<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
   <channel>
      <title>شراگیم</title>
      <link>http://www.sharagim.net/</link>
      <description></description>
      <language>en</language>
      <copyright>Copyright 2008</copyright>
      <lastBuildDate>Sun, 06 Jul 2008 01:26:25 +0330</lastBuildDate>
      <generator>http://www.sixapart.com/movabletype/?v=3.32</generator>
      <docs>http://blogs.law.harvard.edu/tech/rss</docs> 

            <item>
         <title>...</title>
         <description><![CDATA[<p>یکساعت به نیمه شب مانده است. باقی مانده خورش بادمجان را گرم میکنم و قابلمه ی برنج را هم میگذارم جلویم و چهار زانو روی زمین مینشینم و هر دو تا قابلمه را هم میگذارم جلویم و شروع میکنم به خوردن. گور بابای هرچه رژیم و لاغری و کوفت و زهرمار...غمگین و عصبی و کلافه ام... از خودم بدم می آید...اینجور وقتها سعی میکنم از خودم انتقام بگیرم...خوردن و خرج کردن راههایی ست برای انتقام گرفتن...از اینکه نیم بند و نصفه نیمه بدبخت باشم بدم می آید...بدبختی وقتی قابل تحمل است که کامل و تمام عیار باشد...اگر اینقدر دیر وقت نبود باقی مانده ی  پس اندازم را  برمیداشتم و میرفتم اول یک شام جانانه یک جای خفن میخوردم و بعد هم میرفتم و هرچه میدیدم و هوس میکردم بدون توجه به قیمتش میخریدم...تی شرت...کفش...کتاب...جاروبرقی...ادکلون...تردمیل...ست چاقوی آشپزخانه...قابلمه...عینک آفتابی...همین یکهفته پیش بود که رفتم و یک دوچرخه سایکلوتوریستی خریدم...همه ی پس اندازی را که در این چهار پنج ماهه از کار بازاریابی جی پی اس و کار کارخانه داشتم دادم و <a href="http://www.giant-bicycles.com/en-IN/bikes/lifestyle/1623/30377/zoom/?image=/_upload_in/bikes/models/zooms/2008/GreatJounery1-Silver.jpg">یک دوچرخه</a> خریدم...پس اندازی که باید تا دو سه ماه دیگر آنقدر میشد که بتوانم  کرایه خانه شش ماهه دوم سالم را بدهم......یک میلیون تومان دادم و خریدمش...گور بابای صاحبخانه و کرایه خانه...حالا تا دو ماه دیگر کی مرده است و کی زنده...؟ از آن دوچرخه هایی بود که همیشه حسرت داشتنش را داشته بودم...حالا که خریدمش بلا استفاده گذاشتمش وسط پذیرایی و شده است آیینه دق...!<br />
البته یک راه دیگر هم برای انتقام گرفتن از زندگی وجود دارد...آن هم خیانت کردن و زیر آبی رفتن است...این روزها در این کار هم استاد شده ام...!کم کم  دارم تبدیل میشوم به یک آدم چاق و بی پول و بد طینت...!<br />
حوصله نوشتن ندارم...مرده شور ترکیبم را ببرد...</p>

<p>بعد التحریر:<br />
دیشب شب بدی بود ولی خواب خوبی دیدم... خواب دیدم مونیرو اومده بود اینجا و داشت برام از داستان نوشتن حرف میزد و منم گوش میدادم...نشسته بود روی فرش وسط هال و داشت یه ماجرایی رو تعریف میکرد از اون موقع ها که گروه کولیها رو داشت...منم نشسته بودم روی صندلی و نگاهش میکردم...همینجور اون حرف میزد و من نگاهش میکردم...یکدفعه متوجه شدم که چه چشمهای خوشگلی داره...برام عجیب بود که چطور تا حالا متوجه نشده بودم...درست از همون چشمها بود که من دوست داشتم...صورتش هم البته خیلی جوون تر شده بود...ولی چیزی که مهم بود چشمهاش بود...چشمهاش برام تازگی داشت...انگار بار اول بود میدیدمش...اونقدر اون چشمها خوشگل بود که نفسم بند اومد...وقتی میگم خوشگل منظورم یه چشم کشیده یا درشت با مژه های بلند از اونهایی که پشت کامیونها میکشن یا اصلا بعضی هنر پیشه های هالیوودی دارن نیست...نه...از اون خوشگلهایی بود که اگه به هرکی نشونش میدادم و میگفتم ببین چه چشمهای خوشگلی داره بهم میگفت "خاک بر سرت آخه این کجاش خوشگله؟" ...میدونین چه جور چشمی رو میگم...حتی چشمهاش بریتنی اسپیرزی هم نبود که یه زمانی من خیلی دوست داشتم...یه جفت چشم غمگین که سفیده ش به خاکستری میزد...یه جفت چشم غمگین تقریبا درشت...من  آدمی نیستم که بتونم موقع حرف زدن با کسی توی چشمهاش خیره بشم...یه مرضی دارم که یه روز یه خانومی که دکتر بود بهم گفته بود...از اون مرضهایی که آدم نمیتونه مستقیم توی چشم طرفش برای مدت طولانی نگاه کنه...اسم مرضه الان یادم نیست ولی هرچی بود یه مرض بود که تا قبل از آشنایی با این خانوم دکتر حتی نمیدونستم یه جور بیماریه...فکر میکردم خب ممکنه از حجب و حیا باشه یا حتی از متانت و ادب..یه هر حال زل زدن توی چشم دیگران رو یه جورایی گستاخی میدونستم...ولی مونیرو که داشت حرف میزد انگار مرضم خوب شده بود...شایدم متانتم رو کنار گذاشته بودم و به هر حال زل زده بودم توی چشمهاش...نمیتونستم کار دیگه ای بکنم...انقدر چشمهاش قشنگ بود که همونجا فهمیدم که خوابم...همیشه وقتی توی خواب میفهمم که خوابم بلافاصله بیدار میشم...و بیدار هم شدم...اما هنوز به وضوح اون چشمها رو به یاد میارم...یه جفت چشم تقریبا درشت و غمگین.</p>]]></description>
         <link>http://www.sharagim.net/archives/2008/07/post_154.html</link>
         <guid>http://www.sharagim.net/archives/2008/07/post_154.html</guid>
         <category>روزنوشته ها</category>
         <pubDate>Sun, 06 Jul 2008 01:26:25 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>رابعه...!</title>
         <description><![CDATA[<p>اول اینکه ان چیزی که قرار بود تا ده- پانزده روز دیگر زندگی ما را متحول کند (ر.ک: دو تا پست قبل از این پست) کار نکرد و فعلا همینطور کما فی السابق در خدمتتان هستیم!</p>

<p>دوم اینکه چند روز پیش "رویا صدر"  برایم ایمیل زده بود و اجازه خواسته بود که برای کتاب جدیدش که در آن قرار است به طنز نویسی وبلاگی بپردازد،  از بعضی مطالب وبلاگ من استفاده کند...برای اینکه یکوقت فکر نکند از این وبلاگرهای در پیت هستم و مطالبم همینجوری کشکی و کتره ایست  برایش نوشتم که باید بررسی کنم...! بررسی که کردم دیدم بالاخره ما هم زحمت کشیده ایم و یک چیز بامزه ای نوشته ایم و اگر همینجوری بگوییم بردار و ببر هنر خودمان را بی قدر کرده ایم...نشستم برای خودم یک الگوریتمی طراحی کردم که طبق آن نوشته های طنز من به سه دسته ی لوس، بامزه و شاهکار تقسیم میشود...دسته اول مثل آن مطلبی ست که سه چهار سال پیش نوشته بودم که یک روز از سر کار امده بودم خانه و  گربه ام کف آشپزخانه ریده بود و من هم ندیده پایم را گذاشته بودم روی گه گربه...! خلاصه که مطلب لوس و مهوعی بود...اینجور مطالب رایگان است و هرکس میتواند بردارد و ببرد هرجا دلش خواست بدون ذکر منبع استفاده کند...نوش جانش... دسته دوم نوشته هاییست که به هر حال بامزه است...یعنی اگر به خنده هم نیندازدت کمکی باعث انبساط خاطر میشود...خب تقریبا اکثر نوشته هایی که در رده "شوخی-طنز" طبقه بندیشان کرده ام در این رده جای دارند...این نوشته ها فقط در صورتی حلال میشوند که استفاده کننده منبع اصلی نوشته را ذکر کند و در غیر این صورت از گوشت سگ مرده ی ارمنی هم حرام تر هستند...!<br />
اما دسته سوم نوشته هاییست که با اجازه یا بی اجازه کسی حق ندارد چپ به آنها نگاه کند...اینها آس های من هستند که انها را برای رفع کوتی کنار گذاشته ام...برای روزگار کوری و پیری ...خود این آس ها دو دسته هستند...آس های عوام پسند و آس های خواص پسند...!خیلیهایی که با خواندن <a href="http://www.sharagim.net/archives/2008/01/post_136.html">این نوشته</a> از زور خنده چند قطره ای ادرار بی اختیار دفع کردند  با خواندن <a href="http://www.sharagim.net/archives/2006/12/post_81.html">این یکی</a> نوشته حتی لبخندی هم نزدند. همانطور که هستند کسانی که از روی صندلیشان بعد از خواندن همین نوشته دوم پایین افتاده بودند و کف اتاق قل  قل میخوردند اما نوشته ی اولی به نظرشان لوس و سبک رسیده بود...!(هر دوی این نوشته ها از نظر من جزء آس ها محسوب میشوند)<br />
البته این خانوم صدر نوشته ی خودش را هم انتخاب کرده بود و صاف دست گذاشته بود روی <a href="http://www.sharagim.net/archives/2007/03/post_98.html">آن نوشته ای</a> که در آن ماجرای"انرژی درمانی" دوست دختر سابق سهیل را نوشته بودم. این سهیل از صدقه سر من کم معروف شده بود حالا قرار است اسمش توی کتاب طنز خانوم صدر هم بیاید و به اتفاق دوست دختر سابقش تبدیل بشوند به دو چهره ماندگار در ادبیات طنز این مملکت...! و بعد باز این پسرک ناشکر است و تا تقی به توقی میخورد پشت چشم نازک میکند که چرا شراگیم  چنین گفته و چنان کرده...!<br />
راستش را بخواهید آن نوشته ی " انرژی درمانی" هم  از آنهاییست که کسی نباید بهش چپ نگاه بکند... اما بنا به پاره ای مصالح موافقت کردم... و گفتم آدم  باید بالاخره خیرش به دیگران  برسد!</p>

<p>سوم اینکه امروز رفتم چک مونیرو را از نشر مرکز گرفتم...مبلغش را نمیگویم اما کمی بیشتر از آن چیزی بود که انتظارش را داشتم. تصمیم دارم این چک را نقد نکنم مگر زمانی که در شرایطی باشم که بدانم هیچ چاره ای به جز نقد کردنش ندارم. گذاشتمش زیر شیشه میز تحریرم و هر بار که نگاهش میکنم پر از همه ی حس های خوبی میشوم که ممکن است به سراغ آدم بیاید...شما شاید متوجه نباشید اما مونیرو با این کارش درست توی بدترین بحران روحی ام به دادم رسید...حیف که شما نمیدانید این مونیرو چقدر آدم خوب و دوست داشتنی ای هست.</p>

<p>نکته چهارم اینکه به شدت این روزها گرفتارم...همین که هر ده روز یکبار هم اینجا را به روز میکنم باید کلاهتان را بیندازید بالا...به طور معمول روزانه 14-15 ساعت به طور مستقیم درگیر کار هستم (دو شیفت کاری) و خانه که میرسم عملا به جز یک حمام داغ و بعد خوابیدن به چیز دیگری فکر نمیکنم...شاید کم کم بیخیال این کار دوم بشوم...تا به حال بیشتر از ان چیزی که عایدم بشود از جیب گذاشته ام...ولی خوبی اش این است که هر روز میتوانی منتظر یک خبر خوب باشی...! <br />
</p>]]></description>
         <link>http://www.sharagim.net/archives/2008/06/post_153.html</link>
         <guid>http://www.sharagim.net/archives/2008/06/post_153.html</guid>
         <category>روزنوشته ها</category>
         <pubDate>Wed, 18 Jun 2008 22:46:36 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>...</title>
         <description><![CDATA[<p>چهارشنبه،پنجشنبه و جمعه کلاسهای آنتالوژی در محل هتل ونوس تهران برگزار شد و من هم همانطور که گفته بودم به دعوت دوستی در آن شرکت داشتم...کلاسها راس ساعت 9 صبح شروع میشد و تا حدود ساعت 9 شب ادامه پیدا میکرد.در رابطه با جزئیات کلاس و بازیهای انجام شده تعهد داده ام که چیزی بازگو نکنم...اما تجربه ام را میتوانم در اختیار شما قرار بدهم...کلاسها هیجان انگیز و خیلی جاها غافلگیر کننده است و  برای خیلی از افرادی که شرکت کرده بودند به طور اعجاب انگبزی تاثیر گذار بود...توصیه میکنم اگر پولتان از پارو بالا میرود و حاضرید 150 هزار تومان برای سه جلسه کلاس بپردازید در این کلاسها شرکت کنید...اگر خانوم باشید به احتمال نود و نه درصد و اگر آقا باشید به احتمال هفتاد درصد تاثیر مثبت، عمیق و تکان دهنده ای بر روی شما خواهد داشت...این کلاسها به خصوص برای کسانی که قادر به تنظیم روابط خود با دیگران نیستند تجربه خوب و آموزنده ایست...در ضمن اگر آدم رفیق بازی هستید پس از پایان این دوره احتمالا سی چهل تا رفیق فابریک که همگی  حاضرند برایتان شاهرگ بدهند هم پیدا میکنید که حتی نصفه شبها هم فراموشتان نمیکنند و به طور غیر ارادی و اتوماتیک وار برایتان هر 10 دقیقه یکبار اس.ام.اس های محبت آمیز و یا حاوی نکات آموزنده میفرستند.<br />
بحث کلاس را همینجا درز میگیرم و فقط به این نکته اشاره میکنم که اگر احتمال میدهید در لایه های ناخودآگاه ذهنتان ممکن است چند درصدی به همجنسان خود گرایشاتی داشته باشید پس از پایان این کلاسها ممکن است به یک همجنسگرای تمام عیار تبدیل شوید. شخصا در تمام عمر اینهمه ماچ و بغل نثار دخترها نکرده بودم که در این سه روز نثار همجنسان خودم کردم...!</p>

<p>از این حرفها بگذریم...منیروی نازنین این روزها من را حسابی شرمنده خودش کرده است...اصلا نمیتوانم حسی را که بعد از خواندن <a href="http://www.moniro.blogfa.com/post-157.aspx">این نوشته</a> منیرو بهم دست داد وصف کنم...بعضی وقتها اتفاقهایی برای آدم میفتد که در ظاهر اتفاق کوچکی ست اما ممکن است به کل مسیر زندگی آدم را تغییر دهد...میدانم مبلغ حق التالیف کتاب در ایران با این تیراژهای محدود رقمی نیست که کسی بتواند روی آن حسابی باز کند...اما این محبت و این اعتمادی که منیرو به من دارد برایم یک دنیا می ارزد...مطمئن باشید اگر روزی  بتوانم چیز ارزشمندی خلق کنم سکوی پرتابم همین نوشته منیروست و مطمئن باشید اگر روزی کتابی را بتوانم روانه چاپحانه کنم صفحه اولش خواهم نوشت:"تقدیم به منیرو روانیپور...به پاس همه ی آن محبتی که مادرانه از من دریغ نکرد"</p>

<p>شروع کرده ام به خواندن کتاب "کولی کنار آتش..."... اگر قرار است بروم پولی از ناشر بگیرم بگذار حلال باشد...این دیگر خیلی نامردی ست که ادم برود حق التالیف کتابی را بگیرد که حتی ان را نخوانده است...من از منیرو فقط یک کتاب "زن فرودگاه فرانکفورت" را خوانده بودم...خواندن "کولی کنار اتش" برایم سخت تر است...یعنی هرچه سعی میکنم حساب منیرو را از کتابش سوا کنم و بدون پیش زمینه های ذهنی کتاب را بخوانم نمیتوانم...در خط به خط این کتاب زیبایی و هوشمندی...عشق و سادگی ای را میبینم که همیشه در وجود منیرو دیده ام...</p>

<p>...دیروز تلفنی با یکی از پشتیبان های کلاس انتالوژی (کسانی که در کلاسها حضور دارند و روی رفتارهای ما به طور محسوس و یا نامحسوس زوم میشوند) صحبت میکردم...من در فرمهای اولیه بزرگترین مانعم را برای رسیدن به اهدافم  نداشتن پشتکار ذکر کرده بودم...این آقا به من حرف جالبی میزد...میگفت تو بزرگترین مشکلت به نظر من نداشتن روحیه و شادابی ست...عدم توجه به خود است...راست هم میگفت...هیچوقت آدم شادی نبوده ام...هیچوقت نتوانستم از ته دل و بلند بلند بخندم...همیشه خودم را در یک غشای نازک غم پنهان کرده ام...حتی نمیتوانم با آدمهای شاد و همیشه خوش ارتباط برقرار کنم و در مقابل این آدمها همیشه موضع گرفته ام و شادی شان را نشانه سطحی بودن و یا از ابتدالشان دانسته ام...من هیچ وقت سعی نکرده ام پایم را از این دنیای غم انگیزی که برای خود ساخته ام بیرون بگذارم و ببینم آیا واقعا در دنیای شادیها همه چیز همانقدر که فکر میکنم مبتذل هست یا نه...چرا نمیتوانم شاد باشم؟ چرا نمیتوانم برای خودم زندگی کنم...چرا نمیتوانم به خودم توجه کنم...خودم را نوازش کنم...خودم را دوست داشته باشم...چرا همیشه خودم را رنجانده ام که دیگری را نرنجانم...؟دلم برای کودک درونم میسوزد...گیر عجب آدم کله خری افتاده است...گیر عجب آدم قسی القلبی افتاده است...دلم میخواهد این بچه ی آسیب دیده را نوازش کنم...دلم میخواهد بخندانمش...دلم میخواهد در آغوشش بگیرم و ازش به خاطر همه ی این سالهایی که حتی نگاهش هم نکرده ام عذر خواهی کنم...ای لعنت به من که نمیتوانم...لعنت به من که دلم برای همه چیز و همه کس میسوزد الا خودم...الا این کودک درونم که در اولین تبسمش پیر شده است...پیرش کرده ام...زمینگیرش کرده ام...هروقت آمده بخندد به او گفته ام که نیشش را ببندد...نفسش را بریده ام...لعنت به من...دلم میخواهد جور دیگری بتوانم زندگی کنم...یکجور شاد...یکجور که هر روز بتوانم بهانه ای برای قهقهه زدن داشته باشم...یکجور که خندیدن و شاد بودن بشود قسمتی از وجودم...<br />
من گذشته بدی داشته ام...زندگی وحشتناکی داشته ام...همه تان میدانید...اما به قول مادرم همیشه نمیشود بر سر قبر گذشته ها گریه کرد...باید ببینم چه کار میتوانم برای خودم بکنم...برای خودم نه...برای کودکی که درونم زندگی میکند و نیاز به شادی دارد...نیاز به هوای تازه دارد...کودکی که همیشه ندیده اش انگاشته ام و به فریادها و خواهش هایش بی توجه بوده ام...کودکی که اینهمه سال در درون خودم محبوسش کرده ام...کودکی که  امروز زرد و ضعیف و لرزان کنج وجودم ایستاده است و با چشمهای درشت و مضظربش من را نگاه میکند...کودکی که از من میترسد و حالا که در سلولش را باز کرده ام جرئت بیرون آمدن ندارد...کاش میتوانستم در آغوشش بگیرم و غرق بوسه اش کنم...کودکی که از من میگریزد...از من میگریزد...!<br />
Stop!<br />
I wanna go home<br />
Take off  this uniform<br />
And leave the Show<br />
But  I’m waiting in the cell<br />
Because I have to know<br />
Have I been guilty all this time?<br />
-	Pink Floyd<br />
</p>]]></description>
         <link>http://www.sharagim.net/archives/2008/06/post_152.html</link>
         <guid>http://www.sharagim.net/archives/2008/06/post_152.html</guid>
         <category></category>
         <pubDate>Sun, 08 Jun 2008 07:51:21 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>یک تحول...</title>
         <description><![CDATA[<p>الان حدود دو هفته ست که چراغ سی پی یو مغزم همینجور دائم روشنه و با جفت هسته هاش درگیر یه پردازش خیلی خیلی سنگین و مهم وقت گیرشده که تا تموم نشه عملا  هیچ برنامه دیگه ای قابلیت بارگذاری و اجرا پیدا نمیکنه...وبلاگ نویسی که دیگه خودش به تنهایی یه نرم افزاره به عظمت تری دی مکس که در حالت عادی هم که سی پی یوی مغزم خالی و  بی کار باشه با هزار بسم الله بسم الله میرم سمتش که یه وقت وسطاش هنگ نکنم... حالا شما هی بیاین کامنت بذارین و آفلاین بدین که فلانی چرا آپدیت نمیکنی...اخه شما که نمیدونین  چی شده و الان هم چون هنوز نه به داره و نه به بار منم نمیخوام که  بیام توی بوق و کرنا کنم که آهای ملت قراره تا ده پونزده روز دیگه زندگی من از این رو به اون رو بشه... باور کنین خودمم نمیدونم اون روش چی هست...از اینی که الان هست احتمالا داغون تر نمیتونه باشه...البته شایدم باشه و 6 ماه دیگه منم مثل علی سنتوری نشسته باشم وسط یه خرابه و در حال کله گنجیشکی گرفتن واسه چهار تا معتاد درب و داغون تر از خودم باشم...من که میدونم الان همتون مثه گربه ای که یه چیز جالب دیده باشه مردمک چشمهاتون گشاد شده و گوشها و سیبیلاتون رو هم دادین جلو و براق شدین که ببینین جریان چیه و قراره که چی بشه بالاخره...ولی واقعا فعلا به خاطر یه سری مسائل امنیتی نمیتونم چیزی بگم و فقط برای اینکه خیال دخترایی که اینجا رو میخونن راحت بشه بگم که مساله ربطی به ازدواج مزدواج نداره...من نمیدونم چرا این دختر پخترا انقدر علاقه به ازدواج دارن...اصلا ولش کن...الان سر این بحث باز بشه و فک منم گرم بشه این نوشته که قراره یه یاد داشت کوتاه باشه میشه مثنوی هفتاد من...!خلاصه نه ربطی به ازدواج  داره و نه البته ربطی به گرین کارت و مساله مهاجرتم و صد البته نه ربطی به اون کلاسهای آنتولوژی که قراره توی هفته بعد تشکیل بشه و شهریه ش  رو اون خانوم (ر.ج. پست قبلی) زحمت کشیدن و خودشون پرداخت کردن...حالا بعدا میگم که جریان از چه قراره!<br />
فقط اومدم بگم نگران من نباشین...حالم خوبه (البته با توجه به استانداردهای ایران: زنده بودن = خوب بودن)...به زودی اگه بدتر نشم بهتر هم میشم.همین!</p>]]></description>
         <link>http://www.sharagim.net/archives/2008/05/post_151.html</link>
         <guid>http://www.sharagim.net/archives/2008/05/post_151.html</guid>
         <category>روزنوشته ها</category>
         <pubDate>Fri, 30 May 2008 15:28:32 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>یک فرصت استثنایی...!</title>
         <description><![CDATA[<p>تقریبا دو هفته پیش بود که لا به لای ایمیل هایم یک ایمیل، حسابی فکر و ذکرم را معطوف به خودش کرد...نگارنده خانوم نسبتا جوانی بود که ظاهرا مدتهای زیادی جزء خواننده های به اصطلاح " بی آزار و بی خاصیت" اینجا بوده و ناگهان در یک شب دل انگیز بهاری دل به دریا زده و تصمیم گرفته  ایمیلی برای بنده بفرستد...نامه مختصر و مفید والبته کمی غافلگیر کننده بود...این خانوم نوشته  بود که به زودی باعث اتفاقی در زندگی من خواهد شد که به کل مسیر زندگی من تغییر خواهد کرد و اینکه افق های جدیدی را روبرویم خواهد گشود که تصورش را هم نمیتوانم بکنم و البته توضیحات بیشتر را منوط به این کرده بود که اولا من خودم مایل به این کار باشم و در ثانی زمانی را در اختیارش قرار دهم که بتواند با من صحبت کند...<br />
راستش دوزاری من اینگونه افتاد که بالاخره بعد از پنج سال وبلاگ نویسی، دری به تخته ای خورده است و دست تقدیر دختر یکی از تجار سرشناس تهرانی را بر سر راه من قرار داده و این خانوم هم یک دل نه صد دل عاشق متانت و وقار و فرهیختگی و صراحت وهوش و نکته سنجی و با نمکی و چشم و ابروی ندیده من شده است و تصمیم دارد پیشنهادی به من بدهد که من نتوانم آن را رد کنم...پیشنهادی شاید در حد گذراندن ماه عسل در جزایر هاوایی و یا زندگی در ویلایی مجلل در جنوب فرانسه!<br />
بلافاصله دست به کیبورد شدم و هرچه در چنته داشتم رو کردم و با نثری زیبا و مرصع و در چند جمله مراتب امتنان و تشکر خود را اعلام و اضافه کردم بسیار کنجکاو و علاقمندم که بتوانم با ایشان به صورت آنلاین دیداری داشته باشم تا در این زمینه بیشتر گفتگو کنیم و تاریخ و ساعتی را برای یک قرار ملاقات اینترنتی مشخص کردم.<br />
روز بعد رأس ساعت مقرر اتو کشیده و چهار تیغه و افترشیو مالانده پای لپ تاپ و پشت به کتابخانه ام نشسته بودم - که در صورتی که خانوم وب کم خواستند یک جوان خوش تیپ و چهار تیغه را با بک گراند کتابهای کت و کلفت مشاهده کنند – که خانوم پیدایش شد...بعد از یک سلام علیک گرم و خوش و بش های اولیه از من اجازه خواستند که قبل از اینکه حرف اصلی شان را بزنند چند سوال به عنوان مقدمه  از من بپرسند و اولین سوالشان هم این بود که آیا من حاضرم به او اعتماد کنم؟ <br />
خودم را زدم به خریت که مثلا منظورش را نفهمیده ام... با تعجب گفتم اعتماد در چه زمینه ای!؟ (خدا میداند که میدانستم منظورش این است که به او و به قلب پاکش و به عشقی که در سینه دارد اعتماد کنم...میدانستم میخواهد پیشنهادی عجیب و غیر قابل باور به من بدهد و تنها نگرانی اش این است که اگر به من بگوید مثلا برای هفته دیگر باید آماده باشم و همراه او عازم اروپا شوم حرفش را جدی نگیرم و باور نکنم و یا فکر کنم کاسه ای زیر نیم کاسه اش است...) <br />
گفت: "ببینید...شما واقعا فکر میکنید من بر حسب تصادف و اتفاق بر سر راه شما قرار گرفته ام؟من اینطور فکر نمیکنم و میگویم حتما "مقدر" بوده که امروز من با شما در حال صحبت باشم...<br />
توی دلم کلی قند آب میشود  و فکر میکنم که واقعا قدما چقدر خوب گفته اند که عقد بعضی انسانها در آسمان بسته شده و جلوی قسمت نمیشود ایستاد...گفتم:"واقعا نمیدانم...شاید حق با شما باشد...اما لطفا بروید سر اصل مطلب"<br />
گفت: آقای شراگیم! اول به حرفهای من خوب گوش کنید... شما فکر میکنید چقدر می ارزد اگر آدم کل زندگی اش را مدیون چیزی یا کسی باشد...؟چقدر میارزد اگر چیزی بر آدم آنقدر تاثیر بگذارد که تبدیل به یک آدم دیگر شود...؟ چقدر ارزش دارد اگر بتوانی همه ی دنیا را با یک نگاه تازه و متفاوت ببینی و خودت را بیشتر و بهتر از همیشه بشناسی...؟ آقای شراگیم... به من بگو که همه ی اینها چقدر می ارزد؟<br />
حتم داشتم موقع تایپ این جملات پرده ای از اشک جلوی چشمانش را گرفته بود و البته خودم هم از اینهمه تاثیری که بر روی او گذاشته بودم دچار احساسات و نوعی شعف درونی شده بودم...یعنی واقعا خواندن نوشته های من اینهمه بر روی او تاثیر گذاشته بود؟ منکر زیبایی و تاثیر گذاری نوشته هایم نیستم...اما انتظار این را نداشتم که یک روز دختر ثروتمند خسته از زمانه ای با خواندن این سطور به حدی منقلب شود که چک سفید امضایی را جلوی چشمانم بگیرد و با چشمانی خونبار رو به من فریاد بزند: "خودت بگو...بگو که چقدر می ارزد؟" و در اصل با این حرف بخواهد به من حالی کند که همه ی چیزهایی که میتواند به من بدهد در مقابل چیزی که من به او داده ام چیزی نیست...که یک سطر از نوشته های من می ارزد به همه ی ان مکنت و ثروتی که او میتواند در اختیار من قرار دهد...!<br />
واقعا مردد بودم که چه بگویم...بالاخره بعد از مدتی مکث گفتم:"شما  به من لطف دارید...من واقعا خوشحالم که تاثیراتی تا این حد خوب و عمیق بر روی شما گذاشته ام...اما فکر نمیکنم نیاز باشد چیزی به من پرداخت کنید...بزرگترین هدیه برای من همین است که میبینم امروز یک نفر با خواندن نوشته هایم احساس بهتری به خودش و زندگی اش پیدا کرده است...من انتظاری از شما ندارم...اما واقعا تحت تاثیر روح لطیف و زیبای شما قرار گرفته ام...کاش میشد بیشتر با شما آشنا میشدم" - صادقانه بگویم اینجا میخواستم کلک رشتی بزنم...این درس را از من داشته باشید...وقتی دختری پولدار به تورتان خورد سعی کنید برگ برنده ی او را از دستش خارج کنید...یعنی خودتان را بی توجه به ثروت و موقعیت اجتماعی او نشان بدهید...جوری وانمود کنید که انگار برای این چیزها پشیزی ارزش قائل نیستید...برای اینکه از دستش ندهید چیزهای دیگر را علم کنید و به بهانه ی همانها دو دستی به او بچسبید...من از "روح لطیف و زیبا" استفاده کردم...شما میتوانید از "چشمهای قشنگ و درخشان" و یا " قلب مهربان و بزرگ" و مانند اینها استفاده کنید که پافشاری و سماجت شما را برای ادامه دادن رابطه ی با او توجیه کند...اگر کمی بگردید در وجود زشت ترین و رذل ترین دخترهای پولدار هم همیشه میشود دستاویزی برای گیر دادن و عاشق شدن پیدا کرد...به او بگویید که حتی حاضرید با او بروید زیر یک چادر پاره زندگی کنید( مطمئن باشید که خانواده دختر هیچوقت چنین اجازه ای به شما نخواهند داد و بالاخره  از یکی از برجهای درجه یک شمال تهران سر در خواهید آورد)...به او بگویید کاش دختر فقیر و بی بضاعتی بود تا میتوانستید به او ثابت کنید که او را فقط و فقط برای خودش میخواهید(قطعا چنین آرزویی هم سر سوزنی از ثروت او کم نخواهد کرد...!)-<br />
صحبت به اینجا که رسید یک سکوت ناخوشایندی برقرار شد...بعد از دو بار BUZZ فرستادن سرانجام دختر به حرف آمد:<br />
" فکر میکنم اشتباهی پیش امده آقای شراگیم...من متاهل هستم...این را هم بگویم که مدتهاست وبلاگ شما را میخوانم و  همیشه حس میکردم باید در زندگی خودتان تغییر و تحولی ایجاد کنید...من میخواستم بگویم که موقعیتی در حال حاضر وجود دارد که به کمک آن میتوانید زندگی خودتان را کاملا متحول کنید...فقط باید به من اعتماد کنید و البته هزینه آن را هم پرداخت کنید..."<br />
انگار آب سردی ریخته باشند روی سر من...تازه دوزاری ام افتاد که طرف یا گلدکوئیستی ست یا از این پدرسوخته های بنچ مارکتینگ باز است و همه این نامه نگاریها و صحبتها برای این بوده که ما را پرزنت کند...بر مردم آزار لعنت... با این حال سعی کردم خودم را از تک و تا نیندازم...میگویم:"اوه...پس فکر میکنم سوء تفاهمی شده است...جسارتا پای یک تجارت هرمی در میان نیست؟"<br />
میخندد و میگوید:"نه بابا...این چیزها که حقه بازیست...بگذار رک و پوست کنده بگویم ماجرا چیست...یک دوره کلاسهای فشرده ی  "آنتولوژی" هست که حدود یک ماه دیگر برگزار میشود...من خودم سال پیش شرکت کردم و واقعا  درکم را نسبت به جهان هستی و زندگی تغییر داد...کلا سه جلسه هست و هزینه ش هم حدود 150 هزار تومان است...1- اگر واقعا فکر میکنی یک تحول بزرگ توی زندگیت ارزش این را دارد که به خاطرش این پول را بدهی 2- اگر به حرف من اعتماد داری 3-  اگر عقیده نداری که من بی جهت و تصادفی بر سر راه شما قرار گرفته ام که این کلاس را به شما معرفی کنم،  همین امروز برو و ثبت نام کن...باور کن نتیجه اش فوق العاده و باور نکردنی ست...!"<br />
دست به نقد یکی از آن آیکونهای مسخره ی یاهو مسنجر را که طرف یک آه سردی میکشد و با دست میکوبد توی پیشانی اش برایش میفرستم و بعد میپرسم: "از همان کلاسهایی  نیست که یک آدم ریشوی خیلی مهربان می آید و حرفهای قشنگ قشنگ میزند؟ ببینید خانوم محترم... طرف اگر خود حضرت خداوند هم باشد که در مورد هستی و زندگی و کائناتی که آفریده برای ما آدمیان خاکی و فانی کلاس توجیهی و رفع اشکال گذاشته باشد بنده حاضر نیستم چنین پولی به او پرداخت کنم...!<br />
گمانم کمی دلخور شد ولی با این حال باز هم اصرار داشت که ارزش چنین کلاسی خیلی بیشتر از آن است که با پول سنجیده شود و دست آخر با یک جمله حسابی غافلگیرم کرد...گفت که حاضر است هزینه شهریه من را تمام و کمال بپردازد...من هم البته بلافاصله با قبول کردن پیشنهادش به نوعی غافلگیرش کردم و بی معطلی شماره حسابم را برایش فرستادم و قول دادم به محض اینکه پول را به حسابم واریز کرد بروم و ثبت نام کنم...سنگ مفت گنجشک مفت...! خدا را چه دیدید...شاید واقعا این کلاسها باعث شد  از این دید تخمی ای که در حال حاضر نسبت به زندگی دارم خلاص شوم و یک دید متعالی تری پیدا کنم.<br />
</p>]]></description>
         <link>http://www.sharagim.net/archives/2008/05/post_150.html</link>
         <guid>http://www.sharagim.net/archives/2008/05/post_150.html</guid>
         <category>شوخی - طنز</category>
         <pubDate>Wed, 14 May 2008 10:51:00 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>Expire: 2008/07/1</title>
         <description><![CDATA[<p>یک اخطار کاملا جدی:<br />
<em>این نوشته حاوی مطالب و نکاتی ست که خواندنش به افراد زیر هجده سال و همچنین آدمهای اتو کشیده و پاستوریزه و مامان جونم اینا به هیچ وجه توصیه نمیشود...این را گفتم بگویم که بعد مدیون کسی نشوم!</em></p>

<p>چند روز پیش یکی از دوستان سابقم که البته متاهل هم هست و به از شما نباشد بچه ی بسیار مودب و خوب و پاستوریزه ایست بعد از مدتها زنگ زد و حسابی غافلگیرم کرد...بعد از حال و احوال پرسی و خوش و بش های اولیه دیدم این رفیقم به مِن مِن کردن افتاده و علی الظاهر میخواهد چیزی بگوید که رویش نمیشود... ته دلم گفتم حتما یک خبری هست و لابد کفگیرش خورده ته دیگ و پولی چیزی میخواهد و خودم را آماده کرده بودم که با یک عذرخواهی صمیمانه به او بگویم که آه در بساط ندارم و از این حرفها...ولی داستان چیز دیگری بود و وقتی این دوست من بالاخره  بعد از کلی عذرخواهی و ابراز شرمندگی به حرف آمد، به حدی غافلگیر شدم که واقعا هیچ عکس العملی نمیتوانستم نشان بدهم...این دوست من گفت:" شراگیم جان واقعا شرمنده ام...حقیقت این است که من و عیال تصمیم گرفته ایم بچه دار شویم...از طرفی  در حال حاضر چهل پنجاه تایی "کاندوم"  استفاده نشده در خانه داریم که دیگر به کارمان نمی آید و تاریخ مصرفش هم در حال تمام شدن است...گفتم خب تو شاید مصرف داشته باشی و به کارت بیاید...تو را به خدا اسائه ادب نشود...واقعا هرچه فکر کردم دیدم با کسی جز تو آنقدر راحت نیستم و خب از طرفی حیف است که اینها را دور بیاندازیم...اگر واقعا فکر میکنی به کارت می آید بگو که به دستت برسانم..."<br />
مانده بودم چه بگویم...این حرفها را اگر همین سهیل میرصادقی خودمان به من زده بود خب میگفتم از اول هم این پسر رویش توی روی من باز بوده و عیبی ندارد...ولی این یکی از ان تیپ آدمهایی ست که هیچوقت:"تشریف بیاورید" و " لطف عالی مستدام" و " مزین فرمودید" از دهانش نمی افتاد...واقعا نمیدانستم چه بگویم...جواب رد که به هیچ عنوان نمیتوانستم بدهم...از طرفی صورت خوشی نداشت حالا که این بنده خدا دلش را زده به دریا و به ما رو انداخته ما دست رد به سینه اش بزنیم...از طرفی هم واقعا دلم میخواست بالاخره  این "کاندوم" را از نزدیک ببینم که چه شکلی ست...!قبول کنید که خجالت آور است که یک جوان سی ساله به عمرش کاندوم از نزدیک ندیده باشد...البته چند باری توی فیلمها دیده بودم اما متاسفانه همیشه سر آلت هنر پیشه قرار داشت و طبیعتا شکل واقعی اش را از دست داده بود...حدس خودم همیشه این بود که باید چیزی توی مایه های بادکنک باد نکرده باشد...یا از این ویز ویزی ها که باریک تر و درازترند...<br />
این کاندوم هم از ان چیزهاییست که فکر نمیکنم هیچوقت در زندگی جرئت کنم بروم داروخانه و بگویم مثلا:" لطفا سه تا "کاندوم" بدهید...!" خیلی خجالت اور است...همیشه فکر میکنم اگر داروخانه دار برگردد بگوید مثلا برای چه کاری میخواستید باید چه جواب بدهم...؟ احتمالا همانجا آب میشوم و میروم توی زمین... یا مثلا اگر برگردد بگوید چه سایزی مد نظرتان است چه خاکی به سرم بریزم...؟واقعا کاندوم هم سایز بندی دارد؟ اگر دارد بر چه اساسی ست...؟طول؟ عرض؟ اصلا واحدش اینچ است یا سانتی متر...؟ واقعا اگر چنین چیزی بپرسد حسابی گیر میفتم و احتمالا آن لحظه باید انگشتهایم را اول حلقه کنم و بگویم " انقدر" و بعد پنجه ام را باز کنم و بگویم "در انقدر" ...!! <br />
خب آدم وقتی راجع به چیزی اطلاعات ندارد بهتر است هیچوقت دنبال خریدنش هم نرود...آن هم چنین چیزی که هزار سوراخ سمبه و زوایای پنهان دارد که آدمی مثل من از هیچکدامش هم سر در نمیآورد...خاردار و بی خار و طعم دار و بی طعم و ترش و شیرین و رنگی و سیاه سفید و ...چه میدانم...</p>

<p>خلاصه رفتم و دو بسته ی پیچیده شده در روزنامه و قرار داده شده در یک مشمای مشکی را در یک عملیات دو صفر هفتی از او تحویل  گرفتم...به خانه که رسیدم لباسهایم را در نیاورده افتادم به جان روزنامه ها و بسته ها را خارج کردم...یک بسته ی آبی رنگ بود با مارک lelia و یک بسته خاکستری رنگ با مارک relax ...اعتراف میکنم انتظار دیدن هرچیزی را داشتم جز همانی که داخل بسته ها بود...یک حلقه ی روغنی و بد شکل در بسته بندی هایی که آدم را به یاد این قرص های حشره کش خانگی می انداخت...یکی اش را با احتیاط باز کردم و سعی کردم با انگشت امتحانش کنم...چرب و لزج و چندش اور بود...توی یکی از بسته ها یک دستورالعمل استفاده هم قرار داشت... دستم را شستم و آمدم و به دقت دستور العمل را خواندم...تقریبا واضح و روشن همه چیز را توضیح داده بود...رفتم لباسهایم را به طور کامل در آوردم و آمدم نشستم روی مبل و سعی کردم یکی از آنها را در محل مقرر قرار دهم...توی برگه ی راهنما نوشته بود "در حالت نعوظ کاندوم را روی آلت قرار داده و با حرکت دست ان را غلطانده و تا انتهای آلت باز نمایید"...حالا بیا و درستش کن...! سر ظهری و با این همه خستگی و بیخوابی همین یک "نعوظ" را کم داشتم...ولی واقعا دلم میخواست ببینم استفاده از کاندوم چه حسی دارد...رفتم و یک نگاهی به فولدر مخفی ام انداختم...چیز دندان گیری نبود...یک سری عکسهایی بود که از این و ان گرفته بودم...حالم از این پورن استارهایی که مثل احمقها زل میزنند به دوربین و نیششان هم تا بناگوش باز است به هم میخورد...متاسفانه حدود دو سه هزار تا عکس درجه یکم را یکی دو سال پیش در یک تصمیم عجولانه و احمقانه و شاید هم عارفانه پاک کرده بودم...از ان عکسهایی که تک تک و با وسواس زیاد و به مرور از اینترنت جمع کرده بودم...!</p>

<p>چشمهایم را بستم و سعی کردم معدود ماجراجویی هایی را که داشتم به یاد بیاورم...اولین بوسه ها...اولین نوازشها...توی رختخواب...حمام های دو نفری...نه...انگار نه انگار...در اینجور مسائل وقتی آدم بخواهد تمرکزش را روی چنین کاری بگذارد بدتر آلت آدم با آدم لج میکند...!سعی کردم از تخیلاتم استفاده کنم...این آخرین و مخوف ترین اسلحه ای که همیشه به کار می آید...همیشه موثر است...وقتی افسار ذهنت را رها کنی تا برای خودش در مرتع هوسها و تمایلات جنسی  بچرد، ذهن شروع میکند به جفتکپرانی و یورتمه رفتن و به هر کنج و گوشه ای سر میکشد...پیشاپیش از همه ی کسانی که قربانی فانتزی ها و تخیلات جنسی من شدند عذرخواهی میکنم...چشمهایم را بستم و ان دختری را دیدم که با مهیار توی پارک طالقانی دیده بودیم که بدون توجه به من در حال لخت شدن بود...چشمهایم را بستم و دیدم خانوم ایکس  که تا به حال جز با احترام و ادب  با هم برخوردی نداشته ایم لخت و برهنه  جلوی من خبردار ایستاده است تا من تماشایش کنم...چشمهایم را بستم و خانوم ایگرگ را دیدم که شلوار جین چسبانش را از روی پاهای بلند و کشیده اش آرام آرام پایین میسراند و من محو تماشایش هستم........<br />
...چشمهایم را بستم و همه ی آن چیزهایی را دیدم که با چشمهای باز شهامت بازگو کردنش را هم ندارم......................</p>

<p>...درست مطابق دستور العمل کاندوم را در محل مقرر قرار دادم و آن را باز کردم...تازه قیافه اش برایم آشنا شد و شد شبیه آن کاندومهایی که توی فیلمها دیده بودم...یک چند دقیقه ای محو تماشایش بودم...انگار چیز بدی هم نیست...آدم حس میکند یکی آلتش را محکم گرفته و فشار میدهد...تاریخ روی جعبه را نگاه میکنم..Expire:2008/07/01  ...واقعا فرصت کمی ست...فکر نمیکنم در خوشبینانه ترین حالت هم بتوانم به موقع همه را استفاده کنم...یعنی اگر یک فراخوان عمومی هم  اینجا بدهم بعید میدانم آنقدری داوطلب پیدا بشود که تا آن تاریخ چیزی از کاندومها باقی نماند...هرچه فکر میکنم عقلم به جایی قد نمیدهد که این دوستم چرا باید فکر کند که من یک ماشین سکس هستم که در شبانه روز سه شیفت میتوانم کار کنم...؟...واقعا نمیدانم با اینهمه کاندوم در معرض انقضا چه کنم...اصلا شاید برای خود ارضایی هم بشود از کاندوم استفاده کرد...امتحانش ضرری ندارد...به هر حال بهداشتی تر است...!<br />
</p>]]></description>
         <link>http://www.sharagim.net/archives/2008/04/expire_2008071.html</link>
         <guid>http://www.sharagim.net/archives/2008/04/expire_2008071.html</guid>
         <category>بالای 18 سال</category>
         <pubDate>Wed, 30 Apr 2008 21:53:09 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>حافظ ای حافظ شیرازی...!</title>
         <description><![CDATA[<p>در نظر بازی ما بی خبران حیرانند<br />
من چنینم که نمودم دگر ایشان دانند</p>

<p>عاقـلان نقطـه پرگــــــار وجودند ولی<br />
عشق داند که در این دایره سرگردانند</p>

<p>جلوه گاه رخ او دیده من تنها نیست<br />
ماه و خورشید هم این آینه میگردانند</p>

<p>عهد ما با لب شیرین دهنان بست خدا<br />
ما همه بنده و این قوم خداوندانند</p>

<p>مفلسانیم و هوای می و مطرب داریم<br />
آه اگر خرقه پشمین به گرو نستانند</p>

<p>وصف رخساره خورشید ز خفاش نپرس<br />
که در آن آینه صاحب نظران حیرانند</p>

<p>لاف عشق و گله از یار زهی لاف دروغ<br />
عشقبازان چنین مستحق هجرانند</p>

<p>مگرم چشم سیاه تو بیاموزد کار<br />
ورنه مستوری و مستی همه کس نتوانند</p>

<p>گر به نزهتگه ارواح برد بوی تو باد<br />
عقل و جان گوهر هستی به نثار افشانند</p>

<p>زاهد ار رندی حافظ نکند فهم چه باک<br />
دیو بگریزد از آن قوم که قرآن خوانند</p>

<p>گر شوند آگه از اندیشه ما مغبچگان<br />
بعد از این خرقه صوفی به گرو نستانند</p>

<p>پ.ن: دنبال یک مطلب میگشتم که کمی حال و هوای بحث قبلی عوض  شود...میخواستم اول قسمتی از یک نوشته ی زیبای پروست را بگذارم که دیدم ممکن است حمل بر این شود که دارم آن بحثها را - که پای پروست بینوا هم به آن کشیده شد – به نوعی کش  میدهم...رفتم سراغ دیوان حافظ...بازش کردم و صاف همین شعر آمد...امیدوارم این یکی باعث سوء تفاهم نشود...باور کنید بیت ماقبل آخرش کاملا اوریجینال است و من در ان دستی نبرده ام...به هر حال این شعر برای این است که خلقمان را کمی خوش کنیم...دم حافظ گرم!<br />
</p>]]></description>
         <link>http://www.sharagim.net/archives/2008/04/post_149.html</link>
         <guid>http://www.sharagim.net/archives/2008/04/post_149.html</guid>
         <category>روزنوشته ها</category>
         <pubDate>Sat, 26 Apr 2008 19:57:32 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>داستان و داستان نویسی</title>
         <description><![CDATA[<p>ماجرا از آنجا شروع شد که سهیل که این روزها پای ثابت کلاسهای داستان نویسی جمال میر صادقی شده است داستان کوتاهی از خودش را روی وبلاگش گذاشت با این توضیح که کار اولش است و البته  نوشتنش هم یک صبح تا ظهر بیشتر وقتش را نگرفته است.<br />
قبل از اینکه وارد جزئیات بشوم یک پیش درامدی برایتان بگویم که به اعتقاد من سهیل در زمینه نوشتن آدم با استعدادی ست...نوشته های وبلاگش افت و خیز زیاد دارد اما نوشته های خوبش آنقدر خوب است که جور نوشته های سرسری و دم دستی اش را هم بکشد...سوای این استعداد آنطور که میگوید و می گویند! مطالعه اش هم خوب است...و خب روانشناسی هم که خوانده است و خیلی بیشتر از من و امثال من از هزار توی درون آدمها و روابط فیمابینشان سر در می آورد...جان کلام اینکه  تقریبا همه فاکتورهای نویسنده شدن را دارد و شاید برای همین وقتی شروع به خواندن داستانش کردم توقع داشتم یک چیز درست و حسابی بخوانم...<br />
داستان را که خواندم یک جورهایی وا رفتم...واقعا نمیدانستم باید چه عکس العملی نشان بدهم...راستش خیلی با خودم کلنجار رفتم که بی سر و صدا از کنار اولین داستان بهترین و با استعداد ترین دوستم رد شوم که احیانا باعث ناراحتی اش نشوم...اما دلم طاقت نیاورد و از آنجا که هیچوقت پرده پوشی و ملاحظه کاری را یاد نگرفته ام هرچه را که به ذهنم رسید برایش مسلسل وار ردیف کردم و نوشتم...و خب انصافا این سهیل هم آدم انتقاد پذیر و با ظرفیتی ست...چند کامنتی که بین ما رد و بدل شد  خود گویای همه چیز هست و من فکر میکنم ارزش این را داشته باشد که به عنوان یک پست وبلاگی آن را اینجا قرار دهم تا شاید عده ی بیشتری نظرشان را در این باره بیان کنند...البته منظورم داستان سهیل نیست که آن فرع قضیه است و هرکس دوست داشت میتواند برود <a href="http://www.soheil1351.blogfa.com/post-121.aspx">همانجا و داستان را بخواند و نظرش را هم در مورد ان بنویسد</a>...اصل قضیه این کلاسهای داستان نویسی و داستان خوانی ست که قرار است رمان نویس و داستان نویس تحویل جامعه ی ادبی ما دهند... <br />
و اما کامنتها...من اگر نگوییم تحقیقا، تقریبا بین حدود سی کامنت اولین کسی بودم که صراحتا از داستان و سبک نگارشش انتقاد کردم...بالاخره یا من سواد داستان خوانی ام نم کشیده و ذوق ادبی ام کور شده بود و یا بقیه مشکلی داشته اند که عموما چنان نوشته ای را خوب ارزیابی کرده بودند...به هر حال من اینگونه شروع کردم:</p>

<p>...حقته بزنم له و لورده و درب و داغونت کنم...ولی بازم دم تو گرم که سر و ته یه داستان رو هم آوردی و اونقدر شجاعت داشتی که منتشرش کنی و نظر بقیه رو هم بخوای...به نظر من داستانت خطی بود...فضا سازی نداشت...واقعا نداشت...شخصیت پردازیت سرسری و عجولانه بود...تقریبا از همون اوایل داستان تا ته داستان رو میشد حدس زد...شخصیت زن غیر قابل باور و رفتارهایش به شدت مصنوعی و ساختگی بود...لحن و رفتارهای خشک و سرد زن و ان دادخواست طلاق با آمدنش به زندان برای همخوابگی حتی اگر به اصرار مرد باشد جور در نمی آمد...بیشتر حجم داستان را دیالوگ های مرد گفت و زن گفت و این گفت و آن گفت تشکیل داده بود...نمیگویم داستانی که بر اساس دیالوگ و کلا گفتگوی بین افراد شکل بگیرد لزوما کم ارزش است...اما وقتی نویسنده کل وقتش را میگذارد که از زبان این و ان بنویسد باید خیلی دیالوگهای ناب تر و صیقل داده شده تری را انتخاب کند...یعنی اصطلاحا باید ده بار بنویسد و خط بزند و دست آخر بهترین و مناسب ترین حرف را در دهان شخصیتهای داستانش بگذارد و نه اولین کلامی که به ذهنش رسید...!<br />
...ای بابا...اصلا چه معنی دارد داستانی را که به قول خودت از یک صبح تا ظهر سر و تهش را هم آورده ای بگذاری برای نظرخواهی...!؟ وقتی زحمتی برای نوشتنش نکشیده ای چرا من نوعی باید زحمت خواندن و نقد کردنش را بکشم...؟<br />
سهیل به خدا جدی میگویم...هیچکسی مثل تو استعداد نویسنده شدن ندارد...این کلاس داستان نویسی دارد تو را خراب میکند...میترسم که عادت کنی به اینگونه نوشتن...داستانی که از یک صبح تا ظهر نوشته شود تا مثل مشق تحویل استاد شود بهتر از این در نمی آید...خیلی ها گفته اند داستانت خوب است یا برای کار اول خوب است...به این مزخرفات گوش نکن...اینها یا نمیدانند داستان چیست یا نمیدانند خوب بودن یعنی چه...!خودت هم میدانی که داستانت خوب نیست...میدانم که میدانی...!برای فهمیدنش خواندن یک دهم کتابهایی که خوانده ای هم کفایت میکند...نمیخواهم دلسردت کنم...باور کن اگر گفته بودی روی این داستان یکماه است کار کرده ام، این چیزها را بهت نمیگفتم...صد در صد میگفتم خیلی خوب است...مثل همه میگفتم برای کار اولت خیلی خوب است...به هر حال اگر یکماه عرق می ریختی و چنین چیزی تحویل میدادی میفهمیدم بضاعتت همین است و تشویقت میکردم که توی ذوقت نخورد...ولی وقتی میگویی داستانت را چند ساعته نوشته ای باید بزنم له و لورده ات کنم...چون اگر خود همینگوی هم باشی یکساعته و دو ساعته و چند ساعته نمیتوانی چیز ارزشمندی خلق کنی...مگر اینکه فقط بخواهی داستانت را به عنوان مشق شب به معلم داستان نویسی ات تحویل بدهی...و البته این مشق هم فقط به درد همان معلم داستان نویسی! میخورد که از قبل آن خرج و دخلش در بیاید...سهیل تو را به خدا خودت را خراب نکن...این کلاس داستان نویسی را بیخیال شو...!هیچ نویسنده ای _ مطلقا هیچ نویسنده صاحب نام و ارزشمندی_ از کلاسهای داستان نویسی بیرون نیامده است که تو دومی اش باشی...!<br />
امیدوارم لحنم بد نبوده باشد...چون به هر حال قصد اصلاح و ویرایش نوشته ام را ندارم...با این حال خیلی شجاعی که چنین داستانی را گذاشته ای که دیگران در موردش نظر بدهند...واقعا میگویم...من اگر یکدهم شجاعت تو را داشتم روزی یک داستان کوتاه مینوشتم و سالی چهار کتاب روانه بازار میکردم...!جدا تحسینت میکنم...</p>

<p>سهیل خداوکیلی خیلی متمدنانه تر از من جواب داد:</p>

<p><em>به شری : با حرفهات موافقم . نهایتا ضعف اصلی این داستان نبود فضا و رنگ است که می توانست بین دیالوگ ها بنشیند و بدین ترتیب حال و هوای داستان خیلی بهتر شود . اما در این که نباید به کلاس رفت دربست مخالفم . فکر می کنم تصورت راجع به کلاس داستان نویسی اشتباه است . اصلا اینجور نیست که طرف برود پای تخته و بگوید بچه های عزیز داستان را اینجوری می نویسند !! به طور خلاصه اینطوری است که هر جلسه دو یا سه نفر داستانی که نوشته اند را می خوانند و بقیه نقد می کنند . بنابراین این که داستانت توسط دیگران خوانده شود و نظرشان را بشنوی یک موهبت الهی است . در ضمن از این که می ترسی کارهایت را به دیگران نشان بدهی تعجب می کنم . پدرجان گیرم چیزی که نوشتی بد بود ( مثل همین داستان من ) چهار نفر هم گفتند که بد است . این چه عیبی دارد ؟ مگر توهم نابغه بودن داری یا فکر می کنی همه باید از اول کار ساموئل بکت باشند ؟ تا نوشته هایت نقد نشود نمی توانی از کم و کیفش باخبر باشی . بله عزیز من چخوف و تولستوی به کلاس داستان نویسی نرفتند به این دلیل ساده که چنین امکانی در اختیارشان نبوده است . وگرنه درصد بالائی از نویسنده های نسل نو آمریکا حاصل دانشگاه ها و کلاس های نویسندگی هستند نمونه دم دستش هم همین اقای ریموند کارور ؟است . نهایتا من اصلا از این که کلاس می روم پشیمان نیستم و همانطور که قبلا گفتم به تو هم توصیه می کنم که در یکی از این کلاس ها شرکت کنی . من یکی خداروشکر خودم را چخوف و گارسیا مارکز مقایسه نمی کنم . تو اگر به نظر خودت چیزی در ردیف نوایغ دنیای نویسندگی هستی موضوع دیگری است ! نهایتا رمز این کار نوشتن و نوشتن و نوشتن و نقد شدن و نقد شدن و نقد شدن است . والسلام </em>.</p>

<p>من کم که نیاوردم هیچ کلی هم زیاد آوردم و باز یک منبر اساسی دیگر برایش رفتم:</p>

<p>سهیل جان این کار هیچ رمز و رازی ندارد...این حرفها مال کسانیست که دوست دارند ادای نویسنده ها را در بیاورند...دوست دارند کلاسهای داستان نویسی شان همیشه گرم باشد...تو یا میتوانی بنویسی و یا نمیتوانی...تو یا فرق یک داستان بد را با یک داستان خوب میدانی و یا نمیدانی...اگر نمیتوانی و نمیدانی اصلا نویسنده نیستی...وقتت را تلف نکن...این که دیگران به تو نقاط قوت و ضعفت را گوشزد کنند یعنی اینکه تو داستان را نمیشناسی...یعنی تو همانقدر از خواندن صد سال تنهایی لذت میبری که برای مثال از خواندن داستانهای فهیمه رحیمی...حتما باید کسی به تو بگوید این داستان فضا سازی ندارد...شخصیت پردازی ندارد...دیالوگهایش بند تنبانی و سست است...موضوعش یکنواخت و خطی و قابل پیش بینی ست...حتما باید اینها را و یا شاید مزایای داستانت را از زبان یکی دیگر بشنفی تا بر ان واقف شوی و برای اصلاح و یا تقویتش در داستانهای بعدی اقدام کنی؟<br />
نمیدانم...تقصیر تو نیست...واقعا قرن بیست و یکم قرن مسخره ایست...همه چیزش مکانیزه و ماشینی شده ...همه چیزش خط کشی شده و بارکد زده شده است...بعد از خیار گلخانه ای و گوجه فرنگی ژنتیکی و پرتقال پیوندی و ماهی پرورشی و مرغ هورمونی و رحم مصنوعی چشممان به محصولات جدید کارخانه های نویسنده سازی روشن...نویسنده های نسل نوی آمریکایی! که همگی هم از پشت میزهای مدرسه نویسندگی وارد عالم ادبیات شده اند...واقعا امیدوارم حاصل کارشان به بی مزگی و بی خاصیتی و بی هویتی بقیه محصولات قرن بیست و یکم نباشد...!نویسنده ای که دائم چشمش به رقبا و رفقا و منتقدینش باشد که چه میگویند و چه میکنند تا خود را مطابق خواست و سلیقه انها اصلاح کند، نویسنده نیست...نمیدانم چیست...اما هرچه هست نویسنده نیست و حاصل کارش هم یک چیز مصنوعی و بی مزه و بی خاصیتی است در ردیف همان چیزهایی که عرض شد...میشود یک داستان نویس فرمایشی...<br />
شاید واقعا راست باشد که ادبیات مرده است...اما اگر اینطور هم باشد من ترجیح میدهم به جای خواندن ادبیات امروز دنیا...به جای خواندن ادبیات نویسنده های نسل نوی آمریکایی که با خط کش و گونیا و پرگار و ماشین حساب داستان مینویسند... همان داستانهای تکراری قدیمی را بخوانم...همان داستانهایی که آدم را سرشار از لذتی میکنند که ناب است و اصیل است و طبیعی...همان لذتی که حاصل نبوغ و خلاقیت و استعداد و شهامت نویسنده اش است و نه حاصل باید ها و نباید های منتقدین و راه و چاه نشان دادن های معلمین داستان نویسی...!<br />
سهیل جان من نه نویسنده ام و نه ادعایی در این زمینه دارم...اما بدبختانه داستان زیاد خوانده ام...ترجیح میدهم اگر روزی قرار باشد من هم داستانی بنویسم چیزی باشد که نوشتنش به من همان لذت نابی را بدهد که امروز از خواندن آثار چخوف و ماکز میبرم... و برای من که خودم را یک داستان خوان شش دانگ و حرفه ای میدانم نوشتن آن داستانی میتواند ارضا کننده و لذتبخش باشد که همردیف و یا لااقل نزدیک به چیزی باشد که من آن را "داستان" میشناسم و تعریف میکنم...اگر توانایی تجربه چنین لذتی را در خودم نبینم ترجیح میدهم اسم "نویسنده" را به دنبال خود یدک نکشم و همان "خواننده" داستانهای ناب باقی بمانم...!</p>

<p>سهیل در جواب من اینگونه ادامه داد:</p>

<p><em>به شری ؟ اقاجان چرا موضوع را تا این حد ساده و قالبی می بینی ؟ یعنی چی که تو یا بلدی داستان بنویسی یا بلد نیستی ؟ بنابراین احتیاجی نیست که کسی به تو نقاط قوت و ضعفت را گوشزد کند ؟ به نظرم تو فقط داری شعار میدی . آن هم شعارهای کلی . مقایسه کردن موج نو ادبیات مدرن با خیار گلخانه ای و ..هم برای من قابل درک نیست . می گوئی کسی چیزی ندارد به ما یاد بدهد !! عزیز جان کسی که تمام عمرش در نوشتن صرف شده و ده ها جلد کتاب منتشر شده دارد قطعا خیلی بیشتر از من تجربه دارد . بدیهی است که چیزهای بیشماری برای یادگرفتن هست . بله . قطعا خواندن به من و تو دید کلی در مورد ادبیات می دهد . اما این به تنهائی کافی نیست . من نمی گویم راه نویسندگی فقط از درون کلاس های نویسندگی است . ولی قطعا این راه بهتر و مطمئنتر است . نظر تو در مورد ادبیات کلاسیک شاید صادق باشد . ولی در مورد ادبیات مدرن اینطور نیست . داستان معاصر با کارهای جمالزاده و هوگو و استاندال فرق دارد . در آن زمان صرف یک موضوع خوب به تنهائی کیفیت داستان را تضمین می کرد . الان داستانها به ندرت موضوع گرا هستند . بیشتر بازی های زبانی و تکنیک های مختلف است . بازهم معتقدم چیزهای بسیاری هست که با خواندن و نوشتن تنهائی نمی توانی یادبگیری . شاید حتی به فکرت هم خطور نکند . بله هنر اصیل و ناب با آموختن به دست نمی اید . ولی به فرض وجود استعداد و زمینه . آموختن و استفاده از تجربه دیگران هم بسیار مفید و موثر است<br />
نوشتن به تنهائی و نقد کارهای خود ابدا کافی نیست . علی الخصوص در هنر . کارل پوپر از واژه ای به نام کوری رابینسون استفاده می کند که تصور می کنم اینجا مصداق دارد . می گوید بالفرض رابینسون کروزوئه به تنهائی در آن جزیره کلی مطلب می نویسد . و آن مطالب به نظر خودش بسیار خوب و ارزشمند است . اما در عالم واقع اینطور نیست . چون هنوز کس دیگری آن اثار را نخوانده و نظری نداده است . او دچار کوری رابینسون است . چون هیچوقت نقد نشده است . داستان ملاقات شرعی ایرادات بسیاری داشت که من بعد از نوشتن به فکرم نمی رسید . حالا که افراد بسیاری آن را خوانده اند می توانم بفهمم ایرادات چه بوده و بدین ترتیب در کار بعدی آن ایرادات را تکرار نخواهم کرد . در صورتی که اگر این داستان توسط افراد مختلف نقد نمی شد من قادر به درک ایراداتم نبودم . این یک موضوع بدیهی است و تصور می کنم بحث کردن بر سر این موضوع کمی عجیب است . نهایتا اصلا معتقد نیستم که نوشتن به تنهائی سازنده تر و مفید تر از شرکت در فلان کلاس باشد ...</em></p>

<p>من هم که دیدم ظاهرا قرار نیست ما به تفاهم و دیدگاه مشترکی برسیم و سهیل به این سادگی ها دست از سر کچل این میرجمال صادقی بر نخواهد داشت بحث را با یک تذکر تمام کردم:</p>

<p>اوکی..ظاهرا آب من و تو با هم توی یک جو نمی رود...فقط این را بگویم که بر عکس نظر تو هیچگاه و در هیچ دوره ای "صرف یک موضوع خوب" تضمین کننده خوبی و بدی داستانی نبوده است...همین داستانهای کوتاه چخوف را اگر بخوانی میبینی فقط شیوه پرداخت و زاویه دید است که یک داستان را "داستان" میکند!حتی اگر موضوع کلی داستان پیش پا افتاده ترین مساله روی زمین باشد!</p>

<p>پ.ن: دلم میخواهد نظر دوستان را بدانم...مخصوصا دوستانی که از دور یا نزدیک دستی بر آتش کم جان ادبیات این مملکت دارند...میخواهم بدانم کسی با مشق شب نوشتن و کلاس رفتن و داستان درجه 3 خواندن و داستان درجه 4  شنیدن واقعا نویسنده میشود...؟منظورم نویسنده به معنای کسی ست که بتواند اثری در خور نام "داستان" پدید بیاورد...(متاسفانه این روزها چوب توی سر سگ بزنی نویسنده ریخته و هرکس با ناشری آشنایی داشته و هرکس در محفلی رفت و امدی داشته شده است نویسنده و کتابش هم زیر چاپ رفته...)میخواهم بدانم وقتی میشود صاف رفت به سراغ  تولستوی و داستایوفسکی و چخوف و مارکز و همینگوی و فاکنر و سلینجر و ... چرا باید در این مراسمات شبه خاله بازی دور هم جمع شویم و  تند و تند مزخرف بنوییسیم و مزخرف گوش کنیم؟<br />
میخواهم بدانم برای یک فرد مستعد، داشتن کمی ضریب هوشی - که  لازمه نویسندگی ست- برای درس گرفتن از اساتید واقعی داستان نویسی کافی نیست؟میخواهم بدانم داستان نویسی یک چیز مثلا شبیه  دو و میدانی ست که عده ای دور هم جمع شوند و با هم تمرین کنند و بدوند و عرق بریزند و بعد هم قهرمان بشوند؟ یا اینکه هر نویسنده ای باید در خلوت خودش عرق بریزد و کار کند و تنها مرجع تشخیص قوت و ضعفش هم خودش باشد...غریزه ی نویسندگی اش باشد...نمیدانم...شاید من خیلی احساسی به این ماجرا نگاه میکنم...شاید من نمیتوانم کسانی را داستان نویس بنامم که با خط کش و پرگار و فرمول و ماشین حساب میخواهند داستان نویس شوند...شاید من فکر میکنم هر نویسنده ای غریزه ای دارد که به او میگوید چطور بنویسد...چطور خوب بنویسد...نمیدانم...واقعا دلم میخواهد نظر شما را هم بدانم...</p>

<p>پ.ن: صحبت از داستان نویسی شد...آب دستتان است بگذارید زمین و همین الان بروید وبلاگ <a href="http://moniro.blogfa.com">مونیرو</a> و بگردید در میان نوشته ها و ان مصاحبه ی اوئه (نویسنده ژاپنی) را که بابک تختی ترجمه اش کرده گیر بیاورید و بخوانید تا بفهمید کسی که نوبل ادبی میگیرد چگونه مینویسد...(این مصاحبه دو قسمت است...هر دو قسمت را بخوانید)...و یک چیز دیگر هم هست...مونیرو این روزها اگر تنبلی نکند دارد کم کم یک وبلاگ نویس شش دانگ میشود...در میان نوشته های صفحه آخرش چیزهای خوبی پیدا میکنید...شخصا توصیه میکنم نقد کوتاه اما دقیقش را بر فیلم "جایی برای پیرمردها نیست" از دست ندهید...!<br />
</p>]]></description>
         <link>http://www.sharagim.net/archives/2008/04/post_148.html</link>
         <guid>http://www.sharagim.net/archives/2008/04/post_148.html</guid>
         <category>اجتماعی- انتقادی- تحلیلی</category>
         <pubDate>Tue, 22 Apr 2008 23:09:33 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>جاده...</title>
         <description><![CDATA[<p>الان که من تنهام و آقا و نوکر خودمم زندگی برام مثل یه جاده ی پیچ در پیچ کوهستانی میمونه...شما فرض بگیرین جاده چالوس...من تا تهش رو با دوچرخه رفتم...بذار بهتون بگم چجوریه...خیلی خسته میشی...اشکت در میاد اونهمه سربالایی رو رکاب بزنی...حسابی عرق میکنی و به نفس نفس میفتی...خیلی سخته...با این حال یک لحظه هم پشیمون نمیشی و فکر برگشتن به سرت نمیزنه...چون پشت هر پیچش و ته هر تونلش  یه منظره تازه و ناشناخته  منتطرت نشسته...وقتی از این ور وارد تونل میشی هیچ نمیدونی که از کجا سر در میاری...ممکنه این ور آفتاب بشه و اون ور بارون بیاد...ممکنه این ور سربالایی باشه و اون ور یه دفعه سرپاییتی بشه...ممکنه این ور خشک باشه و اون ور پر از گل و گیاه باشه...تو نمیدونی...لااقل من که  بار اولم  بود جاده چالوس رو میرفتم نمیدونستم...همه چیزش برام تازه و ناشناخته بود...برای همین ادامه دادم...دوستی که همراهم اومده بود نزدیک سد کرج ول کرد و برگشت...من هم الان دیگه بعید میدونم بتونم یه بار دیگه اون کار رو بکنم...نمیتونم چون دیگه اون جاده برام چیز تازه ای نداره...مگه میشه وقتی نصف جون رسیدی به گچسر اون سربالایی خشک و تند و تیز و طولانی بعد از گچسر تا تونل کندوان رو بدونی چجوریه و بازم بری؟حماقته...!الان که فکرش رو میکنم میبینم یک میلیون هم بهم بدن حاضر نیستم دوباره با دوچرخه م برم توی دل اون ماری که  پیچیده به پای البرز و تا اونجا که تونسته بالا رفته.</p>

<p>من با دوچرخه م اصفهان هم رفتم...ولی جاده ی اصفهان برخلاف جاده چالوس حسابی من رو عذاب داد...پوستم رو کند...اشکم رو در آورد...یه شکنجه واقعی بود...به نظر عجیب میاد...کسانی که دوچرخه سواری کردن میدونن قاعدتا یه جاده کفی با یه جاده سربالایی برای دوچرخه سواری قابل قیاس نیست...اما همون جاده کفی برای من که بارها و بارها با اتوبوس و سواری طی کرده بودمش و همه جاش رو میشناختم شده بود یه هیولا...جاده ای که تا جایی که چشمت کار میکرد توی دل بیابون جلو رفته بود و میدونستی ته اون افق هم باز یه افق دیگه ست درست مثل همینی که داری میبینی...به همین خشکی، به همین یکنواختی و به همین دور دستی...و وقتی خیلی جلوتر بری...وقتی دو سه روز با همین منظره ها سر کنی تهش یه شهری هست که اونجا هم چیز تازه و ندیده ای منتظرت نیست...</p>

<p>اون چیزی که آدم رو بیچاره میکنه...اون چیزی که پدر آدم رو در میاره و آدم رو حسابی به غلط کردن میندازه سختی و آسونی و یا کوتاهی و بلندی راه نیست...مشخص بودن و یکنواختی راهه...اینه که تا صد کیلومتر جلوترت رو بدونی دقیقا چی در انتطارته...خیلی وقتها فکر میکنم برای آدمی مثل من ازدواج کردن یعنی از این جاده پر پیچ و خمی که توش هستم در بیام و خودم رو بندازم توی دل یه جاده ی کفی و آسون...یه جاده که مطمئناً من رو به یه جایی میرسونه...چرا نرسونه؟ همین خانوم شین مناسب ترین کیس برای ازدواج کردنه...وقتی تا حالا و با این همه جانگولر بازیهایی که من براش در آوردم و اینهمه فلسفه بافیهایی که کردم تا بتونه راحت تر از من جدا بشه هنوز باهام مونده یعنی به هر حال آدمیه که من رو واقعا دوست داره...چرا باهاش ازدواج نکنم وقتی که نمیدونم باید باهاش چیکار کنم؟ دختر دوست داشتنی و بانمکیه...هیچ چیزی نداره که توی ذوق من بزنه...نه اهل ادا اطواره و نه زیاده خواهه و نه توقع بی جایی از من داره...خیلی با گذشت و مهربونه و از اون تیپ دخترهاییه که اگه کسی رو دوست داشته باشن، با بد و خوب و داشته و نداشته ش میسازن...توی این شرایطی که من دارم...توی این شرایطی که یه خلاء بزرگ رو به روم  دهن باز کرده که من رو ببلعه...توی این شرایطی که شدم باتلاق و هر روز بیشتر از قبل توی خودم فرو میرم...توی این شرایطی که دیگه به هیچ کس و هیچ چیز امیدی ندارم...شاید یه ازدواج اینچنینی بتونه شرایطم رو یه کم تثبیت کنه...یه کم متعادل کنه...شاید بتونه باعث بشه یه سری چیزهایی به دست بیارم...شاید باعث بشه یه هدفی پیدا کنم...</p>

<p>اما ازدواج برای آدمی مثل من همون جاده کفی و آسونیه که توانایی رکاب زدن توش رو ندارم...میدونم که ندارم برای اینکه وجب به وجبش رو میشناسم...یه جاده یکنواخت که از توی دل دنیایی  تکراری و شناخته شده میگذره...میتونم تا هفتاد سال آینده م رو همین الان پیش بینی کنم...مثه همه زندگیا...بریم زیر یه سقف و شروع کنیم برنامه ریزی کردن و پول جمع کردن...شروع کنیم هی دور و بر خودمون رو شلوغ کردن...شروع کنیم هی مهمونی رفتن و مهمونی دادن...هی رسم و رسومات به جا آوردن...امروز بریم لباس بخریم...فردا بریم یخچال بخریم...پس فردا بریم مسافرت...بریم ترکیه...دوبی...یه سال جمع کنیم که یه هفته بریم آنتالیا...! سه سال جمع کنیم که یه ماشین زیر پامون باشه بتونیم شب جمعه ها بریم فرحزاد...یه عمر جمع کنیم و قسط بدیم که صاحب یه خونه 50 متری بشیم...این وسط مسطا هم یکی دو تا بچه بیاریم و هی نی نای نانای کنیم باهاشون و عن و گهشون رو بشوریم...تهش هم میرسی به یه شهر بزرگ و آباد...وقتی شدی بزرگ خاندان و یه عده بچه و نوه و نتیجه دور و برت رو گرفتن...ته تهش همینه دیگه...اونقدر عزت و احترامت میکنن تا جونت در آد...بعدش هم یه مراسم آبرومند و فاتحه مع الصلوات! <br />
من نمیتونم اون زندگی رو تحمل کنم...من دوست دارم زندگیم مثه جاده چالوس باشه...دوست دارم زندگیم مال خود خودم باشه...دوست دارم پشت هر پیچش هزار تا اتفاق نیفتاده...هزار تا رویای ندیده...هزار تا عشق نرسیده...هزار تا ماجرای نچشیده منتطرم باشه...دوست دارم توی هر تونلی که میرم ندونم تهش سر از کجا در میارم...امروز اینجام...کی میدونه هفته دیگه شراگیم کجاست و داره چی کار میکنه؟ من میتونم همین الان یه لگد بزنم در کون هرچی کارخونه و کار و بیزینسه و هرچی هم دارم بفروشم و بکنم یه چادر و یه کیسه خواب و یه دوچرخه و راه بیفتم برم یه جایی که نمیدونم کجاست...من این کار رو نمیکنم ولی میتونم بکنم و همین که حس میکنم میتونم و این آزادی رو دارم که همچین حماقت قشنگی بکنم باعث میشه سر حال بیام...میتونم  برم هند...برم روسیه...برم بلغارستان...برم یه جا که همه خیابونهاش سنگفرش باشه...برم یه جا که پر پرنده باشه...میتونم همه زندگیم رو بکنم توی یه کوله و برم یه گوشه ای از این دنیا هر بلایی که دلم خواست سر خودم بیارم...میتونم هروقت دلم خواست خودمو خلاص کنم...من اون زمانی بدبختم که حس کنم نمیتونم...که حس کنم زندگی من با زندگی یکی دیگه گره خورده...که حس کنم زندگیم مال خودم نیست...من دارم این سربالایی های نفس گیر رو به امید همین چیزهایی طی میکنم که هر ان ممکنه سر راهم سبز بشه...به امید چیزهایی که نمیدونم چیه و همه قشنگیش هم دقیقا برای همینه که نمیدونم چیه...به امید یه آدم جدید...یه رابطه جدید...یه موقعیت جدید...یه تجربه جدید...یه عشق جدید...یه زندگی جدید...متفاوت با همه اون چیزهایی که تا به حال تجربه کردم...پس چرا من باید راه دیگه ای رو انتخاب کنم؟ چرا باید خودم رو اسیر راهی بکنم که تا چشم کار میکنه توی افق صاف و مستقیم جلو میره و تهش هم اون شهری نیست که من آرزوی رسیدن بهش رو دارم...؟<br />
</p>]]></description>
         <link>http://www.sharagim.net/archives/2008/04/post_147.html</link>
         <guid>http://www.sharagim.net/archives/2008/04/post_147.html</guid>
         <category>نوشته های نوستالژیک</category>
         <pubDate>Wed, 16 Apr 2008 22:20:29 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>لولیتای ایرانی...!</title>
         <description><![CDATA[<p>نبودم...دیروز رسیدم...روز دوم عید خاله ام از شمال زنگ زد که تنها خانه نمان... بلند شو بیا اینجا...توی سیاهکل یک ویلا گرفته اند...جای همگی خالی...بد نبود...چند بار سعی کردم از کافی نت های لاهیجان سری به وبلاگم بزنم...خیلی سفت و سخت "فیل تر" بود...حتی وبلاگ آینه ام را در بلاگفا هم "فیل تر" کرده بودند...من که هرچه زور زدم نتوانستم "فیل ترینگ" آنجا را دور بزنم...این باعث می شود بیشتر قدر خواننده های شهرستانی خودم را بدانم...بگذریم...اینها همه فرع است...اصل قضیه امروز عصر اتفاق افتاد...برای اینکه به ماجرای امروز عصر برسم باید از اول شروع کنم...یعنی از امروز صبح...رفته بودم دوری در تهران بزنم...دلم برای خیابانهای شهرم تنگ شده بود...از میدان ونک پیاده به سمت تجریش راه افتادم...تهران در ایام عید بی نظیر است...پاک...ساکت...سر به زیر...به میدان تجریش که رسیدم حسابی گرسنه ام شده بود...سری به پیتزا وشه زدم و یک سالاد ایتالیایی و یک سیب زمینی تنوری سفارش دادم...تا غذایم حاضر شود زنگی به مهیار زدم...گفت که می آید عقبم که برویم دوری بزنیم...برای یک ساعت دیگر سر ظفر قرار گذاشتیم...غذایم را سر فرصت خوردم و چند دقیقه زودتر از مهیار سر قرار بودم...آمد...هیچ طرح و برنامه ای برای پر کردن وقتمان نداشتیم...گفت برویم جاده چالوس و چیزی بخوریم...گفتم اینجور جاها را معمولا دو تا سیبیل با هم نمی روند...خوبیت ندارد...گفت برویم خانه ما فیلم ببینیم...گفتم حس خانه ماندن و فیلم دیدن ندارم...گفت برویم استخر...گفتم همین یک کارم مانده با شورت ماماندوز بیایم استخر...گفت کارتینگ...گفتم مگر پولمان زیادی کرده...؟ گفت دختر بازی...گفتم کوری نمیبینی توی خیابان سگ پر نمیزند...دختر کجا بود روز جمعه ای...گفت امروز پنجشنبه است...گفتم اشتباه میکنی...پایش را کرد توی یک کفش که پنجشنبه است...وقتی دیدم اینجور با اطمینان حرف میزند شک برم داشت...گفتم اگر پنجشنبه هم باشد از آن پنجشنبه های تخمی جمعه نماست...! ...گفتم برویم بدمینتون بازی کنیم...گفت راکت ندارم...گفتم من هم ندارم...میرویم میخریم...راهی منیریه شدیم...مهیار با کلی استخاره یک راکت ویش خرید 7500 تومان و من هم بدون هیچ استخاره ای یک راکت یونکس خریدم 27000 تومان...یک زمانی داخل پارک شهر آرا همه من را میشناختند...روزی دو سه ساعت آنجا با دوستی که دست بر قضا بعدها عضو تیم ملی بدمینتون هم شد بدمینتون بازی میکردیم...خوشحال و خندان راهی پارک طالقانی شدیم غافل از اینکه این تازه آغاز ماجراست...!</p>

<p>دیم دریم دیم دیم دریم دیم دیم...پیامهای بازرگانی:<br />
جلد سوم کتاب در جستجوی زمان از دست رفته (طرف گرمانت یک) به شدت مورد نیاز است...اگر کسی دارد به ما هم بدهد...پولش را میدهیم!</p>

<p>...به قول سهیل...باری...! در پارک طالقانی مشغول بازی بودیم که قهرمان اصلی داستان نفس نفس زنان وارد شد...دخترکی حدودا بیست ساله با پیراهن و شلوار ورزشی و اندامی به غایت متناسب...من و مهیار چند لحظه واقعا ماتمان برده بود...به مهیار گفتم یاد بگیر...هیکل یعنی این...!غلط نکنم مربی فیتنس است...و شک م از انجا به این مساله رفت که داشت دخترک نسبتا چاق و کم سن و سالی را میدواند و و نرمش میداد و خودش هم همراه او میدوید و نرمش میکرد...خیلی دلم میخواهد بتوانم درست و حسابی این دختر را وصف کنم...من قبل از اینکه صورت دخترک را ببینم که داشت پشت به من ورزش میکرد محو هیکلش شده بودم...وقتی برگشت سمت من یک لحظه حس کردم فشارم افتاد...اگر صورتی که این دختر داشت را روی بدهیکل ترین و چاق ترین دختر دنیا هم میگذاشتند شک نکنید که من عاشقش میشدم...در تمام مدتی که این دختر در فاصله پنجاه متری ما نرمش میکرد عملا بازی من و مهیار شده بود که یک توپ او میزد و توپ جلوی پای من زمین میفتاد و  یک توپ من میزدم و جلوی پای  او زمین میفتاد...اصلا دیگر نگاهمان دنبال توپ نبود...تو را به خدا اینجوری نگاهم نکنید...من ادم واقعا محترمی هستم و حداقل این یک قلم (چشم چرانی) وصله ای نیست که به من بچسبد...ولی دید زدن چنان دختری چشم چرانی محسوب نمیشود...یک اجبار است...اصلا وظیفه است...!<br />
مهیار گیر داد که شراگیم خاک بر سرت برویم شماره ای چیزی بدهیم...بچه است دیگر...عقلش که نمیرسد که به چنین لعبتی نمیشود رفت و همینجور مثل این جواد های کوچه و خیابان شماره داد...گفتم خفه شو بگذار فکرم را جمع و جور کنم ببینم چه خاکی باید به سرم بریزم...خانوم شین من را ببخشد...در آن لحظات به همه چیز فکر میکردم الا تعهد و اخلاقیات و اینجور مزخرفات...دخترک حیلی بالاتر از ظرفیت پرهیزکاری من بود...خلاصه که هرچه فکر میکردم عقلم به جایی قد نمیداد...آخر مگر میشود رفت جلو و با چنان لعبتی همینطور باب آشنایی باز کرد...بعد هم گیرم که بشود...با این مهیار حشری چه کنم که مثل گرگ گرسنه منتظر یک اشاره است که دختره را لقمه ی چپش کند...در همین فکرها بودم که دیدم دختره در چند قدمی من است و میگوید ببخشید میشود کوله مان را چند لحظه اینجا بگذاریم روی نیمکت شما...؟ کم مانده بود همانجا قالب تهی کنم...با همه ی توانی که داشتم آب دهانم را قورت دادم و گفتم خواهش میکنم...حتما...!<br />
دخترک کم سن تر از چیزی بود که فکر میکردم...شاید هفده هجده سال بیشتر نداشت...رفتارش بی محابا و معصومانه بود...کودکانه بود...دلبرانه بود...آدم را یاد لولیتا مینداخت...هر دو نشستند روی نیمکت کنار ما و دخترک از کوله اش دو سه تا سیب در اورد و قطعه قطعه کرد و به ما هم تعارف کرد...هنوز برای من قابل هضم نبود که دخترک با پای خودش امده و کنار ما نشسته و دارد به ما سیب تعارف میکند...کم کم اعتماد به نفسی پیدا کردیم و شروع کردیم به شوخی کردن و گاه به گاهی چیزی پراندن...اولین قدم به شدت موفقیت آمیز بود...بدون اینکه پا پیش بگذاریم دخترک خودش آمده بود کنار ما و یخ بین ما شکسته بود...از حرفهای دخترک چنین برمی آمد که خانه شان همان حوالی ست و آمده که با دوستش (همان دختر 13-14 ساله ی چاقی که همراهش بود) ورزش کنند...میگفت رشته ورزشی خودش کاراته است و تا به حال بدمینتون بازی نکرده و خیلی دلش میخواهد بازی کند...از خدا خواسته راکتهایمان را بهشان دادیم و خودمان نشستیم به تماشا...واقعا بازی نکرده بودند و ناشیانه به توپ ضربه میزدند...یک ربعی که بازی کردند تشکر کردند و وسایلشان را برداشتند که بروند...واقعا دیگر فرصتی نبود...گفتم ما هم داریم میرویم اگر میخواهید تا یکجایی برسانیمتان...گفت نه...پیاده میرویم...خداحافظی کردیم و راه افتادیم...ما کمی جلوتر میرفتیم و دخترها هم پشت سرمان می امدند...به ماشین که رسیدیم انها هم به ما رسیدند...باز تعارف کردیم و باز هم همان جواب را گرفتیم...داخل ماشین مثل بدبختها نشسته بودیم و فکر میکردیم نباید اینجور تمام شود...مهیار گفت برویم حداقل شماره بدهیم...به نظرم اصرار بیشتر یکجور جلف بازی بود اما واقعا چاره ای نبود...بیرون از پارک دوباره به آنها رسیدیم...از پنجره ماشین صدایشان کردم...دخترک این بار کمی عصبانی هدفون هایش را از گوشش برداشت و ایستاد که ببیند من چه میگویم...گفتم واقعا ببخشید...میخواهید شماره ما را داشته باشید که اگر دفعه بعد هم خواستید بیایید بدمینتون بازی کنید با هم بیاییم...؟ کمی تند و عصبی تشکر کرد و گفت نه... حالا اگر دوباره شما را دیدیم بازی میکنیم...!به نوعی همه چیز تمام شده بود...توی ماشین نشسته بودیم و هرکداممان توی خیالات خودمان بودیم...مهیار گفت حالا کجا برویم...؟به شوخی گفتم برویم شمال...جایی را بلدم به نام بهشت گمشده...جان میدهد برای عشاق به وصال نرسیده...گفت برویم...!</p>

<p>در عرض یک ساعت و نیم کوله هایمان را بستیم و وسایلمان را جمع و جور کردیم و کلی هم خرت و پرت خریدیم و راهی شمال شدیم...قرار بود شب را در هتلی در ساری بمانیم و صبح زود عازم بهشت گمشده شویم...داخل ماشین یاد خوابی افتادم که چند شب پیش دیده بودم...خواب دیده بودم که با مهیار در جاده شمال میرفتیم ...یک جایی از جاده از کوه شن و سنگریزه زیادی ریزش کرده بود و سطح جاده شیب دار شده بود...مهیار میخواست از روی شن ها رد شود که ماشین ناگهان لیز خورد و به طرف دره کشیده شد...سقوط کردیم...موقع افتادن هیچکداممان حس بدی نداشتیم...آخرین حرفی که من زدم این بود که "پس بالاخره تمام شد..." و همان موقع از خواب پریدم...خوابم را برای مهیار تعریف کردم...تعجب کرد...برای خود من هم عجیب بود...چون اصلا قرار نبود من و مهیار به شمال برویم و حالا که اینطور اتفاقی راهی شمال شده بودیم خوابم به نظر عجیب و معنا دار می رسید...به هر حال با شوخی و خنده همه چیز را برگزار کردیم...مدتهاست که اعتقادم را به متافیزیک از دست داده ام...نزدیکهای جاجرود به خانوم شین زنگ زدم که خبر شمال رفتنم را به او بدهم...گفت تو مگر قرار نیست که شنبه بروی فلانجا و فلان کار را بکنی؟گفتم تا شنبه برمیگردیم...گفت امروز جمعه است...گفتم اشتباه میکنی...امروز 5 شنبه است...و مهیار هم با سر تایید کرد...گفت نخیر...امروز جمعه هست آقای حواس پرت...به مهیار گفتم مردک خانوم شین میگوید امروز جمعه است...با اعتماد به نفس گفت که اشتباه میکند و امروز 5 شنبه است...گفتم اشتباه میکنی...امروز 5 شنبه ست...جیغش در امد که مگر امروز 9 ام نیست؟ تقویم الان جلوی من است و میگوید جمعه است...! گفتم مهیار امروز مگر 9 ام نیست؟ گفت خب آره...گفتم دهنت سرویس مهیار...دور بزن...!<br />
دور زدیم و برگشتیم...قرار شد فردا صبح من کارم را انجام دهم و حوالی ظهر راه بیفتیم...به شوخی به مهیار گفتم راستی توی خوابم وقتی سقوط کردیم هوا کاملا روشن بود...از اول هم مقدر بود که ما روز راه بیفتیم...!<br />
</p>]]></description>
         <link>http://www.sharagim.net/archives/2008/03/post_146.html</link>
         <guid>http://www.sharagim.net/archives/2008/03/post_146.html</guid>
         <category>روزنوشته ها</category>
         <pubDate>Sat, 29 Mar 2008 04:06:37 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>ماچ...!</title>
         <description><![CDATA[<p>خانوم  شین رفت استانبول...دم رفتنش دبالوگی که باهام داشت شنیدنی بود...:</p>

<p>شری حق نداری وقتی من نیستم کسی رو ببوسیا...<br />
قیافه مظلومانه ای میگیرم و میگم خب پس من بدبخت چی کار کنم سه هفته تعطیلی رو توی خونه؟<br />
یه فکری میکنه و میگه خب اگه خواستی ببوسی فقط حق داری سرشون رو ببوسی...<br />
میگم واه...! مگه قراره ته کسی رو ببوسم؟<br />
میگه نه...منظورم اینه که کله شون رو ببوسی...حتی لپ هم نه...بالای سر...اونجا که مو داره...<br />
میگم نمیخوام...مگه من باباشونم که اونجوری ببوسمشون...؟ تازه موهاشون میره تو دهنم...<br />
دستاش رو میزنه کمرش و با حالت تهدید آمیزی میگه ببخشیدا...پس چجوری میخوای ببوسی؟<br />
میگم حالا چرا گیر دادی به  بوسیدن؟ یه ماچ که این حرفا رو نداره...<br />
دادش در میاد که شری حق نداری...اصلا هیچ جای هیچکی رو حق نداری ببوسی...! نه سر نه لپ نه لب نه گوش نه گردن نه دست نه پا نه اینجا نه اونجا نه هیچ جای دیگه...میفهمی؟ حق نداری...بیام بفهمم بوسیدی وای به حالت...<br />
میگم خب من که حرفی ندارم...اصلا من نمیبوسم...یه چسب میزنم دم دهنم که کسی رو ماچ نکنم...ولی اگه بقیه ماچم کنن چی؟حکم شرعیش چیه؟<br />
میگه بقیه اشکالی نداره ماچت کنن...البته منهای این چند نفری که من بهت میگم...یعنی **** و **** و *** **** و *** و **** و **** و ***** و **** ******* و **** و ****** و *** و **** و *** و **** و *******و... (خلاصه هرچی اسم دوست دخترهای سابق و دوستهای وبلاگی و دوستهای اینترنتی من رو بلده میگه)<br />
میگم بسه بابا...تو که هرچی دختر دور و بر ما بود رو گفتی...پس لابد روزبه و سهیل و مهیار فقط حق دارن ماچم کنن...آره؟<br />
میگه نه...ببین مثلا من هاله رو نگفتم...!<br />
میگم بابا حالا اون یه چیزی توی کامنتها پروند...اون که شوهر و زندگیش رو ول نمیکنه از اون ور دنیا بیاد ایران منو ماچ کنه...!<br />
میگه خب این دیگه مشکل خودشه...به هر حال از نظر من که اشکالی نداره که بیاد...!</p>

<p>پ.ن:<br />
این آخرین پست سال 86  من هست احتمالا...از اونجایی که تبریک گفتن سال جدید اونم توی این شرایط (و کلا توی هر شرایطی) کار بسیار پوپولیستی ای هست من رو از مراسم تعارفات و تبریکات شب عیدی (حداقل به صورت مکتوب) معذور بدارید...حالا هرکسی زنگی زد و یا آمد ما را دید حضورا آن جمله معروف پوپولیستی را خدمتش میگوییم که <strong>عید شما مبارک</strong>...!<br />
</p>]]></description>
         <link>http://www.sharagim.net/archives/2008/03/post_145.html</link>
         <guid>http://www.sharagim.net/archives/2008/03/post_145.html</guid>
         <category>شوخی - طنز</category>
         <pubDate>Tue, 18 Mar 2008 10:03:39 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>یک کار مشترک...!</title>
         <description><![CDATA[<p>فاتح شدم...خود را به ثبت رساندم...! بالاخره بعد از یکماه و خورده ای استرس و سگ دو زدن و بی خوابی کل مبلغ اجاره خانه شش ماهه اول سال را جور کردم...همین الان رو به رویم  جلوی میز است و تا چند ساعت دیگر هم میرود توی جیب صاحبخانه  محترم...دیگر خیالم تا شش ماه راحت است...! ناگفته نماند چهارصد هزار تومانش را مادرم تقبل کرد و باقی اش را هم خودم جور کردم...خلاصه اینکه فکر نکنید فقط خودتان در این روزها بلدید حماسه بیافرینید...اگر میدانستید این پول را من چگونه جور کردم میفهمیدید حماسه واقعی یعنی چه...یک میلیون و سیصد و پنجاه هزار تومان...هرچه عیدی و پاداش و پس انداز و اضافه کاری و حقوق و سنوات بود را یک کاسه کردم و پنجاه هزار تومان هم قرض کردم و گذاشتم رویش و قال قضیه کنده شد...حالا من ماندم و یک جیب خالی و نزدیک سه هفته تعطیلات نوروزی که باید بنشینم خانه و سماق بمکم...!<br />
فاتح شدم...بله فاتح شدم<br />
اکنون به شادمانی این فتح<br />
در پای آینه، با افتخار یک میلیون و سیصد و پنجاه هزار شمع نسیه میافروزم<br />
و می پرم به روی طاقچه تا، با اجازه، چند کلامی<br />
درباره فوائد اتکای به نفس! به حضورتان برسانم<br />
و اولین کلنگ ساختمان رفیع زندگی ام را<br />
همراه با طنین کف زدنی پر شور<br />
بر فرق فرق خویش بکوبم<br />
من زنده ام، مانند زنده رود، که یک روز زنده بود.<br />
فاتح شدم...بله فاتح شدم<br />
پس زنده باد شراگیم زند ساکن بلوک 11 شهرک اکباتان<br />
که در پناه پشتکار و اراده<br />
به آنچنان مقام رفیعی رسیده است، که در چهارچوب پنجره ای<br />
در ارتفاع نمیدانم چند متری از سطح زمین<br />
قرار گرفته است.<br />
و این افتخار را دارد<br />
که میتواند از همان دریچه – نه از راه پلکان –<br />
خود را<br />
دیوانه وار به دامان مهربان مام وطن سرنگون کند.</p>

<p>پ.ن:<br />
با تشکر از فروغ فرخزاد به خاطر همراهی همیشگی اش</p>

<p>بعد التحریر:<br />
ضایع شدم...صاحبخانه رکب زد...!با این سن و سال پیرزن زرنگی ست...یعنی حواسش جمع است...رفته بود و پرس و جو کرده بود  و ته و توی قیمت خانه را در آورده بود...لپ کلامش این بود که اگر من الان هرکسی را جای تو بیاورم میتوانم ماهانه نزدیک چهارصد هزار تومان ازش بگیرم...راست هم میگفت البته...هرچه گفتم حاج خانوم شما  جای مادر مائید به خرجش نرفت که نرفت...امیدوارم مادرم من را ببخشد...! به هر حال نمیتوانستم چیز دیگری بگویم...ترجیح دادم از راه دیپلماسی وارد شوم و مثل "شنبه" در آن سریال تلویزیونی هی مادر جان مادرجان کنم...!فایده نداشت...پیرزن دندان مصنوعی هایش را تیز کرده بود که حق و حقوق خودش را بگیرد...گفتم که ندارم...پول را گذاشتم جلویش و گفتم همین است...فکر کنم دیدن آنهمه اسکناس کمی دست و پایش را سست کرد...گفت پس باید پول شارژ ساختمان را هم هر ماه بدهی...با خوشحالی قبول کردم...فکر میکردم شارژ ساختمان مثلا ماهی دو سه هزار تومان است...من چه میدانستم پیرزن ماهی پنجاه هزار تومان شارژ میدهد...پول را که گذاشت توی کیفش مبلغ شارژ را به من گفت...دود از کله ام بلند شد...! نه راه پس داشتم و نه راه پیش...خلاصه که رفت توی پاچه ام...بد جور هم رفت...خدا آخر و عاقبتم را ختم به خیر کند.<br />
</p>]]></description>
         <link>http://www.sharagim.net/archives/2008/03/post_144.html</link>
         <guid>http://www.sharagim.net/archives/2008/03/post_144.html</guid>
         <category>روزنوشته ها</category>
         <pubDate>Fri, 14 Mar 2008 20:21:04 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>شنبه...</title>
         <description><![CDATA[<p>فقط ماشینهای مدل بالا...حتی پژو 405 و 206 هم نه...پرادو...ماکسیما...کمری...آزرا...ایکس 3...پشت برف پاک کن هرکدام یک برگه میگذارم...برگه ها رو خودم طراحی کرده ام و با هزینه ی خودم هم چاپ کرده ام...اصلا دلم نمی اید برگه ای حرام شود...تقریبا دانه ای پنجاه تومان برایم آب خورده...روی کاغذ گلاسه...دو طرف رنگی...اصلا چرا راه دور برویم...این عکسش است...این<a href="http://www.sharagim.net/G.P.S.html"> روی برگه </a>است...<a href="http://www.sharagim.net/G.P.S%20-2.html">پشت برگه</a> هم مشخصات و کاربردها و توضیحاتش هست بعلاوه آدرس و شماره تلفن شرکت...اگر یک روز یکی از این برگه ها به دستتان رسید بدانید کار من بوده...البته برگه ها را قرار نیست من پخش کنم...ولی فعلا دلم نمیاید برگه ها را بدهم دست کارت پخش کن...از کجا معلوم همه را یکجا حواله جوی آب نکند...؟ بعد هم فعلا نزدیک آخر سال است و باید بدوم که این کسری اجاره خانه را جور کنم...بنشینم به امید کارت پخش کن همینجور هشتم گرو نه ام میماند و شرمنده صاحبخانه میشوم...</p>

<p>خیابون پسیان رو با یه کیف پر از برگه های آگهی بالا میرم و هدفون ها رو هم گذاشتم توی گوشم و فرهاده که میخونه:<br />
<strong>شنبه روز بدی بود...روز بی حوصلگی...وقت خوبی که می شد...غزلی تازه بگی...</strong></p>]]></description>
         <link>http://www.sharagim.net/archives/2008/03/post_143.html</link>
         <guid>http://www.sharagim.net/archives/2008/03/post_143.html</guid>
         <category>روزنوشته ها</category>
         <pubDate>Sat, 08 Mar 2008 23:48:20 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>کار...کار؟</title>
         <description><![CDATA[<p>وقتی همه ی زندگی ات میشود  اضطراب و استرس و سگ دو زدن که بتوانی اجاره خانه ات را جور کنی و بدهی طبیعتا جایی برای نوشتن و مهمتر از آن خواندن نمیماند...تا ده روز دیگر باید حدود یک و نیم میلیون تومان بابت اجاره ی شش ماهه دوم خانه ام بدهم به صاحبخانه...تقریبا بیشترش را جور کرده ام اما هنوز حدود چهارصد هزار تومان کم دارم که باید تا آن موقع جور شود...مادرم پیلاطس وار دستش را شست و ضمن ابراز همدردی و تاسف بابت مشکلات مالی ام من را  به دست زندگی ام سپرد و گفت که کار بیشتری نمیتواند بکند...یعنی در اصل قول یک کمک سیصد – چهارصد هزار تومانی را داده است...حق هم دارد...من هم اعتراضی ندارم...بالاخره یک روز باید بتوانم از پس دخل و خرج خودم بر بیایم...ولو شده به قیمت دور شدن از همه ی چیزهایی که دوست دارم...حدود یکماه است که چیزی نخوانده ام و بیشتر از دو هفته است که چیزی ننوشته ام...به شدت چسبیده ام به این کار دوم...همان بازاریابی و فروش جی پی اس...شبها میروم سر کار خودم و صبح مستقیم از سر کار میروم شرکت و آنجا مشغول می شوم و حوالی ساعت 5-6 بعد از ظهر هم میرسم خانه و مثل مرده میفتم توی رختخواب و تا چشم به هم میگذارم  ساعت 10 شب شده و باز باید بروم سر کار...واقعا بعضی روزها نمیرسم در حد چک کردن ایمیل ها و آفلاین هایم هم سری به اینترنت بزنم چه برسد به وبلاگ نویسی و وبلاگ خوانی...میدانم اینجور که پیش برود خیلی از شما را از دست خواهم داد...واقعا همین سیصد –چهارصد نفری هم که در این روزهای رکود و گرفتاری هر روز به من سر میزنند خیلی کار بزرگی میکنند...من خودم اگر وبلاگی را دوست داشته باشم و هر روز بروم و ببینم که چیز جدیدی ننوشته است بعد از مدتی از صرافت خواندنش میفتم...دم شما گرم...!</p>

<p>کار شرکت بد نیست...یعنی حداقل امیدوار کننده است...با اینکه تا به حال به جز همان یک وام اولیه که شرکت به من داد و با آن یک خط و گوشی خریده ام برای کار (که البته طی پنج قسط باید برش گردانم)، چیزی برای من نداشته است اما ماهیت کار به گونه ایست که هر روز که به سر کار میروم این احتمال وجود دارد که با یک فروش خوب، چند میلیونی کاسب شوم...و همه چیز همین امید است...کاری که بالقوه میتواند زندگی تو را از این رو به آن رو کند حتی اگر هیچوقت جواب ندهد هم باز  زندگی تو را متحول میکند...همین چند روز پیش برای فروش محصول به یک شرکت وارد کننده عمده بولدوزر رفته بودم...صحبتهای مقدماتی حاکی از این بود که قصد خرید چهارصد دستگاه ردیاب برای نصب بر روی بولدوزرهایشان دارند...فروش همین چهارصد تا میتوانست به کل زندگی من را از این رو به ان رو کند...دو روز بعد زنگ زدند که پشیمان شده اند...یعنی فعلا چیزی نمیخرند...حداقل حسن این ماجرا این بود که دو روز غرق این رویا بودم که بعد از این فروش با پولی که بابت پورسانت و خدمات نصب این چهارصد دستگاه میگیرم میتوانم مثلا ماشینی بخرم و کرایه خانه ام را بدهم و چند میلیونی هم پس انداز کنم...خوبی ماجرا این بود که مینشستم حساب میکردم که اگر در هر ماه یک فروش اینچنینی داشته باشم بعد از یک سال یا دو سال میتوانم مثلا خانه ای هم برای خودم بخرم و از این مستاجری خلاص شوم...خوبی ماجرا این بود که لااقل دو روزی در عالم خیال نشسته بودم در تراس آپارتمان شخصی ام در طبقه بیستم یک آسمانخراش و همه ی تهران زیر پایم بود...من یک آپارتمان کوچک و شیک و تراس دار را در طبقات بالای یک برج مسکونی مشرف به تهران با هیچ خانه و ویلایی عوض نمیکنم...مگر یک آپارتمان هشتاد متری آنچنانی چند است؟ متری سه میلیون؟ سه و نیم میلیون؟سیصد میلیون هم بشود اگر من هر ماه یک مشتری گردن کلفت برای جی پی اس هایم پیدا کنم سه ساله میتوانم چنین چیزی بخرم...وای...فکرش را بکن  شبها تهران زیر پایت چه منظره ای خواهد داشت...میتوانستم داخل تراس بساط باربکیو را هم راه بیندازم...یا مثلا وقتی هوا ابری و گرفته است بروم پشت پنجره بنشینم و فروغ بخوانم...یا بعضی هفته ها یک غذای خوشمزه درست کنم و دوستانم را هم دعوت کنم که دور هم باشیم...یک دست مبل شیک و مدرن و یک ال سی دی بزرگ برای هال و یک میز ناهارخوری هشت نفره چوبی هم برای آشپزخانه و یا پذیرایی...از همانهایی که هفته پیش  قیمت کرده بودم و میگفت که انگلیسی ست و دوازده میلیون تومان بود...آدم یا اثاث خانه نخرد یا اگر میخرد یک چیز حسابی بگیرد...چه اشکالی دارد اگر آدم سه سال پس انداز کند و بعد از سه سال مثلا چنان میز ناهارخوری ای داشته باشد؟ بحث اشرافیگری و تجملاتی زندگی کردن نیست...آن چوبهای ضخیم و گره دار که انگار از دوران ماقبل تاریخ و از درختهای غول پیکر جدا شده اند و با کمترین تغییری روی هم سوار شده اند الهام بخشند...اصالت دارند...روح دارند...و برای یک خانه هیچ چیزی بدتر از بی روح بودن نیست...</p>

<p>...آه...باز من رفتم توی عالم خیال...و البته همه چیز همین فکر و خیال هاست...باید بروم و یک دوش بگیرم و بروم خانه مادربزرگم...چند روز دیگر دارد میرود امریکا پیش مادرم...زنگ زده بود که اگر چیزی گرفته اید برای مادرتان بدهید که من برایش ببرم و تاکید کرده است که یا طلا بگیرید یا زعفران...نمیدانم چقدر منطقی ست که مثلا من از این دست برای مادرم طلا بخرم و از آن دست از او پول بگیرم...مادرم چند وقت پیش با لحن گلایه آمیزی  میگفت تو هروقت موعد اجاره خانه ات میرسد یاد من میفتی...میگفت وقتی خوشی و خوش میگذرانی که سراغی از ما نمیگیری... میخواستم بگویم کاش شرایط به گونه ای بود که تو هم ولو به خاطر اضطرار به یاد من میفتادی...اما نگفتم...گفتم تو چرا وقت خوشی هایت یادی از من نمیکنی؟ چرا وقتی میروید لاس وگاس و کلی پول بی زبان را نفله میکنید و یا وقتی یک وام صدهزار دلاری ات درست میشود فکر نمیکنی که پسری هم داری که در ایران برای هر یک دلاری صد تا معلق باید بزند؟ چرا همیشه من باید یاد تو بیفتم و رو بیندازم و از تو پول بخواهم که تو یادت بیفتد پسری هم داری که موعد اجاره خانه اش آمده و میتوانی کمکش کنی...؟ <br />
البته مادرم هم راست میگوید...مدتهاست به این نتیجه رسیده ام که مادر من زنی ست که زندگی اش به زندگی من ارتباط چندانی ندارد...زندگی او خلاصه شده است در حزب و حزب بازی و مراسم روز زن و شعارهای دهن پر کن چپی و زنده باد و مرده باد و کوروش مدرسی و منصور حکمت و میتینگ و مراسم و سخنرانی و در کنارش هم اگر فرصتی باشد شب شعر و شراب و رقص و قمار و همین...! من نمیدانم یک انسان چطور میتواند با چنین چیزهای مزخرفی زندگی اش را پر کند...هروقت با من حرف میزند محور اصلی حرفهایش رفیق ها و فعالیتها و سیاستها و میتینگها است...برای خودش قالبی درست کرده که داخل ان قالب احساس آرامش و امنیت میکند...وقتی برای من از فلان رفیق جدیدش میگوید که تازه از کردستان آمده و چقدر پسر خوب و فهمیده ایست و چه کارهایی که نکرده و چه خطرهایی که از سر نگذرانده میخواهم سرش را بکنم...وقتی میگوید تمام هفته را با  رفیق هایش شب نشینی داشته اند و شعر خوانده اند و شراب خورده اند میخواهم همه ی موهایش را بکنم...وقتی میبینم همه ی توجه ومحبت و دغدغه و نگرانی مادرم را یک عده غریبه از آن خود کرده اند...وقتی میبینم مادرم به جای اینکه حال من را بپرسد و نگران من باشد از وضعیت فلان جوان زندانی - که لابد خودش مادری دارد که نگرانش باشد - می پرسد، دلم میخواهد گریه کنم...آن وقت است که بدم می آید از هرچه حزب و حزب بازی ست...انگار این کارها فقط وسیله ایست که عده ای آن سوی آب نشین  با آن خلاء بیکاری ها و بیحاصلی ها و سطحی بودن های خودشان را پر کنند...خلاء زندگی های یک بعدی و یکنواخت و مزخرفشان را...انگار همه اینها برای این است که آدمها چیزهایی را که واقعا مهم هستند کنار بگذراند و به مسائل بی اهمیت و یا مسائلی که به آنها ارتباطی ندارد بپردازند...!اگر مادرم یکدهم توجه و وقت و احساس مسئولیت و نگرانی ای را که نسبت به حزب و فعالیتهای اینچنینی اش دارد صرف من کرده بود شاید الان من آنجا و در کنارش بودم...پس به من حق بدهید که لحنم تلخ و گزنده باشد...ولی واقعیت همین است...من باید قبول کنم که امروز  دغدغه های مادر من به مراتب مهمتر و بزرگتر از این است که پسرش چه وضعیت و چه احساسی دارد..آن دوره ای که مادرم باید مادری میکرد گذشته است و امروز دیگر مسخره است که من توقع  توجه و محبت و ابراز احساسات مادرانه  از سوی او را داشته باشم...دوره اش سر آمده و دیگر هم نخواهد امد...به قول خودش نمیشود همیشه بر سر قبر گذشته ها گریه کرد...<br />
با همه اینها من هنوز کوچکترین اشاره و توجهی از جانب او را مثل شیر تازه و گرم  با ولع سر میکشم و باز دل خوش میکنم که نه...اینگونه هم نیست...مادرم گاهی به عکس من هم نگاهی میکند و چشمانش خیس میشود...مادرم گاهی دلش برای من تنگ میشود...مادرم یک موی من را با صد تا کوروش مدرسی عوض نمیکند...مادرم بی صبرانه منتظر من است.</p>

<p>پ.ن: اگر کسی در مورد سیستم سخنگوی خودروی سمند و یا سیستمهای مشابه اطلاعاتی دارد که مثلا شرکت پیمانکارش کدام است و یا در مورد سیستمهای مشابه (سخنگوی هوشمند اتومبیل) چیزی میداند یک ندا به من بدهد.</p>

<p>پ.ن: <br />
- کار...کار؟<br />
- آری اما در آن میز بزرگ<br />
دشمنی مخفی مسکن دارد<br />
که ترا می جود آرام آرام<br />
همچنان که چوب و دفتر را<br />
و هزاران چیز بیهوده دیگر را<br />
و سرانجام تو در فنجانی چای فرو خواهی رفت<br />
مثل قایق در گرداب.</p>]]></description>
         <link>http://www.sharagim.net/archives/2008/02/post_142.html</link>
         <guid>http://www.sharagim.net/archives/2008/02/post_142.html</guid>
         <ca