<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom">
    <title>شراگیم</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.sharagim.net/" />
    <link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.sharagim.net/atom.xml" />
   <id>tag:,2010:/1</id>
    <link rel="service.post" type="application/atom+xml" href="http://www.sharagim.net/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1" title="شراگیم" />
    <updated>2010-08-30T16:02:12Z</updated>
    
    <generator uri="http://www.sixapart.com/movabletype/">Movable Type 3.32</generator>
 
<entry>
    <title>ممل آمریکایی...</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.sharagim.net/archives/2010/08/post_262.html" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.sharagim.net/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=293" title="ممل آمریکایی..." />
    <id>tag:www.sharagim.net,2010://1.293</id>
    
    <published>2010-08-30T15:34:08Z</published>
    <updated>2010-08-30T16:02:12Z</updated>
    
    <summary>دیگه زدم به سیم آخر و میخوام دست به دامن شماها بشم...اینهمه شکر خدا خواننده داریم بالاخره توشون یه دکتر مهندسی پیدا میشه که بهم بگه راه چیه و چاه چیه...همه تون دیگه میدونین که من ممل امریکائیم...یعنی یه ننه دارم اون ور آب که چشم انتظارمه...البته ننه ی ننه هم که نیست...هزار الله اکبر برای خودش یه پا مامیه...ما میگیم ننه...چه فرقی میکنه...اصل اینه که 9 ماه ما رو کشیده به شیکمش و بعدم با نوک چاقو جراحی درمون اوردن و یه مدتی هم شیر خشک ریختن تو حلقمون و خلاصه الان رسیدیم به اینجا...هرکی هم گفته به بچه تون شیرخشک ندین که بچه تون خنگ میشه و کچل میشه و قد نمیکشه گه خورده...من قدم کوتاس؟ یا کچلم؟ از صد تای شما هم که تا چار سالگی سینه ننه هاتون رو میک زدین بیشتر میفهمم...حالا اصلا دعوا که نداریم...کون لق هرکی هرچی گفته...مردم زر زیاد میزنن...حرف خودمون رو بزنیم...چی میگفتیم؟ آهان...ننه مون دیروز پریروزا زنگ زد که از اداره ایمیگریشن یه سری فرم اومده در خونه...میگم خب؟...میگه خونه رو چند ماهه عوض کردیم این پدرسوخته ها معلوم نیست آدرس جدیدمون رو از کجا گیر اوردن...میگم ننه اونجا آمریکاس...زیر سنگ هم بری پیدات میکنن...یه بار جستی ملخک...!ننه ما خیلی زرنگه...تا حالا یکی دو باری این ایمیگریشنیا رو پیچونده...تا میان نامه و اردر بدن زودی ننه مون خونه رو عوض میکنه و اونا هم حسابی خیط میشن...حال میکنم با کاراش... میگه یه چیزایی نوشته انگار گرین کارتت حاضر داره میشه...ازم عکس خواستن با ترجمه شناسنامه...میگم ننه حالت خوبه؟ تب مب نداری؟ سرما نخوردی؟ گرین کارت کدومه آخه...این پدرسوخته ها اگه گرین کارت بده بودن اون موقع میدادن که من ده دوازده سالم بود و شب و نصفه شبا دلم بغل ننه م رو میخواست...کشورت الان این دیلاق درب و داغون رو میخواد چه کنه؟...حالا عکس چی میخوان؟ سه در چار؟ پنج در پنج...؟ پشت نویسی شده؟ عکس زنم چی؟ مرده و زنش...یعنی مرد بدون زن که مرد نیست...پسره...پسرت مرد شده ننه...بی زنش هیچ جا نمیره... به روی خودش نمیاره اما اون ور خط با گوشه چارقدش نم چشمش رو پاک میکنه...حقم داره...بالاخره مادره...مرد شدن شری کوچولوش رو ندیده که...ننه ما رو اینجوری نیگا نکنین...افه مفه زیاد میاد که روشنفکرم و الم و بلم...اینا همه ش حرفه...پاش بیفته از صد تا ننجونم ننه تره...! جونش برا بچه هاش در میره...سر عروسی خواهرم باید بودید و میدیدید...سر دومادو برید گذاشت رو سینه ش...دوماد اومد افه روشنفکری بیاد و با یه شاخه نبات و یک جلد حافظ و این برنامه ها سر و ته قضیه رو هم بیاره...به خیالش آبجیمون رو از تو جوب گیر اورده بودیم...همون شب زنگ زد و پشت تلفن هزار تا سکه کرد تو پاچه دوماد...خیلی حال کردم....سر عروسی من هم کم حرص نخورد...خودم کوتاه اومدم...ننه ما که عمرا تن به این رسم و رسومات نمیداد...خلاصه کلام اینکه ننه مون دوستمون داره هنوز...تا چشمتون در آد...کجا بودیم؟ هان...گفتم ننه این گرین کارتم برای ما نوش دارو بودا...بندازش تو صندوق صدقات...پشتشم بنویس جوان ناکام...زن و زندگی این قرتی بازیا رو بر نمیداره که... بعد فکر کردم چه کاریه...حالا چی میشه دست منزل رو بگیریم ببریم سن دیه گو یه هوایی بخوره...ننه هم که عروسش رو ندیده هنوز...هم فاله و هم تماشا...رفتم یه ذره این ور اون ور سرچ کردم دیدم نه...انگار میشه یه کارایی کرد...حالا میخوام از شما دکتر مهندسا بپرسم...من فایل نامبرم رو دارم...همونی که با wac شروع میشه...یعنی هنوز به مرحله مصاحبه و این برنامه ها نرسیدم و پرونده م هنوز تو اداره مهاجرته...برم ایمیل بزنم و مدارک شین جان رو هم ترجمه کنم و کلا کیس رو عوض کنم به متاهل بالای 21 سال...با ایمیل میشه؟ یا باید ننه مون خودش شال و کلاه کنه و بره...؟ توی ویزا بولتن که نیگا میکنم اونچنان فرقی با هم ندارن...یعنی بی زن و زن دارش 2 سال فرق دارن...یا اینکه بهتره صداش رو در نیارم و صبر کنم گرین کارته رو بگیرم و بعد با گرین کارت برای منزل اقدام کنم؟اونوقت فکر کنم حداقل 4-5 سالی باید صبر کنم و هی برم و هی بیام و هی خرج الکی کنم تا کار اونم ردیف شه ...شکر خدا اینهمه خواننده گری گوری و گوگل ریدری داریم چی میشه توشون یه دونه وکیل یا آدم آشنا به مهاجرت هم پیدا بشه که به خاطر نون و نمک وبلاگ ما هم که شده یه راهکار خوب جلو پامون بذاره...ایمیل هم بزنه ما راضی هستیم...آدرس ایمیلمم اینه: sharymahak[a]yahoo.com پ.ن: ننه جون شرمنده...سبک بهروز وثوقی مامی و این برنامه ها بر نمیداره...تو توی ذهن و قلب و دهن من هنوز مامی هستی....</summary>
    <author>
        <name></name>
        <uri>sharagim.net</uri>
    </author>
            <category term="شوخی - طنز" />
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.sharagim.net/">
        <![CDATA[<p>دیگه زدم به سیم آخر و میخوام دست به دامن شماها بشم...اینهمه شکر خدا خواننده داریم بالاخره توشون یه دکتر مهندسی پیدا میشه که بهم بگه راه چیه و چاه چیه...همه تون دیگه  میدونین که من ممل امریکائیم...یعنی یه ننه دارم اون ور آب که  چشم انتظارمه...البته ننه ی ننه هم که نیست...هزار الله اکبر برای خودش یه پا مامیه...ما میگیم ننه...چه فرقی میکنه...اصل اینه که 9 ماه ما رو کشیده به شیکمش و بعدم با نوک چاقو جراحی درمون اوردن و یه مدتی هم شیر خشک ریختن تو حلقمون و خلاصه الان رسیدیم به اینجا...هرکی هم گفته به بچه تون شیرخشک ندین که بچه تون خنگ میشه و کچل میشه و قد نمیکشه گه خورده...من قدم کوتاس؟ یا کچلم؟ از صد تای شما هم که تا چار سالگی سینه ننه هاتون رو میک زدین بیشتر میفهمم...حالا اصلا دعوا که نداریم...کون لق هرکی هرچی گفته...مردم زر زیاد میزنن...حرف خودمون رو بزنیم...چی میگفتیم؟ آهان...ننه مون دیروز پریروزا زنگ زد که از اداره ایمیگریشن یه سری فرم اومده در خونه...میگم خب؟...میگه خونه رو چند ماهه عوض کردیم این پدرسوخته ها معلوم نیست آدرس جدیدمون رو از کجا گیر اوردن...میگم ننه اونجا آمریکاس...زیر سنگ هم بری پیدات میکنن...یه بار جستی ملخک...!ننه ما خیلی زرنگه...تا حالا یکی دو باری این ایمیگریشنیا رو پیچونده...تا میان نامه و اردر بدن زودی ننه مون خونه رو عوض میکنه و اونا هم حسابی خیط میشن...حال میکنم با کاراش... میگه یه چیزایی نوشته انگار گرین کارتت حاضر داره میشه...ازم عکس خواستن با ترجمه شناسنامه...میگم ننه حالت خوبه؟ تب مب نداری؟ سرما نخوردی؟ گرین کارت کدومه آخه...این پدرسوخته ها اگه گرین کارت بده بودن اون موقع میدادن که من ده دوازده سالم بود و  شب و نصفه شبا دلم بغل ننه م رو میخواست...کشورت الان این دیلاق درب و داغون رو میخواد چه کنه؟...حالا عکس چی میخوان؟ سه در چار؟ پنج در پنج...؟ پشت نویسی شده؟ عکس زنم چی؟ مرده و زنش...یعنی مرد بدون زن که مرد نیست...پسره...پسرت مرد شده ننه...بی زنش هیچ جا نمیره...<br />
به روی خودش نمیاره اما اون ور خط با گوشه چارقدش نم چشمش رو پاک میکنه...حقم داره...بالاخره مادره...مرد شدن شری کوچولوش رو ندیده که...ننه ما رو اینجوری نیگا نکنین...افه مفه زیاد میاد که روشنفکرم  و الم و بلم...اینا همه ش حرفه...پاش بیفته از صد تا ننجونم  ننه تره...! جونش برا بچه هاش در میره...سر عروسی خواهرم باید بودید و میدیدید...سر دومادو برید گذاشت رو سینه ش...دوماد اومد افه روشنفکری بیاد و با یه شاخه نبات و یک جلد حافظ و این برنامه ها  سر و ته قضیه رو هم بیاره...به خیالش آبجیمون رو از تو جوب گیر اورده بودیم...همون شب زنگ زد و پشت تلفن هزار تا سکه کرد تو پاچه دوماد...خیلی حال کردم....سر عروسی من هم کم حرص نخورد...خودم کوتاه اومدم...ننه ما که عمرا تن به این رسم و رسومات نمیداد...خلاصه کلام اینکه ننه مون دوستمون داره هنوز...تا چشمتون در آد...کجا بودیم؟ هان...گفتم ننه این گرین کارتم برای ما نوش دارو بودا...بندازش تو صندوق صدقات...پشتشم بنویس جوان ناکام...زن و زندگی این قرتی بازیا رو بر نمیداره که...</p>

<p>بعد فکر کردم چه کاریه...حالا چی میشه دست منزل رو بگیریم ببریم سن دیه گو  یه هوایی بخوره...ننه هم که عروسش رو ندیده هنوز...هم فاله و هم تماشا...رفتم یه ذره این ور اون ور سرچ کردم دیدم نه...انگار میشه یه کارایی کرد...حالا میخوام از شما دکتر مهندسا بپرسم...من فایل نامبرم رو دارم...همونی که با wac شروع میشه...یعنی هنوز به مرحله مصاحبه و این برنامه ها نرسیدم و پرونده م هنوز تو اداره مهاجرته...برم ایمیل بزنم و مدارک شین جان رو هم ترجمه کنم و کلا کیس رو عوض کنم به متاهل بالای 21 سال...با ایمیل میشه؟ یا باید ننه مون خودش  شال و کلاه کنه و بره...؟ توی <a href="https://egov.uscis.gov/cris/processingTimesDisplay.do">ویزا بولتن</a> که نیگا میکنم اونچنان فرقی با هم ندارن...یعنی بی زن و زن دارش 2 سال فرق دارن...یا اینکه بهتره صداش رو در نیارم و صبر کنم گرین کارته رو بگیرم و بعد با گرین کارت برای منزل اقدام کنم؟اونوقت فکر کنم حداقل 4-5 سالی باید صبر کنم و هی برم و هی بیام و هی خرج الکی کنم تا کار اونم ردیف شه ...شکر خدا اینهمه خواننده گری گوری و گوگل ریدری داریم چی میشه توشون یه دونه وکیل  یا آدم آشنا به  مهاجرت هم پیدا بشه که به خاطر نون و نمک وبلاگ ما هم که شده یه راهکار خوب جلو پامون بذاره...ایمیل هم بزنه ما راضی هستیم...آدرس ایمیلمم اینه:<br />
 sharymahak[a]yahoo.com</p>

<p>پ.ن: ننه جون شرمنده...سبک بهروز وثوقی مامی و این برنامه ها بر نمیداره...تو توی ذهن و قلب و دهن من هنوز مامی هستی.<br />
</p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>افتتاح وبلاگ گروه کتابخوانی</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.sharagim.net/archives/2010/08/post_261.html" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.sharagim.net/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=292" title="افتتاح وبلاگ گروه کتابخوانی" />
    <id>tag:www.sharagim.net,2010://1.292</id>
    
    <published>2010-08-24T08:46:18Z</published>
    <updated>2010-08-24T08:49:52Z</updated>
    
    <summary>این وبلاگ با دو نوشته از اینجانب هم اکنون در دسترس کلیه علاقمندان و اعضای محترم کتابخورها می باشد...</summary>
    <author>
        <name></name>
        <uri>sharagim.net</uri>
    </author>
            <category term="روزنوشته ها" />
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.sharagim.net/">
        <![CDATA[<p><a href="http://ketabkhorha.wordpress.com/"><strong>این وبلاگ</strong> </a>با دو نوشته از اینجانب هم اکنون در دسترس کلیه علاقمندان و اعضای محترم کتابخورها می باشد</p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>دریافت فرم عضویت برنامه کتابخوانی</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.sharagim.net/archives/2010/08/post_260.html" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.sharagim.net/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=291" title="دریافت فرم عضویت برنامه کتابخوانی" />
    <id>tag:www.sharagim.net,2010://1.291</id>
    
    <published>2010-08-19T12:52:21Z</published>
    <updated>2010-08-19T13:26:35Z</updated>
    
    <summary>فرم عضویت گروه کتابخوانی برای همه داوطلبین شرکت در برنامه ها از طریق ایمیل فرستاده شد. اگر کسی هست که داوطلب شرکت در این برنامه ها هست و فرم برای او فرستاده نشده میتواند صندوق اسپم خود را چک کند و اگر باز هم نبود فرم را از این آدرس دریافت نموده و پس از تکمیل آن فرم پر شده را حداکثر تا 31 مرداد به این آدرس ایمیل کند . ketabkhorha[a]gmail.com توضیح واضحات برای برخی از دانشمندان عرصه وب: به جای [a] از @ استفاده کنید برای باز کردن این فایل به نرم افزار ورد آفیس 2003 نیاز خواهید داشت. با احترام شراگیم زند – روزبه روزبهانی...</summary>
    <author>
        <name></name>
        <uri>sharagim.net</uri>
    </author>
            <category term="روزنوشته ها" />
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.sharagim.net/">
        <![CDATA[<p>فرم عضویت گروه کتابخوانی برای همه داوطلبین شرکت در برنامه ها از طریق ایمیل فرستاده شد. اگر کسی هست که داوطلب شرکت در این برنامه ها هست و فرم برای او فرستاده نشده میتواند صندوق اسپم خود را چک کند و اگر باز هم نبود  فرم را از <a href="http://www.4shared.com/document/7AldEtvY/Form-ketabkhor.html"><strong>این آدرس</strong> </a> دریافت نموده و پس از تکمیل آن فرم پر شده را حداکثر تا 31 مرداد به این آدرس ایمیل  کند<br />
.<br />
ketabkhorha[a]gmail.com</p>

<p>توضیح واضحات برای برخی از دانشمندان عرصه وب: <br />
به جای [a] از @ استفاده کنید</p>

<p>برای باز کردن این فایل به نرم افزار ورد آفیس 2003 نیاز خواهید داشت.</p>

<p>با احترام<br />
شراگیم زند – روزبه روزبهانی<br />
</p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>ناگفته هایی از پروژه &quot;دروغی به نام وایمکس ایرانسل&quot;</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.sharagim.net/archives/2010/08/post_259.html" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.sharagim.net/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=290" title="ناگفته هایی از پروژه &quot;دروغی به نام وایمکس ایرانسل&quot;" />
    <id>tag:www.sharagim.net,2010://1.290</id>
    
    <published>2010-08-18T08:40:27Z</published>
    <updated>2010-08-18T09:07:16Z</updated>
    
    <summary>الان حدود یکماهه که اینجا و اونجا لینک &quot;دروغی به نام وایمکس ایرانسل&quot; رو دیدم و دم نزدم...هی برام ایمیل و اس ام س و آفلاین اومد که وایمکس ایرانسل بده و اخه و جیزه توی دلم گفتم من که بدی ندیدم و راهم رو کشیدم و رفتم...دیشب که دیدم توی فیس بوک هم موج &quot;مبارزه جهانی با وایمکس ایرانسل&quot; راه افتاده دیگه دلم طاقت نیاورد...رفتم توی یکی از این صفحات، چار خط نوشتم که بابا من الان دو ماهه که دارم از سرویسشون استفاده میکنم...نه موقع نصب و تحویل و راه اندازی مشکلی داشتم و نه موقع استفاده...برعکس...خیلی هم از برخوردها و شیوه کاریشون راضیم و الان با هرکی هم حرفش میشه توصیه میکنم که بره بگیره...خلاصه بحث در گرفت و بعد ناگهان سر و کله رئیس اصلی کمپین هم پیدا شد...محض اطلاعتون ایشون خبرنگاری هستن به نام &quot; امیرهادی انواری&quot; که مثل اینکه مدتی پیش اقدام به خرید سرویس وایمکس ایرانسل کردن و به هر ترتیبی که بوده از این سرویس راضی نبودن و چون بر حسب ادعای خودشون پیگیریهاشون به نتیجه نرسیده، به شدت عصبانی شدن و قسم خوردن که انتقام خودشون رو از ایرانسل بگیرن...برگ برنده ایشون هم برای این پروژه انتقام گیری این بوده که با توجه به شغل و حرفه شون درعرصه اینترنت، روایط و ابزار لازم و کافی برای پیشبرد هدفشون رو در اختیار داشتن و در عرصه فکری هم البته تا دلتون بخواد ایده و شگرد... حالا تا اینجاش مشکلی نیست...هر آدمی حق داره صدای اعتراضش رو از هر مجرایی که میتونه به گوش دنیا برسونه... اما به این حرکت ایشون چند اشکال اساسی وارده: 1- اولا قضیه قبل از اینکه از روی احساس وظیفه نسبت به آگاه کردن سایر قربانیان احتمالی نوشته شده باشد جنبه انتقام گیری شخصی دارد...یا بهتر بگویم صرفا جنبه انتقام گیری دارد...و برای همین کوچکترین حرفی در حمایت از سرویس وایمکس ایرانسل با شدیدترین واکنشها از طرف آقای &quot;امیرهادی انواری&quot; و برخی از یاران باوفایش مواجه میشود و اولین انگ هم همیشه &quot; کارمند ایرانسل بودن&quot; و &quot; پول گرفتن از ایرانسل&quot; و مانند انهاست که دیشب در همان صفحات نظرخواهی هم غیر مستقیم نثار بنده شد... 2- من نمیدانم مدیریت اصلی ایرانسل چه شخص یا نهادی ست و آیا این شرکت مثل تقریبا تمامی شرکتهای خدماتی بزرگ یکسرش به سپاه پاسداران وصل است یا نه...اما اینکه برای تاثیر گذاری بر مخاطب بیایی و عطر و طعم سیاسی یه قضیه بدهی به نظر من یکجور بی اخلاقی و سوار شدن بر احساسات مردم ست...اسم بردن از ضرغامی و صدا و سیما و اشاره به تبلیغات تلویزیونی این شبکه برای تاثیر گذاری روانی بر مخاطب، از نظر من هیچ توجیهی نمیتواند داشته باشد. 3- ایشان در صفحه اصلی رنجنامه خود امده اند و قدم به قدم مراحل نصب وایمکس خود را توضیح داده اند...چیزی که من دستگیرم شد این بود که در منطقه ایشان مودم فضای داخلی جواب نمیداده و ایشان مجبور به تهیه مودم فضای باز شده اند...این کمی ایشان را عصبی کرده...البته به قول خودش تا اینجا مشکلی نداشتند و کاش قضیه به همینجا ختم شده بود...مشکل اصلی ایشان بنا به ادعای خودشان مربوط به راه اندازی سرویس اینترنتی بوده که یکهفته طول کشیده و اپراتورها هم شخص مسئول را که باید جوابگوی این تاخیر باشد را به ایشان معرفی نکرده اند...فرض را بر صحت ادعای ایشان میگذاریم...یعنی یکهفته معطلی به خاطر مساله ای پیش بینی نشده...(نداشتن آی پی که من نمیدانم چیست)...حالا من میخواهم بدانم چنان تیتری و چنان تبلیغات عریض و طویلی و تعمیم دادن چنین مساله ای به همه ی استفاده کنندگان از وایمکس ایرانسل و صدور حکم کلی و قطعی در مورد این شرکت از روشهای خبرنگاری ست؟ آیا مشکل موردی مربوط به شخص ایشان بر سر قریب به اتفاق کاربران وایمکس آمده است؟ 4- در خط به خط نوشته ایشان از نظر من اغراق وجود دارد...مثلا همین الان میتوانید با شماره پیگیری وایمکس ایرانسل تماس بگیرید و ببینید آیا واقعا ده دقیقه (با تاکید بر روی این عدد) شما را پشت خط میگذارند؟ قبول دارم تماس با سیستم پیگیری ایرانسل کمی حوصله میخواهد...اما نهایت این زمان برای شخص من دو یا سه دقیقه بوده...این هم به اعتقاد من قلب واقعیت و در جهت تاثیر گذاری منفی بیشتر بر فکر مخاطبین است. 5- دست آخر اینکه با توجه به ماهیت وایمکس، شاید در بین کاربران آن درصدی باشند که از این سرویس راضی نباشند اما مهم این است که عده زیادی هم هستند که نهایت رضایت را از این سرویس دارند...(مثل بنده و چند نفری که از دور و بریهایم میشناسم) اگر غیر از این بود که این شرکت تا به امروز ورشکست شده بود...مگر میشود با یک دروغ (به قول آقای انواری) شرکتی با هزاران کارمند را چرخاند و حقوق داد؟ (الان است که یکی بگوید بله میشود...با پول بیت المال!... و با این حرف باز آتش به خرمن احساسات مردمی بزند!) ...یارکشی کردن و به دنبال ناراضی گشتن! (کاری که آقای انواری در وب سایتشان قول انجامش را داده اند) و موافقان و افراد راضی را &quot;کارمند ایرانسل&quot; و غیره و ذلک خطاب کردن نشان دهنده شخصی بودن و انتقامجویانه بودن این ماجراست. به اعتقاد من کل ماجرا این است که آقایی به نام &quot;امیر هادی انواری&quot; با یکسری خصوصیات اخلاقی خاص (تا حدودی پرخاشگر، انتقامجو، من آنم که رستم بود پهلوان و...) که دست بر قضا به عنوان خبرنگار با دنیای رسانه هم در ارتباط هستند به علت مشکلی که برایشان در پروسه تهیه اینترنت وایمکس رخ داده تصمیم به انتقام گیری (با تاکید بر این کلمه و نه آگاهی رسانی و نه هیچ چیز دیگر) از ایرانسل گرفته...یعنی توی دل گفته کار من رو راه نمی اندازید؟ حالا ببینید چه بلایی سرتان می آورم...و حالا همه زندگی اش را وقف این بلا اوردن کرده است و البته با توجه به شگردهایی که به کار برده و البته با اتکا به روحیات و خلق و خوی خیلی از ماها که از غول کشی همیشه ذوق زده میشویم (مخصوصا اگر این غول ایرانسلی باشد که دمش حتما به یکجای سپاه وصل است و به صدا و سیما آگهی میدهد و سیم کارتهایش خیلی جاها انتن نمیدهد و...و...و...)موفق هم بوده و خیلی از ما خیلی از جاها شده ایم جاده صاف کن و سرباز بی جیره و مواجب برای این انتقام گیری. حالا دیگر برای ما واقعیت کیفیت و سرویس دهی اینترنت وایمکس ایرانسل اصلا مطرح نیست...مهم این است که خبر را پخش کنیم و دوستانمان را نیز هرچه سریعتر مطلع کنیم....</summary>
    <author>
        <name></name>
        <uri>sharagim.net</uri>
    </author>
            <category term="اجتماعی- انتقادی- تحلیلی" />
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.sharagim.net/">
        <![CDATA[<p>الان حدود یکماهه که  اینجا و اونجا لینک "<a href="http://www.anvarionline.com/">دروغی به نام وایمکس ایرانسل</a>" رو دیدم و دم نزدم...هی برام ایمیل و اس ام س و آفلاین اومد که وایمکس ایرانسل بده و اخه و جیزه توی دلم گفتم من که بدی ندیدم و راهم رو کشیدم و رفتم...دیشب که دیدم توی  فیس بوک هم  موج "مبارزه جهانی با وایمکس ایرانسل" راه افتاده دیگه دلم طاقت نیاورد...<a href="http://www.facebook.com/pouria.alami?v=wall&story_fbid=143338789034039">رفتم توی یکی از این صفحات، </a>چار خط نوشتم که بابا من الان دو ماهه که دارم از سرویسشون استفاده میکنم...نه موقع نصب و تحویل و راه اندازی مشکلی داشتم و نه موقع استفاده...برعکس...خیلی هم از برخوردها و شیوه کاریشون راضیم و الان با هرکی هم حرفش میشه توصیه میکنم که بره بگیره...خلاصه بحث در گرفت و بعد ناگهان سر و کله رئیس اصلی کمپین هم پیدا شد...محض اطلاعتون ایشون خبرنگاری هستن به نام " امیرهادی انواری" که مثل اینکه مدتی پیش اقدام به خرید سرویس وایمکس ایرانسل کردن و به هر ترتیبی که بوده از این سرویس راضی نبودن و چون بر حسب ادعای خودشون پیگیریهاشون به نتیجه نرسیده، به شدت عصبانی شدن و قسم خوردن که انتقام خودشون رو از ایرانسل بگیرن...برگ برنده ایشون هم برای این پروژه انتقام گیری این بوده که با توجه به شغل و حرفه شون درعرصه اینترنت، روایط و ابزار لازم و کافی برای پیشبرد هدفشون رو در اختیار داشتن و در عرصه فکری هم البته  تا دلتون بخواد ایده و شگرد...<br />
حالا تا اینجاش مشکلی نیست...هر آدمی حق داره صدای اعتراضش رو از هر مجرایی که میتونه به گوش دنیا برسونه... اما به این حرکت ایشون چند اشکال اساسی وارده:</p>

<p>1- اولا قضیه قبل از اینکه  از روی احساس وظیفه نسبت به آگاه کردن سایر قربانیان احتمالی نوشته شده باشد جنبه انتقام گیری شخصی دارد...یا بهتر بگویم صرفا جنبه انتقام گیری دارد...و برای همین کوچکترین حرفی در حمایت از سرویس وایمکس ایرانسل با شدیدترین واکنشها از طرف آقای "امیرهادی انواری" و برخی از یاران باوفایش مواجه میشود و اولین انگ هم همیشه " کارمند ایرانسل بودن" و " پول گرفتن از ایرانسل" و مانند انهاست که دیشب در همان صفحات نظرخواهی هم غیر مستقیم نثار بنده شد...</p>

<p>2- من نمیدانم مدیریت اصلی ایرانسل چه شخص یا نهادی ست و آیا این شرکت مثل تقریبا تمامی شرکتهای خدماتی بزرگ یکسرش به سپاه پاسداران وصل است یا نه...اما اینکه برای تاثیر گذاری بر مخاطب بیایی و عطر و طعم سیاسی  یه قضیه بدهی به نظر من یکجور بی اخلاقی و سوار شدن بر احساسات  مردم ست...اسم بردن از ضرغامی و صدا و سیما و اشاره به تبلیغات تلویزیونی این شبکه برای تاثیر گذاری روانی بر مخاطب، از نظر من هیچ توجیهی نمیتواند داشته باشد.</p>

<p>3- ایشان در <a href="http://www.anvarionline.com/">صفحه اصلی رنجنامه</a> خود امده اند و قدم به قدم مراحل نصب وایمکس خود را توضیح داده اند...چیزی که من دستگیرم شد این بود که در منطقه ایشان مودم فضای داخلی جواب نمیداده و ایشان مجبور به تهیه مودم فضای باز شده اند...این کمی ایشان را عصبی کرده...البته به قول خودش تا اینجا مشکلی نداشتند و کاش قضیه به همینجا ختم شده بود...مشکل اصلی ایشان بنا به ادعای خودشان مربوط به راه اندازی سرویس اینترنتی بوده که یکهفته طول کشیده و اپراتورها هم شخص مسئول را که باید جوابگوی این تاخیر باشد را به ایشان معرفی نکرده اند...فرض را بر صحت ادعای ایشان میگذاریم...یعنی یکهفته معطلی به خاطر مساله ای پیش بینی نشده...(نداشتن آی پی که من نمیدانم چیست)...حالا من میخواهم بدانم چنان تیتری و چنان تبلیغات عریض و طویلی و تعمیم دادن چنین مساله ای به همه ی استفاده کنندگان از وایمکس ایرانسل و صدور حکم کلی و قطعی در مورد این شرکت از روشهای خبرنگاری ست؟ آیا مشکل موردی مربوط به شخص ایشان بر سر قریب به اتفاق کاربران وایمکس آمده است؟</p>

<p>4- در خط به خط نوشته ایشان از نظر من اغراق وجود دارد...مثلا همین الان میتوانید با شماره پیگیری وایمکس ایرانسل تماس بگیرید و ببینید آیا واقعا ده دقیقه  (با تاکید بر روی این عدد) شما را پشت خط میگذارند؟ قبول دارم تماس با سیستم پیگیری ایرانسل کمی حوصله میخواهد...اما نهایت این زمان برای شخص من دو یا سه دقیقه بوده...این هم به اعتقاد من قلب واقعیت و در جهت تاثیر گذاری منفی بیشتر بر فکر مخاطبین است.</p>

<p>5- دست آخر اینکه  با توجه به ماهیت وایمکس، شاید در بین کاربران آن درصدی باشند که از این سرویس راضی نباشند اما مهم این است که عده زیادی هم هستند که نهایت رضایت را از این سرویس دارند...(مثل بنده و چند نفری که از دور و بریهایم میشناسم) اگر غیر از این بود که این شرکت تا به امروز ورشکست شده بود...مگر میشود با یک دروغ (به قول آقای انواری) شرکتی با هزاران کارمند را چرخاند و حقوق داد؟ (الان است که یکی بگوید بله میشود...با پول بیت المال!... و با این حرف باز آتش به خرمن احساسات مردمی بزند!) ...یارکشی کردن و به دنبال ناراضی گشتن! (کاری که آقای انواری در وب سایتشان قول انجامش را داده اند) و موافقان و افراد راضی را "کارمند ایرانسل" و غیره و ذلک خطاب کردن نشان دهنده شخصی بودن و انتقامجویانه بودن این ماجراست.</p>

<p>به اعتقاد من کل ماجرا این است که آقایی به نام "امیر هادی انواری" با یکسری خصوصیات اخلاقی خاص (تا حدودی پرخاشگر، انتقامجو، من آنم که رستم بود پهلوان و...)   که دست بر قضا به عنوان خبرنگار با دنیای رسانه هم در ارتباط هستند به علت مشکلی که برایشان در پروسه تهیه اینترنت وایمکس رخ داده تصمیم به انتقام گیری (با تاکید بر این کلمه و نه آگاهی رسانی و نه هیچ چیز دیگر) از ایرانسل گرفته...یعنی توی دل گفته کار من رو راه نمی اندازید؟ حالا ببینید چه بلایی سرتان می آورم...و حالا همه زندگی اش را وقف این بلا اوردن کرده است و البته با توجه به شگردهایی که به کار برده و البته با اتکا به روحیات و خلق و خوی خیلی از ماها که از غول کشی همیشه ذوق زده میشویم (مخصوصا اگر این غول ایرانسلی باشد که دمش حتما به یکجای سپاه وصل است و به صدا و سیما آگهی میدهد و سیم کارتهایش خیلی جاها انتن نمیدهد و...و...و...)موفق هم بوده و خیلی از ما خیلی از جاها شده ایم جاده صاف کن و سرباز بی جیره و مواجب برای این انتقام گیری.</p>

<p> حالا دیگر برای ما واقعیت کیفیت و سرویس دهی اینترنت وایمکس ایرانسل اصلا  مطرح نیست...مهم این است که خبر را پخش کنیم و دوستانمان را نیز هرچه سریعتر مطلع کنیم.<br />
</p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>نیمچه آئین نامه عضویت در گروه کتابخوانی</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.sharagim.net/archives/2010/08/post_258.html" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.sharagim.net/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=289" title="نیمچه آئین نامه عضویت در گروه کتابخوانی" />
    <id>tag:www.sharagim.net,2010://1.289</id>
    
    <published>2010-08-16T12:56:19Z</published>
    <updated>2010-08-16T13:27:55Z</updated>
    
    <summary>اولین و اصلی ترین هدف از اجرای این طرح ایجاد انگیزه و علاقه، توام با احساس وظیفه نسبت به کتابخوانیست...بقیه مسائل از قبیل دور هم جمع شدن و بحث و گفتگو و بخور بخور و هرهر کرکر و مخ زنی و دوست دختر و دوست پسر پیدا کردن و احتمالا ترتیب هم را دادن فرع قضیه است...این یعنی اینکه به شخصه هر زمانی حس کنم این طرح از هدف اصلی خودش منحرف شده یا لااقل برای خودم انقدر دردسر و حاشیه درست کرده که به کل وقت و یا حوصله کتاب خواندن را از دست داده ام، خودم را کنار میکشم... در رابطه با این طرح کتابخوانی چند نکته وجود دارد. اول اینکه کسانی که مایل به شرکت در این طرح هستند به چند گروه تقسیم خواهند شد: گروه اول (اعضای غیر اصلی): کسانی که ساکن تهران نیستند و امکان شرکت حضوری در جلسات کتابخوانی را ندارند و یا به هر دلیل تمایلی به این کار ندارند:این گروه میتوانند مطابق برنامه های اعلام شده، کتابها را تهیه کرده و مطابق جدول زمانبندی اعلام شده در یک دوره مشخص به اتمام برسانند و نهایتا نظرات خود را از طریق صفحه ایجاد شده در فیس بوک و یا وبلاگی که به زودی راه اندازی خواهد شد، در اختیار دیگر دوستانشان قرار داده و از نظرات دیگران نیز مطلع شوند. گروه دوم (اعضای غیر اصلی): آنهایی که فقط در جلسات و برنامه هایی که در محلهای عمومی برگزار می شود شرکت خواهند کرد. مثل کوه پیمایی ها و یا جلسات کافی شاپی و...این دوستان نیز میتوانند نظرات خود را هم از طریق اینترنت در اختیار بقیه بگذارند و هم در برخی از جلسات کتابخوانی که در محیطهای عمومی برگزار میشود به بحث و تبادل نظر با دوستانشان بپردازند. گروه سوم (اعضای غیر اصلی) : آنهایی که مایل به شرکت در جلسات خصوصی دوره ای کتابخوانی که اکثرا در خانه اعضاء اصلی برگزار میشود بوده اما امکان در اختیار گذاشتن مکان مناسب برای برگزاری جلسات کتابخوانی را ندارند. حضور این افراد در جلسات خصوصی منوط به ظرفیت محل برگزاری جلسات است و بدیهی ست که در صورت کمبود جا از این افراد برای شرکت در جلسات خصوصی کتابخوانی دعوت نخواهد شد و این افراد باید در جلسات عمومی و یا از طریق اینترنتی به بحث و تبادل نظر با دوستان خود بپردازند. گروه چهارم (اعضای اصلی) : اعضای اصلی به کسانی گفته میشود که امکان در اختیار گذاشتن محل مناسبی برای برگزاری دوره ای جلسات کتابخوانی را داشته واین امادگی را نیز داشته باشند که هر چند ماه یکبار پذیرای حداقل 15 نفر از اعزای گروه باشند. در حال حاضر در فیس بوک صفحه ای به وجود امده که دوستان میتوانند از فعالیتها ، اخبار و نظرات سایر اعضاء مطلع شوند. صفحه اینترنتی این گروه نیز به زودی راه اندازی خواهد شد... کلیه اعضا (چه اصلی و چه غیر اصلی) در پایان هر دوره موظفند نظرات و دیدگاههای خود را درباره کتاب خوانده شده حداقل در یکصد کلمه بنویسند. جا ماندن از گروه و شرکت نکردن در جلسات مجازی و یا حقیقی میتواند به لغو عضویت فرد در گروه کتابخوانی منجر شود. جمع آوری اطلاعات تکمیلی و خواندنی در مورد زندگی شخصی نویسنده، شرایط نوشته شدن کتاب، وضعیت جامعه در عصر نویسنده، بازتاب کتاب در زمان خود و نظرات و گفته های منتقدین و نویسندگان دیگر در رابطه با نویسنده و یا اثر او و در مجموع کلیه مطالبی که دید ما را نسبت به یک اثر ادبی کامل میکنند، به صورت اختیاری برعهده اعضای گروه میباشد. مدیریت و هماهنگی برای اعلام برنامه های کتابخوانی و برگزاری جلسات بر عهده اینجانب و روزبه روزبهانی می باشد. سعی خواهیم کرد در بعضی از جلسات از برخی از چهره های شناخته شده در زمینه ادبیات نیز دعوت به عمل بیاوریم و از نظرات آنها نیز در باره کتاب خوانده شده بهره مند شویم. نکته 1: کلیه اعضای اصلی میتوانند در روزهایی که برگزاری جلسه بر عهده آنهاست از اعضای غیر عضو ( بخوانید دوستان و فک و فامیل خودشان) نیز برای شرکت در جلسات دعوت به عمل بیاورند به این شرط که قادر به پذیرایی از حداقل 15 نفر از اعضاء اصلی و یا غیر اصلی نیز باشند. (توجه کنید که این 15 نفر حداقل تعداد نفرات برای برگزاری جلسات خصوصی ست. در مواقعی که میزبان به لحاظ متراژ خانه و امکانات توانایی سرویس دهی به بیشتر از این تعداد را داشته باشد جلسات با تعداد بیشتری تشکیل خواهد شد.) نکته 2: به زودی فرمهایی برای کلیه کسانی که برای عضویت در این گروه از طریق ایمیل، کامنت (چه در این وبلاگ و چه در وبلاگ روزبه) و یا فیس بوک اعلام تمایل کرده اند فرستاده خواهد شد. که بر اساس ان تعداد اعضاء و نوع عضویت ها مشخص خواهد شد.لطف کنید و حتما همراه با درخواست عضویت خود آدرس ایمیل خود را نیز وارد نمائید نکته 3: در این فرمها گزینه هایی وجود دارد که پر کردن آن برای اعضاء اصلی و داوطلبینی که در گروه سوم قرار دارند الزامی ست و برای سایر داوطلبین به اختیار خودشان میباشد. همچنین در این فرمها گزینه هایی در مورد سوابق فعالیت در اینترنت هست که باید پر شود. (کسانی که هیچگونه سابقه فعالیت وبلاگی یا کامنتگذاری و یا فیس بوکی و حتی گودری! ندارند ممکن است از نظر امنیتی عضویتشان تائید نشود) نکته 4: آوردن همراه (غیر عضو) در جلسات خصوصی کتابخوانی فقط با هماهنگی و اجازه صاحبخانه باید باشد و با توجه به تعداد اعضاء و کمبود امکانات احتمال موافقت با چنین درخواستی کم است. آوردن همراه (یکنفر) در جلسات عمومی بلامانع است نکته 4: کلیه هزینه های جلسات عمومی و خصوصی بر عهده نفرات شرکت کننده بوده و به اصطلاح دنگی می باشد نکته 5: به غیر از جلسات عمومی و خصوصی رسمی و دوره ای گروه کتابخوانی، جلسات نیمه رسمی و دوستانه ای هم داریم که در صورت تمایل کلیه اعضاء میتوانند برای شرکت در آنها اعلام آمادگی کنند (در فرمی که به زودی برای اعضاء فرستاده خواهد شد در قسمتی میتوانند این تمایل را اعلام کنند) . دعوت از این افراد برای شرکت در این جلسات منوط به اراده میزبان و یا صاحبخانه است. نکته 6: اینجانب شراگیم زند و آقای روزبه روزبهانی میتوانیم در هر زمانی که صلاح بدانیم عضویت اعضای خاطی و یا روی اعصاب برو و یا مزاحمین نوامیس را ملغی کرده و از حضور این افراد در جلسات جلوگیری کنیم....</summary>
    <author>
        <name></name>
        <uri>sharagim.net</uri>
    </author>
            <category term="روزنوشته ها" />
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.sharagim.net/">
        <![CDATA[<p>اولین و اصلی ترین هدف از اجرای این طرح ایجاد انگیزه و علاقه، توام با احساس وظیفه نسبت به کتابخوانیست...بقیه مسائل از قبیل دور هم جمع شدن و بحث و گفتگو و بخور بخور و هرهر کرکر و مخ زنی و دوست دختر و دوست پسر پیدا کردن و احتمالا ترتیب هم را دادن فرع قضیه است...این یعنی اینکه به شخصه هر زمانی حس کنم این طرح از هدف اصلی خودش منحرف شده یا لااقل برای خودم انقدر دردسر و حاشیه درست کرده که به کل وقت و یا حوصله کتاب خواندن را از دست داده ام،  خودم را کنار میکشم...  در رابطه با این طرح کتابخوانی چند نکته وجود دارد. اول اینکه کسانی که مایل به شرکت در این طرح هستند به چند گروه تقسیم خواهند شد:</p>

<p><strong>گروه اول (اعضای غیر اصلی): </strong>کسانی که ساکن تهران نیستند و امکان شرکت حضوری  در جلسات کتابخوانی را ندارند و یا به هر دلیل تمایلی به این کار ندارند:این گروه میتوانند مطابق برنامه های اعلام شده، کتابها را تهیه کرده و مطابق جدول زمانبندی اعلام شده در یک دوره مشخص به اتمام برسانند و نهایتا نظرات خود را از طریق صفحه ایجاد شده در فیس بوک و یا وبلاگی که به زودی راه اندازی خواهد شد، در اختیار دیگر دوستانشان قرار داده و از نظرات دیگران نیز مطلع شوند.</p>

<p><strong>گروه دوم (اعضای غیر اصلی):</strong> آنهایی که فقط در جلسات و برنامه هایی که در محلهای عمومی برگزار می شود شرکت خواهند کرد. مثل کوه پیمایی ها و یا جلسات کافی شاپی و...این دوستان نیز میتوانند نظرات خود را هم از طریق اینترنت در اختیار بقیه بگذارند و هم در برخی از جلسات کتابخوانی که در محیطهای عمومی برگزار میشود به بحث و تبادل نظر با دوستانشان بپردازند.</p>

<p><strong>گروه سوم (اعضای غیر اصلی) :</strong> آنهایی که مایل به شرکت در جلسات خصوصی دوره ای  کتابخوانی که اکثرا در خانه اعضاء اصلی برگزار میشود بوده اما امکان در اختیار گذاشتن مکان مناسب برای برگزاری جلسات کتابخوانی را ندارند. حضور این افراد در جلسات خصوصی منوط به ظرفیت محل برگزاری جلسات است و بدیهی ست که در صورت کمبود جا از این افراد برای شرکت در جلسات خصوصی کتابخوانی دعوت نخواهد شد و این افراد باید در جلسات عمومی و یا از طریق اینترنتی به بحث و تبادل نظر با دوستان خود بپردازند.</p>

<p><strong>گروه چهارم (اعضای اصلی) : </strong>اعضای اصلی به کسانی گفته میشود که امکان در اختیار گذاشتن محل مناسبی برای برگزاری دوره ای جلسات کتابخوانی را داشته  واین  امادگی را نیز داشته باشند که هر چند ماه یکبار پذیرای حداقل 15  نفر از اعزای گروه باشند.</p>

<p>در حال حاضر در فیس بوک <a href="http://www.facebook.com/home.php?#!/pages/ktabkhwr/139676592735849?ref=mf">صفحه ای به وجود امده </a>که دوستان میتوانند از فعالیتها ، اخبار و نظرات سایر اعضاء مطلع شوند. صفحه اینترنتی این گروه نیز به زودی راه اندازی خواهد شد...<br />
 <br />
کلیه اعضا (چه اصلی و چه غیر اصلی) در پایان هر دوره  موظفند نظرات  و دیدگاههای خود را درباره کتاب خوانده شده حداقل در یکصد کلمه بنویسند. <strong>جا ماندن از گروه و شرکت نکردن در جلسات مجازی و یا حقیقی میتواند به لغو عضویت فرد در گروه کتابخوانی منجر شود</strong>.<br />
جمع آوری اطلاعات تکمیلی و خواندنی در مورد زندگی شخصی نویسنده، شرایط نوشته شدن کتاب، وضعیت جامعه در عصر نویسنده، بازتاب کتاب در زمان خود و نظرات و گفته های منتقدین و نویسندگان دیگر در رابطه با نویسنده و یا اثر او  و در مجموع  کلیه مطالبی که دید ما را  نسبت به یک اثر ادبی کامل میکنند،  به صورت اختیاری برعهده اعضای گروه میباشد.</p>

<p>مدیریت و هماهنگی برای اعلام برنامه های کتابخوانی و برگزاری جلسات بر عهده اینجانب و روزبه روزبهانی می باشد. سعی خواهیم کرد در بعضی  از جلسات  از برخی از چهره های شناخته شده  در زمینه ادبیات  نیز دعوت به عمل بیاوریم و از نظرات آنها نیز در باره کتاب خوانده شده بهره مند شویم.</p>

<p>نکته 1: کلیه اعضای اصلی میتوانند در روزهایی که برگزاری جلسه بر عهده آنهاست از اعضای غیر عضو ( بخوانید دوستان و فک و فامیل خودشان) نیز برای شرکت در جلسات دعوت به عمل بیاورند به این شرط که قادر به پذیرایی از حداقل 15 نفر از اعضاء اصلی و یا غیر اصلی نیز باشند. (توجه کنید که این 15 نفر حداقل تعداد نفرات برای برگزاری جلسات خصوصی ست. در مواقعی که میزبان به لحاظ متراژ خانه و امکانات توانایی سرویس دهی به بیشتر از این تعداد را داشته باشد جلسات با تعداد بیشتری تشکیل خواهد شد.)<br />
 <br />
نکته 2: به زودی  فرمهایی برای کلیه کسانی که برای عضویت در این گروه از طریق <strong>ایمیل، کامنت (چه در این وبلاگ و چه در <a href="http://roozbeh.net">وبلاگ روزبه</a>) و یا فیس بوک   </strong>اعلام تمایل کرده اند فرستاده خواهد شد. که بر اساس ان تعداد اعضاء و نوع عضویت ها مشخص خواهد شد.لطف کنید و حتما همراه با درخواست عضویت خود آدرس ایمیل خود را نیز وارد نمائید</p>

<p>نکته 3: در این فرمها گزینه هایی وجود دارد که پر کردن آن برای اعضاء اصلی و داوطلبینی که در گروه سوم قرار دارند الزامی ست و برای سایر داوطلبین به اختیار خودشان میباشد. همچنین در این فرمها گزینه هایی در مورد سوابق فعالیت در اینترنت هست که باید پر شود. (کسانی که هیچگونه سابقه فعالیت وبلاگی یا کامنتگذاری و یا فیس بوکی و حتی گودری! ندارند ممکن است از نظر امنیتی عضویتشان تائید نشود) </p>

<p>نکته 4: آوردن همراه (غیر عضو) در جلسات خصوصی کتابخوانی فقط با هماهنگی و اجازه صاحبخانه باید باشد و با توجه به تعداد اعضاء و کمبود امکانات احتمال موافقت با چنین درخواستی  کم است. آوردن همراه (یکنفر) در جلسات عمومی بلامانع است </p>

<p>نکته 4: کلیه هزینه های جلسات عمومی و خصوصی بر عهده نفرات شرکت کننده بوده و به اصطلاح دنگی می باشد</p>

<p>نکته 5: به غیر از جلسات عمومی و خصوصی رسمی و دوره ای گروه کتابخوانی، جلسات نیمه رسمی و دوستانه ای هم داریم که در صورت تمایل کلیه اعضاء میتوانند برای شرکت در آنها اعلام آمادگی کنند (در فرمی که به زودی برای اعضاء فرستاده خواهد شد در قسمتی میتوانند این تمایل را اعلام کنند) . دعوت از این افراد برای شرکت در این جلسات منوط به اراده میزبان و یا صاحبخانه است.</p>

<p>نکته 6: اینجانب شراگیم زند و آقای روزبه روزبهانی میتوانیم در هر زمانی که صلاح بدانیم عضویت اعضای خاطی و یا روی اعصاب برو و یا مزاحمین نوامیس را ملغی کرده و از حضور این افراد در جلسات جلوگیری کنیم. <br />
</p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>آخرین اعلان...!</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.sharagim.net/archives/2010/08/post_257.html" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.sharagim.net/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=288" title="آخرین اعلان...!" />
    <id>tag:www.sharagim.net,2010://1.288</id>
    
    <published>2010-08-15T09:56:37Z</published>
    <updated>2010-08-15T10:18:46Z</updated>
    
    <summary>عجب استقبالی شد از این طرح کتابخوانی...بابا شما که انقدر کتاب دوست و فهمیده وادب پرور بودید تا حالا کجا بودید ؟ به این شش تا و نصفی کامنت اینجا نگاه نکنید...تا این لحظه ده دوازده تا ایمیل رسیده که &quot; ما هستیم&quot;...و جالبتر اینکه همین گوگل ریدریهای فیلم هندی نگاه کن و شب جمعه فرحزاد برو هم تا همین الان دویست تا لایک پای این طرح روشنفکر چپه کن پروست خوانی ما زده اند...(حالا صد تا این ور آن ورش چه فرقی میکند؟)...دوره آخر زمان شده... به روزبه زنگ میزنم که این جماعت را چطور بپیچانیم؟ میگوید قدمشان روی چشم...میگویم لشگر کشی به هند که نمیخواهیم بکنیم...فکر جمع شدنمان را کرده ای؟ من ماهی یکبار تو و خانومت را دعوت میکنم تا یکهفته نمیتوانم کمرم را راست کنم...حالا جاهای دیگرم بماند...سی نفر آدم را من کجا جایشان بدهم...؟ سرتان را درد نیاورم...بعد از کلی بحث و جدل قرار شد مجلس را هیاتی برگزار کنیم...هرکس میخواهد بخواند یا علی...یکهفته در میان هم بالاخره یک سوراخی گیر میاوریم و جمع میشویم...یک وبلاگ هم راه میندازیم برای اعلام برنامه ها و تبادل نظر و در ارتباط بودن با هم...شاید هم یک صفحه در فیس بوک به افتخار خودمان درست کردیم...اینجور کارها دست روزبه را میبوسد که هم گرافیست قابلی ست و هم کلی آشنای طراح سایت دارد و مهمتر از همه اینکه بیکارترین فرد در کل شبکه بانکی کشور است...هرچقدر هم هزینه این گروه بشود را هم همه ی اعضاء باید تقبل کنند...اصلا شاید یک دفتر هم توی خیابان کریمخان بخریم که بشود مقر اصلی گروه...بعد هم میماند انتخاب مدیر عامل که منم و هیئت مدیره که روزبه و منزلش و البته خانوم شین خواهند بود...کیوان را هم با توجه به قد و قواره و روحیات خاصش میکنیم رئیس حراست که کارهایی مانند تفتیش بدنی اعضا هنگام ورود به جلسات (البته به غیر از اعضای هیئت مدیره!) ، تذکر به خانومهای بدحجاب و در مرحله بعد تنبیه بدنی اعضای خاطی و سایر امورات مشابه دست او را میبوسد. از این دور و بریهای ما دیگر چه کسانی بدون شغل ماندند؟ آهان...محمود فرجامی را میکنیم سفیر کبیر خودمان در مالزی...داشتن سفیر در کشوری مثل مالزی خیلی مهم است...وظیفه ایشان صرفا ارسال دعوتنامه و تهیه روادید برای مدیر عامل محترم و اعضای هیئت مدیره و تقبل هزینه بلیط رفت و برگشت ایشان میباشد...ترجیحا اواخر پاییز یا اوایل زمستان...ترانسفر از فرودگاه به منزل و بالعکس نیز البته جز وظایف سازمانی ایشان خواهد بود. پوریا عالمی میشود مشاور اول شخص مدیر عامل...کارش هم این است که مثل مداد دست به سینه بایستد و هیچ کاری هم نکند...فقط حضور فیزیکی ایشان برای اعتبار دادن به کل پروژه کفایت میکند...حتی ایشان میتوانند به جای حضور فیزیکی عکسشان را برای ما ارسال کنند و ما بزنیم بالای سرمان...بالاخره آدم یک دوست گنده و معروف مثل پوریا عالمی داشته باشد خودش خیلی ست...! و مهمتر از همه که داشت یادم میرفت... بُزُر... بُزُر عزیز...بزرگمهر را میگویم...لطفا خنگ نباشید...بزرگمهر حسین پور کارتونیست چلچراغ را میگویم...ما انقدر با هم فابیم که بُزُر صدایش میکنیم...رفیقها که اسم کامل هم را نمیگویند...مثلا روزبه به من میگوید شری و یا من به پوریا میگویم پوری و به کیوان میگویم کیوی...! یادش به خیر...با بُزُرمیرفتیم کوه...سوار تله کابین میشدیم...صبحانه میخوردیم...و بر میگشتیم...وای که چه صفایی داشت آن روزها...خلاصه که خیلی رفیقیم...اگر جا داشت و بی ادبی نمیشد از این هم خلاصه ترش میکردم... بُزُر حتی عکسش هم برای ما زیاد است...ناخون پایش را هم برای ما بفرستد که با نخ مثل لوستر بالای سرمان آویزان کنیم کل تیم را متبرک میکند...! خودمانیم ها...عجب تیم قدری شد این گروه کتابخوانی ما...مانده یک اسم برای گروه کتابخوانی مان انتخاب کنیم...به بهترین اسم پیشنهادی یک دوره نفیس هفت جلدی مجموعه در جستجوی زمان از دست رفته از طرف روزبه روزبهانی داده میشود...یا شاید هم یک دوربین کنون مارک 2 هفت دی...دیگر این بستگی به کرم (بر وزن حرم) خودش دارد! پ.ن: خاک بر سر من کنند که یک مطلب آدمیزادی جدی نمیتوانم بنویسم...این قضیه کتابخوانی جدیست...روزبه گفت دست نگه داریم که اگر کسی خواست اضافه شود بیاید...بروید پولهایتان را جمع کنید و دوره کامل در جستجوی زمان از دست رفته را بخرید...دو سه روز دیگر که ماراتن کتابخوانی گروه کتابخوانیمان شروع شود برای هیچ احد الناسی نمی ایستیم ها...بعد هم این برنامه سنگین و حرفه ایست...جوجه موجه ها نیایند...اگر تا به حال فهیمه رحیمی و ر.اعتمادی خوان بودید باید قبلش خودتان را کمی گرم کنید...پروست شوخی بردار نیست...میفتید میمیرید خونتان میفتد گردن ما...!...</summary>
    <author>
        <name></name>
        <uri>sharagim.net</uri>
    </author>
            <category term="شوخی - طنز" />
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.sharagim.net/">
        <![CDATA[<p>عجب استقبالی شد از این طرح کتابخوانی...بابا شما که انقدر کتاب دوست و فهمیده وادب پرور بودید تا حالا کجا بودید ؟ به این شش تا و نصفی کامنت اینجا نگاه نکنید...تا این لحظه ده دوازده تا ایمیل رسیده که " ما هستیم"...و جالبتر اینکه همین گوگل ریدریهای فیلم هندی نگاه کن و شب جمعه فرحزاد برو هم تا همین الان دویست تا لایک پای این طرح روشنفکر چپه کن پروست خوانی ما زده اند...(حالا صد تا این ور آن ورش چه فرقی میکند؟)...دوره آخر زمان شده...</p>

<p>به<a href="http://roozbeh.net"> روزبه </a>زنگ میزنم که این جماعت را چطور بپیچانیم؟ میگوید قدمشان روی چشم...میگویم لشگر کشی به هند که نمیخواهیم بکنیم...فکر جمع شدنمان را کرده ای؟ من ماهی یکبار تو و خانومت را دعوت میکنم تا یکهفته نمیتوانم کمرم را راست کنم...حالا جاهای دیگرم بماند...سی نفر آدم را من کجا جایشان بدهم...؟</p>

<p>سرتان را درد نیاورم...بعد از کلی بحث و جدل قرار شد مجلس را هیاتی برگزار کنیم...هرکس میخواهد بخواند یا علی...یکهفته در میان هم بالاخره یک سوراخی گیر میاوریم و جمع میشویم...یک وبلاگ هم راه میندازیم برای اعلام برنامه ها و تبادل نظر و در ارتباط بودن با هم...شاید هم یک صفحه  در فیس بوک به افتخار خودمان درست کردیم...اینجور کارها دست روزبه را میبوسد که هم گرافیست قابلی ست و هم کلی آشنای طراح سایت دارد و مهمتر از همه اینکه بیکارترین فرد در کل شبکه بانکی کشور است...هرچقدر هم هزینه این گروه بشود را هم همه ی اعضاء باید تقبل کنند...اصلا شاید یک دفتر هم توی خیابان کریمخان بخریم که بشود مقر اصلی گروه...بعد هم میماند انتخاب مدیر عامل که منم و هیئت مدیره که روزبه و منزلش و البته خانوم شین خواهند بود...کیوان را هم با توجه به قد و قواره و روحیات خاصش میکنیم رئیس حراست که کارهایی مانند تفتیش بدنی اعضا هنگام ورود به جلسات (البته به غیر از اعضای هیئت مدیره!) ، تذکر به خانومهای بدحجاب و در مرحله بعد  تنبیه بدنی اعضای خاطی و سایر امورات مشابه دست او را میبوسد.<br />
از این دور و بریهای ما دیگر چه کسانی بدون شغل ماندند؟ آهان...محمود فرجامی را میکنیم سفیر کبیر خودمان در مالزی...داشتن سفیر در کشوری مثل مالزی خیلی مهم است...وظیفه ایشان صرفا ارسال دعوتنامه و تهیه روادید برای مدیر عامل محترم و اعضای هیئت مدیره و تقبل هزینه بلیط رفت و برگشت ایشان میباشد...ترجیحا اواخر پاییز یا اوایل زمستان...ترانسفر از فرودگاه به منزل و بالعکس نیز البته جز وظایف سازمانی ایشان خواهد بود.</p>

<p>پوریا عالمی میشود مشاور اول شخص مدیر عامل...کارش هم این است که مثل مداد  دست به سینه بایستد و هیچ کاری هم نکند...فقط حضور فیزیکی ایشان برای اعتبار دادن به کل پروژه  کفایت میکند...حتی ایشان میتوانند به جای حضور فیزیکی عکسشان را برای ما ارسال کنند و ما بزنیم بالای سرمان...بالاخره آدم یک دوست گنده و معروف  مثل پوریا عالمی داشته باشد خودش خیلی ست...!</p>

<p>و مهمتر از همه که داشت یادم میرفت... بُزُر... بُزُر عزیز...بزرگمهر را میگویم...لطفا خنگ نباشید...بزرگمهر حسین پور کارتونیست چلچراغ را میگویم...ما انقدر با هم فابیم که بُزُر صدایش میکنیم...رفیقها که اسم کامل هم را نمیگویند...مثلا روزبه به من میگوید شری و یا من به پوریا میگویم پوری و به کیوان میگویم کیوی...! یادش به خیر...با بُزُرمیرفتیم کوه...سوار تله کابین میشدیم...صبحانه میخوردیم...و بر میگشتیم...وای که چه صفایی داشت آن روزها...خلاصه که خیلی رفیقیم...اگر جا داشت و بی ادبی نمیشد از این هم خلاصه ترش میکردم... بُزُر حتی عکسش هم برای ما زیاد است...ناخون پایش را هم برای ما بفرستد که با نخ مثل لوستر بالای سرمان آویزان کنیم کل تیم را متبرک میکند...!</p>

<p>خودمانیم ها...عجب تیم قدری شد این گروه کتابخوانی ما...مانده یک اسم برای گروه کتابخوانی مان انتخاب کنیم...به بهترین اسم پیشنهادی یک دوره نفیس هفت جلدی مجموعه در جستجوی زمان از دست رفته از طرف روزبه روزبهانی داده میشود...یا شاید هم یک دوربین کنون مارک 2 هفت دی...دیگر این بستگی به کرم (بر وزن حرم) خودش دارد!</p>

<p> پ.ن:<br />
خاک بر سر من کنند که یک مطلب آدمیزادی جدی نمیتوانم بنویسم...این قضیه کتابخوانی جدیست...روزبه گفت دست نگه داریم که اگر کسی خواست اضافه شود بیاید...بروید پولهایتان را جمع کنید و دوره کامل در جستجوی زمان از دست رفته را بخرید...دو سه روز دیگر که ماراتن کتابخوانی گروه کتابخوانیمان شروع شود برای هیچ احد الناسی نمی ایستیم ها...بعد هم این برنامه سنگین و حرفه ایست...جوجه موجه ها نیایند...اگر تا به حال  فهیمه رحیمی و ر.اعتمادی خوان بودید باید قبلش خودتان را کمی گرم کنید...پروست شوخی بردار نیست...میفتید میمیرید خونتان میفتد گردن ما...!<br />
</p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>ماراتن کتابخوانی...!</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.sharagim.net/archives/2010/08/post_256.html" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.sharagim.net/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=287" title="ماراتن کتابخوانی...!" />
    <id>tag:www.sharagim.net,2010://1.287</id>
    
    <published>2010-08-12T23:06:11Z</published>
    <updated>2010-08-13T10:41:52Z</updated>
    
    <summary>یک برنامه ای را به همراه روزبه روزبهانی استارت زده ایم که مجبور باشیم هر روز چند ساعتی کتاب بخوانیم...این روزها به زندگی خودم که نگاه میکنم میبینم سرانه مطالعه روزانه ام دارد به صفر مطلق نزدیک میشود و دارم در مسیری قدم میزنم که ته تهش به یک حاجی شکم گنده بازاری ختم میشوم...در میهمانی هفته پیش خانه روزبه پیشنهاد دادم که برای خودمان یک ترمهایی تعریف کنیم و در هر ترم یکی از بزرگان ادبی را مرور کنیم...این یعنی من موظف باشم با یک برنامه ریزی مشخص و فشرده در عرض مدت مثلا دو ماه کل چخوف را بخوانم...یا گلشیری...یا همینگوی...یا هرکس دیگر و البته این بار یاد بگیرم که با تمرکز بخوانم...جدی بخوانم...و مهمتر انکه فیش برداری کنم...کاری که به ندرت کرده ام و اتفاقا امروز میبینم چقدر ارزش دارد این یادداشتهایی که جا و بی جا در حاشیه برخی کتابهایم نوشته ام...ارزشش سالها بعد مشخص میشود که بعد به انها برمیخوری و میبینی چقدر نگاهت نسبت به موضوع عوض شده یا کاملتر شده یا هر چیز دیگر...به هر حال این یک ایده بود که روزبه روی هوا قاپیدش و حالا قرار شده از &quot; پروست&quot; شروع کنیم...پروستی که هفت جلد &quot; در جستجوی زمان از دست رفته &quot; اش هر روز از بالای کتابخانه ام به من چشم غره میروند که: &quot;مردک بیشعور تو که نمیخواستی ما را بخوانی غلط کردی که ما را خریدی...&quot;و حالا قرار است در یک ماراتن کتابخوانی حسابی از خجالتشان در بیایم...یعنی در بیاییم...گرچه میدانم پروست اعتقادی به این قبیل فعالیتهای تیمی فرهنگی نداشت و مخالفتش را به بهترین شکل در این پاراگراف نسبتا طولانی که الان نمیدانم مربوط به کدام جلد از کدام صفحه کتابش است بیان میکند: &quot; کسانی که امکان زیستن برای خویشتن را دارند وظیفه اش را نیز دارند...هنرمندان (میون کلامش شیکر...ما رو میگه) چنین اند...و دوست بازی به معنای برکناری از این وظیفه، کناره گیری از خویشتن است. حتی گفت و گو که شیوه بیان دوستی ست، یاوه گفتنی سطحی ست که از ان هیچ چیز به دست نمی آید.میتوانی یک عمر گفتگو کرده و هیچ چیز نگفته و کاری به جز تکرار بی نهایت خلاء یک دقیقه نکرده باشی، حال انکه حرکت اندیشه هنگام تنهایی و زمان آفرینش هنری، به سوی ژرفاست، تنها راهی که هیچگاه بسته نیست و میتوان بر آن –البته با تلاش بیشتری – تا دستیابی به حقیقتی پیش رفت. و دوستی نه تنها چون گفت و گو عبث که بد عاقبت نیز هست. زیرا ملالی را که برخی از ما، که قانون پیشرفتمان صرفا درونی ست، نمیتوانیم از بودن در کنار دوستی حس نکنیم – یعنی این حس که به جای پیش رفتن در سفر اکتشاف ژرفاها در سطح خویشتن باقی مانده ایم – دوستی به ما می پذیراند که وقتی دوباره تنها شدیم ان را ملال ندانیم، و با هیجان گفته هایی را به یاد بیاوریم که دوست به ما گفته است و انها را دستاوردی گرانبها به شمار اوریم، حال انکه ما نه چون خانه که از بیرون بتوان سنگهایی بر ان افزود، بلکه چون درختانیم که از شیره ی تن خویش گره ای بر گره ای و تازه شاخ و برگی بر شاخ و برگ خویش می افزایند.&quot; مردک فکر کرده ایران هم فرانسه است که رفاقتها همینطور کشکی و کتره ای باشد...اینجا ما هرچه داریم از رفیق داریم و هرچه هم نداریم خرج رفیق کرده ایم...اگر روزبه نبود چه بسا الان من مبلغ قابل توجهی توی بانک پس انداز داشتم و اگر من نبودم چه بسا که روزبه هنوز با آن &quot;کنون&quot; قراضه و قدیمی اش عکس میگرفت...البته مثال کیوانی و محمودی و پوریایی و حتی انجیدنی ای ! و غیره اش هم هست که برای جلوگیری از اطاله کلام از ذکر آنها خودداری میکنم... پ.ن: اگر کسی خواست پا به پای ما بیاید و احیانا در برخی جلسات بررسی و تبادل نظر هم شرکت کند یا علی...جلد اول...در جستجوی زمان از دست رفته...طرف خانه سوان...شروع 23/05/89...اتمام 30/05/89 ...!(با تلورانس 2 روز) پ.ن: برنامه ترمهای آینده به زودی اعلام میشود. پ.ن: کلیه اعضای آزاد شده ی گوگل ریدر (فک رقبه) میتوانند به صورت مستمع آزاد در این برنامه کتابخوانی شرکت کنند اما این افراد اجازه ورود به جلسات کتابخوانی را نخواهند داشت. با این وجود از میان گوگل ریدریهای برتر که بیشترین میزان لایک را زده باشند سه نفر به قید قرعه جهت انجام سرویسهای معمول (شامل چای، شیرینی، نوشیدنی، نظافت و...) انتخاب شده که این افراد میتوانند در جلسات حاضر شده و با رعایت سلسله مراتب از مدعوین پذیرایی نمایند. بعد التحریر: عجب بدبختی داریم ها...عدل همان جلد یکش نیست...! فوحش کمر به پایین گذاشتم برای هرکس که برد و نیاورد...برای آقایان البته...اگر علیا مخدره بوده که کمر به بالا...یا برای اینکه اصلا حرف و حدیثی ازش در نیاید گردن به بالا...البته منهای دهان و این حرفها...ای بابا...خیلی سخت است یک آدم متاهل عصبانی بخواهد برای یک زن کتاب دزد فوحش بگذارد... همه جایشان یک جوری مورد منکراتی و ناموسی ایجاد میکند...اصلا سارق ان شاء الله که مرد بوده...من هم همان کمر به پایینه را گذاشتم...خلاص! بعد البعد التحریر : با شرمندگی بسیار زیاد مطلع شدیم که از دو نسخه گمشده جلد یک کتاب در جستجوی زمان از دست رفته یک جلدش در دست همین جناب روزبه روزبهانی ست و جلد دیگرش نیز در دست خواهر خانوم محترممان می باشد. با عرض معذرت از این دو عزیز از دست رفته از همین تریبون اعلام میکنم که تمامی فوحشهای داده شده مربوط به پایین تنه خودم و جد آبادم بوده و ارتباطی با این دو عزیز ندارد....</summary>
    <author>
        <name></name>
        <uri>sharagim.net</uri>
    </author>
            <category term="روزنوشته ها" />
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.sharagim.net/">
        <![CDATA[<p>یک برنامه ای را به همراه <a href="http://roozbeh.net">روزبه روزبهانی</a> استارت زده ایم که مجبور باشیم هر روز چند ساعتی کتاب بخوانیم...این روزها به زندگی خودم که نگاه میکنم میبینم سرانه مطالعه روزانه ام دارد به صفر مطلق نزدیک میشود و دارم در مسیری قدم میزنم که ته تهش به یک حاجی شکم گنده بازاری ختم میشوم...در میهمانی هفته پیش خانه روزبه پیشنهاد دادم که برای خودمان یک ترمهایی تعریف کنیم و در هر ترم یکی از بزرگان ادبی را مرور کنیم...این یعنی من موظف باشم با یک برنامه ریزی مشخص و فشرده در عرض مدت مثلا دو ماه کل چخوف را بخوانم...یا گلشیری...یا همینگوی...یا هرکس دیگر و البته این بار یاد بگیرم که با تمرکز بخوانم...جدی بخوانم...و مهمتر انکه فیش برداری کنم...کاری که به ندرت کرده ام و اتفاقا امروز میبینم چقدر ارزش دارد این یادداشتهایی که جا و بی جا در حاشیه برخی کتابهایم نوشته ام...ارزشش سالها بعد مشخص میشود که بعد به انها برمیخوری و میبینی چقدر نگاهت نسبت به موضوع عوض شده یا کاملتر شده یا هر چیز دیگر...به هر حال این یک ایده بود که روزبه روی هوا قاپیدش و حالا قرار شده از " پروست"  شروع کنیم...پروستی که هفت جلد " در جستجوی زمان از دست رفته " اش  هر روز از بالای کتابخانه ام به من چشم غره میروند که: "مردک بیشعور  تو که نمیخواستی ما را بخوانی غلط کردی که ما را خریدی..."و حالا قرار است در یک ماراتن کتابخوانی حسابی از خجالتشان در بیایم...یعنی در بیاییم...گرچه میدانم پروست اعتقادی به این قبیل فعالیتهای تیمی فرهنگی نداشت و مخالفتش را به بهترین شکل در این پاراگراف نسبتا طولانی که الان نمیدانم مربوط به کدام جلد از کدام صفحه کتابش است بیان میکند: </p>

<p><em>" کسانی که امکان زیستن برای خویشتن را دارند وظیفه اش را نیز دارند...هنرمندان</em> (میون کلامش شیکر...ما رو میگه) <em>چنین اند...و دوست بازی به معنای برکناری از این وظیفه، کناره گیری از خویشتن است. حتی گفت و گو که شیوه بیان دوستی ست، یاوه گفتنی سطحی ست که از ان هیچ چیز به دست نمی آید.میتوانی یک عمر گفتگو کرده و هیچ چیز نگفته و کاری به جز تکرار بی نهایت خلاء یک دقیقه نکرده باشی، حال انکه حرکت اندیشه هنگام تنهایی و زمان آفرینش هنری، به سوی ژرفاست، تنها راهی که هیچگاه بسته نیست و میتوان بر آن –البته با تلاش بیشتری – تا دستیابی به حقیقتی پیش رفت. و دوستی نه تنها چون گفت و گو عبث که بد عاقبت نیز هست. زیرا ملالی را که برخی از ما، که قانون پیشرفتمان صرفا درونی ست، نمیتوانیم از بودن در کنار دوستی حس نکنیم – یعنی این حس که به جای پیش رفتن در سفر اکتشاف ژرفاها در سطح خویشتن باقی مانده ایم – دوستی به ما می پذیراند که وقتی دوباره تنها شدیم ان را ملال ندانیم، و با هیجان گفته هایی را به یاد بیاوریم که دوست به ما گفته است و انها را دستاوردی گرانبها به شمار اوریم، حال انکه ما نه چون خانه که از بیرون بتوان سنگهایی بر ان افزود، بلکه چون درختانیم که از شیره ی تن خویش گره ای بر گره ای و تازه شاخ و برگی بر شاخ و برگ خویش می افزایند." </em></p>

<p>مردک فکر کرده ایران هم فرانسه است که رفاقتها همینطور کشکی و کتره ای باشد...اینجا ما هرچه داریم از رفیق داریم و هرچه هم نداریم خرج رفیق کرده ایم...اگر روزبه نبود چه بسا الان من مبلغ قابل توجهی توی بانک پس انداز داشتم  و اگر من نبودم چه بسا که روزبه  هنوز با آن "کنون" قراضه و قدیمی اش عکس میگرفت...البته مثال کیوانی و محمودی و پوریایی و حتی انجیدنی ای ! و غیره اش هم هست که برای جلوگیری از اطاله کلام از ذکر آنها خودداری میکنم...</p>

<p>پ.ن: اگر کسی خواست پا به پای ما بیاید و احیانا در برخی جلسات بررسی و تبادل نظر هم شرکت کند یا علی...جلد اول...در جستجوی زمان از دست رفته...طرف خانه سوان...شروع 23/05/89...اتمام 30/05/89 ...!(با تلورانس 2 روز)</p>

<p>پ.ن: برنامه ترمهای آینده به زودی اعلام میشود.</p>

<p>پ.ن: کلیه اعضای آزاد شده ی گوگل ریدر (فک رقبه) میتوانند به صورت مستمع آزاد در این برنامه کتابخوانی شرکت کنند اما این افراد اجازه ورود به جلسات کتابخوانی را نخواهند داشت. با این وجود از میان گوگل ریدریهای برتر که بیشترین میزان لایک را زده باشند سه نفر به قید قرعه جهت انجام سرویسهای معمول (شامل چای، شیرینی، نوشیدنی، نظافت و...) انتخاب شده که این افراد میتوانند در جلسات حاضر شده  و با رعایت سلسله مراتب از مدعوین پذیرایی نمایند.</p>

<p><br />
بعد التحریر: <br />
عجب بدبختی داریم ها...عدل همان جلد یکش نیست...! فوحش کمر به پایین گذاشتم برای هرکس که برد و نیاورد...برای آقایان البته...اگر علیا مخدره بوده که کمر به بالا...یا برای اینکه اصلا حرف و حدیثی ازش در نیاید  گردن به بالا...البته منهای دهان و این حرفها...ای بابا...خیلی سخت است یک آدم متاهل عصبانی بخواهد برای یک زن کتاب دزد فوحش بگذارد... همه جایشان یک جوری مورد منکراتی و ناموسی ایجاد میکند...اصلا سارق ان شاء الله که  مرد بوده...من هم همان  کمر به پایینه را گذاشتم...خلاص!<br />
 <br />
<strong>بعد البعد التحریر</strong> : با  شرمندگی بسیار زیاد مطلع شدیم که از دو نسخه گمشده جلد یک کتاب در جستجوی زمان از دست رفته یک جلدش در دست همین جناب روزبه روزبهانی ست و جلد دیگرش نیز در دست خواهر خانوم محترممان می باشد. با عرض معذرت از این دو عزیز از دست رفته از همین تریبون اعلام میکنم که تمامی فوحشهای داده شده  مربوط به پایین تنه خودم و جد آبادم بوده و ارتباطی با این دو عزیز ندارد.  </p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>*** بیانیه مهم عفو عمومی گوگل ریدریها ***</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.sharagim.net/archives/2010/08/post_255.html" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.sharagim.net/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=286" title="*** بیانیه مهم عفو عمومی گوگل ریدریها ***" />
    <id>tag:www.sharagim.net,2010://1.286</id>
    
    <published>2010-08-09T23:09:57Z</published>
    <updated>2010-08-09T23:18:07Z</updated>
    
    <summary>ملت غیور و سرافراز وبلاگستان... با سلام و درود به محضر یکایک شما زحمتکشان کامنتگذار و وبلاگخوانان کانتر انداز به اطلاع میرساند که پس از بررسیها و کارشناسیهای به عمل آمده و مشورت با برخی از فعالان و آگاهان عرصه وب، و با در نظر گرفتن برخی واقعیات و امکانات جدید جامعه مجازی، از این لحظه به بعد کلیه اعضاء و فعالین و مشوقین و مرتبطین با گروهک گوگل ریدر مشمول عفو عمومی و عطوفت وبلاگی ما قرار گرفته و این افراد از این پس میتوانند با دادن تعهد به لایک زنی برای تمام پستهای ما آزادانه به فعالیت و وبخوانی و وبگردی در عرصه گوگل ریدر ادامه داده و به خاطر این عمل از هرگونه تعقیب و تنبیه و تحقیر در امان بمانند. از این لحظه به بعد برخورد با این دسته از خوانندگان بر مبنای احترام و دوستی متقابل خواهد بود و مادامی که اعضاء این گروهک به لایک زدن خود ادامه دهند از حقوقی برابر با وبلاگخوانان کانتر انداز و حتی کامنتگذاران شریف و زحمتکش برخوردار بوده و با آنها کاملا انسانی و عطوفت آمیز رفتار خواهد شد. بدیهیست کلیه عناصر و وابستگان گوگل ریدر که پس از خواندن این بیانیه اقدام به زدن لایک زیر نوشته های ما ننمایند، محارب و از مصادیق مفسد فی النت شناخته شده و دیر یا زود به سزای اعمال ننگینشان در پیشگاه امت همیشه در صحنه وبلاگستان خواهند رسید. ان شاء الله هجدهم شعبان المعظم یکهزار و چهارصد و سی و یک...</summary>
    <author>
        <name></name>
        <uri>sharagim.net</uri>
    </author>
            <category term="شوخی - طنز" />
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.sharagim.net/">
        <![CDATA[<p>ملت غیور و سرافراز وبلاگستان... با سلام و درود به محضر یکایک شما زحمتکشان کامنتگذار و وبلاگخوانان کانتر انداز به اطلاع میرساند که پس از بررسیها و کارشناسیهای به عمل آمده و مشورت با برخی از فعالان و آگاهان عرصه وب، و با در نظر گرفتن برخی واقعیات و امکانات جدید جامعه مجازی، از این لحظه به بعد کلیه اعضاء و فعالین و مشوقین و مرتبطین با گروهک گوگل ریدر مشمول عفو عمومی و عطوفت وبلاگی ما قرار گرفته و این افراد از این پس میتوانند <strong>با دادن تعهد به لایک زنی برای تمام پستهای ما </strong>آزادانه به فعالیت و وبخوانی و وبگردی در عرصه گوگل ریدر ادامه داده و به خاطر این عمل از هرگونه تعقیب و تنبیه و تحقیر در امان بمانند. از این لحظه به بعد برخورد با این دسته از خوانندگان بر مبنای احترام و دوستی متقابل خواهد بود و مادامی که اعضاء این گروهک به لایک زدن خود ادامه دهند از حقوقی برابر با وبلاگخوانان کانتر انداز و حتی کامنتگذاران شریف و زحمتکش برخوردار بوده و با آنها کاملا انسانی و عطوفت آمیز رفتار خواهد شد. <br />
بدیهیست کلیه عناصر و وابستگان گوگل ریدر که پس از خواندن این بیانیه اقدام به زدن لایک زیر نوشته های ما ننمایند، محارب و از مصادیق مفسد فی النت شناخته شده و دیر یا زود به سزای اعمال ننگینشان در پیشگاه امت همیشه در صحنه وبلاگستان خواهند رسید.<br />
ان شاء الله</p>

<p>                       هجدهم شعبان المعظم یکهزار و چهارصد و  سی و یک<br />
</p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>گودزیلا علیه گیدورا...</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.sharagim.net/archives/2010/07/post_254.html" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.sharagim.net/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=285" title="گودزیلا علیه گیدورا..." />
    <id>tag:www.sharagim.net,2010://1.285</id>
    
    <published>2010-07-19T14:20:00Z</published>
    <updated>2010-07-19T14:29:15Z</updated>
    
    <summary>فرهنگ شهادت و شهادت طلبی که در تمام سالهای جنگ و حتی بعد از آن به طور مداوم از رسانه های دولتی ایران ترویج و تبلیغ میشد حالا شده است بلای جان حکومت...بنیادگرایی سنی علیه بنیادگرایی شیعی...دستگاه اطلاعاتی حکومت ایران که هنوز کیفور از دستگیری و اعتراف گیری و اعدام ریگی بود و داعیه ریشه کن کردن فتنه بلوچستان را داشت این بار خود را در برابر حملات انتحاری اخیر در موضع ضعف و انفعال می یابد و برای همین با همه قدرت توپ را انداخته توی زمین امریکا و اسرائیل و انگلیس و پاکستان و خلاصه همه کشورهایی که میشود توپ را به زمین آنها انداخت و جالب تر اینکه خیلی جدی در سطوح رده بالای حکومت صحبت از این است که چون مدارکی که نشان دهنده دست داشتن آمریکا و احتمالا شخص اوباما در پشتیبانی از گروه جندالله است متقن و محکمه پسند است و مو لای درزش نمی رود باید متن شکوائیه ای بر علیه آمریکا و برخی کشورهای دیگر برای ارائه به دادگاههای بین المللی علیه آمرین و عاملین این جنایتها تهیه شود...و انقدر این ادعا را جدی مطرح میکنند که آدم باورش میشود و دلش برای اوباما اینها میسوزد که در حمایتهایشان از تروریست های پاکستانی انقدر گاف داده اند و اینهمه مدرک به دست ایران افتاده است...البته تا به امروز هرچه از صدا و سیما در مورد این مدارک محکمه پسند به اطلاع مردم رسیده یک بخشش اعترافات &quot; صوتی و تصویری&quot; عبدالمالک ریگی بوده و یک بخش دیگرش یک فیلم کلوزآپ یک دقیقه ای از چند جعبه مهمات و فشنگ منقوش به پرچم امریکا که روی ان نیز نوشته شده “Made in USA”. ...این روزها اگر تلویزیون ایران را نگاه کنیم متوجه میشویم که تمامی مردم و مسئولین متفق القول هستند که آمرین وعاملین عملیاتهای انتحاری اخیر جیره خوران و حقوق بگیران غرب بوده و کمپلت وارداتی هستند و خدا را شکر در داخل ایران نه مخالفی وجود دارد و نه معاندی و نه آدم بی شعوری که به خودش بمب ببندد و برود جلوی در مسجد و از این پدرسوخته بازیها در بیاورد... هیچ بعید نیست که فردا در اخبار بیست و سی تعدادی دلار خونین و نیم سوخته نشان بدهند که اینها محتویات جیب آن بمبگذار گور به گور شده بوده است که از سازمان سیا گرفته و قرار بوده با آنها در منطقه نیاوران بهشت برای خودش پنت هاوسی دست و پا کند که به خواست خدا همه اش سوخته و از بین رفته و آخرین گزارشها نیز حاکی از آن است که آن فرد حالا دارد در به در در &quot;دروازه دولاب&quot; جهنم دنبال یک زیر زمین چهل متری برای خودش میگردد... از شوخی گذشته بدترین چیز برای یک حکومت ایدئولوگ داشتن یک دشمن ایدئولوگ تر از خود است...سرکوب کردن و زهر چشم گرفتن از من و شما و طبقه متوسط شهری که حامیان اصلی جنبش سبز هستند برای حکومتی که متعصب ترین و ایدوئولوگ ترین پیروانش در بالاترین رده های نظامی و سیاسی و اقتصادی هستند یکجور زنگ تفریح است...از این جهت که ما نرمیم و مخملی و گوگورمگوری...ما طبقه متوسطهای شهری بیش از حد عاقلیم...دموکراسی و آزادی و عدالت و برابری میخواهیم اما همه اینها را برای بهتر زندگی کردن خودمان میخواهیم...یعنی اصل همان راحتی و آسایش و آرامش خودمان است...اصل زندگی کردن و پول در اوردن و کوه رفتن و کتاب خواندن و عکس گرفتن و فیلم دیدن و سفر رفتن و ماشین خریدن و مهمانی رفتن و مهمانی دادن و مخ زدن و اینجور چیزهاست ...اگر قرار باشد در مسیر رسیدن به دموکراسی بخش اعظم زندگیمان توی هول و هراس و ترس و کتک و خون و باطوم و زندان و شکنجه و استرس و اعصاب خوردی بگذرد دیگر به دنبال دموکراسی رفتن نقض غرض است...ترجیح میدهیم بنشینیم و نان و ماست خودمان را بخوریم و زندگی خودمان را بکنیم...تا کی دوباره موجی به راه بیفتد و در حاشیه امنیتی که آن موج به همراه می آورد ما باز خودی نشان بدهیم و سر و صدایی بکنیم. اما حالا وقتی که گودزیلای بنیادگرای حاکم در حال خراب کردن تمامی مظاهر جامعه مدنی و چپ و راست کردن طبقه متوسط شهری ست و کاری هم از دست ما آدمهای کوچولو و کم زور بر نمی آید، ناگهان &quot;گیدورایی&quot; از جنوب شرقی ایران سر بلند کرده که در بنیادگرایی و تعصب و وحشت آفرینی دست کمی از رقیب قدرتمند و پرآوازه خود ندارد...گیدورایی که از همان عصری بیرون آمده که گودزیلا سر بلند کرده و هیولای ما خوب میداند که کوچکی جثه او را نباید دست کم بگیرد...این آشفتگی و عصبانیت و فرافکنی عجیب و غریب در واکنش نشان دادن به دو انفجار اخیر نتیجه همین ترس است...ترس از کسانی که اهداف و اعتقاداتشان با تعصب و خشونت و شجاعتی کم نظیر و البته احمقانه عجین شده و با همین سلاح ها گودزیلا را به مبارزه طلبیده اند...و ما آدمهای کوچک شهر نشین فقط میتوانیم شاهد زد و خوردی باشیم که جز خرابی و خونریزی بیشتر ثمری نخواهد داشت. پ.ن: دلم برای گوگل ریدریها میسوزه که نمیتونن جمله ناب روی تخته سیاه رو بخونن ! P:...</summary>
    <author>
        <name></name>
        <uri>sharagim.net</uri>
    </author>
            <category term="اجتماعی- انتقادی- تحلیلی" />
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.sharagim.net/">
        <![CDATA[<p>فرهنگ شهادت و شهادت طلبی که در تمام سالهای جنگ و حتی بعد از آن به طور مداوم از رسانه های دولتی ایران ترویج و تبلیغ میشد حالا شده است بلای جان حکومت...بنیادگرایی سنی علیه بنیادگرایی شیعی...دستگاه اطلاعاتی حکومت ایران که هنوز کیفور از دستگیری و اعتراف گیری و اعدام ریگی بود و داعیه ریشه کن کردن فتنه بلوچستان را داشت این بار خود را در برابر حملات انتحاری اخیر در موضع ضعف و انفعال می یابد و برای همین  با همه قدرت توپ را انداخته توی زمین امریکا و اسرائیل و انگلیس و پاکستان و خلاصه همه کشورهایی که میشود توپ را به زمین آنها انداخت و جالب تر اینکه خیلی جدی در سطوح رده بالای حکومت صحبت از این است که چون مدارکی که نشان دهنده دست داشتن آمریکا و احتمالا شخص اوباما در پشتیبانی از گروه جندالله  است متقن و محکمه پسند است و مو لای درزش نمی رود باید متن شکوائیه ای بر علیه آمریکا و برخی کشورهای دیگر برای ارائه به دادگاههای بین المللی علیه آمرین و عاملین این جنایتها تهیه شود...و انقدر این ادعا را جدی مطرح میکنند که آدم باورش میشود و دلش برای اوباما اینها میسوزد که در حمایتهایشان از تروریست های پاکستانی انقدر گاف داده اند و اینهمه مدرک به دست ایران افتاده است...البته تا به امروز هرچه از صدا و سیما در مورد این مدارک محکمه پسند به اطلاع مردم رسیده یک بخشش اعترافات " صوتی و تصویری" عبدالمالک ریگی بوده و یک بخش دیگرش یک فیلم کلوزآپ یک دقیقه ای از چند جعبه مهمات و فشنگ  منقوش به پرچم امریکا که روی ان نیز نوشته شده   “Made in USA”.</p>

<p>...این روزها اگر تلویزیون ایران را نگاه کنیم متوجه میشویم که تمامی مردم و مسئولین متفق القول هستند که آمرین وعاملین عملیاتهای انتحاری اخیر جیره خوران و حقوق بگیران غرب بوده و کمپلت وارداتی هستند و خدا را شکر در داخل ایران نه مخالفی وجود دارد و نه معاندی و نه آدم بی شعوری که به خودش بمب ببندد و برود جلوی در مسجد و از این پدرسوخته بازیها در بیاورد... هیچ بعید نیست که فردا در اخبار بیست و سی تعدادی دلار خونین و نیم سوخته نشان بدهند که اینها محتویات جیب آن بمبگذار گور به گور شده بوده است که از سازمان سیا گرفته و قرار بوده با آنها در منطقه نیاوران بهشت برای خودش پنت هاوسی دست و پا کند که به خواست خدا همه اش سوخته و از بین رفته و آخرین گزارشها نیز حاکی از آن است که آن فرد حالا دارد در به در در "دروازه دولاب" جهنم دنبال یک زیر زمین چهل متری برای خودش میگردد...</p>

<p>از شوخی گذشته بدترین چیز برای یک حکومت ایدئولوگ داشتن یک دشمن ایدئولوگ تر از خود است...سرکوب کردن و زهر چشم گرفتن از من و شما و طبقه متوسط شهری که حامیان اصلی جنبش سبز هستند برای حکومتی که متعصب ترین و ایدوئولوگ ترین  پیروانش در بالاترین رده های نظامی و سیاسی و اقتصادی هستند یکجور زنگ تفریح است...از این جهت که ما نرمیم و مخملی و گوگورمگوری...ما طبقه متوسطهای شهری بیش از حد عاقلیم...دموکراسی و آزادی و عدالت و برابری میخواهیم اما همه اینها را برای بهتر زندگی کردن خودمان میخواهیم...یعنی اصل همان راحتی و آسایش و آرامش خودمان است...اصل زندگی کردن و پول در اوردن و کوه رفتن و کتاب خواندن و عکس گرفتن و فیلم دیدن و سفر رفتن و ماشین خریدن و مهمانی رفتن و مهمانی دادن و مخ زدن و اینجور چیزهاست ...اگر قرار باشد در مسیر رسیدن به دموکراسی بخش اعظم زندگیمان توی هول و هراس و ترس و کتک و خون و باطوم و زندان و شکنجه و استرس و اعصاب خوردی بگذرد دیگر به دنبال دموکراسی رفتن نقض غرض است...ترجیح میدهیم بنشینیم و نان و ماست خودمان را بخوریم و زندگی خودمان را بکنیم...تا کی دوباره موجی به راه بیفتد و در حاشیه امنیتی که آن موج به همراه می آورد ما باز خودی نشان بدهیم و سر و صدایی بکنیم.</p>

<p>اما حالا وقتی که گودزیلای بنیادگرای حاکم در حال خراب کردن تمامی مظاهر جامعه مدنی و چپ و راست کردن طبقه متوسط شهری ست و کاری هم از دست ما آدمهای کوچولو و کم زور بر نمی آید، ناگهان "گیدورایی" از جنوب شرقی ایران سر بلند کرده که در بنیادگرایی و تعصب و وحشت آفرینی دست کمی از رقیب قدرتمند و پرآوازه خود ندارد...گیدورایی که از همان عصری بیرون آمده که گودزیلا سر بلند کرده و هیولای ما خوب میداند که کوچکی جثه او را نباید دست کم بگیرد...این آشفتگی و عصبانیت و فرافکنی عجیب و غریب در واکنش نشان دادن به دو انفجار اخیر نتیجه همین ترس است...ترس از کسانی که اهداف و اعتقاداتشان با تعصب و خشونت و شجاعتی کم نظیر و البته احمقانه عجین شده و با همین سلاح ها گودزیلا را به مبارزه طلبیده اند...و ما آدمهای کوچک شهر نشین فقط میتوانیم شاهد زد و خوردی باشیم که جز خرابی و خونریزی بیشتر ثمری نخواهد داشت.</p>

<p>پ.ن: دلم برای گوگل ریدریها میسوزه که نمیتونن جمله ناب روی تخته سیاه رو بخونن ! P:</p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>آلبومین معجزه گر...!</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.sharagim.net/archives/2010/06/post_253.html" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.sharagim.net/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=284" title="آلبومین معجزه گر...!" />
    <id>tag:www.sharagim.net,2010://1.284</id>
    
    <published>2010-06-26T08:57:03Z</published>
    <updated>2010-06-26T13:39:55Z</updated>
    
    <summary>به قول معروف گفتنی گل خوشگلم الان یک ساعته که از آبادان برگشته و الان هم گرفته خوابیده...من نمیدانم بعضی از این به ظاهر دوستان ما چه مشکلی با این گل خوشگلم گفتن من دارند که هر بار که همدیگر را میبینیم صد بار این کلمه ی قشنگ را چماق میکنند و بر سر من و گل خوشگلم میکوبند که بابا شما دو تا چقدر لوس و ضایع و حال به هم زن هستید...خب چه عیبی دارد آدم در ملاء عام به زنش بگوید گل خوشگلم...؟ حرفهای قشنگ و عاشقانه که فقط برای توی تختخواب نیست... من که کاری به این حرفها ندارم...کاری هم ندارم بقیه زن و شوهرها در خلوت و جلوت همدیگر را چطور صدا میکنند...راستش من هم از اول اصلا قصد نداشتم این لقب زیبا را برای خانوم شین انتخاب کنم...ولی همان یک بار که چند ماه پیش در خلال یکی از نوشته هایم از دهانم در رفت و نوشتم &quot;گل خوشگلم&quot; و این به ظاهر دوستان این واژه زیبا را کردند علم عثمان و هر بار که امدند و رفتند لوس بودن ما را به رخمان کشیدند تصمیم گرفتم از لج اینها هم که شده تا اطلاع ثانوی همینطوری خانومم را صدا کنم.. عارضم خدمتتان که این گل خوشگل من زن روشنفکر و با کمالاتیست...من هم که دانشمند...یک وقتهایی حس میکنم که زندگی مان چقدر شبیه زندگی سارتر و سیمون دوبوآر هست...در خانه اکثر وقتمان یا داریم کتاب میخوانیم و فیلم میبینیم و بحث میکنیم و یا داریم گل خوشگلم بازی میکنیم...این یعنی یک زندگی آنتلکتوال رمانتیک...زندگی ما خلاصه شده است در دو واژه عشق و روشنفکری...حالا اینکه یکوقتهایی گل خوشگلم برای رفع چشم زخم دوستان و دشمنان تخم مرغی از پنجره سوت میکند بیرون ربطی به پوپولیسم و اینجور چیزها ندارد و همانطور که احتمالا بدانید و علم هم البته ثابت کرده سفیده تخم مرغ ماده ای دارد به نام آلبومین که این ماده احتمالا برای رفع چشم زخم بسیار مفید است...من مطمئنم سیمون دوبوآر و حتی خود سارتر هم به موقعش از این کارها میکرده اند و این چیزها تنافری با روشنفکری ندارد...من هم مثل خیلی از شما آن اوایل که هنوز با همه خواص تخم مرغ آشنا نشده بودم، فکر میکردم تخم مرغ فقط برای خوردن و یا نهایتا مالیدن روی سر برای تقویت موست و شکستن تخم مرغ برای رفع چشم زخم را یک عمل پوپولیستی و خاله زنکانه میدانستم. آن اوایل که تازه ازدواج کرده بودیم و احساس مایه داری میکردم همیشه از بهترین و لوکس ترین سوپر مارکت محله مان خرید میکردم و یکی از اقلام پر مصرفمان هم تخم مرغ حاوی امگا 3 تلاونگ بود که آن زمانی که تخم مرغ معمولی در میدان تره بار دانه ای 50 تومان بود این تخم مرغها را دانه ای صد و پنجاه تومان میخریدم که گل خوشگلم بزند به بدن و امگا 3 بدنش خدایی نکرده کم نشود...غافل از اینکه گل خوشگلم تخم مرغها را دور از چشم من میزد به در و دیوار و من در عجب بودم که چطور است که این گل خوشگلم هفته ای بیست سی تا تلاونگ صد و پنجاه تومانی به بدن میزند و چیزی به وزنش هم اضافه نمیشود...گذشت و گذشت تا یکی از روزهای تابستان پارسال که داشتم برای نهایی کردن خرید ماشین به دفتر خانه میرفتم تازه جلوی در خانه بودم که دیدم شیء سفیدی زوزه کشان دارد از بالا به سمتم می آید...جا خالی دادم و ان شیء پرنده توی باغچه بغل خانه مان فرود آمد و پخش زمین شد...اول فکر کردم دوره اخر زمان شده و پرنده ها در حال پرواز هم تخم میگذارند که بعد دیدم پنجره مان باز است و گل خوشگلم سعی دارد خودش را پشت پرده پنهان کند...همانجا بود که شستم خبردار شد که ماجرای مصرف بالای سرانه تخم مرغمان چیست...وقتی که برگشتم خیلی جدی با گل خوشگلم صحبت کردم که این کارها دیگر برای چیست و اگر قصد غذا دادن به گربه های محل را هم دارد لااقل تخم مرغ را بپزد و هیچ گربه کثافتی در این محل پیدا نمیشود که بخواهد چنین تخم مرغ پخش شده توی خاک و فضله پرنده ها را لیس بزند... او هم خیلی جدی برایم توضیح داد که مساله فراتر از غذا دادن به گربه هاست و همان روز من را با خواص معجزه گر تخم مرغ آشنا کرد و بعد از یک جلسه یک ساعته آخرین سوال من این بود که از نظر فنی آیا مشکلی به وجود می آید اگر به جای تخم مرغ تلاونگ از تخم مرغهای معمولی تره بار استفاده کرد که خوشبختانه پاسخ گل خوشگلم منفی بود... اینها را میگویم که بدانید از هر چیزی که سر در نمی آورید سریع یک انگ خرافی و پوپولیستی و خاله زنکی بهش نزنید...یک سال و چهار ماه است داریم زندگی میکنیم و تا به امروز یک مو از هیچ کجای هیچکداممان کنده نشده... منظورم این است که یعنی تا به امروز کوچکترین بلایی سر هیچکداممان در نیامده...و این با وجود داشتن دوستانی مثل کیوان چشم کُن و یا روزبه سق سیاه و یا ان یکی محمود چشم نمکی و خانواده محترم تقریبا چیزی در حد معجزه است...اما دوستان معجزه ای در کار نیست...در عصر ساینس دیگر صحبت کردن از این چیزها کج سلیقه گی ست...چیزی که تا به امروز ما را در جوار چنین دوستانی سرپا نگه داشته است یک وانت تخم مرغ است...یک وانت آلبومین خالص که مثل یک سپر دفاع موشکی من و گل خوشگلم را در برابر پیچیده ترین و سنگین ترین عملیاتهای چشم کنی تا به امروز مصون نگه داشته است...!...</summary>
    <author>
        <name></name>
        <uri>sharagim.net</uri>
    </author>
            <category term="شوخی - طنز" />
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.sharagim.net/">
        <![CDATA[<p>به قول معروف گفتنی گل خوشگلم الان یک ساعته که از آبادان برگشته  و الان هم گرفته خوابیده...من نمیدانم بعضی از این به ظاهر دوستان ما چه مشکلی با این گل خوشگلم گفتن من دارند که هر بار که همدیگر را میبینیم صد بار این کلمه ی قشنگ را چماق میکنند و بر سر من و گل خوشگلم میکوبند که بابا شما دو تا چقدر لوس و ضایع و حال به هم زن هستید...خب چه عیبی دارد آدم در ملاء عام به زنش بگوید گل خوشگلم...؟ حرفهای قشنگ و عاشقانه که فقط برای توی تختخواب نیست... من که کاری به این حرفها ندارم...کاری هم ندارم بقیه زن و شوهرها در خلوت و جلوت همدیگر را چطور صدا میکنند...راستش من هم از اول اصلا قصد نداشتم این لقب زیبا  را برای خانوم شین انتخاب کنم...ولی همان یک بار که چند ماه پیش در خلال  یکی از نوشته هایم از دهانم در رفت و نوشتم "گل خوشگلم" و این به ظاهر دوستان این واژه زیبا را کردند علم عثمان و هر بار که امدند و رفتند  لوس بودن ما را به رخمان کشیدند تصمیم گرفتم از لج اینها هم که شده  تا اطلاع ثانوی همینطوری خانومم را صدا کنم..</p>

<p>عارضم خدمتتان که این گل خوشگل من  زن روشنفکر و با کمالاتیست...من هم که دانشمند...یک وقتهایی حس میکنم که زندگی مان چقدر شبیه زندگی سارتر و سیمون دوبوآر هست...در خانه اکثر وقتمان یا داریم کتاب میخوانیم و فیلم میبینیم و بحث میکنیم و یا داریم گل خوشگلم بازی میکنیم...این یعنی یک زندگی آنتلکتوال رمانتیک...زندگی ما خلاصه شده است در دو واژه عشق و روشنفکری...حالا اینکه یکوقتهایی گل خوشگلم برای رفع چشم زخم دوستان و دشمنان تخم مرغی از پنجره سوت میکند بیرون ربطی به پوپولیسم و اینجور چیزها ندارد و همانطور که احتمالا بدانید و علم هم البته ثابت کرده سفیده تخم مرغ ماده ای دارد به نام آلبومین که این ماده احتمالا برای رفع چشم زخم بسیار مفید است...من مطمئنم سیمون دوبوآر و حتی خود سارتر هم به موقعش از این کارها میکرده اند و این چیزها تنافری با روشنفکری ندارد...من هم مثل خیلی از شما آن اوایل که هنوز با همه خواص تخم مرغ آشنا نشده بودم، فکر میکردم تخم مرغ فقط برای خوردن و یا نهایتا مالیدن روی سر برای تقویت موست و شکستن تخم مرغ برای رفع چشم زخم را یک عمل پوپولیستی و خاله زنکانه میدانستم. </p>

<p>آن اوایل که تازه ازدواج کرده بودیم و احساس مایه داری میکردم همیشه از بهترین و لوکس ترین سوپر مارکت محله مان خرید میکردم و یکی از اقلام پر مصرفمان هم تخم مرغ حاوی امگا 3 تلاونگ بود که آن زمانی که تخم مرغ معمولی در میدان تره بار دانه ای 50 تومان بود این تخم مرغها را دانه ای صد و پنجاه تومان میخریدم که گل خوشگلم بزند به بدن و امگا 3 بدنش خدایی نکرده کم نشود...غافل از اینکه گل خوشگلم تخم مرغها را دور از چشم من میزد به در و دیوار و من در عجب بودم که چطور است که این گل خوشگلم هفته ای بیست سی تا تلاونگ صد و پنجاه تومانی به بدن میزند و چیزی به وزنش هم اضافه نمیشود...گذشت و گذشت تا یکی از روزهای تابستان پارسال که داشتم برای نهایی کردن خرید ماشین به دفتر خانه میرفتم تازه جلوی در خانه بودم که دیدم شیء سفیدی زوزه کشان دارد از بالا به سمتم می آید...جا خالی دادم و ان شیء پرنده توی باغچه بغل خانه مان فرود آمد و پخش زمین شد...اول فکر کردم دوره اخر زمان شده و پرنده ها در حال پرواز هم تخم میگذارند که بعد دیدم پنجره مان باز است و گل خوشگلم سعی دارد خودش را پشت پرده پنهان کند...همانجا بود که شستم خبردار شد که ماجرای مصرف بالای سرانه تخم مرغمان چیست...وقتی که برگشتم خیلی جدی با گل خوشگلم صحبت کردم که این کارها دیگر برای چیست و اگر قصد غذا دادن به گربه های محل را هم دارد لااقل تخم مرغ را بپزد و هیچ گربه کثافتی در این محل  پیدا نمیشود که بخواهد چنین تخم مرغ پخش شده توی خاک و فضله پرنده ها را لیس بزند... او هم خیلی جدی برایم توضیح داد که مساله فراتر از غذا دادن به گربه هاست و همان روز من را با خواص معجزه گر تخم مرغ آشنا کرد و بعد از یک جلسه یک ساعته آخرین سوال من این بود که از نظر فنی آیا مشکلی به وجود می آید اگر به جای تخم مرغ تلاونگ از تخم مرغهای معمولی تره بار استفاده کرد که خوشبختانه پاسخ گل خوشگلم منفی بود...</p>

<p>اینها را میگویم که بدانید از هر چیزی که سر در نمی آورید سریع یک انگ خرافی و پوپولیستی و خاله زنکی بهش نزنید...یک سال و چهار ماه است داریم زندگی میکنیم و تا به امروز یک مو از هیچ کجای هیچکداممان کنده نشده... منظورم این است که یعنی  تا به امروز کوچکترین بلایی سر هیچکداممان در نیامده...و این با وجود داشتن دوستانی مثل  کیوان چشم کُن و یا روزبه سق سیاه و یا ان یکی محمود چشم نمکی و خانواده محترم تقریبا چیزی در حد معجزه است...اما دوستان معجزه ای در کار نیست...در عصر ساینس دیگر صحبت کردن از این چیزها کج سلیقه گی ست...چیزی که تا به امروز ما را در جوار چنین دوستانی سرپا نگه داشته است یک وانت تخم مرغ است...یک وانت آلبومین خالص که مثل یک سپر دفاع موشکی من و گل خوشگلم را در برابر پیچیده ترین و سنگین ترین عملیاتهای چشم کنی تا به امروز مصون نگه داشته است...!<br />
 </p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>قهرمان بازی...</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.sharagim.net/archives/2010/06/post_252.html" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.sharagim.net/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=283" title="قهرمان بازی..." />
    <id>tag:www.sharagim.net,2010://1.283</id>
    
    <published>2010-06-19T06:57:33Z</published>
    <updated>2010-06-19T07:33:49Z</updated>
    
    <summary>عجیب ترین خبری که این روزها خواندم بازگشت قریب الوقوع امیرفرشاد ابراهیمی به ایران است...همیشه فکر میکردم اگر یک نفر باشد که این حکومت به خونش تشنه باشد و برای سرش جایزه گذاشته باشد همین امیر فرشاد ابراهیمی خودمان است و همیشه منتظر بودم که خبرش بیاید که سر آقا یکجورهایی رفته زیر آب...توی وبلاگش که خواندم دارد مقدمات برگشتنش به ایران را محیا میکند اول فکر کردم شوخی ست...اما الان تقریبا مطمئنم که قضیه جدی تر از این حرفهاست...نمیدانم چه چیزی پشت این بازگشت خودخواسته وجود دارد و البته خیلی بی انصافی خواهد بود که فرض را بگذاریم بر اینکه این آقا از اول هم نفوذی بوده و یا به پشتگرمی و وعده و وعید مقامات خواسته که به ایران بازگردد و خلاصه اینکه کاسه ای زیر نیم کاسه است...گفتنیها را خودش در وبلاگش نوشته و من هم دلیلی نمیبینم که بخواهم فرض را بر عدم صداقت ایشان بگذارم...اگر علت برگشتن ایشان سرخوردگی و نا امیدی از وضعیت اپوزوسیون خارج از کشور باشد و اگر واقعا مبارزه از درون ایران را به بیرون گود نشستن ترجیح داده باشد واقعا دستمریزاد دارد...من و شما نمیدانیم که بر امیر فرشاد ابراهیمی در این هفت سالی که خارج از ایران بوده چه گذشته و پشت این تصمیم به بازگشت چه مقدار دلتنگی و یا عقلانیت و یا عصبانیت و یا حتی بی فکری وجود دارد...میدانم که حرف و حدیث در مورد ایشان زیاد است...همان حرفهایی که پشت سر حسین درخشان هم بوده و هست و چند سال پس از ناپدید شدن ایشان جو وبلاگستان به گونه ایست که انگار از اول حسین درخشانی وجود نداشته...من امیر فرشاد ابراهیمی را به خاطر این شجاعتش تحسین میکنم گرچه گاهی مرز بین شجاعت و حماقت را تنها یک تار مو میدانم... بسیار بعید میدانم که امیر فرشاد ابراهیمی بتواند به ایران بیاید و به قول خودش چند پرونده نیمه کاره اش را به جریان بیندازند و تکلیف آنها که مشخص شد ولش کنند به امان خدا...خودش هم میداند که اینگونه نخواهد بود...پایش را که به فرودگاه مهرآباد بگذارد دیگر باید با او خداحافظی کنیم تا زمانی که در تلویزیون چهره ایشان را نادم و پشیمان و دعاگوی حکومت اسلامی ببینیم...که البته خودش هم همین را پیش بینی کرده و در نوشته های آخرش دست پیش گرفته و جلو جلو از هر آنچه که در تلویزیون خواهد گفت اعلام برائت کرده است... کار امیرفرشاد ابراهیمی قهرمان بازی ست...امیر فرشاد تصمیم گرفته است قهرمان باشد و هزینه اش را نیز خواهد داد... ما که قهرمان نیستیم و یا به قهرمان بازی اعتقاد نداریم چه اشکال دارد که قدر قهرمانی و قهرمانهایمان را بدانیم...مگر جز این است که هر جنبشی برای به نتیجه رسیدن به دهها و صدها و هزاران قهرمان و انسان شجاع و فداکار نیاز دارد؟ فکر میکنم ارسطو بود که میگفت ملاک درستی و یا نادرستی یک عمل این است که آن عمل را به کل افراد یک جامعه تسری دهیم و بعد ببینیم نتیجه خوب خواهد بود و یا بد... فقط کافیست فکر کنیم همه اینهایی که امروز اپوزیسیون و خارج نشین هستند تصمیم بگیرند به ایران برگردند و پای همه هزینه های احتمالی آن هم بایستند...مگر حکومت چند نفر را میتواند دستگیر کند و به زندان بیندازد؟ مگر چقدر سلول انفرادی و بازجو دارد؟ با فرمول ارسطو تصمیم امیر فرشاد تصمیم درستی ست و او از روز ورودش به ایران برای من یک قهرمان خواهد بود...گفتن این جمله برای من که با قهرمانی میانه ای ندارم کمی سخت است...بیشتر دوست دارم از یک زاویه خودپسندانه تر به ماجرا نگاه کنم و با یک نچ نچ و نگاه عاقل اندر سفیه کل قضیه را برای خودم بایگانی کنم...دوست دارم بگویم فلانی میخواهد خودکشی کند و این هم به هر حال یک راهش است...خودکشی کردن که اینهمه دادار دودور ندارد...! اما من در نوشته های امیر فرشاد چیزی ندیدم که بوی نا امیدی و مرگ دهد...او دلتنگ خانه و خانواده و سرزمینش است...او سرخورده از همه آن فسیل-اپوزسیونهاییست که مبارزه برایشان تبدیل به بیزینس شده است...او دلش میخواهد اینجا باشد...در کشور خودش...در کنار من...در کنار تو...و درست در وسط میدان... و برای اینجا بودن و مبارزه کردن حاضر است هزینه بدهد...تنها کاری که از دست ما بر می آید این است که تا جایی که میتوانیم حمایتش کنیم و قدر او را بدانیم...که با گفتن از او و نوشتن از او هزینه های حکومت را برای نگه داشتن او در زندان و یا صدمه زدن احتمالی به او زیادتر کنیم...کاری که برای حسین درخشان نکردیم... پ.ن: من با این نگرش دایی جان ناپلئونی که همه توطئه گر و دسیسه چین هستند مگر اینکه خلافش ثابت شود مخالفم...حتی اگر آمدن امیرفرشاد ابراهیمی به ایران ناشی از یک زد و بند پشت پرده و یا یک بازی سیاسی برای القای تحمل بالای حکومت در پذیرش مخالفانش باشد و حکومت با وعده و وعید و یا مکر و فریب او را متقاعد به بازگشت به ایران کرده باشد من ترجیح میدهم که ماجرا را از همان زاویه ای ببینم که او روایت کرده است...بالاخره با آمدن او به ایران همه چیز مشخص خواهد شد....</summary>
    <author>
        <name></name>
        <uri>sharagim.net</uri>
    </author>
            <category term="اجتماعی- انتقادی- تحلیلی" />
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.sharagim.net/">
        <![CDATA[<p>عجیب ترین خبری که این روزها خواندم بازگشت قریب الوقوع <a href="http://www.goftaniha.org/">امیرفرشاد ابراهیمی</a> به ایران است...همیشه فکر میکردم اگر یک نفر باشد که این حکومت به خونش تشنه باشد و برای سرش جایزه گذاشته باشد همین امیر فرشاد ابراهیمی خودمان است و همیشه منتظر بودم که خبرش بیاید که سر آقا یکجورهایی رفته زیر آب...توی وبلاگش که خواندم دارد مقدمات برگشتنش به ایران را محیا میکند اول فکر کردم شوخی ست...اما الان تقریبا مطمئنم که قضیه جدی تر از این حرفهاست...نمیدانم چه چیزی پشت این بازگشت خودخواسته وجود دارد و البته خیلی بی انصافی خواهد بود که فرض را بگذاریم بر اینکه این آقا از اول هم نفوذی بوده و یا به پشتگرمی و وعده و وعید مقامات خواسته که به ایران بازگردد و خلاصه اینکه کاسه ای زیر نیم کاسه است...<a href="http://www.bazgasht.net/2010/06/blog-post_17.html">گفتنیها را خودش در وبلاگش نوشته</a> و من هم دلیلی نمیبینم که بخواهم فرض را بر عدم صداقت ایشان بگذارم...اگر علت برگشتن ایشان  سرخوردگی و نا امیدی از وضعیت اپوزوسیون خارج از کشور باشد و اگر واقعا مبارزه از درون ایران را به بیرون گود نشستن ترجیح داده باشد واقعا دستمریزاد دارد...من و شما نمیدانیم که بر امیر فرشاد ابراهیمی در این هفت سالی که خارج از ایران بوده چه گذشته و پشت این تصمیم به بازگشت چه مقدار دلتنگی و یا عقلانیت و یا عصبانیت و یا حتی بی فکری وجود دارد...میدانم که حرف و حدیث در مورد ایشان زیاد است...همان حرفهایی که پشت سر حسین درخشان هم بوده و هست و چند سال پس از ناپدید شدن ایشان جو وبلاگستان به گونه ایست که انگار از اول حسین درخشانی وجود نداشته...من امیر فرشاد ابراهیمی را به خاطر این شجاعتش تحسین میکنم گرچه گاهی مرز بین شجاعت و حماقت را تنها یک تار مو میدانم... بسیار بعید میدانم که امیر فرشاد ابراهیمی بتواند به ایران بیاید و به قول خودش چند پرونده نیمه کاره اش را به جریان بیندازند و تکلیف آنها که مشخص شد ولش کنند به امان خدا...خودش هم میداند که اینگونه نخواهد بود...پایش را که به فرودگاه مهرآباد بگذارد دیگر باید با او خداحافظی کنیم تا زمانی که در تلویزیون چهره ایشان را نادم و پشیمان و دعاگوی حکومت اسلامی  ببینیم...که البته خودش هم همین را پیش بینی کرده و در نوشته های آخرش دست پیش گرفته و جلو جلو از هر آنچه که در تلویزیون خواهد گفت اعلام برائت کرده است...</p>

<p>کار امیرفرشاد ابراهیمی قهرمان بازی ست...امیر فرشاد تصمیم گرفته است قهرمان باشد و هزینه اش را نیز خواهد داد... ما که قهرمان نیستیم و یا به قهرمان بازی اعتقاد نداریم چه اشکال دارد که قدر قهرمانی و قهرمانهایمان را بدانیم...مگر جز این است که هر جنبشی برای به نتیجه رسیدن به دهها و صدها و هزاران قهرمان و انسان شجاع و فداکار نیاز دارد؟ فکر میکنم ارسطو بود که میگفت ملاک درستی و یا نادرستی یک عمل این است که آن عمل را به کل افراد یک جامعه تسری دهیم و بعد ببینیم نتیجه خوب خواهد بود و یا بد... فقط کافیست فکر کنیم همه اینهایی که امروز اپوزیسیون و خارج نشین هستند تصمیم بگیرند به ایران برگردند و پای همه هزینه های احتمالی آن هم بایستند...مگر حکومت چند نفر را میتواند دستگیر کند و به زندان بیندازد؟ مگر چقدر سلول انفرادی و بازجو دارد؟  با فرمول ارسطو تصمیم امیر فرشاد تصمیم درستی ست و او از روز ورودش به ایران  برای من یک قهرمان خواهد بود...گفتن این جمله برای من که با قهرمانی میانه ای ندارم کمی سخت است...بیشتر دوست دارم از یک زاویه خودپسندانه تر به ماجرا نگاه کنم و با یک نچ نچ و نگاه عاقل اندر سفیه کل قضیه را برای خودم بایگانی کنم...دوست دارم بگویم فلانی میخواهد خودکشی کند و این هم به هر حال یک راهش است...خودکشی کردن که اینهمه دادار دودور ندارد...!</p>

<p>اما من در نوشته های امیر فرشاد چیزی ندیدم که بوی نا امیدی و مرگ دهد...او دلتنگ خانه و خانواده و سرزمینش است...او سرخورده از همه آن فسیل-اپوزسیونهاییست که مبارزه برایشان تبدیل به بیزینس شده است...او دلش میخواهد اینجا باشد...در کشور خودش...در کنار من...در کنار تو...و درست در وسط میدان... و برای اینجا بودن و مبارزه کردن حاضر است هزینه بدهد...تنها کاری که از دست ما بر می آید این است که تا جایی که میتوانیم حمایتش کنیم و قدر او را بدانیم...که با گفتن از او و نوشتن از او هزینه های حکومت را برای نگه داشتن او در زندان و یا صدمه زدن احتمالی به او زیادتر کنیم...کاری که برای حسین درخشان نکردیم...</p>

<p>پ.ن: من با این نگرش دایی جان ناپلئونی که همه  توطئه گر و دسیسه چین هستند  مگر اینکه خلافش ثابت شود مخالفم...حتی اگر آمدن امیرفرشاد ابراهیمی به ایران ناشی از یک زد و بند پشت پرده و یا یک بازی سیاسی برای القای تحمل بالای حکومت در پذیرش مخالفانش باشد و  حکومت با وعده و وعید و یا مکر و فریب او را متقاعد به بازگشت به ایران کرده باشد من ترجیح میدهم که ماجرا را از همان زاویه ای ببینم که او روایت کرده است...بالاخره با آمدن او به ایران همه چیز مشخص خواهد شد. <br />
 <br />
</p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>چند خطی برای جنبش سبز...</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.sharagim.net/archives/2010/06/post_251.html" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.sharagim.net/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=282" title="چند خطی برای جنبش سبز..." />
    <id>tag:www.sharagim.net,2010://1.282</id>
    
    <published>2010-06-11T00:44:36Z</published>
    <updated>2010-06-11T09:24:19Z</updated>
    
    <summary>باید قبول کنیم که مرور زمان هر زخمی را کهنه میکند...دیگر مثل آن روزها هیجان زده و احساساتی نیستم...اما هنوز خشمگینم و البته امیدوار...به شدت هم امیدوار...نسل من و نسل بعدی من را نمیتوان با فرهنگ سرنیزه و زور سر به راه کرد...بالاخره یاد میگیرند که ما را به رسمیت بشناسند...یاد میگیرند که به آزادی من...به طرز فکر من...به سلیقه من...به احساس من...به حق زندگی من در سرزمینی که متعلق به همه ماست احترام بگذارند...ایران را نمی شود به یک افغانستان بزرگ تبدیل کرد...شاید بشود با قلدری مدتی از مردم زهر چشم گرفت اما این وضعیت قابل دوام نیست...سالهاست که بلندگوهای رژیم توی گوش نسل من از خدا و پیغمبر و دین و ایمان و بهشت و جهنم گفتند و نتیجه جز همین نسلی نبود که به اسم دین و اسلام آلرژی پیدا کرده است...که این اسامی را مترادف با آن جوانک ریشوی چماق به دستی میبیند که پشت موتور هزار مینشیند و کلت زیر پیراهنش دارد...که مثل آب خوردن آدم میکشد...که نعره میزند و کابلش هوا را میشکافد و بر تن زن و مرد و پیر و جوان فرود می آید...که میخواهد با تهدید و کتک و زور همه را به رنگ خودش در بیاورد...سی سال است که دین معنا و مفهومی مهیب و مخوف برای نسل من پیدا کرده است... خدا...خدا با آنهمه بزرگی شده است یک چماق در دست عده ای که با آن &quot;فردیت&quot; تو را بکوبند...که با آن صدای اعتراض تو را خاموش کنند...که با آن بر سر خوان رنگین این مملکت تا ابد الاباد بمانند... &quot;دین&quot; از آن مفهومهای پر رمز و رازیست که ارزش این را دارد که یک عمر فکر آدم را مشغول کند...شاید روشنفکرتر ها به من بخندند اما برای من دین در معنای اصیل آن پر است از زیبایی و پویایی و راز و رمز که باید به روش خودت به دنبالش بروی و بروی و بروی تا شاید به آن خدایی برسی که شاید وجود داشته باشد. و دین یعنی همین جستجوی خالصانه و کنجکاوانه و اگر خدایی وجود داشته باشد و اگر زندگی و دنیای دیگری بعد از مردنت باشد و اگر قرار بر پاداش گرفتن عده ای باشد شاید آنهایی برنده باشند که به جستجوی آن رفته اند و نه آنهایی که آن را از همان اول به صورت یک پکیج کامل وآماده به دست آورده اند و به صورت یک لقمه جویده شده به دهان گذاشته اند... که اگر قرار بر انتخاب بهترینها باشد نهایت کج سلیقه گی خداوند خواهد بود که من نوعی را که یک عمر به دنبالش گشته ام ندیده بگیرد و جای من مسلمین مادرزاد! را در جوار رحمتش جای دهد...نگاه من به دین چنین نگاهی ست و اگر یک روز بروم جایی و در کوره دهی عارفی را ببینم و صداقت و صفا و سادگی و مهربانی وعشق را در نگاه و گفتار و رفتار و زندگی اش بیابم هزار بار به دین مایل ترخواهم شد تا اینکه شبانه روز در تلویزیون تسبیح و مهر و سجاده و انگشتر عقیق نشانم بدهند و یا از تمام مساجد محل شبانه روز صدای اذان و نوحه و مناجات پخش شود و یا بر سر هر چهار راهی عده ای جلویم را بگیرند و با مهربانی و یا عصبانییت نصیحت و ارشادم کنند... من فکر میکنم هیچ حکومتی در ایران نمیتوانست بر سر کار بیاید و اینطور تیشه به ریشه ی مفاهیم و اخلاقیات دینی مردم بزند و در نقطه مقابل نیز عده ای مسلمان پادگانی تربیت کند که دین برایشان مترادف با تعصبات خشونت آمیز و جهاد و قتال و مانند آن باشد...به اعتقاد من حاکمان برایشان مهم نیست که من و امثال من و حتی نود درصد جامعه رویگردان و منزجر از دین شوند...حکومت برای روی کار ماندن خود روی همان ده درصد مسلمان پادگانی اش حساب میکند...همان سرباز- مسلمانهایی که با ضرب و زور تبلیغات، حکومت را عین دین میپندارند و هرگونه مخالفت و اعتراضی را به حساب مخالفت با خدا و پیغمبر میگذارند و مخالف خدا و پیغمبر هم که به هر حال تکلیفش مشخص است...یا باید توبه کند و به راه خدا برگردد و دست از مخالفت بردارد و یا خونش مباح است...رمز برقرار ماندن چنین حکومتی سازماندهی و مجهز کردن و پر و بال دادن به این لشکر ده درصدی ست و البته القای شبانه روزی این مطلب که معترضان و مخالفان دشمنان خدا و پیغمبر و آقا امام زمان و یا با یک درجه تخفیف عناصر وابسته به آمریکا و اسرائیل و در حالت کلی غرب هستند ...این روزها توی هر ده کوره ای که میروید با یک تابلوی &quot;پایگاه مقاومت بسیج&quot; روبرو میشوید... فکر میکنید اینهمه پایگاه مقاومت بسیج در دوران صلح برای چیست؟ عصبانی ام اما بسیار امیدوار...نه من و نه هیچکدام از شما حاضر نیستیم برای پس گرفتن رای مان کشته شویم و یا به زندان بیفتیم...که در مقابل کسانی قرار بگیریم که مجوز شرعی و قانونی قلع و قمع دارند...که همه ابزارها در دست آنهاست...اسلحه دارند...پول دارند...پشتیبانی و تدارکات دارند...وسایل ارتباطی دارند...ماشین و هلیکوپتر و پایگاه و ستاد دارند...و مهمتر از همه اینکه خیلی از آنها به کاری که میکنند ایمان دارند...که با هر ضربه باطوم که به سر و صورت ما میزنند یک غرفه بهشت را در خیال خود به نام خود میکنند...که هر گلوله ای که از تفنگشان خارج میشود یک شیطان مجسم را به درک واصل میکند...من و شما چه داریم؟ ما که اهل همین دنیاییم ...که عاشق زندگی کردنیم...که از خشونت بیزاریم...که از مردن میترسیم...از کتک خوردن میترسیم...از دستگیری و شکنجه و زندان میترسیم...ما هیچ پشتیبانی به غیر از خودمان نداریم و خودمان هم خوب میدانیم که پشت هم را نداریم...نمیتوانیم که داشته باشیم...که سر بزنگاه وقتی که گله گرگ یکی از ما را محاصره میکند هرکداممان به یک طرفی فرار میکنیم...ما چه داریم؟ خودم هم نمیدانم...اما میدانم این وضعیت پایدار نمیماند...میدانم که هیچ جریان آزادیخواهی در دنیا نبوده که سرکوب شود و برای همیشه از بین برود...یدترین سرکوبها و اختناقها بالاخره سپری شده است... روزهای سختی در پیش است...شاید خیلیهایمان فردای آزادی ایران را نبینیم...همانطور که خیلی از هموطنانمان ندیدند...خودخواه نباشیم...این جریان در ایران تازه به راه افتاده است...اما فردا بالاخره خواهد امد و فرزندان ما و شاید فرزندان فرزندان ما در جامعه ای زندگی خواهند کرد که تنها واژه مقدس در آن &quot;انسان&quot; است....</summary>
    <author>
        <name></name>
        <uri>sharagim.net</uri>
    </author>
            <category term="اجتماعی- انتقادی- تحلیلی" />
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.sharagim.net/">
        <![CDATA[<p>باید قبول کنیم که مرور زمان هر زخمی را کهنه میکند...دیگر مثل آن روزها هیجان زده و احساساتی نیستم...اما هنوز خشمگینم و البته امیدوار...به شدت هم امیدوار...نسل من و نسل بعدی من را نمیتوان با فرهنگ سرنیزه و زور سر به راه کرد...بالاخره یاد میگیرند که ما را به رسمیت بشناسند...یاد میگیرند که به آزادی من...به طرز فکر من...به سلیقه من...به احساس من...به حق زندگی من در سرزمینی که متعلق به همه ماست احترام بگذارند...ایران را نمی شود به یک افغانستان بزرگ تبدیل کرد...شاید بشود با قلدری مدتی از مردم زهر چشم گرفت اما این وضعیت قابل دوام نیست...سالهاست که بلندگوهای رژیم توی گوش نسل من از خدا و پیغمبر و دین و ایمان و بهشت و جهنم گفتند و نتیجه جز همین نسلی نبود که به اسم دین و اسلام  آلرژی پیدا کرده است...که این اسامی را مترادف با آن جوانک ریشوی چماق به دستی میبیند که پشت موتور هزار مینشیند و کلت زیر پیراهنش دارد...که مثل آب خوردن آدم میکشد...که نعره میزند و کابلش هوا را میشکافد و بر تن زن و مرد و پیر و جوان فرود می آید...که میخواهد با تهدید و کتک و زور همه را به رنگ خودش در بیاورد...سی سال است که دین  معنا و مفهومی مهیب و مخوف برای نسل من پیدا کرده است... خدا...خدا با آنهمه بزرگی شده است یک چماق در دست عده ای که با آن "فردیت" تو را بکوبند...که با آن صدای اعتراض تو را خاموش کنند...که با آن بر سر خوان رنگین این مملکت تا ابد الاباد بمانند... </p>

<p>"دین" از آن مفهومهای پر رمز و رازیست که ارزش این را دارد که یک عمر فکر آدم را مشغول کند...شاید روشنفکرتر ها به من بخندند اما برای من دین در معنای اصیل آن پر است از زیبایی و پویایی و راز و رمز که باید به روش خودت به دنبالش بروی و بروی و بروی تا <strong>شاید</strong> به آن خدایی برسی که <strong>شاید</strong> وجود داشته باشد. و دین یعنی همین جستجوی خالصانه و کنجکاوانه  و اگر خدایی وجود داشته باشد و اگر زندگی و دنیای دیگری بعد از مردنت باشد و اگر قرار بر پاداش گرفتن عده ای باشد شاید آنهایی برنده باشند که به جستجوی آن رفته اند و نه آنهایی که آن را از همان اول به صورت یک پکیج کامل وآماده به دست آورده اند و به صورت یک لقمه جویده شده به دهان گذاشته اند... که اگر قرار بر انتخاب بهترینها  باشد نهایت کج سلیقه گی خداوند خواهد بود که من نوعی را که یک عمر به دنبالش گشته ام ندیده بگیرد و جای من مسلمین مادرزاد! را در جوار رحمتش جای دهد...نگاه من به دین چنین نگاهی ست و اگر یک روز بروم جایی و در کوره دهی عارفی را ببینم و صداقت و صفا و سادگی و مهربانی وعشق را در نگاه و گفتار و رفتار و زندگی اش بیابم هزار بار به دین مایل ترخواهم شد تا اینکه شبانه روز در تلویزیون تسبیح و مهر و سجاده و انگشتر عقیق نشانم بدهند و یا از تمام مساجد محل شبانه روز صدای اذان و نوحه و مناجات پخش شود و یا بر سر هر چهار راهی عده ای  جلویم را بگیرند و با مهربانی و یا عصبانییت نصیحت و ارشادم کنند...</p>

<p>من فکر میکنم هیچ حکومتی در ایران نمیتوانست بر سر کار بیاید و اینطور تیشه به ریشه ی مفاهیم و اخلاقیات دینی مردم بزند و در نقطه مقابل نیز عده ای مسلمان پادگانی تربیت کند که  دین برایشان مترادف با تعصبات خشونت آمیز و جهاد و قتال و مانند آن باشد...به اعتقاد من حاکمان برایشان مهم نیست که من و امثال من و حتی نود درصد جامعه رویگردان و منزجر از دین شوند...حکومت برای روی کار ماندن خود روی همان ده درصد مسلمان پادگانی اش حساب میکند...همان سرباز- مسلمانهایی که با ضرب و زور تبلیغات، حکومت را عین دین میپندارند و هرگونه مخالفت و اعتراضی را به حساب مخالفت با خدا و پیغمبر میگذارند و مخالف خدا و پیغمبر هم که به هر حال تکلیفش مشخص است...یا باید توبه کند و به راه خدا برگردد و دست از مخالفت بردارد و یا خونش مباح است...رمز برقرار ماندن چنین حکومتی سازماندهی و مجهز کردن و پر و بال دادن به این لشکر ده درصدی ست و البته القای شبانه روزی این مطلب که معترضان و مخالفان دشمنان خدا و پیغمبر و آقا امام زمان و یا با یک درجه تخفیف عناصر وابسته به آمریکا و اسرائیل و در حالت کلی غرب هستند ...این روزها توی هر ده کوره ای که میروید با یک تابلوی "پایگاه مقاومت بسیج" روبرو میشوید... فکر میکنید اینهمه پایگاه مقاومت بسیج در دوران صلح برای چیست؟ </p>

<p>عصبانی ام  اما بسیار امیدوار...نه من و نه هیچکدام از شما حاضر نیستیم برای پس گرفتن رای مان کشته شویم و یا به زندان بیفتیم...که در مقابل کسانی قرار بگیریم که مجوز شرعی و قانونی قلع و قمع دارند...که همه ابزارها در دست آنهاست...اسلحه دارند...پول دارند...پشتیبانی و تدارکات دارند...وسایل ارتباطی دارند...ماشین و هلیکوپتر و پایگاه و ستاد دارند...و مهمتر از همه اینکه خیلی از آنها به کاری که میکنند ایمان دارند...که با هر ضربه باطوم که به سر و صورت ما میزنند یک غرفه بهشت را در خیال خود به نام خود میکنند...که هر گلوله ای که از تفنگشان خارج میشود یک شیطان مجسم را به درک واصل میکند...من و شما چه داریم؟ ما که اهل همین دنیاییم ...که عاشق زندگی کردنیم...که از خشونت بیزاریم...که از مردن میترسیم...از کتک خوردن میترسیم...از دستگیری و شکنجه و زندان میترسیم...ما هیچ پشتیبانی به غیر از خودمان نداریم و خودمان هم خوب میدانیم که پشت هم را نداریم...نمیتوانیم که داشته باشیم...که سر بزنگاه وقتی که گله گرگ یکی از ما را محاصره میکند هرکداممان به یک طرفی فرار میکنیم...ما چه داریم؟ </p>

<p>خودم هم نمیدانم...اما میدانم این وضعیت پایدار نمیماند...میدانم که هیچ جریان آزادیخواهی در دنیا نبوده که سرکوب شود و برای همیشه از بین برود...یدترین سرکوبها و اختناقها بالاخره سپری شده است... روزهای سختی در پیش است...شاید خیلیهایمان فردای آزادی ایران را نبینیم...همانطور که خیلی از هموطنانمان ندیدند...خودخواه نباشیم...این جریان در ایران تازه به راه افتاده است...اما فردا بالاخره خواهد امد و فرزندان ما و شاید فرزندان فرزندان ما در جامعه ای زندگی خواهند کرد که تنها واژه مقدس در آن "انسان" است.<br />
</p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>یک کشف بزرگ در فرودگاه...</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.sharagim.net/archives/2010/06/post_250.html" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.sharagim.net/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=281" title="یک کشف بزرگ در فرودگاه..." />
    <id>tag:www.sharagim.net,2010://1.281</id>
    
    <published>2010-06-04T08:52:02Z</published>
    <updated>2010-06-04T17:27:46Z</updated>
    
    <summary>بعضی وقتها که بیکار میشوم و به مخم فشار می آو.رم یک چیزهایی کشف میکنم که حالا شاید قبل از من خیلیهای دیگر هم کشفش کرده باشند اما من کردیتش را برای خودم محفوظ میدانم...مثلا همین الان و توی فرودگاه و در طی یک تاخیر سه ساعته من ریشه همه بدبختیهای خودمان را پیدا کردم و الان میخواهم مفت و مجانی این کشف بزرگ را در اختیار شمایی قرار دهم که حوصله یا وقت و یا توانایی این را ندارید که به مخهای آکبندتان فشار بیاورید ....بابت این کار هم منتی بر سر کسی نمیگذارم و حتی بعدها میتوانید بروید و اینجا و آنجا از قول خودتان کشف من را بازگو کنید تا زنتان یا شوهرتان یا دوست پسرتان یا ننه بابایتان فکر کنند چه شوهر یا زن یا دوست دختر یا فرزند فهیم و نابغه ای دارند...دوست دخترتان را جا انداختم؟ خب...یا دوست دخترتان فکر کند عجب دوست پسر فهیم و نابغه ای پیدا کرده است که به غیر از فکرهای پایین تنه ای، افکار بکر دیگری هم در سر دارد...بالاخره همه دوست دخترها که وبلاگ نمیخوانند که بفهمند فکرتان و کشفتان عاریه ایست و الان که فکر میکنم میبینم واقعا خیلی از زنها و شوهرها و دوست پسرها و ننه باباها و یا دوست دخترها اصلا وبلاگ نمیخوانند و من هم اصلا آدم معروفی نیستم که اگر معروف بودم اینهمه هتل و مسافرخانه و دفتر مسافرتی و پستخانه که میرفتم و اسمم را میگفتم یک پدرسوخته ای تا الان باید پیدا میشد که بگوید وای...خدای من...شما همان شراگیمی نیستید که وبلاگ مینویسید و با این جمله خستگی یک عمر وبلاگ نویسی را از تنمان به در میکرد...حالا نه اینکه من حسرت اینجور چیزها را داشته باشم... ولی آدم لجش میگیرد که لقب سلیبریتی وبلاگستان را داشته باشد اما در دنیای واقعی شهرتش از &quot;مصطفی&quot; سوپری ابتدای بازارچه فاز 2 اکباتان هم کمتر باشد و قسم میخورم همین آقا مصطفای خودمان که روزانه حداقل هزار مشتری را راه می اندازد یکوقتهایی در زندگی اش شده که جایی برود و یکی ببیندش و بگوید وای...شما فاز 2 سوپرمارکت نداشتید و او هم لبخندی بزند و خستگی یک عمر ماست و چیپس و نوشابه دادن به دست مردم از تنش به در برود...بعضی وقتها فکر میکنم اگر جای وبلاگنویسی فلافل فروشی باز میکردم الان بیشتر محبوب و معروف بودم... بروم سر اصل مطلب؟ نمیروم... دلم میخواهد درد دل کنم و توی پست بعدی در مورد کشف بزرگم بنویسم...اینجا که دیگر نشریه و مجله و روزنامه نیست که یک شمشیر داموکلس بالای سر آدم باشد و تا حاشیه رفتی و روده درازی کردی از اصل مطلب به فرع مطلب رسیدی فرود بیاید و مطلبت را و ذوقت را و احساست را و غرورت را شرحه شرحه کند تا مطلبت قابل چاپ شود...اینجا من هستم که تعیین میکنم چه چیز اصل است و چه چیز فرع و نوبت هرکدامشان هم کجای نوشته ام است...حالا کاش گیرشان بر سر همین اصل و فرع بود...یک خط قرمزهایی برایت تعریف میکنند که تو میمانی که جز طرز پخت کوکوی سیب زمینی و یا مدح مقام معظم چه چیزی میتوانی بنویسی که دست نخورده برود زیر چاپ...تعجب کردید که من توی نشریات هم مینویسم...؟ باید هم تعجب کنید...الان ده سال بیشتر است که بنده با اسم مستعار اینجا و انجا قلمفرسایی میکنم و در کمل فروتنی چیزی هم به کسی نگفته ام...اصلا شما چه میدانید من کی هستم و با چه اسمی و کجاها نوشته ام؟ ولی یک راهنمایی کوچک میکنم که شاید قوچانی باشم...حالا مثلا قوچانی بودن خیلی عجیب غریب است...؟ در این یکهفته ای که مشهد بودم حداقل دو بار رفته ام قوچان...شهر بیخودیست...هیچ چیزی ندارد که بگوییم مثلا قوچان به اینش معروف است...ولی از مسجد سلیمان بدتر نیست...مسجد سلیمان فاجعه است...خواننده مسجد سلیمانی عمرا داشته باشم و اگر هم باشند حتم گوگل ریدری هستند...بدون اغراق نصف جمعیتش کلاهبردار دو شرفه هستند...ولی یک تهیه غذایی دارد که غذاهایش خوب است و همیشه خدا هم سرش شلوغ است...تهیه غذاه ی بهین...حالا فکر کنید من پول گرفته ام و یا غذای مجانی آنجا خورده ام که دارم برایش تبلیغ میکنم...به خدا اگر یک دانه برنج مجانی به من داده باشد...غذایش خوب است، قیمتش بهتر است و مهمتر از این دو آنکه با هر پرس غذا هم یک دیس سبزی خوردن میدهد که آدم دلش حال بیاید... امروز روز مادر است؟ ... مادر من که فعلا مفقود الاثر است...از عید به این سو ازش خبر ندارم...بعدش هم امروز را اگر به مادرم تبریک بگویم میگیرد و چپقم را چاق میکند...روز فقط 8 مارس...! حالا اصلا من کاری به مناسبتش ندارم...ولی جان ننه اگر اینجا را میخوانی یک خبری از خودت بده...بابا دلمان تنگ شده...حالا من هیچ...این خانوم شین یک مادر شوهر نمیخواهد که یکوقتهایی یک چشم غره ای چیزی بهش برود؟ اصلا مادرشوهر خوبی نیستی...گفته باشم...! اما کشف مهم را فردا شب برایتان مینویسم...باور نمیکنید که من فردا شب هم اینجا را به روز کنم؟ تا حالا شده بهتان دروغ بگویم؟ شده...!؟ خیلی پر رو هستید به خدا......</summary>
    <author>
        <name></name>
        <uri>sharagim.net</uri>
    </author>
            <category term="روزنوشته ها" />
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.sharagim.net/">
        <![CDATA[<p>بعضی وقتها که بیکار میشوم و به مخم فشار می آو.رم یک چیزهایی کشف میکنم که حالا شاید قبل از من خیلیهای دیگر هم کشفش کرده باشند اما من کردیتش را برای خودم محفوظ میدانم...مثلا همین الان و توی فرودگاه و در طی یک تاخیر سه ساعته من ریشه همه بدبختیهای خودمان را پیدا کردم و الان میخواهم مفت و مجانی این کشف بزرگ را در اختیار شمایی قرار دهم که حوصله یا وقت و یا توانایی این را ندارید که به مخهای آکبندتان فشار بیاورید ....بابت این کار هم منتی بر سر کسی نمیگذارم و حتی بعدها میتوانید بروید و اینجا و آنجا از قول خودتان کشف من را بازگو کنید  تا زنتان یا شوهرتان یا دوست پسرتان یا ننه بابایتان فکر کنند چه شوهر یا زن یا دوست دختر یا فرزند فهیم و نابغه ای دارند...دوست دخترتان را جا انداختم؟ خب...یا دوست دخترتان فکر کند عجب دوست پسر فهیم و نابغه ای پیدا کرده است که به غیر از فکرهای پایین تنه ای، افکار بکر دیگری هم در سر دارد...بالاخره همه دوست دخترها که وبلاگ نمیخوانند که بفهمند فکرتان و کشفتان عاریه ایست و الان که فکر میکنم میبینم واقعا خیلی از زنها و شوهرها و دوست پسرها و ننه باباها  و یا دوست دخترها اصلا وبلاگ نمیخوانند و من هم اصلا آدم معروفی نیستم که  اگر معروف بودم اینهمه هتل و مسافرخانه و دفتر مسافرتی و پستخانه که میرفتم و اسمم را میگفتم یک پدرسوخته ای تا الان باید پیدا میشد که بگوید وای...خدای من...شما همان شراگیمی نیستید که وبلاگ مینویسید و با این جمله خستگی یک عمر وبلاگ نویسی را از تنمان به در میکرد...حالا نه اینکه من حسرت اینجور چیزها را داشته باشم... ولی آدم لجش میگیرد که لقب سلیبریتی وبلاگستان را داشته باشد اما در دنیای واقعی  شهرتش از "مصطفی" سوپری ابتدای بازارچه فاز 2 اکباتان هم  کمتر باشد و قسم میخورم همین  آقا مصطفای خودمان که روزانه حداقل هزار مشتری را راه می اندازد یکوقتهایی در زندگی اش شده که جایی برود و یکی ببیندش و بگوید وای...شما فاز 2 سوپرمارکت نداشتید و او هم لبخندی بزند و خستگی یک عمر ماست و چیپس و نوشابه دادن به دست مردم از تنش به در برود...بعضی وقتها فکر میکنم اگر جای وبلاگنویسی فلافل فروشی باز میکردم الان بیشتر محبوب و معروف بودم...</p>

<p>بروم سر اصل مطلب؟ نمیروم... دلم میخواهد درد دل کنم و توی پست بعدی در مورد کشف بزرگم بنویسم...اینجا که دیگر نشریه و مجله و روزنامه نیست که یک شمشیر داموکلس بالای سر آدم باشد و تا حاشیه رفتی و روده درازی کردی از اصل مطلب به فرع مطلب رسیدی فرود بیاید و مطلبت را و ذوقت را و احساست را و غرورت را شرحه شرحه کند تا مطلبت قابل چاپ شود...اینجا من هستم که تعیین میکنم چه چیز اصل است و چه چیز فرع و نوبت هرکدامشان هم کجای نوشته ام است...حالا کاش گیرشان بر سر همین اصل و فرع بود...یک خط قرمزهایی برایت تعریف میکنند که تو میمانی که جز طرز پخت کوکوی سیب زمینی و یا مدح مقام معظم  چه چیزی میتوانی بنویسی که  دست نخورده برود زیر چاپ...تعجب کردید که من توی نشریات هم مینویسم...؟ باید هم تعجب کنید...الان ده سال بیشتر است که بنده با اسم مستعار اینجا و انجا قلمفرسایی میکنم و در کمل فروتنی چیزی هم به کسی نگفته ام...اصلا شما چه میدانید من کی هستم و با چه اسمی و کجاها نوشته ام؟ ولی یک راهنمایی کوچک میکنم که شاید قوچانی باشم...حالا مثلا قوچانی بودن خیلی عجیب غریب است...؟ در این یکهفته ای که مشهد بودم حداقل دو بار رفته ام قوچان...شهر بیخودیست...هیچ چیزی ندارد که بگوییم مثلا قوچان به اینش معروف است...ولی از مسجد سلیمان بدتر نیست...مسجد سلیمان فاجعه است...خواننده مسجد سلیمانی عمرا داشته باشم و اگر هم باشند حتم گوگل ریدری هستند...بدون اغراق نصف جمعیتش کلاهبردار دو شرفه هستند...ولی یک تهیه غذایی دارد که غذاهایش خوب است و همیشه خدا هم سرش شلوغ است...تهیه غذاه ی بهین...حالا فکر کنید من پول گرفته ام و یا غذای مجانی آنجا خورده ام که دارم برایش تبلیغ میکنم...به خدا اگر یک دانه برنج مجانی به من داده باشد...غذایش خوب است، قیمتش بهتر است و مهمتر از این دو آنکه با هر پرس غذا هم یک دیس سبزی خوردن میدهد که آدم دلش حال بیاید...</p>

<p>امروز روز مادر است؟ ... مادر من که فعلا مفقود الاثر است...از عید به این سو ازش خبر ندارم...بعدش هم امروز را اگر به مادرم تبریک بگویم میگیرد و چپقم را چاق میکند...روز فقط 8 مارس...! حالا اصلا من کاری به مناسبتش ندارم...ولی جان ننه اگر اینجا را میخوانی یک خبری از خودت بده...بابا دلمان تنگ شده...حالا من هیچ...این خانوم شین یک مادر شوهر نمیخواهد که یکوقتهایی یک چشم غره ای چیزی بهش برود؟ اصلا مادرشوهر خوبی نیستی...گفته باشم...!<br />
اما کشف مهم را فردا شب برایتان مینویسم...باور نمیکنید که من فردا شب هم اینجا را به روز کنم؟ تا حالا شده بهتان دروغ بگویم؟ شده...!؟ خیلی پر رو هستید به خدا...</p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>یک پست ناموسی...!</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.sharagim.net/archives/2010/05/post_249.html" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.sharagim.net/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=280" title="یک پست ناموسی...!" />
    <id>tag:www.sharagim.net,2010://1.280</id>
    
    <published>2010-05-26T17:33:08Z</published>
    <updated>2010-05-27T02:06:20Z</updated>
    
    <summary>شانس گه ما هنوز یکهفته نبود که روی ماشین باند و ضبط خداد تومانی بسته بودم که این طرح مبارزه با نوامیس شروع شد و حسرت یک دوبس دوبس اساسی به دلمان ماند...ظاهرا این بار خیلی سفت و سخت گیر داده اند و با اینکه خود من این روزها یکجورهایی ناموس به حساب می آیم اما هر بار که از جلوی گشتهای ناموسبانی رد میشوم فشارم میفتد و کف دستهایم گز گز میکند...نکته جالب این طرح این است که اگرچه عنوان طرح مبارزه با مزاحمین نوامیس است اما هشتاد درصد گیر دادنهایشان مربوط به خود نوامیس می باشد و احتمالا توجیهشان هم این است که این در و دافی که توی شهر با ماشینهای مدل بالا و آرایشهای آنچنانی میچرخند معمولا خودشان نوامیس همان مزاحمان نوامیس هستند و بهترین تنبیه برای مزاحمین نوامیس این است که مزاحم ناموسشان شد تا هم برای برادران زحمتکش در نیروی انتظامی بعد از طرحهای سنگینی مثل مبارزه با اراذل و اوباش و فتنه گران خیابانی و... زنگ تفریحی فراهم شده باشد و هم به نوعی قصاص این افراد باشد...البته دلتان برای این نوامیس نباید بسوزد و بنده چیزهایی از این قشر دیده ام که اگر بگویم مو بر اندامتان راست میشود...اینجانب به شخصه و در دوران تجرد حداقل دو بار توسط همین به اصطلاح نوامیس فریب خورده و به طرز وحشیانه ای مورد تعرض قرار گرفته ام و تا به امروز هم به ناچار و از ترس آبرویم سکوت اختیار کرده بودم...البته رقم مجموع تعرضاتی که در دوران تجرد از جانب نوامیس و غیره به اینجانب شده خیلی بیشتر از این مقدار است اما در مواردی که عرض شد حداقل در یک مورد واقعا طرف &quot;سوپر ناموس&quot; بوده به گونه ای که کرک پشت لبشان با سیبیلهای شهرام ناظری پهلو میزده و من هم ایشان را صرفا به قصد فرهنگی (تماشای فیلم، خواندن کتاب، بحث فلسفی و...) و بر حسب یک اتفاق به خانه دعوت کرده بودم و اصلا به مخیله ام هم خطور نمیکرد که ممکن است بشود با این آدم کارهای بی ناموسی هم انجام داد...اما به هر حال کردند و شد و من هم نمیخواهم این قضیه را بیشتر از این باز کنم... به هر حال من که دلم نه برای نوامیس میسوزد و نه برای مزاحمین نوامیس و نه حتی برای نوامیس مزاحمین نوامیس که قربانیان اصلی این طرح هستند...من دلم برای خودم میسوزد که نه سر پیازم و نه ته پیاز اما به ضبط گرانقیمتم باید به اندازه همان ضبط کاست خور مزخرف قبلی ام ولوم بدهم و انگار که پولم را ریخته باشم توی چاه مستراح! بعد التحریر: بنده پیشاپیش این فرضیه را که ممکن است آن شخص&quot; سوپر ناموس&quot; اصولا از جماعت ذکور بوده باشد را تکذیب کرده و طرح چنین شبهه ای را مغرضانه و از جانب برخی دشمنان و عناصر وابسته به گوگل ریدر می دانم...اما معترفم که نامبرده از هیچ ذکوری هیچ کم نداشت......</summary>
    <author>
        <name></name>
        <uri>sharagim.net</uri>
    </author>
            <category term="شوخی - طنز" />
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.sharagim.net/">
        <![CDATA[<p>شانس گه ما هنوز یکهفته نبود که روی ماشین باند و ضبط خداد تومانی بسته بودم که این طرح مبارزه با نوامیس شروع شد و حسرت یک دوبس دوبس اساسی به دلمان ماند...ظاهرا این بار خیلی سفت و سخت گیر داده اند و با اینکه خود من این روزها یکجورهایی ناموس به حساب می آیم اما هر بار که از جلوی گشتهای ناموسبانی رد میشوم فشارم میفتد و کف دستهایم گز گز میکند...نکته جالب این طرح این است که اگرچه عنوان طرح مبارزه با مزاحمین نوامیس است اما هشتاد درصد گیر دادنهایشان مربوط به خود نوامیس می باشد و احتمالا توجیهشان هم این است که این در و دافی که توی شهر با ماشینهای مدل بالا و آرایشهای آنچنانی میچرخند معمولا خودشان  نوامیس همان مزاحمان نوامیس هستند و بهترین تنبیه برای مزاحمین نوامیس این است که مزاحم ناموسشان شد تا هم برای برادران زحمتکش در نیروی انتظامی  بعد از طرحهای سنگینی مثل مبارزه با اراذل و اوباش و فتنه گران خیابانی و... زنگ تفریحی فراهم شده باشد و هم به نوعی قصاص این افراد باشد...البته دلتان برای این نوامیس نباید بسوزد و بنده چیزهایی از این قشر دیده ام که اگر بگویم مو بر اندامتان راست میشود...اینجانب به شخصه و در دوران تجرد حداقل دو بار توسط همین به اصطلاح نوامیس فریب خورده و به طرز وحشیانه ای مورد تعرض قرار گرفته ام و تا به امروز هم به ناچار و از ترس آبرویم سکوت اختیار کرده بودم...البته رقم مجموع تعرضاتی که در دوران تجرد از جانب نوامیس و غیره به اینجانب شده خیلی بیشتر از این مقدار است اما در مواردی که عرض شد حداقل در یک مورد واقعا طرف "سوپر ناموس" بوده به گونه ای که کرک پشت لبشان با سیبیلهای شهرام ناظری پهلو میزده و من هم ایشان را صرفا به قصد فرهنگی (تماشای فیلم، خواندن کتاب، بحث فلسفی و...) و بر حسب یک اتفاق به خانه دعوت کرده بودم و اصلا به مخیله ام هم خطور نمیکرد که ممکن است بشود با این آدم کارهای بی ناموسی هم انجام داد...اما به هر حال کردند و شد و من هم نمیخواهم این قضیه را بیشتر از این باز کنم...<br />
 <br />
به هر حال من که دلم نه برای نوامیس میسوزد و نه برای مزاحمین نوامیس و نه حتی برای نوامیس مزاحمین نوامیس که قربانیان اصلی این طرح هستند...من دلم برای خودم میسوزد که نه سر پیازم و نه ته پیاز اما به ضبط گرانقیمتم باید به اندازه همان ضبط کاست خور مزخرف قبلی ام ولوم بدهم و انگار که پولم را ریخته باشم توی چاه مستراح!</p>

<p>بعد التحریر: بنده پیشاپیش این فرضیه را که ممکن است آن شخص" سوپر ناموس" اصولا از جماعت ذکور بوده  باشد را تکذیب <br />
کرده و طرح چنین شبهه ای را مغرضانه و از جانب برخی دشمنان و عناصر وابسته به گوگل ریدر می دانم...اما معترفم که نامبرده از هیچ ذکوری هیچ کم نداشت... </p>

<p><br />
</p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>مفعول بی واسطه...!</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.sharagim.net/archives/2010/05/post_248.html" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.sharagim.net/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=279" title="مفعول بی واسطه...!" />
    <id>tag:www.sharagim.net,2010://1.279</id>
    
    <published>2010-05-24T14:11:14Z</published>
    <updated>2010-05-24T23:06:26Z</updated>
    
    <summary>به شوخی میگوید نقش تو چیست توی این زندگی...به شوخی میگویم مفعول بی واسطه...! میخندیم... اما غمگین میشوم...راست میگوید...در طول هفته خیلی هنر کنم و زور بزنم یک روز و نیمش اینجا هستم...که باز قسمتی از آن مستقیم و غیر مستقیم درگیر کار هستم و روز بعدیش هم اگر به میهمانی رفتن و میهمانی دادن نگذرد آنقدر خسته ام که دلم میخواهد فقط لم بدهم روی مبل و کانالهای ماهواره را بالا و پایین کنم و یا توی وبلاگستان سرک بکشم...میگویم میخواهی بیایم بیرون؟ میخواهم مزه دهنش را بفهمم...میگوید نه...ولی نه اش از آن نه های محکم نیست...میگویم فوق فوقش یک سال و نیم دیگر اینطوری ست...برایش چند نفر از فامیل را مثال میزنم که شوهرهایشان چطور یک دوره ای دور از خانه و زندگیشان بوده اند...میگوید فکر میکنی من نازک نارنجی ام...؟نه...نیست...این وصله اصلا به او نمیچسبد...ادامه میدهد که دوست ندارم دو سال نباشی و وقتی برگشتی باز ما همینجا که هستیم باشیم...میخواهم اگر دو سال هم نبودی وقتی که برگشتی چیزی عوض شده باشد...میدانم...منظورش خانه است و اینکه تا به امروز چیز دندان گیری از این کار جمع نکرده ام...این خانه هم عجب مصیبتی شده برای ما...برایش حساب میکنم که چقدر میگیرم و چقدر هر ماه میتوانیم پس انداز کنیم و چقدر با خانه خریدن فاصله داریم...برایش توضیح میدهم که بعد از یک سال نهایتا ما بتوانیم پس اندازمان را بدهیم و یک جای خوب را رهن کامل کنیم و از اجاره خانه دادن خلاص شویم...در سال بعدی اش هم جمع میکنیم برای خانه...بالاخره توی فرشته و الهیه نتوانیم بخریم توی سرآسیاب ملارد که میتوانیم سوراخی را پیش خرید کنیم...! من شوخی میکنم و او ترش میکند...ولی واقعیت این است که ما با داشتن خانه ای توی یک محله متوسط تهران حداقل پنج - شش سالی فاصله داریم...آنهم اگر منوال بر همین کار و همین درآمد باشد... هفته بعد عازم مشهد هستم...یک ماه و شاید کمی بیشتر در خراسان رضوی کنگر خواهیم خورد و لنگر خواهیم انداخت...خراسان هم که مهد وبلاگنویسی ایران و زادگاه بزرگانی چون فردوسی طوسی و عطار نیشابوری و شادروان مالزی مکان محمود فرجامی ست ... میخواهم یک وایمکس پر سرعت ایرانسل بخرم...توی مشهد که میدانم جواب میدهد... اگر کسی دارد ان طرفها استفاده میکند یک ندا بدهد که بدانم چگونه است...و یک ندای دیگر هم بدهید که بدانیم هتل یا سوئیت خوب با قیمت مناسب آن طرفها پیدا میشود که حدود یکماه بنده را به اتفاق چند گردن کلفت دیگر اسکان بدهد یا نه؟...دقت کنید که &quot; قیمت مناسب&quot; ش خیلی مهم است ...البته اگر کسی باشد که خانه مبله شده داشته باشد و بخواهد برای حدود یکماه تا یکماه و نیم به یک عده آدم فرهیخته و محترم اجاره اش بدهد ما استقبال میکنیم......</summary>
    <author>
        <name></name>
        <uri>sharagim.net</uri>
    </author>
            <category term="روزنوشته ها" />
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.sharagim.net/">
        <![CDATA[<p>به شوخی میگوید نقش تو چیست توی این زندگی...به شوخی میگویم مفعول بی واسطه...! میخندیم... اما غمگین میشوم...راست میگوید...در طول هفته خیلی هنر کنم و زور بزنم یک روز و نیمش اینجا هستم...که باز قسمتی از آن مستقیم و غیر مستقیم درگیر کار هستم و روز بعدیش هم اگر به میهمانی رفتن و میهمانی دادن نگذرد آنقدر خسته ام که دلم میخواهد فقط لم بدهم روی مبل و کانالهای ماهواره را بالا و پایین کنم و یا توی وبلاگستان سرک بکشم...میگویم میخواهی بیایم بیرون؟ میخواهم مزه دهنش را بفهمم...میگوید نه...ولی نه اش از آن نه های محکم نیست...میگویم فوق فوقش یک سال و نیم دیگر اینطوری ست...برایش چند نفر از فامیل را مثال میزنم که شوهرهایشان چطور یک دوره ای دور از خانه و زندگیشان بوده اند...میگوید فکر میکنی من نازک نارنجی ام...؟نه...نیست...این وصله اصلا به او نمیچسبد...ادامه میدهد که دوست ندارم دو سال نباشی و وقتی برگشتی باز ما همینجا که هستیم باشیم...میخواهم اگر دو سال هم نبودی وقتی که برگشتی چیزی عوض شده باشد...میدانم...منظورش خانه است و اینکه تا به امروز چیز دندان گیری از این کار جمع نکرده ام...این خانه هم عجب مصیبتی شده برای ما...برایش حساب میکنم که چقدر میگیرم و چقدر هر ماه میتوانیم پس انداز کنیم و چقدر با خانه خریدن فاصله داریم...برایش توضیح میدهم که بعد از یک سال نهایتا ما بتوانیم پس اندازمان را بدهیم و یک جای خوب را رهن کامل کنیم و از اجاره خانه دادن خلاص شویم...در سال بعدی اش هم جمع میکنیم برای خانه...بالاخره توی فرشته و الهیه نتوانیم بخریم توی سرآسیاب ملارد که میتوانیم سوراخی  را پیش خرید کنیم...! من شوخی میکنم و او ترش میکند...ولی واقعیت این است که ما با داشتن خانه ای توی یک محله متوسط  تهران حداقل پنج - شش سالی فاصله داریم...آنهم اگر منوال بر همین کار و همین درآمد باشد...</p>

<p>هفته بعد عازم مشهد هستم...یک ماه و شاید کمی بیشتر در خراسان رضوی کنگر خواهیم خورد و لنگر خواهیم انداخت...خراسان هم که مهد وبلاگنویسی ایران و زادگاه بزرگانی چون فردوسی طوسی و عطار نیشابوری و شادروان مالزی مکان <a href="http://meemfe.wordpress.com/">محمود فرجامی </a>ست ... میخواهم یک وایمکس پر سرعت ایرانسل بخرم...توی مشهد که میدانم جواب میدهد... اگر کسی دارد ان طرفها استفاده میکند یک ندا بدهد که بدانم چگونه است...و یک ندای دیگر هم بدهید که بدانیم هتل یا سوئیت خوب با قیمت مناسب آن طرفها پیدا میشود که حدود یکماه بنده را به اتفاق چند گردن کلفت دیگر اسکان بدهد یا نه؟...دقت کنید که " قیمت مناسب" ش خیلی مهم است ...البته اگر کسی باشد که خانه مبله شده داشته باشد و بخواهد برای حدود یکماه تا یکماه و نیم به یک عده آدم فرهیخته و محترم اجاره اش بدهد ما استقبال میکنیم...</p>]]>
        
    </content>
</entry>

</feed> 

