حالا اگر به آغوشش هم نیامده باشد اما حداقل شمشیرش را زمین گذاشته و فعلا دو به شک است که اسلام ناب حکومتی فاسد تر است یا لیبرالیسم ناب غربی...تازه این که چیزی نیست...در قدم بعدی یک کمونیست دو آتشه را تبدیل به یک کمونیست همچین بگی نگی کمونیست کردم و گزارش های رسیده حاکی از این است که عنقریب این دوست خوب ما نیز ردای پاره مارکس را رها کرده و ردای ما را خواهد گرفت...این کار محیر العقول اخیر شوخی بردار  نیست ها...کمونیستها تنها موجوداتی هستند که اگر توی چرخ گوشت هم بیندازیشان باز از آن ور یک کمونیست چرخ کرده بیرون می آید .<br />
اینها تازه فقط از کرامات سیاسی و عقیدتی ما بود...اگر من اینجا مهران غفوریان و استاد اسدی و غلامحسین الهام باشم آنجا چارلی چاپلین و کریستین رونالدو و چرچیلم...فکر میکنید دارم خالی میبندم...؟ خود دانید...من هم مثل انبیاء الهی فقط بشارت دهنده و بیم دهنده هستم...خواستید به راه درست بیائید...خواستید در جهل و فلاکت خودتان باقی بمانید که به قول معروف قد تبین الرشد من الغی...به نفعتان است با زبان خوش به راه راست بیائید...نگذارید فید وبلاگم را ببندم و همه تان را ضایع کنم...!</p>

<p>چطور شد؟ چی چطور شد؟ آن سه میلیون و خورده ای...؟ ای بابا...دیگر این دوره و زمانه این رقمها پول است...؟من فقط نمیخواستم دست به حسابهای بانکی ام بزنم...به هر حال از یکی از تتمه حسابهایم برداشتم و قضیه حل شد...نکند واقعا خیال کردید شراگیم زند برایش سه- چهار میلیون رقمی است؟...اصلا به شما چه ربطی دارد که شراگیم دخلش چقدر است و خرجش چقدر...؟خانم شین هم گفته دیگر نیایم جیک و پوک زندگیمان را اینجا بنویسم که مردم فکر کنند ما خدایی نکرده دست تنگیم...! </p>

<p>این هم از این...اصلش امدم یک چیز دیگری بگویم که یادم رفت...اهان...<a href="http://www.roozbeh.net/?p=351">این روزبه</a> که فوق العاده پسر خوش فکر و روشنفکر و فرهیخته ایست و یک دست به عکاسی و یک دست به قلم و یک دست به سینما و یک دست به برخی چیزهای دیگر دارد در وبلاگش آمده و 21 فیلم منتخبي که در ده سال گذشته ديده است را انتخاب کرده...فکر بدی نیست...الان که باید بروم میهمانی...اما از آنجا که من هم دستي به قلم و فیلم و بعضی چیزهای دیگر دارم و نمیخواهم کم بیاورم در پست بعدی 22 فیلم برتری که دیده ام را معرفی خواهم کرد...البته...در آن پست علاوه بر اين بيست و دو فیلم روشنفکر پسند که به سمع و نظر گرامیتان خواهد رسید در بخش خارج از مسابقه ده فیلم پوپولیستیک! زیبا برای دوستداران این ژانر نیز معرفی خواهد شد...<br />
 </p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>دو ماه و چهار روز...!</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.sharagim.net/archives/2010/01/post_239.html" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.sharagim.net/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=271" title="دو ماه و چهار روز...!" />
    <id>tag:www.sharagim.net,2010://1.271</id>
    
    <published>2010-01-10T13:18:34Z</published>
    <updated>2010-01-10T13:23:48Z</updated>
    
    <summary>همین دیشب نشسته بودیم خانه روزبه اینها و کیوان داشت از من در مورد کار و بار میپرسید و من هم با آب و تاب تعریف میکردم که یک پروژه ای است که چنین است و چنان است و انقدر می دهند و بعد از دو سال انقدر جمع می شود و با سرمایه اش میخواهم فلان کار را شروع کنم و ال کنم و بل کنم...صبح اول وقت که رسیدم شرکت کاشف به عمل آمده که بنده هنوز نامه انتصابم امضاء نشده کس دیگری را برای سرپرستی پروژه انتخاب کرده اند و من هم باید بروم کشکم را بسابم...حالا نمیخواهم نتیجه بگیرم که چشم کیوان شور است (که هست)...میخواهم بگویم با احتساب بیمه ماشین و کرایه خانه و یکی دو قلم قسط ریز و درشت تا دو ماه و چهار روز دیگر باید سه میلیون و چهارصد هزار تومان پول از یکجایی وارد دخل خانه ام بشود که فقط مدیون و مقروض کسی نباشیم... یعنی تقریبا ماهیانه یک میلیون و هفتصد...خانم شین بنده خدا را بگو که چقدر ذوق دارد که عید میرویم استانبول...بنده خدا هنوز خبر ندارد.. احتمالا تا من برسم خانه این را میخواند و کلی حالش گرفته می شود...ما که از مردی دیگر ساقط شده ایم ولی خدا هیچ مردی را شرمنده زن و بچه اش نکند... توي شرکت نشسته ام به چرتکه انداختن که چه کاری درآمدش ماهیانه یک میلیون و هفتصد هزار تومان است که این بحران عجیب و بنیان کن را بتوانیم به سلامت پشت سر بگذاریم...فعلا دست به نقد گفتیم بنویسیم بلکه کمی سبک شویم ... پ.ن: اخرین خبرها از تحولات منطقه متعاقبا به سمع و نظر گرامیتان خواهد رسید....</summary>
    <author>
        <name></name>
        <uri>sharagim.net</uri>
    </author>
            <category term="روزنوشته ها" />
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.sharagim.net/">
        <![CDATA[<p>همین دیشب نشسته بودیم خانه روزبه اینها و کیوان داشت از من در مورد کار و بار میپرسید و من هم با آب و تاب تعریف میکردم که یک پروژه ای است که چنین است و چنان است و انقدر می دهند و بعد از دو سال انقدر جمع می شود و با سرمایه اش میخواهم فلان کار را شروع کنم و ال کنم و بل کنم...صبح اول وقت که رسیدم شرکت کاشف به عمل آمده که بنده هنوز نامه انتصابم امضاء نشده کس دیگری را برای سرپرستی پروژه انتخاب کرده اند و من هم باید بروم کشکم را بسابم...حالا نمیخواهم نتیجه بگیرم که چشم کیوان شور است (که هست)...میخواهم بگویم  با احتساب بیمه ماشین و کرایه خانه و یکی دو قلم قسط ریز و درشت تا دو ماه و چهار روز دیگر باید سه میلیون و چهارصد هزار تومان پول از یکجایی وارد دخل خانه ام بشود که فقط مدیون و مقروض کسی نباشیم...<br />
یعنی تقریبا ماهیانه یک میلیون و هفتصد...خانم شین بنده خدا را بگو که چقدر ذوق دارد که عید میرویم استانبول...بنده خدا هنوز خبر ندارد.. احتمالا تا من برسم خانه این را میخواند و کلی حالش گرفته می شود...ما که از مردی دیگر ساقط شده ایم ولی خدا هیچ مردی را شرمنده زن و بچه اش نکند...<br />
توي شرکت نشسته ام به چرتکه انداختن که چه کاری درآمدش ماهیانه یک میلیون و هفتصد هزار تومان است که این بحران عجیب و بنیان کن را بتوانیم به سلامت پشت سر بگذاریم...فعلا دست به نقد گفتیم بنویسیم بلکه کمی سبک شویم ...</p>

<p>پ.ن: اخرین خبرها از تحولات منطقه متعاقبا به سمع و نظر گرامیتان خواهد رسید.<br />
</p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>چماق و هويج...!</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.sharagim.net/archives/2010/01/post_240.html" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.sharagim.net/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=270" title="چماق و هويج...!" />
    <id>tag:www.sharagim.net,2010://1.270</id>
    
    <published>2010-01-05T16:22:24Z</published>
    <updated>2010-01-05T16:26:34Z</updated>
    
    <summary>از وقتی به لطف برادران عزیز ارزشی وبلاگ این حقیر بی ارزش حتی قابل رویت در گوگل ریدر هم نیست این سوال برای من به وجود آمده که یعنی این پدرسوخته ها انقدر پیشرفته شده اند که فید وبلاگ را هم فیلتر میکنند؟ و اگر شده اند پس چرا زورشان فقط به من بدبخت رسیده؟ چرا هزار تا سایت و وبلاگ دیگر را هم که خنجرها را از رو بسته اند و هر روز کلی فحش پایین تنه حواله دولت خدمتگذار میکنند را به این بلا دچار نکردند؟ توی این هاگیر واگیر هم سر و کله یک بنده خدایی توی کامنتها پیدا شده به نام اشرت که در یک دستش چماق است و در دست دیگرش هویج...آن هم هویجی به این کلفتی...گیر داده است که یا بیا به آغوش اسلام یا میفرستمت جایی که عرب نی انداخت...حالا من مانده ام حیران و مردد بین چماق او وهویج او...انتخاب سختی ست چرا که این قومی که من دیده ام که مثل آدمیزاد آب هویج را نمیگیرند و نمی ریزند توی لیوان و تعارف کنند به آدم و در نهایت آدم فقط درد وجدان بگیرد...اینها کلیت ماجرا را که همان چماق و هویج است از غرب گرته برداری کرده اند و باقی اش را خودشان و به روش خودشان انجام میدهند...مثل همه کارهای دیگرشان...مثل همین انتخابات که کلیت ماجرا را که انتخابات و شعبات رای گیری و صندوقهای لاک و مهر شده بود را از غرب وام گرفتند و باقی ماجرا را که شمارش صندوقها و اعلام نتایج آراء بود را به شیوه سنتی و آقا پسند اجرا کردند...یا مثل همین قانون اساسی شان که در آن به صراحت و با تقلید از قوانین غرب آزادی اجتماعات و تحصنات و غیره و ذالک جزء حقوق مردم شناخته شده و در عمل با وانت از روی همین آدمها که جمع شده اند رد می شوند و و با باطوم و اسپری فلفل و گاز اشک آور و گلوله به استقبالشان می روند و آخر سر هم همان لت و پار شده ها و کشته مرده ها را به عنوان حرمت شکنان روزهای محرم معرفی میکنند...یا چرا راه دور برویم...کهریزک بغل گوشمان است...میگویند کهریزک را برای اراذل و اوباش ساخته بودند و اشتباه نیروی انتظامی این بود که ماجراهایی که بر سر اراذل و اوباش می آوردند عینا بر سر یک عده بچه سوسول که دنبال رایشان آمده بودند اوردند و همین هم باعث شد یک عده شان که بنیه نداشتند بمیرند و رسوایی به بار بیاورد...باز هم گرته برداری ناقص از غرب... اینها احتمالا تنبیه و زندان میشل فوکو را خوانده بودند و تصمیم گرفتند که مراکز خاصی برای دور نگه داشتن اشرار و اصلاح و تربیت بعضی از آنها دایر کنند اما بقیه اش را دیگر آقامحمدخانی ادامه دادند و شد کهریزکی که تعریفش را شنیده ایم... جالب اینجاست که اینها به تیریج قبایشان هم بر میخورد اگر بهشان بگوییم طالبان...فکر میکنند خیلی بیشتر میفهمند...خیلی مدرن تر و امروزی ترند...خیلی بهترند...حالا اگر ازشان بخواهیم دو تا مثال بیاورند که نشان بدهد که با پیروان طالبان که زمانی عهده دار امور افغانها بودند چه فرقی دارند تویش می مانند...فرق طالبان با اینها این است که طالبان خالص بود...حداقل دروغ نمیگفتند...همانی بودند که نشان میدادند...اما اینها جز دروغ چیز دیگری نمیگویند... همین اشرت عزیز که شده است پای ثابت وبلاگ من بیاید و به نمایندگی از امت خداجوی و شهید پرور و چیز فهم و ولایت مدار به همه بگوید فرقش با آن ملا محمد عمر گور به گور شده در چیست؟ چه چیزی بیشتر و بهتر از او در دین اسلام یافته است؟ چه فهمیده است جز شاخ و شانه کشیدن و غیرت به خرج دادن؟ جز زدن و کشتن و بستن و تهدید کردن؟ بیاید و قبل از اینکه به قول خودش من را پیدا کند و پای میز بازجویی و یا جلوی دوربینهای تلویزیونی من به اشتباهاتم اقرار کنم و به راه راست هدایت شوم به من بگوید که چه چیزی در این دین معرفی شده و رسمی وجود دارد که من راغب شوم که در آغوشش آرام بگیرم؟ چه مایه از خرد و شعور و انصاف و زیبایی در آن است که من جذب آغوش گشوده اش شوم؟ این حرفها چه فایده ای دارد؟...جای اشرت خان و همفکرانش گرم و نرم است...چه نیازی دارند که بیایند و برای یک لا قباهایی که جور دیگری فکر میکنند توضیح بدهند...چه نیازی هست که بخواهند قانعشان بکنند...آخرین حرف اینها همیشه از لوله اسلحه خارج شده است...ساده تر و سر راست تر از گلوله دیگر چیست؟... کسانی که بر مسند قدرتند این روزها حجت را بر همه تمام کرده اند...معترض یعنی معاند و سزای معاند نیز مرگ است...حالا جرئت دارید بیائید راهپیمایی کنید...بیائید مطالبات خود را بخواهید... شهر برای مدتی آرام خواهد شد...اما فراموش نمیکنیم که این راه را قبل از ما خیلیهای دیگر رفته اند...داستان همان داستان تکراری گذار به دموکراسی ست... فرقی نمیکند حکومت خودش را با کدام زره نفوذ ناپذیر کرده باشد...مکاتب خلل ناپذیر سیاسی، نژاد و قومیت، ملیت و یا مذهب...مکانیزم همیشه همین بوده...اول تو را نادیده میگیرند...بعد مسخره ات میکنند و دست آخر تمام قد به مقابله با تو بر میخیزند...آنگاه تو پیروز می شوی......</summary>
    <author>
        <name></name>
        <uri>sharagim.net</uri>
    </author>
            <category term="اجتماعی- انتقادی- تحلیلی" />
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.sharagim.net/">
        <![CDATA[<p>از وقتی به لطف برادران عزیز ارزشی وبلاگ این حقیر بی ارزش حتی قابل رویت در گوگل ریدر هم نیست این سوال برای من به وجود آمده که یعنی این پدرسوخته ها انقدر پیشرفته شده اند که فید وبلاگ را هم فیلتر میکنند؟ و اگر شده اند پس چرا زورشان فقط به من بدبخت رسیده؟ چرا هزار تا سایت و وبلاگ دیگر را هم که خنجرها را از رو بسته اند و هر روز کلی فحش پایین تنه حواله دولت خدمتگذار میکنند را به این بلا دچار نکردند؟ </p>

<p>توی این هاگیر واگیر هم سر و کله یک بنده خدایی توی کامنتها پیدا شده به نام اشرت که در یک دستش چماق است و در دست دیگرش هویج...آن هم هویجی به این کلفتی...گیر داده است که یا بیا به آغوش اسلام یا میفرستمت جایی که عرب نی انداخت...حالا من مانده ام حیران و مردد بین چماق او وهویج او...انتخاب سختی ست چرا که این قومی که من دیده ام که مثل آدمیزاد آب هویج را نمیگیرند و نمی ریزند توی لیوان و تعارف کنند به آدم و در نهایت آدم فقط درد وجدان بگیرد...اینها کلیت ماجرا را که همان چماق و هویج است از غرب گرته برداری کرده اند و باقی اش را خودشان و به روش خودشان انجام میدهند...مثل همه کارهای دیگرشان...مثل همین انتخابات که کلیت ماجرا را که انتخابات و شعبات رای گیری و صندوقهای لاک و مهر شده بود را از غرب وام گرفتند و باقی ماجرا را که شمارش صندوقها و اعلام نتایج آراء بود را به شیوه سنتی و آقا پسند اجرا کردند...یا مثل همین قانون اساسی شان که در آن به صراحت و با تقلید از قوانین غرب آزادی اجتماعات و تحصنات و غیره و ذالک جزء حقوق مردم شناخته شده و در عمل با وانت از روی همین آدمها که جمع شده اند رد می شوند و و با باطوم و اسپری فلفل و گاز اشک آور و گلوله به استقبالشان می روند و آخر سر هم همان لت و پار شده ها و کشته مرده ها را به عنوان حرمت شکنان روزهای محرم معرفی میکنند...یا چرا راه دور برویم...کهریزک بغل گوشمان است...میگویند کهریزک را برای اراذل و اوباش ساخته بودند و اشتباه نیروی انتظامی این بود که ماجراهایی که بر سر اراذل و اوباش می آوردند عینا بر سر یک عده بچه سوسول که دنبال رایشان آمده بودند اوردند و همین هم باعث شد یک عده شان که بنیه نداشتند بمیرند و رسوایی به بار بیاورد...باز هم گرته برداری ناقص از غرب... اینها احتمالا تنبیه و زندان میشل فوکو را خوانده بودند و تصمیم گرفتند که مراکز خاصی برای دور نگه داشتن اشرار و اصلاح و تربیت بعضی از آنها  دایر کنند اما بقیه اش را دیگر آقامحمدخانی ادامه دادند و شد کهریزکی که تعریفش را شنیده ایم...<br />
جالب اینجاست که اینها به تیریج قبایشان هم بر میخورد اگر بهشان بگوییم طالبان...فکر میکنند خیلی بیشتر میفهمند...خیلی مدرن تر و امروزی ترند...خیلی بهترند...حالا اگر ازشان بخواهیم دو تا مثال بیاورند که نشان بدهد که با پیروان طالبان که زمانی عهده دار امور افغانها بودند چه فرقی دارند تویش می مانند...فرق طالبان با اینها این است که طالبان خالص بود...حداقل دروغ نمیگفتند...همانی بودند که نشان میدادند...اما اینها جز دروغ چیز دیگری نمیگویند...</p>

<p>همین اشرت عزیز که شده است پای ثابت وبلاگ من بیاید و به نمایندگی از امت خداجوی و شهید پرور و چیز فهم و ولایت مدار به همه بگوید فرقش با آن ملا محمد عمر گور به گور شده در چیست؟ چه چیزی بیشتر و بهتر از او در دین اسلام یافته است؟ چه فهمیده است جز شاخ و شانه کشیدن و غیرت به خرج دادن؟ جز زدن و کشتن و بستن و تهدید کردن؟ بیاید و قبل از اینکه به قول خودش من را پیدا کند و پای میز بازجویی و یا جلوی دوربینهای تلویزیونی من به اشتباهاتم اقرار کنم و به راه راست هدایت شوم به من بگوید که چه چیزی در این دین معرفی شده و رسمی وجود دارد که من راغب شوم که در آغوشش آرام بگیرم؟ چه مایه از خرد و شعور و انصاف و زیبایی در آن است که من جذب آغوش گشوده اش شوم؟  </p>

<p>این حرفها چه فایده ای دارد؟...جای اشرت خان و همفکرانش گرم و نرم است...چه نیازی دارند که بیایند و برای یک لا قباهایی که جور دیگری فکر میکنند توضیح بدهند...چه نیازی هست که بخواهند قانعشان بکنند...آخرین حرف اینها همیشه از لوله اسلحه خارج شده است...ساده تر و سر راست تر از گلوله دیگر چیست؟... کسانی که بر مسند قدرتند این روزها حجت را بر همه تمام کرده اند...معترض یعنی معاند و سزای معاند نیز مرگ است...حالا جرئت دارید بیائید راهپیمایی کنید...بیائید مطالبات خود را بخواهید...</p>

<p>شهر برای مدتی آرام خواهد شد...اما فراموش نمیکنیم که این راه را قبل از ما خیلیهای دیگر رفته اند...داستان همان داستان تکراری گذار به دموکراسی ست... فرقی نمیکند حکومت خودش را با کدام زره نفوذ ناپذیر کرده باشد...مکاتب خلل ناپذیر سیاسی، نژاد و قومیت، ملیت و یا مذهب...مکانیزم همیشه همین بوده...اول تو را نادیده میگیرند...بعد مسخره ات میکنند و دست آخر تمام قد به مقابله با تو بر میخیزند...آنگاه تو پیروز می شوی...<br />
</p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>يک توضيح از يک وبلاگر نسبتاً مستقل...!</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.sharagim.net/archives/2009/12/post_238.html" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.sharagim.net/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=268" title="يک توضيح از يک وبلاگر نسبتاً مستقل...!" />
    <id>tag:www.sharagim.net,2009://1.268</id>
    
    <published>2009-12-30T06:40:04Z</published>
    <updated>2009-12-30T06:49:53Z</updated>
    
    <summary>پست قبل با صلاحديد هيئت خانگي نظارت بر مطالب وبلاگي از مصاديق نوشته هاي پر خطر شناخته شد و حذف گرديد. براي خواندن آن به گوگل ريدر مراجعه فرمائيد با احترام شراگيم نسبتاً زند...</summary>
    <author>
        <name></name>
        <uri>sharagim.net</uri>
    </author>
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.sharagim.net/">
        <![CDATA[<p>پست قبل با صلاحديد هيئت خانگي نظارت بر مطالب وبلاگي از مصاديق نوشته هاي پر خطر شناخته شد و حذف گرديد.<br />
براي خواندن آن به گوگل ريدر مراجعه فرمائيد<br />
با احترام<br />
شراگيم نسبتاً زند</p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>خون به پا خواهد شد...</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.sharagim.net/archives/2009/12/post_234.html" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.sharagim.net/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=266" title="خون به پا خواهد شد..." />
    <id>tag:www.sharagim.net,2009://1.266</id>
    
    <published>2009-12-28T18:09:48Z</published>
    <updated>2009-12-29T05:23:17Z</updated>
    
    <summary>سیر وقایع را که نگاه کنیم می بینیم در این شش، هفت ماهه گذشته چگونه راهپیمایی سکوت معترضین (نجیبانه ترین واکنشی که یک ملت میتوانست در برابر تقلبی چنین وقیحانه انجام دهد) به شعارها و رفتارها و درگیریهایی که این روزها دیده ایم و دیده اید انجامیده است...من که فکر نمیکنم عقلایی در اتاق فکر این حکومت وجود داشته باشند که با تحلیل سیر وقایع بتوانند عاقلانه نتیجه گیری کنند و راهکاری مناسب و نجات بخش پیش پای رهبری یا بهتر بگویم تیم رهبری ایران بگذارند...اینان چنان متوهم به قدرت و وفاداری نیروهای حزب اللهی تحت امرشان هستند که تنها راه برون رفت از بحران را به میدان آوردن تمامی این نیروها با مجوز شرعی کشتار و قلع و قمع مخالفین خواهند یافت...ایران یا بهتر بگویم تهران به سرعت به سمت یک حکومت نظامی تمام عیار پیش می رود و همین امر نیز به رادیکالیزه شدن هرچه بیشتر اعتراضات خواهد انجامید...متحیرم و نگران...قبلا هم نوشته بودم که نمیدانم باید از تماشای تصاویر خلع سلاح نیروهای ضد شورش و بسیج از طرف مردم خوشحال باشم یا ناراحت...سردار رادان را دیشب در تلویزیون همه دیدیم...عصبی و کلافه و رنگ پریده بود...جملاتش نصفه نیمه ادا می شد...چشمهایش دو دو می زد...خسته و بیچاره بود...تجربه به من میگوید کسانی مثل رادان و سایر همفکرانش در این شرایط سخت به تنها گزینه ای که فکر می کنند گلوله است و قصاوت بیشتر... روز عاشورا نجف آباد بودم... ورودی شهر سی چهل نفر بسیجی با لباس شخصی و بعضا مجهز به کلاشینکوف با ایجاد موانعی خودروهایی را که قصد ورود به شهر را داشتند بازرسی میکردند...توی دلم گفتم که اول بسم الله که با کلاشینکوف آمدند استقبال وای به بدرقه شان... زادگاه منتظری شهر عجیبی ست...در حالی که بیرون شهر عکسهای منتظری را از همه جا کنده بودند و چسباندن عکس منتظری به شیشه ماشین دل شیر میخواست اینجا بر روی بیلبوردهای شهر و آویخته از سر در خانه ها و مدارس و مساجد همه جا عکس منتظری بود...در مسجد اصلی شهر جا برای سوزن انداختن نبود...بدون اغراق یکصدهزار نفر در داخل صحن و خیابانهای اطراف تجمع کرده بودند و مراسم هفت او را به جا می اوردند...نطقهای ایراد شده از بلندگوهای مسجد آتشین و بی محابا بود و به روشنی حکومتی که نه جمهوری ست و نه اسلامی را به چالش کشیده بود...نیروهای لباس شخصی که ساعاتی قبل توانسته بودند مراسم او را در مسجدی در اصفهان با کمک نیروهای انتظامی و یگان ویزه و با تصرف زودهنگام مسجد محل مراسم لغو کنند اینجا جرئت تعرض به کسی را نداشتند...مراسم هنوز تمام نشده بود که درگیری ها شروع شد...ظاهرا دویست سیصد بسیجی داخل گاراژ مانندی درست روبروی مسجد محل برگزاری مراسم با چوب و چماق تجمع کرده بودند تا اگر جمعیت بعد از اتمام مراسم شروع به راهپیمایی و شعار دادن کرد به میدان بیایند و زهر چشم بگیرند و البته هرگز فرصت بیرون آمدن از محل خود را نیافتند چون حجم انبوه جمعیت از بیرون مسجد باران سنگ را بر سرشان سرازیر کرد و تا حدود دو ساعت نارنجک صوتی و گاز اشک اور و سنگ بود که رد و بدل می شد...مردم خشمگین بودند...چیزی که بیشتر از همه به یادم ماند و البته من را ترساند فریادهای جوانی حدودا بیست ساله و قوی هیکل بود که با لهجه اصفهانی اش رو به ما فریاد میزد و گریه میکرد که این بیشرفها ده روز من را گرفته بودند و بدون اینکه پدر و مادرم خبردار شوند که کجا هستم کتکم میزدند...قسم میخورد که تا یکی از آنها را نکشد به خانه اش بر نمیگردد...! بعد از حدود دو ساعت یگان ویزه ظاهرا از یکی از شهرهای اطراف سر رسید و به کمک نیروهای انتظامی و بسیج آمد، بخشی از جمعیت و از جمله ما که غریبه بودیم و نا بلد فرار را بر قرار ترجیح دادیم...ولی امروز که خبرها را دنبال میکردم ظاهرا درگیریها تا ساعتهای پایانی شب ادامه داشته و در نجف آباد از ساعت 9 به بعد حکومت نظامی اعلام شده و از مردم خواسته شده که از خانه هایشان خارج نشوند... در اصفهان که بودم یکی از بستگان خانم شین که برای فرار از خدمت سربازی عضو بسیج شده است و صد البته سرش سبز است و دلش با مردم برایم چیزهایی از حرفهایی که در بعضی از مساجد و در جمع مردم ساده و اغلب روستایی زده میشود نقل میکرد که از یکطرف خنده دار بود و از طرف دیگر باعث تاسف...مثلا یک چشمه اش این بود که میگفت که پیش نماز مسجدشان (مسجدی در حواشی اصفهان) روزی پای منبر برای نشان دادن وابستگی معترضان به آمریکا سندی رو کرده که دیگر مو لای درزش نمی رود... ایشان فرموده بودند که مدتها بود که اصلی ترین مساله وزارت اطلاعات این بوده که چطور فیلمهای اغتشاشات به فاصله یکی دو ساعت در تلویزیونهای بیگانه پخش می شود و این تنها مساله لاینحل برای سربازان گمنام امام زمان در وزارت اطلاعات بوده...بالاخره بعد از کلی کارهای عملیاتی و تحقیقاتی و تلاشهای شبانه روزی خودروی پرایدی! کشف می شود که در صندوق عقبش دستگاهی بوده که به وسیله آن مستقیم فیلمها برای شبکه های مخالف نظام فرستاده می شده است...و البته در عظمت و پیچیدگی این دستگاه همین بس که ارزش تقریبی آن هزار میلیارد دلار برآورد شده است و واضح و مبرهن است که دولتی که چنین بودجه ی کلانی برای القا اغتشاش و آشوب در ایران هزینه میکند قصدش مبارزه با اسلام و امام زمان است و... این دوست ما میگفت ما توی دلمان فوحش میدادیم که مردک همه را مثل خودش خر فرض کرده و اصلا تصورش را هم نمیکند که توی این شصت هفتاد نفر کج و کوله و بی سوادی که پای منبرش نشسته اند و مثل بز اخفش سر تکان میدهند و نچ نچ میکنند ممکن است یک نفر در حد یک بچه ده ساله از اینترنت و این چیزها سر در بیاورد!...</summary>
    <author>
        <name></name>
        <uri>sharagim.net</uri>
    </author>
            <category term="اجتماعی- انتقادی- تحلیلی" />
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.sharagim.net/">
        <![CDATA[<p>سیر وقایع را که نگاه کنیم می بینیم در این شش، هفت ماهه گذشته چگونه راهپیمایی سکوت معترضین (نجیبانه ترین واکنشی که یک ملت میتوانست در برابر تقلبی چنین وقیحانه انجام دهد) به  شعارها و رفتارها و درگیریهایی که این روزها دیده ایم و دیده اید انجامیده است...من که فکر نمیکنم عقلایی در اتاق فکر این حکومت وجود داشته باشند که با تحلیل سیر وقایع بتوانند عاقلانه نتیجه گیری کنند و راهکاری مناسب و نجات بخش پیش پای رهبری یا بهتر بگویم تیم رهبری ایران بگذارند...اینان چنان متوهم به قدرت و وفاداری نیروهای حزب اللهی تحت امرشان هستند که تنها راه برون رفت از بحران را به میدان آوردن تمامی این نیروها با مجوز شرعی کشتار و قلع و قمع مخالفین خواهند یافت...ایران یا بهتر بگویم تهران به سرعت به سمت یک حکومت نظامی تمام عیار پیش می رود و همین امر نیز به رادیکالیزه شدن هرچه بیشتر اعتراضات خواهد انجامید...متحیرم و نگران...قبلا هم نوشته بودم که نمیدانم باید از تماشای تصاویر خلع سلاح نیروهای ضد شورش و بسیج از طرف مردم خوشحال باشم یا ناراحت...سردار رادان را دیشب در تلویزیون همه دیدیم...عصبی و کلافه و رنگ پریده بود...جملاتش نصفه  نیمه ادا می شد...چشمهایش دو دو می زد...خسته و بیچاره بود...تجربه به من میگوید کسانی مثل رادان و سایر همفکرانش در این شرایط سخت به تنها گزینه ای که فکر می کنند گلوله است و قصاوت بیشتر...</p>

<p>روز عاشورا نجف آباد بودم... ورودی شهر سی چهل نفر بسیجی با لباس شخصی و بعضا مجهز به کلاشینکوف با ایجاد موانعی خودروهایی را که قصد ورود به شهر را داشتند بازرسی میکردند...توی دلم گفتم که اول بسم الله که با کلاشینکوف آمدند استقبال وای به بدرقه شان... زادگاه منتظری شهر عجیبی ست...در حالی که بیرون شهر عکسهای منتظری را از همه جا کنده بودند و چسباندن عکس منتظری به شیشه ماشین دل شیر میخواست اینجا بر روی بیلبوردهای شهر و آویخته از سر در خانه ها و مدارس و مساجد همه جا عکس منتظری بود...در مسجد اصلی شهر جا برای سوزن انداختن نبود...بدون اغراق یکصدهزار نفر در داخل صحن و خیابانهای اطراف تجمع کرده بودند و مراسم هفت او را به جا می اوردند...نطقهای ایراد شده از بلندگوهای مسجد آتشین و بی محابا بود و به روشنی حکومتی که نه جمهوری ست و نه اسلامی را به چالش کشیده بود...نیروهای لباس شخصی که ساعاتی قبل توانسته بودند مراسم او را در مسجدی در اصفهان با کمک نیروهای انتظامی و یگان ویزه و با تصرف زودهنگام مسجد محل مراسم لغو کنند اینجا جرئت تعرض به کسی را نداشتند...مراسم هنوز تمام نشده بود که درگیری ها شروع شد...ظاهرا دویست سیصد بسیجی داخل گاراژ مانندی درست روبروی مسجد محل برگزاری مراسم با چوب و چماق تجمع کرده بودند تا اگر جمعیت بعد از اتمام مراسم شروع به راهپیمایی و شعار دادن کرد به میدان بیایند و زهر چشم بگیرند و البته هرگز فرصت بیرون آمدن از محل خود را نیافتند چون حجم انبوه جمعیت از بیرون مسجد باران سنگ را بر سرشان سرازیر کرد و تا حدود دو ساعت نارنجک صوتی و گاز اشک اور و سنگ بود که رد و بدل می شد...مردم خشمگین بودند...چیزی که بیشتر از همه به یادم ماند و البته من را ترساند فریادهای جوانی حدودا بیست ساله و قوی هیکل بود که با لهجه اصفهانی اش رو به ما فریاد میزد و گریه میکرد که این بیشرفها ده روز من را گرفته بودند و بدون اینکه پدر و مادرم خبردار شوند که کجا هستم کتکم میزدند...قسم میخورد که تا یکی از آنها را نکشد به خانه اش بر نمیگردد...!<br />
بعد از حدود دو ساعت یگان ویزه ظاهرا از یکی از شهرهای اطراف سر رسید و به کمک نیروهای انتظامی و بسیج آمد، بخشی از جمعیت و از جمله  ما که غریبه بودیم و نا بلد فرار را بر قرار ترجیح دادیم...ولی امروز که خبرها را دنبال میکردم ظاهرا درگیریها تا ساعتهای پایانی شب ادامه داشته و در نجف آباد از ساعت 9 به بعد حکومت نظامی اعلام شده و از مردم خواسته شده که از خانه هایشان خارج نشوند...</p>

<p>در اصفهان که بودم یکی از بستگان خانم شین که برای فرار از خدمت سربازی عضو بسیج شده است و صد البته سرش سبز است و دلش با مردم برایم چیزهایی از حرفهایی که در بعضی از مساجد و در جمع مردم ساده و اغلب روستایی زده میشود نقل میکرد که از یکطرف خنده دار بود و از طرف دیگر باعث تاسف...مثلا یک چشمه اش این بود که میگفت که پیش نماز مسجدشان (مسجدی در حواشی اصفهان) روزی پای منبر برای نشان دادن وابستگی معترضان به آمریکا سندی رو کرده که دیگر مو لای درزش نمی رود... ایشان فرموده بودند که مدتها بود که اصلی ترین مساله وزارت اطلاعات این بوده که چطور فیلمهای اغتشاشات به فاصله یکی دو ساعت در تلویزیونهای بیگانه پخش می شود و این تنها مساله لاینحل برای سربازان گمنام امام زمان در وزارت اطلاعات بوده...بالاخره بعد از کلی کارهای عملیاتی و تحقیقاتی و  تلاشهای شبانه روزی خودروی پرایدی! کشف می شود که در صندوق عقبش دستگاهی بوده که به وسیله آن مستقیم فیلمها برای شبکه های مخالف نظام فرستاده می شده است...و البته در عظمت و پیچیدگی این دستگاه همین بس که ارزش تقریبی آن هزار میلیارد دلار برآورد شده است و واضح و مبرهن است که دولتی که چنین بودجه ی کلانی برای القا اغتشاش و آشوب در ایران هزینه میکند قصدش مبارزه با اسلام و امام زمان است و... <br />
این دوست ما میگفت ما توی دلمان فوحش میدادیم که مردک همه را مثل خودش خر فرض کرده و  اصلا تصورش را هم نمیکند که توی این شصت هفتاد نفر کج و کوله و بی سوادی که پای منبرش نشسته اند و مثل بز اخفش سر تکان میدهند و نچ نچ میکنند ممکن است یک نفر در حد یک بچه ده ساله از اینترنت و این چیزها سر در بیاورد!</p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>منتظری درخت سبز و کهنسال سرزمین ما...</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.sharagim.net/archives/2009/12/post_235.html" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.sharagim.net/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=265" title="منتظری درخت سبز و کهنسال سرزمین ما..." />
    <id>tag:www.sharagim.net,2009://1.265</id>
    
    <published>2009-12-20T20:27:23Z</published>
    <updated>2009-12-20T20:51:43Z</updated>
    
    <summary>میخواستم چند خطی در رثای او بنویسم اما این نوشته منیرو را که خواندم لال شدم. &quot;زنان نجف آباد امروز فریاد می زدند ؛منتظری آزادیت مبارک .حالا دیگر تظاهرات فقط تظاهرات خیابانی نیست ؛ همه چیز در مغز مردم جریان دارد حتی اگر به خیابان نیایند و حکومت آنها را خانه نشین کند که حتما نمی تواند . این مرد باعث شده بود که بارها به باورهای خودم شک کنم .همین اواخر می خواستم برایش نامه ای بنویسم و بگویم که این چه دینی است که یکی قرآنش را می خواند و منتظری می شوذ و لاهوتی و و باقی می شوند کسانی که شما و ما دیده ایم ننوشتم . جواب داده ام به خودم که هر داستان و رمانی هم مفسران خاص خودش را دارد گاهی به اندازه تمام خوانندگانی که آن را می خوانند اما رمان چندان قدرت به کسی نمی دهد که ادم کشی پیشه کند سئوال من بامن هست حتی اگر منتظری بامرگش که درمحرم است و هفتش که همزمان می شود با تاسوعا و عاشورا به من جوابش را داده باشد این سالها دستان به خون نیالوده درمیان زمام داران ما کم بود بسیار کم ویکی از دستان پاکیزه که می شود در ذهن آن راگرفت و صمیمانه فشرد دستان ایت اله منتظری بود.این مرد می تواند نشانه خدایی باشد که من ازبعدا انقلاب به هستی اش بارها شک کرده ام .ذهن داستان نویس من نمی تواند این نکات را درکنار هم قرار ندهد و یک داستان جادویی از آن نسازد .مردمی که تقاضای راهپیمایی کرده اند ؛ دولتی که جواب نمی دهد و کارش فقط بلاهت و جباریت است و آیت الهی که با مرگش همزمان با تاسوعا و عاشورای حسینی برای مردم کتک خورده مجوز صادر میکند.آری برخی بامرگ خود درسرزمین ما ریشه می کنند تا ابد الاباد و کسانی با مرگشان به خیل مردمان آزادی نفس کشیدن می دهند حالا همین لحظه با همه احوالی که دارم می توانم بگویم که او نشانه خدابود خدایی که می تواند وجود داشته باشد با او و می تواند نابود شود با خیل ادمهای شکمباره وشیادی که دوربر چاهای نفت می پلکند او درخت سبز و کنهسال سرزمین ماست که می توانیم حتما زیر سایه اش بنشیم و لحظه ای با آرامش فکر کنیم که کسی هست کسی که به داد ما برسد.&quot;...</summary>
    <author>
        <name></name>
        <uri>sharagim.net</uri>
    </author>
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.sharagim.net/">
        <![CDATA[<p>میخواستم چند خطی در رثای او بنویسم اما این نوشته <a href="http://roozoshab.com">منیرو</a> را که خواندم لال شدم.</p>

<p>"زنان نجف آباد امروز فریاد می زدند ؛منتظری آزادیت مبارک .حالا دیگر تظاهرات فقط تظاهرات خیابانی نیست ؛ همه چیز در مغز مردم جریان دارد حتی اگر به خیابان نیایند و حکومت آنها را خانه نشین کند که حتما نمی تواند . این مرد باعث شده بود که بارها به باورهای خودم شک کنم .همین اواخر می خواستم برایش نامه ای بنویسم و بگویم که این چه دینی است که یکی قرآنش را می خواند و منتظری می شوذ و لاهوتی و و باقی می شوند کسانی که شما و ما دیده ایم<br />
ننوشتم .<br />
جواب داده ام به خودم که هر داستان و رمانی هم مفسران خاص خودش را دارد گاهی به اندازه تمام خوانندگانی که آن را می خوانند اما رمان چندان قدرت به کسی نمی دهد که ادم کشی پیشه کند<br />
سئوال من بامن هست حتی اگر منتظری بامرگش که درمحرم است و هفتش که همزمان می شود با تاسوعا و عاشورا به من جوابش را داده باشد<br />
این سالها دستان به خون نیالوده درمیان زمام داران ما کم بود بسیار کم ویکی از دستان پاکیزه که می شود در ذهن آن راگرفت و صمیمانه فشرد دستان ایت اله منتظری بود.این مرد می تواند نشانه خدایی باشد که من ازبعدا انقلاب به هستی اش بارها شک کرده ام .ذهن داستان نویس من نمی تواند این نکات را درکنار هم قرار ندهد و یک داستان جادویی از آن نسازد .مردمی که تقاضای راهپیمایی کرده اند ؛ دولتی که جواب نمی دهد و کارش فقط بلاهت و جباریت است و آیت الهی که با مرگش همزمان با تاسوعا و عاشورای حسینی برای مردم کتک خورده مجوز صادر میکند.آری برخی بامرگ خود درسرزمین ما ریشه می کنند تا ابد الاباد و کسانی با مرگشان به خیل مردمان آزادی نفس کشیدن می دهند<br />
حالا همین لحظه با همه احوالی که دارم می توانم بگویم که او نشانه خدابود خدایی که می تواند وجود داشته باشد با او و می تواند نابود شود با خیل ادمهای شکمباره وشیادی که دوربر چاهای نفت می پلکند<br />
او درخت سبز و کنهسال سرزمین ماست که می توانیم حتما زیر سایه اش بنشیم و لحظه ای با آرامش فکر کنیم که کسی هست کسی که به داد ما برسد."</p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>گزارش استندآپ کمدي پنجشنبه شب...</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.sharagim.net/archives/2009/12/post_233.html" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.sharagim.net/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=263" title="گزارش استندآپ کمدي پنجشنبه شب..." />
    <id>tag:www.sharagim.net,2009://1.263</id>
    
    <published>2009-12-19T14:04:49Z</published>
    <updated>2009-12-19T15:40:59Z</updated>
    
    <summary>اول قرار نبود برویم...احتمالش زیاد بود که همه اینها یک حقه کثیف برای به دام انداختن من باشد...درست است که خود محمود زنگ زد به موبایلم و خبر استند آپ کمدی اش را داد اما من چه میدانستم واقعا آن طرف خط چه خبر است؟ من فقط یک شماره را میدیدم که دست بر قضا شماره محمود بود و یک صدا را از آن سوی خط میشنیدم که آن هم قطعا صدای محمود بود...شکی نبود که محمود گوشی اش را دستش گرفته و دارد به من در مورد مکان و زمان برنامه اش اطلاعاتی میدهد...ولی آیا واقعا به اختیار خودش زنگ زده؟ ...من که این یکهفته اخیر اصلا خبری ازش نداشتم...شاید گرفته باشندش و الان یک بازجوی دو متری در حال فشار دادن تخمهایش او را مجبور به این تماس کرده باشد؟ شاید ده بار و صد بار تمرینش داده باشند که چطور و با چه لحنی من را سر قرار بکشاند و هر بار هم که صدایش لرزیده و یا سوتی داده ، ناخنش را کشیده و تخمش را پیچانده اند تا بالاخره یاد گرفته چطور ریلکس و معمولی به دوست و هم سنگرش خیانت کند و او را به مسلخ بکشاند...به خانم شین گفتم این محمود فرجامی همان موقع ها هم که سرش به کار خودش بود و کاری به کسی نداشت همیشه یک پایش وزارت اطلاعات بود حالا که شده چشم فتنه و سوگلی بهنود و بی بی سی باید خیلی مواظبش باشیم...این محمودی که من می شناسم توی زیرزمین وزارت اطلاعات یک نوشمک ناقابل بهش فرو کنند تا هفت جد آباد خودش را هم میفروشد ما که جای خود داریم...با خانم شین خیلی بحث کردیم و مساله را از زوایای مختلف سنجیدیم و آخر به این نتیجه رسیدیم که اگر محمود فرجامی آدم فروش بود نیاز به این سناریوی پیچیده نداشت... چون به هر حال خود گردن شکسته ام دو سه باری دعوتش کرده ام به شام و ناهار و به محض اینکه بازجوی محترمش نوشمک پرتقالی را از جیبش در بیاورد و جلوی چشمان او تکان تکان بدهد، کروکی کل شهرک اکباتان را برایش روی کاغذ کنته در مقیاس یک پنجهزارم و جئو رفرنس شده کشیده است... پس احتمال خیانت آگاهانه محمود نزدیک به صفر بود...ولی اگر او بازیچه پروژه ای به مراتب پیچیده تر و بزرگتر باشد چه؟ فرض کنیم که یک آدم نفوذی پیشنهاد برگزاری استند آپ کمدی را با علم به اینکه محمود حتما از شراگیم نیز دعوت خواهد کرد به او داده باشد...نشستیم و با خانم شین دو تایی فکرهایمان را روی هم گذاشتیم و آخر به این نتیجه رسیدیم که با اسامی و عناوین مستعار در همایش شرکت کنیم و شرکت هم کردیم...ولی یادمان رفت قبلش با محمود هماهنگ کنیم که ما را به اسم و رسم خطاب نکند و راستش فکر هم نمیکردیم در اولین اجرایش که حتما کلی هم استرس دارد بخواهد چشم بچرخاند و ما را پیدا کند و تازه آشنایی هم بدهد... ...داخل سالن گوش تا گوش ادم نشسته بود...دنبال یک جا آن پس و پشتها بودیم که خانم محترمی که مسئول تشریفات بود و ما را هم دست بر قضا می شناخت آمد به استقبالمان و ما را برد آن ردیف جلوی جلو... دیگر از چشم توی چشم شدن با محمود گریزی نبود و فقط دعا دعا میکردم که نهایتا با اشاره سر و چشم یک سلام علیکی بکنیم و او مشغول ژانگولر بازی خودش بشود و ما هم مشغول فکر و خیالات خود...محمود که با آن شاخه گل کذایی اش وارد شد ما هم نفس راحتی کشیدیم... چون چنان غرق در نقش خودش شده بود و یک مونولوگ بی پایان را با آب و تاب اجرا میکرد که اگر من بلند میشدم و برایش دست هم تکان میدادم اصلا متوجه حضور من نمی شد...انگار روح هملت در او حلول کرده بود...چند دقیقه ای که گذشت و پیش پرده خوانی تمام شد ناگهان آن لحن تئاتری و حماسی جای خودش را به یک لحن خودمانی تر داد که &quot; سلام...من محمود فرجامی هستم و ...&quot; بچه که بودم یک شب تابستانی با پدر و برادر و خواهرم رفته بودیم امام زاده داوود...فکر کنم هشت نه ساله بودم...یکجا یک چادر بزرگ زده بودند و کلی هم چراغ روشن کرده بودند که مراسم شعبده بازیست...بلیط خریدیم و رفتیم نشستیم...بعد از دو سه تا کفتر در آوردن از توی دست خالی و عوض کردن رنگ لیوان آب نوبت به برنامه ای رسید که نیاز به یک داوطلب از میان جمع داشت...شعبده باز رو به جمع خواست کودکی داوطلب شود...خیلیها دستشان را بالا بردند اما من خجالتی تر و ترسو تر از این حرفها بودم...دختری انتخاب شد و رفت روی سن...شعبده باز از پشت گوشش گوی های رنگینی درآورد و به او داد...دختر شاد و خندان آمد و نشست...برای برنامه بعدی باز هم نیاز به داوطلب بود...از میان انهمه بچه ای که روی نوک انگشتهای پایشان ایستاده بودند و دو دستشان را هم بالا برده بودند من به زحمت دیده میشدم...اما دلی به دریا زدم و یواشکی دستم را بالا بردم...بالاخره شاید از این مراسم شعبده بازی اسباب بازی و عروسکی هم نصیب من میشد...شعبده باز اشاره کرد که آن آقا پسر تپل بیاید...چند نفر بدو بدو رفتند...اما شعبده باز مصرانه فقط به من اشاره میکرد...خوشحال بودم ولی به شدت استرس داشتم...روی سن که رفتم شعبده باز از من خواست رو به جمعیت بایستم...از من خواست دست چپم را به کمرم بزنم و دست راستم را به موازات شانه ام باز کنم...بعد یک قیف و یک سطل خالی آب آورد...و بعد فاجعه رقم خورد...قیف را جلوی چمبل ما گرفت و شروع کرد آن دست من را که باز مانده بود بالا و پایین بردن...درست مثل این تلمبه های قدیمی که آب از چاه میکشند...و چند لحظه بعد آب بود که از سوراخ قیف روانه سطل آب مبشد...و بلافاصله بعد از آن اشک که از چشمان من... این چیزی که بین کلامم تعریف کردم بی ربط نبود...نمیدانم در حین اجرای برنامه چه ککی به تنبان محمود افتاد که به سرش زد ما را به اسم و رسم بخواند وبه حضار معرفی کند...حتی به همین هم اکتفا نکرد و متعلقه ما را نیز از جا بلند کرد و به همه معرفی کرد...همانجا توی دل گفتم این یهودای اسخریوطی ما را فروخت...در همین فکرها بودم که محمود ضربه آخر را هم زد که یکوقت برادران وزارت اطلاعات که ته سالن نشسته و سیبیل هایشان را میجویدند اشتباها کس دیگری را به جای من نبرند...چه کار کرد؟...فکر کردید آن خاطره را برای چه تعریف کردم؟ همینقدر بگویم که ده دقیقه ای ما تمام قد در یک پوزیشن شرم آور نئاندرتالی آن جلو به ساز محمود فرجامی می رقصیدیم و ملت به ریشمان میخندیدند... بالاخره هر چه بود و نبود به خیر گذشت...شاید بهتر و منصفانه تر بود حالا که به این مجلس دعوت شده بودم همه چیز را جدی تر تعریف میکردم...اما جدی بودن حوصله میخواهد که من ندارم...در کل همه چیز خوب بود...چند نکته در رابطه با این استند آپ کمدی وجود داشت که فهرست وار می گویم و میگذرم... 1- در کل فرجامی را مسلط و تیزهوش در اجرای برنامه های اینچنینی دیدم...به نظر من اجرای او از قلمش هم بهتر است...و وقتی کسی به این خوبی هم طنز مینویسد و هم اجرا میکند حتما بالاخره برای خودش پخی می شود... 2- *************** 3- در میان جماعت حاضر که همگی تقریبا وبلاگنویس و یا وبلاگخوان حرفه ای بودند یک نفر هم بعد از مراسم نیامد با ما خوش و بش کند...حالا یا ترسیدند تحویلشان نگیرم یا ترسیدند آنها را هم بگیرند و ببرند و یا اینکه اصلا ما را آدم حساب نکردند...ولی برایم جالب بود و هنوز هم هست که بدانم از کسانی که اسمشان توی لینکدونی من است و یا مشتریان قدیمی اینجا کسی آنجا بوده یا نه...!...</summary>
    <author>
        <name></name>
        <uri>sharagim.net</uri>
    </author>
            <category term="شوخی - طنز" />
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.sharagim.net/">
        <![CDATA[<p>اول قرار نبود برویم...احتمالش زیاد بود که همه اینها یک حقه کثیف برای به دام انداختن من باشد...درست است که خود محمود زنگ زد به موبایلم و خبر استند آپ کمدی اش را داد اما من چه میدانستم واقعا آن طرف خط چه خبر است؟ من فقط یک شماره را میدیدم که دست بر قضا شماره محمود بود و یک صدا را از آن سوی خط میشنیدم که آن هم قطعا صدای محمود بود...شکی نبود که محمود گوشی اش را دستش گرفته و دارد به من در مورد مکان و زمان برنامه اش اطلاعاتی میدهد...ولی آیا واقعا به اختیار خودش زنگ زده؟ ...من که این یکهفته اخیر اصلا خبری ازش نداشتم...شاید گرفته باشندش و الان یک بازجوی دو متری در حال فشار دادن تخمهایش او را مجبور به این تماس کرده باشد؟ شاید ده بار و صد بار تمرینش داده باشند که چطور و با چه لحنی من را سر قرار بکشاند و هر بار هم که صدایش لرزیده و یا سوتی داده ، ناخنش را کشیده  و تخمش را پیچانده اند تا بالاخره یاد گرفته چطور ریلکس و معمولی به دوست و هم سنگرش خیانت کند و او را به مسلخ بکشاند...به خانم شین گفتم این محمود فرجامی همان موقع ها هم که سرش به کار خودش بود و کاری به کسی نداشت همیشه یک پایش وزارت اطلاعات بود حالا که شده چشم فتنه و سوگلی بهنود و بی بی سی باید خیلی مواظبش باشیم...این محمودی که من می شناسم توی زیرزمین وزارت اطلاعات یک نوشمک ناقابل بهش فرو کنند تا هفت جد آباد خودش را هم میفروشد ما که جای خود داریم...با خانم شین خیلی بحث کردیم و مساله را از زوایای مختلف سنجیدیم و آخر به این نتیجه رسیدیم که اگر محمود فرجامی آدم فروش بود نیاز به این سناریوی پیچیده نداشت... چون به هر حال خود گردن شکسته ام دو سه باری دعوتش کرده ام به شام و ناهار و به محض اینکه بازجوی محترمش نوشمک پرتقالی را از جیبش در بیاورد و جلوی چشمان او تکان تکان بدهد، کروکی کل شهرک اکباتان را  برایش روی کاغذ کنته در مقیاس یک پنجهزارم و جئو رفرنس شده کشیده است...<br />
پس احتمال خیانت آگاهانه محمود نزدیک به صفر بود...ولی اگر او بازیچه پروژه ای به مراتب پیچیده تر و بزرگتر باشد چه؟ فرض کنیم که یک آدم نفوذی پیشنهاد برگزاری استند آپ کمدی را با علم به اینکه محمود حتما از شراگیم نیز دعوت خواهد کرد به او داده باشد...نشستیم و با خانم شین دو تایی فکرهایمان را روی هم گذاشتیم و آخر به این نتیجه رسیدیم که با اسامی و عناوین مستعار در همایش شرکت کنیم و شرکت هم کردیم...ولی یادمان رفت قبلش با محمود هماهنگ کنیم که ما را به اسم و رسم خطاب نکند و راستش فکر هم نمیکردیم در اولین اجرایش که حتما کلی هم استرس دارد بخواهد چشم بچرخاند و ما را پیدا کند و تازه آشنایی هم بدهد...</p>

<p>...داخل سالن گوش تا گوش ادم نشسته بود...دنبال یک جا آن پس و پشتها بودیم که خانم محترمی که مسئول تشریفات بود و ما را هم دست بر قضا می شناخت آمد به استقبالمان و ما را برد آن ردیف جلوی جلو... دیگر از چشم توی چشم شدن با محمود گریزی نبود و فقط دعا دعا میکردم که نهایتا با اشاره سر و چشم یک سلام علیکی بکنیم و او مشغول ژانگولر بازی خودش بشود و ما هم مشغول فکر و خیالات خود...محمود که با آن شاخه گل کذایی اش وارد شد ما هم نفس راحتی کشیدیم... چون چنان غرق در نقش خودش شده بود و یک مونولوگ بی پایان را با آب و تاب اجرا میکرد که اگر من بلند میشدم و برایش دست هم تکان میدادم اصلا متوجه حضور من نمی شد...انگار روح هملت در او حلول کرده بود...چند دقیقه ای که گذشت و پیش پرده خوانی تمام شد ناگهان آن لحن تئاتری و حماسی جای خودش را به یک لحن خودمانی تر داد که " سلام...من محمود فرجامی هستم و ..."</p>

<p>بچه که بودم یک شب تابستانی با پدر و برادر و خواهرم رفته بودیم امام زاده داوود...فکر کنم هشت نه ساله بودم...یکجا یک چادر بزرگ زده بودند و کلی هم چراغ روشن کرده بودند که مراسم شعبده بازیست...بلیط خریدیم و رفتیم نشستیم...بعد از دو سه تا کفتر در آوردن از توی دست خالی و عوض کردن رنگ لیوان آب نوبت به برنامه ای رسید که نیاز به یک داوطلب از میان جمع داشت...شعبده باز رو به جمع خواست کودکی داوطلب شود...خیلیها دستشان را بالا بردند اما من خجالتی تر و ترسو تر از این حرفها بودم...دختری انتخاب شد و رفت روی سن...شعبده باز از پشت گوشش گوی های رنگینی درآورد و به او داد...دختر شاد و خندان آمد و نشست...برای برنامه بعدی باز هم نیاز به داوطلب بود...از میان انهمه بچه ای که روی نوک انگشتهای پایشان ایستاده بودند و دو دستشان را هم بالا برده بودند من به زحمت دیده میشدم...اما دلی به دریا زدم و یواشکی دستم را بالا بردم...بالاخره شاید از این مراسم شعبده بازی اسباب بازی و عروسکی هم نصیب من میشد...شعبده باز اشاره کرد که آن آقا پسر تپل بیاید...چند نفر بدو بدو رفتند...اما شعبده باز مصرانه فقط به من اشاره میکرد...خوشحال بودم ولی به شدت استرس داشتم...روی سن که رفتم شعبده باز از من خواست رو به جمعیت بایستم...از من خواست دست چپم را به کمرم بزنم و دست راستم را به موازات شانه ام باز کنم...بعد یک قیف و یک سطل خالی آب آورد...و بعد فاجعه رقم خورد...قیف را جلوی چمبل ما گرفت و شروع کرد آن دست من را که باز مانده بود بالا و پایین بردن...درست مثل این تلمبه های قدیمی که آب از چاه میکشند...و چند لحظه بعد آب بود که از سوراخ قیف روانه سطل آب مبشد...و بلافاصله بعد از آن اشک که از چشمان من...</p>

<p>این چیزی که بین کلامم تعریف کردم بی ربط نبود...نمیدانم در حین اجرای برنامه چه ککی به تنبان محمود افتاد که به سرش زد ما را به اسم و رسم بخواند وبه حضار معرفی کند...حتی به همین هم اکتفا نکرد و متعلقه ما را نیز از جا بلند کرد و به همه معرفی کرد...همانجا توی دل گفتم این یهودای اسخریوطی ما را فروخت...در همین فکرها بودم که محمود ضربه آخر را هم زد که یکوقت برادران وزارت اطلاعات که ته سالن نشسته و سیبیل هایشان را میجویدند اشتباها کس دیگری را به جای من نبرند...چه کار کرد؟...فکر کردید آن خاطره را برای چه تعریف کردم؟ همینقدر بگویم که ده دقیقه ای ما تمام قد در یک پوزیشن شرم آور نئاندرتالی آن جلو به ساز محمود فرجامی می رقصیدیم و ملت به ریشمان میخندیدند...<br />
بالاخره هر چه بود و نبود به خیر گذشت...شاید بهتر و منصفانه تر بود حالا که به این مجلس دعوت شده بودم همه چیز را جدی تر تعریف میکردم...اما جدی بودن حوصله میخواهد که من ندارم...در کل همه چیز خوب بود...چند نکته در رابطه با این استند آپ کمدی وجود داشت که فهرست وار می گویم و میگذرم...</p>

<p>1- در کل فرجامی را مسلط و تیزهوش در اجرای برنامه های اینچنینی دیدم...به نظر من اجرای او از قلمش هم بهتر است...و وقتی کسی به این خوبی هم طنز مینویسد و هم اجرا میکند حتما بالاخره برای خودش پخی می شود...</p>

<p>2- *************** </p>

<p>3- در میان جماعت حاضر که همگی تقریبا وبلاگنویس و یا وبلاگخوان حرفه ای بودند یک نفر هم بعد از مراسم نیامد با ما خوش و بش کند...حالا یا ترسیدند  تحویلشان نگیرم یا ترسیدند آنها را هم بگیرند و ببرند و یا اینکه اصلا ما را آدم حساب نکردند...ولی برایم جالب بود و هنوز هم هست که بدانم از کسانی که اسمشان توی لینکدونی من است و یا مشتریان قدیمی اینجا کسی آنجا بوده یا نه...!<br />
 </p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>شیپورچی...</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.sharagim.net/archives/2009/12/post_236.html" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.sharagim.net/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=262" title="شیپورچی..." />
    <id>tag:www.sharagim.net,2009://1.262</id>
    
    <published>2009-12-17T04:37:05Z</published>
    <updated>2009-12-16T23:51:37Z</updated>
    
    <summary>ميدانيد استند آپ کمدي چيست؟ مطمئن نيستم ولي فکر کنم يک جور سياه بازي مدرن و روشنفکر پسند باشد...محمود فرجامي که سابق بر اين مموتي خودمان بود ولي الان شخص بسيار شخيص و محترمي شده و مسعود بهنود يک شب در ميان اسمش را توي بي بي سي ميگويد، فردا پنجشنبه 26 آذر توي يک فرهنگسرا حوالي ميدان وليعصر قرار است در ملاء عام يک استند آپ کمدي داشته باشد... حوصله نداريد برويد؟ دل من خوش است؟ به من چه!؟ يکي ديگر خوشي زده زير دلش و معرکه راه انداخته من را مواخذه ميکنيد؟ واقعا نميخواهيد برويد؟ ولي بدانيد که اين يک بار شرکت در اين استند آپ کمدي کاملا رايگان است و از قديم الايام هم گفته اند که مفت باشد...کوفت باشد..!(در برخي نسخ کلفت باشد)...و البته خيلي بي انصافي ست که اجراي آدم خوش ذوق و باريک بيني مثل محمود فرجامي را به کوفت و يا چيزهاي ضخيم تشبيه کنيم...از ذوق هنري و باريک بيني او همين بس که تا به حال تقريبا سه بار مستقيم و غير مستقيم در سايتش به تعريف و تمجيد از نوشته هاي من پرداخته است... خب اصلا نرويد...به من چه! سر پيازم؟ ته پيازم؟ ما گفتيم يک جا شوي مجاني اجرا ميکنند شما هم برويد حالش را ببريد...بيشتر از اين هم اصرار نميکنم....من اين وسط فقط در نقش شيپورچي انجام وظيفه ميکنم...پس براي اينکه از ساعت و محل دقيقش مطلع شويد بايد به خود فرجامي به آدرسي که در نوشته آخرش گذاشته ايميل بزنيد..احتمالا تا فردا نزديکهاي ساعت سه و چهار به ايميلها ترتيب اثر داده مي شود... چرا موضوع را عوض ميکنم؟ مگر موضوع چه بوده؟!....نکند منظورتان عکس محجبه من است؟ راستش يک تعدادي پريسنت گرفته ام و پشتشان را هم امضا کرده ام...فردا در بين شرکت کنندگان در اين استند آپ کمدي توزيع خواهد شد......</summary>
    <author>
        <name></name>
        <uri>sharagim.net</uri>
    </author>
            <category term="روزنوشته ها" />
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.sharagim.net/">
        <![CDATA[<p>ميدانيد استند آپ کمدي چيست؟ مطمئن نيستم ولي فکر کنم يک جور سياه بازي مدرن و روشنفکر پسند باشد...محمود فرجامي که سابق بر اين مموتي خودمان بود ولي الان شخص بسيار شخيص و محترمي شده و مسعود بهنود يک شب در ميان اسمش را توي بي بي سي ميگويد، فردا پنجشنبه 26 آذر توي يک فرهنگسرا حوالي ميدان وليعصر قرار است در ملاء عام يک استند آپ کمدي داشته باشد...<br />
حوصله نداريد برويد؟ دل من خوش است؟ به من چه!؟ يکي ديگر خوشي زده زير دلش و معرکه راه انداخته من را مواخذه ميکنيد؟ واقعا نميخواهيد برويد؟ ولي بدانيد که اين يک بار شرکت در اين استند آپ کمدي کاملا رايگان است و از قديم الايام هم گفته اند که مفت باشد...کوفت باشد..!(در برخي نسخ کلفت باشد)...و البته خيلي بي انصافي ست که اجراي آدم خوش ذوق و باريک بيني مثل محمود فرجامي را به کوفت و يا چيزهاي ضخيم تشبيه کنيم...از ذوق هنري و باريک بيني او همين بس که تا به حال تقريبا سه بار مستقيم و غير مستقيم در سايتش  به تعريف و تمجيد از نوشته هاي من پرداخته است...</p>

<p>خب اصلا نرويد...به من چه! سر پيازم؟ ته پيازم؟  ما گفتيم يک جا شوي مجاني اجرا ميکنند شما هم برويد حالش را ببريد...بيشتر از اين هم اصرار نميکنم....من اين وسط فقط در نقش شيپورچي انجام وظيفه ميکنم...پس براي اينکه از ساعت و محل دقيقش مطلع شويد بايد به خود فرجامي به آدرسي که در <a href="http://www.debsh.com/archives/2009/12/13/003417.html">نوشته آخرش</a> گذاشته ايميل بزنيد..احتمالا تا فردا نزديکهاي ساعت سه و چهار به ايميلها ترتيب اثر داده مي شود...</p>

<p>چرا موضوع را عوض ميکنم؟ مگر موضوع چه بوده؟!....نکند منظورتان عکس محجبه من است؟ راستش يک تعدادي پريسنت گرفته ام و پشتشان را هم امضا کرده ام...فردا در بين شرکت کنندگان در اين استند آپ کمدي توزيع خواهد شد...</p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>آب بینی بز...</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.sharagim.net/archives/2009/12/post_232.html" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.sharagim.net/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=258" title="آب بینی بز..." />
    <id>tag:www.sharagim.net,2009://1.258</id>
    
    <published>2009-12-14T15:41:34Z</published>
    <updated>2009-12-14T10:47:24Z</updated>
    
    <summary>اگر فکر کردید با همین صد و بیست سی کامنت من اینجا را زود به زود به روز میکنم اشتباه کرده اید...حالا که فهمیده ام 2800 تا گوگل ریدری دارم باید تک تک بیایند اینجا و کامنت بگذارند و تعهد بدهند و تجدید بیعت کنند...کلکم راع و کلکم مسئول...! الکی که نیست...حالا گیرم چهار پنج درصدتان واقعا عذر موجه داشته باشید و نتوانید کامنت بگذارید... گیرم دویست نفر چلاق و احول و ناقص العقل و فرتوت و کم سواد و مافنگی و دائم الخمر و کیبورد شکسته و انگشت توی چرخ گوشت رفته و مرض گرفته و مرده شور برده باشند....دیگر 2600 تا کامنت که باید داشته باشم...من تا تک تک این ریدریها را از سوراخشان نکشم بیرون دست بردار نیستم...من اگر ریشه این فرهنگ مفتی خوانی را از عرصه وبلاگها نخشکانم شراگیم دات نت نیستم...(تکبیر) این فیلتر بودن و این چیزها را هم بهانه نکنید که اصلا توی کت من یکی نمی رود... توی این دوره زمانه و با وجود اینهمه نرم افزار فیلتر شکن و سایتهای معجزه گری مثل AOL و... اگر کسی هنوز پشت دیوار فیلترینگ بماند دیگر واقعا شاهکار خلقت است... بگذریم...مخصوصا با توپ پر آمدم که یک وقت فکر نکنید ما کامنت ندیده هستیم و تا صد و خورده ای کامنت یکجا دیدیم ذوق مرگ شده ایم و دیگر منبعد تند تند مینویسیم...به جان عزیزتان کامنت برای من از آب بینی بز هم کم ارزش تر است و اگر نبود مبارزه با پدیده مفتی خوانی وبلاگی افسار کامنت و کامنتدانی را بر پشتش می انداختم...به زودی در این ارتباط کمپینی نیز به راه خواهم انداخت... اما بعد...ما که مشغول زندگی خودمان بودیم یک حرکتهایی در این وبلاگستان شروع شد که آقایان وبلاگ نویس چادر سر میکنند و عکس محجبه ای از خودشان را روی وبلاگ و یا سایتشان قرار میدهند...البته این چیزها برای من تازگی ندارد و خانوم شین وقت و بی وقت که بیکار می شود و حوصله اش سر می رود جعبه آرایشش را بر میدارد و میفتد به جان من...! خداوکیلی کارش هم خوب است طوریکه یکوقتهایی خودم با دیدن خودم توی آینه قلبم به طپش می افتد...البته کلا ما زندها چون به جد مقتولمان لطفعلی خان رفته ایم علاوه بر انکه قد و هیکلی به هم زده ایم یک بر و رویی هم داریم که با هنر خانوم شین چند برابر بیشتر به چشم می آید...اینها را گفتم که بگویم این چیزها برای بنده مسبوق به سابقه است و یک بار هم نشده که خانوم شین با خط چشم و ریمل بیاید سراغم و من غرور مردانه ام بجنبد و مانع کارش شوم... خلاصه که من هم به زودی به این حرکت خواهم پیوست و خانه که برسم کمی بزک دوزک کرده و در پست بعدی (احتمالا همین امشب) شاهد یکی از نادرترین، بدیع ترین و سکسی ترین عکسهای تا به حال منتشر شده از شراگیم زند خواهید بود. راستی چقدر خوب است که آدم فیلتر باشد و دیگر از ترس بعضی موتورهای احمق و دگم جستجو مجبور نباشد سکسی را س ک س ی بنویسد...دیگر بالاتر از سیاهی که رنگی نیست و حداقل در عرصه اینترنت فیلتر تر از این دیگر نمیتوانند ما را بکنند...! این را هم بگویم و بروم...یادتان است نوشته بودم کارم را ول کرده ام و دیگر حوصله و تحمل نگاههای از بالا و زیر دست بودن و این چیزها را ندارم و میخواهم آقا و نوکر خودم باشم؟ خب گه زیادی خورده بودم...چون با یک پیشنهاد خوب باز آب از لک و لوچه ام سرازیر شد و مجددا راهی شرکتمان شدم...ولی پیشنهادش پیشنهاد بود ها...بالاخره هرکسی یک قیمتی دارد......</summary>
    <author>
        <name></name>
        <uri>sharagim.net</uri>
    </author>
            <category term="روزنوشته ها" />
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.sharagim.net/">
        <![CDATA[<p>اگر فکر کردید با  همین صد و بیست سی کامنت من اینجا را زود به زود به روز میکنم اشتباه کرده اید...حالا که فهمیده ام 2800 تا گوگل ریدری دارم باید تک تک بیایند اینجا و کامنت بگذارند و تعهد بدهند و تجدید بیعت کنند...کلکم راع و کلکم مسئول...! الکی که نیست...حالا گیرم چهار پنج درصدتان واقعا عذر موجه داشته باشید و نتوانید کامنت بگذارید... گیرم دویست نفر چلاق و احول و ناقص العقل و فرتوت و کم سواد و مافنگی و دائم الخمر و کیبورد شکسته و انگشت توی چرخ گوشت رفته و مرض گرفته و مرده شور برده باشند....دیگر 2600 تا کامنت که باید داشته باشم...من تا تک تک این ریدریها را از سوراخشان نکشم بیرون دست بردار نیستم...من اگر ریشه این فرهنگ مفتی خوانی را از عرصه وبلاگها نخشکانم شراگیم دات نت نیستم...(تکبیر) <br />
این فیلتر بودن و این چیزها را هم بهانه نکنید که اصلا توی کت من یکی نمی رود... توی این دوره زمانه و با وجود اینهمه نرم افزار فیلتر شکن و سایتهای معجزه گری مثل AOL و... اگر کسی هنوز  پشت دیوار فیلترینگ بماند دیگر واقعا شاهکار خلقت است...</p>

<p>بگذریم...مخصوصا با توپ پر آمدم که یک وقت فکر نکنید ما کامنت ندیده هستیم و تا صد و خورده ای کامنت یکجا دیدیم ذوق مرگ شده ایم و دیگر منبعد تند تند مینویسیم...به جان عزیزتان کامنت برای من از  آب بینی بز هم کم ارزش تر است و اگر نبود مبارزه با پدیده مفتی خوانی وبلاگی افسار کامنت و کامنتدانی را بر پشتش می انداختم...به زودی در این ارتباط کمپینی نیز به راه خواهم انداخت... </p>

<p>اما بعد...ما که مشغول زندگی خودمان بودیم یک حرکتهایی در این وبلاگستان شروع شد که آقایان وبلاگ نویس چادر سر میکنند و عکس محجبه ای از خودشان را روی وبلاگ و یا سایتشان قرار میدهند...البته این چیزها برای من تازگی ندارد و خانوم شین وقت و بی وقت که بیکار می شود و حوصله اش سر می رود جعبه آرایشش را بر میدارد و میفتد به جان من...! خداوکیلی کارش هم خوب است طوریکه یکوقتهایی خودم با دیدن خودم توی آینه قلبم به طپش می افتد...البته کلا ما زندها چون به جد مقتولمان لطفعلی خان رفته ایم علاوه بر انکه قد و هیکلی به هم زده ایم یک بر و رویی هم داریم که با هنر خانوم شین چند برابر بیشتر به چشم می آید...اینها را گفتم که بگویم این چیزها برای بنده مسبوق به سابقه است و یک بار هم نشده که خانوم شین با خط چشم و ریمل بیاید سراغم و من غرور مردانه ام بجنبد و مانع کارش شوم... خلاصه که من هم به زودی به این حرکت خواهم پیوست و خانه که برسم کمی بزک دوزک کرده و در پست بعدی (احتمالا همین امشب) شاهد یکی از نادرترین، بدیع ترین و سکسی ترین عکسهای تا به حال منتشر شده از شراگیم زند خواهید بود. </p>

<p>راستی چقدر خوب است که آدم فیلتر باشد و دیگر از ترس بعضی موتورهای احمق و دگم جستجو مجبور نباشد سکسی را س ک س ی بنویسد...دیگر بالاتر از سیاهی که رنگی نیست و حداقل در عرصه اینترنت فیلتر تر از این دیگر نمیتوانند ما را بکنند...!</p>

<p>این را هم بگویم و بروم...یادتان است نوشته بودم کارم را ول کرده ام و دیگر حوصله و تحمل نگاههای از بالا و زیر دست بودن و این چیزها را ندارم و میخواهم آقا و نوکر خودم باشم؟ خب گه زیادی خورده بودم...چون با یک پیشنهاد خوب باز آب از لک و لوچه ام سرازیر شد و مجددا راهی شرکتمان شدم...ولی پیشنهادش پیشنهاد بود ها...بالاخره هرکسی یک قیمتی دارد...<br />
</p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>خواننده های نانجیب...!</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.sharagim.net/archives/2009/12/post_231.html" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.sharagim.net/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=257" title="خواننده های نانجیب...!" />
    <id>tag:www.sharagim.net,2009://1.257</id>
    
    <published>2009-12-08T12:37:07Z</published>
    <updated>2009-12-08T07:43:25Z</updated>
    
    <summary>چند روز پیش روزبه خودمان زنگ زد که شراگیم چرا دیگر نمینویسی؟ آه جگر سوزی از اعماق دل کشیدم که خدا سایه فیلترینگ را از سر همه کم کند...اینطور که اینجا سوت و کور شده آدم حس میکند دارد گل لگد می کند...یک پست به آن باحالی و کولی و پر از لطایف و ظرایف نوشتیم بعد از یکماه تازه کانتر کامنتش رسید به سی تا...!وقتی مشتری ندارم مگر خلم یک لنگه پا بایستم سر دکان حرافی؟ گفت تو مشتری نداری!؟ برو توی گوگل ریدرت ببین ملت چه سر و دستی می شکنند برایت...دو هزار و هشتصد نفر ریدر داری... اصلا یک گوگل ریدر است و یک شراگیم...چند وقت دیگر از &quot;بالاترین&quot; هم میفتی جلو... سر و ته بحث را هم آوردم و دستپاچه نشستم پای لپ تاپ و گوگل ریدرم را زیر و رو کردم تا با چشم خودم ببینم که چقدر آدم مهمی بوده ام و خبر نداشتم...البته به آن شوری ها هم که روزبه میگفت نبود اما دو هزار و هشتصد تا را راست میگفت...رقمش دهان پر کن است اما یکی به من بگوید خواننده ای که نه بتواند کامنت بگذارد و نه روی کانتر وبلاگ رد پایش بیفتد و نه آدم بتواند دو کلام باهاشان اختلاط کند به چه دردی میخورد؟ روح و جن و از ما بهتران هم گاه گداری یک چیزهایی از خودشان نشان میدهند که آدم ملتفت وجودشان بشود...چند وقت پیش کیوان یک پستی نوشته بود و در ارتباط با گوگل ریدر به سبک امام صراحتا اعلام خطر کرده بود...آن زمان من اصلا متوجه نشدم که ماجرا چیست و لابد خیلیهای دیگر هم متوجه نشدند...اما الان که میبینم هشتاد درصد خواننده های اینجا گوگل ریدری شده اند و آسه می آیند و آسه می روند به عمق فاجعه پی برده ام... یادتان است خواننده های اینجا را به چند دسته تقسیم کرده بودم؟ یادتان است؟ چطور یادتان است؟ خود من هم به زور یادم می آید...فقط همینقدر یادم است که آن دسته آخری که اسفل السافلین بودند طیف &quot; بی آزار و بی خاصیت&quot; را تشکیل میدادند و منظور آنهایی بودند که می آمدند و مفت مفت مطلب را میخواندند و یک کلمه هم توی نظر خواهی نمی نوشتند که فلانی مثلا دمت گرم که آدم دلش الکی خوش باشد...آنها با همه بی خاصیتی شان چه میخواستند و چه نمیخواستند لااقل رد پایشان روی کانتر وبلاگ می افتاد و خب در نهایت که آدم کانتر وبلاگش را نگاه میکرد که چهار رقمی شده ذوق میکرد و انگیزه پیدا میکرد که بیشتر و بهتر بنویسد...الان به لطف تکنولوژی و البته کمیته مبارزه با اراذل و اوباش اینترنتی یک دسته دیگر به وجود امده که عملا این دسته آخری را حسابی رو سفید کرده...اسم علمی این دسته &quot; خواننده های گوگل ریدری&quot; ست و در جدول طبقه بندی &quot;زندلیف&quot; چون هیچ چیزشان به سایر عناصر نمی رود در ستونهای جداگانه ای قرار میگیرند که &quot;خواننده های نا نجیب&quot; نام دارد...این دسته نه تنها بی آزار و بی خاصیت است بلکه مفتی خوان و بی چشم و رو نیز هست...حالا گیرم به علت فیلترینگ دسترسی اینها به صفحه نظر خواهی مسدود شده باشد...نباید ماهی یکبار یک ایمیل خشک و خالی بزنند و اعلام وجود کنند؟ اگر این روزبه نبود که با نبوغ و پشتکار و علم لدنی خودش این دسته را کشف کند اصلا کسی متوجه حضور اینها می شد...؟ اوه...چقدر چیز گفتم به این گوگل ریدریهای بی نوا...الان دوباره رفتم نگاه کردم دیدم انگار یک چیزکی توی همان گوگل ریدر است که هرکس میتواند برای هر نوشته ای روی آن کلیک کند و نشان دهد از آن نوشته خوشش امده...چیز بی مزه ایست...چون اگر کسی از نوشته ای بدش آمده باشد نمیتواند آن را نشان دهد...تازه همین خوش امدنش را هم نمیتواند توصیف کند که مثلا چقدر خوشش آمده و آیا مثلا حالی به حالی شده یا همینجور الکی خوشش آمده... اما به هر حال نشان میدهد که بالاخره یک راههایی برای ارتباط با آنها هست و من باید منبعد بیشتر حواسم به ریدر باشد و حالا که با دنیای نانو خواننده هایم آشنا شده ام شاید راههای بیشتری هم برای بعضی ارتباطات دو سویه وجود داشته باشد... اما برویم سر اصل مطلب...اصل مطلب چیست؟ حال و اوضاع خودم؟ حال و اوضاع خانم شین؟حال و اوضاع مملکت؟ از خودم شروع میکنم که روزگارم بد نیست...فعلا داریم اندرونمان را از طعام خالی میداریم بلکه در ان نور معرفتی ببینیم که تا به امروز چیزی ندیده ایم...در روز نهم رژیم غذایی دشمن شکنم هستم...5 روز دیگر مانده...به غیر از یک شب که این خانوم شین نامرد رفت و کلی کیک خامه ای خوشمزه خرید و ما پاک شرمنده دکتر اتکینز شدیم بقیه روزها مو لای درزمان نرفت...! خانم شین هم البته دو سه روزی پا به پای من آمد...یک برنامه غذایی زده ایم روی یخچال که هر بار کسی از رژیمش تخطی کرد باید جلوی اسمش ضربدری زده شود و نوع و مقدار تخطی اش هم خیلی ریز زیرش نوشته شود...روز چهارم دیدم اگر خانم شین بخواهد ادامه دهد عملا دیگر همه برنامه غذایی زیر ضربدرها و تخلفاتش به کل ناخوانا خواهد شد و به اصرار من از ادامه رژیم انصراف داد... البته خانم شین بزنم به تخته یکجورهایی مانکن بی ساکشن است و نیازی به این چیزها ندارد و به طور افتخاری و برای دلخوشی ما به میدان امده بود... خانم شین هم شکر خدا خوب است...رامین تقریبا دو ماه دیگر به دنیا می آید و خانوم شین این روزها باید خیلی مراقب خودش باشد...دیروز رفتیم و کلی برای اتاق بچه مان خرید کردیم...زحمت سیسمونی اش را هم البته مادر خانومم کشیدند... چی؟ فکتان افتاد؟ هه هه هه...سر کارتان گذاشتم! بنده تا اخرین نفس جلوی هر موجود دیگری که بخواهد وارد این دنیای کثیف شود خواهم ایستاد...حالا اگر خبر مرگش احمدی نژاد به درک واصل شد و رهبر هم دور از جان شما به ملکوت اعلی پیوست و مردمسالاری حاکم شد شاید یک بچه گربه ای چیزی بیاوریم بزرگ کنیم...ولی با این شرایط و اوضاع و احوال از بچه مچه فعلا خبری نیست... و اما اوضاع مملکت...قاراشمیش است دیگر...این چیزها که دیگر گفتن ندارد......</summary>
    <author>
        <name></name>
        <uri>sharagim.net</uri>
    </author>
            <category term="شوخی - طنز" />
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.sharagim.net/">
        <![CDATA[<p>چند روز پیش <a href="http://www.roozbeh.net">روزبه خودمان</a> زنگ زد که شراگیم چرا دیگر نمینویسی؟  آه جگر سوزی از اعماق  دل کشیدم که خدا سایه فیلترینگ را از سر همه کم کند...اینطور که اینجا سوت و کور شده آدم حس میکند دارد گل لگد می کند...یک پست به آن باحالی و کولی و پر از لطایف و ظرایف نوشتیم بعد از یکماه تازه کانتر کامنتش رسید به سی تا...!وقتی مشتری ندارم مگر خلم یک لنگه پا بایستم سر دکان حرافی؟ گفت تو مشتری نداری!؟ برو توی گوگل ریدرت ببین ملت چه سر و دستی می شکنند برایت...دو هزار و هشتصد نفر ریدر داری... اصلا یک گوگل ریدر است و یک شراگیم...چند وقت دیگر از "بالاترین" هم میفتی جلو... سر و ته بحث را هم آوردم و دستپاچه نشستم پای لپ تاپ و گوگل ریدرم را زیر و رو کردم تا با چشم خودم ببینم که چقدر آدم مهمی بوده ام و خبر نداشتم...البته به آن شوری ها هم که روزبه میگفت نبود اما دو هزار و هشتصد تا را راست میگفت...رقمش دهان پر کن است اما یکی به من بگوید خواننده ای که نه بتواند کامنت بگذارد و نه روی کانتر وبلاگ رد پایش بیفتد و نه آدم بتواند دو کلام باهاشان اختلاط کند به چه دردی میخورد؟ روح و جن و از ما بهتران هم  گاه گداری یک چیزهایی از خودشان نشان میدهند که آدم ملتفت وجودشان بشود...چند وقت پیش <a href="http://k1-online.com">کیوان</a> یک پستی نوشته بود و در ارتباط با گوگل ریدر به سبک امام صراحتا اعلام خطر کرده بود...آن زمان من اصلا متوجه نشدم که ماجرا چیست و لابد خیلیهای دیگر هم متوجه نشدند...اما الان که میبینم هشتاد درصد خواننده های اینجا گوگل ریدری شده اند و آسه می آیند و آسه می روند به عمق فاجعه پی برده ام...<br />
یادتان است خواننده های اینجا را به چند دسته تقسیم کرده بودم؟ یادتان است؟ چطور یادتان است؟ خود من هم به زور یادم می آید...فقط همینقدر یادم است که آن دسته آخری که اسفل السافلین بودند طیف " بی آزار و بی خاصیت" را تشکیل میدادند و منظور آنهایی بودند که می آمدند و مفت مفت مطلب را میخواندند و یک کلمه هم توی نظر خواهی نمی نوشتند که فلانی مثلا دمت گرم که آدم دلش الکی خوش باشد...آنها با همه بی خاصیتی شان چه میخواستند و چه نمیخواستند لااقل رد پایشان روی کانتر وبلاگ می افتاد و خب در نهایت که آدم کانتر وبلاگش را نگاه میکرد که چهار رقمی شده ذوق میکرد و انگیزه پیدا میکرد که بیشتر و بهتر بنویسد...الان به لطف تکنولوژی و البته کمیته مبارزه با اراذل و اوباش اینترنتی  یک دسته دیگر به وجود امده که عملا این دسته آخری را حسابی رو سفید کرده...اسم علمی این دسته " خواننده های گوگل ریدری" ست و در جدول طبقه بندی "زندلیف" چون هیچ چیزشان به سایر عناصر نمی رود در ستونهای جداگانه ای قرار میگیرند که "خواننده های نا نجیب" نام دارد...این دسته نه تنها بی آزار و بی خاصیت است بلکه  مفتی خوان و بی چشم و رو نیز هست...حالا گیرم به علت فیلترینگ دسترسی اینها به صفحه نظر خواهی مسدود شده باشد...نباید ماهی یکبار یک ایمیل خشک و خالی بزنند و اعلام وجود کنند؟ اگر این روزبه نبود که با نبوغ و پشتکار و علم لدنی خودش این دسته را کشف کند اصلا کسی متوجه حضور اینها می شد...؟</p>

<p>اوه...چقدر چیز گفتم به این گوگل ریدریهای بی نوا...الان دوباره رفتم نگاه کردم دیدم انگار یک چیزکی توی همان گوگل ریدر است که هرکس میتواند برای هر نوشته ای روی آن کلیک کند و نشان دهد از آن نوشته خوشش امده...چیز بی مزه ایست...چون اگر کسی از نوشته ای بدش آمده باشد نمیتواند آن را نشان دهد...تازه همین خوش امدنش را هم نمیتواند توصیف کند که مثلا چقدر خوشش آمده و آیا مثلا حالی به حالی شده یا همینجور الکی خوشش آمده... اما به هر حال نشان میدهد که بالاخره یک راههایی برای ارتباط با آنها هست و من باید منبعد بیشتر حواسم به ریدر باشد و حالا که با دنیای نانو خواننده هایم آشنا شده ام شاید راههای بیشتری هم برای بعضی ارتباطات دو سویه وجود داشته باشد...</p>

<p>اما برویم سر اصل مطلب...اصل مطلب چیست؟ حال و اوضاع خودم؟ حال و اوضاع خانم شین؟حال و اوضاع مملکت؟</p>

<p>از خودم شروع میکنم که روزگارم بد نیست...فعلا داریم اندرونمان را از طعام خالی میداریم بلکه در ان نور معرفتی ببینیم که تا به امروز چیزی ندیده ایم...در روز نهم رژیم غذایی دشمن شکنم هستم...5 روز دیگر مانده...به غیر از یک شب که این خانوم شین نامرد رفت و کلی کیک خامه ای خوشمزه خرید و ما پاک شرمنده دکتر اتکینز شدیم بقیه روزها مو لای درزمان نرفت...!<br />
خانم شین هم البته دو سه روزی پا به پای من آمد...یک برنامه غذایی زده ایم روی یخچال که هر بار کسی از رژیمش تخطی کرد باید جلوی اسمش ضربدری زده شود و نوع و مقدار تخطی اش هم خیلی ریز زیرش نوشته شود...روز چهارم دیدم اگر خانم شین بخواهد ادامه دهد عملا دیگر همه برنامه غذایی زیر ضربدرها و تخلفاتش به کل ناخوانا خواهد شد و به اصرار من از ادامه رژیم انصراف داد... البته خانم شین بزنم به تخته یکجورهایی مانکن بی ساکشن است و نیازی به این چیزها ندارد و به طور افتخاری و برای دلخوشی ما به میدان امده بود...</p>

<p>خانم شین هم شکر خدا خوب است...رامین تقریبا دو ماه دیگر به دنیا می آید و خانوم شین این روزها باید خیلی مراقب خودش باشد...دیروز رفتیم و کلی برای اتاق بچه مان خرید کردیم...زحمت سیسمونی اش را هم البته مادر خانومم کشیدند...</p>

<p>چی؟ فکتان افتاد؟ هه هه هه...سر کارتان گذاشتم! بنده تا اخرین نفس جلوی هر موجود دیگری که بخواهد وارد این دنیای کثیف شود خواهم ایستاد...حالا اگر خبر مرگش احمدی نژاد به درک واصل شد و رهبر هم دور از جان شما به ملکوت اعلی پیوست و مردمسالاری حاکم شد شاید یک بچه گربه ای چیزی بیاوریم بزرگ کنیم...ولی با این شرایط و اوضاع و احوال از بچه مچه فعلا خبری نیست...</p>

<p>و اما اوضاع مملکت...قاراشمیش است دیگر...این چیزها که دیگر گفتن ندارد...<br />
</p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>روشنفکر تخم عسلی...!</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.sharagim.net/archives/2009/11/post_230.html" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.sharagim.net/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=256" title="روشنفکر تخم عسلی...!" />
    <id>tag:www.sharagim.net,2009://1.256</id>
    
    <published>2009-11-09T00:38:31Z</published>
    <updated>2009-11-08T20:01:21Z</updated>
    
    <summary>این بار مثل اینکه جدی جدی دستگاه پارازیتشان آب و روغن قاطی کرده...یکهفته ایست که همه کانالهای ماهواره و از جمله متاسفانه فارسی وان باز است و کل یوم! این خانم شین چهار چشمی نشسته است جلوی تلویزیون و با گاز انبر هم نمیشود از تلویزیون جدایش کرد...! باور کنید خانم شین اصلا این مدلی نبود...تا زمانی که پارازیت بود همیشه عصرها آن عینک بدون قاب طبی اش را به چشم میزد و یک ابرویش را هم میداد بالا و این &quot;کلیدر&quot; را چنان میگرفت دستش و یک نفس میخواند که آدم حس میکرد روح سیمون دوبوآری چیزی درش حلول کرده...فکرش را بکنید که من با همه فرهیختگی ام در مقابل عظمت این کارش کم می آوردم و شبها کلافه و عصبی و فقط برای خالی نبودن عریضه هی دو صفحه از این کتاب، دو خط از آن یکی کتاب میخواندم تا خانم مطالعه اش تمام شود و دستی هم به سر و گوش ما بکشد...آدم بتواند از شش بعد از ظهر تا ده شب یک نفس کلیدر بخواند و حتی یک لحظه هم آن لنگه ی ابرویش را که داده بالا پائین نیاورد خیلی حرف است ها...البته خود من هم جوانتر که بودم و بنیه ای داشتم از این کارها میکردم...مثلا رمان طوطی زکریا هاشمی را هشت ساعته و یک نفس خواندم...ولی کلیدر که شوخی نیست...با آن لحن و سبک پدر در آر و اشرافی و بر ما مگوزیدش...خلاصه تا هفته پیش خانم شین ما این بود...آدم نگاهش که میکرد چهار ستون بدنش میلرزید از شدت روشنفکری... نمیدانم کدام شیر پاک خورده ای فرکانس این فارسی وان بی صاحاب را به ما داد و از روز دومی که پارازیتها رفع شد زندگی ما شده &quot;ققنوس&quot; و &quot;خانه مد&quot; و &quot;حصار چوبی&quot; و &quot;مادرت رو چطوری چی کار کردم&quot; و آن دو تا الدنگ که الان اسمشان یادم نیست...! یک &quot;ویکتوریا&quot; بود که خانم شین دوست نداشت و فرصتی می شد که ما بزنیم بی بی سی ببینیم دنیا چه خبر است که آن را هم دیشب آخر شب که آمد بخوابد صراحتا اعلام کرد که توانسته با سریالش ارتباط بگیرد و به نظرش جالب است... آدم دردش را به کی بگوید؟ زنم جلوی چشمم دارد از دست میرود و couch potato می شود و کاری هم از دست من بر نمی آید...زمانی که امواج ماکروویو پارازیت بود درست است که تخم آدم عسلی میشد ولی لااقل آدم میتوانست سرش را بالا بگیرد که روشنفکر است و زنش هم روشنفکر است و کل خاندانش هم روشنفکرند...روشنفکرِ تخم عسلی سگش شرف دارد به پوپولیستِ تخم مرمری...به این سوی چراغ حاضرم همه عمر با یک جفت تخم نیم پز زندگی کنم تا اینکه مثلا یک روز روزبه اینها بیایند خانه ما و خانم شین را در حال تماشای &quot;Fashion House&quot; ببینند...!چه فضاحتی...چه فضاحتی...حالا که فکرش را میکنم میبینم دستگاه پارازیتشان خراب نشده...از قصد خاموش کرده اند...این پدر سوخته ها فهمیده اند که چطور بابای جنبش سبز ایران و سردمداران جریان روشنفکری را بسوزانند... هان...گفتم جنبش سبز یاد سیزده آبان افتادم...این کارها یعنی چی که تا یک روز یک جایی برنامه است و ما چیزی نمینویسیم یک عده می آیند خط و نشان میکشند و ما را متهم به بی غیرتی و سیب زمینی بودن و بی خاصیتی و بی همه چیزی میکنند؟ بعضیها هم که میزنند به سیم اخر و انگ سازشکاری و خیانت و اینها میزنند به آدم محترمی مثل من...مگه طلبکارید از من قرمدنگ ها؟ چه گلی به سر من زده اید که انقدر توقع دارید؟ دوچرخه ام را خریدید؟ لپ تاپم را خریدید؟ باری از دوشم برداشتید؟ سیزده آبان هم رفتم...خبری نبود...یعنی بود...چوب توی سر سگ میزدی مامور ریخته بودند هفت تیر...البته وسط هفته بود و خیلیها سر کار بودند...برای همین مثل قبل شلوغ نشد... شاید من هم اگر از کار بی کار نشده بودم در چنان ساعتی وسط هفته نمیرفتم...به هر حال شکم گرسنه نه دین و ایمان دارد و نه سبز و سرخ میشناسد...حالا شما بگوئید بی غیرتم...سازشکارم...بی خاصیتم...ولی رفتم...اگر ننوشتم برای این بود که تا همین امروز دسترسی به وبلاگم نداشتم...فیلتر شکنم کار نمیکرد...یعنی وبلاگم را باز نمیکرد...برای همین هم نتوانستم گزارش سیزده آبان را داغ بنویسم...بعد هم که خبر کهنه شد و همه همه جا خواندید و دیدید و شنیدید...رویهمرفته بدک نبود...باز هم دم مردم گرم...دم همانهایی که امدند گرم...به خصوص شهرستانها که این بار واقعا گل کاشتند... ساعت دارد از سه صبح میگذرد...اوضاع کلی خوب است...اسمش این است که از کار بیکار شده ام اما یک کارهایی را شروع کرده ام که بیکار بیکار هم نیستم...من را که دیگر سرم را هم بزنند حاضر نیستم بروم جایی حقوق بگیر این و آن شوم...تازه فهمیده ام توی خون من نیست که بخواهم کسی را از پایین به بالا نگاه کنم...حالا شما شاید فکر کنید دارم قپی در میکنم و اخراج شده ام و اینها را هم برای حفظ آبرو میگویم...نه به جان خودم...به هر حال این ده روزه که برای خودم خورده ام و گشته ام روحیه ام خیلی بهتر شده...خوبی این روزها این است که صبحها برای خودم میروم نیم ساعتی توی پارک ملت سر به سر گربه ها میگذارم...یکبار طرفهای ساعت هشت و نه صبح بروید پارک ملت ببینید چه صفایی دارد...مخصوصا توی این فصل...اگر با گربه ها هم بتوانید ارتباط بگیرید وحال کنید که دیگر تا خود شب کیفتان کوک است......</summary>
    <author>
        <name></name>
        <uri>sharagim.net</uri>
    </author>
            <category term="روزنوشته ها" />
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.sharagim.net/">
        <![CDATA[<p>این بار مثل اینکه جدی جدی دستگاه پارازیتشان آب و روغن قاطی کرده...یکهفته ایست که همه کانالهای ماهواره و از جمله متاسفانه فارسی وان باز است و کل یوم! این خانم شین چهار چشمی نشسته است جلوی تلویزیون و با گاز انبر هم نمیشود از تلویزیون جدایش کرد...! باور کنید خانم شین اصلا این مدلی نبود...تا زمانی که پارازیت بود همیشه عصرها آن عینک بدون قاب طبی اش را به چشم میزد و یک ابرویش را هم میداد بالا و این "کلیدر" را چنان میگرفت دستش و یک نفس میخواند که آدم حس میکرد روح سیمون دوبوآری چیزی درش حلول کرده...فکرش را بکنید که من با همه فرهیختگی ام در مقابل عظمت این کارش کم می آوردم و شبها کلافه و عصبی و فقط برای خالی نبودن عریضه هی دو صفحه از این کتاب، دو خط از آن یکی کتاب میخواندم تا خانم مطالعه اش تمام شود و دستی هم به سر و گوش ما بکشد...آدم بتواند از شش بعد از ظهر تا ده شب یک نفس کلیدر بخواند و حتی یک لحظه هم آن لنگه ی ابرویش را که داده بالا پائین نیاورد خیلی حرف است ها...البته خود من هم جوانتر که بودم و بنیه ای داشتم از این کارها میکردم...مثلا رمان طوطی زکریا هاشمی را هشت ساعته و یک نفس خواندم...ولی کلیدر که شوخی نیست...با آن لحن و سبک پدر در آر و اشرافی و بر ما مگوزیدش...خلاصه تا هفته پیش خانم شین ما این بود...آدم نگاهش که میکرد چهار ستون بدنش میلرزید از شدت روشنفکری...</p>

<p>نمیدانم کدام شیر پاک خورده ای فرکانس این فارسی وان بی صاحاب را به ما داد و از روز دومی که پارازیتها رفع شد زندگی ما شده "ققنوس" و "خانه مد" و "حصار چوبی" و "مادرت رو چطوری چی کار کردم" و آن دو تا الدنگ که الان اسمشان یادم نیست...! یک "ویکتوریا" بود که خانم شین دوست نداشت و فرصتی می شد که ما بزنیم بی بی سی ببینیم دنیا چه خبر است که آن را هم  دیشب آخر شب که آمد بخوابد صراحتا اعلام کرد که توانسته با سریالش ارتباط بگیرد و به نظرش جالب است...<br />
آدم دردش را به کی بگوید؟ زنم جلوی چشمم دارد از دست میرود و couch potato می شود و کاری هم از دست من بر نمی آید...زمانی که امواج ماکروویو پارازیت بود درست است که تخم آدم عسلی میشد ولی لااقل آدم میتوانست سرش را بالا بگیرد که روشنفکر است و زنش هم روشنفکر است و کل خاندانش هم روشنفکرند...روشنفکرِ تخم عسلی سگش شرف دارد به پوپولیستِ تخم مرمری...به این سوی چراغ حاضرم همه عمر با یک جفت تخم نیم پز زندگی کنم تا اینکه مثلا یک روز روزبه اینها بیایند خانه ما و خانم شین را در حال تماشای "Fashion House" ببینند...!چه فضاحتی...چه فضاحتی...حالا که فکرش را میکنم میبینم دستگاه پارازیتشان خراب نشده...از قصد خاموش کرده اند...این پدر سوخته ها فهمیده اند که چطور بابای جنبش سبز ایران و سردمداران جریان روشنفکری را بسوزانند...</p>

<p>هان...گفتم جنبش سبز یاد سیزده آبان افتادم...این کارها یعنی چی که تا یک روز یک جایی برنامه است و ما چیزی نمینویسیم یک عده می آیند خط و نشان میکشند و ما را متهم به بی غیرتی و سیب زمینی بودن و بی خاصیتی و بی همه چیزی میکنند؟ بعضیها هم که میزنند به سیم اخر و انگ سازشکاری و خیانت و اینها میزنند به آدم محترمی مثل من...مگه طلبکارید از من قرمدنگ ها؟ چه گلی به سر من زده اید که انقدر توقع دارید؟ دوچرخه ام را خریدید؟ لپ تاپم را خریدید؟ باری از دوشم برداشتید؟<br />
سیزده آبان هم رفتم...خبری نبود...یعنی بود...چوب توی سر سگ میزدی مامور ریخته بودند هفت تیر...البته وسط هفته بود و خیلیها سر کار بودند...برای همین مثل قبل شلوغ نشد... شاید من هم اگر از کار بی کار نشده بودم در چنان ساعتی وسط هفته نمیرفتم...به هر حال شکم گرسنه نه دین و ایمان دارد و نه سبز و سرخ میشناسد...حالا شما بگوئید بی غیرتم...سازشکارم...بی خاصیتم...ولی رفتم...اگر ننوشتم برای این بود که تا همین امروز دسترسی به وبلاگم نداشتم...فیلتر شکنم کار نمیکرد...یعنی وبلاگم را باز نمیکرد...برای همین هم نتوانستم گزارش سیزده آبان را داغ بنویسم...بعد هم که خبر کهنه شد و همه همه جا خواندید و دیدید و شنیدید...رویهمرفته  بدک نبود...باز هم دم مردم گرم...دم همانهایی که امدند گرم...به خصوص شهرستانها که این بار واقعا گل کاشتند...</p>

<p>ساعت دارد از سه صبح میگذرد...اوضاع کلی خوب است...اسمش این است که از کار بیکار شده ام اما یک کارهایی را شروع کرده ام که بیکار بیکار هم نیستم...من را که دیگر سرم را هم بزنند حاضر نیستم بروم جایی حقوق بگیر این و آن شوم...تازه فهمیده ام توی خون من نیست که بخواهم کسی را از پایین به بالا نگاه کنم...حالا شما شاید فکر کنید دارم قپی در میکنم و اخراج شده ام و اینها را هم برای حفظ آبرو میگویم...نه به جان خودم...به هر حال این ده روزه که برای خودم خورده ام و گشته ام روحیه ام خیلی بهتر شده...خوبی این روزها این است که صبحها برای خودم میروم نیم ساعتی توی پارک ملت سر به سر گربه ها میگذارم...یکبار طرفهای ساعت هشت و نه صبح بروید پارک ملت ببینید چه صفایی دارد...مخصوصا توی این فصل...اگر با گربه ها هم بتوانید ارتباط بگیرید وحال کنید که دیگر تا خود شب کیفتان کوک است...</p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>پنجگانه...</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.sharagim.net/archives/2009/10/post_229.html" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.sharagim.net/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=255" title="پنجگانه..." />
    <id>tag:www.sharagim.net,2009://1.255</id>
    
    <published>2009-10-30T21:52:25Z</published>
    <updated>2009-10-30T17:57:51Z</updated>
    
    <summary>خبر اول اینکه امروز تولد من و خواهرم بود...هر دو درست در یک روز ولی به فاصله یکسال از هم به دنیا آمده ایم...هشت آبان و امسال هم که هشتم آبان خیلی قشنگ تر از سالهای پیش بود...هم ردیف شدن هشت ها کنار یکدیگر که در نوع خودش پدیده کم نظیری بود و هم مصادف شدنش با جمعه و هم اینکه صبح اول صبح چشم که باز کردم سینی صبحانه را توی رختخواب دیدم که بخار از رویش بلند میشد و پشت بندش سیل کلمات محبت آمیز و عشقولانه بود که به سمتم سرازیر می شد و ترجیع بندش تولدت مبارک عزیزم بود...این اولین تجربه روز تولد در عالم متاهلی ست که عمرا در دوران یالقوزی و تجرد نصیب کسی نمی شود...الان هم که اینجا نشسته ام دو ساعتی هست که از مهمانی خانه خواهرم می آیم...خواهرم دو تا پلیور بنتون برایم خریده بود...از آن پلیورهایی که اگر جرئت میکردم و وارد شعبه بنتون میرداماد میشدم فقط با دهان باز قیمت اتیکتهایشان را از روی رگال دید میزدم و لب میگزیدم و آه میکشیدم...خانم شین هم البته با چند شاخه رز و یک شیشه عطر فارنهایت صد میل حسابی شرمنده ام کرد...من هم البته برای خواهرم از چرم مشهد یک جفت دستکش و یک کیف پول خریده بودم که البته قابل قیاس با هدیه او نبود...به هر حال هرچه بود روز خوبی بود و از همه آنهایی که با ایمیل و آفلاین و کامنت و اس ام اس و تماس تلفنی و حتی در فیس بوک تولد من - نمیدانم از کجا!- یادشان بود و تبریک گفته بودند متشکرم... خبر دوم که کمی هم تکان دهنده است (لااقل برای خودم) این که از شرکتی که در آن کار میکردم بعد از ماهها کار کجدار و مریز بیرون آمدم...مدتها بود که تصمیم داشتم برای خودم کار کنم و دیگر شغل کارمندی و حقوق بگیری ارضایم نمیکرد...گرچه در این شرکت بعضی ماهها دریافتی ام به سه میلیون تومان هم رسید اما باز یک کارمند حقوق بگیر خیلی فرق دارد با اینکه آدم آقا و نوکر خودش باشد...تقریبا یک سال و چهار ماه اینجا بودم و شاید اگر از آن کارخانه قبلی بیرون نمی آمدم و به همان حقوق چهارصد هزار تومانی انجا راضی بودم الان نه ازدواج کرده بودم و نه ماشینی زیر پایم بود و نه خیلی از این چیزهایی را که امروز دارم می داشتم...از باعث و بانی همه اینها ممنونم...من توی کار و حتی زندگی اساس را بر ریسک کردن قرار میدهم...بدون ریسک آدم به هیچ جایی نمی رسد...به هر حال فعلا به صورت پروژه ای و در حد مشاوره با بعضی شرکتها و سازمانها ممکن است همکاری کنم ولی تمرکز و توجه اصلی ام دیگر کار خودم خواهد بود...حالا این کار چیست و چگونه است بماند...به موقعش برایتان میگویم... خبر سوم اینکه این پارازیت ها انگار مثل بختک فقط افتاده روی سر ما...امروز فهمیدم نه خاله ام که خانه شان زعفرانیه است و نه خواهرم که سعادت آباد مینشینند و نه آن یکی خاله ام که ستارخان هستند مشکلی با پارازیت ندارند...بعد کاشف به عمل آمد که هر سه اینها دیش را جایی گذاشته اند که تقریبا از همه طرف محصور به ساختمانهای بلند اطراف است...امروز شوهر خاله ام که فوق لیسانس مخابرات است قاطعانه میگفت که راه حل مشکل پارازیت استفاده از توری های سیمی فلزی در اطراف دیش است...جوری که فقط نوک دمبیلک ال ان بی از حصار توری بیرون باشد...میگفت هرچه دریچه های توری ریز تر باشد بهتر جواب میدهد و توری ایده آل یک چیزی با سوراخهایی کمی درشت تر از این توری های معمولیست که جلوی پنجره ها برای جلوگیری از ورود پشه می بندند...البته ال ان بی های قوی و اصطلاحا ضد پارازیت هم تا حدود زیادی مشکل را رفع میکند...ما که نمیتوانیم چک کنیم چون اینجا رفتن به پشت بام کار حضرت فیل است...ولی بد نیست شما چک کنید و ببینید جواب میدهد یا نه... خبر چهارم هم اینکه لپ تاپ را نمیفروشم...پشیمان شدم...انقدر اصرار نکنید...! ولی همچنان به دنبال جمع کردن یک سیستم خوب با ششصد هفتصد هزار تومان هستم...البته در سه قسط...یک بخش اول...دو بخش هم به فواصل یک ماه از هم هرکدام دویست هزار تومان...کسی آشنایی ماشنایی چیزی دارد که شرایطی سیستم بفروشد؟ پنجم هم اینکه : این نوشته را از مهشید داشته باشید...مهشید نویسنده وبلاگ زنانه ها سالهاست که در سوئد زندگی میکند...در مورد مجازات اعدام هرچه بنویسیم و بنویسند باز کم است... &quot; دیروز حکم دادگاه در مورد دو نوجوانی که ترز یوهانسون روژه ، دختر ی15 ساله را کشته بودند اعلام شد. ترز یک دختر معمولی بود. مثل هر دختر 15 ساله ی دیگری ، نامطمئن و بدون اعتماد به نفس ، که هر بار در مقابل آینه می ایستاد میتوانست عیب و ایرادی از دماغ و چشم و ابرو و هیکل خودش بگیرد. شاید میتوانست در جمع دوستان شیطنت کند ، و شاید در تنهایی آرزو میکرد که عاشق شود. گناه ترز این بود که پسری را بوسیده بود که دوست دختر حسودی داشت. پسر ـ که او را توماس می نامیم ـ ترز را بوسید ولی در مقابل دوست دختر خود ـ که او را ماریا می نامیم ـ نتوانست از این کرده ی خود دفاع کند. ماریا از توماس خواست که ترز را تنبیه کند. و شیوه ی تنبیه ترز هم از نظر ماریا با مرگ ترز کامل میشد. توماس به تحریک ماریا ، ترز را می کشد . آنچه خواندید ، یک داستان نیست ، اتفاقی است که حدود پنج ماه پیش در استکهلم افتاد . ترز 15 ساله جان خود را به خاطر حماقت دو نوجوان دیگر از دست میدهد. توماس و ماریا نقشه ی قتل ترز را می کشند ، و ترز را به قتل می رسانند. من در اینجا از صفت خاصی استفاده نمیکنم. شاید اگر دیگری بود در اینجا می نوشت &quot; توماس و ماریا نقشه ی قتل ترز را می کشند و او را به شکل ناجوانمردانه ای به قتل می رسانند &quot; یا شاید می نوشت &quot; این دو دست به قتل دختر بیگناهی به نام ترز زدند&quot; من با این صفات میانه ی خوبی ندارم. به نظرم هیچ قتلی &quot; جوانمردانه &quot; نیست ، پس نیازی ندارم که قتل ترز را &quot; ناجوانمردانه &quot; بنامم. با ترز آشنایی ندارم ، نمیدانم او بی گناه بود یا با گناه ،معنای گناه برای من شاید بسیار با معنای گناه برای تو متفاوت باشد. ولی فکر نمیکنم گناهکار بودن یا نبودن ترز ، تاثیری در جنایتی که انجام شده است داشته باشد. ترز دختر 15 ساله ای بود که حق داشت زندگی کند. مثل هر 15 ساله ی دیگری. مهم این است که دختر 15 ساله ای دیگر حق زندگی ندارد ، و اشخاصی که این حق را از او گرفتند ، هم سن و سال او بودند. دیروز حکم قاتلان ترز صادر شد. توماس و ماریا به یک سال و نیم نگهداری اجباری در انستیتوهای بزهکاران نوجوان همراه با درمان روانی مجکوم شدند. حکم مورد اعتراض بسیاری حتی در مطبوعات قرار گرفت ، بسیاری مجازات را نسبت به عمل انجام شده ـ یعنی قتل عمد و با برنامه ریزی قبلی ـ سبک و ناچیز می دانند. اما به نظر یکی از جرم شناسان مشهور سوئدی ، دادگاه نسبت به سن بسیار کم مجرمین ، و اینکه ایشان تا کنون جرمی انجام نداده اند و پرونده ی قبلی ندارند ، تخفیف بسیاری قائل شد. مسئله ی دادگاه در مورد بالا ، بهداشت روانی این دو نوجوان و کمک به ایشان برای بازگشت به جامعه است. داستان ساده تر از آن است که بحث پیچیده ای را لازم شود . دو نوجوانی که دوست و هم کلاس خود را به خاطر بوسه یا لاس زدن به مرگ محکوم میکنند و حکم را در موردش اجرا میکنند ، از نظر روانی موجودات سالمی نیستند. و در وحله ی اول باید سلامت روانی ایشان مورد درمان قرار بگیرد. وقتی حکم بالا و بحث های پیرامونش را در روزنامه های صبح می خواندم ، به ناگاه به خود گفتم : فکرش را بکن اگر این سه نوجوان در ایران به دنیا می آمدند. در این صورت نه یک نعش بلکه سه نعش بر دست این جامعه باقی مانده بود. امروز اگر دادستان و وکیل بر سر بهداشت روانی این دو نوجوان صحبت می کنند و برنامه ریزی بر سر اینکه چگونه این دو به جامعه بازگردانده شوند ، باید وکیلی دست از جان شسته پیدا میشد و هفت کفش آهنین از پای می انداخت نا از اولیای دم ، تقاضای بخشش میکرد ، که با توجه به شرایط ، یعنی قتل با برنامه ریزی قبلی ، مسئله ی ساده ای نبود. کار این وکیل ، و چندین فعال حقوق بشر ، چندین روزنامه نگار و عکاس و گزارشگر برای مدت زیادی روشن بود. و شاید با تمام تلاش ها ، طناب دار روزی به دور گردن ماریا که تحمل لاس زدن ترز با دوست پسرش را نداشت می افتاد و شاید مادر ترز ، صندلی را از زیر پای توماس می کشید و بدن او را به تشنج های مرگ می سپرد. و شاید شب اعدام ماریا و توماس ، وکیل این دو سرگشته و دردمند ، از تلاشی که ثمری نداد ، به خانه بر میگشت و در وبلاگش فریاد می کشید ، و تو اگر دقت میکردی ، اشکی را که از چشمانش بر کی بورد چکیده است در لابلای کلماتش می توانستی بخوانی... اما نه ترز و نه ماریا و توماس ، هیچ کدام از این سه نوجوان در ایران به دنیا نیامده و بزرگ نشده اند. مادر و پدر و دائی ترز ، از کوتاه مدت بودن مجازاتی که برای قاتلانی که دخترکشان را از ایشان گرفته بود تعیین شد ، ناراضی هستند. ولی در فکر هیچ کدام ایشان نمی گنجد که تقاضای اعدام ماریا و توماس را داشته باشند. وکلای ماریا و توماس ، مجبور نبودند که انرژی بیش از حدی صرف جلب ترحم پدر و مادر ترز صرف کنند. آنها قانون را در کنار خود داشتند. قانونی که برای حمایت از شهروندان وضع شده است ، و توماس و ماریا ، هر چند جنایتی را مرتکب شده اند. اما همچنان شهروند این جامعه ی بشری هستند ، و از حقوق شهروندی برخوردارند. وکلای توماس و ماریا تنها لازم بود تلاش کنند که نشان دهند کاری که این دو انجام داده اند عکس العمل عادی ای در مقابل آن دختر 15 ساله نیست و نیازمند مراقبت ویژه ای هستند که تا زمانی که بهبود پیدا نکرده اند به خود و دیگران صدمه ای نزنند. ماریا و توماس ، جنایتی را مرتکب شدند ، این دو آدم کش هستند. ولی مجازات آدم کشی در دنیای متمدن اعدام نیست. و شانس بزرگ ماریا و توماس این بود که در دنیای متمدن به دنیا آمدند و بزرگ شدند و مرتکب جنایت شدند. من ، کشورم را دوست دارم . ولی وقتی فکر هایم به اینجا رسید ، اشک امانم نداد. راستی ، چرا باید به دنیا آمدن در کشوری که دوستش دارم بد شانسی بزرگی باشد ؟ &quot;...</summary>
    <author>
        <name></name>
        <uri>sharagim.net</uri>
    </author>
            <category term="روزنوشته ها" />
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.sharagim.net/">
        <![CDATA[<p>خبر اول اینکه امروز تولد من و خواهرم بود...هر دو درست در یک روز ولی به فاصله یکسال از هم به دنیا آمده ایم...هشت آبان و امسال هم که هشتم آبان خیلی قشنگ تر از سالهای پیش بود...هم ردیف شدن هشت ها کنار یکدیگر که در نوع خودش پدیده کم نظیری بود و هم  مصادف شدنش با جمعه و هم اینکه صبح اول صبح چشم که باز کردم سینی صبحانه را توی رختخواب دیدم که بخار از رویش بلند میشد و پشت بندش سیل کلمات محبت آمیز و عشقولانه بود که به سمتم سرازیر می شد و ترجیع بندش تولدت مبارک عزیزم بود...این اولین تجربه روز تولد در عالم متاهلی ست که عمرا در دوران یالقوزی و تجرد نصیب کسی نمی شود...الان هم که اینجا نشسته ام دو ساعتی هست که از مهمانی خانه خواهرم می آیم...خواهرم دو تا پلیور بنتون برایم خریده بود...از آن پلیورهایی که اگر جرئت میکردم و وارد شعبه بنتون میرداماد میشدم فقط با دهان باز قیمت اتیکتهایشان را از روی رگال دید میزدم و لب میگزیدم و آه میکشیدم...خانم شین هم البته با چند شاخه رز و یک شیشه عطر فارنهایت صد میل حسابی شرمنده ام کرد...من هم البته برای خواهرم از چرم مشهد یک جفت دستکش و یک کیف پول خریده بودم که البته قابل قیاس با هدیه او نبود...به هر حال هرچه بود روز خوبی بود و از همه آنهایی که با ایمیل و آفلاین و کامنت و اس ام اس و تماس تلفنی و حتی در فیس بوک تولد من - نمیدانم از کجا!- یادشان بود و تبریک گفته بودند متشکرم...</p>

<p>خبر دوم که کمی هم تکان دهنده است (لااقل برای خودم) این که از شرکتی که در آن کار میکردم بعد از ماهها کار کجدار و مریز بیرون آمدم...مدتها بود که تصمیم داشتم برای خودم کار کنم و دیگر شغل کارمندی و حقوق بگیری ارضایم نمیکرد...گرچه در این شرکت بعضی ماهها دریافتی ام به سه میلیون تومان هم رسید اما باز یک  کارمند حقوق بگیر  خیلی فرق دارد با اینکه آدم آقا و نوکر خودش باشد...تقریبا یک سال و چهار ماه اینجا بودم و شاید اگر از آن کارخانه قبلی بیرون نمی آمدم  و به همان حقوق چهارصد هزار تومانی انجا راضی بودم الان نه ازدواج کرده بودم و نه ماشینی زیر پایم بود و نه خیلی از این چیزهایی را که امروز دارم می داشتم...از باعث و بانی همه اینها ممنونم...من توی کار و حتی زندگی اساس را بر ریسک کردن قرار میدهم...بدون ریسک آدم به هیچ جایی نمی رسد...به هر حال فعلا به صورت پروژه ای و در حد مشاوره با بعضی شرکتها و سازمانها ممکن است همکاری کنم ولی تمرکز و توجه اصلی ام دیگر کار خودم خواهد بود...حالا این کار چیست و چگونه است بماند...به موقعش برایتان میگویم...</p>

<p>خبر سوم اینکه این پارازیت ها انگار مثل بختک فقط افتاده روی سر ما...امروز فهمیدم نه خاله ام که خانه شان زعفرانیه است و نه خواهرم که سعادت آباد مینشینند و نه آن یکی خاله ام که ستارخان هستند مشکلی با پارازیت ندارند...بعد کاشف به عمل آمد که هر سه اینها دیش را جایی گذاشته اند که تقریبا از همه طرف محصور به ساختمانهای بلند اطراف است...امروز شوهر خاله ام که فوق لیسانس مخابرات است قاطعانه میگفت که راه حل مشکل پارازیت استفاده از توری های سیمی فلزی در اطراف دیش است...جوری که فقط نوک دمبیلک ال ان بی از حصار توری بیرون باشد...میگفت هرچه دریچه های توری ریز تر باشد بهتر جواب میدهد و توری ایده آل یک چیزی با سوراخهایی کمی درشت تر از این توری های معمولیست که جلوی پنجره ها برای جلوگیری از ورود پشه می بندند...البته ال ان بی های قوی و اصطلاحا ضد پارازیت هم تا حدود زیادی مشکل را رفع میکند...ما که نمیتوانیم چک کنیم چون اینجا رفتن به پشت بام کار حضرت فیل است...ولی بد نیست شما چک کنید و ببینید جواب میدهد یا نه...</p>

<p>خبر چهارم هم اینکه لپ تاپ را نمیفروشم...پشیمان شدم...انقدر اصرار نکنید...! ولی همچنان به دنبال جمع کردن یک سیستم خوب با ششصد هفتصد هزار تومان هستم...البته در سه قسط...یک بخش اول...دو بخش هم به فواصل یک ماه از هم هرکدام دویست هزار تومان...کسی آشنایی ماشنایی چیزی دارد که شرایطی سیستم بفروشد؟</p>

<p>پنجم هم اینکه : این نوشته را از مهشید داشته باشید...مهشید نویسنده <a href="http://www.zananeha.com">وبلاگ زنانه ها </a>سالهاست که در سوئد زندگی میکند...در مورد مجازات اعدام هرچه بنویسیم و بنویسند باز کم است...</p>

<p>"<em> دیروز حکم دادگاه در مورد  دو نوجوانی که ترز یوهانسون روژه ، دختر ی15 ساله را کشته بودند اعلام شد.<br />
ترز یک دختر معمولی بود. مثل هر دختر 15 ساله ی دیگری ، نامطمئن و بدون اعتماد به نفس ، که هر بار در مقابل آینه می ایستاد میتوانست عیب و ایرادی از دماغ و چشم و ابرو و هیکل خودش بگیرد. شاید میتوانست در جمع دوستان شیطنت کند ، و شاید در تنهایی آرزو میکرد که عاشق شود.  <br />
گناه ترز این بود که پسری را بوسیده بود که دوست دختر حسودی داشت. پسر ـ که او را توماس می نامیم ـ ترز را بوسید ولی در مقابل دوست دختر خود ـ که او را ماریا می نامیم ـ نتوانست از این کرده ی خود دفاع کند. ماریا از توماس خواست که ترز را تنبیه کند. و شیوه ی تنبیه ترز هم از نظر ماریا با مرگ ترز کامل میشد. <br />
توماس به تحریک ماریا ، ترز را می کشد . <br />
آنچه خواندید  ، یک داستان نیست ، اتفاقی است که حدود پنج ماه پیش در استکهلم افتاد . ترز 15 ساله جان خود را به خاطر حماقت دو نوجوان دیگر از دست میدهد. <br />
توماس و ماریا نقشه ی قتل ترز را می کشند ، و ترز را به قتل می رسانند. <br />
من در اینجا از صفت خاصی استفاده نمیکنم. شاید اگر دیگری بود در اینجا می نوشت " توماس و ماریا نقشه ی قتل ترز را می کشند و او را به شکل ناجوانمردانه ای به قتل می رسانند " یا شاید می نوشت " این دو دست به قتل دختر بیگناهی به نام ترز زدند"<br />
من با این صفات میانه ی خوبی ندارم. به نظرم هیچ قتلی " جوانمردانه " نیست ، پس نیازی ندارم که قتل ترز را " ناجوانمردانه " بنامم. <br />
با ترز آشنایی ندارم ، نمیدانم او بی گناه بود یا با گناه ،معنای گناه برای من شاید بسیار با معنای گناه برای تو متفاوت باشد.  ولی فکر نمیکنم گناهکار بودن یا نبودن ترز ، تاثیری در جنایتی که انجام شده است داشته باشد. ترز دختر 15 ساله ای بود که حق داشت زندگی کند. مثل هر 15 ساله ی دیگری.<br />
مهم این است که دختر 15 ساله ای دیگر حق زندگی ندارد ، و اشخاصی که این حق را از او گرفتند ، هم سن و سال او بودند. <br />
دیروز حکم قاتلان ترز صادر شد. توماس و ماریا به یک سال و نیم نگهداری اجباری در انستیتوهای بزهکاران نوجوان همراه با درمان روانی مجکوم شدند. حکم مورد اعتراض بسیاری حتی در مطبوعات قرار گرفت ، بسیاری مجازات را  نسبت به عمل انجام شده ـ یعنی قتل عمد و با برنامه ریزی قبلی ـ سبک و ناچیز می دانند.  اما به نظر یکی از جرم شناسان مشهور سوئدی ، دادگاه نسبت به سن بسیار کم مجرمین ، و اینکه ایشان تا کنون جرمی انجام نداده اند و پرونده ی قبلی ندارند ، تخفیف بسیاری قائل شد.<br />
 <br />
مسئله ی دادگاه در مورد بالا ، بهداشت روانی این دو نوجوان و کمک به ایشان برای بازگشت به جامعه  است. <br />
داستان ساده تر از آن است که بحث پیچیده ای را لازم شود .  دو نوجوانی که دوست و هم کلاس خود را به خاطر بوسه یا لاس زدن به مرگ محکوم میکنند و حکم را در موردش اجرا میکنند ، از نظر روانی موجودات سالمی نیستند. و در وحله ی اول باید سلامت روانی ایشان مورد درمان قرار بگیرد. <br />
وقتی حکم بالا و بحث های پیرامونش را در روزنامه های صبح می خواندم ، به ناگاه به خود گفتم : <br />
فکرش را بکن اگر این سه نوجوان در ایران به دنیا می آمدند. در این صورت نه یک نعش بلکه سه نعش بر دست این جامعه باقی مانده بود.  امروز اگر دادستان و وکیل بر سر بهداشت روانی این دو نوجوان صحبت می کنند و برنامه ریزی بر سر اینکه چگونه این دو به جامعه بازگردانده شوند ، باید وکیلی دست از جان شسته پیدا میشد و هفت کفش آهنین از پای می انداخت نا از اولیای دم ، تقاضای بخشش میکرد ، که با توجه به شرایط ، یعنی قتل با برنامه ریزی قبلی ، مسئله ی ساده ای نبود. کار این وکیل ، و چندین فعال حقوق بشر ، چندین روزنامه نگار و عکاس و گزارشگر برای مدت زیادی روشن بود. <br />
و شاید با تمام تلاش ها ، طناب دار روزی به دور گردن ماریا که تحمل لاس زدن ترز با دوست پسرش را نداشت می افتاد و شاید مادر ترز ، صندلی را از زیر پای توماس می کشید و بدن او را به تشنج های مرگ می سپرد.  <br />
و شاید شب اعدام ماریا و توماس ، وکیل این دو سرگشته و دردمند ، از تلاشی که ثمری نداد ، به خانه بر میگشت و در وبلاگش فریاد می کشید ، و تو اگر دقت میکردی ،  اشکی را که از چشمانش بر کی بورد چکیده است در لابلای کلماتش می توانستی بخوانی...<br />
اما نه ترز و نه ماریا و توماس ، هیچ کدام از این سه نوجوان در ایران به دنیا نیامده و بزرگ نشده اند. <br />
مادر و پدر و دائی ترز ، از کوتاه مدت بودن مجازاتی که برای قاتلانی که دخترکشان را از ایشان گرفته بود تعیین شد ، ناراضی هستند. ولی در فکر هیچ کدام ایشان نمی گنجد که تقاضای اعدام ماریا و توماس را داشته باشند.<br />
وکلای ماریا و توماس ، مجبور نبودند که انرژی بیش از حدی صرف جلب ترحم پدر و مادر ترز صرف کنند. آنها قانون را در کنار خود داشتند. قانونی که برای حمایت از شهروندان وضع شده است ، و توماس و ماریا ، هر چند جنایتی را مرتکب شده اند. اما همچنان شهروند این جامعه ی بشری هستند ، و از حقوق شهروندی برخوردارند. وکلای توماس و ماریا تنها لازم بود تلاش کنند که نشان دهند کاری که این دو انجام داده اند عکس العمل عادی ای در مقابل آن دختر 15 ساله نیست و نیازمند مراقبت ویژه ای هستند که تا زمانی که بهبود پیدا نکرده اند به خود و دیگران صدمه ای نزنند. <br />
 <br />
ماریا و توماس ، جنایتی را مرتکب شدند ، این دو آدم کش هستند. ولی مجازات آدم کشی در دنیای متمدن اعدام نیست. و شانس بزرگ ماریا و توماس این بود که در دنیای متمدن به دنیا آمدند و بزرگ شدند و مرتکب جنایت شدند. <br />
من ، کشورم را دوست دارم . ولی وقتی فکر هایم به اینجا رسید ، اشک امانم نداد. <br />
راستی ، چرا باید به دنیا آمدن در کشوری که دوستش دارم  بد شانسی بزرگی باشد ؟ "  </em></p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>آگهی تبلیغاتی</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.sharagim.net/archives/2009/10/post_228.html" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.sharagim.net/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=254" title="آگهی تبلیغاتی" />
    <id>tag:www.sharagim.net,2009://1.254</id>
    
    <published>2009-10-26T19:23:13Z</published>
    <updated>2009-10-26T23:49:13Z</updated>
    
    <summary>یک دستگاه لپ تاپ DELL مدل INSPIRON 1520 کاملا سالم فورا فروشی و یا تعویض با یک PC گردن کلفت با کلیه لوازم. مشخصات لپ تاپ: سی پی یو Intel Core 2 Duo T7250 سیستم عامل Microsoft Vista Home Premium ------&gt; خودم تغییرش دادم به XP servicepack 3 هارد ۱۶۰ GB SATA @ 5400RPM صفحه نمایش وایداسکرین ۱۵.۴ اینچی WSXGA کارت گرافیک NVIDIA GeForce 8600M GT 512MB حافظه 1 Gig DDR2 @777 MHz درایو اپتیکال ۸x CD/DVD burner (DVD+/-RW) w/Double Layer Support وایرلس Intel 4965AGN وزن: ۲.۹ کیلو گرم اندازه: ۱.۴۷-۱۶۷×۱۴.۱۲×۱۰.۵۹ اینچ ۱ IEEE 1394 (FireWire)، ‌۴ عدد Universal Serial Bus (USB 2.0)، کارت‌ریدر هشت کاره،‌ خروجی VGA،‌ S-Video، RJ-45 Ethernet LAN، مودم RJ-11، ExpressCard 54mm، ورودی استریو، خروجی هدفون/ اسپیکر و میکروفون‌های دیجیتال دو پورت webcam 2 megapixel قیمت پایه برای فروش: 650 هزار تومان (مقطوع)...</summary>
    <author>
        <name></name>
        <uri>sharagim.net</uri>
    </author>
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.sharagim.net/">
        <![CDATA[<p>یک دستگاه لپ تاپ DELL مدل INSPIRON 1520  کاملا سالم فورا فروشی<br />
 و یا تعویض با<br />
 یک PC گردن کلفت با کلیه لوازم.</p>

<p>مشخصات لپ تاپ:</p>

<p>سی پی یو Intel Core 2 Duo T7250 <br />
سیستم عامل Microsoft Vista Home Premium ------> خودم تغییرش دادم به XP servicepack 3<br />
هارد ۱۶۰ GB SATA @ 5400RPM <br />
صفحه نمایش وایداسکرین ۱۵.۴ اینچی WSXGA <br />
کارت گرافیک NVIDIA GeForce 8600M GT 512MB <br />
حافظه 1 Gig DDR2 @777 MHz <br />
درایو اپتیکال ۸x CD/DVD burner (DVD+/-RW) w/Double Layer Support <br />
وایرلس Intel 4965AGN <br />
وزن: ۲.۹ کیلو گرم <br />
اندازه: ۱.۴۷-۱۶۷×۱۴.۱۲×۱۰.۵۹ اینچ <br />
۱ IEEE 1394 (FireWire)، ‌۴ عدد Universal Serial Bus (USB 2.0)، کارت‌ریدر هشت کاره،‌ خروجی VGA،‌ S-Video، RJ-45 Ethernet LAN، مودم RJ-11، ExpressCard 54mm، ورودی استریو، خروجی هدفون/ اسپیکر و میکروفون‌های دیجیتال دو پورت <br />
webcam 2 megapixel</p>

<p>قیمت پایه برای فروش: 650 هزار تومان <strong>(مقطوع)</strong></p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>یک ماچ گنده همدانی...!</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.sharagim.net/archives/2009/10/post_227.html" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.sharagim.net/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=253" title="یک ماچ گنده همدانی...!" />
    <id>tag:www.sharagim.net,2009://1.253</id>
    
    <published>2009-10-22T23:07:14Z</published>
    <updated>2009-10-22T18:11:14Z</updated>
    
    <summary>گوش شیطان کر مثل اینکه دستگاه پارازیتشان سوخت بس که این یکی دو روزه فیتیله اش را بالا کشیده بودند...دیروز که حتی یک کانال فارسی هم باز نمی شد...دیشب شدت امواج مایکروویو ارسالی از دستگاههای مستقر در ختنه گاه برج میلاد به قدری بود که همه تخم مرغهای توی یخچالمان عسلی شدند...تخم ما که جای خود دارد و این روزها دیگر کاملا جنبه تزئینی پیدا کرده است...! ولی خدا را شکر مثل اینکه دستگاههای اخته کن ساخت کارخانه صا ایرانشان هم مثل بقیه محصولاتشان تو زرد از آب درآمد و تا کمی به موتورش فشار آوردند یاتاقان چسباند و تا مهندسین دلاور ایرانی این دستگاه مایکروویو عظیم را مجددا احیاء کنند و پارازیتهایش را حواله اعصاب و اعضاء و اسافل ما کنند دو سه شبی باز بی بی سی داریم...مدتهاست که میخواهم این را بنویسم اما رویم نمی شود...از همان وقتی که بی بی سی فارسی شروع کرد از بچه های وبلاگ نویس آدم جذب کردن معلوم بود که رسانه آدم حسابی ها خواهد شد...حالا این که سراغ من نیامدند البته یک اشتباه تاکتیکی بوده و الان شنیده ام که در به در برای یک برنامه جدید دنبال من میگردند که یک &quot;شراگیم شو&quot; توی مایه های &quot;گلی شو&quot; راه بیندازند....! حالا بحث این نیست...بحث این است که بی بی سی این روزها یک تنه دارد شعور و فهم و درک و سلیقه و احساس و سرگرمی به ملتی تزریق میکند که خیلیهایشان شعور و فهم و درک و سلیقه و احساس و سرگرمیشان در حد برنامه های مهوع تلویزیون دولتی ایران و یا بد تر از آن برخی کانالهای ماهواره ای زرد مانده است...کاری به سیاست های پشت پرده بی بی سی نداریم...بی بی سی یک رسانه حرفه ایست که توسط تیمی نخبه و خوش فکر اداره می شود...تک تک برنامه های بی بی سی ارزش دیدن دارد...امروز که بعد از چند هفته پارازیتها قطع شد فرصتی شد تا بار دیگر به این فکر کنم که داشتن یک رسانه و دو رسانه و ده رسانه خوب که بتوانند نخبگان را جذب کنند و برنامه خوب بسازند و سطح فکر و احساس مخاطبینشان را ارتقاء دهند چطور میتوانند منشاء تحولات عظیم اجتماعی باشند... بدبختی ما این است یک اقلیتی با عقاید خشک مذهبی از حاشیه روستاها و شهرها بلند شده اند امده اند تهران و با همان فکرو سلیقه و احساس ناقصشان شده اند برنامه ساز تلویزیونی و مدیر تولید و مدیر شبکه و رئیس صدا و سیما و بعد یک عده کله خشک تر از خودشان هم هر روز کاغذ و بخشنامه میدهند دستشان که برای تنقیه معنویت توی ماتحت جامعه از چه شیافهایی و چگونه باید استفاده کنند... بخش خبری را هم که دربست خودشان میگردانند و از تولید و توزیع و تفسیر خبر همه چیز زیر تیول خودشان است... این فقط یک بخش از حکومتی ست که وظیفه اش اداره جامعه است...بروید و همین آدمها را بگذارید در مسند سایر امور...همین گندی که در تلویزیون زده اند در بقیه ارگانها و سازمانها هم زده اند...وزارت ارشاد که سرآمد بقیه سازمانهاست...قوه قضائیه را ببینید که چظور هنوز بر اجرای احکام قرون وسطایی اصرار میکند...نیروی انتظامی را ببینید که چطور شهروندش را به عنوان اراذل و اوباش در ملاء عام شکنجه میکند و یا معترضین و مخالفینش را در خلوت و جلوت سلاخی میکند...همین رئیس جمهور منتصبمان را ببینید که چطور با مهمل گویی هایش یک تنه ایران را در انزوا و تنگنای جهانی قرار داده است...هر سوراخ سنبه ای که سرک بکشید وضع به همین منوال است...علتش هم این است که هرکس بخواهد وارد رده های بالای مدیریتی و اجرایی کشور شود باید اول از هفت خوان حماقت و خرافه و تعصب و جهل رد شده باشد... این وضع قابل دوام نیست...ایران کشوری نیست که بشود بر مردمش برای مدت طولانی با این شیوه حکومت کرد...این قوم متعصب و خشکه مقدس که امروز سرنوشت ایران را با زور سرنیزه به دست گرفته دیر یا زود کنار خواهد رفت...امروز جنبش سبز ایران شکل گرفته است...این مردم دیگر مساله شان احمدی نژاد یا موسوی نیست...این مردم خواسته شان ریشه کنی جهل و خرافه و تعصب از همه امور است...رسیدن به یک جامعه آزاد با فرصتهای برابر برای زن و مرد...جامعه ای که نخبگانش در راس امور باشند...جامعه ای که هیچ مقام و منصبی در آن با تقدس و دین روئین تن نشده باشد...جامعه ای دارای مطبوعات و رسانه های آزاد...چنین جامعه ای امروز یک رویای دور و دراز نیست...یک سرنوشت محتوم است و اولین قدمها برای رسیدن به چنین جامعه ای برداشته شده...مهم نیست چند نفر در این مسیر زندگیشان به خطر میفتد و یا تباه می شود...مهم این است که هرکس در این راه تلاش کند درست زندگی کرده است و یا به قول آن رهبر سیاه کاخ سفید در سمت درست تاریخ ایستاده است...! این از این که روی دلم مانده بود و باید میگفتم...اما یک سوال...کسی خبر دارد که این شبکه ماهواره ای سبزی که قرار بود به راه بیفتد کارش به کجا رسید؟ شاید تا به حال ده نفر از من این را پرسیده اند و من هر بار گفته ام نمیدانم...من معتقدم چنین شبکه ای با توجه به پتانسیل عظیمی که از نخبگان سبز در داخل و خارج از ایران وجود دارد و نیز کمکهای مالی همه مردم میتواند به سرعت رشد کند و نقش مهمی در فرهنگ سازی و هدایت جریانهای سبز در داخل و خارج از ایران را بر عهده بگیرد... پ.ن: قرار نبود اینها را بنویسم...به خانم شین قول دادم که بیایم یک پست خنده دار بنویسم...داشت میخوابید...خداوکیلی اولش را هم شاد و شنگول آمدم...اما یکهو داغ دلم تازه شد...حالا فردا صبح بیاید اینها را بخواند کلی توی ذوقش میخورد...بروم یک ماچ جانانه همدانی اش کنم که دلم برایش یک ذره شده...!...</summary>
    <author>
        <name></name>
        <uri>sharagim.net</uri>
    </author>
            <category term="اجتماعی- انتقادی- تحلیلی" />
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.sharagim.net/">
        <![CDATA[<p>گوش شیطان کر مثل اینکه دستگاه پارازیتشان سوخت بس که این یکی دو روزه  فیتیله اش را بالا کشیده بودند...دیروز که حتی یک کانال فارسی هم باز نمی شد...دیشب شدت امواج مایکروویو ارسالی از دستگاههای مستقر در ختنه گاه برج میلاد به قدری بود که همه تخم مرغهای توی یخچالمان عسلی شدند...تخم ما که جای خود دارد و این روزها دیگر کاملا جنبه تزئینی پیدا کرده است...!</p>

<p>ولی خدا را شکر مثل اینکه دستگاههای اخته کن ساخت کارخانه صا ایرانشان هم مثل بقیه محصولاتشان تو زرد از آب درآمد و تا کمی به موتورش فشار آوردند یاتاقان چسباند و تا مهندسین دلاور ایرانی این دستگاه مایکروویو عظیم را مجددا احیاء کنند و پارازیتهایش را حواله اعصاب و اعضاء و اسافل ما کنند دو سه شبی باز بی بی سی داریم...مدتهاست که میخواهم این را بنویسم اما رویم نمی شود...از همان وقتی که بی بی سی فارسی شروع کرد از بچه های وبلاگ نویس آدم جذب کردن معلوم بود که رسانه آدم حسابی ها خواهد شد...حالا این که سراغ من نیامدند البته یک اشتباه تاکتیکی بوده و الان شنیده ام که در به در برای یک برنامه جدید دنبال من میگردند که یک "شراگیم شو"  توی مایه های "گلی شو" راه بیندازند....! حالا بحث این نیست...بحث این است که بی بی سی این روزها یک تنه دارد شعور و فهم و درک و سلیقه و احساس و سرگرمی به ملتی تزریق میکند که خیلیهایشان شعور و فهم و درک و سلیقه و احساس و سرگرمیشان در حد برنامه های مهوع تلویزیون دولتی ایران و یا بد تر از آن برخی کانالهای ماهواره ای زرد مانده است...کاری به سیاست های پشت پرده بی بی سی نداریم...بی بی سی یک رسانه حرفه ایست که توسط تیمی نخبه و خوش فکر اداره می شود...تک تک برنامه های بی بی سی ارزش دیدن دارد...امروز که بعد از چند هفته پارازیتها قطع شد فرصتی شد تا بار دیگر به این فکر کنم که داشتن یک رسانه و دو رسانه و ده رسانه خوب که بتوانند نخبگان را جذب کنند و برنامه خوب بسازند و سطح فکر و احساس مخاطبینشان را ارتقاء دهند چطور میتوانند منشاء تحولات عظیم اجتماعی باشند...</p>

<p>بدبختی ما این است یک اقلیتی با عقاید خشک مذهبی از حاشیه روستاها و شهرها بلند شده اند امده اند تهران و با همان فکرو سلیقه و احساس ناقصشان شده اند برنامه ساز تلویزیونی و مدیر تولید و مدیر شبکه و رئیس صدا و سیما و بعد یک عده کله خشک تر از خودشان هم هر روز کاغذ و بخشنامه میدهند دستشان که برای تنقیه معنویت توی ماتحت جامعه از چه شیافهایی و چگونه باید استفاده کنند... بخش خبری را هم که دربست خودشان میگردانند و از تولید و توزیع و تفسیر خبر همه چیز زیر تیول خودشان است...<br />
این فقط یک بخش از حکومتی ست که وظیفه اش اداره جامعه است...بروید و همین آدمها را بگذارید در مسند سایر امور...همین گندی که در تلویزیون زده اند در بقیه ارگانها و سازمانها هم زده اند...وزارت ارشاد که سرآمد بقیه سازمانهاست...قوه قضائیه را ببینید که چظور هنوز بر اجرای احکام قرون وسطایی اصرار میکند...نیروی انتظامی را ببینید که چطور شهروندش را به عنوان اراذل و اوباش در ملاء عام شکنجه میکند و یا معترضین و مخالفینش را در خلوت و جلوت سلاخی میکند...همین رئیس جمهور منتصبمان را ببینید که چطور با مهمل گویی هایش یک تنه ایران را در انزوا و تنگنای جهانی قرار داده است...هر سوراخ سنبه ای که سرک بکشید وضع به همین منوال است...علتش هم این است <strong>که هرکس بخواهد وارد رده های بالای مدیریتی و اجرایی کشور شود باید اول از هفت خوان حماقت و خرافه و تعصب و جهل رد شده باشد</strong>...<br />
این وضع قابل دوام نیست...ایران کشوری نیست که بشود بر مردمش برای مدت طولانی با این شیوه حکومت کرد...این قوم متعصب و خشکه مقدس که امروز سرنوشت ایران را با زور سرنیزه به دست گرفته دیر یا زود کنار خواهد رفت...امروز جنبش سبز ایران شکل گرفته است...این مردم دیگر مساله شان احمدی نژاد یا موسوی نیست...این مردم خواسته شان ریشه کنی جهل و خرافه و تعصب از همه امور است...رسیدن به یک جامعه آزاد با فرصتهای برابر برای زن و مرد...جامعه ای که نخبگانش در راس امور باشند...جامعه ای که هیچ مقام و منصبی در آن با  تقدس و دین روئین تن نشده باشد...جامعه ای دارای مطبوعات و رسانه های آزاد...چنین جامعه ای امروز یک رویای دور و دراز نیست...یک سرنوشت محتوم است و اولین قدمها برای رسیدن به چنین جامعه ای برداشته شده...مهم نیست چند نفر در این مسیر زندگیشان به خطر میفتد و یا تباه می شود...مهم این است که هرکس در این راه تلاش کند درست زندگی کرده است و یا به قول آن رهبر سیاه  کاخ سفید  در سمت درست تاریخ ایستاده است...!</p>

<p>این از این که روی دلم مانده بود و باید میگفتم...اما یک سوال...کسی خبر دارد که این شبکه ماهواره ای سبزی که قرار بود به راه بیفتد کارش به کجا رسید؟ شاید تا به حال ده نفر از من این را پرسیده اند و من هر بار گفته ام نمیدانم...من معتقدم چنین شبکه ای با توجه به پتانسیل عظیمی که از نخبگان سبز در داخل و خارج از ایران وجود دارد و نیز کمکهای مالی همه مردم میتواند به سرعت رشد کند و نقش مهمی در فرهنگ سازی و هدایت جریانهای سبز در داخل و خارج از ایران را بر عهده بگیرد...</p>

<p>پ.ن: قرار نبود اینها را بنویسم...به خانم شین قول دادم که بیایم یک پست خنده دار بنویسم...داشت میخوابید...خداوکیلی اولش را هم شاد و شنگول آمدم...اما یکهو داغ دلم تازه شد...حالا فردا صبح بیاید اینها را بخواند کلی توی ذوقش میخورد...بروم یک ماچ جانانه همدانی اش کنم که دلم برایش یک ذره شده...!<br />
</p>]]>
        
    </content>
</entry>

</feed> 

